« سمینار 3 روزه بازارهای در حال توسعه | Main | فیلم خانوادگی احیا شده »

بازگشت به صفحه اصلی وبلاگ

یک کار حرفه ای

دیروز صبح خیلی سریع لباسم رو پوشیدم و به سمت محل کنفرانس حرکت کردم. کارها دستم اومده بود و به تمامی اتاق ساختمان مسلط شده بودم. دیگه فهمیده بودم سیستم کاری و برنامه ریزیشون چطوریه بنابراین نسبت به دیروز خیلی راحت تر کار کردم و روان تر. حتی تونستم دو تا کنفرانس هم شرکت کنم که یکیش مربوط به بازارهای رو به توسعه با محوریت کشورهای اروپای شرقی بود و دیگری "آزادی بیان" در کشورهای چین، هند و لهستان. تو کنفرانس دومی من سوال هم کردم ولی خب جواب دهنده ها زیاد خوب جوابم رو ندادن و کمی به در و دیوار هم کوبیدن. سوالم راجع به وضعیت فیلترینگ اینترنت در این کشورها و اینکه آیا وبلاگرها رو به خاطر بیان عقایدشون تو زندون می ندازن یا نه. به هر حال خیلی جالب بود.

حدودای ساعت چهار بود که دیگه داشتم آماده می شدم که کیف و کفشم رو بردارم و برم کلاس رقص. کلاس رقص رو خیلی دوست دارم و اصلا تو هیچ شرایطی از دستش ندادم تا حالا. دم دمای رفتن، مدیر اصلی کل پروژه اومد و گفت پژمان می تونی بمونی برای ضیافت شام رسمی؟ من هم گفتم 2 ساعتش رو نه ولی بقیش رو می تونم. اونم خنده ای کرد و گفت نه نمیشه و رفت. بعد دوباره اومد و گفت من بهت احتیاج دارم و کسی بهتر از تو نیست اینجا. وقتی فهمیدم دیگه واقعا به من احتیاج دارن پذیرفتم و کار رو خیلی سریع شروع کردم. کار از نظر تکنیکی به نوعی موشک هوا کردن نبود ولی بسیار دقت عمل، کنترل حواس و وقت شناسی می خواست.

کامپیوترها رو ردیف کردم. فیلمها و پاور پوینتهای مربوطه رو ریختم و همه چیز رو درست کردم. برنامه های مزخرف رو بستم تا وسط اجرا یهو عین قارچ صفحه مربوط به پیغامشون سبز نشه. چک کردن کنترل وایرلس ضعیف اونجا، کنترل نور و صدا و اتصال به پرده بزرگ و کوچک، خلاصه همه انجام شد. ولی باور کنید پوستم رو کندن بس که تحت فشار قرارم دادن. حقیقتش این بود که بهم اطمینان نمی کردن اولش. فکر می کردن الان می زنم همه چیز رو درب و داغون می کنم یا تو زمان بندی گند می زنم. باید با چندین گروه زمان بندی انجام می دادیم که هرکی کار خودش رو انجام بده و نمایش های مختلف به بهترین نحو ممکنه انجام بشه.

آخرین لحظه قبل از ورود مهمانها برنامه رو عوض کردن. جا به جایی تو پخش بین صفحه کوچک و بزرگ بعلاوه تغییرات دیگه. کسی که کنار من بود یه آدم حرفه ای برای کارهای صدا و تصویر بود که اون مراقبت از پرده های بزرگ و کوچک نمایش رو بر عهده داشت و من بهش می گفتم که کی چی رو کجا نمایش داده بشه. یه مشکل با یکی از لپتاپها داشتیم که اونم طرف نتونست بنده خدا حل کنه و مجبور شدیم خیلی سریع فایلها رو جا به جا کنیم و قضیه رو فیصله بدیم.

