" /> یه وجب خاکِ اینترنت: April 2004 Archives

« March 2004 | Main | May 2004 »

April 30, 2004

دنياي امروز، دنياي رقابت

الکی الکی، نصف بهار رفت و من چشام هی از تعجب گشادتر میشه. شعار وبلاگ من رو که می دونید"... و جوانیم که مثل باد دارد می رود". یهو می ترسم بشه 50 سالم، اون وقت دیگه باید بنویسم و عمرم که مثل باد دارد می رود. جدا عمر کوتاهه و سریع می گذره مخصوصا این دوره زمونه.

داشتم با خودم فکر می کردم آیا پدرها و مادرهای ما انقدر تحت بمباران اطلاعاتی بودن؟ آیا انقدر رقابت در دوران اونها وجود داشته؟ مثلا اگر فکر کنیم که تلویزیون یه انفجار اطلاعاتی بوده برای مردم عصرش و کلی ارتباطات رو زیاد کرد ولی اصلا قابل مقایسه با اینترنت نیست. تلویزیون در اون زمان رسانه ای تعاملی نبوده و بیننده حق انتخاب نداشته. حالا نوشتم اون زمان چون الان باز هم به یمن اتصالات اینترنت و ماهواره ای هست که ممکنه بعضی ها و تنها بعضی های محدود از چنین تلویزیونهای تعاملی استفاده کنن.

من با نسل کامپیوتر بزرگ شدم. از نسل کومودور 64 و برنامه نویسی با جی دبیلیو بیسیک و داس. با این دستگاه اخت گرفتم و جز لاینفک روزمره منه.به یمن اینترنت هر وقت کسی آمار اشتباهی بهم میده و چرت و پرت توی حرفاش می گه، خیلی راحت تنها در عرض چند دقیقه به دقیق ترین آمار دستیابی پیدا می کنم و اکثرا هم مجانی هستند و این یک حقیقته محضه.دارم فکر می کنم که پدر من متوجه میشه روزی چند ساعت وبگردی یعنی چه؟ شاید از دیدگاه اون کار احمقانه ای باشه ولی در دنیای پر رقابت امروز اطلاعات یعنی قدرت و تو چاره ای نداری برای اینکه سرآمد باشی مطالعه زیاد داشته باشی. یه سری که به خونه ما بزنید با کوهی از مجلات کامپیوتری مواجه میشید. انواع و اقسام کتب کامپیوتری، سایتهایی که هر روز باید خونده بشه و حالا درس و مشق دانشگاه هم سر جاش.

اینها به خاطر اینه که حجم اطلاعات بسیار زیاده و کسی که می خواد واقعا موفق بشه می بایست خیلی حواسش جمع باشه. البته اینم نباید فراموش کرد که برای رسیدن به موفقیت می بایست راه استفاده از اطلاعات رو هم بلد بود. متاسفانه در اکثر کشورهای دنیا به یک کودک و نوجوان طرز استفاده از اطلاعات آموزش داده نمیشه و این به نظر من ، آزار دهندس.

هرچند سیستم آموزشی آمریکایی سعی در کاربردی کردن اطلاعات فراگیری شده در کتابهای دبیرستان و دبستان داره اما همچنان با مشکلات عدیده ای روبه رو هست. نمی خوام بپردازم که چرا اینطوریه چون خارج از بحث این نوشته اس اما به طور اجمالی میشه گفت اولی نبود امکانات کافی در مدارس برای دانش آموز و دیگری کمبود تخصص یک معلم می باشد.

علم به سرعت پیشرفت می کنه و نظامهای آموزشی واقعا درمانده شدن. اطلاعات معلم به روز نیست و در رشته هایی که این به روز بودن گام کمتری رو می طلبه معلمها دارای تخصص و سواد کافی برای انتقال دانش خود نیستند. همه اینها یک فارغ التحصیل رو با چالش مواجه می کنه. انگار که میدون کارزاری هست و شخص سردرگم می مونه که چه بکنه. از دیدگاه من کتابهای آموزشی که در ایران هست رو باید ریخت سطل آشغال. متاسفانه خیلی هاش به درد حتی ورق زدن هم نمی خوره. کتابها گنگ و مجهول هستند و در گزینش مطالبشون همچنان مشکلات زیادی وجود داره.

به نظر می رسه که بسیاری از مواد درسی باید به دروس دانش آموز اضافه بشه که در زندگی روزمره به دردش بخوره. دیگه گذشت اون زمان که اگر کسی بلد بود با کامپیوتر نار کنه همه به به و چه چه بزنن. حالا یونسکو می گه اگر بلد نیستی با کامپیوتر کار کنی یک بی سوادی و خلاص. مدارک جدیدی اضافه می شه که سعی در پر کردن این چاله اطلاعاتی داره مثل مدارک کاربردی کامپیوتر و یا ICDL و غیرو.

نکته دیگری  هم که باید گوشزد کنم این که همیشه وقتی بحث تحصیلات و یا به دست آوردن اطلاعات مطرح میشه ، همیشه این نکته و پرسش یه پای مجلسه! خیلی ها میگن اگر اطلاعات مهمه پس چرا هزاران بازاری که کار می کنن و پولشون هم از پارو بالا می ره سواد آنچنانی ندارند و یا اینکه اصلا در این باغها نیستند! در جواب باید گفت که یه بازاری که ممکنه من و شما فکر کنیم چیزی بارش نیست این چالش رو با تجربه و گذر سالها کار به دست آورده. پسری که باباش بازاریه و توی خونه یا حجره و مغازه با مشتری صبحت می کنه یاد می گیره که اصول خرید چیه هست. یاد می گیره که اصول تجارت چی هست. چه طوری جنس وارد کنه. چطوری مارکتینگ کنه( با هزارتا دروغ و قسم و ایه ای که می خوره) چه طوری فروش داشته باشه. منابع ورود جنسش کیا باشن. همیشه حواسش هست که کی چکش رو می گذاره به حساب و خلاصه یک حسابدار خبره هم هست. علم سر و کله زدن با مشتری رو بلده و هزاران چیز دیگه. این بازاری یا فروشنده اینها رو با تجربه به دست می آره در طول سالیان سال. چیزی بین 10 تا 15 سال. اونهایی که باهوش تر هستد زودتر یاد می گیرن. اما در مقابلش یک دانشجو صدها برابر اطلاعات بیشتر رو در قالب کتاب و اصولی تنها در 3 یا 4 سال به دست میاره. اما مشکلی که وجود داره اینه که دانشجو تنها به خوندن چند ورق کتاب اون هم با هزار آه و ناله بسنده می کنه هر وقتم بهش بگی آقا چی یاد گرفتی میگه ای اقا حال داریا!

هیچ وقت فکر کردید چرا در اکثر کشورهای دنیا اگر به عنوان یک دانشجوی خارجی بروید تا قبل از فوق دیپلم حق کار ندارید و بعد از فوق دیپلم تا گرفتن لیسانس حق کار به صورت پاره وقت دارید؟ این دقیقا به خاطر اینه که تا 2 سال اول دانشجو مفاهیم پایه رو یاد می گیره و در 2 سال بعدی درسها تخصصی تر می شن و نیازه که هرچی می خونه در محیط کار اجرا کنه و من این تجربه رو به نوعی دیگری در ایران داشتم. پیشرفت شما چشم گیر میشه. هیچ وقت فکر کردید چرا در اکثر کشورهایی که دارای دانشگاه های مطرح هستند ، برای دوره فوق لیساسن حداقل 2 یا 3 یا گاهی حتی 5 سال سابقه کار می خوان؟ این به خاطر اینه که دوره فوق لیسانس یک دوره تخصصی ست که شما می بایست حتما اون مباحث را ناخودآگاه و یا بدون دونستن مراحل آکادمیک اون در محیط کارتون تجربه کرده باشید تا بعدا بتونید با کتابهای تخصصی دوره خودتون لینک و ربطش بدید.

من هیچ وقت نمی تونم درک کنم دانشجویی رو که دوره 4 ساله لیسانس رو در 6 سال تموم می کنه، درسهاش رو با غر و لند می خونه و ناپلئونی پاس می کنه. در این دوره هیچ کار گروهی و یا کار پاره وقت انجام نمی ده. هیچ گونه مطالعه خارج از درس نداره و ترجیح می ده جاش عیش و نوش کنه و دست آخر میگه ای آقا این همه خوندیم چی شد؟ احمقانه ترین سوالی که تا حالا از اکثر دانشجو ها شنیدم همینه. جوابش اینه که توی این 4 یا 6 سال چه کردی؟ یادمون باشه چه بخوایم چه نخوایم داخل عصر اطلاعات هستیم. باید خیلی حواسمون باشه وگرنه عواقبش می تونه سنگین باشه.

April 28, 2004

سوال و جواب از خاتمی و قضیه رضا مارمولک

گویا عده از جوانها به مناسبت روز جوان رفتن و سوالاشون رو از خاتمی پرسیدن. مقاله پرستوی عزیز رو بخونید و ببینید که جوونهای شاکی از رییس جمهور چه درد دل ها و سوالاتی رو پیش روی خاتمی بیان کردن. خوشحالی من اینه که دوستان وبلاگر هم اونجا حضور داشتن( و شدیدا هم امیدوارم به عنوان نماینده وبلاگرها نرفته باشن چون وبلاگرها صنف نیستن که بخوان نماینده کذایی داشته باشن!) و پرستو سوالاش رو که بیشتر حول فیلترینگ و اینترنت بوده پرسیده.

