" /> یه وجب خاکِ اینترنت: July 2004 Archives

« June 2004 | Main | August 2004 »

July 30, 2004

انتخابها را باید فهمید

زمانی برای بسیاری از سوالات کوچک و بزرگ زندگیم جوابی نداشتم. وقتی جوابی نداری می ری دنبالش تا پیدا کنی. اما اگر کسی نباشه که بهت جواب بده خود به خود درگیری پیدا می کنی. از اجتماع و اطراف کنده می شی و کمتر آفتابی می شی. دیگه مثل قدیمها سراغ کسی رو نمی گیری و از شر و شور قدیم چیزی برات نمی مونه. ترجیح می دی ساکت باشی و گوش بدی و اگر حرفی هم بزنی، شوخی ای کرده باشی بلکه لبی خندان بشه وگرنه حرف دل همچنان توی اعماق وجودت می مونه.

سالها تلاش کردم تا تونستم جواب خیلی از اون سوالات رو با تجربه شخصی به دست بیارم. نمی دونم شاید هم خیلی زود به جوابها رسیدم. شاید هم به موقع رسیده ام چون هرکسی به میزان ظرفیتش آگاهی و شناخت از دنیای پیرامونش به دست میاره. حالا دیگه می دونم چرا خیلی از اتفاقات میفته. حالا دیگه می فهمم چرا کسایی که واقعا عاشق می شن، کسایی که ایمان دارن به عشق گاهی لغزش پیدا می کنن، گاهی سر خورده میشن و یا از هم دور می افتن. حالا می فهمم چرا دلتنگی توی دنیا وجود داره. چرا باید یه بچه توی سرما واکس بزنه. چرا باید توی نوجونی یکی مرض لاعلاج بگیره.چرا باید یکی کور به دنیا بیاد.

حالا درک می کنم چرا هرچی می دوم کمتر نتیجه می گیرم. هرچقدر تلاش می کنم اما بازم شکست می خورم و بازم مجبورم روی پا بایستم و حرکت کنم. حالا می فهمم چرا دیگه از به دوستی که زمانی برایم به خاطر طرز حرف زدنش و عقده حقارتی که در درونش بود و فکر می کرد از همه سرتره، به عنوان یه بیشعور نگاه نمی کنم. بر عکس دلم براش می سوزه چون می دونم که یه جایی اگر حرفی زده و دلی پژمرده شده، گذشته از اینکه روحش رو کثیف کرده توی مسیر زندگیش هم شکست خورده و باز باید جون بکنه تا بتونه خودش رو اصلاح کنه.

دیگه سعی می کنم به کسی چیزی نگم، مگر اینکه حرف ناحقی زده بشه وگرنه لودگی و حرفهای نامربوط رو می گذارم به حساب ارتباط نزدیکی که بین من و دوستان هست. به قولی رویم حساب می کنن و این طوری ابراز علاقه. دوستی می گه نوشته های این وبلاگ تغییر کرده. من هم تصدیق می کنم. عنوان این وبلاگ رو خوندید؟ من مدتهاست وقایع نگاری می کنم. شاید حالا دارم می فهمم که سینه یک مرد مخزن اسرار اوست. شاید زمانی می خواستم تجربیاتم رو اینجا بگم تا اونهایی که تو شرایط بهتری هستند بدونن که در کجای زندگی قرار دارن و یه محک کوچکی زده باشن و اونهایی هم که شرایط یکسان و بدتری دارن بدونن یه آدمی یه گوشه دنیا هست که داره برای زندگیش و برای اینکه روی پای خودش بایسته تو مشکلات زیادی دست و پا می زنه.

من حالا می فهمم چرا در زندگیم زجرهایی رو تحمل کردم که همسن و سالهایم تجربه نکرده اند. شاید که باید می فهمیدم معنای صبوری، استقامت و انسانیت رو.نه؛ اشتباه نکنید. حرفم به این معنا نیست که هرکس رنج نکشیده و یا کمتر کشیده انسان نیست بلکه اعتقاد دارم هرکسی که رنج می کشه اگر بفهمه که چرا این اتفاقات داره می افته روحش صیقل داده می شه و زودتر رشد می کنه. چیزی که از بچگی بهش اعتقاد داشتم و دارم. ما اومدیم که روحمون رو رشد بدیم اما متاسفانه از مرحله دور می افتیم. حس نوشتن خیلی چیزها نیست چون اگر بنویسم باز باید توضیح بدم. باز باید برای یک جمله 2 صفحه بنویسم تا شاید بالاخره یکی فهمید که چی میگم. شاید گاهی این روال توضیح دادن حتی برای نزدیک ترین دوستانم هم خسته کننده میشه. متوجه نمی شن که هدف و اصل مطلب چیه و این هم دلیل داره. اما خوشبختانه میون دوستان شاید بشه گاهی با یکی دوتاشون کمی حرف دل زد. به بقیه باید خندید و آغوش باز کرد و از دیدنشون لذت برد و به حرفاشون گوش داد.

زمانی فکر می کردم می تونم از تنهایی دربیام اما الان می فهمم که این طوری نیست. خداوند در این 3 ساله اخیر آرزوی دیرینه ام رو برآورده کرد و دوستان زیادی پیدا کردم. کسانی که واقعا دوستشون دارم و بهشون ارزش می گذارم اما باز هم مجال گپ زدن کمتر شده. گاهی انقدر گمراه می شیم که حتی سیلی زدن یک دوست هم به گوشمون ما رو از خواب بیدار نمی کنه. حالا فقط یه آرزو می مونه که باید برآورده بشه تا شاید بازم چیزی بفهمم که نمی دونم. آرزوی اینکه مونسی داشته باشم تا بشه تک تک مراحل زندگی را 2 نفری به سوی اون هدف غایی رفت هرکس به شیوه خودش و در مسیر زندگی خودش. گاهی این مسیر یکی میشه و گاهی حتی از هم فاصله پیدا می کنه مهم اینه که ایمان داشته باشی به خودت و به او و به دیگران. ایمان به اینکه همه دوست داشتنی هستند و هر کس رو باید به اندازه ظرفیتش جلو بری همون طور که اون ها هم می تونن این برخورد رو با تو داشته باشن.

حالا شاید دیگه اون پژمان قبلی نباشی و یه جورایی منفعل عمل کنی. یعنی هرچه هرکه خواست اگر بتونی بدی. نه اینکه به زور به دیگران تحمیل بشی بلکه سعی در برآورده کردن اونها داشته باشی. لقمه نانی دربیاری و اصلا هم مهم نیست که ممکنه یک شغل معمولی داشته باشی یا مدیر عامل شرکتی بشی که هزاران نفر زیر دستش کار می کنن اونچه که مهمه اینه که از خدا بخوام من رو در جایی بگذاره که باعث برکت برای افراد بیشتری باشم و این ظرفیت رو به من بده که بتونم این کار رو انجام بدم. واقعا چه فرقی می کنه من چه باشم، مهم اینه که بشه تکه ای از پازل گمشده زندگی کسی رو به دستش داد و در عوض اون هم تکه ای از زندگی تو رو به تو نشون بده چرا که همه ما نیازمند راهنما و کمک هستیم. حال یکی نقشش خیلی بزرگ است و دیگری خیلی کوچک.

