" /> یه وجب خاکِ اینترنت: February 2004 Archives

« January 2004 | Main | March 2004 »

February 28, 2004

من و این پنجره و شب های سوت و کور

چند سالیست که این بلاگ شده خاطرات روزمره من. گریه ها و خنده های من. شکست ها و موفقیت هایم. امشب می نویسم که دلم به اندازه تمام دنیا تنگ است. آنقدر تنگ که اجازه نمی دهد به این بغض لعنتی در گلویم که بشکفد تا بلکه بارانی شود چشمهایم. اما من باران را دوست دارم. چرا که سالهاست که هوای چشمان من بارانیست. پس ببارید شاید که روزی سروش یار در گوشم مژده وصال داد.فکر بلبل همه آن که گل شد یارش.

من اینجا کنار پنجره نشسته ام. پنجره ای که روی به آسمان دارد. حتی ماه نیز خود را از من قائم کرده است، همان طور که دست روزگار چهره تو را در حجاب نهاده است. شب سردیست و صدای زوزه باد را می شنوم که بر شنهای روان این مرز و بوم، فرمان طغیان میدهد. دلم برای تو تنگ است. دلم مثل همیشه برای تو تنگ است ای بانوی رویاهای من. ای کاش می دانستی که چه طوفانیست در دل زخم و رنجور من. من سالهای سال را به دنبال تو بوده ام. کودکی را فنا کردم برای تو. نوجوانی را آتش زدم برای دیدن رخسار تو و آه از جوانی که مرا چه زود در حماسه عشق و عقل قرار داده است.

به تو از چه بگویم. از غم سالهای آوارگی یا تنهایی های شبانه ام. به تو از خون دلها بگویم یا از سکوتهای متمادیم. از شوخ طبعی هایم بگویم یا از اشکهایم که همیشه جاریست. من قلندری هستم که سالها با لباس ژنده راه زندگی را پیموده ام به امید تو. به امید تویی که قرار است نگاهبان دل غم دیده من باشی. می دانم که کسی اینها را نمی خواهد چرا کیست که از اشک به ستوه نیامده باشد یا تنهایی را مانند زهری بر تار و پود خویش لمس نکرده باشد.

مدتهاست شب که می شود آرام و قرارم می رود. دوست دارم پرواز کنم و در رویای تو گم شوم. دوست دارم در بوی تو غرق شوم. در بوسه های تو معنای عشق را بیایم و مانند پیچک که به دور درختی تناور رشد می کند بر نهال سبز وجودت پیچشم را بیندازم و با تو در تاریکی شب عجین شوم. آه؛ او کیست که بداند من چقدر تشنه محبت کردنم. هر روز خدایم مرا می خواند و مرا سرشار از محبت می کند و من می باست بسان چشمه ای باشم که با آب زلال و پاکش به دیگران راز حیات و جاودانگی و بی آلایشی می بخشد. افسوس و صد دریغ که اینجا آب این چشمه خریداری ندارد و تو ای بانوی رویاهای من نیستی تا تو را از محبت و عشقم لبریز کنم. احساس گناهی دارم. تن خسته ام با من قهر کرده است. او تو را می طلبد. او گرمای وجود زنی را می خواهد که سالها دنبالش بوده است. سالهای تلخ و شیرین جستجو. سالهای سرد و گرم کاوش انسانها برای پیدا کردن یک یار ابدی. برای رسیدن به جاودگانی. برای رسیدن به عشق. برای چشیدن حلاوت آن.برای خوابیدن با یک زن.

شب است و بار دیگر این سیگار نوازشگر لبهای خشک من است. شب است و دل من سرشار از ناگفته ها. مالامال از داستان زندگی. از آنچه که بر من گذشته است و تو هنوز در کنارم نیستی. دلم به اندازه تمام کائنات تنگ است. دلم اشک می خواهد. دلم شور می خواهد. دلم بانوی زندگیم را می خواهد.روزگار سیاه ماشینی امروزه مجالی برای یک دل رسوا نمی گذارد.آنقدر که می گویند اینها در داستان هاست اما ای کاش تو می گفتی که داستانها هم جزیی از زندگی هستند. که می شود یافت کسی را که سالها با پای آبله در جستجوی خویش و یارش حرکت کرده است. هر قدم در راه شناخت و تعالی خویش و هر قدم برای رسیدن به خاتون خوابهایش. به او که ایمان دارد. به آن زمان که میخواهد بر پاهایش بوسه بزند.

بعد از این همه سال زخم زبان خوردن و آرزوی دیگران را برآورده کردن، تو را میخواهم. دلم می خواهد به بانوی زندگیم برسم و خلاص شوم از این همه تعجیل و کژدمی روزگار. چه خوش گفت آن عاشق دیرین سرای ابدی که "به سراغ من اگر مي آييد، نرم و آهسته بياييد، مبادا كه ترك بردارد چيني نازك تنهايي من.

February 27, 2004

ماشين رويايي من

از اونجا که من همیشه اخلاق و رفتارم با بقیه آدمیزادهای خداوند فرق می کنه از بچه گی هیچ علاقه ای به ماشین و ماشین بازی نداشتم. بر خلاف دوستان و اطرافیانم که از سن کودکی پشت فرمون می نشستن و به خیالشون رانندگی می کردن تا دوران نوجوانی پسرها که اکثرا با کش رفتن ماشین باباهه مصادف می شد و تصادف و بعدش با کلی آب و تاب به سمع و نظر بقیه می رسوندند، من هیچ وقت دنبالش نبودم. توی دبیرستان هم که بچه ها خودشون رو خفه می کردن با عکسهای ماشین های خوشکل و از اونجا هم که قربونش برم توی ایران اون موقع خیلی یارو مایه دار بود بیوک مدل 1359 داشت! این بیچاره ها با چه حسرتی دست به این عکس ماشین ها می زدند و چه برقی تو چشماشون میفتاد از دیدن پوسترها و عکسهای مربوطه. من هم همچنان نظاره گر بودم.

جوونی شروع شد و همه از 18 رد کردن و بعضی ها همون ساعات اولیه مشمولیت رفتن گواهینامه گرفتن ولی همچنان ماشین در زندگی من نقشی نداشت که هیچ کمرنگ تر هم شد. از موقعی که اومدم دوبی با حجم زیادی از کمیت و کیفیت ماشین ها مواجه شدم و نیاز دیدم که حداقل اطلاعات کمی راجع به ماشین داشته باشم. به یمن پرسش و پاسخ های متعدد از دوستان مطلع و دیدن نمونه های بارز ماشینهای روز و سال در خیابونهای دوبی، کم کم به این عنصر متحرک علاقه مند شدم ضمن اینکه نداشتن ماشین توی این مملکت یک عذاب عظمی ست. چون فاصله ها دوره و مثل تهران نمیشه با تاکسی و پیاده گز کردن به هدفت برسی مخصوصا اگه تابستون باشه که 10 دقیقه ای نفله میشی وسط خیابون میری پی کارت.