حقیقت امر اینه که من به ندرت لینکهای مربوط به سیاست رو بخونم ولی این یکی چون چند بلاگر توش حضور داشتن رو دنبال کردم. توصیه می کنم یه نگاهی به این کامنت بکنید. یکی نوشته اگر می خواسته از خاتمی سوال بپرسه می گفته آقای خاتمی آیا شما "رضا مارمولک" را می شناسید. من اینجا پکیدم از خنده چون سوالش خیلی خدا بود. من اگر قرار بود از خاتمی سوال کنم به جز اون نظری که داخل همون کامنت دادم  و گفتم به چه حقی نهادی می تونه آسایش مردم و جوانها رو زیر سوال ببره از خاتمی می پرسیدم چرا باید من و امسال من آواره خارج از کشور بشیم به خاطر اینکه تسهیلات مورد نیاز که داده نمیشه هیچ، جلوی پیشرفت آدم رو هم می گیرن. می پرسیدم من و خیلی های دیگه دوست داریم که خودمون مملکت رو در حد سهم خود و توان خود بسازیم ولی نه تنها در ایران تسهیلاتی به جوانها برای ساختن اقتصاد و اجتماع مملکتمون رو نمی دن بلکه جلوش رو هم می گیرن چرا؟

راستی من اینجا رفتم فیلم مارمولک رو دیدم. تا 15 دقیقه اولش هیچ چیز خنده داری نداره ولی همچین که این خدای بازیگری(پرویز پرستویی) که خیلی دوستشم دارم لباس آخوندی رو می پوشه، ان بر می شی از خنده بس که چرت و پرت تحویل مردم میده و چرت و پرت تحویل می گیره. الحق که کمال تبریزی کارش درسته. هرچند باید بگم فیلم نقاط ضعفم زیاد داشت ولی در حد خودش و اینکه بسیار نوآور بود کلی حرف واسه گفتن داشت و کلی بساط آخوند جماعت رو برده بود زیر سوال. به هر حال این چیزایی هست که همه می دونن و در جامعه وجود داره. انتخاب اسم فیلم هم جدا توپه. مارمولک. خلاصه اینکه حتما برید این فیلم رو ببینید هرچند که تا حالا در عرض 3 روز بیش از 100 میلیون فروش داشته! اگر تابستون بیام تهران و هنوز هم این فیلم اکران بشه بازم میرم می بینم. اینجا دلم می خواد برم ولی خیلی گرونه. 7 برابر تهران باید پول بدم!

April 25, 2004

این چینی های عجیب و غریب

جماعت چینی واقعا عجیب و غریبا. اول اینکه من نمی دونم چطور این ابنای بشری که جدی جدی چینگ چنگ چونگ می کنن، باهم ارتباط دارن! اولش فکر می کردم توی سریالهای تلویزیونی طنز ایران هست که دیگه پیاز داغش رو زیاد می کنن و همش چینگ چنگ چونگ می کنن ولی جدا همی طوره. لحن و استرس بندی جملاتشون هم خیلی باحاله. همیشه جملاتشون با صدای کوتاه آغاز می شه و یهو صداشون اوج می گیره و اگه به دهنشون نگاه کنه آخر جمله که می رسن همیشه باز می مونه! از نکات جالب دیگه توی حرف زدنشون اینکه وقتی می خوان با صداهای اشاره همدیگه رو صدا کنن من فکر می کنم این صدا از یه گربه یا بچه خرسی چیزی در میاد. مثلا ما ایرانی ها یا عربها که بخوایم با صدای اشاره کسی رو صدا کنیم، صوت می زنیم و یا میگم هی و یا اوهوی اما اینا یه صداهای عجیب غریبی از خودشون در میارن که صد رحمت به زوزه شغال ماده!

زبان انگلیسی چینی ها ترمال به تمام معناس. جون می کنن تا بخوان یه جمله به انگلیسی حرف بزنن و اصولا این حرف من استثنا نداره. همیشه توی کلاس با معلم مشکل دارن و نمی فهمن که چی می گه و همیشه خدا توی امتحان فاینال یه دیکشنری انگلیسی زدن زیر بغلشون که گیر نکنن سر لغت. فرقی هم نمی کنه که سال اول دانشگاه باشن یا سال آخر. اتفاقا با دوستان دیگه در جای جای این کره خاکی صحبت می کردم میگفتن که این چینی ها همشون همین طورن! بنابراین اگر جایی خواستید با یه چینی به زبان انگلیسی صبحت کنید فرض کنید که با یه ترم اولی زبان شکوه حرف می زنید. آروم و شمرده حرف بزنید و از لغات کمی سخت استفاده نکنید که یهو قاط نزنن.

فکر می کنم چینی ها چیزی به نام مغز در سرشون وجود نداره! این جماعت به تمام معنا خنگ هستند و دختراشون خنگ تر از پسراشون. من به جرات می تونم بگم چیزی رو که یه ایرانی در 1 ساعت یاد بگیره این جماعت به 10 ساعت برای همون مساله نیاز دارن و آخرش هم توپوق می زنن. دخترهای چینی از دیدگاه من به شدت سرد هستند و اصلا قیافشون یخ یخ می مونه. هیچ جذابیتی حداقل برای من یکی ندارند بر عکس ژاپنی ها که کلی هات هستند! به هر حال اینم یه نمونشه دیگه. آهان اینم یادم رفت بگم که اگر پای یک مرد چینی و یک زن چینی رو به شما نشون بدن عمرا تشخصی بدید که این پای یک مرد هست یا پای یک زن. محض رضای خدا یکی کمی پشم برای مردهای چینی خریداری کنه. اه اه آدم حالش بهم می خوره نگاهشون می کنه. مردی گفتن، زنی گفتن آخه. این جماعت جدا عجیب غریبن. چینی ها به سادگی کسی رو داخل جمع خودشون راه نمی دن و گوشه گیر هستن برای همین هنوز نتونستم چیزای زیادی راجع به فرهنگشون یاد بگیرم. چین چان چونک!

April 24, 2004

تشکرجات تولد و غیرو...

این تولد ما هم، امسال بند و بساطی داشت وافر! باید بگم که هشت موتوره غافلگیر شدم و انواع نامه های رنگاوارنگ و تبریک و کارت پستال و نقاشی هایی که برام کشیده بودن از همه خداتر بود. واقعا نمیشه از تک تک دوستان تشکر واقعی به عمل آورد که جدا خوشحالم کردن و چشام در طول روز هی از تعجب گردتر می شد اما به هر حال امیدوارم که دوستی هامون همیشه دو طرفه باشه و انقدر روزمرگی خفمون نکنه که همه چی یادم بره.

وبلاگ نویسی درسهای بزرگی به من داده یکیش آشنایی با عقاید و رنجهای دیگران بوده که باید بگم یکی از این رنجها که همه توش هستن و همه هم ناراضی هستن همین روزمرگی هست. وبلاگی نیست که شخصی ننویسه و از این قضیه نگه. مورد دوم اینکه خیلی ها میگن که همیشه فراموش می شن و کسی به یادشون نیست. باید بهتون بگم که هر چیزی توی این دنیا باید براش زحمت کشید و تلاش کرد. من امیدوارم این آرشیو قبل رو بگذارم روی اینترنت تا بتونم راحت به نوشته های گذشته ام لینک بدم تا ببینید که چطور زندگی من برگهاش ورق می خوره و می گذره و جدا باید براش تلاش کرد. این که دوستی ها پایدار بمونه باید حواس آدم جمع باشه. حال دیگران رو بپرسه. همیشه در تماس باشه و این ها مستلزم وقته که باید برای دوستی قائل شد و گرنه خیلی زود گم می شی. هم توی نوعی و هم طرف مقابلت. گم می شید توی پوچی زندگی.

دوستی دارم که واقعا پسر خوبیه اما بدی که داره اینه که همیشه در کار غرقه. کار کردن عالیه. سخت کار کردن خیلی خوبه اما مثل هر چیز دیگه زندگی افراط که باشه هیچی توش نداره. می شی آلت دست خودت. همش سگ دو آخرشم از نظر روحی در فشاری. حالا همین قضیه اس. اون وقت بعد از مدتی میگه تنها مونده و کسی حتی حالش رو نمی پرسه باید توی گذشته خودش یه جستجویی بکنه. ببینه آیا خودش هیچ وقت به سلام کسی علیک گفته یا نه. به هر حال این چیزایی که من از توی همین نوشته های وبلاگرهای دیگه پیدا کردم و ازش درس گرفتم.

برای من توی زندگی نه پول مهمه اون قدر که بخوام خودم رو براش خفه کنم نه کار که بخوام سرش خودکشی کنم بلکه زودتر به موفقیت برسم و نه اینکه عجله ای برای رسیدن به آرزوهام دارم. یکی از مشکلات عمده فرهنگ ما که بارها هم گفتم همین رسیدن هاست. خب حالا دبیرستان تموم کنم. حالا برم سربازی. حالا دانشگاه رو تموم کنم. حالا ازدواج کنم. انقدر توی این پروسه می ریم جلو تا آخرش پیر می شیم و بعدش هم یه راست سر می خوریم توی گور مبارک. رسیدن به یک آرزو صبر می خواد و پشتکار و وقتی به قله موفقیت برسی، واقعا اون صبر شیرین می شه با تمام خاطرات خوب و بدی که داشته.

اینها رو گفتم که به شمای خواننده بگم برای دوستی ها وقت بگذارید و سعی کنید حرف دلتون رو بهم بزنید تا کدورتی پیش نیاد و توقع هم کمتر داشته باشید. اگر کدورتی هم پیش اومد زود بر طرف کنید. بارها شده که با دوستان صمیمیم مشاجره داشته ام و ناراحتی پیش اومده ولی چند دقیقه یا چند ساعت بعد از سر و کول هم رفتیم بالا. بازم این از مشکلاتیه که من خیلی می بینم. توقع و کوتاه نیومدن. جالبه که خیلی ها هم فکر می کنن جدا توقع ندارن یا کارشون درسته. همیشه مشکلی که پیش میاد برید پیش شخص ثالثی که شما رو می شناسه و از اون نظر بخواید تا اون راجع به شما نظر بده چون اصولا کمتر کسی پیدا بشه که بتونه راجع به خودش به قضاوت درست برسه.

کلام آخر اینکه بازم ممنون از همه دوستان و خوانندگان وبلاگ که بهم تبریک گفتن و اینکه من به همه شما افتخار می کنم و همیشه هم پز شما رو پیش کسانی دیگه می دم. هر وقت بحث تخصصی بشه و یا بحث دوستان باشه من همیشه چنته ام از دوستان خوبم پره و می تونم ساعتها اسماشون رو ببرم و بگم که چقدر استعداد دارن و چقدر در اجتماع مفید هستن. قربان همگی.

April 23, 2004

همچنان من با يه ربع قرن تجربه در خدمتتون هستم!

کلی هیجان دارم خفم می کنه! دیروز که کلی تبریکات  از دوستان بعلاوه نامه هایی که از عزیزترین دوستان و خواننده هام بهم رسیده  رو داشتم می خوندم و کیف می کردم و بعضی هاش رو هم باید با حوصله تمام خوند! بعلاوه یک تلفن جانانه اساسی در نصفه شب که تا 2 ساعت هوش و حواس می پرونه. یه عالمه بهم لینک دادن. یه عالمه نقاشی برام کشیدن ( تمامی لینکاش رو می گذارم توی لینکدونی. لینک دونی امروز رو از دست ندید تا ببینید چقدر دوستای خوبی دارم و چقدر خودم غافلگیر شدم!!!)، تازه بازم مثل اینکه در راهه!