July 26, 2004

سربازهای سر چهار راه و میدون انقلاب

کار جدیدی که مدتیه داره پلیس توی تهران انجام می ده اینه که در میادین شلوغ و مهم مثل انقلاب و ونک و ولی عصر و غیرو...، سربازانی رو (که لباس لجنی دارند و باتوم هم بهشون دادن) در چهار طرف میدون قرار دادن برای عابر پیاده. حتما دیده اید و یا گاهی هم ممکنه خودمون جز این افراد باشیم که به جای عبور از خط عابر پیاده از وسط خیابون می خوایم رد بشیم و این قضیه توی مبادی خروجی و ورودی میدون های شلوغ خیلی روی روال ترافیک تاثیر می گذاره. حالا از زمانی که این سربازها رو گذاشتن که عبور و مرور مردم رو کنترل کنن و همه چیز طبق نظم و قاعده شده واقعا کار خوبی انجام دادن.

مثلا امروز رفته بودم میدون انقلاب. همین اجرا و کنترل و نظارت پلیس راهنمایی و رانندگی بر عبور و مرور ماشین ها بعلاوه کنترل وضع عابران پیاده توسط این سربازها توی آفتاب گرم تابستونی، باعث شده که میدون سر و سامونی پیدا کنه و ترافیک رو تا حد بسیار زیادی روون کنه. رفتار این سربازها تا جایی که من دیده ام محترمانس و در حد تذکر و یادآوریست اما گاهی هم بعضی ها براشون قلدر بازی در میاورن یا بعضا خود سرباز مشکل ساز میشه اما به طور کلی خیلی خوبه. دستشون درد نکنه و این طوری سودش رو هم عابرین پیاده می برن هم ماشینها.

گفتم میدون انقلاب و حتما تصویری از شلوغی به ذهن دوستان خارج از کشور میاد. چه شور و حیاتی توی این خیابون می بینید. مغازه های رنگارنگ. کیف و کفش و خوردنی و پیراشکی و ماهی فروشی و میوه فروشی های رنگارنگ و صد البته کتاب. الحق که توی ایران چیزهایی پیدا میشه که عمرا جاهای دیگه پیدا بشه یکی همین وضعیت کتاب هست. کتاب با اینکه حالا میگن گرونه اما از دید من آنچنان هم نسبت به سایر چیزها گران نیست دوما اینکه کتابهای خارجی که اینجا با دلار 300 تومان و یا 250 تومان به فروش می رسه واقعا نعمته.  جالب تر اینکه وقتی خوب بگردی چیزهایی گیرت میاد که عمرا فکرش رو می کردی در بازار ایران وجود داشته باشه و فروشنده ها هم دمشون گرم مغزشون عین کامپیوتر می مونه.

وارد یه مغازه شدم و از یکیشون یه سری کتاب راجع به موضوعی خاص خواستم. قشنگ رفت انگشت گذاشت روی کتاب مربوطه( که به واقع چاپش هم خیلی محدوده و کمتر کسی هم دنبالش می ره!) و خلاصه اینکه من کفم برید چطور اینها اسم کتابهای غیر معروف رو هم به یاد میارن و دقیقا می برنت سر کتابی که می خوای یا در زمینه تخصصت نیاز داری. 4 تا سی دی 1000 تومان عنوان تبلیغی هست که یه پسر بچه حدود 9 ساله انداخته روی لباسش و می چرخه و بقیه رو تشویق می کنه که از مغازه دیدن کنند. چه کتابهایی که توی این زیرزمینهای انقلاب رد و بدل نمی شه. راستی این سری که وقت نداشتم تا بیشتر چرخ بزنم اما اثری از فروشنده های مجلات مستهجن و ورق و از این قبیل ندیدم. سری بعد بیشتر دقت می کنم. میدون انقلاب و سینما بهم یادآور خاطرات بسیار خوبیه. یادش بخیر.

July 24, 2004

چند روز اوقات فراغت در کردن!

هر از چندگاهی  خیلی اتفاقی چیزهایی پشت سر هم پیش میاد که من بهش می گم مراسم خودشناسی و بازگشت به اصل خودم که حالا این سری خیلی باحال تر بود. 2 تا کتاب خوندم که به شدت من رو تحت تاثیر قرار داد مخصوصا کتاب دوم که حقایق بسیار زیادی درباره دلیل وجود آدمها روی زمین برام مشخص کرد. این کتاب با نام "سفر روح" به واقع حقایقی ست که یک دکتر هیپونیتز کننده با کند و کاو در درون موردهایی که بهش سر می زدن سیری در دنیای پس از مرگ می کنه و به طور کلی سر منشا روح و هدف این زندگی و غیرو رو از زبان آنها که به ناخودآگاه و ابرآگاه خود رفته اند و از عالم دیگر حرف می زنن، بیان می کنه. این کتاب رو من یک شبه با توجه به اینکه 350 صفحه هم بود، خوندمش و به جرات می تونم بگم که اصلا شاید برای من خریده شده بود چون همین طوری قاطی بقیه کتابها داشت خاک می خورد. واقعا کتاب فوق العاده ای بود و باردیگر به من یاد آوری شد که زندگی فرای اون تصور ذهن کوچک درون جمجمه ماست و متاسفانه دوندگی های بی امان باعث شده که حتی با وجود اعتقاد به این، بازم درجا بزنم.

اما چند تا فیلم بسیار عالی هم دیدم. اولین فیلم بسیار خوب که در بچگی کمیش رو دیده بودم "آخرین وسوسه مسیح" بر اساس رمانی به همین نام از نیکوس کازانتزاکیس که حالا یه سری عقاید نویسنده رو درباره مسیح بازگو می کنه. این فیلم خیلی فیلم گول زننده ای به شمار میره و من اسمش رو میگذارم از تریپ فیلمهایی که روشن فکرا رو درگیر می کنه (حالا مذهبی ها که جای خود دارد). جدای از چند سکانس حساس و به یادماندنی که داره، اما از دیدگاه من بر خلاف اونچه که از نویسنده ای مثل کازانتزاکیس تصور داشتم خیلی به بیراهه رفته. از دیدگاه من افرادی مثل مریم مقدس یا عیسی مسیح در مرحله ای نبوده اند که اصلا بخواهند دچار وسوسه زندگی روزمره و مادی شوند چون مطمئنا اینها را قبلا گذرانده اند!!!

این فیلم به واقع تلاش شیطان رو بر سر وسوسه کردن مسیح برای یک زندگی بی دردسر و آرام و همرا زن و بچه بیان می کنه. هرچند که پیام کازانتزاکیس شاید به نوعی این بوده که همواره جنگی میان روح و نفس ذاتی جسم انسان درحال اجراست که در عوام چیزیست به نام خیر و شر، اما از دیدگاه من روح مسیح آنقدر متعالی بوده که هرگز به چنین وسوسه هایی فکر نمی کرده و اگر هم وسوسه ای بوده بسیار فراتر از دسترسی به زندگی آرام در روی کره خاکی بوده است.

فیلم دیگری که دیدم و کلی احساستم رو قلقلک داد فیلم "خانه ماسه و مه" بود. از دیدگاه من خیلی خوب درست شده بود و انقدر کارگردانش فضای فیلم رو سنگین کرده بود که آدم فکر می کرد دیگه خودش هم جزیی از سرنوشت شوم و تاریک فیلم شده. فیلم پایان بسیار ناراحت کننده ای داشت و من رو به عنوان یک بیننده جدا غافلگیر کرد. چیزای زیادی توی فیلم بهش اشاره شده بود اما یکی از غم انگیز ترین صحنه ها فکر می کنم لحظه ای بود که پدر توی بیمارستان روی زمین سجده می کنه و از خدا می خواد که پسرش رو برگردونه و عملا این اتفاق نمی افته. هنرپیشه نقش پدر، خوب تونست اضطراب و حس ندامت  و نحوه مناجات رو بازی کنه. خلاصه اینکه سر این فیلم هم غمباد گرفتیم!

