" /> یه وجب خاکِ اینترنت: March 2004 Archives

« February 2004 | Main | April 2004 »

March 28, 2004

یه روزی میاد که غرورت می شکنه

توی فیلم مادر رو به دخترش کرد و گفت: "دیگه از دستت خسته شدم. فکر می کنی چقدر توی زندگی شانس بهت رو می کنه و تو تک تک فرصت ها رو به خاطر خودخواهی و غرورت از دست می دی و دربهای شانس رو به روی خودت می بندی. بهش گفت فکر نکن به حالا که زیبا هستی و مردها به سراغت می آن، به زمانی فکر کن که این هم خواهد رفت مثل خیلی چیزهای دیگه ای که از دست دادی و اون وقت دیگه خیلی دیره. اون وقت هم زمان گذشته و تو دیگه غروری برات باقی نمی مونه که بخوای باهاش فرصت ها رو از بین ببری. مادر به دخترش گفت: شوهر تو مرد بزرگی بود ولی قدرش رو ندونستی و انقدر آزارش دادی تا رفت. دیگه تحملش طاق شده بود.

دختر اون شب رفت و نشست توی بار. انقدر خورد که مست شد. چرت و پرت به بقیه می گفت. اومد خونه. رفت دم توالت فرنگی و آورد بالا و همون جا هم زار زد. مادر اومد و دختر مغرور با چشمهای گریون هوار می زد که تو راست گفتی مادر. من لیاقت شوهرم رو نداشتم ولی الان می بینم که چقدر بهش وابسته شدم. چقدر فقدان محبتش رو لمس می کنم. چقدر نبود عشق من رو آزار میده و مسبب همه اش هم خودم هستم. حتی بچه ام از من گریزونه.... دختر گریه می کرد و گریه می کرد و من با خود می گفتم چرا ما انسان ها دل نزدیک ترین کسانمون رو می شکنیم. چرا مراقب نیستیم. چرا وقتی کسی دوستمون داره رو انقدر اذیتش می کنیم که بره و وقتی رفت یاد خنده هاش بیفتیم. یاد دلگرمی هاش. تلاشی که برای ما می کرد. طرفداری و جانبداری که از ما می کرده و دیگه الان هیچ کدومش نیست. هیچ کدوم. فقط خاطره اش مونده و قطرات اشک. من از این دنیای کثافت متنفرم.

March 26, 2004

یادگاری از یک هم خدمتی

5 سال پیش وقتی مشغول خدمت سربازی در بندرعباس بودم توی خوابگاهمون پسری بود که طراحی های بسیار زیبایی می کشید و مهارت بسیاری در کشیدن صورت زنان داشت. حتی الان اسمش رو هم یادم نمیاد ولی دوره آموزشیش و نگاهش رو همیشه یادمه چون همیشه چشماش پر از اشک بود. بهش درجه مهناوی یکم( گروهبان یکم) داده بودن چون از همه بهتر دوره ی کدش رو تموم کرده بود. دست بر روزگار پسر خوش خنده ای هم بود و همیشه بقیه رو می خندوند اما از درون چیزی آزارش می داد. یادم می آد گاهی باهاش تنهایی خلوت می کردم و کمی از اوضاع و احوالش می پرسیدم. تو دار بود و چیزی نمی گفت اما گه گاهی به زندگیش اشاره ای می کرد و دل خوشی از پدرش نداشت. نمی دونم چرا و اینکه چه چیزهایی باعث شده بود انقدر غمگین و در خود باشه ولی آدم جالبی بود. حرفهای قشنگی می زد. با این که مثل اون زمان خودم سنی نداشت ولی حرفهای تلخ ولی ملموسی می زد. چیزهایی که من در طول زندگی خودم بارها لمسشون کرده بودم.

من دفتری به یادگار از زمان خدمت سربازی دارم که الان پیشم نیست و تهرانه ولی 2 طراحی از این پسر خوش ذوق کرمانی بعلاوه دست نوشته ای به یادگار ازش دارم که هر وقت می بینمش ناخودآگاه یاد سختی ها و خوشی های اندک دوران سربازی می فتم. یادم می آد شعری به یادگار در دفترم نوشت که متاسفانه الان به طور دقیق کلماتش یادم نمیاد ولی امیدوارم همین مقدار کم و شاید اشتباه هم یادی باشه از این هم خدمتی من. یادش بخیر گاهی که من غمگین بودم اون چیزی می گفت که بخندم و گاهی من تیکه ای می نداختم که اون بخنده. زمانی هم که هر دو غمگین بودیم داریوش می خوندیم. انگار همین دیروز بود. انگار همین دیروز که زمزمه می کردم" روزی که تو رو دیدم، موهاتو بافته بودی / با گل سپید یاس، گلو بند ساخته بودی."

تو همانی که از هاله شهوت به هوس / به دامان مادرم افتادی
تو همان بچه خوشکل صفتی / خاک بر آن سر پر پشمت باد

March 25, 2004

فرم استخدام منشی شرکت های خصوصی

1- نام
2- نام خانوادگی
3- سن
4- محل سکونت
5- وضعیت تاهل

شرایط استخدام:
1- چناچه شخص متقاضی دارای اسامی مذهبی و یا قدیمی تخماتیکی می باشد مطمئنا استخدام نخواهد شد. هرگونه اسمهای عجق وجق مثل پامبولی، چوچول طلا، میشولک، شوشولک، کتی، و غیرو... که بتوان هر بار با صدا زدن آن با منشی مربوطه لاس زد و گل گفت و پستون مالش داد(!)، دارای اولویت خواهند بود.
2- نام خانوادگی حتما چک شود که طرف آشنا در نیاد و بعد آویزون نشه.
3- سن حتما بین 18-30. هرچند که دختران بالای 25 سال به دلیل ترس از ترشیدگی و کمبود سکس احتمال استخدامشون بیشتره چون به راحتی تسلیم خواهند شد( روانشانسی مدیریت برای مردان جوان - فصل اول - نوشته ...، هنوز کتاب چاپ نشده!)
4- هرچه محل سکونت به شرکت نزدیک تر باشد بهتر است چون خانوم منشی همیشه در دسترش خواهند بود مخصوصا شبها و راحت تر می تونه سر بابا جونش رو گول بماله.
5- چناچه ازدواج کرده اید بدونید که صد در صد رد هستید. چناچه مجرد هستید آیا خوشکل هستید؟ اگر خوشکل نیستید کارتان کمی مشکل می شود. آیا می توانید تا ساعت 10 شب در شرکت بمانید؟ بیایید رو راست باشیم آیا بده هستید؟ اوپن چطور؟

بنابراین دخترهای جوانی که به استخدام شرکتهای خصوصی ای  در می آیند که مدیرانشان جوان هستند به جای پاسخ گویی مناسب به مشتری همواره دور سر رییس می چرخند و کلی وی را تیغ می زنند و همیشه در حال مانیکور ناخن ها و یا ور رفتن با خود در زیر میز هستند مخصوصا حدودای ساعت 4 به بعد که یک ساعت تا لخت شدن و ور رفتن با آقای رییس مونده و هورمونا می زنه بالا، دیگه هیچی حالیشون نیست. به چشماشون نگاه کنید خماری رو توی چشمهاشون خواهید دید. ظریفی می گفت اینم یه دلیل بر مشارکت بیشتر اقتصادی خانومها در کار و اجتماع! بازم اینجا مصرف کننده؟! یه کمی به اون تیکه رییس، تیغ زدن، روسپی و غیرو فکر کنید. نظرتون راجع به این جمله چیه که میگه مرز بسیار باریکی برای تبدیل یک زن کارمند به یک روسپی شرکت وجود داره. سوال آخر این که آیا انسان بشر است؟ یا برو بینیم بابا حال نداریم؟...

پانوشت: شاید این حرفا کمی تلخ بیاد اما این دلیل میشه که چشمامون رو هم توی جامعه ببندیم؟ مقصر کیست؟ مقصر بوجود آمدن بینشهای غلط، فرهنگ و رسوم غلط کیست؟ این جمله ها برای خودم بسیار گران و دردناک است اما واقعی ست. اجتماع امروز ما اینها رو هم در برداره.

March 22, 2004

حکایت پیغامهای خوش آمدگویی و خداحافظی در وبلاگهای فارسی

- داداش خوش اومدی. چایی بدم یا آب پرتغال
- خواننده گرامی؛ قدم روی تخم ما گذاشتید.
- بازم بیا؛ منتظرتم هم وطن
- با کلیکهایتان خانه سوت و کور مرا روغن بخشیدید!
-باد آمد و بوی ان در آمد!
- با ورودتان، انگشت در مقعد ما کردید. آخ جـــــــــــــــــــــــون.
- خوش گلدی آبجی.
- چرا اینقدر زود - شب در خدمت باشیم.
- برادر التماس دعا داریم.
- اجرت با آقا - شفاعتت با امام برادر
- بچه کونـــــی نبینم دیگه زود بخوای از بلاگ من بری ها!
- چراغ خونم رو روشن کردی ای بیننده
- جانم فدای ویزیتور
- اگر به وبلاگ من می آیید. با کفش پاشنه بلند نیایید
- هشش. مگه نمی بینی بچه خوابیده. آروم بکلیک.
-مردیکه قوروم ساق - نصفه شبی که وبلاگ نمی خونن!
- ورود زنان هرزه بالای شبی 20 هزار تومان به کلی ممنوع
- فقط برای دخترهای اوپن.
- ورود بچه گربه های زیر 18 سال ممنوع. سگ هم خریداریم!
- برای شرکت کامپیوتری خود به یک منشی جنده نیازمندیم!
- تجربیش - هفت تیر داداش بپر بالا جا نمونی!
- خانوم همه رقمه موجود است - از آلبوم من دیدن کنید.
- نفس کش می طلبیم ترجیجا با سابقه کاری!
- آه. با ورودتان کلبه خزان مرا بهاری کرده ای! بگی منو!
- داشتی می رفتی سیفونم بکش - تـــــــــــــــــر
- نون داغ و شیرمال فرد اعلا فقط در این بلاگ - ممد ماستی و رفقا
- ورود هرگونه یابو علفی ممنوع؛ حتی شما دوست عزیز!
- جون مادرت بیا با من تبادل لینک - جون ننت - جون بابات - جون ...
- ارواح خاک جدت هر روز از بلاگ من دیدن کن.  من خواننده ندارم.
- به زبون خوش دارم همین اول بهت میگم روی آگهی های گوگل من کلیک کن.
- بارک الله منگول؛بارک الله منگول!
- در شب های عزاداری در این بلاگ قیمه نذری داده می شود. حاجی نخود بریز.
- بیا روش. بکن توش. بریز لاش!
- با درود و صلوات بر بنیانگذار این وبلاگ( از طرف هیئت پاچه خواران مسلمان!)
- فرشید شورتش قشنگه. مهشید لختش قشنگه
- در این سرای غربت، منتظر ویزیتورم. جانم فدای مادر.
- کــ***س کش. مگه خارمادر نداری اومدی تو وبلاگ من! جاکش. قرم دنگ!
- تی جان - آووووووووووو.فدای اون پر و پاچه برم من.
- وبلاگ مهرام, تخمی تر از هر نام!
- فتانه تقدیم می کند. من و خاطرات شبهای دادن. با خونه 30 هزار تومان.
- من خیلی خفنم. اصلا از شکم ننم خفن اومدم بیرون. من خفنم. جان دودو خفنم!
- به پایگاه اطلاع رسانی هویج خوش آمدید. از شیر مرغ تا جون آدمیزاد.
- zoor nazan farsi neveshtam!
- وبلاگ دوستدار شادمهر.  با شادمهر توی یه پیاله غذا می خوردیم.
- بهترین و خنده دار ترین بلاگ خاورمیانه. عمرا رو دستش نیومده.
- نان داغ؛ کباب داغ هم موجود است.
- مرا به کارواش ببرید!
- وطن؛ ای سرزمین پر از وبلاگر علاف!
- بازم از این طرفا تشریف بیارید. صفا آوردی همشهری!
- به من بی نوا اینترنت رایگان بدید!
- اولین بلاگ در زمینه دامبولی کوسک و موسیقی ایرانی
- هر شب و هر روز با وبلاگ بهروز!
- بر و بچز مایه دار؛ زنبیل و وردار بیار.
- موش موشک آسته بیا؛ آسته برو که گربه شاخت نزنه!
- فرا رسیدن بهار طبیعت, بر همه کفتر بازهای 2 عالم مبارک باد.
- بدین وسیله فوت حاج دیوث مال یتیم خور را تسلیت می گوییم. گور بابای بازماندگان!
- این بلاگ به یاد نوگل پرپر شده پدر بزرگ 115 ساله ناکامم تاسیس شده است.
- بستنی؛ فالوده شیرازی هم یاد می دیم!
- اینجا وبلاگ یه ولد زناس. من از زندگی متنفرم. تف به امید و سلام بر مرگ!
- عشق پینک و کریس دی برگ. به بلاگ جوجه غربزده خوش اومدی.
- ای الهی ننت قربون اون انگشتای کج و کولت بره که کلیک کردی رو اسم وبلاگم.
- جون ممد رشتی نمی گذارم پنجره بلاگ رو ببندی. کجا داداش!
- من شوهر می خوام! دختری با شورت قرمز و کفشی کتانی!

