" /> یه وجب خاکِ اینترنت: September 2003 Archives

« November 2001 | Main | October 2003 »

September 11, 2003

از در و ديوار

:: یه شب خوب, پیش یه رفیق خوب و اینکه خیلی خوش گذشت. ازش خوشم میاد چون سالهاست که روی پای خودشه. سالهاست که خودش داره بدون حمایت خانواده زحمت می کشه و پول خوبی هم در میاره.دوسش دارم به خاطر یه سری اخلاقای مخصوص به خودش. مثل توجهش به اسامی و شرکتهای سازنده چیزای مختلف که من اصولا اطلاعاتی ازشون ندارم و یا تخصص خوبش در حیطه کاریش که هیچ وقتم توی این قضیه  ادعایی نداره و اگه هم حرفی بزنه بیشتر برای اطلاع رسانیه و بحث جدی و نه چیز بیشتر. امیدوارم که توی زندگیش همیشه موفق باشه. میگن که توی ماهواره هم یه سری اناث و ذکور هستند که شبا با هم کشتی کج می گیرن. شما هم اگه بچه تو خونه دارید از این چیزای بدبد نگذارید چون فقط به درد تازه دامادا می خوره. دخول و خروج از نوع سوم!!!

:: خیلی دلم می خواد امروز از همه دوستان و خوانندگان خوبم که برام ایمیل زدن و عیادت اینترنتی کردن! و کارت پستال فرستادن تشکر کنم. از مهربونیشون که کلی من رو شرمنده کردن و صد البته خوشحال مخصوصا صفای عزیز که از آمریکا بهم زنگ زد و خیلی من رو خوشحال کرد. دلشم مثل خودش با صفاس. نه برای اینکه به من زنگ زد واسه اینکه همون یه باری که ایران دیدمش اومد داخل اون دایره دوستی. بازم از همه شما  ممنون. امیدوارم من هم بتونم جبران کنم.

:: این 2 هفته که خونه نشین شده بودم و کاری به جز وبلاگ خونی و وبگردی و کتابخونی نمی شد کرد به طور متوسط روزی 8 ساعت مطالعه داشته ام!!! دیگه حالم از هرچی کتاب و مجله و مقاله کامپیوتریه بهم می خوره. خب یواش یواشم که داره تعطیلات منم تموم میشه و باید برگردم. هنوز بلیطم رو اوکی نکردم ولی به محض اینکه یه برنامه ریزی واسه کارهای باقی موندم که خوشبختانه زیاد هم نیستن( چون این بار با برنامه ریزی پیش رفتم و خیلی خوب بود) اون وقت میشه تصمیم گرفت که کی رفت. دلم واسه دوبی با همه گند بودنش تنگ شده. هیچی که نباشه اونجا از خیلی نظرا خوبه  بنابراین حق هم دارم که دلم واسه اونجا هم تنگ بشه.

September 10, 2003

مولود کعبه

... و آنگاه که مادر بزرگوار  علی (ع) در کنار کعبه ایستاد, دیوارهای کعبه شکافته شد و او وارد خانه خدا شد. فاطمه بنت اسد می گوید چهار زن را دیدم- این چهار زن همانا حضرت حوا, مریم مقدس, مادر موسی و آسیه زن فرعون- که در لباسهای حریر سفید از من استقبال می کنند. اینان در زایمان به من کمک کردند و بدیدم که فرزندم که صورتش مانند خورشید تابان بود متولد شد. او در همان لحظه اول سر به سجده گذاشت و به یگانگی خداوند و نبوت محمد(ص) شهادت داد. آن مادر گرانقدر همراه فرزندش 3 شبانه روز در خانه خدا توسط آن چهار زن پرستاری شد و از میوه های بهشتی تغذیه نمود و بعد از سه روز بار دیگر دیوارهای کعبه گشوده شدند تا آن مروارید دریای مهربانی دیده به جهان کوچک انسانها بگذارد و خداوند نام آن کودک را از اسامی خویش و "علی" نامید.

 
امروز روز میلاد با سعادت مردیست که دنیا و ظواهرش را پشیزی نمی شمرد و چه با شکوه به دنیا آمد و چه غریبانه زیست و چه با غرور به سرای باقی شتافت. یا علی امروز مرا و دوستانم را و خانواده ام را دریاب چرا که باردیگر به ایمان و آبروی تو نزد بارگاه احدیت نیاز دارم. آنقدر سردرگمم و آنقدر ایمانم ضعیف است که خود دلم راضی نمی شود بروم بسوی آن مهربان ترین مهربانان. پس تو پیش قدم باش و من در پشت سر اگرچه خواسته ای سخت خودخواهانه باشد اما در سرای مهربانان, دلم آرام می گیرد. بارالها در روز جزا من را شرمنده آن بزرگوار مکن.