از میون تمام ماشینهایی که دیدم و زرق و برق داشتن، یه ماشین هست که هر موقع من توی خیابون می بینمش باید سرم رو بچرخونم تا کلی براندازش کنم. اینجا لامبورگینی هست، پورشه هست، بنز و بی.ام.و. آخرین مدل سال هست اما هیچی جای کادیلاک سی تی اس cadillac -cts  رو نمی گیره. لامصب عین ماشین batman می مونه بس که خوشکله. آگهیهاش هم توی سایتش هست مثلا آگهی تونلش رو ببینید حالش رو ببرید.نه جون من عکساش رو دیدید. خداییش عروس نیست( این جمله رو به سبک راننده تاکسی گوجه ای ها بخونید که با یه لنگ بعد از کلی سابوندن ماشینشون با آب جوبهای خیابون ولی عصر به رفیقش می گه جون مملی عین عروس شب زفاف نمی مونه لاکردار؟) اینجا وقتی به طه، دوستم می گم که می خوام این ماشین رو بخرمش، زرتی می زنه زیر خنده و میگه که فعلا باید از پس نون شب بر بیام!ولی اگر طبق برنامه ریزیم تابستون کار گیر بیارم ، حتما این ماشین رو قسطی می خرم( اینجا مثل ایران نیست خیلی راحت میشه ماشینها رو قسطی خرید بدون اینکه روی آدم فشاری بیاد) و چون قیمت کادیلاک عشق من هم تقریبا مناسبه، براش کلی نقشه چیدم.بالاخره یه روزی می خرمش. ختم کلام هم این که هنوز گواهینامه هم نگرفتم بنابراین کلی واسه خودش کلاس می تونه داشته باشه که بگم هی رفیق من اولین تصادفم رو با یه کادیلاک مدل 2004 یا 2005 کرده ام.

February 26, 2004

حکایت انجمن فرهنگی ایرانیان کالج ما

خب مثل اینکه داره یه چیزایی میشه. از اونجا که همیشه ایرانی ها قضیه قیف و قیرشون تابلوئه و کلا کار گروهی رو زیاد جدی نمی گیریم ولی فعلا بد پیش نرفته. پول جمع کردیم و لیستی از چیزایی که می خواستیم رو درآوردیم و با کنسول ایران هم صحبت کردیم. امسال چون قراره پول فروش بلیط پارتی بره برای زلزله زدگان بم، سفیر یا کنسول و دار و دستش قراره بیان توی غرفه بازدید بنابراین از رقص و دست و شوت و شلوغ پلوغ مثل 2 سال قبل خبری نخواهد بود. هیچی دیگه آنتن غرفه رو قراره نصب کنیم توی مسجد که برادران ما همگی پرهیزگار بشن. تازه مصادف شده با محرم(هرچند که بعد از تاسوعا و عاشوراس) ولی دارم تصورش رو می کنم که سر کنسول ایران با لباس مشکی و یه مشت پشم بخواد پاشه بیاد توی پارتی کالج ما که هندی و عربهاش می ترکونن بس که می رقصن و شعر می خونن و خوش می گذرونن. احتمالا کلی اسلام توی خطر میفته.

من سال اولی که اومدم اینجا به طور کامل همکاری داشتم و واقعا روز به یاد موندنی بود  و چقدر من ورجه وورجه کردم و بالا پایین پریدیم که اسمش رو میگن رقص. تازه اون سال از طرف یه مجله هم باهام مصاحبه کردن و اسمم رو زدن  با شرح چیزایی که گفته بودم راجع به خوراکی ها و شهرهای ایرانو من چه حالی کردم که همون ماه اول ورود اسمم رفت توی مجله هفتگی بعلاوه اینکه کلی برای دختره خبرنگاره انگلیسی بلغور کردم( اونایی که تازه رفتن خارج از کشور می دونن حالش به چیه). حالا امسال هیچ عیشی با این غرفه ندارم. البته حالا شاید اگر کنسولگری اون طور که قول داده از نظر وسایل خوب تامینمون کنه که یکی از دوستان زحمتش رو کشیده و کلی چونه زده باهاشون، حتما قشنگ ترین غرفه میشه ولی میگم به درد پارتی دانشگاه نمی خوره. تازه می خوان یه چایخونه هم بگذارن که سفیری، چیزی بیاد بشینه چای هم بخوره...هاها... نمی دونم میشه یواشکی به سفیر گفت مستر یه کار برای ما پیدا کن. گاییده شدیم بس که توی غربت دربه دری کشیدیم. جون مستر یه حال بده. ایول!

February 25, 2004

خودکشي

بچه که بودم وقتی از مادرم می پرسیدم چرا آدما خودکشی می کنن می گفت خودکشی در دین ما حرامه و هر کسی خودکشی کنه، یه راست می ره جهنم. این در ذهن من موند که خودکشی چیز فوق العاده بدیه و دیگه بهش فکر نکردم. نوجوان که شدم از اخبار و روزنامه ها می خوندم که روزانه ، ده ها  و صدها نفر خودکشی می کننن و به طرق مختلف به زندگیشون پایان می دن. گاهی با درد و گاهی بی درد. گاهی با نامه ای بر بالای کالبد سرد خود و گاهی بی صدا و آرام و بی هیچ سخنی. بزرگتر که شدم با نویسندگان و شاعرها و خوانندگانی آشنا شدم که به زندگی خویش پایان داده بودند. خوبی اینها در این بود که می شد نوشته هاشون و یا شعرها و متنهاشون رو خوند و شاید کمی با اندوه درون و زجری که می کشیدن آشنا شد. میگم شاید چرا که واقعا چه کسی می تونه زخم های یک انسان رو با تمام وجودش حس کرده باشه مگر که خودش با پوست و گوشتش از نزدیک لمس و تجربه کرده باشه و چه کسی ست که بتونه با کسی همدردی کنه وقتی که عمق عاطفه و احساس و دید اون شخص با دیگری فرق می کنه. اما باری به هر جهت شاید کمی تفکر در نوشته ها و آثارشون می شد با حال و هوای روحی نویسنده و فقط در همان حد شاید آشنا شد

اون زمان فکر می کردم که آدمایی که خودکشی می کنن، آدمهای ضعیف و پست و خواری هستند. آدمهایی که نتونستن به "من ِ" درونشون پاسخ بدن و به طریقی می خوان از زندگی فرار کنن. به طریقی می خوان از زیر بار مسوولیتشون شونه خالی کنن. فکر می کردم صرف اینکه طرف انسان سرشناسیه نمی تونه دلیل این باشه که بزدل نباشه! این تمام چیزی بود که در دوران نوجوانی بهش فکر می کردم و به نظر پاسخ قانع کننده ای براش پیدا کرده بودم.