این متنم نوشتم که هم یه وقت از شدت هیجان قاطی پاطی نشم و هم اینکه بگم خیلی ها پرسیدن تولدم امروزه یا دیروز. خدمت شما عرض شود که تولد من سوم اردیبهشته که مطابق با 23 آوریل می باشد. حالا امسال که نمی دونم کبیسه اس چی چیه این طوری شده تمام تاریخها بهم  خورده. از اونجا که من یه فارسی زیان و ایرانی هستم مسلما 3 اردیبهشت ملاک من خواهد بود ولی بعضی از دوستان فرنگ رفته همون 23 آوریل رو توی ذهنشون داشتن که میشه امروز. حالا آقا مگه بده؟ آدم دو روز تولد می  گیره. من که جدا کلی خوش به حالم شده. چه نقاشی های خوشکلی کشیدن برام مخصوصا یکیش که نوشته شیده 4 ساله از تهران. هر چی من دارم زور به فشارم میارم که تجسم کنم این بشر رو در سن 4 سالگی، نمی دونم چرا ابعادش نمی گنجه. تشکرات از دوستان و پذیرایی از حضار(!)، بعد از اینکه تولدم تموم شد. فعلا هنوز تولدمه داره کلی خوش به حالم شده. بچم ذوق کرد.

April 22, 2004

پژمان با یک ربع قرن تجربه!

خب امروز که سوم اردیبهشته، تولد من می باشد(نقطه سر خط)! شاید هیچ وقت فکر نمی کردم یه روزی برسه که هرکسی از من پرسید چند سالته بگم 25. زندگی زود می گذره و هممون این رو می دونیم اما اینکه چطور، هر کسی راه خودش رو داره. حالا دیگه من 25 سالم شده. آرزوهای بچگی خیلی هاش به تحقق پیوسته و  خیلی هاش هم باید براش زحمت کشید.

از دیدگاه من سن 25 تا 30 سن پختگی و وارد بازار کار شدن به طور رسمیه. یعنی هرچی تجربه کاری پراکنده آدم داشته از سالهای قبلش باید جمع کنه و ازشون استفاده کنه توی این مدت پنج ساله بعدی. ازدواج هم خیلی موقع ها توی این دوره اتفاق می افته و برای پسرای این رده سنی چه تورهایی که این دخترها نبافتن که بگیرنشون(دخترا نشسته در کمین، با سینه های مرمرین!).  تکمیل تحصیلات آکادمیک و پختگی بیشتر پسرها توی این رده سن اتفاق می افته و دیگه اینکه  حالا توقع بیشتری ازم دارن.


از اونجا که هیچ وقت تولد نگرفتم امسالم طلسم شکسته نمی شه و همچنان بدون پارتی و مراسم گرفتن می گذره ولی جاش امسال مادرم یه ایمیل 3 خطی داده بود که بعد از تبریکات تولدم نوشته بود: اولین خریدی که براش انجام دادم یه بسته کبریت بوده! به هر حال خودم که یادم نمی آد ولی طبق گفته ایشون ما از بقالی یه بسته کبریت برای مادر خریدیم حالا چند سالگی خودم هم نمی دونم. باید بپرسم. . کلام آخر اینکه پژمان با یک ربع قرن تجربه در خدمت شماست. شعار ما:پژمان، شازده پسری مطمئن!

April 20, 2004

سابقه کار و بقیه بند و بساطش...

روزنامه رو هر جای دنیا که باز کنی و سری به قسمت کاریابیش بزنی به اندازه کافیت از زندگیت سیر می شی و دنیا سرت می چرخه مخصوصا اگر که تازه فارغ التحصیل شده باشی و یا اگر مثل من در حین تحصیل هم باشی که واویلا. دنیای امروز انقدر رقابت زیاد شده و به یمن (یا شایدم نحسی اینترنت و ارتباطات ماهواره ای و هواپیماهای مسافربری) ارتباطات خیلی به هم نزدیک شده و بسیاری از شرکتهای چند ملیتی و فرامرزی بزرگ سعی می کنن که از کشورهایی کارمند استخدام کنند که به حداقل حقوق راضی هستند که هیچ کلاشون رو هم می ندازن هوا.

یه طورایی می شه رقابت و بحث مدرک گرایی رو تا حدی در پیدا کردن کار توجیه کرد چرا که عصر، عصر اطلاعاته و تکنولوژی و جلوش رو نمی شه گرفت. بنابراین اگر نخوای عقب بمونی باید تلاش کنی یا شایدم جون بکنی مثل بقیه بلکه یه لقمه نونی توی این آشفته بازار گیرت بیاد.

علی ای حال توی این خر تو خر که سگ پارس می کنه ولی صاحبش معلوم نیست هرچی بیشتر تو روزنامه دنبال کار بگردی کمتر پیدا می کنی مخصوصا که تجربه کاری هم شده بلای جون. حالا بحث اینکه اون دانشجوی فلک زده ای که تازه از دانشگاه در می آد کجا کار پیدا بکنه مورد نظر من نیست، بحث من آگهی های مسخره ای هست که توی بخش کاریابی آدم می بینه و چشماش همین طوری باز می مونه که آخه این چه ربطی به تجربه و مدرک داره. جدا از این گاهی کارهایی رو آدم می بینه که واقعا می مونه کسی توی دنیا هست که بتونه انجامش بده یا نه!  چند تا نمونه می زنیم امیدوارم دوزاری ها زرپ بیفته.

- توالت شور با سابقه حداقدل 2 سال کار مفید. نام برده می بایست دارای لیسانس باشد( مهندسی متالورژی ارجحیت دارد!)

- پادوی دفتر برای کار تحصیلداری. داشتن سابقه کاری 2 سال به عنوان پیک و تخصص در لایی کشیدن و از پر و پاچه زن و بچه مردم گذشتن برای رسیدن به مقصد از الزاماتست. حداقل مدرک قابل قبول دیگه خیلی بهتون حال می دیم فوق دیپلم کامپیوتر!

- خانوم منشی - ماکسیمم تا 28 سال - آشنا به شونصد زبان زنده دنیا - داشتن بیش از 6 دست برای پاسخگویی به خواسته های رییس در زیر میز بعلاوه پاسخ گویی تلفن ها و شب کاری با اضافه حقوق. همچنین صحبت کردن به زبانهای سواحیلی، آفریقایی شتر مرغی، زرگری و سوسکی علاوه بر دانستن انگلیسی، اسپانیایی، آلمانی و عربی به عنوان پوئن شما درج می گردد. سقف حقوق:70 هزار تومان ( این سقف حقوقش من رو کشته!)

-آبدارچی خاله زنک برای اداره. به یک آبدارچی حداقل با مدرک لیسانس کامپیوتر( چی کار کنیم دیگه تو سر سگ بزنی لیسانس کامپیوتر داره!) با سابقه کار طولانی( حداقل 10 سال) در انواع پاچه خواری رییس، زیر آب زدن دوستان و کارمندان، جاسوسی کردن برای آقای رییس و همچنین مراقب از توله سگ رییس استخدام می شود. خواهشمند ست با اصل مدرک لیسانس در روز مصاحبه بیایید.

- تربیت کننده 2 عدد مورچه خوار آفریقایی نیاز مند است. نامبرده می بایست حداقل 3 سال سابقه کار مفید با مورچه خوار را دارا باشد( اگر کارتونش رو هم 3 سال دیده باشه قبول می کنیم). ترجیحا خانوم با مدرک فوق لیسانس بیولوژی!

- طی کش استبل. با حداقل 4 سال سابقه کار در جمع  کردن پهن و شستن اسبها. دانستن زبان اسبی، تار صوتی قوی برای شیهه کشیدن با اسبها و ایجاد ارتباط با آنها و همچنان پروار کردن اسبهای ماده ما در شب!، از الزاماتست. نامبرده می بایست حداقل دامپزشک و به بالا باشد!

- به یک جوان رعنا با مدرک مدیریت بحران به منظور تخمین زدن میزان گوشت خوابیده لای پای خانومها نیاز مندیم. همچنین شرکت تولید کننده شورت توری به یک فوق لیسانس  نساجی هم نیاز دارد که می بایست سابقه کاری 10 ساله در چشم چرانی  داشته باشد. ضمانت کتبی دوستان که شما در چشم چرانی و دیدن سوراخ کون مردم تبحر وافری دارید از امتیازات است.

- لیسانسه های برق بشتابید. تعویض سر پیچ لامپ ها در شب عروسی و تزئئن مجالس عروسی بر عهده شماست. شما می بایست 2 سال سابقه کار با لامپ و هولدر را داشته باشید و اینکه خوب بتوانید سالن عروسی را جارو بزنید. حقوق و مزایای مکفی( 30000 تومان)

- به یک جوان رعنای شاخ و شمشاد برای سر در یک رستوران نیازمندیم. داشتن لیسانس موسیقی از امتیازات است چرا که باید شبهای پنج شنبه و جمعه برای دیگران انواع سازهای بادی و غیر بادی را( حالا خودتون باد ندید) بنوازید. حقوق مکفی با پس انداز(45520 تومان!)

- رستوران اکبر مرغی استخدام می کند. به چند جوان لیسانه تربیت بدنی ترجیحا کت و کلفت به منظور کشتن مرغهای رستوران نیازمندیم. چنانچه در مسابقه قوی ترین مردان هم شرکت کرده باشید استخدامتون رو شاخشه.5 سال سابقه کار برای قد قد کردن با مرغها مورد نیاز است. مکان برای خواب هم داریم. همون شب کنار مرغا می خوابید!

- چونه درست کن برای نانوایی. لیسانسه مواد غذایی. ما چون می خواهیم به جوانان شانس کار بدهیم تجربه کاری نمی خواهیم.در ضمن خودمان هم آموزشتان می دهیم. در تابستانها به جز چونه درست کردن جلوی تنور هم می ایستید که اوستا شید. لطفا با کل ممد تماس بگیرید!

- راه جوب باز کن شهرداری برای ذخیره و تازه قراردادی هم( بعلاوه کلی منت). به منظور مصاحبه با 2 قطع عکس مکش مرگما و به خصوص لیسانسه های عمران که ارجحیت دارن به شهرداری اوشون تپه مراجعه فرمایید.. چناچه مدرک فوق لیسانس داشته باشید سرکارگر خواهید شد و فقط بیل بین دیگران پخش می کنید. عمرانی ها بشتابید. 5 سال سابقه مفید در بیل زدن از الزامات است.

