« نوروز خجسته باد | Main | رفتن دوستان و غصه حاضران »

بازگشت به صفحه اصلی وبلاگ

یک کنفرانس؛ چهار روز تجربه برای همه عمر

از وقتی که عضو آیسک(بزرگترین ارگان دانشجویی دنیا) شدم زندگیم به کلی متحول شد و توی این مدت 7 ماه واقعا شادتر شدم و دلخوش تر. سومین کنفرانس سالانه سوئد، در استکهلم تعیین شده بود و من هم خودم رو داواطلب کرده بودم برای گروه برگزار کننده کنفرانس. مدیر پروژه دوست بسیار خوبم آلیسون شد(که الان اندازه یه خواهر بهم نزدیک شده) که از نیویورک اومده اینجا و در شرکت الکترولوکس مشغول به کار هست. گروه ما هم یک گروه هشت نفره که از ملیتهای مختلف تشکیل شده بود برای این کنفرانس.

من به شخصه مسوولیت مارکتینگ و پیدا کردن اسپانسر برای این کنفرانس رو داشتم که دقیقا دو ماه تمام از وقتم رو هر روزه در دفترمون گذروندم و زنگ می زدم به شرکتها برای گرفتن وقت و مذاکره. همه این کارها مقدمه ای بود تا کنفرانس چهار روزه شروع بشه. از پشتیبانی و تدارکات بگیرید تا برگزاری پارتی و مهمانی رسمی شب آخر همه و همه ما مسوولش بودیم. 150 دانشجوی شر و شور از چند شهر مختلف سوئد جمع شدن.

مطلبی که باید راجع به این کنفرانس ها بگم اینه که این کنفرانس ها بسیار منحصر به فرد هست. به این دلیل که شما باید از صبح ساعت 6 پاشی تا صبحانه بخوری و بعدش کنفرانس ها و کارگاه های آموزشی از ساعت نه شروع میشه تا نه شب. بعدش هم پارتی هست تا ساعت 2 تا 3 صبح. یعنی اگر به عنوان یه فرد شرکت کننده توش باشی، روز آخر دیگه از خستگی و بی خوابی داری هلاک میشی ولی چون همه دانشجو هستند و جوان، تازه استقبال هم میشه و کلی کیف میده.

جدای از این کنفرانس ها بسیار متنوع هستند، کلی خلاقیت درش اتفاق می افته و واقعا سطح بسیار بالایی دارن. حتما راجع به آیسک خواهم نوشت. این بار من مسلما نمی تونستم در خود مراسم و کنفرانس ها باشم چون پشت صحنه در حال دوندگی بودم با سایر گروه که بتونیم همه چیز رو سر موقع آماده کرده باشیم ولی چقدر خاطرات خوش برام اتفاق افتاد.

انقدر خسته می شدم که شب از خستگی عرق می کردم و در تمام روز، مشغول جابه جایی و تمیز کردن و هماهنگی و غیرو. باور کنید برگزاری چنین کنفرانس هایی اونم توی یه کشوری مثل سوئد که بسیار محافظه کار هستند و تمام جوانب رو در نظر می گیرن کار بسیار مشکلیه.

چقدر عکس گرفتیم. چقدر خندیدیم. راستش رو بخواید من انرژی دهنده گروه بودم. وقتی که همه خسته بودن، من با رقصیدنام، شوخی کردنا، احوال دیگران رو پرسیدن و غیرو باعث می شدم تا اونا هم بخندن و کار رو به نحو احسنت انجام بدن. در انتهای هر کنفرانس چند روزه، توی آیسک رسمه که نام هر شخص رو روی یک پاکت نامه می نویسن و می چسبونن به دیوار. یعنی هر نفر یک پاکت. بعد هر کسی چیزی می خواد برای کسی بنویسه، روی یه تکه کاغذ می نویسه و می ندازه توی پاکتش. بهش میگن "شوگر کیوب" یعنی همون حبه قند به زبون خودمون. من کلی نوشته گرفتم که 90 درصدشون نوشته بودن تو کف انرژی من هستن!

پرزیدنت آیسک سوئد رو اتفاقی در راه برگشت به خونه دیدم و به من می گفت تو یکی از با انرژی ترین آدمهایی هستی که تا به عمرم دیدم. خیلی خوشحالم که همه این طور راجع به من فکر می کنن. من عاشق کارم بودم. چقدر لذت بخشه وقتی همه خسته میان و یه غذایی هست که با همکاری یه سری آدم و دوندگی های اونا درست شده. چقدر زیباست وقتی صبحانه مفصلی رو که با زحمت زیاد توسط اسپانسرشیپ ماکدونالد نازنین گرفتی به بقیه تعارف می کنی و همه خوشحالن.

کلی فیدبک خوب گرفتیم. با خیلی ها صحبت می کردم. همه راضی بودن. همه چیز عالی. چقدر همه در ضیافت شب آخر، زیبا شده بودن. همه شیک و مرتب. من و دوست نازنین تازه ام(جنی) که از شهر اوپسالا اومده بود مسوول خوش آمد گویی بودیم. تا نیم ساعت پیشش داشتم مثل چی عرق می ریختم و سالن رو آماده می کردیم و بعدش خیلی سریع لباس رسمی پوشیدم و با لبخندی، دعوت شدگان رو خوشامد می گفتیم و به سمت میز شامپاین رهسپار می کردیم. چه شب با شکوهی بود. غذا و شراب به بهترین نحو سرو شد. از شرکتها اومده بودن این بار. حتی از پدر و مادرهای سوئدی. چه لذتی داشت دیدن دسترنجمون.

