" /> یه وجب خاکِ اینترنت: May 2004 Archives

« April 2004 | Main | June 2004 »

May 31, 2004

در دوبي بايد روحي بزرگ داشت

در دوبی که راه می روی اگر در جیبت پول نباشد و خسته و تنها و درمانده هم باشی آنگاه حتما باید روحی بزرگ داشته باشی تا بتوانی تمامی مشکلات را تحمل کنی. در دوبی می توان از کنار پنجره رستورانهای شیک و شلوغ گذشت و نظاره گر غذاهای لذیذ بود و خود در این ور شیشه در گرما و دوان دوان و شکم گرسنه به دنبال مقصد و نهایت خویش بود. در دوبی می توان نگاه جوانهایی به سن و سال خود را دید که از فرط بی کاری روزها و شبها در خیابانهایش در پشت جدیدترین و گرانترین ماشنیها نشسته اند و تو در آن ور چهار راه در گرمای آفتاب و عرق ریزان منتظر سبز شدن چراغ هستی تا شاید بتوانی از این خیابان شلوغ گذر کنی. آن وقت که راه می روی اگر قدرت فکری هم برایت باقی مانده باشد شاید نگاهی به درون ماشینها بیندازی و نگاه ها را دنبال کنی که چطور به تو نگاه می کنند با آن ظاهر خسته و عرق کرده و عجول. شاید از خود می پرسند این از کدام سیاره آمده است.

در دوبی می توان نگاه های خسته کارگرانی را دید که بر روی سنگ فرش داغ نشسته اند و منتظر اتوبوسهایی هستند که جلوی تمامی پنجره هاشان میله هایی به قطر میله های زندانهاست. انقدر اینان خسته اند که رمقی حتی برای چرخش نگاه خود ندارند و تو درکشان می کنی و میخواهی خود بروی بر روی سنگفرش بشینی و مانند اینها چرت بزنی یا شاید هم مثل آنها به آدمهایی نگاه کنی که با لباس های آنچنانی از جلوی تو رد می شوند و یا تاکسی می گیرند. اما نه آنقدر ذهن و جسمت خسته است که دیگر رمقی نداری. همان بهتر که سر در گریبان داشته باشی و به خواب روی.

در دوبی می توان زوجهای بسیاری را دید که دست در دست هم می روند و از شادی فریاد می زنند و تو می دوی و می دوی. سریع رد می شوی تا مبادا اینان تو را یاد دلت بیندازند. مبادا به خود بیندیشی که تو نیز انسانی با تمام احساسات آنها و شاید به مراتب بیشتر از آنها. فرقش در این است که آنها مثل من و هزاران امثال من چوب دو سر گه نیستند. از نسل سوخته نیستند. اینان عشق را در لبهای خود و در گرمای دست می چویند و من باید عشق را در گوشه اعماق دلم خاک کنم چرا که باید بدوم  و بدوم و بدوم. اگر هم یاد نامه های عاشقانه و چشمان یار و قلقلک های احساسی غروب باشی وجودت پر از بغض می شود و همین جوری که راه می روی از پشت عینک اشک با عرق مخلوط می شود و کسی نمی فهمد چه خبر است و تو بقیه سنگفرشها را از پشت یک صفحه تار دنبال می کنی تا مقصدت.

در دوبی می توان برای فرار از گرمای بیرون و کمی استراحت به یک رستوران زنجیره ای پناه آورد و تو در ته جیبت را نگاه می کنی و می بینی می شود ارزانترین ساندویچ آن را سفارش داد که حتی قیمت آن یک سوم یک همبرگر در ایران هم نیست! می روی و سفارش می دهی و فروشنده سمج آن مدام از تو می خواهد که سالاد فصل جدید را که سه برابر ساندویچ قیمت دارد بخری و یا بستنی بخوری و یا گیر بدهد  که چرا سیب زمینی و نوشابه نمی خواهی و تو فقط با دست حالی کنی که ساندویچم را بده چون من حتی نای حرف ندارم. تا اینجا سرش شلوغ بوده است اما سر را که بلند می کند و خوب دقت می کند می فهمد که تقلای بیهوده کرده است.

در دوبی می توان فروشگاه های سر به فلک کشیده دید و تو اگر وقتی داشته باشی تنها بروی و از پشت شیشه فقط نگاهی بکنی. هم وطن های بسیاری را می بینی که خوشحال و شاد با خانواده یا با دوستان آمده اند و انگار به بهشت دیگر وارد شده اند و تو باز صدای نفست بلند می شود و یادت می افتد که برای خرید مایجتاجی به اینجا آمده ای و باید زود بازگردی. یادت می آید به تمام فیلمهایی که از تلویزیون وطن برای غربت ساخته اند و تو می دانی که چوب دو سر گهی. وطن پایمال است. وطن سرکوب کننده و خشن و بی محتواست. وطن هیچ چیزی را برای تو نخواست و حتی اجازه نداد که بمانی و بسازیش. حال اینجا باید بدوی بلکه بتوانی روی پای خویش بایستی در این مملکت چند ملیتی که همگان در دستگاه برده داریش می دوند و سرزنده از خواب طولانی آخر هفته!

در دوبی باید روح بزرگ داشت. باید خیلی چیزها رو دید و ساکت بود و اصلا فکر نکرد. گاهی با خود فکر می کنم من تنها هستم اما آنهایی که همسری دارند و فرزندی و راهی غربت شده اند، آنها چه می کشند. بی کسی دردی ست که سینه ات را تا اعماقش می سوزاند و تو خود می دانی که چیزی را که سالها در گوشت خوانده اند که بنی آدم اعضای یکدیگرند اینجا مصداق ندارد. اینجا هر کس به دنبال خویش است. کسی معنای مرام و رفاقت نمی داند و این یک اصل است. اینجا  مدام در گوش تو می کنند که خویی درنده داشته باش و به فکر خویش باش. تکه کلام یک چیزست این مشکل توست و تو می بایست خودت حلش بکنی. هرچند مملکت گل و بلبل هم به این سو پیش می رود اما هنوز آدمهای بسیاری را می شناسم که خویی مهربان و جوانمرد دارند و دست روزگاه همه وجود شان را پول و خودگرایی نکرده است. فداکاری و مهربانی، کمک و همیاری را از صمیم قلب انجام می دهند و همیشه پشتیبان هستند بی هیچ چشمداشتی. برای وجود همین هاست که می جنگم و طاقت می آورم.