چند روزی ملت رفتن شمال و عشق و حالشون رو کردن. من هم مثل مرغ تو خونه نشستم و بیرون هم نرفتم و فقط کتاب خوندم و فیلم دیدم و غذای خوب و خوشمزه خونگی مثل قرمه سبزی مادر رو خوردم و خوابیدم و کمی هم اینترنت بازی کردم. زمان خیلی زود می گذره. خیلی سریع.

July 22, 2004

مدهای تابستان 83

خب باید بگم که امسال نسبت به پارسال دخترها خیلی بیشتر سکسی شدن و پسرها هم بهتر لباس می پوشن و به روز تر شدن! جالبترش اینجاست مثل اینکه دری به تخته ای خورده و دخترها حسابی به هیکلاشون می رسن. جونم براتون بگه که مانتوها اکثرا یا کوتاه هستند( کمی پایین تر از باسن مبارک و قلمبه رو پوشش می دن) و یا اگر کوتاه نباشن چاکهاشون دقیقا تا کنار کمرشون می رسه بنابراین یه نموره که باد بزنه، جلوبندی استاده!

مانتوها به شدت تنگ شدن و انقدر تنگ هستن که بتونی از روی مانتو چربی های اضافی بعضی ها رو تشخیص بدی! یه سری مانتوها هم هستند که انگار توی تن که می رن کش میان بس که می چسبن به بدن! رنگها به شدت متنوع هست و این خیلی خوبه. از صورتی و آبی گرفته  تا زرد و سفید و سرمه ای. خلاصه رنگین کمونه. دختر و پسر هم تا دلت بخواد دست هم رو گرفتن و دارن می رن که یه جایی تمدد اعصاب بکنن! ما هم این جماعت رو می بینیم حالش رو می بریم.

یه مدی که اصلا باهاش حال نمی کنم این کفشهایی هست که دخترا می پوشن مثل کفش کشتی گیراس. خیلی زشته. فرض کنید پاچه شلوار دقیقا کمی تا زیر زانو(!) بعدش یه دونه از اون کفشها می پوشن آدم حالش بهم می خوره.آخه عزیز دل برادر، اون پای به اون خوشکلی رو می کنی توی اون کفش زشت و بی ریخت که چی بشه. یه دونه از این صندلا بپوش که دیگه همه چی تکمیل بشه. واقعا باید بگم که دخترها به شدت سکسی شدن. خداوند به فریاد این مردان ناکام برسه!روسری ها هم که دیگه از اونچه قبلتر بود حضورش کمرنگ تر شده و این روسری های حریر و نازک عملا انگار چیزی روی سر دخترا نیست. آخه من نمی دونم یکی از زیبایی های زن به اون موهاست که رنگش چشم آدم رو نوازش بده چرا باید زیر روسری باشه. آرایشها هم غلیظه و چسب روی دماغ همچنان افتخاره.


اما درباره پسرها باید بگم که مدلهای موشون خیلی متفاوت شده و هر جوری گیر میاد. یه مدل مو دیدم که البته جالب نیست ولی خب همین که هست تو ایران خودش جالبه. تصور کنید دور موها رو آلمانی بزنن بعد پست سر دقیقا وسط رو یه کوچولو دم اسبی بگذارن باشه. البته بگذریم که برای بعضی ها دم کفتری و به دم موشی هم میرسه( از نظر کوتاهی و بلندی گفتم). توی همچین تهرانی که دخترها به شدت پا می دن و میشه کلی مخ زد و حال و حول کرد یه خونه مجردی و با کمی امکانات جانبی می شه هر هفته رو در بهشت بود. ما که فعلا در این مملکت گل و بلبل با اون دخترهای سکسیش نیستیم بنابراین خدا قسمت سایر جوونها بکنه. جیگر همگی رو!

July 19, 2004

آفتابه لگن هفت دست، شام و ناهار هیچی

الحق که این ضرب المثل را برای ما ایرانیان ساخته اند. یک ماه است که به مملکت گل و بلبل آمده ام و به دنبال کار هستم. البته نه از اون کارهای ارزون قیمت که خرج خورد و خوراک آدم فقط از توش در میاد و پس اندازی نمیشه کرد بلکه کاری که هم آینده داشته باشه و هم در تخصص و حوزه تحصیلی خودم باشه. از هفته اول شروع کردم به فرستادن رزومه کاری و سوابق به شرکتهایی که به دنبال کارجو مورد نیازشون با توجه به تخصص مربوطه بودن. روزنامه های متعددی رو خریدم که فکر می کنم بی شک روزنامه "همشهری" بهترین روزنامه برای پیدا کردن کاره.

سرتون رو درد نیاریم. آگهی زده اندازه کله باباش که ال و بل و کلی پرستیژ گذاشته و چسان و فسان ولی وقتی رزومه رو براش می فرستی نه تنها جوابی نمی رسه مبنی بر دریافت رزومه مربوطه بعلاوه هیچ گاه جوابی از ایشان درباره نتیجه نامه شما معلوم نخواهد شد. حرفه ای گری و حرفه ای شدن چیزیست که فکر نمی کنم حالا حالاها در این مملکت اتفاق بیفتد. اینجا همه چیز ظاهر است و باطن همه چیز پوک است. اگر در دوبی که بازار کار بسیار خراب است، شما رزومه خود را بفرستید( در مورد شرکتهای خوب و مطرح صبحت می کنم) حتما به شما جواب خواهند داد و خلاصه شما خیالتان راحت است که لااقل ایمیل شما را دریافت کرده اند اما در اینجا شرکتهای آنچنانی با دک و پوز عالی پشیزی هم بر ساختار شرکتی استاندارد و درست نهادینه نشده اند. شاید مساله مطرح شده من به ظاهر خیلی مسخره و بی اهمیت جلوه دهد اما این خود ضامن آنست که این خانه از پایبست ویران ست.

در اینجا اکثر چیزها روابطی ست و اگر هزاران ساعت بدوی و بی روابط شاید بازدهی آن به اندازه نیم ساعت وقت گذاشتن با معرفی و روابط نباشد. آدم افسوس می خورد که چرا بایستی مدیران نالایقی صاحبان شرکتها و سازمانهایی باشند که با آشنایی نداشتن با اصول مدیریت و بی سوادی، راندمان شرکت و کارکنان خود را تا سر حد مرگ پایین می کشند و جالب آنست که در جلسه هیئت مدیره و سالانه شان مطرح می شود که به امید خدا سال گذشته را به خیر گذرانده اند گویی که در ایران همه چیز الله بختکی ست و الهی به امید ماتحت فراخان روزگار!

July 18, 2004

خداحافظ نقطه چین ........

اصولا کارهای مهران مدیری رو دوست دارم. اکیپ مهران مدیری با نویسندگان بسیار خوبش و با توجه به اینکه کارگردان در انتخاب بازیگران نقشهای کلیدی اش بسیار خبره عمل می کنه و بازیگرها کاملا در نقش جا می افتند کارهای مدیری رو منحصر به فرد می کنه. نقطه چین یکی از این سریالها بود که واقعا در بین مردم جای خاصی باز کرد و بسیاری از حرکات و رفتار و تیک های بازیگرانش مثل هر بار به تقلید مردم در اومده. مهران مدیری و نویسندگان متبحرش همیشه سوژه های نابی در خورجین خود دارند که به بهترین وجه در حالت طنز به ورطه نمایش می گذارند.