- یک شرکت کامپیوتری برای حمل مانیتورهای فروشی خود به چند لیسانسه زبده آی تی نیازمند است. نامبرده می بایست از دانشگاه معتبر فارغ التحصیل شده باشد ( دانشگاه های خارج از کشور ارجحیت دارد). 3 سال سابقه کار بعلاوه ضمانت ریقو نبودن از الزامات است.

- یک مترجم زبان زبان انگلیسی( ترجیحا فوق لیسانس) با سابقه کاری 3 ساله برای گرفتن فین آقای رییس نیاز مندیم. خانومهای جوان و خوشکل با سایز سینه 75 سی به بالا ارجحیت دارند!

April 18, 2004

پاره هایی از نامه چارلی چاپلین به دخترش

"شنيده ام نقش تو در نمايش پر نور و پر شکوه نقش آن شاهدخت ايرانی است که اسير خان تاتار شده است. شاهزاده خانم باش و برقص. ستاره باش و بدرخش .اما اگر قهقهه تحسين آميز تماشاگران و عطر مستی گلهايی که برايت فرستاده اند تو را فرصت هشياری داد٬ در گوشه ای بنشين ٬ نامه ام را بخوان و به صدای پدرت گوش فرا دار . من پدر تو هستم٬ ژرالدين من چارلی چاپلين هستم . وقتی بچه بودی٬ شبهای دراز به بالينت نشستم و برايت قصه ها گفتم . قصه زيبای خفته در جنگل ٬قصه اژدهای بيدار در صحرا٬ خواب که به چشمان پيرم می آمد٬ طعنه اش می زدم و می گفتمش برو .
.
.
.

داستان آن دلقک گرسنه ای که در پست ترين محلات لندن آواز می خواند و می رقصيد و صدقه جمع می کرد .اين داستان من است . من طعم گرسنگی را چشيده ام . من درد بی خانمانی را چشيده ام . و از اينها بيشتر ٬ من رنج آن دلقک دوره گرد را که اقيانوسی از غرور در دلش موج می زند ٬ اما سکه صدقه رهگذر خودخواهی آن را می خشکاند ٬ احساس کرده ام.

با اينهمه من زنده ام و از زندگان پيش از آنکه بميرند نبايد حرفی زد . داستان من به کار تو نمی آيد ٬ از تو حرف بزنيم . به دنبال تو نام من است:چاپلين . با همين نام چهل سال بيشتر مردم روی زمين را خنداندم و بيشتر از آنچه آنان خنديدند ٬ خود گريستم .

من خواهم مرد و تو خواهی زیست . امید من آن است که هرگز در فقر زندگی نکنی ، همراه این نامه یک چک سفید برایت می فرستم .هر مبلغی که می خواهی بنویس و بگیر . اما همیشه وقتی دو فرانک خرج می کنی ، با خود بگو : " دومین سکه مالمن نیست . این مال یک فرد گمنام باشد که امشب یک فرانک نیاز دارد .

جستجويی لازم نيست . اين نيازمندان گمنام را ٬ اگر بخواهی ٬ همه جا خواهی يافت .
اگر از پول و سکه با تو حرف می زنم ٬ برای آن است که ازنیروی فریب و افسون این بچه های شیطان خوب آگاهم٬ من زمانی دراز در سیرک زیسته ام٬ و همیشه و هر لحظه٬ بخاطر بند بازانی که از روی ریسمانی بس نازک راه می روند٬ نگران بوده ام٬ اما این حقیقت را با تو می گویم دخترم : مردمان بر روی زمین استوار٬ بیشتر از بند بازان بر روی ریسمان نا استوار ٬ سقوط می کنند . شاید که شبی درخشش گرانبهاترین الماس این جهان تو را فریب دهد .

.......اما اگر روزی دل به آفتاب چهره مردی بستی ، با او یکدل باش ، به مادرت گفته ام در این باره برایت نامه ای بنویسد . او عشق را بهتر از من می شناسد. و او برای تعریف یکدلی ، شایسته تر از من است . کار تو بس دشوار است ، این را می دانم .

به روی صحنه ، جز تکه ای حریر نازک ، چیزی بدن ترا نمی پوشاند . به خاطر هنر می توان لخت و عریان به روی صحنه رفت و پوشیده تر و باکره تر بازگشت . اما هیچ چیز و هیچکس دیگر در این جهان نیست که شایسته آن باشد که دختری ناخن پایش را به خاطر او عریان کند. برهنگی ، بیماری عصر ماست ، و من پیرمردم و شاید که حرفهای خنده دار می زنم . اما به گمان من ، تن عریان تو باید مال کسی باشد که روح عریانش را دوست می داری. "

متن کامل این نامه رو می توانید در اینجا بخوانید.روحش شاد.

April 17, 2004

فرهنگ ایرانی - سرکوب کننده و نه تشویق کننده

خب امروز می خوام زعفرونی بنویسم. هر کی اعصاب معصاب نداره نخونه! از زمانی که فارسی زبانها شروع کردن به نوشتن تا همین الانش، از همون اول اول اول، به قول عربها بیخش(!)، یه جورایی این فضای وبلاگ نویسی که حالا بهش می گن بلاگستان زبان فارسی رفلکت کننده و منعکس شده فرهنگ ما بوده و هست. از همون ابتدا، هر گونه نوع آوری، هرگونه آزادی بیان، هرگونه تفاوت با هنجار زیر سوال رفت و می ره و خواهد رفت و من به واقع با زیر و بم این تکه از فرهنگ نابجای خودمون آشنا شدم و اینکه متوجه شدم چقدر ما(حالا برای اینکه کسی به ماتحتش فشار نیاد، خودم رو هم جمع زدم!) آدمهای الکی و بی خود و نفهمی هستیم.

یه سوال همیشه برای من پیش میاد که چرا ایرانی جماعت طاقت دیدن موفقیت یکی دیگه رو نداره ولو اینکه صمیمی ترین دوستش باشه و یا اینکه هر وقت کسی کار نوع آوری انجام می ده و یا موفقیت بزرگی کسب می کنه به جای اینکه پشتیبانش باشیم و کمکش کنیم چرا که یک هموطنه و می تونه افتخاری برای خودمون و کشورمون باشه هی می زنیم تو سرش. هی می زنیم تو سرش و مرتبا کار طرف رو بی ارزش جلوه می دیم. آخه که چی رو ثابت کنیم. متاسفانه بارها و بارها توی این وبلاگستان خراب شده این اتفاق می افته و مسلما در دنیای واقعی هم همین طوره که هست.

برای من جالبه که ایرانی جماعت وقتی می بینه که کسی کار خلاقی کرده و داره موفق می شه انقدر سرزنش و نیش می زنه تا طرف رو از ادامه کار باز داره، بعد جالب ترش اینه که خودش می ره همون کار رو شروع می کنه! من به این میگم یه مریضی مطلق.من از همین جا به خیلی ها توپ و تشر می زنم که آهای ملت مریض، هرکی از این اخلاقا داره لطفا ترک کنه. بیاید چند نمونه مثال بزنیم.

چند تا از دوستان هستند که خدمات هوستینگ و فضا برای وبلاگرا می دن و به هر حال دست و پا شکسته خدمتی می کنن برای این جماعت. حالا این وسط یه سری دیگه هم هستن که تعدادشون کم هم نیست، میان مسخره می کنن و  که ال و بل، و خلاصه در به گه کشیدن و استهزا مقابلشون استادن. بعدش جالبه که خود اینا می رن فرداش توی وبلاگشون آگهی هوست می زنن. آخه برادر من، خواهر من، تو که تا دیروز داشتی فحش خار و مادر می دادی به یه سری که آره دکون بازار باز کردن و غیرو( که خیلی حرفات هم نادرست بوده و یا اصلا نادرست بیان کردی) حالا پس این قضیه اش چیه؟

مثال دومی که می تونم بگم و دیگه خیلی تابلوئه این برادر ما، ابول بوبول وبلاگستان، حسین درخشان بی نوا( ملقب به حسین کچل ) که من جدا خیلی دوسش دارم. حالا گفتم دوسش دارم این به این معنا نیست که هر چی می نویسه و میگه ما هم عین بز اخوش بدویم دنبالش. خیلی جاها هم عقیده م 180 درجه فرق می کنه ولی دلیل نمی شه که آخه بکوبیم تو مخ این بنده خدا. بارها و بارها حسین سایتهایی رو معرفی کرده و چیزهایی درباره وبلاگ به دیگران معرفی کرده که واقعا جای تشکر داره و پشتکارش واقعا ستودنیست. همیشه هم به دلیل اعتماد به نفس و روحیه جنگنده ای که داره حرفش رو زده و کاری هم به آدمای مریض نداره. حالا بحث آگهی شده توی وبلاگ. یک میلیون نسخه چاپ می شه به همراه فحش خار و مادر که آره طرف می خواد از این راه پولدار بشه و بزنه رو دست راکفلر و دیک چینی و اصلا این با روحیه وبلاگ سازگار نیست ( انگار که ننه طرف وبلاگ نویس بوده!) و خلاصه این چرت و پرتا. یکی بگه آدم عاقل تو با آگهی تو وبلاگ موافق نیستی می تونی راحت حرفت رو بزنی چرا تو سر یکی دیگه می زنی آخه!

فلانی سایت سکسی داره. هیتش صدهزار در روزه. بعد یه سری عذاب وجدان می گیرن که چرا؟ بعد مشکل طرف اینه که نمی خواد موفقیت اون یکی رو ببینه سایت سکسی رو وصلش می کنه به سجایای اخلاقی. یکی بگه برادر من، تو که جنده بازی و شونصد تا مجله سوپر تو اتاقته حالا از سجایای اخلاقی و فیلتر سایت مربوطه حرف می زنی؟ خب بعدش سناریو این میشه که سایت مربوطه بسته می شه. اون وقت اتفاق بعدی می دونید چیه؟ خود اون یارو که جوش می زده و ماتحت پاره می کرده میره سایت سکسی می زنه! هاها. به جان خودم ماها مریضیم از نوع حادش.