May 27, 2004

نتایج پایان ترم و حمایت دوستان

دیروز که متوجه شدم نتایج پایان ترم رو می دن، چون وقت نداشتم برم دانشگاه و نتایج رو بگیرم در نتیجه از طریق ایمیل برام نمره ها رو پست کردن. ما هم با سلام و صلوات شروع کردیم به خوندن هر نمره. اولین شوکی که به من وارد شد اینکه "هوش مصنوعی" رو "آ" شده بودم. روزی که امتحان هوش مصنوعی داشتیم یادمه همه به معلمه فحش می دادن چون سوالاش رو خیلی نافرم طرح کرده بود. اما من سعی کردم خودم رو نبازم و تمام معلومات ضعیفی هم که راجع به درسش داشتم به کار انداختم و تتیجه اش این شد. خب خیالم از این که راحت شد بقیه درسام رو نوشتم. مهندسی نرم افزار" آ"، ساختار سخت افزار "آ"، پایگاه داده های پیشرفته "آ" و آخر سر هم درس تفاوت فرهنگها "آ". چون دلهره داشتم فقط نمره ها رو روی کاغذ نوشتم و بعد یه نگاهی کردم دیدم درسته 5 تا درس. ولی چرا توشون نمره "بی" ندارم؟!!! باز یه بار دیگه چک کردم. نخیر برای اولین بار همه درسام رو توی ترم "آ" گرفتم. هــــــــــــــــــــــورا.

یادتونه همون هفته امتحانات نوشتم که امیدوارم معدلم 4.0 از 4.0 بشه خب حالا شد. یعنی شاگرد اول شدم. هر چند که از صبح تا دقیقا 2 ساعت قبل امتحانات بیرون بودم و بعدش هم  یک راست می رفتم سر جلسه و هیچ وقت خوندنی نبود الی هرچی که قبل از هفته امتحانات خونده بودم اما با تمام سختیش با این نتایج خستگی همه اون روزا از تن من در اومد. این رو مدیون دوستان خوبی هستم که همیشه پشتیبان من بودن و بالاخص بعضی که همیشه مراقب من بودن و هستن و به من انرژی و دلداری دادن و جویای حال بودن. این باعث شد که انرژی زیادی بگیرم واسه پله بعدی که الان دارم مراحل مقدماتیش رو می گذرونم.

روزی 12 ساعت بیرونم که 8 ساعتش پشت سر هم کلاسه. بعدش همه خسته و کوفته باید بیام و کارهای شخصیم رو بکنم و بشینم پای کتابهای قطوری که پیش کتابهای درسی کالج، برای خودش غولیه!ناممکن ها همیشه ممکن شده  و در بدترین شرایط از توشون خوب در اومدم. و این یکیش بود. تمام شالوده زندگیم این تابستون و پاییزی هست که به زودی خواهد آمد. امیدوارم بتونم سربلند ازش بیرون بیام. برای خالی نبودن عریضه ببینم کی می تونه این معما رو جواب بده: اون چیه که آقایون در میارن و خانومها می خورن؟....هاها

May 24, 2004

مسجدهای شارژه، سوهان اعصاب!

از اونجا که من از هرچی بدم میاد دقیقا صدبرابر بدترش سرم می آد، این داستان مار از پونه بدش می آد مرتبا توی زندگیم تکرار میشه. ایران که بودم از دست تمام این بامبولک بازی ملت سر قضیه انواع عزاداری ها که طبل و دهل راه می نداختن و نصف شب ملت رو زا به راه می کردن، کلی شاکی بودم. صدای ونگ ونگ نوحه خونه رو می  شد توی تلویزیون خفه کرد و رفت یه کتاب خوند اما صدای بلندگوی مسجد رو چطور؟ خوشبختانه چندباری که توی تهران خونمون جا به جا شد توی محله ارمنی ها بودیم و هستیم و هیچ مسجدی دور و بر نبوده و نیست که بخواد صداش زیاد اذیت کنه.

من از تهران شاکی بودم ولی نمی دونستم اون ور آب یه سرزمینی هست که هر صد قدمش یه مسجد ساختن. شارژه مذهبی ترین و گندترین امارت این مملکته. اینا رو ولشون کنید زارت مسجد می سازن. دریغ از یه کتابخونه. دریغ از کمی امکانات تفریحی. هرچی امکانات تفریحی هم هست محصول استکبار جهانی و ایادی شیطانیشه. عملا مسلمونا اینجا چیزی از خودشون ندارن. روزی 5 بار اذان پخش میشه و 5 بار اقامه. همین 10 بار کافیه که برینه تو اعصابت به صورت سرتاسری!!!

هیچ راه فراری هم نیست. چون هر جا که خونه بگیری مطمئنی تا صدمتریش بالاخره یه مسجدی و چهار دیواری چیزی پیدا میشه که بلندگو داشته باشه و وقت و بی وقت آزارت بده. حالا صد رحمت به ایران که همش 3 بار اذان پخش میشه(خیلی مسجدها هم اذان صبح رو دو در می کنن!) و صدای خوش موذن ایرانی ازش شنیده میشه. اینجا که آخر خندس. هر مسجدی یه موذن داره و اکثرا هم صداشون عین صدای قیریچ قیریچ در روغن نخوردس. آدم از هرچی مسلمونیه بر می گرده!

