نقطه ای بر فصل سرد زندگی
روزگار سردی است. از درون در حال پاشیدنم. روزهای تنهایی های ممتد. فعالیت دارم. تا حدی درس می خوانم اما آنی که باید باشم نیستم. گیجم و مبهوت. یک دلیلش تمام دربهایی ست که تک تک به رویم بسته شد. هر چه کردم آخرش به بن بست رسید و یک هیچ برایم باقی گذاشت.
امروز، یکی از دردناک ترین روزهای زندگیم بود. به آرامی قدمهایم را روی برفهای یخ زده و کثیفی که در طول راه بود، می گذاشتم و آرام صدای خش خش و خرد شدنشان را می شنیدم. خیابانی که سر تا سر برایم خاطره است. محله ای که تمام خاطرات خوب و بد من را، بودن با یار را با تمام کش و قوس هایش به یادم می آورد. در ایستگاه قطار طاق آهنی و صلیب فلزی کلیسای محله همیشه مرا به گذشته های نه چندان دور می برد و یادآور اینکه شاید من مسافری بیش نیستم.
امروز با تو گامهایم را برداشتم، در کنار تو، در دل گریستم اما می بایست این کار ناتمام را انجام می دادم. این روزها، روزهای مبارزه من با زندگیست. من از این استیصال و سردرگمی خسته نشده ام بلکه نابود شده ام. از این همه رنج درون و زنجیرهایی که بر دست و پایم هست. به من نگو که نخواستم. من آشکارا، توان مبارزه در دو کارزار را ندارم. من نخواستم که سهم تو به مانند مجسمه ای باشد که من از او سرمست شوم و او از من هیچ. من نخواستم نمنای تو، هر روز و هر ثانیه، در تک تک سلولهای بدنم نجوا کنند و فقط عرق شرم باشد که بر پیشانی من می نشیند.
آری. این تو نبودی که تصمیم گرفتی اما بدان من همانم که سالهای پیش از تنهایی مویه می کردم و در غربت خویش می گریستم. بار دیگر خود باید بر فصل سرد زندگیم نقطه ای بگذارم. شاید که تو را آسوده کنم هرچند به قیمت بازگشت من به سیاهچاله تنهایی. غوغایی ست در درون من. غوغایی که تو هرگز درکش نخواهی کرد. من هنوز همان پژمانم با انبوه زخم بر پیکره ام. آه و افسوس که چه زود فراموش کردی من که بودم و چقدر به ترمیم احتیاج داشتم.
طبل جنگ را بار دیگر نواخته ام و مردان تنها به سوی جنگ می روند. این جنگی ست میان من و زندگی. میان آنچه که می خواهم و خدایم نمی دهد. من تا انتهایش خواهم رفت حتی اگر به نابودیم تمام شود و در این راه همراهی کسی را نمی خواهم. نمی دانم شاید روزی باز گردم. آن وقت که شاید تو باشی و مرا به آغوش خود پناه دهی. نمی دانم شاید هم سرنوشت من تنهاییست و با شمع وجود زیستن. برایت بهترین ها را آرزو دارم بانوی رویاها.
امروز، یکی از دردناک ترین روزهای زندگیم بود. به آرامی قدمهایم را روی برفهای یخ زده و کثیفی که در طول راه بود، می گذاشتم و آرام صدای خش خش و خرد شدنشان را می شنیدم. خیابانی که سر تا سر برایم خاطره است. محله ای که تمام خاطرات خوب و بد من را، بودن با یار را با تمام کش و قوس هایش به یادم می آورد. در ایستگاه قطار طاق آهنی و صلیب فلزی کلیسای محله همیشه مرا به گذشته های نه چندان دور می برد و یادآور اینکه شاید من مسافری بیش نیستم.
امروز با تو گامهایم را برداشتم، در کنار تو، در دل گریستم اما می بایست این کار ناتمام را انجام می دادم. این روزها، روزهای مبارزه من با زندگیست. من از این استیصال و سردرگمی خسته نشده ام بلکه نابود شده ام. از این همه رنج درون و زنجیرهایی که بر دست و پایم هست. به من نگو که نخواستم. من آشکارا، توان مبارزه در دو کارزار را ندارم. من نخواستم که سهم تو به مانند مجسمه ای باشد که من از او سرمست شوم و او از من هیچ. من نخواستم نمنای تو، هر روز و هر ثانیه، در تک تک سلولهای بدنم نجوا کنند و فقط عرق شرم باشد که بر پیشانی من می نشیند.