September 05, 2003

عاشق ايراني؛عاشق خارجي

مادرم می گفت یه فرقی بین عاشق شدن ما ایرانی ها با عاشق شدن خارجی ها هست. فرقش اینه که ایرانی ها خیلی زود عاشق می شن و بعد از 6ماه آتش عشقشون می خوابه که هیچ به کل هم ممکنه سرد بشه اما خارجی ها آروم آروم عاشق می شن. با گذشت زمان و برای همین توی عمق می مونن. با این حرفش خیلی موافقم. خیلی دارم تلاش می کنم که این رو توی زندگیم اجرا کنم. اینکه اگه قراره کسی رو برای آینده ام در نظر بگیرم آروم آروم عاشقش بشم. قضیه جالبش اینه که بفهمی طرف مقابلت هم دقیقا در همین مسیر حرکت می کنه ولی با یه فرق. فرقش اینه که اون جز خصوصیت ذاتیشه که آروم و پیوسته بره و مرد اردیبهشتی خصوصیت ذاتیشه که یهو آتیش بزنه. پس باید کلی ترمز کرد. اینجوری بهتره.

September 04, 2003

خداحافظ دوست حسابدار من

الان که دارم می نویسم امیر حسابدار, توی هواپیما نشسته و می خواد پرواز کنه. بالاخره به آرزوش رسید. تمام اون دوندگی هاش به نتیجه رسید. یادمه دیماه 80 بود. درگیر رفتنم بودم. دیگه قاط زده بودم. ویزام نرسیده بود و خیلی بی تابی می کردم. تازه با امیر سر قضیه بلاگ آشنا شده بودم. حالم اون روز خیلی گرفته بود. با امیر قرار گذاشتم. بعد از کلاس زبانش اومد دم خونه ما. کلی تا میدون ولی عصر حرف زدیم. نم نمه بارون میومد. امیر یه کارت پستال برام خرید و توش رو امضا کرد که هنوزم دارمش. یادمه با حسرتی به من گفت که پژمان تو که کارات درسته شده و فقط منتظری ولی من چی بگم که نه خدمت سربازی رفتم و تازه باید وارد بازار کار بشم و معلوم نیست چه سرنوشتی دارم. اون روز تو راه برگشت برای امیر دعا کردم که به آرزوش برسه و امشب اون آرزو, تحقق بخشیده شد. امیر مثل همیشه مظطرب و نگران اما خوشحال. خانواده اش و دوستانش اومده بودن. من هم با این پای لنگم رفتم. دلم طاقت نمی آورد که توی خونه بشینم. کلی عکس و فیلم گرفتیم و رفت. من اصلا ناراحت نبودم. چون می دونستم که به آرزوش رسیده. می دونم که موفق می شه با پشت کاری که داره. آخه ما 2 تا یه قولایی بهم دادیم. یه جوون خوب و کارآمد دیگه هم ازاین مملکت رفت برای رسیدن به آرزوهاش. دوست دارم بگم که امیر تمام احساسم رو توی اون کارت پستالی که بهت دادم و نمی دونم کی می خونیش و اصلا حواست بود که کجا گذاشتیش, نوشته بودم. تو خوشبختی پسر. پس از ته دل بخند. بخند دوست خوب من.

September 01, 2003

گزارش یک جراحی

توجه: اگه آدم دل رحمی هستید و یا حساس هستید متن زیر رو لطفا نخونید.
شنبه رفتیم بیمارستان که شست پای راستم رو جراجی کنیم. با مادرم بودم. شاید بگم بعد از سالهای مدید گذرم به بیمارستان دولتی می افتاد. پرونده سازی کردیم و دکتر هم نسخه نوشت و من هم رفتم وسایل لازم رو خریدم که یه سوزن برای بی حسی و یه تیغ برای تراشیدن گوشه های پا و چند تا گاز استریل بود. دکتره گفت برم قسمت اورژانس بایستم تا بیاد. من هم رفتم اونجا ایستادم. شاید بگم توی اون نیم ساعت هزار بار دلم به درد اومد از صحنه هایی که دیدم و مثل همیشه دعا کردم که کار هیچ بنده ای به بیمارستان و اونم بیمارستان دولتی نخوره که سگ صاحبش رو نمی شناسه توی این بیمارستانا. اونم حالا توی بدترین جاش یعنی اورژانس. صدای آخ و ناله و هر بیماری با هر دردی اونجا بود. دم اتاق پانسمان ایستادم منتظر تا ساعت 11 و وقت جراحی سرپاییم بشه.