جایی که من زندگی می کنم چون خیلی شانس دارم(!)، خداوند مرحمت فرموده و یکی از بزرگترین و معروف ترین مسجدهای شارژه رو در اون قرار داده. از ظاهر ساختمانی زیبای مسجد که بگذریم، بقیش برام عذاب آوره. یه موذن داره، صدا لامصب عین خروس نوجوونی که صداش می خواد دورگه بشه! وسط الله و اکبر یه دفعه صداش می گیره. آخه من نمی دونم اینا مگه خدا عقل تو سرشون قرار نداده. آدم ناحسابی وقتی می بینی نفست بالا نمی آد اذان بگی واسه چی می ری رو اعصاب مردم. اون وقت من بدبخت باید روزی 10 بار این صدا رو تحمل کنم.

نگران نباشید. قسمتای جالب ترش مونده. اینجا به نماز جمعه خیلی اهمیت میدن چون اکثرا سنی هستن و سرشون بره، نماز جمعشون فراموش نمیشه(قضیه ناموسیه!)، اینکه دم دمای ظهر می بینی ملت از شلوغی بیرون مسجد هم میشنن. خلاصه اینکه کله ظهر می خوای بخوابی خطبه گوی گرانقدر میاد. شاید براتون جالب باشه که آخوند این مسجده خطبه رو به هر دو زبان انگلیسی و عربی ایراد می فرمایند. به قول دوستی اگر قرار نبود بفهمم که چی میگه این طوری حتما می فهمم :(

یارو شروع می کنه به بلغور کردن و به آمریکا و اسرائیل گیر دادن و هی ولومش بالا پایین میره. دهن من یکی سرویس میشه. منم اوایل عصبی می شدم ولی الان خندم می گیره. جدی جدی طرف خیال می کنه یه کاره ای روی زمین هست. بابا دنیا دست اینا باشه که ملت رو گردن می زنن از بیخ و بن!

خلاصه اینکه این بلای خانمان سوزیست که خودم کردم که لعنت بر خودم باد. کلا کشور مسلمون نشین به درد زندگی نمی خوره آب ما هم با این جماعت توی یه جوب نمی ره. اینم آخرش بگم که هدف این مطلبم مسخره کردن نبود بلکه می خواستم بگم چرا مردم زاری آخه. چرا توی کله اینا عقل نیست که همه چیز رو طوطی وار اجرا می کنن. چرا همش چسبیدن به فرعیات و اصول پایمال میشه. اونایی هم که کامنت می گذارن آقا جان نماز بخون و صلوات بفرست خدمتشون عرض شود که من نمازم هیچ وقت ترک نشده، چیزای دیگه هم که نیاز بدونم و با عقلم سازگاری داشته باشه انجام میدم ولی هیچ علاقه ای به اینکه خودم رو پیرو مسکلی بکنم ندارم. هرکسی دین و مسلکی داره واسه خودش، قرار نیست بیاد زیر گوش همه فریادش بزنه. حالا هرچی می خواد باشه.

May 21, 2004

پشتکار، گامی مهم در موفقیت

بالاخره امتحانات پایان ترم من تموم شد. جدا می تونید تصور کنید که از ساعت 9 صبح تا 5 بعدازظهر یک کله کلاس داشته باشید و تازه بعدش برید سر جلسه امتحان؟ واقعا هفته سختی بود ولی به خیر گذشت. 2 امتحان آخری پوستمون رو کند. هنوز اینجا کار دارم و بنابراین فعلا نمی تونم ایران بیام. من امیدوارم امسال تابستون 10 برابر پارسال برام شادی و نشاط بیاره چون کارهای بزرگی دارم انجام می دم که ثمره اش همگی در تابستون  مشخص خواهد شد. اولینش هم استقلال کامل از خانواده س. فکر می کنم استقلال مالی برای یه جوونی به سن من با هزاران سودای در سر خیلی می تونه پردرد سر باشه ولی باید حتما این اتفاق بیفته. من قبل از اومدن به خارج از کشور کار می کردم و حقوق خوبی هم می گرفتم و تقریبا مستقل بودم اما متاسفانه با خروج از کشور و رویارویی با هزاران مشکلات جدید کمی خودم رو گم کردم و نتیجه اش وابسته شدن بیش از پیش به خانواده شد.

حالا بعد این مدت 2 سال و نیمی که در خارج از کشور زندگی کردم، تجربه زیادی رو اندوخته کرده ام ضمن اینکه تحصیلات عالیه به شدت فکر من و بینش من رو نسبت به مسائل بازرگانی و مدیریتی باز کرده. یواش یواش زمانش داره می رسه که اون پتانسیل درونی رو که مدتها در من، ذره ذره جمع شده رو تخلیه کنم و بندازمش توی کار. پول درآوردن علاوه بر جنبه لذتی که داره جنبه به رخ کشیدن استعداد هم برای یه جوون به ارمغان میاره. اینکه چطوری از تئوری هایی که یاد گرفتی و تجربه های قدیمی استفاده کنی و وارد بازار کاری پر رقابت بشی و سربلند بیرون بیای. مدیریت بحران رو چطور در زندگیت پایه گذاری کنی و بسیاری چیزهای دیگه حاصل و توشه این مدت زندگی در غربته.

من همون قدر که رمانتیک، احساسی و عاشق وار زندگی می کنم به همون قدر هم در زندگیم مصمم، جدی و یه خرکار حسابیم. همیشه هم به دنبال فرصت مناسب می گردم و به محض اینکه فرصت مناسب پیدا شد نون رو می چسبونم به تنور. اکثرا چون صبور نیستن ممکنه تو ذوقم بزنن یا بگن که دارم اشتباه می کنم ولی این رو بارها در زندگیم انجام دادم و تا حد مورد قبولی هم موفق بودم. به هر حال قرار نیست که آدم صد در صد باشه. امیدوارم این یک ماه و اندی که می بایست اینجا یک مبارزه به تمام معنا رو با کتابهای قطور انجام بدم، شکست نخورم و بی برنامگی نباشه و مطابق برنامه برم جلو. گاهی مرز بین موفقیتی بزرگ تا اوضاع اسفناک یک آدم( همون چیزی که میگن زندگی طرف یهو زیر و رو شد) بسیار نازکه. فرصت ها رو باید دید و استعداد رو بالقوه کرد. من دوستانی دارم که هر کدوم در حیطه کاری خودشون دارای حرفی برای گفتن هستند و به راحتی میشه از توانایی هاشون استفاده کرد و چرا که نه.