March 20, 2004

آغاز سال 1383 خورشيدي بر همگان مبارک باد


نوروز باستانی مبارک باد



 

سال 82 برگهاش ورق خورد و نوروز هشتاد و سه اومده. آرزو می کنم امسال برای جوونها که خودم هم جزئشون هستم سالی پر از انرژی و تکاپو باشه و به هرچی که می خوایم برسیم. اگر دست روزگار باید کسی رو با کسی آشنا کنه، امیدوارم امسال حتما این اتفاق بیفته، اگر قراره 2 تا قلب پاک به هم برسن، آرزو می کنم که تا آخر عمر در کنار هم بمونن. امیدوارم خداوند سایه پدر و مادر رو از سر هیچ کدوم از ما کم نکنه. کسانی که عزیزی رو سال پیش از دست دادن، فاتحه ای بخونیم و به یادشون باشیم چرا که می دونیم روحشون بر سر سفره هفت سین ما حاضره و با لبخند داره ما رو نگاه می کنه.

امیدوارم امسال، سال پرپولی باشه و خداوند به پدران ما و خودمون برکت بده تا بلکه بتونیم دست مستمندی رو هم بگیریم. من صمیمانه آرزو می کنم برای کسانی که توی غربت و مسافرت هستن و در کنار خانواده نیستن. آرزو می کنم که صبور باشیم تا روزی ثمره صبر رو بچشیم. دیگه اینکه وقت سال تحویل که می شه، قلب من تند تند می زنه و کلی خاطرات زنده میشه. امسال سومین سال به دور از وطن به استقبال نوروز می رم به امید روزی که همگی برگردیم و در آب و خاک خودمون، صحیح و سلامت و با قدرت افسار زندگی رو به دست بگیریم و رامش کنیم. یادمون باشه که ما جوونیم و دنیا زیر پای ماست. بار دیگه نوروز بر همگان مبارک باد. ایام به کام و تعطیلات به همگی خوش بگذره و امتحانات میان ترم به من!

March 19, 2004

سال 82 هم گذشت

سال 82 رو می تونم بگم واقعا سال پرباری برای من و دوستان و اطرافیانم بود و بهتر از اون پیدا کردن دوستان جدیدی بود که الان خیلی با هم صمیمی هستیم. تابستون 82 رو فکر کنم تا ابد در ذهنم حک کرده باشم چون لحظه های به یاد موندنی داشت و انقدر عکس و خاطره دارم که بخوام ازش همیشه صحبت کنم. از سال 82 خیلی راضیم و با اینکه خیلی توش سختی هم کشیدم و خیلی موقع ها واقعا عاجز و درمونده بودم اما به کمک بقیه که شامل خواننده های همین وبلاگ هم میشه، با هر بار شکست پا شدم و دوباره حرکت کردم و به قول معروف کم نیاوردم.

امروز آخرین روز ساله. باید اتاقم رو تمیز کنم و نقشه های امسال رو که توی کله ام و دلم هست بریزم رو کاغذ و مطابق اونا پیش برم. میدونم که امسال سال خیلی عجیبیه. سال 83 رو گفتن سال میمون و من فکر می کنم جدا میمون خواهد بود. توی خارج از کشور که باشی مخصوصا یه جای مرده ای مثل امارات بعلاوه اینکه دانشجوی وامانده هم باشی بوی عید نمی آد. هیچ جنب و جوشی نمی بینی برای همین ممکنه خودت رو هم فراموش کنی یا غصه بخوری و دلت بگیره. اما من دلم گرفته نیست. دوست دارم زودتر برسم به سال 83. می دونم که عمر مثل باد می گذره پس باید باهاش ساخت ولی عمری که با عشق و محبت و صفا بگذره هیچ وقت غصه اش رو نخواهم خورد.

دوستی که توی آژانس توریستی کار می کنه می گفت که پروازای ایرانی کیپ تا کیپ پره و مسافرای ایرانی هستن که ریختن توی دوبی. توی عید سعی می کنم حتما دوبی سر بزنم و ببینم چه خبره هرچند که امتحانات میان ترمم هم هفته بعد شروع میشه و خلاصه کلی دردسر. عید به آدم تازگی می ده و من دوست ندارم اینجا دلم بمیره مثل خیلی های دیگه که وقتی آدم می بیندشون یاد قبرستون میفته! فکر می کنم اگر قراره بر این باشه که هر کسی پیش خودش بگه چی کار کرده توی سال گذشته من باید بگم که بنیان زندگی نوینم رو پایه گذاری کردم و امسال زیر بناش رو با سیمان سفت می کنم که یه وقت زلزله ای چیزی نیاد خفتمون کنه.  این بلاگ رو بخونید تا ببینید چطور یک نفر مثل من بارها شکست می خوره و باز بلند میشه و حرکت می کنه.

March 18, 2004

تنها ردپايي در برف به يادگار...

وقتی کسی رو دوست داری باید خیلی چیزا رو هم فدا کنی. گاهی ممکنه به خاطرش  ضربه بخوری و یا از اصولت برگردی اما انجامش میدی به خاطر اینکه دوستش داری. چون طاقت یه لحظه ناراحتیش رو نداری و بهش عشق می ورزی. وقتی کسی رو دوست داری به خاطرش تلاش می کنی ، حاضر می شی در بدترین شرایط ادامه بدی فقط برای اینکه موفق باشی برای اون و برای خودت و برای" ما" یی که ساختید باهم؛ قدم به قدم. پا به پا. با هم بودن صبوری می خواد. با هم بودن از خودگذشتگی می خواد، چشم پوشی می خواد، باید خیلی حرفا رو سخاوتمندانه رد کرد. خیلی وقتا باید سکوت کرد. حتی گاهی ممکنه که دلت رو بشکنه اما باید در تنهایی گریست و به رو نیاورد.

همه این کارها رو می کنی که یه رابطه مستحکم بسازی. که وقتی همه رفتن حتی صمیمی ترین دوستات اون پیشت  باشه و وجودش یه زندگی باشه برات. نفس کشیدنش مثل نسیم بهاری به وجدت بیاره و تو شب تنهاییت رو بتونی باهاش قسمت کنی و تا روز کار و تلاش و سپیده دم انقدر سرشار از انرژی بشی که جوابگوی تمام آدمهای اطرافت باشی. توی عصر دود و ماشین مثل اینکه همه باورمون شده که آره عشق واقعی نیست. مثل اینکه واقعا باورمون شده که نمیشه فداکاری کرد. نمیشه سنگ زیرین آسیاب بود. نمیشه غرور رو زیر پا گذشت. نمیشه گاهی با تمام خودپسندی، کاری برای یار و مونست انجام بدی. دیگه نمیشه شبها تا صبح براش گریه کنی و خیلی چیزایی که فکر می کنیم میشه فقط  توی کتابها پیدا کرد.

وقتی یه نفر پیدا میشه که از صمیم قلب دوستت داره، باورت نمیشه. اذیتش می کنی. دوس داری باهاش  کشتی بگیری. احساساتش رو قلقلکش می دی تا ببینی چقدر ظرفیت داره. که بفهمی چقدر دوستت داره. این مالیخولیای زنهای سرزمینی ست که من در آن رشد کردم و در آغوشش پرورش یافته ام. کسی محبت و عشق رو به خاطر ذاتش نمی خواد. هر چی که هست بده و بستونی در کاره. ناز می کنی، تحت فشار قرار می دی، دلش رو می شکنی، با احساساتش بازی می کنی، غرور مردونش رو زیر سوال می بری و پیشت خودت سرمستی که چه فاتحی که بازم می آد به طرفت. که بازم توی چنگالت مثل یک اسیره. مثل یک پرنده در قفس. اما افسوس که نمی دونی چطور پرهای بال امید و جوانی رو پرپر می کنی. به کارت ادامه می دی تا اینکه ذله اش کنی. تا اینکه تمومش کنی. تا اینکه شاهد جون کندنش باشی.