اما وقتی از نوجوانی بیرون اومدم و وارد جوانی شدم دیگه شور و هیجانی برام نمونده موند. انقدر افسرده و بی تاب و خسته از اجتماع افراد و خانواده بودم که دیگه طاقت بار اضافی بر دوش نداشتم. حتی طاقت کشیدن خودم.انقدر من رو خورد کرده بودن که دیگه چیزی ازم باقی نمونده بود. مهم نیست که چه بر سر من اومد یا واقعا چه شد اما پیله تنهایی که دور من بود انقدر ضخیم شده بود که داشت خفه ام می کرد. تا اینکه تصمیم گرفتم حرکت کنم. تصمیم گرفتم دنیایم رو خودم در جوانی بسازم. هر قدر که هیچ در کودکی و نوجوانی نداشتم. در آغاز جوانی شروع به ساختنش کردم. طعنه ها رو تحمل کردم. سختی کار رو چشیدم. خستگی و کوفتگی رو چشیدم. مطالعه شدید. تنهایی. سردرگمی، همه و همه رو تحمل کردم و شاید رسیدم به اون چه که می خواستم تا اینکه مبنای اصلی وجودم شروع کرد به تلنگر زدن. اون حسی که همیشه پشت گوش انداخته بودم به سراغم اومد و یقه ام رو گرفت چرا که حالا فراغ خاطر بیشتری داشتم که بهش فکر کنم. چیزی به نام عشق و محبت و دوستی.

خستگی، تنهایی و نا امیدی بار دیگه با من عجین شد. اما این بار چند تفاوت داشت. اول اینکه من مجبورم بودم راهی رو که شروع کردم ادامه بدم تا سرخوردگی برای دیگران نباشه. دوم اینکه دوستانی در این مدت پیدا کردم که معنای محبت و صفا و صیمیمیت رو در بینشون یافتم. هرچند همیشه از اینکه سهم بیشتری می خواستم، کنایه و غر می زدم اما قلبم برای همگیشان می تپید و می تپه. اما وقتی به این سطح رسیدم کمی ایست و نگاهی به اطراف و فکر مرگ بار دیگه به سراغم اومد. خیلی چیزها رو امتحان کردم. باز رفتم سراغ دیگران و اندوه درون اونها. متن ها رو لمس کردم. آدم که نباید به خودش دروغ بگه و باید با خودش یک راست باشه. وقتی نوشته ها و زخمهای یه نویسنده رو می خوندم خیلی هاش برام شفاف بودن چون خودم تجربه اش کرده بودم و عمق خشم و انزجار و سرخوردگی رو در من بسیار می کرد و بعضی هاش هم هرگز تجربه نکرده بودم. اما اونچه که مهم بود پل ارتباطی بود بین دریچه دیدی که نویسنده با سوژه مربوطه اش داشت با عقاید من، که هر دو یکی بودند و در یک سو.

اکنون به واژه" خودکشی" فکر می کنم. دیگه برای من خودکشی یک واژه حرام مذهبی نیست. خودکشی برایم نشانگر افراد بزدل نیست. خودکشی رو دیگه برای همه قبیح نمی دونم چرا که به حدی رسیدم که فکر می کنم حداقل همین هایی که آثاری از خود به جای گذاشتن و رفتن، آنقدر احساسات بی جواب داشتن که دیگه طاقتی نبود. شاید روحشون در جسم خاکی نحیفشون دیگه نمی گنجید و طاقت نیاوردن. امروز در اتاق خودم سیگاری می کشم در این خاک غریب. خاکی که هیچ کس حتی صدای من رو نمی شنوه. جایی که تنهاتر از همیشه در کنجی خلوت کرده ام و همان قدر که به زندگی می اندیشم به مرگ هم فکر می کنم. به اینکه دنیا با تمام زرق و برقی  که داره، با تمام شگفتی که داره و انقدر برای خیلی ها مهم میشه که به خاطرش انسان و یا انسان هایی رو از بین ببرن، دلی رو بشکنن، احساسی رو جریحه دار کنن، یا برای هدفشون تا سرحد جنون کار کنن و آخر به پوچی برسن، برای من همچنان نیم روزی است که خورشیدش روزی به غروبش نزدیک میشه. اینکه این غروب کی باشه آیا من تعیینش می کنم یا دیگری رو آینده مشخص می کنه اما می دونم که هر کسی دارای ظرفیتیه.

بعد از این همه مدت، از آوارگی خسته شدم. 2 سال و نیم نوشتن از اونچه که شاید تکه بسیار کوچکی از کودک غمگین درونم بود و اون جوون پرشور و بی کله بیرون نوشتم. و باز هم می نویسم تا زمانی که مجالی باشه. خیلی وقت بود به خاطر خیلی ها از چیزی که درون من رو احاطه کرده بود ننوشتم اما می نویسم تا جایی که غرورم و حرمت نوشته اجازه بده و گنجایش داشته باشه.وقتی هم پیمانه پر شد باید رفت. به این واژه فکر می کنم"خودکشی"؛ یعنی کشتن خویش. کشتن خود. خودی که ممکنه سالهاست از دست رفته باشه یا از هم فرو پاشیده باشه. خودی که دیگر وجود نداره. بنابراین اگر روزی دیدید کسی از اطرافیانتون خودکشی کرد نگید چرا؟ نگید که بزدل بود. نگید که خریت کرد. پیش داوری نکنید بلکه برید جلوی آینه و نگاهی به خود بکنید و بگویید او تکه ای از ما بود بی هیچ هویت و انقدر در دنیای خویش بودیم که از او غافل شدیم.

