« یک کار حرفه ای | Main | سیرک نیروی انتظامی »

بازگشت به صفحه اصلی وبلاگ

فیلم خانوادگی احیا شده

وقتی خواستم از ایران به سوئد بیام تقریبا تمام وسایل و خاطراتم رو هم با خودم اینجا آوردم. به جز یک کارتن کتاب و چند آلبوم عکس و خانواده ام و دوستانی که بعضا چندین سال است ندیده ام و اصلا نمی دانم همان آدمهای قبل باشند، هیچ متعلقاتی در ایران ندارم. بار آخر به همراه خودم فیلمی رو آوردم که حتی خودم هم از محتویاتش خبر نداشتم.

مدتها پیش، ما دوربینی داشتیم که من به اقتضای سن و کنجکاوی، کلی باهاش فیلمبرداری کرده بودم. اون دوربین بعدها خراب شد و اما یک حلقه فیلم نود دقیقه ای بر جا موند. به دلیل اینکه هیچ اعتمادی به شرکتهای داخل ایران برای تبدیل این فیلم به سی دی یا دی وی دی نداشتم، مدتها این فیلم در کشوی من خاک خورد تا به سوئد اومدم. این فیلم تا همین چند هفته قبل در انتهای کمدم ساکت و صبور نشسته بود.

توسط دوستی و زحمتهای او موفق شدم به شرکتی سوئدی این فیلم خانوادگی رو بدم تا تبدیل به دی وی دی کنه. قیمت هم بسیار مناسب بود. خیلی هیجان داشتیم. حتی خود من هم که فیلمبردار قطعه های مختلفش بودم دقیق نمی دونستم که محتویاتش چیست و کجاها اتفاق افتاده. اون شبی که این فیلم رو گذاشتم تک تک ثانیه هاش رو با وجودم لمس کردم و گویی بار دیگه برگشتم به 9 سال پیش. این فیلم برای 9 سال پیشه یعنی سال 1998. برادرهایم همه کوچک. مادر مهربانم. پدر بزرگم و خیلی های دیگر.

بار اول بارها و بارها گریستم. گاهی این گریستنها از خوشحالی بود و گاهی از سر افسوس و آهی که در دل نشسته بود. چقدر اون موقع ها کله ام بوی گند قرمه سبزی میداده. نوجوانی و خر کله گی. پرخاشجویی های نهفته و قلدربازی های همون دوران، الان به نظرم بسیار شرم آور میامد. در این میان تنها مادر مهربان بود که همه ما رو تحمل کرد و هیچ نگفت و اگر هم گفت صدایش به جایی نرسید.

من هربار این فیلم رو می بینم نمی دونم چرا نمی تونم جلوی اشکهام رو بگیرم. من می خندم مثل همیشه، اما خودم می دونم که چه دوران تلخ سختی رو می گذروندم. فشارهای کنکور، خانه ای متشنج، سر درگمی های بسیار، آینده مبهم، جهالت و نبود راهنمایی برای مشورت در زندگیم، بوی گند اجتماع پلید و هر کسی به فکر خودش و بسیاری چیزهای دیگه که آزارم میداد و می بایست یه تنه باهاش دست و پنجه نرم می کردم.

شاید اگر کسی آن موقع راهنمای من بود آنقدر زجر نمی کشیدم. آگاهی دادن به دیگران و کمک به دیگران والاترین ارزش های انسانیست. از همون موقع ها بود که قسم خوردم لحظه ای دریغ نکنم و ابتدا از خودم شروع کردم. تنی نحیف و روحی لطیف اما اراده ای استوار. فقط خدا می دونه چه در دلم می گذره. دلم می خواد یک دنیا رو با خواسته هایم جا به جا کنم اما صدایی در گوش می رسه که آهسته و پیوسته هرچند که ندای جوانی بالاست و کوس تندروی همیشه در گوشم.

مادر مهربان که همیشه با هم بحثهای جنجالی داشته ام و می دانم باز هم آبمان در یک جوی نخواهد رفت اما در مهربانی و زحمت کشیدنت حرفی نیست. عرق شرم مرا در تنهایی داشته باش تا شاید روزی تکه ای از زحماتت را جبران کنم. چه روزگاری بود. همه بزرگ شده اند و چه صحنه های نابی برای سوغاتی با خود به همراه دارم اگر که روزی راهی وطن شدم. وطنی که فقط از آن خبرهای ناخوش و ناحقی به گوش می رسه.

TrackBack

TrackBack URL for this entry:
http://www.cyberpejman.com/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/280

Comments

اما مطمئن باش اگر رنج نمی کشیدی و اذیت نمی شدی، الان اینقدر احساس خوشبختی و راحتی نمی کردی.

Post a comment

(If you haven't left a comment here before, you may need to be approved by the site owner before your comment will appear. Until then, it won't appear on the entry. Thanks for waiting.)


بازگشت به صفحه اصلی وبلاگ