آدم چی بگه دیگه. خودتون می دونید راجع به چی دارم حرف می زنم. دوست من، این باور غلط رو از هم دور کنید و به هم کمک کنید تا زندگیتون هم برکت بگیره هم پر محبت بشه. جلوی موفقیت دیگران رو گرفتن هیچ سودی نداره که هیچ باعث فلاکت خودتتون هم میشه چون با رواج این فرهنگ یکی دیگه می زنه توی سر خود شما. یه بار داشتیم راجع به همین قضیه با کسی صحبت می کردم و خلاصه طرف هم کلی بالا منبر رفته بود منم که می شناختمش گفتم ببین یارو! یه سوال می پرسم خداییش راستش رو بگو و دروغ نباف. تو از اونایی که وقتی تو صف اتوبوس هستن بقیه رو فحش می دی که برن جلو و همچین که خودت پات به پلکان رسید یه سانتم کون مبارک رو تکون نمی دی یا چی؟ اونم صادقانه گفت آره من همونم. جوابش هم شنید. پس بیا خفه شو، گه زیادی هم نخور و الکی هم فلسفه نباف. اول عمل کن و بعدا بگو ال بل.

خب ، خیلی وقت بود همچین به این فرهنگ نازنینمون فحش نداده بودم که حالا دلم خنک شد. آدمهای گندی هستیم خداییش. مرده شوره اون آموزش پرورش هم ببرن که توی این یه ربع قرن پرورش، یه چیزایی تو مایه های زایشگاه بود! کلام آخر اینکه جناب وبلاگ نویس پر مدعای با هزار تا دبدبه کب کبه و یال و کوپال و صفت!، خواننده ای که یه وبلاگ رو می خونه شعور داره و حق قضاوت داره. بنابراین هیچ وقت نگیم که خواننده نمی فهمه و یا شعور نداره! مگر فقط خداوند شعور رو برای عقل تو گذاشته. این آخری رو به خودم  هم گفتم. از نرم تنان عزیز لطفا یکی من رو یه مشت و مال بده. آخیـــــــــــــــــــــــــــش.

April 16, 2004

پژمان کيست؟

امشب می خوام بنویسم برای ثبت لحظه ای مهم از زندگیم. هرچند که تا الان هرچی توی این بلاگ در این 2 سال و اندی نوشتم گوشه هایی از زندگی حقیقی من بود ولی می نویسم تا بار دیگه جز خاطرات خودم مکتوب بشه که هیچ وقت یادم نره.

مدتیه معده ام درد گرفته. به واقع همین سلامتی نیمه ای هم که توی غربت داشتیم به خطر افتاده. غربت اعتماد به نفسم رو از من گرفت. من رو شکننده تر از پیش کرد و اینکه تمام شالوده زندگی من رو عوض کرد. امشب از خودم می پرسم چرا این پروسه مرتبا در زندگی من اتفاق می افته. شدیدا اعتقاد دارم که چیزی می خواسته برای من مشخص بشه و یا من درکش کنم که همیشه ازش طفره رفتم و فکر می کنم این زمان، اون جرقه نهایی افتاد همون طور که اسفندماه سال 1379 جرقه ای برای من روشن شد.

به توانایی هام فکر می کنم. به اعتماد به نفس و قدرتی که دارم و مدتیه ازش استفاده نکردم. نه دروغ گفتم. مدتی نیست. شاید تمام عمرم ازش استفاده نکردم. بچگی و نوجونی دست خودم نبود. وقتی که بچه هستی و وقتی که نوجون می شی شالوده ات با آموزش درست و خانواده که نقش بسیار مهمی داره شکل می گیره و صد البته اجتماع دور و برت. وقتی آموزش و پروش جایی که زندگی می کنی مخرب ترین آموزشها باشه و چیزی به نام پرورش روح و شناخت آدمی درش وجود نداشته باشه، وقتی خانواده نا آرام ترین جای ممکن برات باشه و وقتی با جامعه در تضاد و ناهنجاری کامل باشی هیچ وقت رشد نخواهی کرد. اتفاقی که برای من افتاد. نمی خوام هیچ کدوم رو سرزنش کنم چون زندگی به من یاد داد که هیچ وقت نباید شکایت کرد. اصلا مهلت و مجال شکایت نیست چون زمان می گذره و یا شاید اصلا حق نداری شکوه کنی و یا اینکه اصلا چنین لغتی در قاموس مردان بزرگ به معنای تمام کلمه وجود نداره.

در بچگی و نوجوانی هر کاری رو که شروع کردم بهترین بودم. کلاس ژیمناستیک که رفتم در کمتر از سه ماه در مسابقات مدال آوردم. کلاس بستکبال می رفتم. یادم می آد یه بار مربیمون صدام کرد گفت پژمان بیا با فلانی مسابقه شوت 3 امتیازی بگذار. طرف از کله گنده های اونجا بود. من با اون جثه ریز و تنها 2 ماه تمرین بردم. از 20 تا شوت، عین20 تاش رفت تو گل. کف کردن! مربیمون می گفت ادامه بدی حتما یه چیزی میشی. بسکتبالم مثل ژیمناستیک ول شد. کلاس شنا می رفتم. از میون ما چند نفری انتخاب شدن برای تیم واترپولو من هم توشون بودم. تمرین های واترپولو هم بعد از مدتی به فراموشی سپرده شد. مسابقات داخل مدرسه، کاردستی، نقاشی و خلاصه هر چیزی یه مقامی می آوردم. درسم هم خوب بود. اما هیچ وقت کاری دنباله نداشت. به دلایل مختلف ول میشد. تنها 4 ترم غیر متوالی رفتم کلاس زبان. یه روز یادمه معلمم بهم گفت خاک بر سرت که نمی خونی اگه می خوندی تا الان تافل هم گرفته بودی. راست می گفت من خیلی سریع یاد می گرفتم. وقتی بقیه جون می کندن تا تمرین حل بکنن من با معلمم ته کلاس انگلیسی در حد اون موقعم بلغور می کردم. اما هیچ وقت جدی دنبالش نکردم.

کلاس خطاطی می رفتم. باز 3 ماه بیشتر نبود که یادمه استادم گفته بود این پسر یه اعجوبس. حتما باید ادامه بده. اما هیچ وقت کلاس خطاطی هم ادامه پیدا نکرد.و خیلی چیزای دیگه. تنها دلیلی که باعث می شد من ادامه ندهم نبود اعتماد به نفس و توجه بود. هیچ وقت تشویق و یا اصراری بر ادامه کار وجود نداشت و من هم در دنیای آشفته اطرافم غرق بودم. من مثل دیگران نبودم و همین باعث ایزوله شدن من شد. هر روز دورتر از بقیه شدم. دورتر از همسن و سالهایم و در تنهایی عمیق و وحشتناکی فرو رفتم. تنهایی که از همان ابتدا وجود مرا مثل خوره می خورد و عذابم می داد و ازش وحشت داشتم.

در کودکی و نوجوانی از بسیاری چیزها وحشت داشتم و تمامی آنها به سرم آمد. هر چیزی رو که دوست داشتم به نوعی از من گرفته شد بدون آنکه حق انتخاب داشته باشم انگار که خدای من می خواست مفهومی رو به من القا کنه. اینکه هیچ چیز رو انقدر دوست نداشته باشم. وقتی فکرش رو می کنم می بینم هیچ چیزی نبوده که دوست داشته باشم و از دست نداده باشم. این اتفاق هنوزم برام می افته. نوجوانی دوران سخت تفکر و شناخت دنیای وارونه بیرون بود. هم سن های من در یه وادی دیگه بودن. دغدغه های من چیزهای دیگری بود. نه اینکه دغدغه های اونها رو نداشته باشم بلکه نیازهای مهم تر و جداگانه تری هم داشتم که چون هیچ گاه ارضا نمی شد به نوعی مرا به خود سرزنشی تمایل می داد چرا که فکر می کردم مقصر هستم و یا اینکه بسیاری مواقع هیچ راه فراری نداشتم و هیچ کس نبود که بشه ازش راهنمایی خواست.

بزرگتر که شدم با دنیای اطرافم بیشتر ارتباط برقرار کردم مخصوصا بعد از خدمت سربازیم. سربازی ضربه بسیار عمیقی بر پیکره من وارد کرد چرا که اونچه می دیدم با خوی انسانی در یک سوی و جهت نبود و من رو بیش از پیش آزرده می کرد. اسفند 79 اولین جرقه های خودشناسی در من زده شد و من شروع به رشد کردم و از لاک خود بیرون اومدم. ترقی بسیار زیادی در کارم کردم ولی کماکان از تنهایی رنج می بردم. بعد از مدتها در سن 22 سالگی به آرزوی بچگی خود رسیدم و از جامعه ای که همیشه ازش فراری بودم کوچ کردم به دیاری که می بایست تجربه های زیادی اندوخته می کردم. غربت و تنهایی بیشتر تا سر حد مرگ و آزمایشهای بیشتر و در جا زدنهای مکرر.

وبلاگ، یکی از مهم ترین پدیده هایی ست که در زندگی من رخ داد و اینک بعد از دو سال و اندی می تونم بگم عامل دومین جرقه در وجود منه. شبهای تنهایی. شبهای گریه. شبهایی که تا صبح خوندم و نوشتم. از عقاید دیگران مطلع شدم و فکر می کنم مفهومی نسبی از زندگی رو برای خودم به دست آوردم. متاسفانه توی این 2 سال به شدت تحلیل رفتم اما فکر می کنم به تمام داغون شدنش می ارزید. حالا دیگه هر مطلبی رو نمی خونم. حالا دیگه هر وبلاگی رو نمی خونم. دیگه به خیلی چیزای که برای خیلی ها دارای اهمیته و برای من حل شده س فکر نمی کنم. یاد گرفتم که خیلی ها و خیلی ها فقط حرف می زنند و شکایت می کنند. انقدر در خودشون گم شدن که فکر می کنن فقط باید شکایت کنن. یاد گرفتم که نباید دیگه به کسی گفت "رفیق شفیق، حال دلت چطوره" چون انقدر توی مادیات و روزمرگی گم شده و داره عین سگ می دوه که فرسنگها از انسانیت فاصله گرفته. دیگه ازشون دل خور نمی شم. فقط سعی می کنم تا اونجا که می شه براشون سنگ صبور باشم. اینها هیچ وقت نمی خوان بفهمن که چی کار دارن می کنن. من هم دیگه وقتی برای یاد  آوردی خود درونشون بهشون ندارم هرچند که خیلی هاشون هم نمی خوان به یاد بیارن از کجا اومدن و قراره به کجا برن.