بحث من اینجا جدای از علاقه مندی من به کارهای مدیری، انتقاد من از او هم هست. متاسفانه در کارهای مدیری یک عامل بسیار زننده وجود داره که ارزش کارهاش رو پایین میاره. چیزی که از دیدگاه من مدیری در تلویزیون پایه اش را گذاشت و دیگران نیز از آن استفاده می کنند و اون مسخره کردن ظاهر دیگران در تمامی کارهای اوست. این رو قبلا یک بار هم گفته ام. هیچ انسانی کامل نیست و همیشه در اطرافمون آدمهایی رو می بینیم که دارای ناهماهنگی عضو باشند. یکی دماغش درازه، یکی دهانش گشاده، یکی گوشهاش نافرمه و یکی هم شکمش گندس. اما اینکه مدام در برنامه های آقای مدیری از این قضیه استفاده بشه برای سرکوب و سرکوفت یک شخص، بسیار ناپسنده.

برنامه های مدیری بینندگان بسیار زیادی داره و خیلی ها هر شب پای تلویزیون می شینن تا ببینن برنامه به چه سمتی می ره. حالا تصور کنید که بچه و نوجوون و جوون ما هم می شینه پای تلویزیون و مدام این مسخره بازی و تکه کلامهایی که همدیگر رو به راحتی ضایع می کنند بین بازیگران رد و بدل می شه نتیجه اش چه خواهد شد؟ ایده آل فکر نکنیم. این قضیه از قبلتر ها هم بوده اما اینکه از یک رسانه جمعی مداوما در کارهای متعدد به اعماق ذهن مردم فرو بره جای تامل داره.

هرچند که شاید این اخلاق ناپسند مختص فرهنگ ما هم نباشه و در هر جایی از دنیا دیده بشه اما فکر می کنم در کشورهای دیگر به این قضیه دامن نمی زنند و باعث شیوع آن نیز نمی شوند. حتما بارها و بارها فیلمهای هالیوودی را دیده اید که شخص چاق بوده و یا قیافه نداشته و یا خنگ بوده و یا مشکلات دیگر داشته اما در آخر پیام فیلم این بوده که باید همه را دوست داشت و هرکسی حتما دارای استعداد ویژه و زیبایی در ظاهر و باطن هست که بتواند بقیه را بپوشاند و به درجه بی اهمیتی برساند. در آخر برای آقای مدیری آرزوی موفقیت می کنم و امیدوارم در برنام های آیندشان کمی به این مهم بها بدهند و توجه کنند چرا که برنامه های ایشان همیشه تاثیر گذار بوده است.

July 16, 2004

موتور سواران، بلای جان عابران پیاده

به یمن گرون شدن فوق العاده و فراتر از مرز جریمه های پلیس راهنمایی و رانندگی، مردم برای لطمه نزدن به وضع مالی و جیب مبارکشون هم که شده قانون رو رعایت می کنن و این یواش یواش تبدیل به عادت خواهد شد. اینکه سرنشینان جلوی ماشین چه راننده و چه مسافر صندلی کنار، کمربند ایمنی خودشون رو ببندن، رفته رفته در بین مردم تبدیل به یک فرهنگ نهادینه خواهد شد و این جای بسی خوشحالیست.

اما متاسفانه از دیدگاه من رانندگان ماشینهای سواری بخشی از معضل ترافیک و نابسمانی رو در تهران برای پلیس ایجاد می کنن و بخش اعظمش برمی گرده به موتوری ها. من فکر نمی کنم در هیچ جایی از دنیا موتور سوارانش انقدر بی ادب، بی نزاکت، پر رو و فحاش باشند و باور کنید من وقتی از عرض خیابون می خوام رد بشم هیچ گاه ابتدا سمت ماشین رو نگاه می کنم بلکه اول سمت مخالفم رو نگاه می کنم مبادا موتوری با سرعت باد بخواد ازونجا رد بشه.

موتوری ها افساری ندارند. عین اسب رم کرده مدام در سطح شهر در حال این ور و اون ور شدن هستند. در پیاده رو، لابه لای ماشینها و اکثرا هم چراغ قرمز رو رد می کنن که هیچ تماما روی خط عابر پیاده می ایستن و عابر پیاده نمی دونم اون وقت می خواد از کجای اینا رد بشه و برسه اون ور خیابون. موتوری ها خیلی هم فحاش و بی شعور تشریف دارن و اصولا این استثنا نداره مگر اینکه خلافش ثابت بشه!!!

خوشبختانه طرح اخیر پلیس برای از بین بردن این معضل و بلای عابران سوز( بر وزن خانمان سوز) در حال اجراست و امیدوارم که به زودی به نتیجه برسه. باور کنید اگر تهران را حدود 3 سال یا بیشتر است ندیدید، مطمئن باشید اون چیزی نیست که قبلا تصور می کرده اید. قدیم هم همه از موتوری ها در عذاب بوده اند یا مثلا گرونی یا خیلی چیزهای دیگر. اما امسال مثل اینکه جدی جدی زوار همه چی در رفته است. یعنی اگر قبلا کنترلی بود حالا اصلا نمی شود کنترل کرد! هر روز بخش خبر کانال 6 امکان نداره تصادف آش و لاش شدن راننده خودرو و یا موتوری و عابر پیاده رو پخش نکنه. من واقعا فکر می کنم جدای از اینکه ما ضمان قانونی و مجری قانون خوب نداریم اما خود مردم هم به همدیگر رحم نمی کنند و این متاسفانه خوی ایرانیست که سالها با خود از نسلی به نسل دیگر منتقل کرده ایم.

July 15, 2004

وقتی کیسه ابرهای آسمان پاره می شود

نمی دونم تا حالا بارونهای بسیار شدید دیده اید یا نه. از اون بارونایی که انگار خدا سوزن می زنه به کیسه ابرها و ابرها پاره می شن و با تمام شدت، آبشون خالی میشه روی سر ساکنان یه بخش زمین. من تا حالا چندتا از این بارونا رو دیده بودم البته توی زمستون اما اینکه وسط چله تابستون و خرما پزون همچین این طوری بارون بیاد اونم دو بار خیلی جای تعجب داره.

بدون اغراق باید بگم عین این فیلما دیدید که دوش و شیلنگ رو می گیرن بالا سر هنرپیشه ها و آب رو باز می کنن، اینجا از اون بدترش اومد! جالبه که توی شمال تهران(شمیران)، رانش زمین هم اتفاق افتاده. جلوی خونه ما دارن یه آپارتمان می سازن. بیچاره این افعانی های کارگرش که داخل اتاقکی که برای خواب و استراحتشون موقتی با اجر درست کرده اند، سرگردون شده اند. دفعه اول که بارون اومد و نصف شب بود مجبور شدن روی تیرهای آهنی بالاتر از سطح زمین، شب رو صبح کنن. حالا این بار هم آب دم طلوع آفتاب راه میفته زیر پر و پاشون و یه فحش درست و حسابی به این هوای قرن بیست و یکمی که چت زده می دن. به قول برادرم خدا مثل اینکه رفته مسافرت، ترکه رو گذاشته سر جاش دکمه های برف و بارون رو اشتباهی می زنه!

July 14, 2004

اعتماد نادیده

امپراطور به مرد روحانی گفت:"خیلی دلم می خواهد خدای شما را ببینم"
روحانی پاسخ داد:"غیر ممکن است."