این مدت رو که دیگه درگیر دانشگاه نیستم به کارهای همیشه پشت گوش افتاده سر و سامونی می دم و بالاخره این آستین پیراهن رو بزنیم بالا دیگه!( حالا اگه پیراهن آستین کوتاه باشه چی؟). دلم لک زده برای کل کل و شوخی و چرت و پرت گفتن با رفقا و مثل یه گورخر وحشی خندیدن. بازم دلم می خواد با بچه ها بریم فرحزاد و انقدر بخندم تا خفه شم. کلی دلم برای رفقام تنگ شده که بگیرم یه ماچ اساسی از همشون بکنم. یه خورده بعضی ها رو اذیت کنیم که کتکی چیزی بعدش نوش جان بشه و خلاصه جوونی کنیم. خیابون گردی های شبانه و با توکل بر خدا کمی هم به این هورمونهای جنسی انباشه شده در خونمون لبیک بگیم! سعی می کنم این مدت هم اگر وقتی بمونه برام دستی به سر و روی این سایت بکشم. یه فوتو بلاگ راه اندازی کنم و آلبوم عکس و بخش مشاوره و یک بخش بیزنس حرفه ای که شامل رزومه کاری و مشخصات حرفه ای من باشه. شماها هم برام دعا کنید.

May 18, 2004

مشکلات زندگي و لذت حل کردن آنها

 یه زمانی بود که سعی می کردم از مشکلات فرار کنم یا اصلا صورت مساله رو پاکش کنم. میشه گفت گاهی بزدل بودم، گاهی بچه بازی در می آوردم و گاهی عقده های درونی می ریخت روی سرم و هزار دلیل دیگه اما به هر حال نتیجه اش یک چیز بود؛ فرار از مشکلات و نپذیرفتن اونها. بعدش یاد گرفتم که مشکلات رو تا حدی بپذیرم ولی در عین حال سعی می کردم اون انرژی منفی که در درونم به خاطر شرایط حاضر ایجاد می شد رو با داد و بیداد و حرف زدن و گاهی ورزش و یا کتاب خوندن  و هر خلاصه چیزی که می تونست اون انرژی منفی لعنتی رو کمش کنه، کاهش بدم. بعدا که اومدم خارج از کشور و به نوعی باید جوابگوی خودم به خودم می بودم و می بایست معنای زندگی مجردی رو درک می کردم تا حدی البته، دیدم نخیر، اون چیزی که من قبلا مشکل می دونستم اصلا پشیزی نبوده و زندگی پر ماجرا تر از این حرفاس.

هرچه آدم بزرگتر میشه و تجربه اش بیشتر می شه متوجه می شه که زندگی بازیهاش داره زیاد تر میشه چون میزان و سطح تفکر و سوادت بالاتر می ره و دیگه اینکه محیط پیرامون، دوستان، آدمایی که می شناسی، محیط کار و غیرو و غیرو هی در حال انبساطه. بنابراین اگر آدمی باشی سکون طلب، و یا مخالف تغییرات ناگهانی گامت رو کم می کنی و 2 حالت پیش میاد. یا از زندگیت لذت می بری یا همیشه توسط دیگران یا خودت سرزنش می شی که چرا ببو بازی در آوردی و به یه زندگی ساده و ساکن( اگر که بخوایم این 2 رو مترادف هم بگیریم که نظر من دقیقا برعکسه) قانع شدی.

اما اگر آدم تغییرات سریع و خفن هستی که 3 حالت داره. یا تا آخر عمرت می دوی و علی رغم اینکه از دیدگاه بقیه به همه چی می رسی اما در دادگاه وجودت همیشه محکومی چون همش به دنبال هدفات بودی و لاغیر. عده ای دیگه وسط راه می برن و یاتاقان می سوزونن که شرح حال این عده هم جای خود داره. اما یه عده معدودی این وسط هستن که هم از هوش و استعدادشون برای گامهای سریع استفاده می کنن و هم از زندگی تمامیت لذت رو می برن. هرچند مبارزه و پشتکار همیشه جز لاینفک زندگی این گروهه.

این همه جون کندم که بگم باید تلاش کرد و گاهی ممکنه به گذشته نگاه کنی و افسوس بخوری که چرا این همه وقت رو تلف کردی اما بعدش باید لبخندی بزنی و بگی که اگر اون گذشته نبود این پشت کار کنونیت رو نداشتی. به مرحله ای رسیدم که نه مثل گذشته بخوام صورت مساله ای رو پاک کنم و یا از مشکلات فرار کنم بلکه تفکر و اندیشه به مشکلات و پیدا کردن راه حل یکی از لذتهای زندگیست. هر چقدر هم مشکل باشه. این هفته، هفته امتحانات منه و من از ساعت 7 صبح می رم بیرون تا 9 شب. یه چیزایی تو مایه های جسدم وقتی بر می گردم خونه. هشت ساعت کلاس فشرده تخصصی کار هر کسی نیست + اینکه عصر هم بری امتحان پایان ترم بدی. امیدوارم بقیه امتحاناتم رو خوب بدم و این ترم نمره هام همش " آ " بشه. اگه هم نشد فدای سرمون! عین شتر هم که خار می جوه من کتاب می جوم برای این دوره های فشرده و فقط امیدوارم وسطش کم نیارم. همیشه همین طور بوده که وقتی باید گامی بزرگ برداشته بشه سخت ترین مشکلات یک مرد هم همراهشه و رو سرش سرازیر میشه.

