" /> یه وجب خاکِ اینترنت: June 2004 Archives

« May 2004 | Main | July 2004 »

June 29, 2004

در سرخود زنی ذاتی ایرانیان

در اینکه فرهنگ ما، پاره های بسیار بد و گزنده ای داره شکی نیست. در اینکه فرهنگ ایرانی از دیرباز دارای مشکلات فراوانی بوده و بدبختی ها و مصیبت های بسیاری رو برای همه بوجود آورده شکی نیست اما اینکه چرا خود ما ایرانی ها توی سر خودمون می زنیم سالهاست که با عقل من جور در نمی آد و هیچ پاسخی براش ندارم. وبلاگ نویسی که راه افتاد موجی از انتقاد هم به دنبالش داشت. اولین دوره انتقاد مربوط به نسل قدیمی بود که نمی تونست درک کنه یه جوون مثل من بیاد با اسم و رسم که در ایران به مانند یک کد خداوندیست، مسائلی مانند سکس و حرفهای "نگو وگرنه سوکس می شی" و هزاران تابوی دیگه رو بنویسه. این موج شروع شد و درگیری های بسیاری رو به دنبالش داشت و بازم مثل هر پدیده دیگری در تاریخ ما محکوم به سرکوبی بود اما این بار تاریخ تکرار نشد چرا که اینترنت نامحدوده و حد و مرزی نداره و نمی توان جلوی اون رو گرفت.

یادم میاد وبلاگ نویسی که راه افتاد دعواها و فحش و فحش کاری های متعددی از جانب کسانی که خودشون رو مدعی دموکراسی و انسان گرایی می دونستن به همدیگه حواله می شد و من و امثال من هم فقط نظاره می کردیم چون حداقل می دونستیم این چیزا برای ما معنایی نداره. بارها و بارها بحث شد و هنوز هم بسیارند عده ای که فکر می کنند نویسنده یک وبلاگ اروتیک و یا یک وبلاگ جوک رو باید با دستاشون خفه کنن. اینان فکر می کنن که وبلاگ چیزیست قابل تعریف که صد البته از دید ایشان هم درست است و نه بقیه. متاسفانه حتی نزدیک ترین دوستانم هم به چنین حرفهایی اعتقاد دارن و این خیلی آزاردهندس. اگر بخوام به عنوان بحث داغی که الان توی دهن اکثر وبلاگ نویسها می چرخه و بعضا به دیده شوخی بهش نگاه می کنن بپردازم باید بگم بارها این جمله شنیده میشه که بیایید یک سایت پورنو بزنیم و میزان بازدید کننده خودمون رو بسیار زیاد کنیم و در کنارش لینکهای سایتها و وبلاگهای خودمون رو بگذاریم. این عزیزان هیچ گونه اعتقادی به این کار ندارند و به دیده مزاح و شوخی می نگرند و فقط می خواهند استفاده ابزاری از اون بکنند برای همینه که همیشه به دارندگان چنین سایتی به دیده یک آدم مزلف نگاه می کنند!

بعد از اینکه دعواهای وبلاگی تا حدی خاموش شد با ورود سیستمهای کنترل محتوا و انتشار وبلاگ مانند ام تی بلای خانمان سوز دیگه ای به نام کامنت برای نسل اینرنت باز ما فراهم شد و به دلیل کنترل محدود دارنده سایت یا وبلاگ، سیل عظیم فحاشی و استفاده نابه جا از اون شروع شد. اما باز چیزی که بار دیگر همگان به بوته نقد کشیدن و فکر کردن دیگه آخر حق به جانبن این بود که افرادی رو که کامنتهای بیهوده می گذاشتن و یا فحاشی می کردن و یا حتی کامنت معروف" سایت خیلی خوبی دارید. به ما هم سر بزن. خیلی خوشحال می شم" رو به عقده ای بودن و بی شعور بودن و نفهم بودن و لیاقت نداشتن متهم کردن اما دریغ از اینکه باز از گذشته درس بگیریم و یا کمی تامل کنیم.

آخرین دست آوردی که بر و بچز اینترنت باز رو درگیرش کرده "اورکات" هست. اورکات با یک سری اهداف خاص بوجود اومده و حالا به یمن وجود ایرانیان بسیار زیاد که  تا این زمان در رتبه سوم از نظر عضو شدن در زنجیره ارکات هستند، حرفها و حدیث های بسیاری رو در پی داشته. یکی از مسائلی که به شدت به اون گیر داده میشه در ارکات اینه که باز ایرانی ها اونجا رو به گند کشیدن. دقیقا تمام پاراگرافهای بالا رو نوشتم که مقدمه ای باشه برای حرفم این پایین.

حرف من اینه که به دلیل آموزش نادرست یا اصلا نبود آموزش مناسب برای نوجوانان و جوانان این مملکت، به دلیل کمبودهای بسیاز زیاد فرهنگی و آموزشی، نمیشه انتظار داشت که همه هرکاری رو اون طور که قراره باشه انجام بدن. چرا ما خودمون، خودمون رو بی ارزش می کنیم. چرا تا فرصتی پیش میاد به جای نقد درست و معمول دست به گریبان مسائل بیهوده می شیم و هدفمون به لجن کشیدن شخصیت دیگرانه؟ چرا هیچ کس رو آدم حساب نمی کنیم. درسته که ما مشکل داریم اما آیا باید خودمون مدام توی سر خودمون بزنیم و به همدیگه بی احترامی کنیم یا اینکه با کمک همدیگه مشکلات رو حل کنیم. حداقل بر روی جایی مثل اینترنت که میشه به سادگی گسترش پیدا کرد و محدودیتی برای اطلاع رسانی وجود نداره.

طرف آمده یک مقاله 2 صفحه ای نوشته درباره ارکات و بقیه دوستان رو در حد اسکیزو فرنی و حمال و بی شعور فرض کرده و گفته ما اونجا رو به گند کشیدیم و بقیه نمی دونن چطوری ازش استفاده کنن. انگار که این آقا رو باید بگذارن دم در ارکات هرکی اومد تثبیتش کنه که اون تو چه بکنه چه نکنه. پس مگر تنظیمات رو برای چی گذاشتن. عزیز جان اگر دوست ندارید از "دوست دوستتان" در ارکات پیغام دریافت کنید کافیه توی setting این قضیه رو تعیین کنید. این طوری فقط اگر پیغامی از دوست اضافه شده خودتون داشته باشید براتون می آد دیگه چه دلیلی داره تو سر بقیه می زنید.