اما یه روز که از خواب بلند میشی، می بینی دیگه نیست. می بینی بی صدا رفت. بی هیچ پیغامی. بی هیچ نشونی. پرس و جو می کنی. به این در و اون در می زنی. گریه می کنی. شیون می زنی. حس می کنی یه چیزی توی زندگیت کم شد. دیگه اون نیست که نازت رو بخره. دیگه کسی نیست که بتونی بهش دستور بدی و اون هیچ نگه.دیگه کسی نیست که حاضر باشه برای تو هر کاری بکنه. ممکنه اولش بگی بی خیال می رم سراغ یکی دیگه. کس دیگری رو پیدا می کنم. بقیه رو امتحان می کنی ولی خودت می فهمی که یه چیزی توی قلبت نمی گذاره. انگار که گم کرده داری. اون وقت بعد گذشت ماه ها، می فهمی که اشتباه کردی. می فهمی که گمشده ات رو که پیدا کرده بودی برای همیشه مدفونش کردی. این بار خودت به دنبالش می ری. با پای برهنه. دیوانه وار و می پرسی و می گردی شاید که نشانی پیدا کنی. هر شب قبل از خواب یاد خاطرات گذشته میفتی و اشک می ریزی. نامه هاش رو می خونی. یاد خنده هاش می فتی. یاد اینکه چه لحظات خوشی داشتین و قدرش رو ندونستی. اون موقع می دوی و می دوی و بعد متوجه می شی که مدتهاست که گل پرپر شده ات، رفته است. مدتهاست که بی صدا ،بی هیچ ردپایی رفته است. یاد روزی می افتی که اولین بار به چشمهاش خیره شدی و او در سکوت مطلق بود و تو با یاد او شبها و روزها را می گذرانی به امید آنکه بار دیگر شوق جوانی را در کلماتش دریابی. زمان جلاد بی رحمی ست که به تو می فهماند، همدم تو سالها پیش سلاخی شده است. دیگر دیر است. اینک این تویی و خویشتن پر تعفن خویش. آخر چرا؟

March 17, 2004

چهارشنبه سوري

بچه که بودم عاشق چهارشنبه سوری و دارت بازی و فشفشه بازی بودم. بر خلاف بقیه بچه ها که همیشه کلی غر می شنیدن از طرف مادراشون و یا اینکه اجازه بازی بهشون داده نمیشد  و بازم یواشکی میومدن، من همیشه آزاد بودم و مادرم زیاد سخت گیری نمی کرد. چیزی حدود 10 روز قبل از خود چهارشنبه سوری بساط خریدن وسایل و بازی های بعد از مدرسه تا قبل از اینکه هوا تاریک بشه با بچه های کوچمون همیشه به راه بود. من بچگیم رو تو خیابون بهار شمالی(قیطریه) گذروندم. یادش بخیر می دویدیم می رفتیم از سوپر دریانی دارت می خریدیم و کلی بسته کبریت. مسابقه می گذاشتیم که کی زودتر دارت می زنه و صدای دارت کی بیشتره و دارت کی بالاتر می پره وقتی به زمین می خوره. من دارتام رو خوب درست می کردم. با اون دستای کوچولو تند تند سر کبریتها رو می مالیدیم به دارتامون تا گوگردش بریزه توی میله. بعدش میخی رو که با کش وصل شده  بود به تنه دارت می نداختیم توی فضای باقی مونده میله و دارت رو پرتاب می کردیم بالا. نمی دونم شما هم ازین بازی می کردید یا نه ولی صدایی که اون دارت می داد جیگر آدم رو حال میاورد مخصوصا اون جرقه ای که از برخورد دارت با زمین به وجود می اومد.

واسه خودمون کلی مهندس بودیم. نوع کش و نوع میخی که باید استفاده می کردیم. اندازه طول میله دارت، کلفتیش و اینکه چقدر سابیدگی داره، چقدر گوگرد بریزیم و خلاصه تمام اینا رو باید محاسبه می کردیم تا بلکه بشه پوز بقیه رو زد. من دارتام خوب بود. صداش بلند بود. شتلق. هنوز چشمام رو که می بندم توی ذهنم صداش و صحنه هاش می آد. اون موقع مثل الان نبود که توی بهمن ماه هوا بهاری باشه. هوا تا انتهای اسفند، سرد سرد بود و گاهی که بازیمون به تاریکی می خورد  فشفشه بازی می کردیم. فشفشه گرون بود. زیاد نمی تونستیم بخریم ولی همون چندتایی که می خریدیم رو با چه اشتیاقی آتیش می زدیم. چه کیفی داشت. خنده هام رو می تونم تصور کنم توی اون بچگی خفه کننده من، این لحظات بیش از هرچیزی غنیمت بودن.

بساط ترقه هم به پا بود. از اونایی که می گذاشتن زیر سنگ و با پا می زدن روش می ترکید ولی من هیچ وقت خوشم نیومد از اونا. هیچ وقت نزدم در عوض یه تفنگ داشتم که توش از اون ترقه قرمزها و آبی ها می خورد و می زدم. اونم خیلی کیف می داد هرچند باید اعتراف کنم از ترقه های آبی رنگش کمی می ترسیدم چون صداش خیلی بلند بود و گاهی ممکن بود بعد از شلیک به دست صدمه بزنه.

شب چهارشنبه سوری بود، کل محله جمع شده بودن. تموم جوونای محله بودن. من اکثرشون رو می شناختم! چون قبلنا توی همین بلاگ نوشته بودم که یه تخته بسکتبال توی سربالایی خیابون بهار بود که اونا جمع می شدن و بازی می کردن و من و چند تا از دوستام رو هم گاهی بازی میدادن. خیلی جمعیت بود. پدر و مادرها هم اومده بودن. اون شب اصلا یادم نمیاد که پلیسی هم بود یا نه چون من غرق تماشای اون پسره بودم که نفت می کرد تو دهنش بعد فوت می کرد توی مشعل و کلی گر می گرفت و من چه قدر کیف می کردم. یه آتش بزرگ درست کردن و شروع کردن از روش پریدن. من دقیقا جایی رفته بودم که از نزدیک ببینم ولی در امان هم باشم. خیلی شلوغ بود و من تنها با یکی از همسایه هامون اومده بودم. در واقع همون جلوی کوچه خودمون بود. یادم میاد دختر و پسر خیلی بودن به همراه پدر و مادرها و از روی آتش وقتی که شعله هاش کمتر شد می پریدن. یادمه یه پسر جوونی بود به اسم "علی". پسر خیلی خوبی بود. اون و چند تای دیگه یه کار خیلی جالب کردن که البته خطر هم داشت ولی انجام دادن. یه قوطی رنگ رو طوری کار گذاشتن که منفجر میشد و پرتاب میشد به صورت مستفیم به بالا. یادمه ما بچه ها حس مهندسیم گل کرده بود می خواستیم یاد بگیریم که چطور میشه اون کار رو کرد و هیچ وقت هم نتونستیم چون چاشنیمون همیشه می چسید و قوطی 2 سانت بیشتر بالا پرتاب نمی شد. اونا هم بهمون نمی گفتن چون خطرناک بود.

اون شب چهارشنبه سوری برای همیشه توی خاطر منه. دارت بازی، فشفشه، خرج آتیش زدن، حال و هوای چهار شنبه سوری. به نظر من اون زمانا با اینکه زیاد هم قدیم نیست اما قابل مقایسه با الان نیست چون از ما گرفتن چیزهایی که حق ما بود. من چرا باید مراسم قاشق زنی رو یک بار انجام داده باشم یا دیده باشم و برادرم هرگز نفهمه یعنی که چه؟ چهار شنبه سوری یه جشن ملیه که ریشه در سنت ما  داره. میدونید چقدر چشمها می تونه توی اون شب که آتش درست کردن بهم دوخته بشه. چقدر پسر و دختر یک محل می تونن اون شب با هم آشنا بشن و از تنهایی دربیان؟ بزرگترها می تونن باز همدیگه رو ببینن و چه شادی به پا میشه؟ اینا رو از ما گرفتن و نتیجه اش فلاکت و نکبتیست که هر روز توش دست و پا می زنیم. زندگی رو برامون سخت کردن و من از خدایم می پرسم آخر چرا، چرا...

اینم برای یادگاری به بچه های قیطریه، خیابون بهار شمالی، کوچه حبیب اللهی که کلی توش آتیش سوزوندیم و شیطونی کردیم، سامی، سروش که هیچ وقت تو کوچه پیداش نمیشد، شهروز، نوید، سهیل، روزبه، علی، کامی که هر روز که می دیدیمش یه سانتی قد کشیده بود!، ارسطو، امیر، امید عشق فوتبال، سعید که همیشه پز می داد بهمون، مسعود که همیشه می رفت تو اعصابم!؛ بیژن با اون اسکیتاش که همیشه قلدری می کرد و مال کوچه ما نبود، و خیلی های دیگه. نمی دونم بعضیاشون کجان و از بعضی ها هم خبر دارم اما خاطرات خوب چهارشنبه سوری ها هیچ وقت از ذهنم پاک نمیشه. دیگه الان نه تخت بسکتبالی مونده، نه اون خونه ویلایی نه اون باغی که از درخت توت و شاهتوتش یواشکی بالا می رفتیم، نه خبری از تپه های متروک و پر از خاشاک قیطریه اس. حالا اتوبان هست، خونه های سر به فلک کشیده هست، آدمهای از هم غریبه هستن، بچه هایی که توی خونه چپیدن و دارن بازی کامپیوتری می کنن هست ولی صدای خنده های ما همیشه توی اون محله به یادگار خواهد موند. 12 سال قبل ما از اون محله بیروز اومدیم و توی این 12 سال به جرات میگم به اندازه انگشتهای دستم قیطریه نرفته ام! و هر بار رفتم گریستم. اونجا بوی بچه گیهای من رو میده که هیچ شباهتی به قیافه الانش نداره. خاطرات بچگی من رو زیر خروارها سیمان و گچ ساختمون سازی های انبوهشون برای همیشه مدفون کردن. حالا مطمئم که اگه یه روزی بخوام به بچه ام بگم اینجا بازی می کردیم باورش سخت خواهد بود که تپه خاکی بود و خونه های حداکثر چهار طبقه و بچه های شیطون.

March 16, 2004

جوک باحال بخونيد، روحتون شاد شه

:: ترکه می خواسته دور کمرش رو اندازه بگیره، خط کش می کنه تو کونش ضرب در عدد پی می کنه!

:: عربه می ره که نون بخره می بینه صف برادرها خیلی شلوغه، واسه همین می ره توی صف خواهرا می گه" ولک خواهرم گفت 5 تا نون بده"!

:: تركه ميره ميوه فروشي ميگه: ‌آقا بي زحمت يه كيلو انگور بده. ‌فروشنده هم ازون آدمهاي مذهبي بوده، ميگه: نگو انگور، بگو ميوه بهشتي! بعد تركه ميگه: ‌آقا دو كيلو هم سيب بدين. يارو ميگه: نگو سيب، بگو جمال محمد! بعد تركه بادمجون ميخواسته، ميگه: بي زحمت ‌يه كيلو هم كيـــ***رِ بلال حبشي بدين!!!

:: به تركه ميگن: تا حالا تو موقعيتي گير كردي كه نه راه پس داشته باشي نه راه پيش؟! ميگه:‌ آره، يه بار يه اَره رفته بود تو كونم!!!
 

March 15, 2004

و چه درديست ميان جمع بودن...

با آنکه سم، کار خودش را کرده بود و از درون سلولهایش را متلاشی کرده بود اما با ظاهری آرام و با مشتی گره کرده بر روی صندلی برای همیشه خفته بود. تکه کاغذی به یادگار در جیبش مانده بود. روحش شاد.

"... و منم می دانم  که هر آغازی را پایانی ست و پایان زندگی من اینجا و این ساعت است. دیگر پاهایم نای و توان کشیدن جثه نحیفم را ندارند و بر گرده ام، روح سرکشم بی تابی می کند. من تعلقی به این جا نداشته ام و نمی دانم به فرمان کدامین خدای پای بر این قتلگاه محبت و کشتارگاه انسانیت گزارده ام.

می دانم که حرفهای مرا کسی دوست ندارد چرا که در زمان حیاتم نیز همگان مرا با افکارم و زخمهایم تنها گذاشته اند برای همین سخنانم رو کوتاه کرده ام. من برای همیشه تلخی های وجودم را در خویشتن خویش دفن می کنم و با خود به آرامگاه جاودانی ام می برم. زندگی مجالی بود برایم تا بدانم که جز شیرینی ابدیت، تلخی فنا هم هست. امروز بر زندگی ساده خویش خط بطلانی می کشم و دوستانم را با آرزوهاشان تنها می گذارم. چرخ زندگی بی من نیز خواهد گذشت. اینک فقط سوگوار چشمهای مادرم هستم که هرگز خشک نبودند. درود بر هستی و سلام بر آسمان هفتم.