بی پولی، مشکلات عاطفی و احساسی و خانوادگی، گاهی مریضی، نداشتن تمرکز به خاطر بعضی مسائل پراکنده و خیلی چیزهای دیگه که باعث می شه آدم وسط راه ببره یا دلسرد بشه اما خب فکر می کنم یادگرفتم که بهشون تن بدم و بیفتم وسط گود. اینکه آدم غر نزنه و مشکلات باعث ایجاد انرژی منفی در درونش نشه می تونه آغاز موفقیتهای بسیار بزرگی براش باشه که من هم فکر می کنیم توی این جاده پر دست انداز دارم می دوم. هرچند گاهی نشستن روی یک تخته سنگ هم برای خودش لذتی وافر داره. یادتون می آد که چند ماه پیش چی نوشتم. تا آخر تابستون امسال زندگی دگرگون ست عزیر دل برادر!

May 17, 2004

از دفتر تمرين شاعري

:: من بر آن سنگ قبري گريسته ام
 که تن پوش فرداي من و توست.

:: آرميده ايم به بال نياز خويش
 بي هيچ تو، بي هيچ ما.

:: اين منم، آن فسرده به بالين تنهايي خويش
دانم که ندارم جز ز تو، خاطر پريشاني بيش

:: هر روز بیگانه ز خویشتن شدیم
اسیر نیش و نیشتر شدیم

:: بالین من، ز اشکهایم تر است
نیک می دانم که جای تو
در کنارم هر روز، خالی تر است

:: نگاهی به آسمان دارم
تمنای وجودی از خدای دارم

:: این منم، آن شاعر کهنه خیال
پالیده ز روزهای فرد زوال

May 13, 2004

زنده باد زن کچل...

هی! زن مو زرد همه پولهاتو مي زنه به جيب،
چشماش ممکنه گرم باشه ولی قلبش حتما سرده،
سنش که ميره بالا، وزنش هم ميره بالا،
از زن مو زرد ، خودتو دور نگر دار!

زن مو سياه، از اشتياق مي سوزه،
اما همچين که ازدواج کردين، يهو ازت خسته ميشه،
از زن مو سياه، خودتو دور نگر دار!

اما زن مو سرخ، جيغ مي کشه و
خونه رو مرتب نمي کنه، اتاقا رو جارو نمی کنه و
وقتی که می خوابه،خرخر می کنه،
از زن مو سرخ خودتو دور نگر دار!

اما زن کچل!اون تو رو هميشه دوست داره،
می تونی با خيال راحت بزنيش، ولی اون پيشت می مونه،
چون خودشم خوب ميدونه که هيچکس نمياد بدزددش،
زنده باد زن کچل!

..سيلورستاين..

May 07, 2004

ای بر اون روح پدرت $#%@

فحشهای ایرانی(1) هم برای خودشون عالمی دارن. توی این مطلب فحش های ناموسی که حواله مادر می شه رو می گذارم کنار چون در تمام دنیا بدون استثنا مادر هر فرد بارها مورد فحش و فضیحت قرار می گیره. اما بپردازیم به حدیث خواهر که در همه جا رواج نداره. خواهر هر فرد از جمله هدفهای آشکار یک فرد ایرانی فحش دهنده( چه زن و چه مرد) می باشد. بارها و بارها می شنویم که کـــ***س و کون خواهر گرامی که با تلفظ غلیط "خاااااااااااااار" باید خونده بشه ، در میون طرفین دعوا معامله می شه و من جدا نمی دونم اگر 2 نفر دعوا می کنن چه کار به خواهر همدیگه دارن؟

هویت بعدی که جذابیت کمتری نسبت خواهر گرام داره، همانا عمه جانه. به شخصه حتی در فرهنگ عربها هم ندیدم که به عمه گیر بدهند! نمی دونم ما ایرانی ها چه علاقه ای به عمه مبارک داریم. البته نحوه شخصیت عمه اصولا به عنوان جوک انتخاب می شه تا زمان عصبانیت که یهو بشنوید " کـــ***س عمت!". بنابراین اصولا در عمه جان در بین شوخی های متداول جوانان شب و روز رد و بدل می شه. حالا شوهر عمه این وسط چه غلطی می کنه اون رو دیگه خدا داند و بس. مهم تر اینکه نمی دونم چرا خاله ها از فحش در امان موندن!

حال اگر تصور کنیم که شخص فحش خورنده متاهل هم باشه دیگه واویلا. همسر گرام راه به راه به در و دیوار پاس میشه. به چند نمونه توجه کنید:
1- تا دسته تو %$# زنت: حالا اینجا می بینید که زن گرام به راحتی مورد تجاوز قرار می گیره و از نوع فحش معلومه که تجاوز به شدت بوده!
2- زن قحبه: توی این فحش هم، خانوم گرام با تنها چرخش یک زبان انگ فاحشه بودن بهش می خوره
3- زن پتی: این هم از اون فحشایی هست که در هنگام دعوا بین خود زنها هم رد و بدل می شه. جالبیش اینه که این ها رو از دهان دخترهای نسل جدید هم میشه شنید!

از جنس مونث که بگذریم می رسیم به یک هدف بسیار متعالی از فحش دادن شخص مقابل که همانا پدر گرام می باشد. فحشهایی که حواله پدر ممکنه بشن، جالب و گاهی خنده داره مثلا به چند تاش توجه کنید:

1- ای بر اون روح پدرت شاشیدم!
2- گه به قبر پدرت بباره که توی نخاله رو پس انداخت!(پس مادر چه کرد این وسط؟)
3- ریدم تو دهن بابات که یه انی مثل تو رو تحویل جامعه داد.
4- تو روح اون پدر دیوثت سگ شاشید!