ما مشکل داریم و همه هم می دونیم اما آیا راهش اینه که فقط غر بزنیم؟ جالبه که فکر می کنیم جماعت اینترنت باز و وبلاگ خون و مقاله خون آنلاین قاعدتا می بایست فکر بازتری داشته باشند نسبت به کسانی که از این حجم اطلاعاتی برخوردار نیستند اما متاسفانه نظریه جالبی نیست چون داره خلافش ثابت میشه. همچنان اینجا غر می زنیم و همچنان مشکلات رو می گیم اما کو راه حل؟ آیا تلاشی کرده ایم؟ حال باز با کمی اغماض مشکلات رو بازگو کنیم و راه حلی ندیم مشکلی نیست اما چرا آخه توی سر هم می زنیم؟انگار که به خودمون ثابت شده که ما آدم نیسیتم!!!

برادر من، خواهر من، 3 ساله توی این بلاگ، من دارم گلوم رو پاره می کنم که بگم همیشه این دوگوله رو کار بندازید. بیایید به همدیگه احترام بگذاریم و کسی رو بی ارزش نکنیم و اگر فکر می کنیم کار کسی اشتباهه یا خودمون دست به کار بشیم و یا علی بگیم و برای ریشه کن کردنش کاری انجام بدیم و یا اینکه حداقلش اینه که تو سر خودمون نزنیم. این فرهنگ توی سر خود زنی ایرانی ها خیلی بده. اجازه بدید کمی به خودمون زمان بدیم و مایی که تحت هیچ گونه آموزش نبودیم به مفاهیم جدید آشنا بشیم. انقدر از خودمون انتظار نداشته باشیم اگر جوون اروپایی استفاده بهینه می کنه از اینترنت به هزاران دلیل غیر یک شبه س. ما میخوایم که آداب اینترنت و فرهنگ وب رو که چیز جدیدیست حتی در محافل خارجی، یک شبه به جوانان خود تزریق که کنیم هیچ،  انتظار داریم که همگی هم یکسان شوند. مگر نه اینکه وقتی در خیابون راه می رویم کسی رو خواهیم دید که بسیار مودب است. جوونی رو خواهیم دید که کتاب به دست است. اون یکی زنجیر می چرخونه و یکی فحاشی می کنه! اینترنت هم آدمهایی رو دور هم جمع کرده که از هر ژانری هستند. پس انقدر خودمون رو بی ارزش نکنیم. انقدر توی سر جوونهای این مملکت نزنیم و به همدیگه کمک کنیم تا لذت موفقیت رو در کنار هم بچشیم. پس زنده باد جوانان ایران که هیچ وقت هیچی نداشته اند ولی همچنان استقامت می کنند و سعی در اصلاح خویش دارند. زنده باد هممون.

June 27, 2004

پياده روي توچال به سبک بعضي ها!

تصورش رو بکن یه جمع چهار نفره که هر کدوم یه جای این کره خاکی زندگی می کنن. یکی هلند کشور گلها و زیر سطح دریا، یکی هند قاطی باقالیا و درختا، یکی قاطی عربها و شتر و این حرفا و یکی هم در مملکت گل و بلبل لنگر انداخته هی بهش میگیم بیا از این روتین دربیا، برو پی کارت به خرجش نمی ره که نمی ره. بعدش تصور کن بعد یه سال باز بری توچالی که یه عالمه توش خاطره داری. بری بالا و با یه دوستی که مدتهاست وبلاگش رو می خونی ولی هیچ وقت ندیده بودیش و حالا انگار واست پرده برداری شده همش از این در و اون در بگی و اصلا به زمان بگی برو گمشو که اینجا زمانی نیست. فضای کوه و گپ میون راه و توچال. آدم رو جدا خل می کنه.

بعد همچنان بساط قلیون تو وسط کوه به راه. یه ماالشعیر خنک و باز حرف زدن از تموم دنیا. غذا خوردن با این جمع کاری می کنه که تا مدتها انرژیش توی بدنت وول بزنه و من همیشه پیش خودم فکر می کنم کجای دنیا میشه این چیزا رو پیدا کرد. اینجا شهریه که همیشه بهش فحش دادیم و بد و بیراه بهش گفتیم و از همه چیش نالیدیم اما وقتی خسته از تکاپوی روزانه با کسایی باشی که هر لحظه از بودنش داری لذت می بری به قول خودمونی داری حالزشو می بری، داری می ترکی از خوشحالی، اون وقت می فهمی که چرا هر بار می ری اون ور آب باز دلت واسه این خراب شده تنگ میشه. فقط اینکه یاد تمام دوستایی که الان دیگه توی ایران نیستند رو همیشه سبز نگه می داریم و امیدوارم روزی بشه باز تماممون دور هم جمع بشیم.

June 21, 2004

نصف شبهای تهران و خیابانهای خلوت

یکی از لذت بخش ترین لحظات زندگی من زمانیه که دوستی صمیمی رو بعد از مدتی ببینم و بویش کنم و او را در آغوش بکشم. یاد شبهای تابستون پارسالی افتادم که باهم کلی گپ زدیم و از نقشه های آینده گفته ایم و حالا یک سال گذشته. علیداد تغییر کرده و برگشته به اون اصلی که داشته. همون علیداد مثبت و پر از ایده و نقشه های بزرگ اما اینبار با یک دید وسیع تر که نتیجه یک سال زندگی در خارج از کشورشه.

از در و دیوار گفتن خوبه. از اینکه بفهمی همه چیز خوب است و بر وفق مراد است و پاک و منزه است. یاد دوستانی که دیگر در ایران نیستند را خالی کردیم و از همگیشان حرف زدیم و هرچند کوتاه، دیداری تازه کردیم. هرگاه وقتی که از علیداد جدا می شم چشمانم در مسیر پاهایم حرکت نمی کنند و بارها آرزو کرده ام که ای کاش بیشتر با هم گپ می زدیم و ای کاش بیشتر همدیگر رو می دیدیم و هزاران ای کاش دیگر. راستی خبری که دادی من رو به طور کل سورپرایز کرد. شاید هیچ وقت چنین چیزی فکر نمی کردم. هرچه که هست من برای تو آرزوی موفقیت خواهم کرد. راستی علیداد پروژه وَن رو که یادت نرفته؟ امیدوارم هرگز زندگی انقدر دل مشغولت نکنه که آرزوهات رو فراموش کنی.