یکی ازدواج کرده و غمباد گرفته که با مشکلاتش چه کنه. یکی خودش رو توی درس خفه کرده. یکی همش دنبال پوله. یکی فقط کار می کنه و کار و مشکل اینجاست که هیچ کدومشون هم نمی دونن چه می کنن و هیچ کدومشون راضی نیستن و از زندگی دل خوشی ندارن.مشکل همین جاست. آرمانهای هر انسانی فرق می کنه اما یادمون رفته که باید با شادی و غم بود. "بودن یا نبودن" واقعا مساله است. اینکه از "بودن" لذت ببری حتی اگر در ته مشکلات و بدبختی روزمره باشی. یه مدتی فکر می کردم میشه از طریق نوشتن این چیزا کمکی کرد. بعد دیدم جالبه اونا هم که می نویسن بازم مشکل دارن یعنی طرف می نویسه چیزی رو که خودش اعتقادی به عملش در زندگی نداره. اینجا بود که چالش بعدی من شروع شد. همون خودشناسی دوم اینکه پژمان کیست. آیا پژمان هم بوی کثافت و لجن مرداب زندگیی رو میده که قراره توش بدوه و ناراضی باشه؟ یا اینکه یه تفاوتی وجود داره. جواب این سوال شاید به نوعی همین 2 سال طول کشید با تمام کش و قوساش. حتی سلامتی من هم سرش به خطر افتاد ولی آخرش به جواب رسیدم.

به یمن توانایی هایی که  دارم و همیشه در کمترین زمان به بالاترین موفقیت ها رسیده ام این بار نیز فکر می کنم زودتر به نتیجه رسیده ام. من ترس بسیار زیادی از تنهایی داشتم و ترسهای دیگه ای که در این مدت در همه اش قرار گرفتم و اکنون به این نتیجه با تمام سلولهای بدنم رسیده ام که دیگه ترسی وجود نداره. دیگه دویدنی وجود نخواهد داشت. عقل و احساس من در نهایت خودشون آشکار می شن. هوش و استعداد رو برای به دست آوردن قوت روزمره استفاده می کنم و احساس رو برای تبادل مهربانی و حقیقت عشق با دیگران.

احساس سبکی می کنم. اینجا فایلی دارم به نام "آرزوهای من". وقتی بازشم می کنم می بینم که تا این زمان به همه اش رسیده ام. هنوز راه طولانی در پیشه که باید آرام و با صبر به پیش رفت. چند روز دیگه تولدمه و من هدیه اش رو پیشاپیش از خدایی که برای خود دارم دریافت کرده ام آن هم از طریق پژمانهای درونم. اینکه میگویم پژمانها چون در من روح های بسیاری حلول می کنند. رقصنده، گریان، با اعتماد به نفس و باهوش، خنگ و دست و پا چلفتی، احساستی و حتی قاتل! همه شان را الان می شناسم. من می دانم از زندگی چه می خواهم و آن را در قلب خویش حک کرده ام. امیدوارم روزی که پرواز ابدی می کنم با لبخندی حاکی از رضایت به همراه باشه.

کارهای بزرگی در پیشه و باید انجام بدم چون اگر انجام ندم باز به فلاکت می افتم. آروزهایی که برای دیگران دارم و باید به انجام برسه و به حقیقت بپیونده. بهای گرانی برای دومین جرقه زندگی ام دادم و آن گذر زمان ست اما شاید اگر بخواهم خوش انصاف باشم باید بگویم بهای ناچیزی بود. دوران حرفهای بی خود و چرند و خرده گرفتن از این و آن و زمانه و روزگار تموم شده. برای من، فصل شکوفایی نزدیکه. این هم برای بانوی رویاها، بودن با من و زندگی کردن با من سخت است. اگر تو نیز طاقتش را نداری خود را خلاص کن اما اگر ماندی تمام شوقها نثارت خواهد بود. این مطلب را نوشتم وقتی که بی پول ، تنها، خسته، بیمار و رنجور در کشاکش روزگار به محک گذاشته شده ام. دیگر به حرفهای دیگران فقط گوش می دهم و حرفی نمی زنم. دوران مفعول بودن گذشته است. دوران پشتکار اغاز شده. به امید روزهای پیروزی و سرمستی. برایم دعا کنید با عشق.

April 11, 2004

مقالات من در کاپوچينو

ببینید چه می کنه این پژمان و بر و بچز کاپوچینو توی این مجله وزین! خب همون طور که مدتها پیش هم نوشتم ستون اینترنت کاپوچینو رو من به عهده دارم و امیدوارم که مقالاتش به درد همگان بخوره. این هفته درباره چگونگی خرید یک پخش کنند MP3 نوشتم. بعلاوه اینکه به پیشنهاد خودم که به تصویب سایر دوستان دست اندر کار مجله هم رسید یه بخشی اضافه شده به تک نگاریهای کاپوچینو به نام "زیگزاگ". اتفاقا اسم ستون رو هم خودم انتخاب کردم و کلی هم ذوق می کنم وقتی اسمش رو می گم چون فکر می کنم به محتویات ستون هم می خوره. توی این ستون، هر هفته سایت یا سایتهایی معرفی می شن که دارای خدمات مختلفی برای کاربر می باشند و در زمینه های مختلف و گوناگون هم هست. مثلا این هفته  چند سایت بسیار کارآمد در مورد خطوط هواپیمایی و اطلاعات پرواز رو معرفی کردم. ایده این ستون هم از اینجا به ذهنم رسید که چون من یک وبگرد خوره هستم و همیشه سایتهای بسیار خوبی رو می بینم که به کاربر قابلیت های زیادی رو می دن و اکثرا هم دارای خدمات مجانی هستند تصمیم گرفتم که این سایتها را به دیگران معرفی کنم تا بقیه هم استفاده مناسب رو از سایتهای مربوطه ببرن. لطفا اگر نظری دارید یا سایت خوبی می شناسید و یا دوست دارید در زمینه ای خاص به معرفی سایت بپردازم در همون نظر خواهی کاپوچینو می تونید بنویسید. یادتون باشه که برای هر ستون ساعتها وقت گذاشته میشه تا نوشته و هماهنگ بشه و این فقط شامل من نمیشه. شامل همه دوستانیست که اونجا و در سایر مجلات آنلاین می نویسن.

خب این هفته چند تا ستون کاپوچینو برام جالب بود. یکی مطلب "یک پورن استار در 4 دقیقه" هست که فکر می کنم کمی ذهنتون رو به خودش مشغول کنه و دیگری کاریکاتور این هفته به نام" این هندی های رمانتیک" هست. فقط اینجا بازم میگم آقای کاریکاتوریست قربون اون دست و پندول طلات برم من، آخه چرا زن هندی رو توی روسری و مانتو کشیدی. از دست مجله های ایرانی و صدا سیما کم می کشیم تو هم اتو می زنی رو بقیه؟ مقاله بعدی که به نظرم جالب اومد "لطفا خانومها نخوانند" هست که توصیه می کنم آقایون بخونن و نظر بدن.

امیدوارم که نهایت استفاده رو از این مجله گوگوری ما ببرید و حالا اگه گفتید بهترین ستوناش کدوم ستون ها هستند؟ خب جوابش معلومه دیگه. ستون اینترنت و زیگزاگ که الهی قربونش برم ببین بچه ام چه اسم خوشکلی داره. مثل نویسنده اش می مونه!

April 10, 2004

موضوع انشاء : پدر خود را توصيف کنيد ...

"پدر من بسيار زحمتکش است و از صبح تا شب در حال کشيدن زحمت است ! مادرم هميشه ميگويد پدرت خيلی جاکش است ! من معنی اش را نميدانم ولی فکر ميکنم مادرم هم خيلی قدر پدرم را ميداند ! پدرم خيلی قوی ميباشد يک بار که مادرم به مسافرت رفته بود و خانه ما به شدت مکان بود دختری را که در حال فرار بود دستگير کرد و به خانه آورد و به من گفت که فردا صبح او را تحويل خواهد داد ! پدرم خيلی مهربان است و مرا خيلی کتک ميزند ! يک بار که من با تيغ ريش تراشی پدرم پشم های زير بغلم را زدم پدرم خيلی عصبانی شد و با لقد به صورت من کوبيد ! پدر من بسيار تحصيل کرده ميباشد و تا دوم راهنمايی درس خوانده ميباشد و پدر بزرگم هميشه به من ميگويد در خاندان ترک زاده تبريزی فقط پدر تو موفق شده دبستان را تمام کند ! مادر من هميشه در حال گريه ميباشد ! من فکر ميکنم او از دوری پدرم اينقدر ناراحت است چون پدرم شبها تا ديروقت در کار ميباشد‌ ! پدر من در درسهايم به من خيلی کمک ميکند و به من خيلی ديکته ميگويد و من خيلی خوشحالم که پدرم نميتواند ديکته ای را که خودش گفته صحيح کند ! شغل پدر من آزاد است او صبح ها در باشگاه بيليارد مشغول کردن توپ در سولاخ ميباشد و شب ها با دوستانش در حال الواتی ميباشد ! پدر يک فعال سياسی است و شبها با يکی از دوستانش اعلاميه ميچسبانند البته من هنوز متوجه نشده ام چرا از اين اعلاميه ها روی در هر خانه ده دوازده تا ميچسبانند ! البته تازگی ها پدرم از لای در می اندازد !  من هميشه دوست دارم مثل پدرم شوم و من بسيار پدرم را دوست ميدارم و اين بود انشاء من ..."

برگرفته از وبلاگ زیرشلواری مرحوم. و من الله توفیق.

April 09, 2004

روابط یا ضوابط؟ به تخمم....

من - سلام. آقا قربون دستت این مشکل سایت ما رو درست کن.
اون - حتما رو چشمم. شما امر بفرما.سرم که خلوت شد برات انجام میدم. الان سرمون شلوغه.
من - دستت درد نکنه. هر وقت فرصت شد درست کن

بعد 10 روز:
من - سلام آقا این کار ما درست نشد؟
اون - به جان تو انقدر سرمون شلوغه. اصلا وقت ندارم جان بچه ام. موندیم چه گهی بخوریم با این همه مشتری.
من - چیزه. خب حالا اشکال نداره. من بازم صبر می کنم.

در خلال انتظار برای درست شدن کار ما:
من - چطوری حالت خوبه؟ همه چیز ردیفه؟
اون - آره، جات خالی این هفته همش با بر و بچز بیرون بودیم و همه اش عیاشی کردیم. خیلی حال داده. کلی هم جلسه ملسه رفتیم با آقای مشنگیان درباره روابط دختر و پسر در دنیای وبلاگستان فارسی. قرار شده از مجله آشغالانس هم بیان باهامون مصاحبه.
من - خب همیشه شاد باشی و موفق.