- "غیر ممکن؟ چطور می توانم زندگیم را به کسی بسپارم که نمی توانم ببینم؟"
- "کیسه ای که عشق به زنت را در آن نگه می داری، نشانم بده. بگذار سبک و سنگینش کنم و ببینم میزان عشق تو چقدر است."

- " احمق نباش؛ کسی نمی تواند عشق را در کیسه کند."
- "خورشید تنها یکی از مخلوقات پروردگار در کیهان است و اما نمی توانی مستقیم در آن نگاه کنی. عشق را هم نمی توانی ببینی، اما می دانی که می توانی عاشق زنی بشوی و زندگی ات را وقف او کنی. نمی بینی چیزهایی هستند که نادیده، به آنها اعتماد می کنیم؟"

July 13, 2004

حال و روز مجنون بعد از مرگ لیلی

مجنون با شنیدن خبر مرگ لیلی گریان و خروشان بر مزار معشوق آمد و بعد از سخن گفتن بر مزار لیلی بار دیگر با خیل و وحوش سر به بیابان نهاد در حالیکه

می داد به گریه ریگ را رنگ / می زد سری از دریغ بر سنگ
بر رهگذری نماند خاری / کز ناله نزد بر او شراری
در هیچ رهی نماند سنگی / کز خون خودش نداد رنگی

روزگاری در فراخنای بیابان به تلخی و سختی آواره بود تا سرانجام نیروش کاستی گرفت و نزدیکی مرگ را دریافت:

نالنده ز روی دردناکی / آمد سوی آن عروس خاکی
بیتی دو سه زار زار برخواند / اشکی دو سه تلخ تلخ بفشاند
برداشت به سوی آسمان دست / انگشت گشاد و دیده بربست
کای خدای هرچه آفریده ست / سوگند به هرچه برگزیده ست
کز محنت خویش وارهانم / در حضرت یار خود رسانم
آزاد کنم ز سخت جانی / و آباد کنم به سخت رانی

این گفت و نهاد بر زمین سر / و آن تربت را گرفت در بر
چون تربت دوست در برآورد / "ای دوست" بگفت و جان بر آورد
او نیز گذشت از این گذرگاه / وان کیست که نگذرد بر این راه
راهی ست عدم که هر چه هستند / از آفت قطع او نرستند

July 12, 2004

ایران دیروز، ایران امروز - 1

یادمه زمانی اگر کسی می گفت قدیما و از قدیمها حرف می زد حتما چین و چروکی بر صورت راوی نقش بسته بود و از سالهای دور 40 یا 50 سال پیش حرف می زد. امروزه به یمن وسایل ارتباطات جمعی و ماهواره و اینترنت و عوضی شدن این دنیای دیوانه و آشغال گاو تو گاو، میشه یه جوون 25 ساله هم با این جمله حکایتش رو آغاز کنه که قدیما( منظور همین 15 سال پیش!) مردمان طور دیگری زندگی می کرده اند و زندگی رنگ و بویی دیگر داشته است. پس با هم بخونیم.

ایران دیروز -  بارک الله پسرم. همه نمرهات 20 شده ولی چرا یه دونه 19 داری؟ اینجا با اخم و تخم پدر بزرگوار روبرو می شدی و دوست داشتی از خجالت بری زیر زمین.

ایران امروز - بارک الله پسرم چه خوب که همه رو قبول شدی( همه رو 10 یا 12 ناپلئونی گرفته) ولی چرا یه دونه زیر 10 شدی بابایی( اینجا پدر خیلی با ملایمت و لطافت حرف می زنه یه وقت به آقازاده و خانوم گل باقالی بر نخوره). جواب بچه اینه که برو خدا رو شکر کن همه رو قبول شدم دوستام که همه رو افتادن و ال و بل و سر و صدا که چرا بابام این حرف رو بهم زده.

ایران دیروز - ناظم مدرسه خطاب به ولی فلک زده احضار شده: آقا پسر شما سر صف صبحگاهی با نفر جلویی پچ پچ می کرده و من هم گفتم که شما احضار بشید تا بدونید چه پسر بی انظباط و بی ملاحظه ای دارید.

ایران امروز - ناظم مدرسه خطاب به ولی فلک زده: آقا پسر شما سر صف چوب در ماتحت نفرات ماقبل و مابعد خودش می کرده و دستیار من رفته بهش فقط تذکر داده که ساکت باشه و آقا زاده بعد از مراسم عربده کشی، زده دستیار رو آش و لاش کرده و الان 3 تا از دنده هاش هم شکسته!

ایران دیروز - معلم خطاب به دانش آموز: پاشو برو گمشو بیرون مردک نره غول. از هیکلت خجالت بکش و جوان 18 ساله رعنای ان زمان با خجالت و صورتی سرخ از کلاس خارج می شد.

ایران امروز - معلم خطاب به دانش آموز: شما لطفا با موبایل  صحبت نکنید و یا تشریف ببرید بیرون. جوان مربوطه هم در حالی که معلم به تخمش هم نیست پا میشه و یه تیکه زیر لبی توری که فقط معلمه بشنوه بهش میگه و بعدش از خدا خواسته میره بیرون که مخ تلفنی بزنه.

ایران دیروز -  پسر دبیرستانی می خواهد با دختر دبیرستانی دوست شود: بعد از روزها دست به دست کردن و خجالت کشیدن این بار با صورتی آتشین و با دلهره نامه ای رو سریع به دست دختر می ده.

ایران امروز - پسر دست در جیب آماده که یکی از کاغذهای از پیش آماده شده تلفنش رو که شب قبل تهیه کرده بگذاره کف دست هر دختری که رد می شه تا این طوری بلکه بتونی به کامی برسه. مثل یک مرد روسپی.

ایران دیروز - پدر خطاب به پسر: به خدا قسم اگر یک بار دیگه ببینم که با این پسره سیگاری الدنگ گشتی خودم می کشمت و جای سیلی پدر بر روی گونه های پسر.

ایران امروز - پدر خطاب به پسر: پسرم خواهش می کنم وقتی جلوی من سیگار می کشی دودش رو توی صورت من نگیر یا ضجه مادری به پسرش که سیگار می کشی بکش ولی معتاد نشو و پسر عین سیب زمینی بی غیرت.

ایران دیروز -  اما درست نیست که با این خانوم رابطه داشته باشی. یک زن شوهر داره. زندگیش از هم پاشیده میشه. در قاموس انسانی نیست.

ایران امروز - آقا مخ یه زنه رو زدم.طرف اوپنه توپه. خونه هم داره. شوهرش که می ره ماموریت، پارتی ما هم هر شب دیگه به راهه. الانم زنگ زد گفت بیا خونه که شوهرم نیست!

July 11, 2004

1000 تومانی؛ پول خورد ایرانی

توی این سه سالی که جول و پلاسمون رو انداختیم توی مملکت عربها و به قول بسیاری سوسمارخورها(!)، چند باری هم ایران سر زدم ولی این بار یه جورایی با همه دفعات قبل فرق می کنه. یادم می آد وقتی بچه بودم و از صدا و سیمای منفورانه برنامه هایی پخش می شد راجع به آدمهایی که همه چیزشون رو فروخته اند و به امید اینکه در خارج از کشور حلوا می دن پا شدن دست زن و بچه رو گرفتن و رفتن و بعد یه مدتی دست از پا درازتر برگشتن. مثلا توی اون برنامه ها یه چیزی که مثل اهرم می خورد توی کله بییننده و همه رو از این قضیه مهاجرت و مسافرت به خارج از کشور می ترسوند، مساله گرونی بود. یارو می گفت قدر ایران رو بدونید و تو ایران نعمته و ....