نصفه شب و پیاده روی توی خیابونهای تهران تا در خونه خیلی حال می ده. خیابون سهروردی شمالی که یادمان خاطرات تلخ و شیرین بسیاریست. انگار همه شهر به خواب رفته.تنها ماشینی که آنهم شاید در خیابون ببینی،ماشین پلیس است که امنیت مردم رو تضمین می کنه. می آیم وسط خیابان و دستانم را باز می کنم و به آسمان نگاه می کنم و صدای جیرجیرکها رو می شنوم. رسیده ام به خیابان عباس آباد. انگار که خیابان مال من است. رفتگرهای جوان رو می بینم که بامدادان کار می کنند. چراغهای راهنمایی چشمک زن و خیابونهای بی ماشین. هوا کمی گرم شده اما پیاده روی همچنان دلچسبه. یک نانوایی رو می بینم که پختش رو شروع کرده و من بوی نون به مشامم می رسه. یکی از بهترین بوهایی که در تمام عمرم تجربه کرده ام. بوی نان ایرانی وقتی که از تنور در می آد. نزدیکی های خونه رسیده ام. ماشین ها تک و توک در خیابون پیداشون میشه و می دونم که یک ساعت دیگه شهر از خواب بیدار می شه.

نصفه شبهای تهران زیباست. این شهر شلوغ شب هنگام، واقعا به خواب می ره و هیچ خبری از اون همه جنب و جوش و دوندگی آدمیان روزمره اش نیست.خدا می دونه که چند نفر توی دل این شب سر راحت به زمین گذاشته اند و من با خودم زمزمه می کنم" هر کی خوابه خوش به حالش، من سالهاست که به بی خوابی دچارم.

June 20, 2004

امان از دست اين تهران شلوغ

می بینم که تاکسی های فرودگاه همگی کولر دار شدن و به آدمیزاد پیوستن! تهران همیشه شلوغ و راننده تاکسی هایی که با رانندگی شون تخم آدم رو میارن توی گلوش. حداقل من یکی که می ترسم اینا این طوری می رونن. چقدر کرایه تاکسی گرون شده. حتما شنیدید که میگن شهر که بی صاحاب شد قورباغه هفت تیر کش میشه. عملا مردم وحشی شدن. راننده تاکسی چلغوزم می خواد به آدم زور بگه. جوونا نمی دونم چرا همگی حالت تهاجمی دارن. انگار که آمادن تا بگی چه خبرته با یه مشت ازت پذیرایی کنه. خداوند به این ملت رحم کنه که اینا به خودشون هم رحم نمی کنن.

دخترا خیلی زیاد شدن. و تا دلت بخواد پا میدن. دیگه کار به جایی کشیده که خودشون میان جلو! به برادرم گفتم وقت ما که همین 7 سال پیش بود دخترها این طوری نبودن حالا شماها حالش رو ببرید. زمان ما جونمون در میومد بخوایم با یه دختر رفیق شیم ولی الان قربونش برم یه چشمک بزنی فرداش خونه خالی در خدمتی. حالا مادرم میگه ارزش زن کجاست؟ من بهش میگم ارزش انسان در مملکت ما کجاست. همه می نالن.

با اینکه همین 5 ماه پیش تهران بودم ولی به نظرم تغییرات زیاده. خیلی جالبه که قدیما سال به سال تغییرات رخ می داد و حالا ماه به ماه شده. دارم دنبال کار با درآمد بالا می گردم و فعلا درگیرش هستم. خوبیش اینه که توی این مملکت لااقل آدم چهار تا دوست و آشنا می شناسه که بتونه روشون حساب کنه و دلش قرص باشه. اون ور آب که سگ صاحابش رو نمی شناسه و کلی دربه دری و غربت گلوی آدم رو می گیره تا مرز خفه شدن.

از بدی ها گفتم، از خوبی ها بگم. دیدن دوستان واقعا لذت بخشه. امسال شاید باورتون نشه که اکثرا من رو با این تیپ و قیافه نشناختن! ریش بزی بلند و موهای آشفته با اون کلاه کذایی رفقا رو مجبور می کنه که با چشمهای از حدقه بیرون زده من رو تماشا کنن. هرچند که امروز صبح پشم و پیلی ها ریخته شد چون مصاحبه کاری دارم و باید کمی رسمی تر باشم. یه مساله جالب هم اینه که برای بر و بکس خیلی تعجب آوره که من اومدم اینجا پول درآرم ولی قدر زر زرگر شناسد بالام جان! اینجا بی برنامگی شرکتها غوغا می کنه ولی ما هم که از تو شکم ننمون خارج از کشور زندگی نکردیم. با همین مردم جوش خوردیم، رگ خوابشون دستمونه ؛)

این طور که از اوضاع و احواب بر می آد کمبود شوهر به وفور در این مملکت اسلامی مشهود می باشد. البته این طور که بوش میرسه همه جای دنیا همین طوره ولی در ممکت گل و بلبل دیگه اوضاع خیلی فجیع شده. این دخترای با چسان فسان امروزی که هیچ چی برای عرضه ندارن( نه اخلاق خوب دارن، نه خانه داری بلدن و نه صبورن) و فقط ادعا دارن که کون خر رو پاره می کنه، حق انتخاب رو از جوون دم بخت می گیره( الهی فدای این پسرای دم بخت بشن!).

آقا چه آهنگایی اومده با مجوز رسمی  بعدش صدای خواننده کپ خواننده لوس آنجلسی. مثلا یه خواننده جدید اومده انگار که همزاد سیاوش قمیشیه. عمری بتونی تفاوت صدا رو تشخیص بدی. فعلا برم بازم بیرون بچرخم ببینم چه خبره. چه حالی می ده آدم دود تهران بخوره. با تمام این غر و لندای بالا من عاشق این مملکت خر تو خرم. حیف که سرنوشت مردم این طوری شده وگرنه ایران می تونست بهشت دنیا باشه.(فعلا که دوبی رو گفتن بهشت دنیا!!!). راستی اینم یادم رفت بگم دخترای ایرانی تو رو خدا یه خورده آرایش کنید. بیچاره ها خیلی کم آرایش می کنن. حیوونکی ها!