پارتی ها محشر بودن. شب دوم پارتی "قهرمانان" بود. هرکسی تیپی زده بود. یکی بتمن، یکی سوپرمن، لاکپشتهای نینجا، هالک، و غیرو و غیرو.... قبل آماده شدن برای پارتی ها یادم میاد بین خود گروهمون، وقتی داشتیم سالن رو آماده می کردیم چیزی حدود دو ساعت رقصیدیم و مسخره بازی در آوردیم. همون حین کار. واقعا عالی بود. اتفاقا بعدش آخر شب یار هم اومد. همون موقع که من ساعت 12 نصفه شب، قرار داشتم با گروه تا ببینیم تقسیم وظایف فردا چطوریه. پارتی شب آخر بعد از ضیافت وقتی که همه تا ساعت سه رقصیدن و دلشون نمی خواست برن بخوابن. من اونجا مسوول بار بودم. دربهای آبجو بود که باز میشد و می فروختم. همه شاد شاد. دختر و پسر. خیس عرق بودم. وقتی همه خوردن و مست شدن، من و دو نفر دیگه که تو بار بودیم، شروع کردیم به آبجو خوردن. هی بخور و بخور تا کمی کله گرم بشه. نمی بایست مست می شدیم چون مسوول بودیم. دیدن اون همه آدم خوشحال دیوونم کرده بود. راستی برای اولین بار هم از یکی "تیپس" گرفتم. همون سوئدیه که مال ارگان دانشجویی هم نبود و انقدر خورده بود که فکش لق می زد و جلوی بقیه مثل ژاپنی ها خم میشد و با دستاش به بقیه احترام می گذاشت. براش یه آبجو باز کردم و بعدش بهم اشاره کرد و تیپس داد.

لیوانهای شرابی که به هم زدیم و به زبون خودمون به هم سلامتی گفتیم. از سوئد تا برزیل و ایران و چین. از بغل کردنای همدیگه وقتی که به هم نیاز داشتیم. مثل اعضای یه خانواده. مراسم اختتامیه روز آخر چقدر با احساس و عواطف همراه شد. گریه های شادی آلیسون، هورا کشیدن و تشویق بی امان برای ما که کنفرانس رو برگزار کردیم. وقتی "ال سی" استکلهم بهترین شد و جام شادابی و نشاط رو برنده شدیم و همگی رفتیم اون جلو و من هم جام رو سر کشیدم. چه عکسایی که گرفته نشد. چه خنده ها و چه گفتارهای عاطفی که رد و بدل نشد.

همه و همه تمام شد و خاطره اش در دلم مونده. به همه قول دادم تا دوربین ها رو بگیرم و همه عکسا رو جمع کنم و یکی یه دونه سی دی برای همه بزنم. الان که دارم می نویسم، از بیرون برگشتم. رفته بودم سفارت ایرلند تا مدارکم رو بدم. به شدت پاهام درد می کنه. باید بخوابم. کل بدنم کوفته س. هنوزم باورم نمیشه کنفرانس تموم شده. آه چه تجربه ای بود. دلم برای یار خیلی تنگ شده. می رم بخوابم. من عاشق این شهر و کشور هستم. درود بر استکهلم، این شهر خاطره ها و درود بر این کشور. درود بزرگتر بر سرزمین مادریم ایران. ایرانی که دوساله ندیدمش.

TrackBack

TrackBack URL for this entry:
http://www.cyberpejman.com/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/273

Comments

وقتی در فضای سایبر و ازنوشته‌هات میشه انرژی گرفت، رودررو معلومه چه اتفاقی میفته. امیدوارم همیشه همین طور با انرژی باشی.
- من از خیلی وقت پیش این لاگ رو میخونم. اما موقعی که می خواستم برای وبلاگ خودم اسم انتخاب کنم، اصلاً حواسم به این تشابه نبود. خواسنم الان یک جوری حق سن وسال و سابقه رو ادا کنم و از بزرگتر Cyber اجازه بگیرم. (تا نه یک وقتی بعضی‌ها، به جرم رعایت نکردن CopyRight ازم شکایت کنن! ;)

------------------------------------------------------------------
دوست خوبم. لغت سایبر تراوش شده از ذهن من نیست و هرکسی می تونه از ترکیب این واژه با واژه ای دیگر استفاده کنه اما خوشحالم که بگم اولین شخصی هستم که از این لغت در دنیای وبلاگستان استفاده کرده ام و کماکان به عنوان نام کاربری سایبرپژمان در سایتهای مختلف اکانت دارم.

وقتی این مطلبتو می خوندم احساس می کردم خودت وایسادی جلومو هی ورجه وورجه می کنی...
good luck....

Post a comment

(If you haven't left a comment here before, you may need to be approved by the site owner before your comment will appear. Until then, it won't appear on the entry. Thanks for waiting.)


بازگشت به صفحه اصلی وبلاگ