شونصد قرن بعد:
من - آقا این کار ما درست نشد؟ من دیگه حوصله ام سر رفت!
اون - به جون تو، گوسفند دیدی پشکل می ندازه همه جا رو به گه می کشه الان دقیقا وضعیت سر ماست! خیلی شلوغ پلوغه و کار تو هم یه هزار ساعتی طول می کشه اینه که وقت نداریم.
من - چیزه ولی فکر نکنم هزار ساعت باشه ها! یه یک ساعت یا 2 ساعتی ماکزیمم.
اون - آقا من برم که مشتری ها دو پشت واستادن!

اون وقته که بر می گردم ایران و بحث میشه آقا مرده شور این مملکت رو ببرن چرا ال چرا بل و من همین جوری باید سرم رو بخارونم. اون وقته که من از مادرم صفت خل بودن می خورم صرفا به خاطر اینکه برای کاری که مجبور نیستم و هیچ تعهدی ندارم از خواب خودم می زنم که تعهد و عهدی که لااقل با خودم بسته ام زیر سوال نره. اون وقته که تو کتابها می خوانم مشتری مداری از ارکان یک سازمان می باشد. اون وقته که من باید بگم سرم شلوغه. شما هم پشمم. زت زیاد.

April 08, 2004

تقدیم به تویی که برای همیشه مرا با خود به رویا بردی

یادته وقتی حرف می زدیم و من چقدر تقلا می کردم. یادته وقتی عصبانی می شدم و تو در دنیای خودت بودی. چشمهای اشک آلودی که برای بودن با تو تمنا می کرد. دستهایی که هیچ وقت لمس نکردم. یادت می آد وقتی خنده هات رو می دیدم، سرم رو پایین می انداختم. یادته اشکهایی که ریختی و اشکهایی که ریختم. عصر خداحافظی یادته. همون موقع که نگام تا آخرین لحظه ازت روی گردون نبود. همون موقع که بغض امونم نمی داد. حالا دیگه فقط یادشون مونده و حسرتش. دوری مثل زهریست که هر روز جرعه ای ازش رو می نوشم. حالا دیگه من اینجا توی اتاقم تنها غذا می خورم و تو هم تنها. حالا شبها تو تنها رویا می بینی و من نیز. تو تنها قدم می زنی و من هم. وقتی که میشه نور مهتاب رو توی چشمهای تو دید، من در تاریکی مطلق خویش گرفتارم. می ترسم. می ترسم هرچه تلاش می کنم و کمتر نتیجه می گیرم. می ترسم که نرسم. خیلی سخته. حالا دارم می فهمم که خیلی چیزا رو نمیشه گفت. باید تنهایی بارش رو به دوش بکشم. سخته. برای آدمی مثل من خیلی سخته. پی زندگی دویده ام. پر و بالم خستس اما دوست دارم تو پر از شور و اشتیاق باشی برای تازه شنیدن. فقط ای کاش هیچ وقت متهم به آزار تو نباشم. راستی دلم خیلی گرفته. این شعر هم برای تو. همه اش. خط به خط. دوستت دارم برای همیشه.
بی تو تعبیری برای / خواب خیس گریه ها نیس
رد پایی از پرنده / تو هوای باغ ما نیست
با تو از کدوم دریچه / باز می شه سپیده دم چید
برای کدوم کبوتر / می شه مهربونی پاشید

ای برای بی تو بودن / گریه بهترین بهانه
رفتی و گرفته دستم / دامن آه شبانه
رو به غربت غروبه / افق نگام همیشه
شب بارونی چشمات / مونده اینجا پشت شیشه


باش بر آن قله که هستی / تا شکسته ام می بینی
کاش یه شب، تو مثل گریه / توی چشم من، بشینی
بگو از کدوم ستاره / از کدوم خاک و هوایی
بی تو پاییزی و سردم / با کدوم بهار می آیی.

April 06, 2004

از نامه های سهراب سپهری. تهران 14 شهریور 1341

" ... اين‌ روزها كمتر مي‌خوانم‌. با كتاب‌ خواندن‌ چندان‌همراه‌ نيستم‌. هنگامي‌ كتاب‌ مي‌خوانيم‌ كه‌ در حاشيه‌ روح‌ خودمان‌ هستيم‌. برخورد ما با كتاب‌زماني‌ دست‌ مي‌دهد كه‌ شور نگاه‌ كردن‌ را از دست‌ داده‌ايم‌. هرگز در چهرة‌ مردي‌ كه‌ سر دركتاب‌ دارد طراوت‌ نديدم‌. ساخته‌هاي‌ ذوق‌ و انديشه‌ بشر، همه‌ در كرانه زندگي‌ هياهو به‌ راه‌انداخته‌اند، وگرنه‌ ميان‌ جريان‌، ما با جريان‌ يكي‌ شده‌ايم‌ و صدايي‌ نيست‌.
ديري‌ است‌ بيشتر وقت‌ خود را در خانه‌ مي‌گذرانم‌. از برخوردهاي‌ با اين‌ و آن‌ كاسته‌ام‌.اگر ياران‌ مثل‌ درخت‌ بيد خانه‌ ما كم‌ حرف‌ بودند، هر روز به‌ ديدنشان‌ مي‌رفتم‌. گاه‌ يك‌ قطره‌آب‌ كه‌ روي‌ دست‌ ما مي‌افتد از همه‌ ديدارها زنده‌تر است‌. براي‌ طراحي‌ چند روزي‌ را به‌كوهستان‌ خواهم‌ رفت‌. و پس‌ از بازگشت‌، ميان‌ رنگهاي‌ خودم‌ خواهم‌ نشست‌.
... همه‌ چشم‌ براهتان‌ هستيم‌، برگرديد، در غرب‌ خوبي‌ نيست‌."

April 05, 2004

انجمن حمايت از خوانندگان وبلاگ

از اونجا که اخيرا عده اي آستينها رو بالا زدن و زمزمه هاي ايجاد يک انجمن رسمي با حمايت دولتي از وبلاگرها رو در گوش ديگران مي خوندن و خلاصه از اين طريق مي خواستن دکون بازار و دايره دستکي براي خودشون راه بندازن ما هم ديديم حالا که ملت رو جو کرده مگه چيمون از بقيه کمتره که انجمن تاسيس نکنيم؟ لاجرم به اين  نتيجه رسيديم که اقدام به تاسيس انجمن حمايت از خوانندگان وبلاگ ها بکنيم. در ذيل مي تونيد شعار اين انجمن و همچنين مزاياي اعضاي انجمن عضو شده رو مشاهده بفرماييد.


بسمه تعالي
انجمن حمايت از خوانندگان وبلاگ
شعار انجمن: جانم فداي ويزيتور - بيا بپر رو شتر

مزايا و اولويت هاي اعضاي انجمن:
1- بيست درصد تخفيف چشم پزشکي بعلت خواندن بيش از حد وبلاگهاي جفنگ
2- بيمه کمردرد و شق درد(درهنگام خواندن وبلاگهاي اروتيک) فقط براي آقايان
3- بيمه سينه درد و خارش براي دخترهايي که تنشون مي خاره. تضميني صد در صد.
4- پيدا کردن انواع شوهر و زن در بين اعضا. شب زفاف. ما رو هم از دعاي خيرتون بي نصيب نکنيد
5- لينک گرفتن(براي خوانندگاني که تازه وبلاگ زده اند) از وبلاگهاي خاله زنکي که روزي بيش از 100 کامنت دارند
6- گذاشتن قرارهاي وبلاگي گله اي با حضور هرچه بيشتر خالتورها و آخ مامانم ايناي وبلاگستان
7- برگزاري مسابقات برترين بلاگهاي کـــ***س شعر با جوايز نفيس
8- پانزده درصد تخفيف از کله پزي عباس قزميت فقط براي اعضاي ثبت شده اين انجمن
9- تخفيف لباس زير زنانه و مردانه از قبيل شورت و سوتين و بيکيني از پاساژهاي مولوی
10- لوله کشي منازل و تخليه چاه فاضلاب در سريع ترين زمان ممکن.

11- ارائه خدمات مالش و گايش براي اعضاي انجمن به صورت مخفيانه بدون فيلم برداري و يا هوچي گري و رسوا شدن در وبلاگستان پارسي.
12- تاسيس وبلاگ مورد درخواست براي خوانندگان با قيمت بسيار نازل توسط چند سرويس دهنده کلاه بردار وبلاگستان که آتش زده اند به مالشون
13- ارائه بليط کنسرت در جايگاه خاص با حضور خوانندگان فنتول جديد از قبيل کامبير آپاچي و شوپولي قوقولي.
14- تحويل کاندوم و قرص ضد حاملگي در اسرع وقت در محل با پيک موتوري
15- پيدا کردن کارهاي مناسب و در شان اعضا از قبيل وبلاگ خواندن، وبلاگ باز کردن، پنجره وبلاگ بستن، وبلاگ نوشتن، و خلاصه هر آنچه که به نوعي با وبلاگ و مقوله آن در ارتباط است.
16- سرويس ويژه جاسوسکي براي آنکه بدانيد کدام دختر با کدام پسر در وبلاگستان داراي روابطي سکسي، عشقي، دو دره بازي، مخ زني،پسر تور کردن، شوهر جور کردن و خلاصه از اين حرفا... مي باشد
17- ترور حسين درخشان به همراه فحش خار و مادر اضافه که با انجمن مخالفت نکنه
18- هک کردن وبلاگهاي توپ براي مسخره بازي و رو آوردن وبلاگهاي تفيلي در سريع ترين زمان ممکن توسط کارشناسان پسر و دختر الاف ما در پشت صحنه.
19- ديدار با وبلاگرهاي حيوان نما از قبيل گوريل و گوساله و گاو شيرده و گراز دماغ پهن و مورچه خوار کون نشسته و خرمگس بي آزار و خر هفت تير کش
20- برگزاری کلاس های چگونه در روز بیش از شونصد کامنت بگذاریم برای علاقه مندان.

خب دوستان انجمن در حال زور زدن به منظور ارائه خدمات نقدي و غير نقدي، شبانه و نصف شبانه، براي عزيزان خواننده مي باشد. اميد که با اين طرح موافقت کنيد و بدين وسيله مشت محکمي بر دهان شيطان بزرگ و ايادي استکباري جهاني زده باشيم.

April 03, 2004

سیزده به دری که به 14 به در هم تبدیل شد!