June 15, 2004

دنیایی که در آن زندگی می کنیم!!!

من تازه دارم لمس می کنم چرا هرچی آدما بزرگتر می شن، علاقه بیشتری نسبت به بچگیشون پیدا می کنن. بدون حاشیه و توضیح فقط میشه گفت چون هرچی بزرگتر می شیم دیدمون وسیع تر میشه و مسوولیت بیشتری پیدا می کنیم. و مسوولیت یعنی استرس و فشار و هزاران کوفت و زهرمار دیگه اونم توی این دنیای عجق وجق امروزی. متاسفانه باز ما از 2 جهت دهنمون سرویس شده. یکی اینکه نسلمون نسل سوخته س و بر می گرده به اتفاقات کشور خودمون و دیگری نسلیه که کل دنیا باهاش در حال کلنجار رفتنه.  برای یه بچه دوازده ساله امروزی، کامپیوتر و اینترنت و پیشرفتهای تکنولوژیک خیلی راحت قابل پذیرفتنه تا من نوعی که 7 سال قبل از اینکه سال 2000 بشه در وصف یخچالهایی که به اینترنت وصل می شن و یا کامپیوترهای بسیار کوچک و ماهواره و سایر قضایا در مجله و روزنامه می خوندم و بعضا توی تلویزیون می دیدم و چشام از حدقه می زد بیرون و میگفتم عجب دنیایی بشه! ما از یک برهه بدون کامپیوتر وارد عصر دیجیتال شدیم و این بیچارمون کرده.

شدیم عین موش آزمایشگاهی. هر خدمات ویژه و تکنولوژی جدیدی که بیاد این ما هستیم که باید تاوانش رو پس بدیم و آزمایشمون کنن. سیستم عامل جدید، موبایل جدید، خدمات ویژه جدید روی اینترنت چیزایی مثل اورکات و خدمات دوست یابی و حتی سرویس های مختلف ایمیل. این ما هستیم که جدا فکر می کنیم اینها مجانیه ولی دریغ از اینکه بدونیم عمر و ذهن و وقتمون رو می گذاریم تا اینکه ارائه دهندگانش متوجه بشن که آیا این سرویس جوابگو هست یا خیر و خیلی چیزهای دیگه. یه جورایی سردرگمی عجیبی رو حس می کنم نه برای خودم بلکه با بقیه هم که حرف می زنم همین طوره. فقط جواب یه چیز می تونه باشه که هرکسی بهتر بتونه خودش رو تطبیق بده راحت تره وگرنه فاتحش خوندس.

 دنیا انگار خیلی کوچیک شده. اینترنت به جاش روز به روز داره بزرگ میشه. اینجا راحت میشه تور هفت روزه اروپا رفت به شرط اینکه اندک پول پس اندازی داشته باشی( شرایط کاملا با مسافرت رفتن از داخل ایران فرق می کنه). اینجا میشه خط پر سرعت اینترنت داشت و تند و تند به منابع حجیم اطلاعاتی صوتی و تصویری دسترسی داشت. ماهواره و اینترنت و هوش مصنوعی که زمانی خمیر مایه داستانهای تخیلی بوده اند امروزه چیزهای دور از انتظاری نیستن. امروزه به حدی رسیده ایم که اگر در نمایشگاه ماشین دوبی یک ماشین بی.ام.و. را در چند متر بالاتر از سطح زمین ببینیم، بدون اینکه فکر کنیم ممکنه این ماشین یک مدل بادکنکی باشه، برای سازندگانش کف مرتبی می زنیم و احتمال میدیم که این غول ماشین سازی آلمانی حتما تکنولوژی حرکت ماشین تا چند متر بالاتر از سطح زمین رو هم به دست آورده! چرا که انقدر گام پیشرفت انسان سریع شده  که مردم عادی هرگونه جهش و دستیابی به آرزوهای دیرین رو دور از دسترس نمی دونن.

لب کلام اینکه ما پلی بوده ایم برای اتصال نسل قدیم به نسل جدیدی که تا چشمش رو باز کرده، اینترنت و ماهواره و تلویزیونهای پلاسما و خیلی چیزهای دیگه رو تجربه کرده و هیچ گاه به مخیله ذهنش خطور نخواهد که کار با یک کمودور 64 یعنی چه. یا اینکه بازیهای 64 بیتی دستگاه اسپکتروم یعنی چه. مانیتورهای سیاه و سفید چه معنایی دارند و یا واقعا ما بدون اینترنت چگونه زندگی می کرده ایم!گاهی از این مسوولیت خطیر در کنار سایر مسوولیتهامون می ترسم و گاهی هم بسیار خسته ام می کنه. حداقل افکار من با این عصر دیجیتالی آنچنان خو نگرفته است.

June 11, 2004

خارج از کشور، سراب يا واحه؟

بد ندیدم مطلبی  که صفا در وبلاگش نوشته و از دیدگاه خودش آنالیز کرده رو بخوام از دیدگاه خودم و تجربیات خودم و نامه های بسیاری که از خوانندگانم توی این مدت برای من فرستاده شده با شما هم به اشتراک بگذارم. امیدوارم که یک نمای کلی از محیط خارج از ایران به شما بده.

به عنوان یک اصل کلی باید پذیرفت که کسانی که راهی خارج از کشور می شن، شامل چند گروه هستن.( در اینجا من خروج غیر قانونی و پناهندگی و زندگی در کمپ و تمامی حواشی اون رو می گذارم کنار چون اصلا بحث من نیست بعلاوه اینکه وبلاگهای بسیاری وجود داره که هم نویسنده اش تجربه اش رو داشته و هم اخبار و اطلاعات کافی از وضعیت این عزیزان هم وطن در سراسر دنیا به شما می ده کافیه توی گوگل به فارسی جستجو کنید تا این وبلاگها و سایتها رو پیدا کنید). مورد دومی که از این بحث خارجه تمامی افرادی هست که دارای فامیل ، آشنا و دوست در خارج از کشور هستند و می تونند روشون حساب کنن. اگر واقعا چنین آشنایانی در خارج از کشور دارید که بهتون  کمک کرده اند و دستتون رو گرفته اند جدا دستشون رو ببوسید چون مثل یک فرشته نجات می مونن. بنابراین تمامی گروه هایی که در زیر بررسی کردم فرض بر این بوده که از حمایت مالی و روحی و عاطفی کسی در خارج از کشور برخوردار نیستند و به قولی خودشون هستند و خودشون.