حالا امسال تابستون که اومدم تهران، بعد از کمی بالا و پایین کردن دارم به این نتیجه می رسم که نخیر انگار باید خارجی ها برای مردمشون یه برنامه بسازن که آقا نیایید تهران که بدبخت می شید. گذشته از سطح بسیار پایین زندگی و هردمبیلی و خرتو خری اینجا که هر روز هم بیشتر می شه، قیمت اجناس با اون ور آب هم قابل مقایسه س. جالبه که توی مملکت گل و بلبل که به وفور نعمت و میوه معروفه ، قیمت میوه داره میرسه به قیمت میوه در دوبی. حال اونها به درهم پول در میارن و مردم فلک زده ما به تومان. قیمت انواع گوشت سفید و قرمز به مراتب ارزانتر از گوشت در ایرانه.

کرایه تاکسی ها دقیقا 2 برابر شده. اکثر خطوطی که من سوار شده ام کرایه ها رو 2 برابر کردن و تو بوق و کرنا کردن این هم که می خوان قیمتهای تاکسی ها رو کنترل کنن همون قضیه کشک و سایشه. قیمت مجله و روزنامه هم که قربونش برم. آقا ما 2 سری رفتیم مجله خریدیم هر سری 5000 تومان رفت تو پاچمون. کیفیت چاپ و کاغذ هم که قربانش برم. وسط مجله رو که باز می کنی همون اول بسم ا... زارت جر می خوره و صحافیش به گاو عظمی می رود.

کار به جایی رسیده که 50 تومانی و صد تومانی عملا بی مصرف و بی فایده هستند و جای 5 تومانی و 10 تومانی سالها پیش رو دارند. هنوز یادم نمی ره وقتی با تاکسی از خواجه عبدالله تا سر دولت(نزدیک سینما فرهنگ) رو فقط 5 تومان با تاکسی می رفتیم. وقتی که مینی بوس تجریش به پیچ شمیران فقط 10 ریال بود. بله اشتباه نمی کنم یعنی فقط یک تومان. هیچ وقت یادم نمی ره که وقتی دبستان بودم توی اتوبان صدر تقاطع با بهار شمالی( که هنوز اون موقع وسط اتوبان رو نبسته بودن و یه بلواری بود که حتی می شد دور زد بس که اون زمان قیطریه جای دست نخورده و بکری بود و ماشینای کمی از اتوبان می گذشتن) یه سوپر بقالی تابلوی مقوایی گنده زده بود به سمت اتوبان که گوشت کیلو 189 تومان و مردم می گفتن چقدر گرونی شده.

گرونی بحثی بود که از بچگی توی روزنامه و مجله های طنز مثل گل آقا و غیرو بهش پرداخته می شد. اون زمان بچه بودم  و سواد کافی از درک این مقوله نداشتم که همه هم راجع بهش سخنرانی می کردن و نظریه های والای اقتصادی می دادن. اما الان می دونم که اگر می شد تورم آن سالهای نه چندان دور رو توجیه اقتصادی کرد اما گرانی های این چند سال اخیر واقعا یک آفته و کاذب و مردم رو به شدت درگیر کرده. از همون چیزی که زمانی می ترسیدم بر سر این مردم اتفاق بیفته، افتاد و اون پولی شدن مردمه. مردم به شدت پولی شدن و این با خوی ایرانی سازگار نیست. هرچند هنوز هم هستن آدمهایی که همه چیز رو به حتی بیشترین پولها نفروشن اما نسل جدیدی که تا چشم باز کرده دودره بازی و فحاشی و قسم کاسبی و کلاه برداری و دروغ گویی دیده چون مردمانش و پدر و مادرش بیش از هر زمان دیگه ای تحت فشار مالی بوده اند چطور می توان انتظار داشت که خوی انسانیش رو هم اجرا کنه. پدران و مادران ما حداقل محیطی رو دیدن که محبت رو میشد درش لمس کرد اما کنون چه؟ یه نگاهی به مردم بکنید ببینید چطور به خون هم تشنه هستند. سر 50 تومان همدیگه رو تکه پاره می کنند( به چشم خود بارها دیده ام) و حق پایمال کردن به نوعی زرنگی ما محسوب می شه.

1000 تومانی شده پول خورد و ارزش پول اینجا بی معناست و من همیشه به کارمندی فکر می کنم که چندر غاز پول می گیره و می خواد خرج یک خانواده 4 نفری رو بده. واقعا چطور می تونه زیر بار کمر شکن خرج و مخارج دربیاد. شاید یکی از مهمترین دلایل ازدواج نکردن پسرها همینه. دخترها انتظاراتشون بالاست و صبور نیستن و دوست دارن به هزاران آرزویی که دارن برسن دریغ از اینکه انقدر زندگی در ایران سخت شده که جونی برای همسر خیالی خانوم نمی گذاره که بخواد فکر ازدواج باشه.

در آخر هم یک خاطره باحال که همین هفته پیش برای من اتفاق افتاد بگم. من، هرچند که 3 ساله از ایران خارج شدم اما سالهاست که در ایران نانوایی نرفته ام! بنابراین اصلا از قیمت نان اطلاعی ندارم. اون روزی که با 2 تا از دوستان رفته بودیم میرداماد و در حال قدم زنی یک نونوایی مشغول به کار بود(نون ماشینی مثل لواش). من هم هوس کردم بخرم. دست کردم توی جیبم و به قیاس سالیان پیش گفتم خب همین سکه 10 تومانی حتما کافی خواهد بود و تازه شاید هم طرف بگه خورد نداره پس 2 تا نون بر می دارم! حالا قیافه یارو رو تصور کنید که من نون رو برداشتم و یه سکه 10 تومانی گذاشته ام کف دستش دریغ از اینکه قیمت هر نان 25 تومانه. این یکی دیگه جوک بود. قیمت هر نان ماشینی 25 تومان. خودم اونجا خنده ام گرفت که چقدر از مرحله پرتم. بعدا که ماجرا رو در خونه برای مادرم گفتم کاشف به عمل اومد که قیمت تون تنوری از 50 تومان شروع می شه و به 100 تومان هم می رسه. یا ابوالعجایب!

July 07, 2004

حکایت سلطان محمود و ابوریحان

سلطان محمود غزنوی روزی در خانه ای چادر نشسته بود حکیم ابوریحان را طلبید و گفت طالع وقت بگیر و حکم کن که من از کدام در از این چهار در بیرون خواهم رفت؟ و اگر خلاف حکم تو ظاهر شود تو را به قتل می رسانم. حکیم حیران بماند که چاره چه سازد؟ اما چون بدخویی او را می دانست از امتثال امر چاره ندید. اسطرلاب برداشت و ارتفاع گرفت و ملاحظه تمام و احتیاط بلیغ به جای آورد. بعد از آن چیزی بر کاغذ نوشت و در هم پیچید و در زیر چار بالش محمود نهاد. پس محمود میتین طلبید و بفرمود تا ضلعی را که میان مشرق و شمال بود بشکافتند و از آن شکاف بیرون رفت. پس کاغذ را طلبید و سرگشاد و بخواند.

نوشته بود که سلطان از هیچ در بیرون نرود بلکه دیوار را بشکافد و از فرجه یی که میان مشرق و شمال باشد بیرون رود. محمود از آن حکم انگشت تحییر به دندان گرفت و به غایت او را معتقد شد و هم در آن مجلس صدهزار درم نقد به وی داد و اسب خواست و خلعت خاصه برو بخشید.