آری. این تو نبودی که تصمیم گرفتی اما بدان من همانم که سالهای پیش از تنهایی مویه می کردم و در غربت خویش می گریستم. بار دیگر خود باید بر فصل سرد زندگیم نقطه ای بگذارم. شاید که تو را آسوده کنم هرچند به قیمت بازگشت من به سیاهچاله تنهایی. غوغایی ست در درون من. غوغایی که تو هرگز درکش نخواهی کرد. من هنوز همان پژمانم با انبوه زخم بر پیکره ام. آه و افسوس که چه زود فراموش کردی من که بودم و چقدر به ترمیم احتیاج داشتم.
طبل جنگ را بار دیگر نواخته ام و مردان تنها به سوی جنگ می روند. این جنگی ست میان من و زندگی. میان آنچه که می خواهم و خدایم نمی دهد. من تا انتهایش خواهم رفت حتی اگر به نابودیم تمام شود و در این راه همراهی کسی را نمی خواهم. نمی دانم شاید روزی باز گردم. آن وقت که شاید تو باشی و مرا به آغوش خود پناه دهی. نمی دانم شاید هم سرنوشت من تنهاییست و با شمع وجود زیستن. برایت بهترین ها را آرزو دارم بانوی رویاها.
Comments
زندگی پستی و بلندی زیاد داره. یه جاهایی هست که ادم واقعاً می بره(به ضم ب). ولی من با صبر، توکل و اراده ای که تو وجودت سراغ دارم، به واسطه ی خوندن کل آرشیوت، مطمئنم که این سر بالایی رو هم رد می کنی. قوی باش.
Posted by: بيد قرمز | February 18, 2007 05:21 PM
چی شده یهو ؟؟ تو که در پست های اخیرت اینطور که می نوشتی اوضاع بدک نبود . به نظرمیامد که یک چیزی هست بین تو و یار که ما نمی فهمیدیم از نوشته هات چیه اما به نظر نمیامد قضیه حاد باشه . انشالله که اوضاع بر وفق مراد خواهد شد .
Posted by: m | February 18, 2007 06:47 PM
خیلی وقته که وبلاگتو می خونم چه وقتی که سوئد بودم وچه حالا. یک جورایی حساتو خوب می گیرم. نمیدونم فقط امیدوارم بتونی این مراحل را خوب بگذرونی. خیلی سخته.
Posted by: mona | February 19, 2007 11:17 AM
Paho janmesh kon boro donbale YAR..in harfa ro ham beriz door...kare niko kardan az por kardan ast...inghadr ham tavahom nazan o pichidash nakon...az man beshnoo...boro donbalesh va ye shoro dige bekonid...good luck
Posted by: Azadeh | February 19, 2007 10:15 PM
شوخی نکن! مگه چند نفر تو دنیا اینهمه با تو وقت گذرونده و ازت میدونه؟... قبل اینکه افسوسش رو بخوری و راه برگشتت رو ببندی تصمیم بگیر
Posted by: naemeh | February 22, 2007 10:31 AM
چرا همچین شد؟ من که پاک گیج شدم!!
تا الان که ظاهراً همه چیز داشت خوب پیش می رفت؟ خوشحال بودیم حداقل پژمان این وسط به چیزایی که می خواست داره می رسه.
با شناختی که ازش دارم مطمئنم که پژمان تصمیم الکی نمی گیره و به همه جوانب کارش فکر می کنه. هر چند که گاهی همه چیز اونطوری که ما حساب کتاب می کنیم نیست....
خودت را دست کم نگیر. . .
اینقدر هم قیافه آدمهای افسرده رو به خودت نگیر.
اصلا من چی می گم این وسط.سرپیازم یا ته پیاز....