March 14, 2004

بدن خود را دوست داشته باشيم

نیما زرافه(کنایه از آدم دراز بی قواره)، نیم وجبی، بشکه، ممد دماغ، ولی کون گونده، احمد پاشترمرغ، مهدی بیل( کنایه از آدم دست گنده)، علی کالباس(کنایه از آدمی که صورتش از سرخی مثل کالباس می مونه)، ابی قوزی. عباس هرکول(کنایه از آدم ریقو و ضعیف جثه)، بهروز جوشکار( کنایه از آدمی که صورتش پر جوشه)، سعید گوریل( کنایه از آدم پشمالو)، بهزاد کلوچه( کنایه از آدم خپل و شکم گنده)، مرتضی لب شتری، وحید گوسفند(کنایه از آدم کند ذهن)، سهیل داروگر( کنایه از آدم تاس و کچل)، و صدها لقب نامربوط و بی جهتی که هر روزه می شنویم.

متاسفانه اینکه ما چرا این القاب رو روی هم می گذاریم و همدیگه رو به این نام ها صدا می کنیم دلایل بسیار زیادی داره که یکی از اونها ریشه در فرهنگ از خود فرار کردن ایرانی هاست. دخترها و پسرهای زیادی رو می شناسم که از دیدن صورتشون و یا تمام اندامشون در آینه واهمه دارن. به هر دلیلی و به هر بهانه ای، از کوچک ترین اشکال و یا ایرادی که وجود داره، کوه می سازن و اون رو بزرگ جلوه می دن. دختر خانومی دماغش پهنه و یا بدنش پر موئه و یا بدنش چربی داره، صورتش لک داره اما هیچ وقت نمی تونه با این قضیه کنار بیاد. همیشه در حال چمبرک زدن هست و ترس از اینکه مبادا کسی شخصیتش رو بخواد زیر سوال ببره و یا براش اسمی در بیاره. پسر جوونی صورتش جوش داره و یا دماغش کجه و یا هیکلش رو فرم نیست. همیشه بهش فکر می کنه و چون عملا نمی تونه تغییر شکل فیزیکی حاصل کنه همین مساله باعث افسردگیش میشه بعلاوه اینکه چهار تا آدم نفهم هم که دورش باشن و بخوان با یه صفت نامربوط صداش کنن باعث انزجارش از بقیه میشه.

همه ما ایراد داریم. یادمون باشه خداوند هیچ کسی رو کامل نیافریده. حتی اونایی هم که ما می بینیم از نظر فیزیکی بی نقض هستن، خیلی هاشون دارای مریضی هایی هستن که من و شما از ظاهرشون نمی تونیم بفهمیم. اونچه که مهمه اعتماد به نفسه و دوم دوست داشتن بدن خود. این به این معنا نیست که بخوایم خودمون رو گول بزنیم. به این معناست که بریم جلوی آینه و بدن خودمون رو بشناسیم. دست بکشیم روی تک تک اجزای بدنمون و لمسشون کنیم. بفهمیم که تمامی این بدن مال ماست و می بایست تا آخر عمرمون باهامون همراه باشه اگر که سرنوشت جور دیگه ای رقم نخوره. بعد از اینکه بدن خودتون رو دیدید درست برید سراغ جایی که حساسیت دارید. مثلا دماغ گنده. دست بزنید به اون دماغ ببینید واقعا چرا انقدر ازش گریزون هستید. بدونید که سلولهای این عضوتون هم دارای ادراک هستند و می تونن بفهمن که صاحبشون در عذابه، برید روی کاغذ مزایای دماغ گنده رو بنویسید! باور کنید اگر یه لیست تهیه کنید می بینید که همچین بد هم نیست! بنابراین بیش از پیش خودتون رو زجر ندید و یاد بگیرید که به تمام بدن خود عشق بورزید.

مرحله دوم اینه که به کسی اجازه ندید شما رو به خاطر ایرادی که دارید( ایراد به نظر دیگران و گرنه همه چیز در بدن ما زیباست اگر که به اصلش نگاه کنیم). من خیلی وقتا می بینم که گاهی حتی دوستان صمیمی من برای مسخره بازی کردن، کسی رو با اسم ملقبش صدا می کنن و اون طرف مقابل که هیچ اعتماد به نفسی نداره چون از بدنش راضی نیست و دوسش نداره هم چاره ای جز پذیرش نداره. اما اگر بدنش رو دوس داشته باشه می تونه با صدای بلند اعلام کنه و به بقیه بگه که کسی حقی نداره که بخواد راجع به اون این طوری فکر کنه. این طوری خیلی راحت خواهید دید که دیگران هم پیروی می کنند.

متاسفانه برنامه های تلویزیونی و طنز شبکه سوم و پنجم رو اگه دقت کرده باشید مملو از این کلمات نا به جا برای به لجن کشیدن شخصیت مقابله. مخصوصا اگر بخوام اسم ببرم باید برنامه های مردک احمق "مدیری" رو نام ببرم که فکر می کنه خیلی برنامه ها ش باحال میشه وقتی روی هر کی یه اسمی می گذاره. مثلا من نمی تونم تصور کنم یه بچه که سریال می بینه و توی سریال به مرد همسایه که چاقه میگه "دم کنی" و بعدشم دهنش رو مثل گاله باز می کنه و می خنده، اون وقت این الگو نمیشه برای اون بچه؟ صد در صد می شه چون آدم بزرگاش مرز بین طنز و هجو و هزل رو نمی فهمن وای به حال بچه کوچک. همین بچه رشد می کنه و خودش چاق میشه اون وقت یه ترسی مثل خوره بهش میفته که مبادا بقیه بهش بگن "دم کنی".

برنامه های کمدی خارجی رو که می بینم حقیقتش تا الان کمتر و به ندرت دیده ام برنامه ای که بخواد با استفاده از مسخره کردن بدن و اندام دیگران مردم رو بخندونه بلکه اکثرا با استفاده از کلمات خنده دار و بازی با جملات و به وجود آوردن شرایط خنده دار باعث خنده و قهقهه دیگران می شند. یادتون باشه اگه جایی بودید و کسی جلوی دیگران شما رو با لقب من درآوردی خودش صدا کرد خیلی راحت و با صدای بلند بگید, آره تو راست می گی ولی لطفا دیگه خفه شو چون دوس ندارم آدم احمقی مثل تو بخواد راجع به بدن من نظر بده. این طوری فکر می کنم اون دوستتون برای همیشه خفه خواهد شد. این فرهنگ مریضمون رو امیدوارم یه روزی درمون کنیم.

حالا به عنوان تمرین اگر که وبلاگر هستید و می خواید اعتماد به نفس پیدا کنید، اول بدن خودتون رو توی آینه کامل ورانداز کنید و بعد هرچی ایراد از نظر خودتون و دیگران می بینید بنویسید و بشینید بهش فکر کنید. متوجه می شید که همچین بد هم نیست که شما و بقیه فکر می کنید. بعد می تونید برید بالای وبلاگتون بنویسید که سلام دوستان من دماغم بزرگه نظر شما چیه؟ ببینید جدا بقیه چی می گن. این تست رو بکنید. مطمئن باشید که خیلی ها پشت دماغ شما پنهان می شن و خیلی ها هم هیچ اهمیتی براشون نداره و شما رو هر طوری که باشید دوس دارن. اونایی که می رن قایم می شن یا خودشون توسط دیگران مسخره می شن و یا کلا دچار عقده حقارت هستند( این رو من نمی گم بلکه روانشناسا می گن) و عده ای هم تحت تاثیر محیط که مسلما می تونن تغییر رویه بدن. حالا اگر هم خواننده وبلاگ هستید می تونید از نظر خواهی بلاگ من بنویسید: سلام من خواننده شما هستم و چشام چپه! فکر نکنم اتفاق خاصی بیفته و یا قیامت بشه. من هم از فرصت استفاده کرده و شهادتین خودم رو اینجا می دم: اشهد ان لا پژمان الا پژمان، و اشهد ان پژمان الخوشتیپ، قوقوری مقوری والدخترکش.

March 12, 2004

بوي عيد مياد...

یه هفته دیگه عیده. هیچ کاری هم برای عید نکردم. نه به خودم رسیدم. نه هنوز نقشه های سال آینده رو چیدم کنار هم. خلاصه اینه که مثل همیشه گیج می زنم. من نمی دونم محض رضای خدا چرا اینجا همه وقت زیاد دارن انقدر که وقت رو می کشن من بدبخت همیشه باید به دنبال وقت بدوم! از قدیم ایام همین بوده حالا که دیگه دانشجو هم هستم واویلاس. خداییش درسم نمی خونم که لااقل دلم نسوزه. مطالعه دارم ولی نه مطالعه درسی. به هر حال اینم یه جورشه دیگه.

دیدید وقتی یک کاری می خوای بکنی و به هر دری می زنی می خوره به بن بست. دقیقا شرایط حال حاضر منه. مثل اینکه چرخ فلک داره حسابی بازی بازی می کنه ولی نمی دونه که داداش ما بیدی نیستیم از این بادا بلرزیم. برای سال جدید کلی نقشه دارم و کلی مسیر زندگیم عوض خواهد شد همون طور که توی سال 82 این اتقاق افتاد. بعدا یک کارنامه از سال  82 براتون می نویسم فقط می خوام بدونید اگر به چیزی ایمان داشته باشید و اگر براش تلاش کنید حتما بهش می رسید. مهم نیست که چقدر سختی بکشید. مهم نیست که چقدر شکسته بشید و یا حتی گاهی رمقی براتون نمونه، مهم اینه که آخر بهش برسید و چه زیباست وقتی که بوسه های شبانه از لب معشوق چیده بشه و بهش بگی که عزیزم برای رسیدن به تو هرکاری کردم و الان ثمره اش رو می بینیم. موفقیت لغت ارزشمندی ست و من دیروز جمله ای خوندم که باز جرقه های امید رو توی این روزهای ناامیدی که هیچ کسی ازش خبر نداره الی خدای من، توی دلم روشن کرد. این جمله میگه" مکان مهم نیست، انسان و آرمانش مهم هستند." یادمون باشه که زندگی رو با مفهوم لبخند دیگران و کسانی که به هم عشق می ورزند تجربه کنیم. اینم یه دعا برای تمام جوونهای دم بخت مثل خودم که امیدوارم خنده ای هم بر لباشون بشونه.

اللهم به حق گندگی راس المبارک، اعطنی واحد زوجه الخوشکل و التوپول والجیگر کالذی ارید جانب الحقیر مع الضعیفه صغیر ذهب الی المسافرت و العیش و النوش و نوم علی سریر الحجله متبرک وتجربتنی اللیل زفاف! و شاهد الرجال و الامرات من الاصدقائی فوج فوج ولزوج زوج دخولون من الصبح الی الیل!و تبارک الله احسن الخالقین!

March 11, 2004

اینجا دوبی است، قلمرو شیخ محمد

پیش گفتار: بعد از 2 سال و اندی زندگی کردن در کشور امارات متحده عربی و لمس کردن حقایق از نزدیک، می خواهم آن را با دیگران به اشتراک بگذارم تا بدانیم بسیاری از باورهایی که در بچگی راجع به عربها به خورد ما داده اند، امروزه  در بسیاری از جهات وجود ندارند. در این مقاله، از آمارهای مجله forbes و مقاله "شوالیه عرب" استفاده شده است.