July 01, 2004

یک فنحان کاپوچینو سرد میل دارید؟

از قدیم گفته اند که ابتدا نیک گوش کن و سپس سخن بگو. در طی یک هفته گذشته نقدها و پیشنهادات و اوصاف متعددی درباره مجله آنلاین کاپوچینو که به واقع اولین هفته نامه الکترونیکی ایران هم هست نوشته شده. کاپوچینو با نامی جذاب و ایده ای در سر عده ای جوان صورت گرفت که وبلاگ نویسی را پیش از آن عمدتا تجربه کرده بوده اند و بعضا نویسندگان آنچنانی وبلاگها و به قولی خودمانی بچه معروفهای آن دوران به حساب می آمدند. کاپوچینو یک مجله آنلاین ست که با کوشش عده ای بوجود آمد و اکنون بعد از گذشت 2 سال از دیدگاه من رو به سردی می رود. من خود یکی از اعضای خانواده کاپوچینو هستم و دو ستون از آن را می نویسم اما از ابتدای نگارش این مجله چه زمانی که خواننده آن بوده ام و چه اکنون که عضوی از آن هستم همیشه از آن انتقاد کرده ام و بارها و بارها از طریق ایمیل و یا گذاشتن کامنت تلنگری به اعضا و نویسندگان آن زده ام. می خواهم مجله کاپوچینو را که متعلق به همه ماست از دیدگاه غالب مدیریتی نقد کنم. کاپوچینو از نظر مدیریت در ضعف بوده است و هنوز هم دارای مشکل بسیار بزرگی در مدیریت است.  با گسترده شدن نام و آوازه آن بعلاوه آنکه همواره در صدد کسب اعتبار بیشتر و جذب مخاطب بیشتر بوده است، نیاز بیشتری به یک هماهنگ کننده و کسی که دیگران را به کار گروهی جدی بکشاند، حس می شود و این دقیقا همان جاییست که کشتی بدون کاپیتان آن، در وسط اقیانوس اینترنت غرق خواهد شد. توصیه می کنم حتما مقالات انتهای همین نقد را که سایر دوستان در مورد کاپوچینو نوشته اند، بخوانید. در ضمن نوشته زیر فقط تکه کوچکی از ضعف های مجله ماست. راه درازی در پیش است.

- کاپوچینو نیازی به نقد ندارد: اول آنکه مطرح شده است کاپوچینو میل محسوسی به پیشرفت نداره و دوم آنکه گفته اند دوستان ما در کاپوچینو اکثرا در جواب دیگران این طور دفاع کرده اند که اگر کسی نمی خواهد و یا مطالب باب میلش نیست نخواند. من هر دوی اینها را می پذیرم. از همان ابتدا هم با این جمله مشکل داشته ام که آقا جان اگر نمی خواهی نخوان. متاسفانه در اکثر بحث هایی که تا کنون بر سر کاپوچینو پیش آمده و دیگران آن را نقد کرده اند، پتک بزرگ" بچه های کاپوچینو زحمت می کشند و پولی دریافت نمی کنند" بر سر منتقدینش فرود آمده است. در اینکه مشکلات اعضای کاپوچینو چیست و اعضایش با چه مصائبی در حال کلنجار رفتن هستند( از لغت کلنجار استفاده می کنم چرا که به واقع بسیاری از این مشکلات می توانسته با یک مدیریت مناسب حل بشود) شکی نیست اما در اینکه مدام این را بر فرق سر دیگران بکوبیم کاری بیهوده و دور از عقل است.

خب حالا در مورد اینکه کاپوچینو نیازی به نقد ندارد باید بگویم که شدیدا مخالفم. هرچند که سیر حرکتی و نحوه برخورد به گونه ای اشتباه برای دیگران این مفهوم را القا کرده که کاپوچینویی ها علاقه ای به پیشرفت ندارند اما این نادرست است. ما دوست داریم که پیشرفت کنیم و بسیاری از نقیضه های خودمون رو حل کنیم و یک مجله پرمحتوا رو هر هفته بر روی اینترنت منتشر کنیم بنابراین نیاز به فیدبک و همچنین نقد دیگران داریم پس بار دیگه با این جمله مخالفت می کنم. لطفا از کاپوچینو نقد کنید و من به شخصه به عنوان یکی از اعضا از وقتی که برای مطالب ما می گذارید متشکرم.

- آیا می توان از یک مجله آنلاین پول درآورد؟ در نقدی که حسین درخشان از کاپوچینو نوشته است اکثریت نگارش وی حول محور بدست آوردن پول از کاپوچینو بوده است. به خاطر اینکه کاپوچینو به سطحی از مخاطب رسیده است که می شود روی این قضیه فکر کرد. بحث به دست آوردن پول فراتر از بحث کاپوچینوست. راه اندازی یک مدل تجاری موفق حتی در سطح بسیار کوچکش که بتوان از آن پول در آورد در شرایط حال حاضر ایران مشکل تمامی دست اندرکاران مشاغل و صنایع هست. ما در بیزنس آنلاین دارای مشکلات بسیار بزرگی هستیم که همه میدانند اما این بدین معنا نیست که نمی شود پول در آورد. منتها ضعفی که در خود کاپوچینو وجود دارد آنست که اولا کسی اعتقادی راسخ به اینکه می شود پول درآورد ( حتی در حد هزینه های نگهداری سایت و کارهای فنی آن) ندارد و دیگر آنکه یک ذهن فعال و یا متخصص برای این امر در میان اعضایش نیست یا شاید هم انقدر مشغله وجود دارد که اگر کسی ایده ای هم دارد به خاطر مشکلات زندگی و دوندگی هایش، عطای آن را به لقایش می بخشد!

در اینکه کاپوچینو بتواند آنقدر در آمد زایی کند که مثلا به هر ستون نویسش پول بدهد از دیدگاه من فعلا در آن جایگاه نیست. این عادت ما ایرانی هاست که دوست داریم بدون نقشه و هدف و پلان راه 1 ساله را یک شبه طی کنیم و یا به قولی بسیاری از مراحل را دور بزنیم. کاپوچینو فعلا باید به دنبال راهی باشد که بتواند حداقل مخارج خود را در بیاورد دادن دستمزد به نویسندگانش پیش کش. در ضمن کمی محاسبه رقمی درباره میزان اعطای حق نوشتار به هر نویسنده برای ستون خودش هم خالی از لطف نیست. تجارت با آمار و ارقام سر و کار دارد نه با احساسات و حرف روی هوا و آقا لنگش کن.

- اگر پول در کار نیست چرا نویسندگان کاپوچینو می نویسند؟ جواب این سوال آنچنان هم که از دید دیگران مبهم بیان شده از دیدگاه من مبهم نیست. از آنجا که این قضیه هیچ گونه بعد مالی را برای نویسندگانش در بر ندارد پس می بایست به دنبال اهداف دیگری بود. از دیدگاه من موارد زیر می توانند پاسخ مناسبی به سوال مذکور باشند

الف: شهرت و کسب نام
ب : تمرین نگارش و مقاله نویسی
هرچند که می تواند این بند ب درست باشد ولی در سطح بسیار محدودیست. متاسفانه بچه هایی که در کاپوچینو می نویسند و سواد روزنامه نگاری و دید ژورنالیستی دارند حتی در این 2 سال یک بار هم مقاله ای کوتاه و یا متنی در ارتباط با مواردی که ستون نویسان کاپوچینو می بایست رعایت کنند بین اعضایشان پخش نکرده اند و یا اگر هم وجود دارد در جایی در حال خاک خوردن است. به عنوان مثال من چهار ماه است که در کاپوچینو می نویسم اما به جز چند تذکر شفاهی از خانوم دوکوهکی هیچ راهنمای متنی ولو کوتاه برای من فرستاده نشده است که موارد مهم و اصول نگارش را برای من بیان کرده باشد و این را من می گویم یک ضعف بزرگ که صد البته می شود به راحتی حلش کرد.