مهمانها اومدن. عجب سالنی شده بود. یک ضیافت شام به تمام معنا. پشت صحنه رو قبل اومدن مهمانها دیده بودم که رقصنده های مختلف از آفریقا، اروپا و آسیا، خواننده های مختلف، یک پیانیست حرفه ای و خلاصه کلی بند و بساط. تازه برای اولین بار از فاصله نزدیک fashion show دیدم. اونم نه یک بار بلکه سه بار برای سه کشور مختلف با دیزاینهای مختلف. خیلی باحال بود. در هنگام راه رفتن مدلها من مسوول پخش تصاویر پشت صحنه بودم. بعضی از این مدلها واقعا زیبا بودن. چه لباسهای زیبایی. ماشالله اکثرا هم ترکه ای و بسیار بلند. خلاصه آب و حوا(!) هم خوب بود. طراحی ها هم بسیار زیبا بود. مخصوصا کفشهای چینی بعضی مدلها جدا جالب و ناز بودن. دوست داشتم یکیشون رو کش می رفتم برای یار!

مسوول آی تی شرکت رو گذاشته بودن که مراقبم باشه سوتی ندم ولی همون اولش بهم گفت تو اصلا نیازی به من نداری و لبخندی از رضایت روی لبای هر دومون نشست. توی کل برنامه هم به جز اینکه مطلعش می کردم که آخرین زمان بندی چیه هیچ کاری نکرد و فقط اونجا ایستاده بود و برنامه رو نگاه می کرد. حین اجرای برنامه هم وقت شد باهاش حرف بزنم راجع به وب 2 و راجع به تویتر باهاش حرف زدم و وقتی از تخصصهام گفتم کلی خوشش اومد. گفت حتما بعد کنفرانس با من تماس بگیر راجع به کار پاره وقت یا شاید استخدام صحبت کنیم. گفت دقیقا تخصص تو چیزیه که الان تو شرکت کم داریم.

برنامه ها یکی یکی انجام شد و من هی خط می زدم از روی لیستم تا اینکه آخرینش هم با موفقیت انجام شد. رقص اژدها دیدم. رپ خونها اومدن و خوندن، رقص آفریقایی بسیار جالب بود. دو تا آفریقایی بودن با بدنهای فوق العاده ورزیده. نمی دونی چی کار می کردن. رقص سالسا و از این رقصا که با کفشهای پاشنه بلند چند نفر تق و توق می کنن( یه چیزایی تو مایه river dance) که عالی بود. آهنگ هندی که میکس از چندتا آهنگ دیگه هم بود و کلی چیزای دیگه. خیلی عالی بود از این نظر. مراسم تموم شد و پارتی شروع شد. وسایل رو جمع کردم. دستی به همکارم دادم و بعد از خداحافظی راهی خونه شدم. نصفه شب بود و بارون شدیدی هم می بارید. بیش از 15 ساعت کار کرده بودم. تمام بدنم کوفته بود. توی راه به دو چیز فکر کردم. اول اینکه خوشحالم که تحت سخت ترین شرایط هم می تونم خودم رو کنترل کنم و حتی در کمترین زمان ممکنه سریع کارم رو انجام بدم( کاری که قبل تر ها ضعف من بود) و اینکه همیشه همه از من راضین. همیشه به عنوان یه عضو عادی در ابتدا کار می کنم و آخرش میشم آدم کلیدی. کلاس رقصی رو که به قولی سنگ از آسمون میومد می رفتم رو به خاطر خواهش مدیر پروژه ام نرفتم تا بهش و به خودم بگم که من اگر کاری رو قبول می کنم با تمام وجودم بهش احترام می گذارم و سعی در بهترین نحو انجامش دارم. تشکر چندین باره مدیر پروژه در انتهای برنامه با لبهای گشاده و خندان باعث شد که بفهمم کارم خوب بوده. دومین چیزی که فکر کردم اینکه چقدر کم این روزها تونستم یار رو ببینم و چقدر خوشحالم که با تمام بی وقتی جور کردم که بریم استخر. بریم استخر و بعدش با هم خلوت کنیم. خلوت با یار، زیبا و آرامش بخشه. به یه جفت دستهای گرم نوازش کننده جدا نیاز دارم.

TrackBack

TrackBack URL for this entry:
http://www.cyberpejman.com/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/279

Post a comment

(If you haven't left a comment here before, you may need to be approved by the site owner before your comment will appear. Until then, it won't appear on the entry. Thanks for waiting.)


بازگشت به صفحه اصلی وبلاگ