« آرمادا | Main | سالها پیش که کودک بودم »

بازگشت به صفحه اصلی وبلاگ

پوست کلفت

پوف. تاریخ رو یه نگاهی کردم و دیدم 14 روزه وبلاگ ننوشتم. ماه نوامبر هم داره تموم میشه. فکر می کنم که اوکی الان دارم یه عالمه فعالیت می کنم و کلی پوست کلفت شدم. اگه با بنیه قدیم بود عمرا می تونستم ولی حالا حداقل زودی خسته نمی شم و کارا رو اکثرا انجام میدم و روی زمان پیش می رم اما آخر شب وقتی که می خوام سرم رو بگذارم رو بالشت چطور؟ اون موقع می تونم با خیال راحت بخوابم؟ اصلا این همه دوندگی و یا تلاش و مقابله با مشکلات ارزشش رو داره؟ جوابش رو جدا نمی دونم.

بعضی هفته ها مثل همین هفته ای که گذشت، اصلا تعطیلی هم ندارم. یعنی اونم پره. تنها هنری که کردم اینه که نگذاشتم خونه کثیف باشه و ظرفها تلنبار باشه. خونه مرتبه و شبها دیروقت که با دوچرخه توی این هوای نسبتا سرد(فعلا دور رو بر مثبت 5 می چرخه) گازکش از مترو تا خونه رو میام و سریع می پرم بالا که کلید در خونه رو بندازم. خونه ای که هیچ کس توش نیست. هیچ کسی هم منتظرت نیست. نه خانواده ای، نه دوستی و نه یاری. خودم و خودم. گاهی شاید خیلی احساس خوشایندی نباشه.چال کردن آرزوها کار سختیه. گاهی هم دلم نمیاد چالشون کنم و ته ته قلبم نگهشون میدارم.

از نظر ارتباط با دیگران بسیار عالی شدم. همون پژمان قدیم. دیگه جایی نیست که توی این شهر نرم و یه چهره آشنا نبینم و سلام و علیک نکنم(البته از جنس خارجیش). توی جلسات هم که می رم به عنوان آتش بیار معرکه و شلوغ جمع. اما با همه اینا یه همزبون کمه. نه همزبونی که همش ایراد بگیره و همش بهش گوشزد کنه که اینجا خرابه و اینجات کجه و باید راست شه. نه همزبونی که بخواد تو رو به خاطر خودش راست و صاف کنه بدون اینکه بفهمه من چی می خوام.

نمی دونم شاید واقعا روال دنیا اینه. ارتباط زن و مرد این طوریه و من و امثال من در هپروت سیر کردیم. اگر اینه من ترجیح میدم هیچ وقت رابطه احساسی عمیق با کسی نداشته باشم. اگر رابطه احساسی باعث میشه دو نفر دیگه باهم دوست نباشن و همش به پای همه بپیچن، عمرا بخوام ادامه اش بدم. ترجیح می دم یک دوست بسیار نزدیک داشته باشم که نیازهای اولیه من رو از دید خودم برآورده کنه و من هم نیازهای اون رو و بده بستونی هم نداشته باشیم. ترجیح میدم یکی باشه که یه بار بهت بگه خسته نباشی تا اینکه بخواد مدام احساساتش رو قلبمه کنه بندازه روی دوش خسته ات.

در این یکسال و نیمه من بسیار عوض شدم. دیدم به دنیای اطرافم در بسیاری جهات عوض شده و گاهی اوقات انقدر این مساله زیاده که فکر می کنم در پوست خودم دیگه نمی گنجم. انگار که هضمش سخت باشه. اما این چیزا آزارم نمیده. یه رنج قدیمی، یه زخم کهنه این روزا داره میاد سراغم. رنج تنهایی و نبود دو تا دست فرشته مانند که مرحم زخمی باشه. راستی مادر، کودک که بودم برام می گفتی که دخترا، فرشته های کوچولو با دستهای ظریف و مهربون هستن، پس کجان اون فرشته ها که محبت بدن و از آدم چیزی نخوان. کجان اونا که مرحم زخم باشن. مادر من اون فرشته رو گم کرده ام.

TrackBack

TrackBack URL for this entry:
http://www.cyberpejman.com/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/235

Comments

میدونی رفیق ما هممون به اینی که گفتی نیاز داریم
جنسیتش فرقی نمیکنه
دخترا هم همینجورن ... با کمی تفاوت ... شاید الان یه دختر هم همین حرفای تو رو بزنه ... بگه آرزوی یه آغوش گرم رو داره و یه بوسه ی از سر محبت ...
مهم اینه که بدونی اگر بشینی خودش نمیاد سراغت.

امیدوارم اون کسی رو که می خوای پیدا کنی.

اره ، درسته ، اگه کنج اتاق بشینی خودش نمیاد سراغت ، ولی واسه بعضی چیزا نباید تلاش کرد رفیق ، چون اون موقع تلاش یعنی مقاومت ، مقاومت در برابر چیزی که اولین شرط دست پیدا کردن بهش رهائیه ... رهایی در عین عاشق بودن رو بیشتر ترجیح میدم تا ...

Post a comment

(If you haven't left a comment here before, you may need to be approved by the site owner before your comment will appear. Until then, it won't appear on the entry. Thanks for waiting.)


بازگشت به صفحه اصلی وبلاگ