February 24, 2004

پارادوکس تساوي زن و مرد

زندگی برای مردان غیر منصفانه است. وقتی که یک پسر به دنیا می آید، همه مادر او را مورد تکریم و ستایش و نوازش قرار می دهند! وقتی که یک مرد ازدواج می کند همه به عروس خانوم توجه دارند و انواع تبریکات و کادوها از قبیل جواهر و لوازم و غیرو به او می رسد. وقتی یک مرد می میرد، زنان خیلی راحت بیمه عمر او را بالا می کشند یک آب خنک هم روش. حال سوال اینجاست که پس زنان از دست چه چیزی می خواهند خلاص شوند وقتی همه چیز به کامشان است؟

در پیرو مطلب بالا که در واقع ترجمه مطلب کوتاهی از ژورنال دانشگاه بود سوالی که دوستی از خودم پرسید و من هیچ گاه نتونستم جواب بدم رو اینجا مطرح می کنم: دوست هندی من که مذهب هندو هم دارد از من پرسید پژمان به نظر تو زنان که ادعای برابریشان گوش فلک رو پاره کرده چرا وقتی طلاق می گیرن و از مردی جدا می شن نصف مال مرد رو می کشن بالا؟ اگر زنان از پس خودشون بر نمیان و نمی تونن یه لقمه نون برای خودشون در بیارن پس خفه شن انقدر سنگ برابری و تساوی به سینه نزنن اگر هم که اعتقاد به تساوی دارن پس چرا نصف مال مرد رو که با زحمت به دست آورده صاحب می شن؟ البته خیلی جاهای دیگه هم هست که میشه زنان رو زیر سوال برد که بماند.
پی نوشت: اون نظر و پرسش دوستم بود که من هیچ پاسخی بهش ندادم و هیچ علاقه ای هم ندارم راجع بهش بحث کنم. زن، زن است همان طور که هیچ تعریفی برای زندگی نیست!

February 23, 2004

بدون شرح!

برو زن کن ای خواجه هر نو بهار
که تقويم پارينه نايد به کار

February 22, 2004

ستون اینترنتی مجله آنلاین کاپوچینو

خب چون دیگه دومین مقاله ام رو در ستون اینترنتی مجله کاپوچینو نوشتم، ترجیح دادم الان به اعلان همگانی برسونم! دوستان عزیز توی این هفته نامه برای ستون اینترنتش از من دعوت کردن تا مقالاتش رو بنویسم و به نوعی وارد جمع صمیمی بر و بکس مجله بشم. هدف من از نوشتن مقالات و سبک و سیاقش به واقع همون خط مشی هست که در بلاگ خودم توی این مدت کوتاه در مورد مقالات آی تی نوشتم. روزانه ده ها مقاله روی اینترنت به زبان فارسی قرار داده میشه که اکثریت قریب به اتفاق اونها از چند ضعف عمده برخوردارن یکی از این  ضعف ها در مقالات آی تی و کامپیوتر و انفورماتیک زبان فارسی مشخص نکردن نویسنده مقاله از سبک وسیاق نوشتن هست و همچنین نوع مخاطبش. آیا این مقاله برای یک مبتدی نوشته شده؟ آیا این مقاله برای یک دانشجوی رشته مربوطه هست و یا مقاله ای کاملا تخصصی است و یا عامه فهم؟ این عامل بسیار بزرگی در اتلاف وقت خواننده است چرا که باید گاهی تا نصف یک مقاله و گاهی تا انتهای اون رو بخونه تا بلکه بفهمه مقاله در چه سطحی هست.

اونچه که من در مقالاتم می نویسم، همگی مقالات عامه فهم و ساده هست که اکثرا هیچ گونه منبع و یا برگردان فارسی برای آن روی اینترنت وجود نداشته است. به عنوان مثال  مقالاتی که من در آرشیو کامپیوتر و اینترنت خودم دارم بعضی هاشن به هیچ عنوان من الوجوه روی اینترنت به زبان فارسی نبوده است و حتی بعضا منابع انگلیسی هم بسیار محدود و انگشت شمار بوده مثل مقاله من راجع به flame و یا اصطلاحات جدید سایبر. بنابراین خط مشی ستون کاپوچینو رو بر اساس مقالات ناب و مقالاتی که کاربر رو با اصطلاحات مفید و به روز و صد البته پرکاربرد آشنا می کنه ضمن اینکه از پرداختن به جنبه های تکنیکی و حرفه ای بحث هم پرهیز می کنم. امیدوارم که این ستون توجه علاقه مندان رو جلب کنه. از دوستانی که بلاگهای کامپیوتری می نویسن تقاضا میشه حتما به این ستون لینک بدید تا بلکه تعداد بیشتری از عزیزان از مقالاتش استفاده کنن. در زیر قسمت لینک دونی بلاگم  هم قسمتی می گذارم برای آرشیو کلیه مقالات من در ستون اینترنتی مجله مربوطه. قربان همگی.

February 21, 2004

با خویشتن نشستن، در خویشتن شکستن

وقتی یه نفر رو دوست داری، وقتی یه نفر رو می پرستی، وقتی که حاضری هر کاری براش بکنی اون وقت میگن عاشقی. این عاشقی هم حرارت داره هم عمق. حرارتش ممکنه به خاطر سن و سال کم و زیاد بشه ولی عمقش اگه که عشقی پابرجا باشه همیشه زیاد میشه. و هرچه این عمق بیشتر باشه 2 طرف لذت بیشتری می برن. توی این رابطه صداقت خیلی مهمه. توی این رابطه جایگاه خیلی مهمه. اگه که جایگاهت مشخص نباشه و فقط بری جلو بعدش یهو ضربه سختی می خوری. تمام شالوده ات، بنیانت و آرزوهات می ریزه به هم. این همون چیزیه که خیلی ها دوست ندارن یا ازش به شدت می ترسن. می ترسن از اینکه وابسته بشن. می ترسن که اون "خود" درونشون بریزه پایین. می ترسن که رویاشون بر باد بره. اونچه که مهمه اینه که اگر جایگاهت مشخص نباشه ضربه اش خیلی بیشتر و هولناک تر از اونه که جواب رد بشنوی. همه از هم می پرسن چرا ازدواج انقدر هولناکه؟ یا چرا خیلی ها ازش فراری هستن؟ جوابش یه چیزه اونم اینکه توی رفاقت که ازدواج هم نوعی رفاقت دائم رو در پی داره، 2 طرف با آرزو و امیدی که سالها به تنهایی باهاش مواجه بودن به خانه جدید 2 نفری میان. به جایی که قراره تمام آرزوهاشون برآورده بشه. مسلمه که وقتی آرزوهای یک نفر در نظر شخصی دیگه پوچ باشه یا اهمیتی نداشته باشه این 2 نفر هیچ وقت به هیچ جایی نخواهند رسید یا یکی فنا خواهد شد و باز هم صداقت و جایگاه طرفین نقش اساسی رو بازی می کنه.

وقتی دختری رو دوست داری، وقتی براش اشک می ریزی، وقتی که می فهمه و میدونه جایگاهش چیه اون وقت تو هم انتظار داری بدونی. تو هم انتظار داری بدونی که اصلا دوستت داره یا چقدر دوستت داره. چی راجع به تو فکر می کنه. آیا تو اونی هستی که می خواد یا به زمان نیاز داره. آیا اعتمادش رو جلب کردی. آیا تونستی به احساسات زنانه اش پاسخ بدی. تونستی توی خوبی و بدی پشتیبانش باشی و رهاش نکنی؟ و هزاران چیز دیگه که فقط با صداقت گفتاری و کرداری مشخص میشه.