ج: کسب تجربه کار گروهی. هرچند که شاید بعد از گذشت دو سال این دلیل موجه به حساب نیاید اما از آنجا که نویسندگان مجله مداوما تعویض شده اند می توان به نوعی آن را توجیه کرد. کاپوچینو در نوع خود در این باره بی نظیر است. با آنکه چالشها و ضعفهای بسیاری را پشت سر گذاشته اما تا حدی و فقط تا حدی توانسته این روحیه را در دیگران تقویت کند که می شود کار گروهی انجام داد و انسجام داشت و به جرات می توان گفت از این نظر در مقام اول و پیشگام بوده است.

د: ارائه مکانی برای به نمایش گذاشتن نوشته های خود. کاپوچینو معتبر است و بسیاری آن را می خوانند و نامش بر سر زبانهاست بنابراین فرصت مناسبی برای دیده شدن نویسندگانش به دیگران می دهد. حال اینکه چه نوع هدفی بر سر این دیده شدن وجود دارد از بحث خارج است.

ه: انتشار علم و اطلاعات. این یکی را وبلاگ نویسان خوب در این مدت 3 ساله پیدایش وبلاگ های فارسی درک کرده اند. به اشتراک گذاشتن اطلاعات و دانسته ها با دیگران هدف مقدس و انسانیست که کار اعضای کاپوچینو را از این نظر با ارزش می کند.

- نحوه انتشار کاپوچینو و اینکه به آن انگ تین ایجری زده اند. کاپوچینو یک هفته نامه است و به صورت هفتگی منتشر می شود. این که نوشته اند چون اینترنت پویاست پس می باست مجله هر روز آپدیت شود سخنی بدون تحقیق و بی پایه و اساس است. پویا بودن یا نبودن یک صفحه اینترنتی به این چیزها نیست بنابراین من مخالف حرفهای هرکسی هستم که مدت زمانی انتشار مجله را از این نظر زیر سوال برده است. ضمن آنکه حرفهای خانوم دوکوهکی را در مورد این قضیه تمام و کمال موافقم. خیلی گزیده و زیبا حرفشان را بیان کرده اند. در باره اینکه کاپوچینو یک مجله تین ایجریست فکر می کنم این یکی را اینجا در قالب چند خط واقعا نمیشود بحث کرد. اما با این جمله هم موافقم هم مخالفم و دلایل خاص خود را دارم.

- محتوا و مطالب کاپوچینو. در اینکه کاپوچینو ضعفهای بسیاری در محتوا و مطالبش داره شکی نیست. بسیاری از ستون های آن واقعا مطلب جذابی ندارند و یا اگر عنوان مناسبی دارند از نگارشی جذاب برای جذب مخاطب استفاده نشده است. این یکی از مواردیست که باعث مخاطب گریزی مجله شده است. عدم ارسال مطالب حرفه ای  و یا عدم اطلاع رسانی خوب در میان اعضای آن در مورد نحوه نگارش یکی از علتهای اساسی این معضل است که بار دیگر تاکید می کنم می توانسته برطرف بشه اما همچنان بر پایه بی اساس خود باقیست.

در نقدهایی که خواندم نکات بسیار ظریف و ریز و بسیار به جا در مورد کاپوچینو دیدم که واقعا در یک یا دو مقاله و نویسه نمی شود به همگی آنان جواب داد و یا بررسی شان کرد. به طور کلی علاوه بر خوبی هایی که مجله دارد و دلیلی نمی بینم که اینجا مطرحشان کنم چرا که بارها و بارها از آنها یاد شده، مجله دارای ضعفهای بزرگیست و از دیدگاه من این ضعف ها از چند منبع سرچشمه می گیرد. اول آنکه کسانی که در کاپوچینو می نویسند آن روح اولیه ایجاد کنندگانش را ندارند و این عقیده و روحیه منتقل نشده است. کمتر کسی برای مجله وقت می گذارد و با توجه به رشد مخاطب مجله در این 2 سال( هرچند که خودم با این جمله مخالفت دارم ولی بگذارید به طور ضمنی بپذیریم) می بایست همت بیشتری گذاشت شود و وقت بیشتر و برنامه ریزی دقیق تری اعمال شود وگرنه کاپوچینوی عزیز ما سرد خواهد شد. نکته دیگر آنکه حرفها در کاپوچینو روی هوا می ماند. در جلسات کاپوچینو که توفیق حضور داشته ایم( خداوند شما رو هم بی نصیب نکنه) تا صحبت حرف جدی به میان می آد یکی با گوشی موبایلش حرف می زنه و یکی از خاطرات سفر میگه و یکی هم مشغول سوت زدن می شه. انگار که به نوعی به خودمان القا می کنیم که کار جدی انجام ندیم. کاپوچینو نیازمند یک هماهنگی گسترده و زمان بندی مناسب هست که در گرو همکاری همه اعضای آن بعلاوه عنصری کلیدی که دارای قدرت مدیریتی باشد. نمی خواهم قضیه را خیلی به دید منفی نگاه کنم اما گر دیر بجنبیم این کشتی بی کاپیتان غرق خواهد شد و این حقیقت تلخیست که باید از الان به فکر چاره آن باشیم. یادمان باشد دیگر این تجربه نیست. این تاریخ کشور ماست. کشور ما همواره بر پایه های لرزان بنا شده و تمام زیر ساختارهای آن مانند صنایع، بازار تجاری، و حتی مجلات و مطبوعات آن( به تبع آنکه مردمان نیاز به پول برای معیشت دارند) از بی برنامگی رنج می برند. بنابراین اگر بخواهم کلام آخر را بگویم آنکه اگر کاپوچینو تا سال بعد دوام بیاورد و محتوای خود را مخاطب پسند و جذاب و مفیدتر از قبل ارائه کند باید بگوییم که یک سنت شکنی کرده است. حال باید دید آیا ایجاد کنندگان آن، اعضای فعلی آن و یا اعضای آینده، این سرنوشت را برایش رقم خواهند زد یا خیر و هرگز فراموش نکنیم همیشه در هر کار گروهی یک رهبر مقید و یک تصمیم گیرنده نهایی وجود دارد که به دیگران میل به پیشرفت و از همه مهمتر راه را نشان می دهد. پس هوشیار باشیم. در پایان از تمام عزیزانی که برای کاپوچینو نقد نوشته اند بار دیگر سپاسگزاری می کنم. به شخصه بسیاری از موارد رو یادداشت کرده ام و حداقل به عنوان یک تجربه شخصی و شغلی از آن استفاده خواهم کرد. حق یارتان.

کاپوچينو، کاپيتانی که خوب بازی نمی کند ... خوابگرد
تنها راه فرار از متوسط بودن ... حسین درخشان
چشم هايتان کاپيتان می بیند ... نیما رسولزاده
موضع دو گانه در برابر کاپوچينو ... زن نوشت
چرا کاپوچینو را دوست ندارم؟ مطلب 30 ژوئن 2004 آن را بخوانید