یه عده می دویدن, یه عده فحش می دادن یه عده دارو دستشون بود. یه عده سرم مریض دستشون گرفته بودن. یه عده توی صف ایستاده بودن. یه پسره تصادف کرده بود آش و لاش شده بود و همین جوری آخ و ناله می کرد. یه پیرمرده اتاق بغل بود داشت می مرد. واقعا داشت می مرد. آوردنش بیرون. کلی دم و دستگاه بهش وصل بود. پرستارا غر غر می کردن که چه شانسی دارن توی شیفت اینا همچین مریضی به تورشون خورده( من مادرم پرستار شرکت نفت بوده اما هرگز نشنیدم که چنین چیزی رو از خاطراتش تعریف کرده باشه که یه پرستار هدفی جز خدمت به مریضش داشته باشه. اینا رو نمی دونم جدا می شه اسم پرستار روشون گذاشت یا نه) . شلوار پیرمرده رو تا شرمگاهی کشیده بودن پایین و کلی بند و بساط بهش وصل کرده بودن. گفتن ببریدش سی سی یو یا آی سی یو. نمی دونم یکی از اینا بود. یه پیرزنه بود وسط راهرو حالش خیلی خراب بود. کس و کار نداشت الی پسرش که اونم تازه نمی دونست شماره تلفنش چیه فقط می دونست پسرش کجا کار می کنه همین. به یه پرستار گفتن که بره پسرش رو پیدا کنه بیاد مادرش رو جمع کنه. اصلا آدم از زندگیش سیر می شد. یکی دستش رو گچ گرفته بود. یکی کلی بخیه خورده بود. کارگرا هی وسایل جا به جا می کردن. قسمت اطلاعات به ندرت جواب کسی رو می داد. پرستارا هی می دویدن. بعضی هاشون هم انگار باید هندلشون می زدی تا حرکت کنن بس که کند بودن. من هم همین جوری ان کف مونده بودم.

تنها چیزی که من توی این بیمارستان کف کردم و خیلی باحال بود وجود انترهای جوون پسر خوش تیپ و خوشکل بود. من اون روز هرچی انترن پسر دیدم خداییش قدهای بلند و خوشکل و خوش تیپ بودن. محض رضای خدا یه دونه توشون نبود که زشت باشه یا قیافه جالب نداشته باشه و خیلی هم مودب بودن. اما دخترها و پرستارها عین گه. آدم حالش بهم می خورد می دیدشون بس که قیافه ها زاگال بود. خلاصه گفتم کسی شوهر پزشک باحال می خواد آدرس بدم برید یه سر بیمارستانی که رفتم بزنید مطمئن باشید دست خالی بر نمی گردید :)

مادرم هم بالاخره سر رسید و رفت با دکتر حرف زد و خلاصه دکتر اومد. خوابیدم روی تخت و کلی از این ضدعقونی کننده های قرمز که آدم رو بیشتر می ترسونه ریخت و آمپول بی حسی زد که خود آمپولش بساطی بود و بعدش افتاد به جون شست ما. یهو دیدیم دکتره گفت آقا کل ناخن دراومد. یعنی اینکه زرشک. کل ناخن رو کشید. بعد خیلی ناز از اون ضدعفونی کننده ها ریخت و بست که من دادم هزار تا آسمون رفت. خیلی درد داشت. جالبیش اینه که خودم حین جراحی داشتم می دیدم که چه خونی داره سرازیر می شه و سوزش بسیار شدید. خلاصه با هزار بدبختی اومدیم خونه و همه چی به خیر و خوبی گذشت تا یک شنبه. عصر یک شنبه مادرم  گفت که باید پانسمان عوض بشه اما دریغ از اینکه پانسمان باز کردن همانا و خونریزی همانا. بیچاره شدم تا خونش بند اومد. تصورش رو بکنید یه ساعت همین طوری چکه چکه از شست آدم خون بچکه داخل سینی و تازه سوزش ضدعفونی کننده هم تحمل کنی. آخرش مادرم تاب نیاورد زد زیر گریه. وسط پانسمان حالا احساساتی شده. میگم تو پانسمان کن من تحمل می کنم. خلاصه اینکه جر خوردم تا تموم شد. مجبور شدم کلی داد و هوارم رو بخورم تا مادرم ناراحت نشه. خیلی درد داشت و سوزش. تازه زنگ زدیم به خاله ام که اونم پرستاره کلی ارشاد کردن. 2 روزه که تو خونه افتادم و الان دیگه اصلا نمی تونم راه برم. فشار شدیدی میاره. این گاز لعنتی که روی ناخن می گذاری می چسبه به گوشتش که اگه کشیده بشه همه چی پاره می شه و خون فواره می کنه . بچم رو شهید کردن. نمی دونم نفرین کی بود این بلا سر من اومد ولی به قول خودم کفاره گناهان لابد. عین این چلاقا پام رو گذاشتم روی بالش که بالاتر از سطح زمین باشه و دارم نگاهش می کنم. تازه 2 تا عکس هم گرفت ازش قبل از تعویض پانسمان و بعد. ای کاش یه دوربین هندی کم داشتم فیلم می گرفتم همون یه ساعتی که از پام خون می رفت چیکه چیکه. عجب رنگی. شده بود تو مایه های امیر کبیر دیگه. می خواستم رو در و دیوار بنویسم.

بگذریم. اینم جریان ما. دعا کنید فقط زودی این خوب بشه برم به کارام برسم. بی معرفتا یه نفرم عیادت ما نیومده تا حالا. نمی گن این بچه اینجا سقط شد زیر درد. فکرش رو نمی کردم انقدر درد داشته باشه. مکافاتش خیلی بیشتر از اونچه بود که فکرش رو می کردم.  من واقعا از صمیم قلب دعا می کنم همون طور که همیشه وقتی از در هر بیمارستانی که رد می شم دعا می کنم که خداوند هیچ کسی رو ناسالم نکنه. آمیـــــــــــــــــــــــــــــــــن.