همه ما آدما آمالی برای خودمون داریم. یک رویایی که دوست داریم واقعا بهش برسیم. یکی پول می خواد، یکی شهرت، یکی زیبایی اما اونچه که من خواستم در تمام زندگیم از کودکی تا کنون عشق بوده و دیگر هیچ. همون عشقی که بازیچه زبون هر نامردیه. همون چیزی که این دور و زمونه هیچ کسی یه ارزن هم براش ارزش قائل نیست که هیچ کل واژه اش رو هم می بره زیر سوال. من در زندگی چیزی جز عشق که مهربانی و وفا و ایثار رو در پی داره نخواستم و روزی که بدونم بهش نمی رسم مرگ ابدی رو تجربه خواهم کرد. این رو می دونم. اون روز برای همیشه جسم و روحم دست نیافتنی خواهم شد چرا که تن سرد خاک رو لمس خواهم کرد. و من برای چندمین بار می گویم که ازاین دنیای شما فقط عشق می خواهم و دیگر هیچ

February 19, 2004

قانون گرايي يا ارتباطات خصوصي و شخصي؟!!!

این ترم یک درس داریم که راجع به تفاوتهای فرهنگی و آشنایی ما با انواع فرهنگ ها در بحث تجارت هست(تنها درس بیزنسی این ترمم). اتفاقا خیلی جالب و بحث انگیزه. من یه سوالش رو می گذارم اینجا که سر کلاس کلی برای جوابش ، با خودم کلنجار رفتم و جالب بود. پس این شما و اینم سناریو مربوطه.فقط دقت کنیم بعضی لغات رو پررنگ کردم تا حسابی ذهنتون معطوف بهشون بشه. چون کلید کل سناریو در واقع همین لغات پررنگ هستن.

شما در یک ماشین به همراه صمیمی ترین دوست خود در حال حرکت هستید. علی رغم علامتهای جاده مبنی بر ممنوع بودن سرعت بالای 100 کیلومتر، دوست شما بی توجه به علامتها و با سرسری گرفتن موضوع همچنان تخته گاز می دهد تا اینکه با یک عابر پیاده تصادف می کند و عابر پیاده فوت می کند. دوست شما به دادگاه کشیده می شود و راه نجات او در دستان شماست که باید شهادت بدهید. او از شما می خواهد که شهادت بدهید که سرعتش در زمان تصادف کمتر از 100 کیلومتر بوده است تا وی آزاد گردد.چنانچه شما در چنین وضعیتی باشید چه  نظری دارید؟

1- چون او صمیمی ترین دوست شماست پس مسلما این حق را دارد که چنین خواهشی از شما بکند.
2- چون او صمیمی ترین دوست شماست تا حدی حق دارد که چنین درخواستی از شما بکند و شما نیاز به فکر در این باره دارید.
3- او هیچ حقی ندارد که از شما چنین خواهشی بکند چرا که قانون قانون است و باید در مورد او اعمال شود چرا که باعث مرگ عابر شده است.

حال سوال دوم اینکه با توجه به اهمیت شهادت شما که در صورت آنکه بگویید وی در کمتر از 100 کیلومتر رانندگی می کرده دوست شما تبرئه می شود جواب شما در درخواست او چیست؟
1- بله شهادت می دهم که او کمتر از 100 کیلومتر رانندگی می کرده
2- نخیر و چون در دادگاه قسم خورده ام چیزی جز حقیقت را نمی گویم.

خیلی برام جالبه که نظر شما رو بدونم. لطفا جواب سناریو رو بدید و هیچ گونه توضیح و تفسیر هم اضافی نیست. این سوالیه که از چیزی حدود 10000 مدیر کارآمد در سطح دنیا پرسیده شده به همین صورت. فقط یادتون باشه قشنگ خودتون رو توی سناریو فرو ببرید تا ببینید چقدر براتون تصمیم گیری سخت میشه! حالا این داستان قسمت دومی هم داره. بعد از اونکه جواب سناریو رو نوشتید، این بار تصور کنید که شخص راننده، همسر شما و یا پدر و یا مادر شماست. حال چه می کنید آیا جوابهای خودتان را عوض خواهی کرد یا همچنان در این حالت دوم هم جوابهای قبلی را تکرار خواهید کرد؟ :)

February 18, 2004

6 ماه و تغييرات اساسي در زندگي من!

این هفته هم دانشگاه خیلی زود گذشت. پنجم مارس قراره که جشن سالانه دانشگاه برگزار بشه و سفیر ایران در امارات هم بیاد و پول بلیط ورودی  جشن جمع بشه برای زلزله زدگان بم. برای همین امروز یه جلسه داریم که ببینیم چی به چیه! درسامون این ترم همچین می خواد یه حالی بهمون بده. مرده شور همش درسای مهندسیه. آخه این درسا چه به مدیر آی تی. این جوجه  مهندسا هستن که باید از صبح تا شب کله شون توی کد و سورس و این خرت و پرتا باشه. ما فقط مدیریت می کنیم!( این شوخیه که همیشه با مجتبی برادرم می کنم، شما زیاد جدی نگیرید.)

به سلامتی استاد پایان نامه ما رو هم که قراره به من بدبخت نمره بده، کردن توی پاچم اونم اساسی. استاد الجزایری مربوطه که لهجه بریتیش داره و تحصیل کرده انگلستان هست اصلا بلد نیست درس بده که هیچ، زرتی هم برات منفی می گذاره. خیلی شیرین می پرسه اسمت چیه عزیزم منم میگم پژمان، اونم خیلی خوشکل یه منفی کله گنده می گذاره کنار اسمم چون که تمرین رو حل نکردم. هاها. حالا این شده استادی که قراره به پایان نامه من نمره بده. باید حسابی رو مخش کار کرد. البته بعید می دونم به این راحتی ها باشه. می ترسم آخرش نمره پایان نامه تر بزنه به معدلم. هرچقدر درس خوندیم و شبا دود چراغ(الکی) حالا خراب میشه.