Posted by: nabat | February 23, 2007 08:13 AM
سلام. در اين جور موارد فيلم Forrest Gump رو چند بار نگاه کن. براي من هميشه جواب ميده. توجه کن که کسي نميدونه وقتي فردا ميرسه، خورشيد با خودش چه چيز جديدي رو به زندگيت ميآره. اين اميد به آينده روشنتر هميشه انسان رو زنده نگه ميداره.
Posted by: Kevin | February 23, 2007 10:44 AM
تازه علاوه بر همه چیزهایی که دیگران بافتند بگذار من هم ببافم مرد جنگ مرد تنهایی ...مگه دست خودته؟؟؟
Posted by: مانیا | February 24, 2007 11:59 AM
منظورم اینه که سهم ما از این همه خیال با هم بدن تان که بافتیم چی میشه؟؟؟؟ها؟؟؟ می بینی که این جا با این که خودت هنوز انگار زنده ای اما وکیل زیاد داری که به جات حرف بزنند و تصمیم بگیرند
Posted by: مانیا | February 24, 2007 12:00 PM
سلام پژمان ، من سعیدم ، همون که یه بار برای درخواست دانشگاه ازت سوال کردم و بعدا هم نوشتم و تشکر کردم که کمکم کردی چون تونستم بیام.
اومدم این پست آخر تو خوندم ... کف کردم... می دونی چرا ؟ چون من هم دقیقا تو این هفته وضعیت روحی و روانی شبیه تو رو تجربه کردم. اولا فکر کردم یه دپرشن معمولی ولی بعدش .. تو می فهمی من چی می گم . من حس زندان انفرادی و حس آدمی و که خود کشی می کنه فهمیدم.
الانم هنوز کامل رد نکردم. نقطه آغازش هم برای من تکان شدیدی بود از به قول تو یار. اما.. یه چیزی هم هست .. سوئد با همهی خو بی هاش که تو بیشتر از من می دونی مساله آب و هواش می تونه برای ماها مشکل زا بشه .. یه ماه برف و سرما .. همش سفید سفید سفید ...
مواظب خودت باش..... بیا اینجا بنویس .. اگه بنویسی احتمالا رد می کنیم. تو بنویس ما هم می خونیم.
--------------------------------------------------------------------
درود سعید جان
حقیقتش برای من این هوای برفی زیبا اصلا باعث افسردگی نیست. من به غایت اینجا دوست ساخته ام. کسانی که دوستم دارند و من نیز دوستشان دارم. اما شاید از تلاشهایی که در مدت 6 ماهه گذشته کرده ام و تا آخرین مرحله رفته ام و بعد شکست خورده ام، خسته شده ام. اما باید چشمها را شست و طور دیگری دید. سعی می کنم برای یار هم منصف باشم اگر که او نیز.
Posted by: َُسعید | February 24, 2007 11:49 PM
خیلی وقته وبلاگ ات رو می خوانم وقتی که خودم وبلاگ نداشتم بعد لینک ات را گذاشتم تو وبلاگ ام یه مدت فیلتر شکن نداشتم و از خودم می پرسیدم این ادم در چه حالیه ؟همیشه فکر کردم تو ادم موفقی هستی روی پای خودت وایسادی وپیشرفت کردی .برام جالب بوده که یک نفر را این قدر دوست داری .خوب هر آدمی لابد یه نقطه ضعف هایی هم داره تو به نظرم سمبل پشتکار هستی.
نمی دونم چی بگویم ولی یادت باشه اوون ادم ممکنه ضربه بخوره حتمن تو زندگی ات کمی وقت هست که با او صرف کنی . مشکلات برای همه هست من هم گاهی قدم زده ام و از خودم پرسیده ام خوب دیگه چی ؟ چه کار می کنی ولی ادم که نمی تونه سرش را بزاره بمیره پس دوباره شروع می کنم راه های تازه تر را .درسه عمرم می گذره ولی حداقل روی تخت تو بیمارستان نمی گذره .
Posted by: غزل | February 25, 2007 07:24 AM
اگر كسي رو دوست داري
سعي گن گمش نكني
چون دنيا آنقدر بزرگه
كه ديگه پيداش نميكني ...
Posted by: رها | February 25, 2007 02:05 PM