گروه اول، گروهی هستند که با خانواده از کشور خارج می شن حال این خانواده یا یک زوج هستند و یا یک خانواده چند نفره که قصد مهاجرت به کشوری رو دارند. گروه دوم افرادی هستند مجرد که بدون حضور خانواده خودشون از کشور خارج می شن و عموما تک و تنها هستند و یا بعضا با یک دوست بسیار خوب و صمیمی تصمیم به مهاجرت گرفته اند. گروه سوم رو به دانشجویان اختصاص داده ام که دغدغه اصلیشون قراره این باشه که فعلا درس بخونن حال به هر دلیلی نمی خوان در ایران ادامه تحصیل بدن و اومدن خارج از کشور. اگر به نظرتون عده قلیلی هم هستند که در این 3 گروه من نمی گنجن، اجازه بدید اون عده قلیل رو فاکتور بگیریم.

اصلی که در تمامی این گروه ها صادقه اینه که یا شما دارای پشتوانه مالی خوبی هستید یا اینکه مثل من همیشه خدا هشتتون گرو نهتون هست و روی یه خط بسیار باریک مالی راه می رید و احتمال سقوطتون هر زمان ممکنه. خب حالا بیایید هر گروه رو از نظر مالی و اتفاقاتی که براشون میفته بررسی کنیم.

ممکنه فکر کنید  گروه اول که با خانواده خارج می شن و دارای استطاعت مالی هم هستن هیچ مشکلی نخواهند داشت اما این اشتباهه. گاهی بچه های خانواده به شدت مشکلات ایجاد می کنند. پسره مشروب خور افراطی و دیسکو برو می شه و دنیا فقط براش عوض کردن دوست دختره. دختره رکابی بپوشه و خودش رو خفه کنه با لغت آزادی و پدر و مادر هم گاهی خودشون دچار مشکل می شن چون با آزادی مواجه می شن که ممکنه قبلا ندیده باشن. بنابراین ممکنه شیرازه خانواده بپاشه. اما خب هستند خانواده هایی هم که دارن خوب زندگی می کنن و به لطف پشتوانه مالی خوبشون از زندگی در خارج از کشور لذت می برند. اما وای بر اون خانواده ای که بدون پشتوانه مالی و با فروختن اسباب و اثاث زندگی پاشه بیاد خارج از کشور. هم خودشون رو بدبخت می کنند و هم کلی چشم رو گریون می کنند.

خواهر من، برادر من در خارج از کشور هر کجا که می خواد باشه. چه همین دوبی که از نظر خیلی ها بهشتی ست برای خودش چه آمریکا و اروپاش که به صنعت و اقتصاد و سطح زندگی مردمانش می نازند حلوا خیرات نمیشه. اینجا مثل ایران نیست که اگر به مشکلی بر خوردی به چهار تا دوست و آشنا رو بندازی یا کمکت کنن. اینجا باید پایه رو بر این اصل بگذاری که خودتی و خودت و باید همه چیز رو بسازی. مسلما عقل سلیم میگه وقتی با یه سیستمی مدتها خو گرفتی(سیستم بی قانونی ایران) وقتی خارج از کشور میای بسیار برات سخت خواهد بود که بخوای اولش خودت رو تطبیق بدی. این چیزیه که من بهش میگن کله گیجه مهاجرت که چیزی بین 6 ماه تا یک سال متغیره. یعنی آدم گیج می زنه. غصه اش میشه. عقده هاش می ریزه بیرون. ممکنه حتی همش اشکش هم دم مشکش باشه و ووو.

گروه دوم جوانان مجردی هستند که به هزار آرزو و امید میان خارج از کشور و تا اون جا که تجربه من می گه تنها هم میان. یعنی همراه دوست صمیمی و یا کسی که بشناسن راهی خارج از کشور می شن. جوونها همیشه به دلیل قدرت رویا پروری و پروازی که دارن( که اصلا لازمه یک جوونه) به حرف کسی گوش نمی دن و از محیط خارج از کشور یک اتوپیا برای خودشون می سازن. اگر که قدرت مالی دارن وقتی این ور آب میان ممکنه که خودشون رو گم کنن. بی هدف بشن. اصلا یادشون بره که چی بودن و قراره چه بکنن. برای همین بعد از  5 سال می بینی که همچنان داره پول خرج می کنه و معلوم نیست از زندگیش چی می خواد. خب مسلما این آدم توی ایران هم، همین مشکلات رو داشته و به قولی ول معطله.

بازم وای به حال اون جوونی که با اندک پولی بیاد خارج از کشور. یادتون باشه اگر می خواید توی این جاده قدم بگذارید همیشه برای روز مبادا به فکر چاره باشید وگرنه به فلاکت می افتید. گذشت زمانی که طی زدن و ظرف شستن و کارهای ارزون باعث آر و ننگ کسی باشه.  اگر واقعا هدف داری و می خوای به هدفت برسی و فکر می کنی توی ایران دوام نمیاری بسم الله ولی یادت باشه که سختیش خیلی زیاده. گرسنگی داره، تنهایی داره، بدون تفریح، دوندگی زیاد و خیلی چیزای دیگه. باید بدونی که اگر مشکلی برات پیش اومد کسی نیست که به دادت برسه و باید روی پای خودت بایستی. توصیه ای که برای این دوستان می کنم اینکه پلهای پشت سرشون رو توی ایران خراب نکنن. اگر دیدن دووم نمیارن بدون اینکه فکر کنن حالا مورد استهزا بقیه قرار می گیرن یا بدون اینکه احساس شکست کنن برگردن، هرچقدر هم که پول خرج کردن و ممکنه پس انداز سالها زحمتشون رو خرج کردن، اما اگه می بینید که راه رو اشتباه اومدید خیلی راحت برگردید و این کوله بار عظیم تجربه رو ازش استفاده کنید مطمئن باشید طور دیری موفق می شید.