5- پدرسگ ولدزنا. اینجا می بینیم که هم پدر سگ شد و هم مادر فاحشه و هم شما حروم زاده. به این میگن آخر مینی مالیستی!!!
6- آهای گوساله. این هم از صنعت ادبی صغیر به کبیر بهره برده چون هم شما رو گوساله می کنه هم پدر گرام رو گاو!

هدفم از این نوشته این نیست که بخوام آموزش فحش و ناسزا بگم. بلکه اولش خواستم تا کراهت کارمون رو متوجه بشیم تا بعد به ریشه اش بپردازم. سوال اینجاست که اگر ما در فرهنگ ایرانی مان، با کسی دعوا می کنیم سریع سر  آماج حملات رو به نزدیکان شخص کج می کنیم. اولین جوابش این می تونه باشه که ایرانی ها نسبت به جنس مونث بسیار حساسند. یعنی اون چیزی که به عنوان ناموس ازش صحبت می شه و این حساسیت به مرز جنون تعصب هم کشیده شده. در اینکه یه شخص به هیچ وجه حق نداره با ناسزا همسر کسی رو فاحشه بخونه شکی نیست اما واقعا با گفتن اون شخص همسر ما فاحشه می شه؟

مورد دوم فحشهایی که حواله پدر می شن به خاطر جایگاهی هست که پدر در خانواده ایرانی داره. پدر دارای قدرت و احترام هست و اگر کسی پدر رو زیر سوال ببره ما هم به خودی خود زیر سوال می رویم. شاید به همین دلیل باشه که باز پدرهامون ممکنه وارد بازی احمقانه فحش و فحش کاری 2 نفر بشن.

پیام من اینه که 2 انسان هیچ وقت با الفاظ نادرست همدیگه رو مورد خطاب قرار نمی دن، و بدتر اینکه پای اطرافیان بی گناه رو به این بساط کریه و پلشت راه نمی دن. با این حال اگر روزی با کسی مشاجره داشتید و اون فحشی روانه اطرافیانتون کرد بهش بگید فلانی هدف تو منم نه کنیه و خانواده ام. هر چی فحش داری به خود من بده نه به خانواده ام. تنها بزدل ها اون کار رو می کنن.

تجربه شخصی میگه اگه طرف خیلی هار و وحشی بود و هی داشت فحش می داد یه فحش ننه می گذاری وسط که دیگه بهت فحش اون طوری نده اگه بازم ادامه داد یه مشت آنچنان می زنی توی صورتش که تمام دندوناش بریزه پایین. دفعه بعدی یاد می گیره فحش به خانواده نده. خیلی این حرکتمون زشته. آخه چرا واقعا. ناراحتی به خود آدم فحش بده چرا به بقیه. آخه خودش رو با من چی کار داری سگ توله؟!!!!!!

1- فرهنگ عربها مادر و خواهر رو مورد حمله قرار می دن ولی فحش به عمه و یا پدر ندیدم. ممکنه کشورهای دیگه هم فرهنگی شبیه ایران داشته باشن توی این زمینه ولی من هنوز تجربه نکردم. بنابراین به فرهنگ ایرانی مون گیر می دم که هم پیشینه خودمه و هم برام ارزش داره و دوست دارم بشه بهترین فرهنگ دنیا. البته نه این طوری بلکه کلی تغییرات بشه توش. تکبیر.

May 05, 2004

دنيايي که مي گذرد

وقتی کودک و نوجوان بودم، فریادهام رو در گلو خفه می کردم چون نه کسی گوش می داد و نه فازش به دوره سنی من می خورد و یا اگر کسانی دیگری هم بودن که مثل من فریاد می زدن، یا من انقدر در افکار غوطه ور بودم که نمی شنیدم و یا اینکه انقدر از هم دور بودیم که همیدگر رو پیدا نمی کردیم. این دست و پای ممتد ادامه پیدا می کنه تا بعد از خدمت سربازی. هر دوره یه تلاطم برای خودش داره و در هر دوره دست و پا زدم اما اکثرا شکست خوردم! با اومدن به خارج از کشور و تجربه چیزهای جدید و شاید کمی بلوغ فکری(!)، اهمیتی به این فریادها ندادم تا اینکه دریچه ای برای اشتراک عقایدم با دنیای بیرون باز شد و اون چیزی نبود جز وبلاگ.

بارها و بارها به مطالبی اشاره کردم که فرهنگ، تعلیم و تربیت، مذهب و هر ترتیب خارج از کنترلی که به مانند یک بت برای من تراشیده بودن رو به نقد کشیدم و یا حتی نفیش کردم. بت ها رو شکستم، تابوها رو نوشتم و چیزهایی که در درونم بود، با جرقه وبلاگ مثل یک انبار باروت منفجر کردم. از عقاید دیگران آگاه شدم. رشد کردم. نظراتم با نظر دیگران مجموع شد و یا حتی در تضاد در اومد و گذشت و گذشت. حالا وقتی به قبل نگاه می کنم می بینم که دورانش داره یواش یواش می گذره. نه به خاطر اینکه انرژی برام نمونده، بلکه فکر می کنم هستند وبلاگرهایی با وقت به مراتب آزادتر از من که بتونن همین حرفها رو بزنن و بنویسن و بقیه هم بخونن و نظر بدن.

برای من دیگه ته مونده ای از اون فریادها مونده یا اگر چیزی هم باقیست علاقه ای به فریادش ندارم و ترجیح می دم در حریم دل باقی بمونه. وقتی عقده ها و فریادها بیرون ریخته بشه اون وقت تازه می تونی فکر کنی. تازه می تونی به موفقیت فکر کنی. می تونی به پشتکار و شکستهایی که خوردی فکر کنی و ازشون درس بگیری و نقاط مثبتت رو هم از سر بگیری. مهم نیست چند بار قبلا به خودت قول دادی و عمل نکردی. مهم نیست بارها و بارها وقت کشی کردی. چون زندگی همینه. زندگی همه اش موفقیت و اتمام به خوشی نیست که بگیم چون نتونستم پس شکست خوردم. مهم نیست که چند بار دیگران بهت دلداری دادن و تو بازم خوردی زمین یا بقیه رو مایوس کردی. مهم اینه که باز بلند شی و تلاش کنی ولو اینکه تا آخر عمرت باشه این تلاش. خستگی داره اما یه جا نشستن نه.

