آخرین چهارشنبه 85
هرچند که امسال ایرانی ها گیج شده بودن که این چهارشنبه رو باید جشن گرفت یا چهارشنبه بعدی رو(در واقع سه شنبه شب) اما خب تو استکهلم همین دو روز پیش برگزار شد. اینجا هر ساله برنامه چهارشنبه سوری هست و این سومین باری بود که من شرکت می کردم. جالبیش امسال این بود که دیگه از برف و سرمای پارسال و پیارسال هیچ خبری نبود که هیچ تازه همه برفها هم آب شده بود(هوا اینجا به نسبت خودش بهاری شده!).
چند غرفه ایرانی که بهترینش غرفه بخور بخور آش بود ولی خب نشد بخورم چون یار سر کلاس بود و وسطای مراسم می رسید و من هم منتظر موندم اون بیاد ولی دیر شد و ملت آشها رو غارت کردن! اینجا یک سن درست می کنن مثل هر سال که جوونا و اهل رقص ها رو هدایت می کنه و خلاصه بزن و بکوب. آتش بازی هم سر ساعت بدون وحشی بازی و همدیگه رو سوزوندن انجام شد.
پلیس سوئد برای حفظ امنیت و آرامش بود. دو تا پلیس سوار بر اسب هم بودن که مردم کلی باهاش خوش و بش می کردن. اینجا هر سال آتش بزرگی هم درست می کنن تا مردم کنارش گرم بشن. دو سه باری رفتیم کنارش و صفایی کردیم. یه بنده خدایی هم آتش کوچک درست کرده بود که تونستیم از روش بپریم و کمی هم سر و دست جمبوندیم!
دوستی می گفت به دلایل مختلف هر ساله از تعداد جمعیت کسانی که میان چهارشنبه سوری کم میشه که متاسفانه باید بگم درسته. دلیلش فرهنگی نیست و بیشتر بوی سیاسی می گیره که بماند.
این روزها تنها کانکشن و ارتباطم با عید جدای خوندن اخبار، تاریخ شمسی هست که در پایین مرورگر فایرفاکسم هست و دیگر هیچ. انقدر کار دارم و انقدر دوندگی هست که اصلا زندگی کردن یادم رفته. آخر هفته گذشته رو همه اش درگیر بودم و اصلا نتونستم استراحت کنم و به جای اینکه انرژی بگیرم، انرژیم تازه کم هم شد. انگار همیشه کارهای نمونده هست که باید انجام بشه. صبحها می رم بیرون و یا اگه تو خونه باشم مشغول می شم و شبها هم که اگه از بیرون بیام حسابی دیره بین 10 تا 12 شب. نه سفره هفت چینی چیدم نه اصلا حس عید دارم. باید خودم رو بندازم توی این حس. امروز هم بدجور کار دارم. دو تا کلاس باید برم + یه میتینگ بسیار مهم برای مقدمات کنفرانسی که داریم روش کار می کنیم . سوئدی هم کم خوندم بازم این هفته و باید بخونم امروز.
خیلی وقتا شب وقتی سرم رو می گذارم روی زمین میگم خدایا شکرت یه وقتی به آدم دادی که بگیره بخوابه. خواب برای کسی که همش در حال دوندگی و انرژی خرج کردن هست واقعا یه نعمته. خیلی چیزا هست که دلم می خواد ازشون بنویسم ولی وقتم کم شده به شدت. امیدوارم بشه که بیشتر بنویسم. نوشتن خاطرات خوبه.
چند غرفه ایرانی که بهترینش غرفه بخور بخور آش بود ولی خب نشد بخورم چون یار سر کلاس بود و وسطای مراسم می رسید و من هم منتظر موندم اون بیاد ولی دیر شد و ملت آشها رو غارت کردن! اینجا یک سن درست می کنن مثل هر سال که جوونا و اهل رقص ها رو هدایت می کنه و خلاصه بزن و بکوب. آتش بازی هم سر ساعت بدون وحشی بازی و همدیگه رو سوزوندن انجام شد.