گروه سوم دانشجوهای ایرانی خارج از کشور که به عنوان تحصیل از ایران خارج شده اند. اول یک شکایتی از بر و بچز ایرانی داخل کشور بکنم که گاهی از گوشه کنار می شنوم که میگن دوستانی که خارج از کشور درس می خونن اگر عرضه داشتن همون ایران درس می خوندن. من نمی تونم بگم این حرف کاملا غلطه اما به این تندی هم نیست و بی انصافیه. به شخصه آدمهای بسیاری رو می شناسم که دارن تحصیل می کنن  و دارای مدرک دانشگاهی ایران حتی دانشگاه دولتی هم هستند و یا اینکه در دانشگاه قبول هم شده اند ولی باز علاقه به تحصیل در خارج از کشور داشته اند. بعلاوه متاسفانه رشته های دانشگاهی در ایران آنچنان مالی نیست که آدم بخواد و بتونه حق انتخاب داشته باشه. بنابراین این حرف کمال نا انصافیه. در تمام دنیا دانشجویان خارجی هستد که تحصیل می کنند و کسی هم چنین تهمتی بهشون نمی زنه!

دانشجویان ایرانی بچه مایه دار رو که نسخشون پیچیدس.چون اکثرا ول می شن و درس و مشق میره به گوشه ای و خاک می خوره. اینم هم از دوستانم در کشورهای دیگه شنیدم و هم خودم دارم توی این مملکت به ظاهر عربی( امارات به واقع یک مملکت چند ملیتیست بیشتر تا عربی) می بینم اینکه به ندرت بشه کسی رو ببینید که برای تحصیل اومده باشه و با پشتوانه پول خوب و دغدغه اش همچنان درس بمونه. عده ای که با کمبود پول هم وارد می شن باید بدونن که خیلی زجر کشیدن داره. ممکنه مجبور بشی کتاب از کتابخونه حتی برای شب امتحان قرض کنی. ممکنه حتی مجبور بشی که یک ترم رو از کتاب دوستات استفاده کنی وقتی که خودت پول کتاب نداری. باید کم غذا بخوری باید حساب توی جیبت رو داشته باشی. ممکنه دوستات و بقیه رو ببینی که برن دیسکو و کافی شاپ و سینما و تو مجبور باشی توی اتاقت بمونی چون پول به اندازه کافی نداری و هزاران چیز دیگه که باید تحمل کنی. اگر فکر می کنید تحمل این چیزا رو ندارید نیاید خارج از کشور چون تاثیر روانی بسیار بدی روی شما خواهد گذاشت.

از نوشته صفا این بر می آد که بر اساس دید هر کسی خارج از کشور چهارچوب پیدا می کنه و من کاملا موافقم. برای پژمان نامی که سالی یک بار در خود ایران فامیلهایش رو  نمیدیده، دلتنگی برای فامیل معنایی نداره اما برای عزیزی که هر هفته مهمانی های خانوادگی داشتن و پدر بزرگ مادربزرگ و عمه و خاله و دختر عمو و پسر عمو چیزیست جا افتاده خب معلومه که به شدت تحت تاثیر و فشار قرار خواهد گرفت. مخصوصا ما ایرانی ها که عاطفی هستیم.

برای کسی که دوستان قلیلی در ایران داشته ممکنه تحمل دوریشون کمی راحت تر باشه تا من نوعی که بعد از هر روز کاری عصرها حتما قراری با دوستان داشته ایم و توی سر و کول هم می زدیم و جوونی می کردیم و اینجا از این چیزا خبرا نیست! خیلی ها ممکنه جا بخورن. دلشون برای وطن تنگ بشه و باور کنید این دست شما نیست که بخواید براش تصمیم بگیرید یا نگیرید و شاید یه جورایی اگر تازه بتونید کنترلش کنید. ممکنه برای صفا، بازگشت به ایران اصلا مهم نباشه اما برای من تمام وجودمه. چون اون خاک رو دوست دارم و بهش علاقه مندم هرچقدر هم که توش زجر کشیدم و تک تک استعدادهای من و صد ها هزار جوون ایرانی لگد مال شده اما باز ثانیه شماری می کنم که برای تفریح و استراحت برگردم ایران و دوستانم رو ببینم و کلی فعالیت بکنم. خیلی ها این طوری هستند و خب یه چیز طبیعی هست. من وقتی می خواستم از کشور خارج بشم گفتم که 10 سال دیگه بر می گردم اما زندگی اینجا من رو ساخت و کوله باری از تجربه رو برام به ارمغان آورد. اینکه یاد گرفتم سعی کنم تا اونجا که میشه هرجا که هستم از شرایط استفاده کنم.

مشکلی که ما توی ایران داریم عدم اطلاع رسانیست و اینکه واقعا ملت میخوان به هر طریقی شده خودشون رو از داخل مرز بندازن به بیرون دیگه کاری به بقیه اش ندارن و من به شما میگم که به این سادگی ها هم نیست. الان خیلی از دوستان من، خانواده ام و مخصوصا پدرم نگرانه که من برنگردم ایران و خلاصه برم جایی غیر از ایران زندگی کنم ولی اگر این دغدغه من مدتها پیش بود، دیگه الان غصه اش رو نمی خورم. وقتی راه و چاه چیزی رو یاد بگیری دیگه دلت قرصه. باور کنید مهاجرت به بسیاری از کشورهای دنیا بسیار ساده و حتی گاهی بسیار ارزون تر از اون چیزیه که فکرش رو آدم می کنه فقط مشکل اینجاست که هیچ موسسه و نهاد و یا حتی شخصی نیست که صادقانه این اطلاعات رو منعکس کنه و در اختیار فرد بگذاره.

June 09, 2004

لیسانس و فوق لیسانست بخوره توی اون فرق سرت

مطلب امروز، متاسفانه مشکلی هست که در ایران من ازش به عنوان یک معضل یاد می کنم. چه زمانی که خودم دیپلمه بودم در ایران و چه الان که در اواخر روزگار تحصیلات عالیه خودم برای دوره لیسانس هستم، هیچ وقت نتوسنتم هضمش کنم و اون به رخ کشیدن مدرک و تحصیلات به همدیگس. بارها و بارها دیده میشه و توی همین وبلاگستان کذایی فارسی خودمون می بینیم که وقتی بحثی میشه سریع قضیه به این سو پیش میره که ای آقا من فوق لیسانس دارم یا لیسانس دارم شما چه می فهمی که اظهار نظر می کنی. در اینکه تحصیلات عالیه یک پنجره بسیار بزرگ در نگرش به دنیای اطراف شخص تحصیل کرده باز می کنه، شکی نیست اما دلیل نمیشه این مزیت یا امتیاز رو( به عبارتی البته) مرتب کوبید توی سر دیگران. حالا یا به شوخی یا به جدی.

