بازی یلدا
وبلاگها رو که می خونم مخصوصا بچه های مهاجر و مقیم خارج یا برگشتن خونه و در کنار خانواده، یا اینکه حداقل یادی از شبهای یلدای گذشته می کنن. برای من داستان اندوهناکه. خونه ما خونه سردی بود که گلهای محبتش کمتر می شکفت. نه عیدی بود و نه شب یلدایی. اگر هم بود کوتاه و مختصر. در تمام زندگیم حتی یک بار هم یادم نمیاد که تمام خانواده در کنار هم بوده باشیم و شب یلدایی بگیریم، هندونه ای بخوریم، تخمه ای بشکنیم و فیلمی ببینیم.
حالا اینجا نشستم توی این اتاق با دنیایی از آرزوهای بزرگ و صبری که هر روز زخمیه بر پشتم. اما هرچی که باشه با خودم میگم از اون هم بدتر میشد. شاید روزی باشه که شب یلدایی رو کنار خانواده باشم و همه باشیم. هرچند خیلی بعید و دور از انتظاره.
سلمان یه بازی جالب رو شروع کرده به نام "بازی یلدا". توی این بازی هر وبلاگری پنج نکته از زندگی شخصیش رو که بقیه نمی دونن بیان می کنه و پنج نفر هم معرفی می کنه که به واقع اونا هم باید همین کار رو بکنن. این هم از پنج نکته که شاید شما تا حالا نمی دونستید:
1- لحظه اولین باری که دستهایم آرام و آرام سینه های یک دختر رو لمس کردن تا مدتها پس زمینه ذهن من بود. در اون سن من خودم رو مدتها به خاطر اون کار ملامت کردم اما تا مدتهای بسیاری بعدش افسوس خوردم که چرا اون شب ادامه ندادم و سکس نکردم!
2- من تا مدتهای دور بعد از اتمام سربازی، کابوس سربازی می دیدم و اینکه مجبور شده ام به پادگان برگردم.
3- من در دانشگاه آزاد نجف آباد در رشته مهندسی متالورژی قبول شدم اما هرگز نه رزرو کردم(در اون زمان میشد رزرو کنی) و نه به دانشگاه رفتم چون رشته ام رو دوست نداشتم.
4- در سن 14 سالگی به دلیل ابتلا به بیماری، چند ماهی در خانه بستری شدم و راه رفتن برایم قدغن بود. دکترها ازم قطع امید کردن و تا مرز مرگ هم رفتم. آره من یک بار تا مرز مرگ هم رفته ام. از عواقب اون بیماری بود که باعث شد تا رشد من گرفته بشه و از نظر بنیه ضعیف باشم.
5- اولین باری که به سیگار پک زدم، آبادان بود با دو تا از پسر عموهایم که هر دو از من کوچک تر بودند(سنم بین 16 تا 18 الان دقیق یادم نمیاد) و سیگار کاپیتان بلک کشیدم و من چون چند پک زدم سرم گیج رفت و حالم تا کمی خراب شد.
خب کسائی رو که من دوست دارم معرفی کنم صفا، پرویز، مانیا، سامان و آرش عاشوری.
حالا اینجا نشستم توی این اتاق با دنیایی از آرزوهای بزرگ و صبری که هر روز زخمیه بر پشتم. اما هرچی که باشه با خودم میگم از اون هم بدتر میشد. شاید روزی باشه که شب یلدایی رو کنار خانواده باشم و همه باشیم. هرچند خیلی بعید و دور از انتظاره.
سلمان یه بازی جالب رو شروع کرده به نام "بازی یلدا". توی این بازی هر وبلاگری پنج نکته از زندگی شخصیش رو که بقیه نمی دونن بیان می کنه و پنج نفر هم معرفی می کنه که به واقع اونا هم باید همین کار رو بکنن. این هم از پنج نکته که شاید شما تا حالا نمی دونستید:
1- لحظه اولین باری که دستهایم آرام و آرام سینه های یک دختر رو لمس کردن تا مدتها پس زمینه ذهن من بود. در اون سن من خودم رو مدتها به خاطر اون کار ملامت کردم اما تا مدتهای بسیاری بعدش افسوس خوردم که چرا اون شب ادامه ندادم و سکس نکردم!
2- من تا مدتهای دور بعد از اتمام سربازی، کابوس سربازی می دیدم و اینکه مجبور شده ام به پادگان برگردم.
3- من در دانشگاه آزاد نجف آباد در رشته مهندسی متالورژی قبول شدم اما هرگز نه رزرو کردم(در اون زمان میشد رزرو کنی) و نه به دانشگاه رفتم چون رشته ام رو دوست نداشتم.
4- در سن 14 سالگی به دلیل ابتلا به بیماری، چند ماهی در خانه بستری شدم و راه رفتن برایم قدغن بود. دکترها ازم قطع امید کردن و تا مرز مرگ هم رفتم. آره من یک بار تا مرز مرگ هم رفته ام. از عواقب اون بیماری بود که باعث شد تا رشد من گرفته بشه و از نظر بنیه ضعیف باشم.
5- اولین باری که به سیگار پک زدم، آبادان بود با دو تا از پسر عموهایم که هر دو از من کوچک تر بودند(سنم بین 16 تا 18 الان دقیق یادم نمیاد) و سیگار کاپیتان بلک کشیدم و من چون چند پک زدم سرم گیج رفت و حالم تا کمی خراب شد.
خب کسائی رو که من دوست دارم معرفی کنم صفا، پرویز، مانیا، سامان و آرش عاشوری.
Comments
آقا منم بازي
سلام
--------------------------
امید جان ببین از اطرافیان کی ازت خواسته یا درخواست بکن چون من که پنج تام رو نوشتم چقدر هم اونا اجابت کردن...هاها
Posted by: اميد | December 23, 2006 11:54 AM