شاید امارات متحده عربی1 از معدود کشورهایی باشد که همگی آن را با نام یک شهر معروفش می شناسند و به دلیل تبلیغات فراوان، بسیاری مواقع حتی فکر می کنند که آن شهر، یک کشور است؛ شهری به نام "دوبی" که آن را "دبی" هم می نویسند و انگلیسی زبانها"دوبای" می خوانند. دوبی را می توان سمبل یک موج مقتدر در شهرسازی، پروژه های سنگین ساخت و ساز، پروژه های بسیار بزرگ فن آوری اطلاعات و دولت الکترونیکش، دانست.

دوبی شهر بسیار کوچکی ست که حدود یک میلیون جمعیت دارد که تنها 15 درصد این جمعیت را اماراتی2 تشکیل می دهند. عمده ساکنان آن از ملیت های ایرانی3، پاکستانی، هندی، مصری و سایر کشورهای عربی می باشند. با وجود کوچکی این شهر به پاس داشتن ولیعهد مقتدرش( شیخ محمد بن راشد آل مکتوم )، هر روزه گامی بزرگ به سوی رشد بر می دارد. به جرات می توان گفت که شیخ محمد 54 ساله اگر نبود، دوبی هم امروزه به این رشد و تعالی نمی رسید. وی توانسته است در دهه اخیر سرانه ناخالص تولید ملی را از 8 میلیارد دلار به 20 میلیارد دلار برساند. آنچه که بارها به ما گفته اند اینکه عربها ثروتشان برپایه نفت و درآمد حاصل از آنست حال آنکه می بایست درباره دوبی حرفمان را پس بگیریم. در آمد ناشی از نفت تنها 8.5% از کل بوده است و بقیه اش از صنعت توریسم، مبادلات بین المللی، ساخت و ساز و فروش زمین و خانه حاصل شده است!

دوبی شهری ست که در آن می توان زنهای با پوشش برقع( به ضم ب و به کسر قاف) را دید که در بازار قدم می زنند و من را یاد شهرهای جنوبی و بندرعباس می اندازد. در دوبی می توان دیسکوهای بسیاری را دید که شبها مملو از توریست می باشد که دختران روسی که یک پای ثابت این دیسکوها برای تن فروشی می باشند. دوبی شهریست که شبها در بعضی خیابانهایش مملو از زنهای فاحشه ایست که منتظر مشتری ایستاده اند. دوبی شهریست که صدای موذن نیز از مساجد آن بلند می شود و مسلمانان دوان دوان خود را به صف جماعت نماز می رسانند. بیل بوردهای آنچنانی و تی وی بوردهای بسیار بزرگ که در بالای ساختمانها نصب شده است مطمئنا حواس شما را موقعی که در پشت چراغ قرمز ایستاده اید به خود جلب می کند. در دوبی تاکسی ها هر ساله عوض می شوند و به مدل سال جدید در می آیند! در دوبی به راحتی می توانید نمایندگی های بسیاری از شرکتهای آمریکایی، ژاپنی ، کره ای و اروپایی را دید و دیدن مراکز فروش متعدد آن که دارای هوای مطبوع و امکانات رفاهی مناسب برای خریداران می باشد، خالی از لطف نیست. دوبی مملو از هتلهای بزرگ و کوچک، رستورانهای ایرانی و چینی و هندی و رستواران های زنجیره ای آمریکایی مثل مک دونالد و برگر کینگ و پیتزا هات و غیرو ست.دوبی شهریست که در حال اجرای پروژه های بسیار بزرگیست که بعضیشان رو به اتمام است. بگذارید با هم نگاهی به این پروژه ها بیندازیم.

هر شهری را سمبلی ست مثل شهر تهران که سمبل و نمادش برج آزادی(شهیاد سابق) می باشد. سمبل شهر دوبی هم برج العرب است. هتلی سوپر لوکسی که ارزشش یک میلیارد دلار است و در آبهای خلیج فارس بنا شده است. این هتل که به شکل بادبان یک قایق است بر روی آب بنا شده و دارای ویژگی های منحصر به فرد بسیاریست.

جزیره نخل - Palm Island - که تا سال 2005 به بهره برداری می رسد(هرچند اخیرا اعلام کرده اند سال جاری میلادی به بهره برداری می رسد!) و هم اکنون بسیاری از آپارتمانها، ویلاها، خانه های دارای باغ آن به فروش رسیده است و سود سرشاری را برای دوبی به ارمغان آورده است. این جزیره به شکل نخل طراحی شده  که اکثریت خانه های آن رو به دریا می باشند و از آن به عنوان عجایب هشتگانه یاد می کنند. این پروژه 3 میلیارد دلاری، علاقه بسیاری از آدمهای معروف و پولدار دنیا را به خود معطوف کرده و به یمن تبلیغات وسیع برای آن بسیاری از خوانندگان، فوتبالیست ها و ورزشکاران و هنرپیشگان سینما اقدام به خرید خانه های ویلایی بسیار گران قیمت و مدرن این شهرک نخل مانند بر روی آب کرده اند.

دولت الکترونیک و شهر اینترنتی دوبی هم از دیگر پروژه های دیگر شیخ محمد هستند که در حال اجرا و گسترش می باشند. شهر اینترنتی دوبی جایگاه بسیاری از شرکتهای بزرگ آی تی آمریکایی مثل مایکروسافت، اوراکل، سیسکو و غیرو می باشد. به لطف ایجاد و گسترش دولت الکترونیک هم اکنون می توان جریمه های رانندگی را از پایانه های آن پرداخت کرد و یا سایر قبوض هزینه های دولتی را به راحتی از طریق ماشینهای دریافت پول، پرداخت کرد. سیستم های بانکی بسیار راحت عمل می کنند  و دست و پا گیر نیستند. شرکت مخابرات اینجا(اتصالات) یگانه راهبر مخابراتی کشور می باشد که هر روزه در حال گسترش سرویس های خود می باشد. از ارزان کردن قیمت مکالمه های بین المللی گرفته تا سرویس مختلف تجاری و ارائه سرویس اینترنت DSL با قیمتی تقریبا مناسب، و امکانات ماهواره ای که از اهمیت بسیار زیادی برای تجار منطقه به حساب می آید.

ورزش مقوله بسیار پر اهمیت برای شیخ محمد و پسر جوانش می باشد. شیخ محمد علاقه بسیار زیادی به سوارکاری دارد و خود نیز یک سوار کار است. پسر وی، متولی پشتیبانی از ورزش می باشد و سالانه شاهد تورنمت های بزرگ ورزشی مثل مسابقات گلف، مسابقات دوچرخه سواری بین المللی، تنیس بانوان و فوتبال می باشیم. همگی این تورنمنت ها با کیفیت بسیار بالا و تبلیغات هنگفت به اجرا در می آید و این خود بار دیگر سیل عظیم توریست و مسافر را روانه دوبی می کند.

در آینده ای نزدیک، همچنان شاهد رشد دوبی بیش از پیش خواهیم بود. به زودی بسیاری از پروژه های ساختمانی دوبی به اتمام خواهد رسید و ساکنان آن بیشتر خواهند شد. به زودی شاهد اینترنت بی سیم در سطح شهر خواهیم بود و این خود شاهد دیگریست بر زحمات و خوش فکری حاکمی که در این چند ساله دوبی را به چنین شهر پر جنب و جوشی تبدیل کرده است. شیخ محمد یک عرب است و درست است که این مقاله تنها یک روی سکه را، آنهم بسیار جزیی پوشانده است و صدالبته شایعات و حقایق بسیاری درباره این مرد وجود دارد اما آنچه که به نظر می آید اینست که وی حاکمی خوب و لایق و خوش فکر برای مردمانش بوده است.  از دیدگاه من وی انسانی با دید وسیع، کوشا و مثبت بوده است و عکس او را که می بینم همیشه یاد این گفته کنفوسیوس می افتم که می گوید: بالاترین نعمت برای مردمان، داشتن حکومتی لایق است.

پانوشت:
1- کشور امارات متحده عربی که حاکمیت کشورش کمتر از 35 سال است تحت لوای شیخ زائد، به رسمیت شناخته شده است دارای 7 امارت است ک شامل امارت دوبی، امارت شارژه(یا شارجه)، امارت فوجیره، امارت راس الخیمه، امارت ابوظبی، امارت ام القوین و امارت عجمان می باشد. دقت داشته باشید که این امارت ها هر کدام دارای شیخ مجزا می باشد و هرکدام دارای قوانین خاص خود می باشند و حوزه پلیس و قوانین هر امارت فقط در داخل همان امارت معتبر است( به مانند سیستم ایالت های آمریکا). تمامی این امارت ها و شیوخش تحت لوای شیخ زائد که به واقع باعث وحدت آنها شده است به بقای خویش ادامه می دهند. در ضمن دقت داشته باشید که هر امارت به مانند یک ایالت است و شامل چندین شهر و روستا هم می شود. ابوظبی پایتخت این کشور می باشد که به دلیل ساختمانهای بلندش شهره است. دوبی بندر آزاد و توریستی این کشور می باشد و شارژه مذهبی ترین و دارای قدمت طولانی تاریخی می باشد برای همین شما در شارژه موزه های بسیاری خواهید دید. عملا بر اساس تجربه نگارنده بقیه امارت ها دارای شهرت و یا جذابیت توریستی به مانند 3 امارت دیگر نیستند.

2- جالب است بدانید بسیاری از اماراتی ها که اینجا بدانها لفظ "لوکال" می دهند دارای ریشه و اصل و نسب ایرانی هستند و می توانند فارسی را بفهمند و یا حتی صحبت کنند و عده ای هم همچنان دارای قوم و خویش در ایران(به خصوص شهرهای جنوبی) می باشند.

3- ایرانی ها یکی از ملیت های مهاجر و بسیار مقتدر و با نفوذ در امارات و صد البته در دوبی می باشند. اکثریت ایرانی های اینجا را هم وطنان ما از استان فارس تشکیل می دهند و نبض قسمت بسیاری از بازار فروش و مبادله تجاری به دست ایشان است. این در حالیست که اگر در بازارهای شهر دوبی قدم بزنید بسیاری از فروشگاه های معروف آن دارای صاحبان ایرانی هستند و با لهجه مخصوص به خودشان با شما سخن می گویند.

March 09, 2004

و من هنوز در جاده زندگی می دوم...

عشق مثل یک جرقه می مونه که توی دلم آدم ایجاد میشه. گاهی حتی خودت هم متوجه نمیشی. گاهی انقدر از دست دیگران در حال فراری که حتی متوجه نمیشی یک آتش کوچکی در قلبت روشن شده. انقدر بی توجه میشی و انقدر در کوران زندگی گم میشی تا اون آتش خاموش میشه و ممکنه بعد از سالها بفهمی که چه کار اشتباهی کردی و صد دریغ که افسوس و آرزو برای برگشت زمان وجود نداره. اون وقت خودت رو سرزنش می کنی و همیشه یاد اون جفت چشمهایی هستی که چندین بار دیدیشون و بهشون توجه نکردی. حالا می فهمی که چرا اون چشمها همیشه تو رو یه طوری نگاه می کردن و تو بی هیچ توجهی ازشون گذشتی.