حدودای ساعت 4 بعد از ظهر بود که دوستم به من زنگ زد و گفت بریم سیتی سنتر خرید که می خوایم بزنیم به کوه و کمر! بعد از اینکه کل سیتی سنتر رو بار زدیم، با 2 تا ماشین و 5 نفری راهی جایی شدیم که قرار بود بعضی ها  آدرسش رو  بدونن ولی نمی دونستن! همه سیزده به در رو از صبح می رن ما اذان مغرب حرکت کردیم!سر و ته امارات رو اگه بخواید سفر کنید، من فکر می کنم چیزی حدود 4 ساعت طول بکشه و نه بیشتر و ما برای رسیدن به مقصد دقیقا شش ساعت تمام توی راه بودیم.  کون من یکی دیگه زگیل زد و خلاصه کلی خسته شدیم. چندین بار راه رو گم کردیم و مجبور شدیم توی جاده وایسیم و از بقیه بپرسیم. تصور کنید یه جا ایستاده بودیم که سگ هم پارس نمی کرد چه برسه اینکه آدمیزاد بخواد ازش رد بشه ولی از فرصت هم استفاده می کردیم و انواع و اقسام عکسها با شکلکهای مختلف از خودمون وسط خیابون انداختیم. بساطی داشتیم خلاصه واسه پیدا کردن این جای سرسبزی که همه فقط اسمش رو شنیده بودن و کسی آدرسش رو بلد نبود. جالبه توی امارات کوه هم دیدیم! یه جایی از جاده فقط خاک و سنگ بود و 2 طرف کوه! عین این فیلمهای ترسناک و درختهای عجیب و غریب با شاخه های عجیب تر. خیلی راحت می شد تصورشون رو کرد که یه هیولایی هستند که البته باعث کلی مسخره بازی ما هم شد. شانس آوردیم پنجر نکردیم وگرنه احتمالا شوخی شوخی خایه ها همون وسطا پاپیون میشد!

دیگه خسته شده بودیم بس که توی راه این ور و اون ور می رفتیم. از رسیدن به محل مورد نظر هم دیگه پشیمون شدیم گفتیم بسه دیگه الافی کنار ساحل می شینیم و بساطمون رو باز می کنیم. شانس بد ما اون شب طوفانی بود. کنار ساحل ماشینا رو پارک کردیم و همچین که اومدیم بساط رو باز کنیم، شن و ماسه بود که توی گوش و چشم و حلق بینیمون فوران کرد و گفتیم عمرا اینجا نشه یه آتش روشن کرد چه برسه به بساط کباب و خوابیدن. نمی دونم دیدید توی این فیلما که یه عده ای گم شدن و خلاصه هیچ امیدی به رسیدن نیست و وسط جاده های تاریک سردر گم هستن یهو یه جای سر سبز و به قول معروف آبادی دیده میشه دقیقا سناریو ماست. دیگه همه عصبی شده بودیم و کلی حالمون گرفته شده بود. کلی خرید کرده بودیم و کلی گوشت خریده بودیم و اگه نمیشد اون وقت نافرم میشد. به هر حال جاده رو بعد از چند بار برگشت و لول خوردن برای پیدا کردن جا، ادامه دادیم که یهو سرسبزی نمودار شد. هوا خنک تر شد و ما رسیدیم. گل از گل همه شکفت.( بی ادبیش رو بگیم می تونم بگم دقیقا نیشمون تا بیخ کونمون باز شد از خوشحالی). چه جایی و چه اب و هوایی. یه طرف ساحل و دریا. یه طرف تقریبا کوه مانند. بساط باربیکو و کباب هم به راه. چمن و تاب بازی و خلاصه زندگی.

ساعت 12 شب بود و همگی گرسنه؛ سریع وسایل رو خالی کردیم و بساط کباب رو چیدیم و عین یه شیر گرسنه با اشتهای گاوی افتادیم به جون مرغ و گوشت های کباب شده. حالا بخور کی نخور. بعد از روفیدن سطح میز، یکی از دوستان خسته بود و رفت توی ماشین خوابید و یکی دیگه هم که حسابی خورده بود و مست بود اونم خوابید و موندیم ما 3 تا جونور روی یه زیر انداز بدون رو انداز توی اون هوای طوفانی و شب بیداری تا خود صبح. باد به شدت می وزید. خوشبختانه هوا برای من زیاد سرد نبود. ما تا خود صبح چرت و پرت گفتیم و خندیدیم. هرچی که دم دستمون میومد و پایه بودیم بخوریم نصفه شبی می زدیم توی گوشش. من انقدر اون شب خندیدم که دل و روده ام درد گرفت. دم دمای صبح شد. نماز رو که خوندم تازه داشت هوا روشن می شد و فقط خدا می دونه چه صحنه زیبایی بود. خوشبختانه من توی بی خوابی همیشه رکوردارم و باعث تعجب بقیه می شیم برای همین بر خلاف دو دوست دیگرم که بی خوابی اذیتشون کرده بود من اصلا خوابم نمیومد و می توسنتم با تمام حواسم این لحظه رو ثبت کنم. هوا داشت روشن می شد. طوفان فروکش کرده بود و باد ملایمی می اومد. هوا خنک. در قسمت غربی صخره های بلند. رو به رو دریای آبی و کم موج و با صدای آرامش بخشش. من روی تاب نشستم و آروم تاب می خوردم. بوی بهار رو حس کردم. صدای پرنده ها می اومد. آسمون لاجوردی شده بود و اولین اشعه های خورشید رو دیدم. چمن های سبز و خوشکل و درختهای نخل. اصلا نمی دونم چطور میشه برای شما توصیفش کرد. من با تک تک سلولهایم این لحظات رو ثبت کردم. حتی یه دونه ماشین هم از خیابون رد نمیشد و فقط ما اونجا بودیم و یه گروه چند نفری دیگه که چند متر اون طرف تر بودن. انگار که ساحل و دریا و کوه و صخره ها همش مال خودم بود. یه عالمه عکس گرفتم.

در امارات پیدا کردن چنین جایی که مثل بهشته واقعا جای تعجب داره. همه خوابیده بودن و من کمی قدم زدم. از زیر درختا رد می شدم و صدای پرنده ها میومد. امان از دست این کلاغا که می خوان جفت پیدا کنن با قارقارشون مزاحم بقیه میشن! رفتم گیتارم رو آوردم و نشستم روی تخته سنگی رو به دریا و تمرین کردم. انگار که داشتم پرواز می کردم. دریا روبه روی من و صدای تلنگ تلنگ گیتار توی گوشم. اوج اوج بودم. فکر می کردم از اون پرنده ای هم که داره پرواز می کنه بیشتر احساس سبکی می کنم.

بچه ها کم کم بیدار شدن و حالا که همه سر حال بودن و چشمامون وا شده بود، دیدیم واویلا هنوز نصف غذاها مونده. نمی خوام جزئیات خوردنمون رو بگم چون مجالش نیست فقط می تونم بگم که اون روز خرج من ،شد یک پنجم خرج کل غذای من در یک ماه! و انقدر ما به زور کباب و مرغ خوریدم که همه چیز رو دیگه مرغ می بینم! شنیدید که میگن ایرانی ها در خوردن یه چیزین ما این رو به بقیه ثابت کردیم . 4 تا سطل آشغال دورمون تا کله پر آشغال شد و انقدر خوردیم که من احساس گاو در حال چریدن بهم دست داده بود.البته گاو از نوع گوشت خوارش. هاها... سیخ های کباب یه چشم بهم زدن فتیله میشد و میوه و نوشابه و خیارشور و ماست و اصلا افتضاحی بود. خلاصه اینکه اگر کسی از ما فیلمبرداری می کرد می تونست بگه قوم تاتار که می گن بازماندها هاش همین ها هستند.

بچه ها تنی به آب زدن ولی من تا زانو بیشتر توی آب نرفتم. آبش خیلی زلال بود. چقدر تاب بازی و مسخره بازی درآوردیم.تازشم با یه اسب خوشکلم عکس انداختم. اسبه همش چشم تو چشم من می نداخت! خیلی اسب نازی بود. بعد از ظهر بود که دیگه سر ماشینا رو کج کردیم طرف خونه و من حسابی آش و لاش بودم و صدام هم مثل بقیه گرفته بود بس که دود کش کرده بودم. 13 به در به یاد موندنی شد. هرچند به دلیل نبود برنامه ریزی کلی وقتمون تلف شد و کلی غذا هم تلف شد.می دونم یه روزی این عکسها رو می بینم و میگم یادش بخیر عجب سیزده بدر و چهار ده به دری شد سال 1383. بچه ها دست همگیتون درد نکنه. خیلی خوش گذشت. آماده شدم برای بقیه سال.  و دیگه اینکه وقتی مدتی از اتاق دانشجوییم دور میشم دلم حسابی براش تنگ میشه. تک تک رنگدانه های دیوار این اتاق خاطرات من رو از غربت درش ثبت کرده و هیچ جا مثل یه خواب راحت توی خونه خودم آدم نمیشه. اینجا  به نوعی خونه من شده.

April 01, 2004

13 به در و از این حرفا....

امسال عید که من نفهمیدم چی شد. فکر کنم حداکثر مسافتی که حرکت کردم حدفاصل اتاقم تا توالت و حمام بوده و دیگر هیچ. هرچند این هفته برای امتحانات هر روز می رفتم کالج ولی کالج جایی نیست که بخوام دل خوشی ازش داشته باشم! الانم که نصفه شبه و ملت دارن با ناموسشون حال می کنن، کار ما افتاده با بیت و بایت این لپتاپ لکندی. خلاصه 13 به درم احتمالا زندگی به درمون می ماله و تا دسته میره.(شرمده بی ادبی شد). از اونجا که بگم من خیلی وضعم خوبه و اصلا دارم از خوشی هلاک می شم و شماها اصلا غصه نخورید که من حتی رنگ خورشید هم از یادم رفته، چند تا جوک باحال می گذارم بلکه روحتون شاد بشه.

:: به عربه ميگن زن رو تشبيه كن، ميگه: ولك زن مثل باغچه ميمونه... صبح آبش ميدي، ظهر آبش ميدي، شب هم شيلنگ رو ميندازي توش تا صبح آب بخوره!!

:: دوره‌گرده تو يكي از كوچه‌هاي شمرون داد ميزده: دمکنی 500 تومن! دمکنی500 تومن! پيرزنه سرشو از پنجره مياره بيروه، ميگه: ننه، تا ته بکونی چند ميشه؟!!

:: خب اینم یه معما ببینم کی جوابش رو میدونه: اون چیه که وقتی میره تو سفت و صورتیه( سفید و قهوه ای رنگش هم هست ) و وقتی میاد بیرون شل و نرم و خیسه؟