هوا اینجا عالیه. صبح رفتم صرافی که دلارهای نازنین رو بدم جاش درهم بوگندو بگیرم از هوای بیرون لذت بردم. خنک خنک. جون میده دست دوست دخترت رو بگیری بری کنار کورنیش که تلولو رنگ آبی رو می ندازه توی چشماش و حالش رو ببری. حالا خدا نصیب کنه! از این عشق و عاشقی های خیالی که بگذریم باید بگم که بالاخره توی اتاق لامصب جاگیر شدم و اسباب اثاثیه که 3 جای شهر پخش و پلا بود رو جمع و جور کردم! همون اتاق قدیمی و همون فضای قدیم منتها فعلا تک و تنها که بهترم هست. هرچقدر دورم آروم تر باشه بهتر می تونم درس بخونم.

6 ماه دیگه به امید خدا من فارغ التحصیلم و فکر می کنم توی این 6 ماه تمام شالوده زندگی من به طور کل عوض خواهد شد. یعنی اگه اون جوری که می خوام پیش بره حتما همین طور میشه. از کار و بار و زن و بچه گرفته تا ادامه تحصیل و جهانگردی و کــــ***س کلک بازی جوونی.یه چیز خنده داری که همیشه نوشتم اینه که از زمانی که از سربازی اومدم یعنی وقتی 21 سالم بود تا همین الانش نمی دونم چرا هرکی من رو می بینه میگه آقا زن نگرفتی؟ عجب گیری کردیم این وسط. میگم روی پیشونی من مگه چیزی نوشته هی این رو می پرسن؟ درسته من یه جوون دم بختم و خیلی کمالات دارم ولی آخه کو آه که با ناله سودا کنم. خلاصه اینکه جان مادرتون از رفقا هرکی من رو دید این سوال رو نپرسه که داغ دلم تازه میشه! اینم برای خنده بگم که همون طور که وقتی نوجون بودم و پیش بینی کرده بودم و همیشه به مادرم می گفتم، آقا پسر جوون 24 یا 25 به بالا باشی تو ایران رو هوا می زننت!  بس که دختر دم بخت زیاد شده و سناشون داره میره بالا نفری قلاب که چه عرض کنم یه تور انداختن دنبال پسرن. می ترسم این بار برگردم ایران یکی تور بندازه خفتمون کنه! اینم فقط به صورت کد  و خصوصی برای یک نفر" اگر یه روز بگن یه جمله بگو راجع به زن میگم که باید گذاشتش روبرو و مقابل پاهاش سجده کرد چون مردان خوب از دامان زنان صبور و فداکار سر بر آورده اند."نقطه سر خط.

February 15, 2004

باي باي ايران من تا ليسانس!

دینگ دینگ دینگ...صدای من را از امارات متحده عربی می شنوید. خب باید بگم برای اولین بار توی تمام عمرم خانواده ام اومدن بدرقه ام که پژمان رو بفرستن فرنگستون یا شایدم مملکت ملخ خورا و کلی بهم حال داد. دیگه انقدر اومدم و رفتم که حفظ شدم باید چی کار کنم و چشم بسته مراحل خروج رو انجام میدم.  الانم که دارم بلاگ می نویسم ساعت 1:30 نصفه شبه و از بی خوابی دارم می میرم. دیشب که طاها رفیقم اومد فرودگاه به پیشواز اعلی حضرت همایونی و رفتیم هتل، اتاقم رو گرفته بودن برای همین شب رو پیش طاها موندم تا صبح که رفتم با سر مهمان پذیر هتل صحبت کنم که اونم گفت یک شنبه صبح اتاقم حاضره. منم نیشم کلی باز شد. الانم خونه این یکی دوستم هستم تا صبح که برگردم سر جای اصلیم. خبر خوب این که نمراتم رو گرفتم و سه تا A دارم و سه تا B  که سر جمع معدلم میشه 3.5 از چهار.(صفای تنبل لوس آنجلسی مستکبر یاد بگیر!) خودم که راضیم. البته اگه ترم قبل بیشتر می خوندم بهتر میشد ولی خب همینم توپه. بچه های کلاس  هم مثل معلمها انگار که همگی منتظرم بودن. 2 تا از استادا، رو از قبل می شناسم و کلی باهم رفیقیم.فکر کنم این ترم هم باز باید جلوی تخته کلی سخن پراکنی کنم و گاهی اوقات درسم بدم! این ترم از 5 تا درس، چهار تاش به طور کلی درسهای بر و بچز مهندسی نرم افزار هست و یه درس خفن هوش مصنوعی هم داریم که امیدوارم خدا به خیر کنه.

خب دیروز روز ولنتاین هم بود و باید بگم که به صورت اتفاقی من سورپریز شدم خفن. هنوزم خودم موندم که یعنی چی اون وقت! خلاصه اینکه کلی خوبه اوضام. امیدوارم که دیروز هرکسی کادوی ولنتاینش رو از دوستش یا عشقش یا همسرش گرفته باشه. حالا این کادو می تونه یه قول باشه یا یک عروسک خوشکل و یا یک بوسه و بغل. هرکسی هم که ولنتاین نداشته می تونه آرزو کنه که تا سال بعد خدا یه پسر خوشتیپ و فهمیده یا یه دختر خانوم خوشکل و با کمالات بهش بده( این تیکش چه حاج آقایی شد)

فردا دارم میرم دانشگاه استرالیایی ولونگانگ برای دوره فوق لیسانس ببینم شرایطشون چیه و قیمت و این حرفا رو بگیرم.الانم که تمام بدنم درد می کنه و نیاز مبرم به خواب دارم چون دیشب اصلا خوب نخوابیدم. چند تا چیز همیشه توی مخم بهم یادآوری می کنه که دیگه تهران نیستم اول هوای تمیز اینجاس دوم اینکه توی زمستونش دارم با عرق گیر و شورت عرق می ریزم! و سوم اینکه از کانال تلویزیونی کلی شو عربی و رقص عربی نشون میده که آدم کلی حالش رو می بره. یه چیز جالب دیگه اینکه اینجا کسبه و مغازه دارش بیشتر از محل خودمون توی تهران من رو می شناسن! از ساندویچی و بقالی گرفته تا نانوا و کارگر هتل و غیرو و غیرو.... دیگه اینکه منتظر خبرهای خوب خوب بیشتر باشید :)

February 12, 2004

خدا و در خواست اسقف

ديشب نصفه شبی يک کاره از خواب بيدارم کردن، که پاشو بيا اين اسقف اعظم داره از زمين آلارم می فرسته. به اين فرشته هه که بيدارم کرده، می گم نمی دونی چی کار داره؟ می گه جناب اسقف يه مريضی خاصی داره و دکترا بهش گفتن اگه هر چه سريع تر با يه دختر سکس نداشته باشه می ميره. خلاصه چون تو دين شون ممنوعه چنين کاری برای کشيش ها، لابد اومده برای صلاح مشورت.

