پنجره ای رو به سپیدی
اتاق من یک پنجره بزرگ داره که همیشه پرده کرکره اش بالاست. بر خلاف خانه قبلی که اکثرا پرده ها پایین بود. اینجا چون خانه ام در طبقه چهارم است و دیدی به بیرون دارم. همیشه جلوی این پنجره می ایستم و اگر بچه های مهد کودک در زمین بازی باشند نگاهی بهشون می ندازم. دیدن بچه های سوئدی که در آرامش مشغول شادی و نشاط هستند، برای من امید بخشه.
چند روزیست که برف می باره. من همه فصلهای خدا رو دوست دارم ولی این زمستان و برف نه تنها مرا آزرده نمی کنه بلکه درون مرا پر از شادی می کنه. صبحها که پا میشم همیشه اول بیرون رو نگاه می کنم به شوق دیدن برفها و بارش زیبایش. دانه های زیبای منظمی که گاهی آرامی و گاهی با شتاب به سوی زمین رها می شوند.
شبها اما وضعیت فرق می کند. شمع های روشن کنار پنجره، و منی که گاه با لیوانی چای، در پشت این پنجره به سوی چراغی که در خیابان است و می توانم در آن بارش برف را ببینم. چراغهای خانه را خاموش می کنم و صحنه می شود یک رویای مطلق. در دور دست خانه من می توان رفت و آمد قطار مترو را هم دید چرا که از روی سازه ای با ستونهای مرتفع می گذرد و پشتش ساختمانی بلند که گاهی در پشت مه گم می شود.
گاهی شاید زندگی برای من همین باشد. همین اتاق و میزی کوچک برای پذیرایی. شبها که کلید این اتاق را می اندازم و وارد آن می شوم به خودم می گویم که به خانه خوش آمدی. خانه ای که در آن آرامش هست. شاید برای همین است که برف را دوست دارم. برای من برف گذشته از آن سپیدی زیبایش، بیانگر سکوت و آرامش است. دشتهای وسیع برف و سکوت. درختانی که شاخه هاشان گاه به گاه توان نگاهداری این امانت سپید را ندارند.
چند روزیست که برف می باره. من همه فصلهای خدا رو دوست دارم ولی این زمستان و برف نه تنها مرا آزرده نمی کنه بلکه درون مرا پر از شادی می کنه. صبحها که پا میشم همیشه اول بیرون رو نگاه می کنم به شوق دیدن برفها و بارش زیبایش. دانه های زیبای منظمی که گاهی آرامی و گاهی با شتاب به سوی زمین رها می شوند.
شبها اما وضعیت فرق می کند. شمع های روشن کنار پنجره، و منی که گاه با لیوانی چای، در پشت این پنجره به سوی چراغی که در خیابان است و می توانم در آن بارش برف را ببینم. چراغهای خانه را خاموش می کنم و صحنه می شود یک رویای مطلق. در دور دست خانه من می توان رفت و آمد قطار مترو را هم دید چرا که از روی سازه ای با ستونهای مرتفع می گذرد و پشتش ساختمانی بلند که گاهی در پشت مه گم می شود.
گاهی شاید زندگی برای من همین باشد. همین اتاق و میزی کوچک برای پذیرایی. شبها که کلید این اتاق را می اندازم و وارد آن می شوم به خودم می گویم که به خانه خوش آمدی. خانه ای که در آن آرامش هست. شاید برای همین است که برف را دوست دارم. برای من برف گذشته از آن سپیدی زیبایش، بیانگر سکوت و آرامش است. دشتهای وسیع برف و سکوت. درختانی که شاخه هاشان گاه به گاه توان نگاهداری این امانت سپید را ندارند.
Comments
hm.... khobe,,, hala khyalam rahat shod :)
Posted by: boshke ba salighe | February 28, 2007 08:46 AM