این عادت بسیار زشتی از فرهنگ ماست که متاسفانه نه تنها کمرنگ نشده بلکه هر روز داره پر رنگ تر هم میشه. دوستی لیسانه مترجمی زبان انگلیسی ست. حالا اگر از ایشون درباره اصطلاحی پرسیده بشه که معناش رو نمی دونی بادی به غبغب می ندازه و نیشخندی می زنه و یه نگاه عاقل اندر سفیه بهت می ندازه و میگه پسر جان مثل اینکه شما در خارج از کشور تحصیل می کنی هااااااااااااااااااا( این درازی های آخرش رو دارید که!). پس معلومه هیچی حالیت نیست! بعدشم به جای اینکه جواب سوال رو بده در شرح حال تحصیلاتش روزه خونی می کنه برات. از اون بدتر اینه که اگر داری با کسی در زمینه تحصیلی اون بحث می کنی به جای اینکه منطقی بیاد وارد بحث بشه و اطلاعاتش رو و اون چه رو که در سالهای دانشگاه یاد گرفته خیلی پالوده تر و ساده تر و زیباتر در اختیار دیگران قرار بده، فقط به پز دهی و سرزنش می پردازه و آدم رو از هرچی تحصیل کردس متنفر می کنه.

دقیقا این اتفاق برای یه دیپلمه میفته که از افراد تحصیل کرده متنفر میشه. چون بارها و بارها این مقوله عین پتک در سرش خورد میشه. زیاده ننویسم. خواستم بگم که خواهر من، برادر من، شمایی که مهندس کامپیوتری؛مهندس آب خیز داری هستی؛ مهندس عمرانی و دکتری و هرچی که می خوای باشی باش. ادعا داری برای خودت اونم مشکلی نیست. اگر واقعا فکر می کنی آدم خفنی هستی توی رشته ات و ننه بابا این کاره ای اونم مشکلی نیست. ما که بخیل نیستیم. اما اگر فکر کردی می تونی این رو به رخ به دیگران بکشی و مثل پتک بزنی توی سرشون و بگی آره این منم خدای معلومات و تحصیل کرده و ال و بل، اینجانب پژمان، یه بیلاخ گنده به نشانه احترام به شما نشون می دم و بعدش میگم برو بگذار باد بیاد*. تحصیلات زمانی خوبه که عاملی برای ارتقای دیگران و نشر علم و لذت بشه نه عاملی برای سرکوفت و پز دادن. و به قول معروف داداش زر اومدی. این اخلاقتون رو لطفا بگذارید کنار ای جماعت همیشه کمبود شهرت و شخصیت!

* گاهی ممکنه خواننده هایی که متاسفانه  با من آشنا نبودن و اصلا هیچ دسترسی به اون آرشیو گنده 2 سال قبلم ندارن( چون به دلیل تعویض سایت ، تمام اون آرشیو از روی اینترنت برداشته شد و اونچه که الان می بینید آرشیو بعد 2 سال هست!) اینه که در نوشته های من گاهی با ملایمت شروع میشه و با حداکثر کراهت به پایان می رسه. من با این کار به نوعی سعی می کنم که اون ذهن شما رو از خواب در بیارم و شوکه کنم که درک کنید چقدر این کار و این تکه از فرهنگ ما زشت و کریه هست. حتی ممکنه گاهی به دلایل محیطی خود حقیر هم دچار این مشکل بشم و این مطلب نهیبی به خود من هم هست که بدونم اگر علمی دارم نباید توش ادعایی باشه و اون دانش رو بایست به راحتی در اختیار دیگران قرار دارد چرا که دیگری نیز دانش خودش رو در اختیار توی نوعی قرار می ده. این چیزیست که در جوامع غربی به شدت رواج دارد. در آخر اضافه کنم که بچه های وبلاگ نویس نشون دادن که این جوهره داره در وجود ما شکل می گیره که اطلاعات و منابع خودمون رو بی هیچ ادعا و چشم داشتی به دیگران عرضه کنیم پس به امید فرهنگی درخور جوانان ایران زمین.

June 08, 2004

کريمخان زند و مرد تاجر

گویند: روزی کریمخان زند در دیوان مظالم نشسته بود. مردی اجازه حضور  طلبید. کریمخان پرسید تو کیستی؟ آن شخص گفت: مردی بازرگانم. آنچه داشتم سارقین از من دزدیدند. کریمخان گفت: وقتی مالت را دزدیدند تو چه می کردی؟

گفت: خوابیده بودم
کریمخان گفت چرا خوابیده بودی؟ مرد تاجر گفت: چنین می پنداشتم که تو بیدار هستی. کریمخان از حاضر جوابی آن مرد خوشش آمد و امر کرد قیمت مال آن بازرگان را بدهند و سپس رو به اطرافیان  کرد و گفت: حق با اوست. باید ما بیدار باشیم تا دیگران آسوده بخوابند.

June 05, 2004

,وبلاگری یک شغل نمی تواند باشد!

چند روز اخیر که وقتی بود و تونستم یه وبگردی مفصل توی اینترنت بکنم، به موضوع جالبی برخورد کردم که بد ندیدم نظرم رو بگم. موضوع از این قرار بود که در مصاحبه با بعضی از دوستان وبلاگر از ایشان این سوال پرسیده شده بود که آیا وبلاگری یک شغل می تواند باشد یا خیر؟ من می خواهم این سوال را جدای از تعریف های کوتاه و بلند و بعضا ضد و نقیض واژه "وبلاگ" و "وبلاگر" نقد کنم. بنابراین کاری به تعریف این واژه ندارم.