عشق مثل آتشی می مونه که تو دل آدم روشن میشه. گاهی انقدر سرگرم آرزوهای پوچمون هستیم که صدای فریادهای کمک دیگران و دوستانمون رو نمی شنویم چه برسه به اینکه بخواهیم به این شرر کوچک در پس زمینه های قلبمان توجه کنیم. هرچند ممکنه که به وجودش پی ببریم اما حاضر می شیم این آتش رو با دست خودمون زیر خاکستر کنیم. بهش توجهی نمی کنیم و یه روزی از خواب غفلت بیدار می شیم که خیلی دیره.

عشق نیاز به پشتیبانی داره. عشق نیاز به این داره که بدونی طرفت هم قدمی برات بر می داره وگرنه سر خورده میشی. اگر خیلی قوی باشی میشه گفت که آخرش انرژیت تموم میشه. دیگه نایی برات نمی مونه که بخوای دست و پا بزنی و اونجاست که دیگه می برری. دیگه می ایستی و حتی گاهی راهت رو کج می کنی که دیگه نبینیش. که دیگه باعث آزارش نشی. که دیگه چیزی رو براش تحمیل نکرده باشی و تنهای تنها خودت می مونی و دلت. آتش عشق رو هرگز نمیشه خاموش کرد و همیشه اگر که بی محلی یار و دست روزگار داغونت کرده باشه، بازم این آتش ماندگاره. حرارتش کم میشه اما هیچ وقت خاموش نمی شه. اون وقت زندگی مثل همیشه جریان داره. گریه می کنی. اشک می ریزی. افسوس می خوری. قلبت شکسته میشه و زندگی همچنان جریان خواهد داشت و اگر که انسانی قوی باشی، به هدفهای دیگه ات فکر می کنی بی او و در لاک تنهایی خودت فرو می ری. بقیه رو می خندونی و شاد می کنی اما اندوهی سهمگین توی وجودت تو رو هر روز می خورد و می کاهد. خودت هم می دونی ولی دیگران هیچ وقت نخواهند فهمید چرا که آنها در خنده های خویش غوطه ورند.

و زندگی به حیات خویش ادامه می دهد و من در این جاده زندگی چه زشت می دوم. قلبها شکسته می شوند و من می دوم. حسرتها به جای می مانند و من می دوم و می گذرم. شاهد رویش و برگ ریزان انسان ها هستم و شاید خویشتن نیز و می دانم که زندگی خواهد گذشت چه با من و چه بدون من. زندگی بی عشق جولانگاهی ست برای دوندگانی شاید چون من که می دوند و خط پایانشان افق است. هیچ گاه شاید نرسند مگر که آسمانی باشند. چون آسمان آبی.

March 08, 2004

عشق و بوي سوسک!

یکی بود می گفتش اگه با دختری دوست هستی و می خوای نیگرش داری حتما سعی کن باهاش سکس داشته باشی، این مدلی دختره پایبندت می شه!!! نمی زاره بره! یکی دیگه بود می گفت هرچند وقت یه بار با دوست پسرم دعوا می کنم! بهونه الکی می گیرم تا بیاد نازمو بکشه! بعدش نمی دونی چقدر عزیز می شم!! یکی از دختر های فامیل چند روز پیش ها عروسی کرد، مامانش اینقدر ذوق می کرد! می گفت اینقده داماده ماه است! آخه نمی دونین که ، 2000 تا سکه مهر دخترمون کرده!!!! ببخشید من سرم خورده به گوشه کابینت یا واقعا عشق و محبت بو سوسک گرفته؟!
برگرفته از وبلاگ"مهندس خرمگس!"

March 06, 2004

پارتی سالانه کالج ما و غرفه ایرانی ها

شبش فقط 3 ساعت خوابیده بودم. با این وجود صبحونه نخورده و خواب آلود صبح جمعه با بچه ها رفتیم که غرفه مون رو توی کالج راه بندازیم و وسایلش رو بچینیم. امسال چون پول بلیطهای ورودی فروخته شده به نفع زلزله زدگان بم بود، غرفه ایران باید کولاک می کرد. سرکنسول ایران هم قرار بود بیاد. وسایل زیاد بودن و بایست سریع می جنبیدیم. غرفه روبروی ما غرفه لبنان بود که کله صبحی آهنگ عربی گذاشته بودن و مخ ما رو خوردن. غرفه بغلی هم غرفه پاکستان که آمپلی فایر آورده بودن که صداش تا 10 تا محله اون ور تر هم می رفت.

طبق معمول ایرانی ها که قرار می گذارن و خیلی ها دیر میان و خیلی ها هم دودر می کنن همین اتفاق بازم افتاد و برای همین، فشار کارها روی هر نفر زیاد شد. آویزون کردن پرچمها و پهن کردن فرش و چیدن میزها و صنایع دستی و گذاشتن تلویزیون و راه اندازی  استریو. امسال حتی یه بخشی هم درست کرده بودیم برای سر کنسول و استادای دانشگاه که هر وقت میان بتونن بشینن و تازه تختمون پشتی هم داشت و دخترها با چای و شیرینی و آب پرتقال پذیرایی می کردن. فقط می تونم بگم که عین خر آسیابون کار کردم و خوب شد این شلوارکم رو بردم وگرنه از گرما خفه میشدم. یه تعویض لباس و شروع به کار. امسال چون انجمن ایرانی ها پایه گذاری شده بود، به نظرم کارها نظام یافته تر از 2 سال قبل بود. نزدیکای ظهر دیگه عرق از همه جام می چکید چون دقیقا آفتاب می خورد توی مخم. بعضی از بچه ها هم واقعا زحمت می کشیدن و بعضی هم فقط عین لولو سرخرمن راه می رفتن. من نمی دونم وجودشون اونجا جز اینکه اعصاب آدم رو خورد کنه به چه درد دیگه ای می خورد. بعد از ناهار تقریبا غرفه آماده شده بود و من برگشتم خوابگاه که دوش بگیرم و لباس رسمی بپوشم چون قرار بود مسوول یکی از میزهای غرفه باشم برای توضیح دادن و این چرت و پرتا.

همین که من و چند نفر دیگه برگشتیم خبر دار شدیم که سرکنسول ساعت 2 پاشده اومده بازدید. آخه یکی بگه  وقتی پارتی ساعت 4 شروع میشه تو ساعت 2 اومدی چه بکنی. خلاصه من که ندیدمش چون خونه بودم فقط شنیدم اومده و رفته. به هر حال نمی اومدن سنگین تر بودن. سریع یه دوش گرفتم و لباس پوشیدم و نماز و دوباره برگشتن به کالج. بلیط خریدیم تا از هفت خوان رستم بگذریم برسیم به غرفه مون. اکثریت غرفه ها هم کاراشون تموم شده بود. اول بگم که غرفه ما از همه غرفه ها قشنگ تر بود و خیلی خوش سلیقه درست شده بود. همه کسانی هم که اومدن از اساتید و معاون ها و بقیه کله گنده ها خیلی خوششون اومده بود مخصوصا اون تختی که گذاشته بودیم و چای می خوردن. من هم هر معلمی که این ترم داشتم سریع خفتش می کردم و می گفتم " پلیز سر کام اینساید اند هو ا تی" بعدشم یه عکس لولو سرخرمنی و یه یادداشت توی دفتر ما و انشالله که همه نمره هام A  باشه...هاها... معلم هوش مصنوعی من که پشمش ریخته بود می گفت خیلی غرفه تمیزیه.

امسال متاسفانه بر خلاف سالهای قبل، غرفه کشورها کمتر شده بود یعنی اینکه دانشجوهای کمتری رغبت نشون داده بودن که برای کشورشون غرفه بزنن و در عوض غرفه های فروش کالا و مسابقات بیشتر شده بود. البته غرفه ایران هم قرعه کشی داشت که جایزه اش برای 2 نفر در رستوران به صرف شام یا ناهار مجانی بود که من خودم شرکت نکردم. برنده هم که بشم کو نفر دوم که بخوام باهاش برم غذا بخورم اونم تو اون آدرس! غرفه عمان مثل همیشه خیلی قشنگ و کوچولو سنتی درست شده بود. غرفه پاکستان مثل هر سال مراسم سمبلیک ازدواج درست کرده بودن. پاکستانی ها 2 دانشجو رو به صورت عروس و داماد درست می کنن و بعد عروس رو می گذارن توی این اتاقک های سیار و خلاصه با هل هل و سر و صدا می برن توی غرفه و کلا مراسم سنتی ازدواج شون رو به بقیه نشون میدن. امسال عروس خانوم جیگری بود. من نمی دونم چرا هی دلم می خواست برم توی اون حجله سیار بشینم. بخت یار نبود دیگه. پاکستانی ها مسابقه رقص هم داشتن که قشنگ بود و من خیلی حال کردم.

هندی ها امسال حسابی DJ بازیشون گرفته بود و ترکونده بودن محوطه رو با آهنگاشون مخصوصا این آهنگ پنجابی رو که می گذاشت من کلی خر کیف می شدم. غرفه فلسطینی ها مثل هر سال خیلی بزرگ بود و باز نوار غزه و قسمتهای اشغالی رو شبیه سازی کرده بودن با دیوار مصنوعی و شعارهای روی دیوار و حتی یه آدمک مصنوعی هم درست کرده بودن که خونی شده بود و مرده بود و افتاده بود کنار زمین و لاستیک سوخته هم گذاشته بودن. کلا خیلی قشنگ شده بود. انگار که توی کوچه پس کوچه های بر و بچز فلسطین قدم بزنی. رقص مخصوص خودشون هم انجام دادن که مثل همیشه قشنگ بود. راستی یادتون باشه فلسطینی ها خیلی متعصب به کشورشون هستن و چیز جالب دیگه اینکه خیلی هم نژاد پرستن! بنابراین زیاد گول ظاهر و اخبار رو نخورید. شاید اگه قدرت داشتن اونا پدر اسرائیل رو در میاوردن!

دوربین و فیلمبرداری و غیرو و ذلک هم که نقل مجلس بود و کلا عده زیادی اومده بودن. زیاد عکس گرفتیم که حتما بعضیاش رو می گذارم روی اینترنت تا بقیه ببینن. حتی فیلم هم داریم که اگر بشه می گذارم که بتونید شما هم یه حالی کرده باشید. در ضمن یه آقایی هم از روزنامه معروف خلیج تامیز (یکی از پرتیراژ ترین روزنامه های امارات) هم اومده بودن که فکر کنم قرار شد از غرفه ایرانی ها حتما بنویسه. غرفه ما با اینکه امسال آمپلی فایر هم آورده بودیم ولی از رقص خبری نبود شاید برای همین حال بعضی ها گرفته شد ولی کلا خوب برگزار شد اما خستگی خیلی زیادی داشت. هر ساله اولین غرفه رو میگن که چه غرفه ای هست و هر ساله به دلایل بسیار زیادی غرفه فلسطین اول میشه و یه چیز بدون بر و برگرده و امسال غرفه ما دوم شد. این معنیش اینه که غرفه ما بهترین بوده چون گفتم غرفه فلسطین اگه اول نشه یه اتفاقات خیلی بدی میفته اون وقت! بنابراین من خیلی خوشحالم که غرفه مون امسال تک تک بود و هر کی دید کیفش رو کرد و همه گفتن که خوب سازمان دهی شده. من هم تا تونستم شیرینی خوردم و سیگار کشیدم و حرف زدم و چرخ زدم و مثل خیلی های دیگه حوصله ام سر نرفت. لامصب قرعه کشی بلیط ورودی پارتی هم که یه بلیط هواپیمای مجانی رفت و برگشت به قطر بود، شخص برنده با من تنها 7 شماره اختلاف داشت و واقعا تف که برنده نشدم. ولی جاش کلی اون وسط شلوغ پلوغ کردم واسه همینه که صدام الان عین خروس پرکنده شده.

