ظرف ششم
دیروز هشتم نوامبر در واقع تولد وبلاگ یه وجب خاکِ اینترنت بود. زندگی غربی انقدر آدم رو به دنبال خودش می کشه و انقدر باید بدوی که حتی دلخوشی هات هم باید کنار بگذاری. من وبلاگ رو دوست دارم. خیلی هم دوست دارم. هر وقت هرچی خواستم توش نوشتم. گاهی وقتی به لحظه های آغازینش فکر می کنم ، لبخندی میاد روی لبام. همون موقع که فقط 10، 20 تا وبلاگ فارسی بود، همون موقع که جشن افتتاح صدمین وبلاگ فارسی رو گرفتیم. همون موقع که ندای افکار پراکنده از حس های یه زن سی ساله می نوشت با قلم زیباش و سیاوش از خاطرات نوجوانیش در سنگر و جبهه ها، وقتی هودر مثل آدم می نوشت و هیچ کسی رو دشمن فرض نمی کرد و توهم نمی گرفتش، وقتی روزگاری که سپری می شود راجع به دوران آموزشی سربازی می نوشت و امیر حسابدار طنزهای مینیمالیستیش رو کیف می کردم می خوندم؛ همون موقع که روی جاده نمناک نکات ظریفی رو توی پاراگرافاش می گنجوند و هیس از انتقاد به جامعه می نوشت. همون موقع که رضا قاسمی با الواح شیشه ایش به ما طرز فکر نسل قدیم رو نشون میداد و دیدش رو نسبت به اطرافش، همون موقع که میشد با اکبر سردوزامی یکه به دو کرد. همون موقع که سلمان مثل همین الان آروم و با وقار می نوشت و توی نوشت های دنیایی از تفکر و حرفهای جدید بود.
وقتی علیداد بود و یه گاز سیب سرخش که به نوعی بشه گفت اولین دیدار وبلاگری بین من و اون اتفاق افتاد و بعدش اون جمع کذایی 5 نفره که کلی خاطره س برام. وقتی خط قرمز از خط قرمزهای جامعه و سیاست می نوشت و من میگفتم عجب کله ش بوی قرمه سبزی میده. همون موقع که کامنتی وجود نداشت و روزی بین 50 تا 100 تا ایمیل می گرفتیم و همش رو هم جواب می دادیم! آره اون موقع ها برام افتخار بود که منم یکی از همینام. منم یکی هستم که شاید بشه پنجاه سال بعد گفت توی این پدیده و حرکت کاری کرد. نوشت، آموخت و یاد داد و افق دیدش رو باز کرد.
اون موقع همه تشنه حرفهای معمولی بودیم. حتی نوشتن اینکه امروز من دست توی دماغم کردم جذاب بود یا من امروز به حمام رفتم و دودولم رو وارسی کردم(این یکی دست پخت خودم بود!). ندا و خورشید و شهرزاد قصه گو و مرمرو از دنیای زنونگی می گفتن هر کدوم به زبون خودش. اون موقع کسی با تیر و کمون فمینیستی هم کسی رو به دیوار نمی چسبوند. یه طناز بود و سوالهای عامیانه اش که روز بعدش هم خودش میومد جوابش رو میداد و می رفت. این میون خیلی ها بودن که اسم نبردم و جا افتادن. خیلی ها که چند روزی بودن و بعدش برای همیشه وبلاگشون رو تعطیل کردن.
همون اول بود که فهمیدم چه رسانه جالبیه این وبلاگ. حالا 5 سال تموم گذشته و باید ظرف ششم رو بگذارم که پر بشه. اون موقع برای خودم یه برنامه 10 ساله داشتم. تا اینجاش رو خوب اومدم. تا ببینیم چه میشه کرد. فیل ترینگ کمر این وبلاگ رو شکست. من هم ویزیتور بالایی داشتم و هم تعداد صفحاتی که دیده میشد بسیار زیاد بود اما خب الان دقیقا شده یک دهم. دوست هم ندارم یه سایت دیگه بزنم و هی این قضیه قایم موشک بازی رو ادامه بدم. تنها کاری که تونستم بکنم همین ایجاد لیست ایمیلی هست که نوشته ها اتوماتیک بره توی ایمیل. شما هم اگه به زحمت میاد اینجا ایمیلتون رو وارد کنید تا نوشته ها به ایمیلتون فرستاده بشه یا می تونید از همین فید(آر اس اس) استفاده کنید و مطالب رو بدون اینکه بخواید وارد وبلاگ بشید بخونید.
راه درازی در پیشه و خاطرات من که گاه به گاهی برگیش روی این صفحه شیشه ای نقش می بنده. این همه وقت و این همه تلاش به چیزی که گرفتم می ارزید. پیدا کردن بهترین دوستان زندگیم و باز شدن افق فکری. اینکه بقیه چه نظری دارند. اینکه بقیه چطور به همدیگر در این دنیای مجازی احترام می گذارند و بسیاری دیگر. از همه شما که در این مدت وبلاگ من رو می خوندید و می خونید سپاسگزارم. در اولین قالب وبلاگم پنج سال پیش در بالای سر درش نوشته بودم: لعنت بر پدر و مادر کسی که در این محل آشغال بریزد :)
وقتی علیداد بود و یه گاز سیب سرخش که به نوعی بشه گفت اولین دیدار وبلاگری بین من و اون اتفاق افتاد و بعدش اون جمع کذایی 5 نفره که کلی خاطره س برام. وقتی خط قرمز از خط قرمزهای جامعه و سیاست می نوشت و من میگفتم عجب کله ش بوی قرمه سبزی میده. همون موقع که کامنتی وجود نداشت و روزی بین 50 تا 100 تا ایمیل می گرفتیم و همش رو هم جواب می دادیم! آره اون موقع ها برام افتخار بود که منم یکی از همینام. منم یکی هستم که شاید بشه پنجاه سال بعد گفت توی این پدیده و حرکت کاری کرد. نوشت، آموخت و یاد داد و افق دیدش رو باز کرد.