از دیدگاه من به طور کلی این سوال اشتباه و نادرست است و هیچ گاه کسی نمی تواند ادعا کند که وبلاگری شغل وی می باشد. حال بیاییم صحت و سقم این ادعا را ثابت کنیم. تصور کنید وبلاگری که نوشته هایش برای همگان آزاد نیست! یعنی وی دارای وبلاگی می باشد که شخص خواننده می بایست به نحوی در آن ثبت نام کرده و با دادن مبلغ پول در هنگام ثبت نام بتواند از نوشته های شخص وبلاگر استفاده کند. حال  این نوشته هر چه می خواهد باشد. به شخصه تا کنون چنین وبلاگی ندیده ام اما اگر فرض را بر آن بگذاریم که وبلاگری وجود دارد که این کار را انجام می دهد بر اساس نوع نوشته وی می توان به او شغلی را اختصاص داد. به عنوان مثال اگر شخص وبلاگر مطالب مربوط به آی تی را می نویسد و بحث می کند و یا منابع را به نقد می کشد پس وی یک نویسنده و یا گزارش نویس و یا کارشناس آی تی خواهد بود نه یک بلاگر! درست است که او در وبلاگش می نویسد و از طریق مشترکان مطالبش پول در میاورد اما مضحک خواهد بود اگر بگوید شغلش وبلاگریست چون عملا دارد نویسندگی و یا کارشناسی می کند!

حال بیایید تصور کنیم وبلاگری را که به دلایلی دارای بازدید کننده زیادیست و چند لوگو و بنر تبلیغاتی در سایتش می زند و از این طریق کسب در آمد می کند. خب این اقا یا خانوم می بایست بگوید که وی دارای یک تجارت آنلاین است!ولو این تجارت آنلاین کوچک باشد و به چند کلیک روی آگهی های تبلیغاتی خوانندگانش محدود شود. در اینجا تاکید می کنم که مهم نیست که چرا وبلاگ وی خواننده دارد. مثلا حسین درخشان در مصاحبه اخیرش گفته بود که نوعی روزنامه نگاری آنلاین می کند و بسیاری از خوانندگانش به خاطر لینکدونی وی جذب وبلاگش شده اند. خب پس اینجا نمیتوان گفت که شغل حسین، وبلاگریست بلکه وی می تواند بگوید یک روزنامه نگار است(حال در هر مقطعی که می خواهد باشد) و یا می تواند بگوید من یک بازاریاب آنلاین هستم( درج آگهی برای محصولات ویژه) و یا دارای تجارت آنلاین هستم( فروش و آگهی محصولات مثلا فروشگاه شخصی خودش و یا کلکسیونش).

سعی کردم خیلی کوتاه این مساله رو باز کنم و امیدوارم که تونسته باشم با قلم ضعیف خودم حرفم رو گفته باشم. بنابراین در اینکه یک وبلاگر می تواند پول دربیاورد شکی نیست اما اینکه بگوییم شغلش وبلاگریست، از پایه و اساس اشتباه است. در آخر اشاره کوتاهی به این مساله داشته باشم که می توان از مراجعه هر روزه صدها بازدید کننده خود استفاده کنید و پول به دست بیاورید و از دیدگاه من اگر استقبالی از آن وجود داشته باشه هیچ مانع و یا عمل کریهی نخواهد بود که بعضی ها با آن مخالفت می کنند.

June 03, 2004

حکايت سلطان محمود و طلحک

از بهر روز عید، سلطان محمود خلعت هر کس تعیین می کرد. چون به طلحک رسید، فرمود که پالانی بیارید و بدو دهید. چنان کردند. چون مردم خلعت پوشیدند، طلحک پالان در دوش گرفت و به مجلس سلطان آمد. گفت:" ای بزرگان! عنایت سلطان در حق من بنده از اینجا معلوم کنید که شما همه را خلعت از خزانه فرمود دادن، و جامه خاص از تن خود بر کند و در من بپوشانید."

June 02, 2004

احکام جماع و آمیزش

به منظور اشائه فرهنگ غنی اسلامی و به منظور جلوگیری از نفوذ بی بند و باری و غرب زدگی به جوانان بر آن شدیم تا تکه ای از سوالات متدوال جنسی و سکسی را که از مراجع تقلید پرسیده اند در اینجا ذکر کنیم باشد که خداوند همه جوانان را راست گرداند( همان منظورم به راه راست استوار گرداند!)

س: آبى كه بعد از تحريكات جنسى از مردان خارج می ‏شود و بدون بو و رنگ وكمى چسبنده است پاك است يا نجس؟
آبها ورطوبت هايى كه قبل از خروج منى در اثر تحريك جنسى از فرد خارج می ‏شود پاك است و وضو را نيز باطل نمی كند همچنين است آبى كه پس از منى خارج می ‏شود. بنابراين جز منى و بول بقيه رطوبت‏ ها پاك است.

س: اگر فرزندى نزديكى پدر و مادر را ببيند و همين امر باعث استمنا كردن‏او شود آيا گناهش به عهده كيست؟
از نظر اسلام بر پدر و مادر لازم است كه هنگام خلوت كردن كاملاً خود را از ديد فرزندان مخفى كنند و سعى نمايند كه حتى صداى نفس آنها به گوش فرزندان نرسد و اگر عمداً رعايت اين جهات را نكنند گناه كرده‏اند ولى فرزندان هم بايد مواظف رفتار خود باشند و بدون اجازه و سرزده وارد اتاق پدر و مادر نشوند و حتى نگاه كردن از شكاف و يا پنجره‏اى كه به اتاق آنها مربوط است، گناه می ‏باشد. در هر صورت اگر چنين اتفاقى افتاد، دليل نمی ‏شود كه فرزند خود را به گناه استمنا يا ساير گناهان آلوده نمايد بلكه بايد از خداوند كمك بخواهد و با نفس و شيطان مبارزه نمايد و در اولين فرصت در صورت امكان ازدواج كند و اگر مدتى شيطان بر او غلبه كرد و نتوانست خود را كنترل كند و به گناه آلوده شد، بايد توبه كند و به سوى خدا باز گردد.

س: اگر مردى با زنش از پشت نزديكى كند بر زن نيز غسل جنابت واجب می ‏شود؟
اگر دخول به مقدار ختنه ‏گاه انجام شود هر دو جنب می ‏شوند.

س: نزديكى از پشت با همسر در مواقعى كه حائض يا آبستن است، چه حكمى دارد؟
وطى كردن در حال عادى كراهت دارد و در حال حيض با رضايت زن كراهت شديده دارد

س: آيا غسل جنابت فورا بر انسان واجب مى شود و آيا براى چند مرتبه آميزش ‏يك غسل كافى است؟
غسل جنابت براى نماز واجب می ‏شود و لازم نيست كه فوراً بعد از جنابت غسل انجام شود، همچنين براى چندين مرتبه جنابت، يك غسل بيشتر واجب نيست.