ساعت 10 شب شد  و مشغول جمع کردن وسایل شدیم و من از شدت خستگی داشتم می مردم. انقدر گرسنه ام بود که منتظر بودم پاچه یکی رو بگیرم و گیر بهش بدم. داشتم وسایل رو که می بردم یکی از همکلاسی های قدیم گفت که پژمان ساندویچ نمی خوای؟ منم اول من من کردم ولی بعد بهم گفت پسر اینا مجانیه بردار و ببر آقا ما رو بگی یه بغل ساندویچ بار زدم و بردم برای بچه ها. فکر کنم واقعا خوشحال شدن و به قول معروف از اون لحظات تک خال بود که همه خسته و کوفته و گشنه(خودم بدتر از همه) خدا غذا برامون رسوند اونم مجانی. به قول یکی از بچه ها که خدا خیلی دوستم داشت تا غر زدم گفتم مردم از گشنگی غذا خودش رسید. یه بشقاب پر شیرینی بردم برای اون رفیق هندیم و با کمال پر رویی بازم ساندویچ بار زدم و آوردم و خلاصه تمام و کمال سیر شدیم. طاها که من رو رسوند خونه، یه دوش و بعدش عین جسد خواب. 2 تا قرص هم خوردم چون تب و لرز داشتم. به هر حال وقتی کار زیاد باشه همینه دیگه. الانم که بعد ازظهر روز شنبه س و خوشبختانه امروز کالج تعطیله و میشه باز استراحت کرد. تمام استخونای بدنم درد می کنه و هنوز خسته ام اما با همه اینا وقتی دیروز توی بلندگو اعلام کردن که ما دوم شدیم و همه از رییس دانشگاه تا اساتید از غرفه راضی بودن، لبخندی بر روی لبانم نشست وصف ناشدنی. بچه ها همگی خسته نباشید. ما بهترین بودیــــــــــــــــــــــــــــــــــــم.

March 04, 2004

من، مذهب، محرم و ...(2)

نوجوان که بودم خیلی راجع به مذهب فکر می کردم. می تونم بگم که در یه دوره هم بسیار مذهبی شدم. گوش دادن به موسیقی ممنوع برای مدتهای مدید. لمس کردن یک دختر ممنوع و هزاران چیز دیگری که در مذهب آقای معلم و ناظم من بود. من از خدا می ترسیدم. از گناه می ترسیدم. از خیلی چیزها می ترسیدم.  روزها فکر می کردم  درگیری پیدا می کردم. پدر نبود و مادر هیچ گاه نمی تونست من رو از این فلاکت و مارپیچ بیرون بیاره چرا که خودش هم مثل خیلی های دیگه مسلمون زاده شده بود و می بایست روزی هزاران بار استغفرالله می گفت و اصلا فکر کردن به خیلی چیزا ممنوع بود! بنابراین من گم شدم. مثل همیشه. معلمها و ناظم ها فقط ک***س شعر محض می گفتن و هم سن و سالهای من به دنبال دختر بودند تا عطش جنسی خودشون رو خالی کنن و دخترها به دنبال اون پسرها  و من همچنان عین خری که نشادر کرده باشن تو کونش می دویدم و می دویدم بی هیچ هدفی.

نماز خوندن رو از نوجوانی آغاز کردم اما بر خلاف اینکه دیگران رو یاد می دن که نماز بخونن به هزار و یک دلیل واهی من نماز رو برای آرامش خودم شروع کردم. چند بار نماز خوندم ترک شد تا اینکه یک روز که مثل روزای دیگه توی خونه نشسته بودم وقتی صدای اذان ظهر رو شنیدم انگار که چیزی در من حلول کرد و نماز خوندم و بعد از اون هم ادامه دادم و دوستش دارم. روزهای نوجوانی گذشت و من به شدت درگیر این مذهب لعنتی بودم. با اینکه در بعضی ابعاد به شدت مطابق مذهب رفتار می کردم اما همچنان ذهن پرسشگر من نمی گذاشت تا تن به خیلی کارها بدم مثل عزاداری و یا مثل مراسم محرم. شاید باورتان نشود اما این را قبل ها هم نوشته ام در تمام زندگیم من یک بار بیشتر در مراسم محرم نبوده ام و همان یک بار برای تمام دوران زندگیم کافی خواهد بود چرا که هیچ بساطی(دیگر اسمش را می گذارم بساط نه مراسم و یا سوگواری) مانند این بازارچه خیریه دختر و پسر ایرانی مسخره، استهزا کننده و بی احترامی به یک انسان نمی تواند باشد و محرم در ایران برای من سمبل به پایین کشیدن مقام انسانیست چرا که این بساط مهمانی برگزار کنندگانش برای پول، به دست آوردن مقام و یا لذت دنیوی مغایر با آن چیزیست که حسین (که سلام من بر او باد) از یارانش توقع داشت.

هر ساله راجع به محرم می نویسیم. وبلاگها رو که می خونم  می بینم که خیلی ها از محرم فراریند و خیلی ها ناراحتن که مراسم محرم اسمش شده"حسین پارتی" در ایران و این واقعا جای تاسف داره.  اگه بی انصافی نکنم معدود آدمایی هم هستن که برای عقیده شون راجع به حسین اشکی بریزند و با خلوص نیت و در راه خدا کاری کنند. من هم نمی خوام راجع به محرم بنویسم. راجع به اینکه اون شب چه ها دیدم.   اما خوشحالم که دیگه اون پسر گیر کرده قدیم نیستم. من بعد از خدمت سربازی سنگهایم رو با خدایم وا کندم و دیگه هیچ چیز پنهانی بین من و او نیست چرا که خودم شجاعتش رو پیدا کردم که بگم و حالا خودم می دونم چی به چیه و این یکی از مهمترین اتفاقات زندگی من بوده. راستی می خواهم در این مدت یک بازنگری به زندگیم داشته باشم. از الان تا تولدم. کمتر از یک ماه و نیم دیگه به تولدم مونده و اون موقع باید بگم با یک ربع قرن تجربه در خدمت شما هستم. دلم می خواد این مدت رو خوب فکر کنم. مخصوصا نوشته های قبلی بلاگم رو توی این مدت بخونم و تغییراتم رو متوجه بشم . اگر وقت بکنم حتما آرشیو دو سال پیش رو میگذارم باز روی اینترنت، تا سندی باشه بر تمام سختی ها و مرارت ها و مشکلاتی که داشتم و صد البته خوشی ها.

March 03, 2004

من، مذهب، محرم و ...(1)

محرم بود و من سرباز بودم. قرار بود گردان ما، مسوول دادن شربت به عزادارها در میدون صبحگاه باشه و من نمی تونستم بوی گند و تعفن عرق و درست کردن شربت توی اون دیگهای بزرگ و سر و صدا و تمرین مارش برای سینه زدن و زنجیر زدن رو تحمل کنم. برای همه اجباری بود. باید می رفتی و تحویل می گرفتی وگرنه سر و کارت با بچه های بی شعور عقیدتی سیاسی پادگان بود.اما من نرفتم. من زنجیر و علم و کتل نگرفتم. ارشد گردان گفت باید بیای بگیری و من هم به ظاهر گفتم باشه. با خودم فکر کردم و کمی شجاعت پیدا کردم. رفتم پیش رییس دفتر. گفتم جناب من تا پایان عاشورا مرخصی می خوام. یعنی 3 روز مرخصی موقت  که جز مرخصی دائم سربازی من نره. از قبل توی دفترچه مرخصی هام( که هنوز این دفترچه رو به یادگار دارم) 3 روز رو نوشته بودم. می دونستم باید باهاش خیلی چونه بزنم تا بده چون اصولا 72 ساعت این طوری مرخصی نمی دن اونم توی محرم چون می دونن توی گردان باید مثل خر ازت کار بکشن. برای کاری که هیچ اعتقادی نداری. ولی امضا کرد اما تا پایان روز عاشورا و این یعنی شام غریبان باید بر می گشتم. اما به همین هم راضی بودم و من برای ابدیت دعایش کردم. اون روزها از شانس خوب من پسرعمه ام که در تمام عمرم فقط یک بار دیده بودمش ماموریت شش ماهه اومده بود بندرعباس و من کلید خونه اش رو داشتم. خونه اش مثل بهشت بود برام. با گل و گیاه و آشپزخونه و تلویزیون و رخت خواب گرم و نرم. خودش هم نبود مثل همیشه. یعنی من تنهای تنها بودم.

نمی دونید چه حسی بود وقتی از در پادگان اومدم بیرون و دیدم بچه های گردانمون رو که آماده می شدن واسه کتل و زنجیر و شربت درست کردن. هوا تقریبا گرم بود و من وقتی کلید در خونه پسر عمه رو انداختم و در رو باز کردم انگار که از جهنم خدا وارد بهشت شده ام. نمی دونم ولی فکر می کنم این اولین باری بود که تنهایی میومدم اونجا و واقعا شانس بزرگی بود اون خونه. توی حموم لباس شویی بود و من تمام لباسهام رو انداختم اون تو. دستام زخم شده بود بس که با پودر لباسشویی توی اون پادگان لعنتی لباس شسته بودم. و اما وان و یه دوش و من بعداز مدتها یک حموم اساسی با آب گرم کردم. بی هیچ صدا. سکون و هنوز اون آرامش در ذهن من مونده و تا ابد هم خواهد موند. هوای خونه سرد و مطبوع بود و گل و گیاه توی پاسیوی خونه بعد از مدتها زجر توی اون پادگان لعنتی، به دلم صیقل می داد. نمی دونم غذا چی خوردم اما یادم میاد که بعدش تخت خوابیدم و این یکی از با آرامش ترین خوابهای زندگیم بود.  از شانس من خونه جایی بود که از هر سر  و صدای شهر و صدای ونگ نوحه خونا به دور بود. حتی صدای اذان هم به سختی شنیده می شد و این یعنی همون چیزی که نیاز داشتم سکوت مطلق.

فرض کنید یه ادم رو از توی جنگل بیارن توی یه خونه لوکس با امکانات و این دقیقا حس من بود. رفتم سراغ ضبط صوت و توی تموم نوارهای مذهبی!، یه دونه فرامرز اصلانی پیدا کردم و فقط خدا می دونه که من چه حسی داشتم اون موقع وقتی صداش رو شنیدم. روی مبل ولو شده بودم و به خودم میگفتم برکت محرم به اینه! شب که شد می دونستم کانال 33 دوبی رو می تونم با چرخوندن آنتن بگیرم. آنتن رو چرخوندم و کانال اومد. از بخت روزگار اون شب برنامه "تاپ 10" داشت که آهنگهای برتر هفته رو با کلیپ شون نشون میداد. من هم گفتم خدایا، تو تنها از دلها آگاهی و بس و من با این روحیه پایین نه آدم عزاداریم نه می تونم عزاداری کنم اصلا فرار کردم از دستش! پس این دل من و اونم قضاوت با خودتت. صدای تلویزیون تا ته بلند و گوش دادن به موسیقی. اون زمانا برای من خیلی هیچان انگیز بود دیدن یک کانال خارجی و شوی خارجی چون ما ماهواره نداشتیم و اگه قرار بود چیزی ببینیم همیشه یه گیری از طرف فیلترینگ مادر گرام بهمون داده میشد که این زن قرتی ها چین شما ها نگاه می کنید و دارید مفسد می شید و غیرو و آخرش هم زهرمارم میشد!