اون موقع همه تشنه حرفهای معمولی بودیم. حتی نوشتن اینکه امروز من دست توی دماغم کردم جذاب بود یا من امروز به حمام رفتم و دودولم رو وارسی کردم(این یکی دست پخت خودم بود!). ندا و خورشید و شهرزاد قصه گو و مرمرو از دنیای زنونگی می گفتن هر کدوم به زبون خودش. اون موقع کسی با تیر و کمون فمینیستی هم کسی رو به دیوار نمی چسبوند. یه طناز بود و سوالهای عامیانه اش که روز بعدش هم خودش میومد جوابش رو میداد و می رفت. این میون خیلی ها بودن که اسم نبردم و جا افتادن. خیلی ها که چند روزی بودن و بعدش برای همیشه وبلاگشون رو تعطیل کردن.
همون اول بود که فهمیدم چه رسانه جالبیه این وبلاگ. حالا 5 سال تموم گذشته و باید ظرف ششم رو بگذارم که پر بشه. اون موقع برای خودم یه برنامه 10 ساله داشتم. تا اینجاش رو خوب اومدم. تا ببینیم چه میشه کرد. فیل ترینگ کمر این وبلاگ رو شکست. من هم ویزیتور بالایی داشتم و هم تعداد صفحاتی که دیده میشد بسیار زیاد بود اما خب الان دقیقا شده یک دهم. دوست هم ندارم یه سایت دیگه بزنم و هی این قضیه قایم موشک بازی رو ادامه بدم. تنها کاری که تونستم بکنم همین ایجاد لیست ایمیلی هست که نوشته ها اتوماتیک بره توی ایمیل. شما هم اگه به زحمت میاد اینجا ایمیلتون رو وارد کنید تا نوشته ها به ایمیلتون فرستاده بشه یا می تونید از همین فید(آر اس اس) استفاده کنید و مطالب رو بدون اینکه بخواید وارد وبلاگ بشید بخونید.
راه درازی در پیشه و خاطرات من که گاه به گاهی برگیش روی این صفحه شیشه ای نقش می بنده. این همه وقت و این همه تلاش به چیزی که گرفتم می ارزید. پیدا کردن بهترین دوستان زندگیم و باز شدن افق فکری. اینکه بقیه چه نظری دارند. اینکه بقیه چطور به همدیگر در این دنیای مجازی احترام می گذارند و بسیاری دیگر. از همه شما که در این مدت وبلاگ من رو می خوندید و می خونید سپاسگزارم. در اولین قالب وبلاگم پنج سال پیش در بالای سر درش نوشته بودم: لعنت بر پدر و مادر کسی که در این محل آشغال بریزد :)
Comments
خوب مبارکه ! مگــــــه چیــــــه ؟!! نون بخرم؟! نفت بیگیرم ؟
چـــــــی گفتـــــــــــی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ :))
Posted by: عالیجناب منتقد | November 9, 2006 11:52 AM
مبارک باشه.امیدوارم تا وقتی که فکر می کنی میتونی، بنویسی.
شاد و موفق باشی.
Posted by: Jumper | November 9, 2006 01:31 PM
مبارک باشه
انشاءالله تولد پنجاه سالگی وبلاگت :)
-راستی می گم صفحه اول سایتت که فیل تر نشده، چرا اون رو پارک نمی کنی رو این؟-
Posted by: مارمولک | November 9, 2006 05:14 PM
تولد وبلاگتونو تبریک می گم. امیدوارم که سالیان سال بنویسین.
Posted by: بيد قرمز | November 10, 2006 04:16 AM
man neveshtehat ru doost daram va az didet be zendegi lezat mibaram az inke badiha va khoobiha ru mibini va faghat yek tarafi nisti khosham miad. kollan forsat nemikonam ziad weblog bazi konam vali vaghti miyam sarvaghte weblog khooni tu ham hatman yekishooni. 5 salegit mobarak!
Posted by: مامان خوشبخت | November 10, 2006 07:45 PM
akhey.... kheili ghashang bud
Posted by: anonym | November 10, 2006 09:44 PM
uhuuum.. cheghad yaad e oon vaghta bekheir.
----------------------------------------------------------
Aydaye aziz,
dorani baa neveshtehaaye to zendegi mikardam. salamato sar zendeh bashi.
Posted by: Ayda | November 11, 2006 05:07 PM
مرسي براي تمام اين مدت که وبلاگت يکي از خاطرات خوب اين وبلاگستانه
زندگيت تو دبي سختي هاش و نوشته هات که خيلي باحال و خوب بود انگار که يه دوستي همين الان بشينه برات حرف بزنه
راستي چرا ديگه کسي از روزمره گي هاي وصبح و شب کردناش نمينويسه؟!
Posted by: arefe | November 11, 2006 08:45 PM
مجددا تبریک
پسره ناقلا
Posted by: دنتیست | November 14, 2006 08:28 PM
سلام از طرف دوستی قدیمی - امیدوارم که موفق باشی.
++++++++++++++++++++++
یه خورده از خودت نشونه میدادی بهتر بود.
Posted by: Doost | December 9, 2006 08:36 AM