فکر می کنم اون شمارش معکوسی که باید شروع بشه قراره اتفاق بیفته. کمی تامل در سبک نگارش وبلاگ، عوض کردن موضوعات و یا حتی گزینش کردن احساسات برای نوشتن در وبلاگ( این همون جاییه که من علاقه دارم دفترچه خاطرات داشته بشم به جای وبلاگ چون میشه خیلی چیزها رو نوشت بدون اینکه کسی قضاوتی بکنه) و کلی کار دیگه. غرض از این نوشته این بود که باز برای خودم درج کنم که یادم نره.

اکلام آخر اینکه وقتی کسی رو دوست داری، وقتی عاشق می شی. وقتی از فرط علاقه و عشق به یه نفر حتی نتونی لغت "عشق" رو براش استفاده کنی چون فکر می کنی انقدر این لغت بار معنایی نداره که بخواد احساس تو رو بگه، دوری سخت میشه و سخت تر از اون لجظه دیدار بعد از مدتها دوریه. بازم از این سخت تر اینه که ندونی توی قلبش چه انتظاری ازت داره. ندونی آیا تو اون مرد سوار بر اسب سفیدی هستی که همیشه تصور می کرده( منظورم همون مرد آرزوهاشه) یا اینکه فرسنگها فاصله داری. نمی دونی اصلا عمق این عشقی که میگه کجاست و هزاران حس مردونیه ای دیگر که داخل قلبت نگه داشتی و هیچی راجع بهش نمی گی. حتی نمی دونی برای چی تو رو می خواد چون همیشه حرفاش نصفه مونده و تو همچنان می ترسی که از دستش بدی و این جمله مثل پتک توی کله ات می خوره که" در زندگی هرگاه از چیزی ترسیدی، همون بر سرت میاد". نمی دونم چی میشه گفت. واقعا نمی دونم راجع به خیلی چیزا چه نظری میشه داد. شاید سکوت بهترین چیز باشه. شاید فرار از ندای دل. شاید گریز از عشق و یا بی نام و نشان رفتن به جایی که هیچ کس تو را نشناسد و هر شب مهتابی را با ستارگان تنهاییت جرعه ای بنوشی و اشکی بریزی و بگویی که پروانه در آتش شد....

May 03, 2004

انسانها، افکار و احساسات

در طول زندگی یه انسان، از کودکی تا زمان مرگش که فرض می کنیم تا پیری وی طول بکشه، حوادث زیادی رخ می ده و به گنجینه تجربیاتش اضافه میشه. خیلی ها این تجربه را برای آزار بیشتر دیگران و یا خودخواهی های خودشون یاد میگیرن و بعضی هم راه و رسم محبت و فداکاری و ایمان داشتن به عشق رو یاد می گیرن. اما هرچه که باشه، جهت خوب و بد، سپید و سیاه، یه چیزی مسلمه؛ اینکه بسیاری از این احساسات و عواطف و افکار بین همه مشترکه.ممکن بود زمانی فکر کنم که حدیث زندگانی که برای دیگران تعریف می کنم و یا داستانی را که برای دیگران بازگو می کنم،حتی در اصل موضوع  هم هضم نمی کنن چه برسد به هدف داستان و چیزی که در عمقش نهفته است. اما بعد از گذشت 3 سال و غوطه ور شدن در نوشته های شبانه جمعی از هم سن و سالهای خودم، به این نتیجه می رسم که آن جمله غلط است.

همه ما عاشقم می شویم. دلهامان شکسته می شود. دروغ می شنویم. بی زار می شویم. سر درگم می شویم. مشغول زندگی می شویم. دائم الخمر می شویم. معتاد می شویم. بارها و بارها نامردی می کنیم. خوبی می کنیم. گلایه می کنیم. می بخشیم. مهربانی می کنیم و غیرو و غیرو اما آیا جنس و عمق اینها در هر کسی یکیست؟ این سوال کلیدیست. بر طبق این سوال نمی شود به کسی گفت تو معنای عشق را نمی فهمی یا از زندگی هیچ نمی دانی. بر طبق این جمله می شود گفت که ماهیت عشق من و عمق عشق من با تو فرق دارد. ماهیت کینه من و عمقش با تو فرق  می کند.

برای من یکی از سنگین ترین لحظات این است که ببینم حقی پایمال می شود و این نابه حقی تمام شالوده من را زیر سوال می برد؛ چه آن حق پایمال کننده، خودم باشم چه دیگری چرا که در یک ارتباط 2 طرفه یا چند جانبه با دوستان، اصل دوستی و احساست هست که مهم است  نه پوچی هایی که اکثرا بدان پرداخته می شود. خاصیت انسان این است که به پرورش امیال غیر انسانیش بپردازد و این را من، تنها نمی گویم. روزانه هزاران بار دیده می شود و هم اینکه بارها و بارها در کتابها می شود خواند که کمتر و اندک انسانهایی هستند که سعی در کنترل این خویهای اهریمنی و ناپاک داشته باشند چرا که دست و پنجه نرم کردن با این امیال اراده پولادین می خواد و اکثریت به دلیل گم شدن در دنیای کار و اطراف و آرزوهای بزرگشان حتی به کوچک ترین ندای درونی هم گوش نمی دهند چه برسد به فکر و سودای کارزار با این امیال بودن.

