« گسستیم از هم اما چه تلخ | Main | حکایت آهنگر بغداد و زن نیازمند »

بازگشت به صفحه اصلی وبلاگ

عشق پانزده سانتی من

"من یک شهروند سربراهم. بله قربان گوی همه تان هستم! از سردار بگیر تا سید! شما می توانید مرا بره بخوانید. یا بزغاله یا الاغ! چه فرقی می کند؟ هیچ چیز برای من به اندازه عشق پانزده سانتیم مهم نیست. حتی حرف شما. پایش که بیفتد نماز هم می خوانم. حدیث هم! مثلا این حدیث حجاب را برای عشق پانزده سانتیم همیشه مراعات می کنم. اخه از ایدز و اینجور جاسوس های وارداتی مستکبران و جهانخواران عالم اصلا خوشم نمیاد و کلا معتقدم که شئونات اسلامی را حداقل در این مورد باید رعایت نمود.

دیروز رفته بودم دانشگاه. داشتند بچه ها را می زدند. بدجوری بهشون توهین می کردند. کف کردم. دست در جیب عشق پانزده سانتیم را در آغوش گرفتم و تماشاچی شدم. فکر کردم این بچه ها حتما کاری کرده اند که مهرورزترین حکومت جهان را به خشم آورده اند. فکر کردم چه خوب می شد اگه همه مثل من الاغ بودند. کمترین نتیجه اش این می شد که اعصابمون هر روز به هم نمی ریخت. حالا اونا نمی خوان بره باشن. به من چه ربطی داره. عشق پانزده سانتی من که در هر صورت عشق خودش را می کند. بقیه به ...مم." ادامه مطلب رو در وبلاگ یک تولتک مسافر بخونید

TrackBack

TrackBack URL for this entry:
http://www.cyberpejman.com/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/294

Post a comment

(If you haven't left a comment here before, you may need to be approved by the site owner before your comment will appear. Until then, it won't appear on the entry. Thanks for waiting.)


بازگشت به صفحه اصلی وبلاگ