می گم: اشکال نداره پدرم ... اگه می خوای ...
می پره وسط حرفم و می گه: آخه تو دين ما اسقف نمی تونه سکس داشته باشه با کسی.
می گم: عيب نداره، من اجازه می دم به تو.
می گه: آخه نمی شه، مسيح اجازه نداده!
می گم: بابا چه خری هستی تو! من خود خدا هستم، می گم بهت اجازه می دم. من کارم درست تره يا مسيح؟
کلی فکر می کنه و دست آخر با ناز می گه: باشه ولی من چهارتا شرط دارم پس!
می گم: چی؟
می گه: اول اين که اون دختر که من قراره باهاش سکس داشته باشم کور باشه!
می گم: کور واسه چی؟
می گه: آخه نبينه منو موقع ...
می گم: خُب باشه، هماهنگش می کنم اينو، شرط بعديت چيه؟
می گه: دختر کر باشه!
می گم: کر ديگه واسه چی؟
می گه: خُب نمی خوام بشنوه صدامو.
می گم : باشه بابا، ديگه چی؟
می گه: لال هم باشه دختر!
می گم: لابد واسه ی اين که اگه يه وقت شناختت، نتونه به کسی بگه، نه؟
می گه: آره ديگه، آبرو دارم خُب!
می گم: اينم به چشم، شرط چهارمت چيه؟
می گه: ممه های دختره هم گنده باشه!!!
با خودم می گم اين شرطو واسه چی گذاشته ... می گم: واسه چی گنده باشه پدر جان؟
سرخ می شه و با خجالت می گه: آخه دوست دارم!!!
برگرفته از وبلاگ خداوند

February 10, 2004

از تکه پاره هاي مغز من...!

این چند روزه اکثرا مردم به مسافرت می رن چون تا جمعه تعطیله! من هم که بلیطم رو اوکی کردم و دلارهام رو هم گذاشتم ته جیبم. وقت بازگشته. این سری کمی دلهره دارم چون نمی دونم برگردم هتل چه کسی  توی اتاق قبلیم لنگر انداخته. هرچند قبل از رفتنم برای مسوول مهمان پذیرای هتل نوشتم که چون خط تلفنم داخل اتاق هست حواسشون باشه که کسی نیاد لنگر بندازه تا من برگردم. حالا باید رفت و دید. راستش اگه از توانم بر بیاد، بدم نمی آد دوباره مثل قبل برم خونه بگیرم. منتها مشکلی که خونه داره اینه که پرداختهای اولش خیلی به آدم فشار میاره و سنگینه. به قول معروف باید دستم پر باشه تا بتونم کاری بکنم. تلاشم رو می کنم. این 2 ترم آخر رو نیاز به تمرکز حواس دارم  و درس خوندن حسابی. متاسفانه چون بدلیل این چند روز تعطیلی ملت ریختن تو دوبی، بلیط برای سه شنبه عمرا گیرم نیومد. 3 هفتس که کلاسهای من شروع شده. حالا اگه اون یه هفته تعطیلی عید قربان رو کم کنیم میشه 2 هفته غیبت شیرین کلامی که واقعا جبرانش سخته. البته همیشه من 2 هفته از اول ترم رو غیبت داشتم ولی خب هرچقدر اینجا حال می کنی ، از تو حلقت می کشن بیرون اون طرف. فقط امیدوارم که بتونم خودم رو به درسها برسونم.

این روزها می خواستم راجع به خیلی چیزا بنویسم ولی وقتی فکرش رو می کنم می بینم توی این مدت چندین بار شده که راجعه به همون مطالب نوشتم و دیگه بی خیال میشم. آینده ایران رفته زیر یک ابر سیاه و پر از سوال که حداقل من نمی تونم هیچ مصور سازی از طریقه زندگی مردم در سال آینده، بکنم! به هرحال می تونیم ادعا کنیم ایران تنها کشوری در دنیاست که جووناش رو مساوی پشکل هم نمی دونه و خیلی مفت پتانسیل و شور و شر جوونی و قوای علمی جوونا رو می ریزه توی دستشویی بعلاوه یه سیفون روش. چند تا مطلب امروز خوندم خیلی ناراحت شدم. اما واقعا چه می شه کرد. آدم نمی دونه فکر خودش باشه، به همسناش و نسل سوخته خاک بر سر فکر کنه یا به فکر نام آب و خاکش باشه. اون بالا نوشتم که این بار برای رفتن به دوبی دلهره دارم اما وقتی این شرایط رو می بینم دوست دارم زودتر پرواز کنم و برم. درسته اونجا سخته و کلی دردسر داره ولی لااقل از فضای ایران لعنتی دور میشم و کمی میشه نفس کشید. دیگه از خودم نمی پرسم "چرا" هایی رو که هر ماه و هر روز توی کله ام در مورد علت مهاجرتها و رفتار مردم و اجتماع وول می زنه.

تا حالا به هر دری زدم برای اینکه بشه توی این دوبی لعنتی پول در آورد تقریبا به بن بست رسیده. اما 2 تا ایده باز تو سرم هست. باید امتحانشون کنم. دوبی برای یه آدم نوپا و غریب خیلی سخته که بخواد پول دربیاره. البته پولی که کفاف خرجش رو بده وگرنه حمالی کردن با حقوق پایین که من اسمش رو نمی گذارم کار.ایران این طوری نیست. ایران فضای کارش خیلی بازه چون پتانسیل بالایی داره مخصوصا توی آی تی و کامپیوتر. اینجا خیلی راحت می تونم پول دربیارم تا اون ور. من سیستم کاری دوبی رو گذاشتم" برده داری به شیوه نوین" چون عملا انسانها رو مثل یه بره رام می کنه. خونه و ماشین و هر کوفتی که بخوایی قسطی و با کردیت کارد می خری اما بعد دیگه تو چنگشونی. عین خر باید کار کنی.10 ساعت، 12 ساعت و یا بیشتر. دنیا دنیای رقابته و هرکی یاد بگیره بیشتر ملت رو به بردگی بکشه سود بیشتری براش داره مثل شرکتهای بزرگ آمریکایی که کارمندا رو می چلونن. تازگی ها هم که یاد گرفتن و دارن کارمنداشون رو با تیپ پا می ندازن بیرون و کارمند هندی و پاکستانی استخدام می کنن اونم داخل خود هندوستان و پاکستان. می دونید یعنی چی؟ یعنی اینکه هزینه شرکت از 100 می رسه به 30! چون دستمزد کمتری میده و هندی هم برای بقای خودش عین خر عصاری 14 ساعت برای شرکت کار می کنه و توی برگه استخدامش هم امضا کرده که مطابق قوانین کار اعمال میشه.هاها. سیستم برده داری مدرن رو حال می کنید.