حس اینکه در یک دوستی مفید نباشی و یا تحمیل شده باشی. حس اینکه باعث ناراحتی دوستی شوی حتی بدون اینکه مقصر باشی چرا که بر معیار ناسنجیده و نادرست و نا به حق وی سنجیده شده ای و تو نیز می بایست رنگ دیگران می گرفته ای تا دوستی خوشنود باشد، همه اینها باعث سر افکندگی و نا امیدی می شود. انگار که مدتها زمینی را برای ساختن یک ارزش و دوستی بکنی. در گرما و سرما تک و تنها بدون پشتوانه تلاش کنی و بعد که به نیمه های سازه برسی، صاحب خانه خسته بشود و به تو بگوید چه کار بیهوده ای کردی و تو رو با سازه ای نیمه کاره که حاصل تلاش ماه های توست، با کلی خاطره و امید تنها می گذارد و یا اگر هم بماند دیگر جزیی از امید و تلاش تو نیست.

دیگران می آیند و می روند و تو دیگر حتی در شبهای مهتابی هم فریاد نمی زنی چرا که گوش شنوایی نیست. آدمیان به حدی رسیده اند که اگر بگویی حال دلت چطور است با چشمان گشاد به تو می نگرند انگار که موجودی دیوانه و از سیاره دیگر دیده اند! جالب است در میان همین قلت فریاد زننده هم ناخالصی وجود دارد انگار که اینان فقط برای اسطوره سازی ساخته شده اند! باری به هر جهت، اینست قصه کهن و دراز و چقدر بد می شود که در اقلیت باشی. دلم برای حرف زدن تنگ شده است. باز هم حرفهای مردانه که بشود گفت و شنید. برای مدتی از این دنیای دیوانه و کثافت و تکاپویش به دور بود. بازهم دلم تنگ شده است برای نوشیدن فنجانی قهوه با یک دوست و این که به او بگویم سالهاست که یک مدل بوده ام پر از تلاش و حرکت و رسیدن به قله های  پوچ موفقیت. بار دیگر خود را چونان موشی با چشمان بسته در طبلکی می بینم که در دایره زندگی، مرا می چرخانند. گاهی آرام و گاهی با شتاب و من می دوم و می دوم و فکر می کنم انتهایی وجود دارد. گاهی با من، مهربانی هم می کنند و من فکر می کنم چه دوست خوبی دارم که چنین مرا به حرکت وا می دارد. اما بعد از سالها دویدن و خستگی مفرط چشم بند می افتد و می بینم سالها در دایره ای کوچک دویده ام. پیر شده ام. سرم را که بالا می گیرم دیگر از هیچ گرداننده ای خبری نیست و من همانجا می لرزم. انقدر به دیوار طبلک می زنم تا بشکند اما هرگز این اتفاق نمی افتد. این منم در پشت میله ها و فریاد می زنم آیا کسی هست که مرا یاری کند؟

May 01, 2004

چرا که من مردی عاشق پیشه ام

می پرسه چرا عاشقی زود از سر آدما می پره. بهش میگم چون اون عشق نیست بلکه هوس. هوس وقتی ارضا بشه، دیگه دنبالش نمی ری و بالاخره کهنه می شه. می پرسه همیشه عاشقم می مونی. همیشه باهام مهربونی می کنی. میگم من همیشه عاشقم. بدون محبت و صفا و عشق نمی تونم زندگی کنم. زجر می کشم. می پرسه اگه پیشم باشی ماچم می کنی. می گم تو رو باید از سر تا پا غرق بوسه کرد.

می پرسه ناز من رو می خری. میگم تمنای زن در ارضای عشوه زنانه اش نهفته است و وای بر مردی که بلد نباشه چطوری این حس رو ارضا کنه. می پرسه من رو دوست داری. من میگم با لغت بازی نکنیم. تو بانوی رویاهای منی. می پرسه چقدر دوسش دارم. من میگم تو جزیی از وجود منی. انگار که نیمه گمشده ام را پیدا کرده ام. تو رو دوست دارم به اندازه گنج وجودت. می پرسه از قلبش مراقبت می کنم. میگم بگذار این قلب پاره پاره من، سپری باشه برای نیزه های روزمره زندگی. تا تو همیشه با طراوت بمونی.

می پرسه چرا دوسش دارم. میگم چون قلبت پاک و مجبت در رگهاش جاریه. می پرسه چرا با بداخلاقیاش تا می کنم. می گم چون باید گاهی هم سنگ زیرین آسیاب بود. باید صبوری کرد. می پرسه چرا نیستم تا زیر نور مهتاب عشق بازی کنیم. من میگم چون توی زندگی هر چیزی رو به سختی به دست آوردم. برای رسیدن به تو هم  باید از سدهای گریه گذشت. می پرسه چی شد که خدا تو رو به من داد. من میگم یادم ننداز دلم می لرزه.

می پرسه عاشقمی؟ میگم عاشقتم. دیوونتم. اون وقت می خنده و میگه تو آخرش من رو عاشق خودت کردی. میگم پس تو هم افتادی توی تور عشق؟ بازم با شیطونی می خنده میگه نه هنوز دستام بالاس. اون وقت دلم می گیره. چون هیچ کی دوس نداره توی این تور کوچولوی من بیاد. سالهاست که منتظرم. اما بعدش میگه ای مرد عاشق، تو خودتم نمی دونی که من چقدر دوستت دارم. تو جون منی. غلط کرده هرکی گفته عاشقت نیستم!اون وقت من چشام پر از اشک میشه.

وقتی از خواب پا میشم دستم رو به دورش حلقه می کنم اما چه زود می فهمم که بانوی رویاهای من در کنارم نیست. همه اش رویا بوده و من تلخی حقیقت را هر روز صبح به دور از او و به دور از لبهای سرخش، می چشم و باید روز دیگری را آغاز کنم. لعنت به روزی که با نگاهی از چشمان معشوق شروع نشده باشد چرا که من مردی همیشه عاشقم.