خلاصه اینکه شب تاسوعا، شب خوبی بود و روز عاشوراشم برام غذای نذری آوردن که واقعا از شر غذا درست کردن نجاتم دادن و کلی دعا کردم برای کسی که اون غذا رو پخته بود. حسابی روحیه گرفته بودم. وسایلم رو جمع کردم و برگشتم پادگان. شب شده بود و بر و بچز داشتن توی میدون عزاداری می کردن. من توی آسایشگاه مونده بودم. ارشد یگان از من ناراحت بود و پسرک خایه مال رفته بود زیر آبم رو زده بود خفن واسه همین استوار گردان خفتم کرد. گفت که چرا نیومدی و غیرو و غیرو تا اینکه دیدم من رو گذاشتن توی لیست نگهبانی( من به هیچ عنوان نگهبانی نداشتم چون مسوول کامپیوتر پادگان بودم). دیگه دیدم اوضاع خرابه. بقیه داستان بماند که واقعا دلم می خواد توی همین بلاگ بعدها بنویسم که زندگی چه رسم جالبی داره که هرکی بدی کنه خداوند خودش جزاش رو می ده.اما به هرحال این محرم بسیار به یاد موندنی بود. محرم سال 78.

این چند جمله آخرم هم با حسین(سلام من بر او باد) هست : هر سال برای تو مراسم می گیرن و با نام تو هر گناه و عمل خلاف شئن یک انسان انجام می دن. در لوای تو مال یتیم می خورن و به حریم دیگران تجاوز می کنن و در پشت نام تو مثل یک حیوان قائم می شوند. با نام تو تجارت می کنند و دزدی پیشه می کنند. من هرگز در این مراسم نبوده ام و نخواهم بود و هیچگاه تن به ذلت و خواری نمی دهم همان طور که تو ندادی. همان طور که مولا علی، پدر بزرگوارت همیشه پیروز از میدان باطل بود. هرگز در زندگینم از موقعیتم سو استفاده نکردم. هرگز برای کسی بد نخواستم حتی برای آنها که برایم بد خواستند. هرگز به مال و جان و ناموس کسی به دیده شرارت نگاه نکردم. من فقط می دانم هر سال قطره اشکی برای تو می ریزم نه آنکه از تو چیزی بخواهم. نه آنکه برای تو نذری داشته باشم. بلکه فقط برای این جمله ات. همان وقتی که برای یک لشکر حرف می زدی و تو را "هو" می کردند و جواب سخن رو با شمشیر و سنگ می دادن، اشک در چشمان تو جمع شد و گفتی" ای مردم، اگر دین ندارید، آزاده باشید." و من این را سرمشق زندگیم قرار دادم چرا که دینی ندارم اما سعی کرده ام آزاده باشم و ازاد زندگی کنم و آزاد به سرای ابدی بشتابم و چه خوش گفت آن پدر بزرگوارت نیز که" دنیا، زندان مومن است".

March 01, 2004

عشق و مسووليت مقدس آن

آدمهای عاشق 3 دسته اند: یا در نگاه اول عاشق میشن یا به مرور زمان عاشق کسی می شن و یا در نگاه اول جرقه ای توی دلشون روشن میشه و به مرور زمان این جرقه تبدیل به یک کوره آتش میشه و تمام وجودشون رو در بر می گیره. آدمهایی که جز دسته اول هستند هم  دو گروه می شوند. یا بعد از مدتی سودای عشق از سرشون می پره و زندگی رو در لای پای زنان دیگر و شرب خمر و دود می دونن(اگر که مذکر باشن)  و اگر از جنس مونث باشند زندگی شان می شود حسرت زندگی زنان دیگر و یا شاید هم روسپی نهان به دنبال شکار! میگم سودا چرا که عشق برای این آدمها مثل یک تجارته. هر روز چیز جدیدتر و بهتری می خوان. این عده هرگز به کسی پایبند نخواهند شد و بوی تعفنشون اکثریت جامعه رو می گیره. همین ها هستند که تمام مردان و یا زنان رو به یک نگاه می بینند. همین ها هستند که عشق رو مثل یه لجن زار تصور می کنن و خودشون رو توی این لجن زار در حال دست و پا زدن می بینند. همیشه غر می زنند و همیشه حسرت زندگی دیگران رو می خورن. اما این میون عده کمی هم هستن که نگاه اول عاشق میشن و دست بر قضا جفت خوبی پیدا می کنن و تا آخر عمرشون از زندگیشون لذت می برن. شاید یک در صد هزار نفر چنین شانسی داشته باشه بنابراین امیدوارم که شما از خوش شانساش باشید.

اما عده ای که در ابتدا جرقه ای توی دلشون میفته و بعد به مرور زمان رشد می کنه. نمی دونم تا حالا  این رو تجربه کردید که کسی رو می بینید و مهرش توی دلتون میفته و به مرور زمان عاشق رفتار و حرکاتش می شید. چیزی که توی دوستی ها هست. مثل من که عاشق بعضی از دوستام هستم(هرچند که جنس این عشق با موضوع ما فرق داره اما به عنوان یک مثال نوشتم.) همین اتفاق وقتی میفته که برای اولین بار کسی رو می بینید و یه جرقه ای میفته و شاید خودتون هم از این حسی که بهتون دست داده تعجب می کنید. به مرور زمان که شخص رو شناختید بهش بیشتر علاقه مند می شید و عاشقش می شید و گرفتار محبتش می شید و دلتون به دلش گره می خوره. حالا اینجاست که دست روزگار باهاتون بازی ها داره. اگر طرف هم دل بده و دلداده بشه که خوش به حالتون. چرا که هر روز بیشتر هم رو می شناسید و می تونید خیلی چیزا از هم یاد بگیرید و بفهمید که تا چقدر دنیای شما به همدیگه نزدیکه و بعد تصمیم بگیرید. تصمیم بگیرید که باهم بمونید و معنای فداکاری و ایثار و زندگی و طعم خوش گیلاس و طعم تلخ رنج رو باهم بچشید و یا اینکه روی این آتش شعله ور آب بریزید و خفه اش کنید حتی به قیمت اشک ریختن تمام مابقی عمر. اما اگر که طرف مقابلتون دلداده شما نباشه باید بگم که کارتون واقعا سخت خواهد بود.واقعا سخت.

تو زندگیم همیشه دنبال کسی بودم که با دنیای من بخونه. دنیای من هم بزرگه هم کوچک. انقدر بزرگ که هرکسی رو در وهله اول بپذیره و کمی کوچک چرا که از خوی خودپرستی و نخوت و کینه و عداوت و صفات کریه انسانی به دوره. از بچگی رویای چنین دختری رو در سر گذروندم. کسی که همراه باشه. کسی که دوست باشه. کسی که با تمام تفاوتهای زنانگیش، بتونه لبخندی پس از کار روزانه بر روی لبام بیاره. کسی که احساس مسوولیت رو در من تقویت کنه و یادآور باشه که من یک مرد هستم و باید استقامت کنم و از زندگیم در رنج و اندوه و شادی و خرسندی، راضی باشم و هیچ گاه دست از پشتیبانی برنداره چرا که دوستم داره همون طور که من نیز.

فضای جامعه ایران مثل افیونی می مونه که کثافت می زنه به تمام روح آدم. اما من هیچ گاه تن به این کثافت ندادم و کسانی رو هم که تا خرخره فرو رفتن رو نه نیش خند زدم و نه منع کردم چرا که این زندگی اونهاست ولی به هیچ کسی این اجازه رو ندادم و نخواهم داد که بخوان راجع به بانوی زندگی من تصمیم بگیره. روزانه هزاران غر می شنویم. پسری که تازه نامزد کرده و باز دنبال لنگ و پاچه دیگرانه. پسری که از دست زنها فراریه. پسری که تحت تاثیر دیگرانه و فکر می کنه ازدواج شتری که پای خونه همه می شینه و فراری ازش نیست. پسری که به خاطر ترس از استهزا و یا به زیر سوال رفتن شخصیتش تن به یک وصلت می ده و خیلی کیسهای دیگه.

من سالها جستجو کرده ام. زندگی من طوری رقم خورده است که همیشه آواره و در به در این سو و آن سو بوده ام و برای من مهم نیست که دیگران راجع به مفهموم زندگی چه فکر می کنند. که آیا من چرت می نویسم و یا خیالبافم. آیا من یک پسر رویایی هستم و یا هنوز سرد و گرم زندگی نچشیده ام. من به حرفهایم به اعتقاداتم و به دختری که سالهاست به جستجویش هستم ایمان دارم و راهم رو همچنان می روم تا به آرامش برسم؛ نه برای خود بلکه برای او نیز و برای دیگران چرا که من برای خدمت نیاز به انرژی و غذای روح دارم و این یکی از آن منبع های پر انرژی برای من است.


و این تیکه رو برای بانوی رویایم می نویسم: تو می تونی به من بگی که چرا دوستت دارم؟ می تونی هزاران بار در عشق من به خودت شک کنی. می تونی مسوولیت عشق رو نپذیری. می تونی قلب بشکنی. می تونی بری به دنبال شخصیت و "منیت" خودت. می تونی من رو پس بزنی. تو حق داری که من رو انتخاب نکنی اما بدون سالها به دنبال تو گشته ام. سالها خون دل خورده ام فقط برای تو و برای ما. من یک مرد هستم و حتی مردی مثل من که از کوچک ترین احساستش می نویسه، دارای غروریست وصف ناشدنی. سالها مسافر راه زندگی بوده ام و سرنوشت من این بوده است. حال جوانی شده ام که می خواهم زندگیم را با تو ادامه بدهم. اما بدون روزی که حس کنم جایی برای رشد در قلب تو ندارم خواهم رفت شاید برای همیشه. عشق و محبت در کتاب ها نیست در زندگی هم می توان یافت هرچند اندک مثل مروارید اما می توان یافت و من تو را از خدای خویش خواسته ام. عشق مسوولیت دارد. فداکاری دارد. از خودگذشتن دارد. صبوری دارد و من همه و همه را می پذیرم و هیچ گاه پشیمون نخواهم شد. این رو مطمئنم.

این تکه از قطعات ادبی خودم هست که همیشه ورد زبونمه و تقدیم می کنم به خواننده های عزیزم. شاید که من نیز در قفسم؛"چه بسیار قناری هایی که در قفس زندگی و در آرزوی بال گشودن، نگاه به آسمان آبی دارند و چه بسیارند لاش خورهایی که به دنبال یک جسم پوسیده، پرواز کنان در آسمان لاجوردی سر به زمین خاکی سپرده اند.
آری رسم زندگی این ست. شاید،هرگز نرسیدن.