راستی امروز عید غدیر خم هم هست. همون روزی که پیامبر رفته روی کپه های از زینهای شتر و دست امام علی(ع) رو به عنوان امیر مومنان بالابرده و حالا بعد از اون 1500 ساله که مسلمونا دارن جر و بحث می کنن که قضیه اره یا نه. واقعا که آدم خندش می گیره. اگر بخوایم به مشروعیت علی(ع) بگیم اون بزرگوار همون کسی بود که گفت کشفهای پینه دوز شده و وصله خودش را با مسند حکومت عوض نمی کنه. حالا هی ما کاسه داغ تر از آش. من گاهی دلم می خواد یقه پدرم رو بگیرم بگم مرد حسابی تو که اوضاع مالی نسبتا خوبی داشتی و تازه هم ازدواج کرده بودی چرا پا نشدی بری گورت رو گم کنی از این مملکت که من لااقل مثل آدم بار میومدم. مخ رو دیدی؟ گوزیده بس که این چرت و پرتا رفته توی کله اش. همه چیش هم اجباری و به زور سیلی و شکستن غرور و نق و تهدید.

خب دیگه بریم پی کار و زندگیمون. به محض اینکه برم دوبی از اوضاع و احوال خودم می نویسم و از کارهایی که قراره بکنم و  یا مجبورم انجامشون بدم وگرنه دخلم اومده. هرچند که کرگدن پوست کلفتی مثل من دیگه بی خیاله که چی پیش میاد چی نمیاد. بگذاریم کمی هم خودمون زندگیمون رو دست کاری کنیم نه دیگران. آخرشم این که اگه توی بهترین هتل دنیا صبحانه آنچنانی بخوری، هیچ وقت به پای صبحانه میز کوچک آشپزخانه خونه خودت نمیشه که با یه نون بربری داغ و پنیر فرد اعلا همراهه و تو انقدر می خوری که به زور می تونی نفس بکشی. آدمیزاد موجود عجیبی ست!

February 07, 2004

شبهاي دربند

سالها بود که زمستون دربند رو ندیده بودم. هوای سرد و غذای مطبوع و گرون و صدالبته چای و قلیون میون دوستای خوب و صمیمی حال و هوای خودش رو داره. قبل از رفتن خیلی مشغله فکری داشتم که با دیدن دوستان و چرت و پرت گویی همش فراموش شد. امشب هوا صاف و زیبا بود. صدای آبشار در دل تاریکی شب به ادم چه آرامشی می ده. تنهایی چند لحظه برای خودم خلوت کردم و آسمون رو نگاه کردم. به ماه که پشت ابرها پنهون می شد نگاه کردم. این ماه در تمام طول عمرش تا به حال چند بار خودش رو از نگاه یک عاشق پشت ابرهای تیره و روشن قایم کرده ؟ یا چند بار شاهد زمزمه های 2 عاشق در زیر نورش بوده؟  دیدن هل و هوله هایی که توی دربند می فروشن واقعا دل آدم رو اعوجاج می ندازه( عجب اصطلاحی!). زیبایی کوه های به برف نشسته هم  واقعا حالم رو سر جاش آورد. امیدوارم بتونم توی این مدت باقی مونده با تله کابین توچال یه سر برم بالای کوه بینیم چه خبره.خیلی حرفا تو دلم هست که نمی تونم بنویسم فقط اینکه این بار واقعا نمی دونم که کی برمی گردم. امیدوارم طاقتش رو داشته باشم.

 

February 03, 2004

سفرنامه تهران - قسمت هفتم

ماحصل این چند روزه، خوندن کتاب و مجلات تخصصی بعلاوه دیدن چند تا فیلم توپ هالیوودی بوده. دهه فجر هم که  شروع شده و به همین خاطر توی بعضی از میدونهای شهر یک سری غرفه درست کردن که از در و دیوارش عکسای زمان انقلاب و تظاهرات و متنهای روزنامه اطلاعات اون زمان و یه بلندگو هم گذاشتن که سرودهای انقلابی رو پخش می کنه. جلوی غرفه ایستادم و کمی عکسها رو نگاه کردم به بلندگو گوش کردم که می گفت" و تا آخرین نفس راهت ادامه دارد ای شهید" و من چشمام پر از اشک شد و تاریخی که برای همیشه در یادها خواهد ماند. 25 سال گذشت و تمام چیزهایی که هممون می دونیم و نمی خوام بگم یا بنویسم. متاسفم اگر که حرمت خون شهیدانی که اون زمان توی خون و گلوله غرق شدن، امروزه لگد مال شده و خودشون هم نمی دونستن بازیچه ای بیشتر نیستن. ایران همیشه مثل یه ماتریکس بوده. از قبل براش تعیین تکلیف می کنن. از قبل معلوم میشه کی و کجا چه بکنه و کی بره. ما فقط برنامه هایی هستیم که داخل این ماتریکس وول می  خوریم و فقط فکر می کنیم که حق انتخاب داریم. حداقلش این بوده که تا این زمان برای ایران، سرزمین مادری من چنین اتفاقی افتاده. بگذریم. نوشتن ازش دردی رو دوا نمی کنه.

هوا انگار بهاره. هرچند دیروز و پریروز برف و بارون اومد اما دوباره گرم شد. صبح که می خواستم برم سر کار کلی مردم رو نگاه می کنم و همیشه لبخندی روی لبام هست. دیدن مردم جدا کیف میده مخصوصا که قسمت دخترهای جوونشون زیادتر کنن :)) دارم کم کم به پایان تعطیلاتم نزدیک میشم و طبق معمول عین برق و باد گذشته. این مدت که تهران رو زیر نظر داشتم 2 مساله خیلی جالب شده هرچی مغازه بوده که کارش قبلا نمی گرفته یا تبدیل شده به رستوران و کافی شاپ و فست فود و یا تبدیل شده به فروش لباس های زنانه و دیگر هیچ! انگار که مردای بدبخت آدم نیستن. همش وسایل زنونه و لوازم آرایش و کیف و کفش و الخ....حیف نمیشه توی یکی از این فروشگاه های لباس زیر زنونه کار کرد وگرنه من پایه بودم. مخصوصا پرو و نصب سوتین با گارانتی که در تخصص من هم می گنجه(درسشون رو خوندیم داداش!). از اینا که بگذریم  به عنوان حسن ختام امروز آیه ای از درجات آسمانی بر من نازل شد که اینجا می نویسمش: و آنگاه خالق بزرگ، کون زن را آفرید تا با بالا و پایین رفتنش مردان را اغوا کند و آب از لب و لوچه مرد بی نوا راه بیندازد.