یک ورود فراموش ناشدنی
دو سال پیش دقیقا چنین روزی، حدودای 1 بعد از ظهر رسیدم استکهلم. از بالا سپیدی برف بود و دیگر هیچ. هرچه هواپیما ارتفاعش رو کمتر می کرد، قلب من هم تند تر می زد. از هفت خان رستم رد شده بودم و کلی مرحله رو طی کرده بودم تا بتونم این ویزای لعنتی شنگن رو بگیرم. در نهایت بعد از ماجرای گیت ورود و خوش آمدگویی مامور مربوطه، صدای کلیک درب شیشه ای رو شنیدم که یعنی میشد رفت تو و وارد خاک سوئد شدم. چمدونم رو برداشتم و به دنبال درب خروجی.
تنها دو درب مونده بود تا لحظه دیدار. لحظه ای که هر دومون منتظرش بودیم. یه نگاه به چپ و بعدش سمت راست یار و خواهرش ایستاده بودند. همه جا برف بود. جاده زیبا، و من که انگار در هپروت سیر می کردم. هم باورم نمیشد به مقصد رسیدم و استکهلم هستم و هم به شدت خسته بودم. روزی بود اون روز. همه چیز برام جالب بود و تازگی داشت. انگار مردم اصلا از نوع دیگری بودند. همیشه گفته ام که دو روز ورود من به این مملکت به طور کل منقطع بودم از درک اونچه که اطرافم اتفاق می افتاد. شاید یه دلیل عمده اش فشار عاطفی و دوری بود که در مدتهای قبلش بر من تحمیل شده بود و از لحاظ عاطفی سرگردان شده بودم.
باری به هر جهت، اینجا بودم و خوش گذشت. یه اتاق جمع و جور پیدا کردیم که صاحبش یه زن ایرانی بود و دستش درد نکنه شب عید هم یه باقالی پلو با ماهی جانانه برای من آورد. جالبه بدونید خونه در حال حاضر من دقیقا در چند متری همون اتاق است! روزگاره دیگه. هیچ چیزی رو نمی تونی پیش بینی کنی.
خاطرات و حال و هوای من رو می تونید برای اون روزا در این نوشته ها بخونید. چه شبها و روزهایی بود. اولین کنسرتی که رفتم. موزه ها، کافه ها، چهار شنبه سوری و درگیری برای قبولی دانشگاه. چقدر خوشحالم که چنین روزی در این دانشگاه هستم و از اینکه دانشجویش هستم به خود می بالم. هنوز هم گاهی که از جلوی ساختمان دانشگاه رد میشم و آرمش رو می بینم سلامی نظامی بهش می دم که فقط خودم می دونم برای اومدن به چنین جایی از چه موانعی عبور کردم.
به یار پیشنهاد دادم که به مناسبت امروز، بریم همون پیتزا فروشی که برای اولین روز ورود من رفتیم. جالبه که بعد این همه مدت حتی یک بار هم اونجا نرفتیم و فکر می کنم بسیار خاطره انگیز باشه. نمی دونم اگر همون جا و همون نیمکت نرم و راحتش باشه که چه بهتر. زندگی آسان نیست اما همین لحظه های به یاد ماندنی، زیبایش می کنن. می دونم که هرگز نمی تونم احساسم رو در قالب چند واژه بیان کنم. اون روز همه چیز بوی تازگی می داد هرچند برای من هنوز هم این شهر بوی تازگی داره. من به هیچ چیز عادت نکرده ام. استکهلم برای من شهر خاطره های نیک و به یادماندنیست. یاد آن روز خوش باد و درود بر این شهر و شهروندانش.
تنها دو درب مونده بود تا لحظه دیدار. لحظه ای که هر دومون منتظرش بودیم. یه نگاه به چپ و بعدش سمت راست یار و خواهرش ایستاده بودند. همه جا برف بود. جاده زیبا، و من که انگار در هپروت سیر می کردم. هم باورم نمیشد به مقصد رسیدم و استکهلم هستم و هم به شدت خسته بودم. روزی بود اون روز. همه چیز برام جالب بود و تازگی داشت. انگار مردم اصلا از نوع دیگری بودند. همیشه گفته ام که دو روز ورود من به این مملکت به طور کل منقطع بودم از درک اونچه که اطرافم اتفاق می افتاد. شاید یه دلیل عمده اش فشار عاطفی و دوری بود که در مدتهای قبلش بر من تحمیل شده بود و از لحاظ عاطفی سرگردان شده بودم.
باری به هر جهت، اینجا بودم و خوش گذشت. یه اتاق جمع و جور پیدا کردیم که صاحبش یه زن ایرانی بود و دستش درد نکنه شب عید هم یه باقالی پلو با ماهی جانانه برای من آورد. جالبه بدونید خونه در حال حاضر من دقیقا در چند متری همون اتاق است! روزگاره دیگه. هیچ چیزی رو نمی تونی پیش بینی کنی.
خاطرات و حال و هوای من رو می تونید برای اون روزا در این نوشته ها بخونید. چه شبها و روزهایی بود. اولین کنسرتی که رفتم. موزه ها، کافه ها، چهار شنبه سوری و درگیری برای قبولی دانشگاه. چقدر خوشحالم که چنین روزی در این دانشگاه هستم و از اینکه دانشجویش هستم به خود می بالم. هنوز هم گاهی که از جلوی ساختمان دانشگاه رد میشم و آرمش رو می بینم سلامی نظامی بهش می دم که فقط خودم می دونم برای اومدن به چنین جایی از چه موانعی عبور کردم.
به یار پیشنهاد دادم که به مناسبت امروز، بریم همون پیتزا فروشی که برای اولین روز ورود من رفتیم. جالبه که بعد این همه مدت حتی یک بار هم اونجا نرفتیم و فکر می کنم بسیار خاطره انگیز باشه. نمی دونم اگر همون جا و همون نیمکت نرم و راحتش باشه که چه بهتر. زندگی آسان نیست اما همین لحظه های به یاد ماندنی، زیبایش می کنن. می دونم که هرگز نمی تونم احساسم رو در قالب چند واژه بیان کنم. اون روز همه چیز بوی تازگی می داد هرچند برای من هنوز هم این شهر بوی تازگی داره. من به هیچ چیز عادت نکرده ام. استکهلم برای من شهر خاطره های نیک و به یادماندنیست. یاد آن روز خوش باد و درود بر این شهر و شهروندانش.
Comments
یکی از بهترین لحظه های زندگی هر فرد، مرور و یاد خاطرات خوب گذشته است. چه خوب که همهی این خاطرات شیرین باشند. امیدوارم ۲ سال دیگه هم یاد این روزها رو به خاطر بیاری و لذت ببری.
همیشه شاد و موفق باشی.
Posted by: Jumper | March 4, 2007 03:06 PM