من و این پنجره و شب های سوت و کور
چند سالیست که این بلاگ شده خاطرات روزمره من. گریه ها و خنده های من. شکست ها و موفقیت هایم.
امشب می نویسم که دلم به اندازه تمام دنیا تنگ است. آنقدر تنگ که اجازه نمی دهد به این بغض لعنتی در گلویم
که بشکفد تا بلکه بارانی شود چشمهایم. اما من باران را دوست دارم. چرا که سالهاست که هوای چشمان من بارانیست.
پس ببارید شاید که روزی سروش یار در گوشم مژده وصال داد.فکر بلبل همه آن که گل شد یارش.
من اینجا کنار پنجره نشسته ام. پنجره ای که روی به آسمان دارد. حتی ماه نیز خود را از من قائم
کرده است، همان طور که دست روزگار چهره تو را در حجاب نهاده است. شب سردیست
و صدای زوزه باد را می شنوم که بر شنهای روان این مرز و بوم، فرمان طغیان میدهد. دلم برای
تو تنگ است. دلم مثل همیشه برای تو تنگ است ای بانوی رویاهای من. ای کاش می دانستی که چه
طوفانیست در دل زخم و رنجور من. من سالهای سال را به دنبال تو بوده ام. کودکی را فنا کردم برای تو.
نوجوانی را آتش زدم برای دیدن رخسار تو و آه از جوانی که مرا چه زود در حماسه عشق و عقل قرار داده است.
به تو از چه بگویم. از غم سالهای آوارگی یا تنهایی های شبانه ام. به تو از خون دلها بگویم یا از سکوتهای متمادیم.
از شوخ طبعی هایم بگویم یا از اشکهایم که همیشه جاریست. من قلندری هستم که سالها با لباس ژنده
راه زندگی را پیموده ام به امید تو. به امید تویی که قرار است نگاهبان دل غم دیده من باشی. می دانم که کسی
اینها را نمی خواهد چرا کیست که از اشک به ستوه نیامده باشد یا تنهایی را مانند زهری بر تار و پود
خویش لمس نکرده باشد.
مدتهاست شب که می شود آرام و قرارم می رود. دوست دارم پرواز کنم و در رویای تو گم شوم. دوست دارم
در بوی تو غرق شوم. در بوسه های تو معنای عشق را بیایم و مانند پیچک که به دور درختی تناور رشد می کند
بر نهال سبز وجودت پیچشم را بیندازم و با تو در تاریکی شب عجین شوم. آه؛ او کیست که بداند من چقدر
تشنه محبت کردنم. هر روز خدایم مرا می خواند و مرا سرشار از محبت می کند و من می باست بسان چشمه ای
باشم که با آب زلال و پاکش به دیگران راز حیات و جاودانگی و بی آلایشی می بخشد. افسوس و صد دریغ که
اینجا آب این چشمه خریداری ندارد و تو ای بانوی رویاهای من نیستی تا تو را از محبت و عشقم لبریز کنم.
احساس گناهی دارم. تن خسته ام با من قهر کرده است. او تو را می طلبد. او گرمای وجود زنی را می خواهد که
سالها دنبالش بوده است. سالهای تلخ و شیرین جستجو. سالهای سرد و گرم کاوش انسانها برای پیدا کردن یک یار
ابدی. برای رسیدن به جاودگانی. برای رسیدن به عشق. برای چشیدن حلاوت آن.برای خوابیدن با یک زن.
شب است و بار دیگر این سیگار نوازشگر لبهای خشک من است. شب است و دل من سرشار از ناگفته ها. مالامال از
داستان زندگی. از آنچه که بر من گذشته است و تو هنوز در کنارم نیستی. دلم به اندازه تمام کائنات تنگ است. دلم اشک
می خواهد. دلم شور می خواهد. دلم بانوی زندگیم را می خواهد.روزگار سیاه ماشینی امروزه مجالی برای یک دل رسوا
نمی گذارد.آنقدر که می گویند اینها در داستان هاست اما ای کاش تو می گفتی که داستانها هم جزیی از زندگی هستند.
که می شود یافت کسی را که سالها با پای آبله در جستجوی خویش و یارش حرکت کرده است. هر قدم در راه شناخت و تعالی خویش و هر قدم برای رسیدن به خاتون خوابهایش. به او که ایمان دارد. به آن زمان که میخواهد بر پاهایش بوسه بزند.
بعد از این همه سال زخم زبان خوردن و آرزوی دیگران را برآورده کردن، تو را میخواهم. دلم می خواهد به بانوی زندگیم برسم
و خلاص شوم از این همه تعجیل و کژدمی روزگار. چه خوش گفت آن عاشق دیرین سرای ابدی که "به سراغ من اگر مي آييد،
نرم و آهسته بياييد، مبادا كه ترك بردارد
چيني نازك تنهايي من.