پلیس سوئد برای حفظ امنیت و آرامش بود. دو تا پلیس سوار بر اسب هم بودن که مردم کلی باهاش خوش و بش می کردن. اینجا هر سال آتش بزرگی هم درست می کنن تا مردم کنارش گرم بشن. دو سه باری رفتیم کنارش و صفایی کردیم. یه بنده خدایی هم آتش کوچک درست کرده بود که تونستیم از روش بپریم و کمی هم سر و دست جمبوندیم!
دوستی می گفت به دلایل مختلف هر ساله از تعداد جمعیت کسانی که میان چهارشنبه سوری کم میشه که متاسفانه باید بگم درسته. دلیلش فرهنگی نیست و بیشتر بوی سیاسی می گیره که بماند.
این روزها تنها کانکشن و ارتباطم با عید جدای خوندن اخبار، تاریخ شمسی هست که در پایین مرورگر فایرفاکسم هست و دیگر هیچ. انقدر کار دارم و انقدر دوندگی هست که اصلا زندگی کردن یادم رفته. آخر هفته گذشته رو همه اش درگیر بودم و اصلا نتونستم استراحت کنم و به جای اینکه انرژی بگیرم، انرژیم تازه کم هم شد. انگار همیشه کارهای نمونده هست که باید انجام بشه. صبحها می رم بیرون و یا اگه تو خونه باشم مشغول می شم و شبها هم که اگه از بیرون بیام حسابی دیره بین 10 تا 12 شب. نه سفره هفت چینی چیدم نه اصلا حس عید دارم. باید خودم رو بندازم توی این حس. امروز هم بدجور کار دارم. دو تا کلاس باید برم + یه میتینگ بسیار مهم برای مقدمات کنفرانسی که داریم روش کار می کنیم . سوئدی هم کم خوندم بازم این هفته و باید بخونم امروز.
خیلی وقتا شب وقتی سرم رو می گذارم روی زمین میگم خدایا شکرت یه وقتی به آدم دادی که بگیره بخوابه. خواب برای کسی که همش در حال دوندگی و انرژی خرج کردن هست واقعا یه نعمته. خیلی چیزا هست که دلم می خواد ازشون بنویسم ولی وقتم کم شده به شدت. امیدوارم بشه که بیشتر بنویسم. نوشتن خاطرات خوبه.
Comments
سلام
آقا فکر کنم ما میوچال فریندیم از طریق محمدرضا! (من همونیم که لینک برنده شدنش رو تو بالاترین دادم) ارادت داریم :دی
Posted by: پژوهنده | March 16, 2007 01:09 AM
salam agha!chetori? inja che taghir karde!charshanbe soorit + eydet (pishapish) mobarak!;)
Posted by: AilAr | March 16, 2007 03:19 PM
salam. che tarifi kardi az 4shanbesoori. kojash khoob bood akhe pesar? engar chand hezar nafar adam ye jaye bi barnameh jam shode boodan o faghat doost o ashna mididan o salam aleyk mikardan. tanha hosnesh hamin bood. vagarna atishesh enghadr bozorg bood engar ye khoone atish zadan.
ye khorde az mahalle raghs ham ke door mishodi aslan sedaye musico nadashti engar yeki dare tabl mizane. yade mashinhaye Tehran oftadam ke vaghti ba sorat az kenaret rad mishan faghat az mashin sedaye koobidan doobs doobs! miad. barnameh kheyli behtar az in mitoonest bargozar beshe age ye kam sazmandehi mishod.
+++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++
بحث سازماندهی مد نظر من نبود وگرنه هممون می دونیم که ایرانی ها توی سازماندهی اصلا خوب نیستند. اما بازم فکر می کنم همینم خوبه که ایرانی ها دور هم جمع بشن.
Posted by: Parisa | March 17, 2007 01:57 PM