تفکر؛ کرم جدید دنیای مدرن بر پیکره انسانها
نوشته زیر حاصل از تجربیات و آشنایی من با افکار و عقاید مکتوب وبلاگرهایی
ست که در طی 3 سال مطلب نوشته اند و افکار و تفکرات ریز و درشت خود را با
جملات مختلف به ذهن من خواسته و ناخواسته(!) وارد کرده اند.
بارها در قبل هم تاکید کرده ام که وبلاگ نویسی یک پدیده بسیار بزرگ در رشد
روحی من در 3 ساله اخیر بوده است. اینکه من به نوعی می توانم افکار و عقاید
دوستان و نزدیکان و یا حتی غریبه ها رو پیرامون دنیای اطراف، فلسفه حیات و
نحوه ارتباط با اشیا و طبیعت رو به صورت مکتوب مورد مطالعه قرار بدم و در
یک توالی زمانی مدام از طریق رسانه اینترنت و وبلاگ نویسی از ماشین تفکر
زدایی هم سن و سالهای خودم مطلع بشم یک گنج بزرگ و یک موهبت الهی بوده است.
بنابراین اگر هرجا نامی از وبلاگ برده می شود منظور من وبلاگ و
وبلاگرهایی که تخصصی و یا آموزشی می نویسند نیست چرا که اینان احوالات
و تفکرات شخصی خود را ثبت نمی کنند و صرفا تولید محتوا و دانش در مقوله
علم می نمایند که از بحث من خارجه. بحث من مربوطه به عزیزانیست که در
طی این 3 ساله و یا 2 ساله اخیر از تفکرات و عقده ها و علقه ها و مشکلات
روحی و روانی خود و دنیای اطراف خودشان نوشته اند.
توی وبلاگها چرخی می زنم و باز یک سری از همون تعداد مورد علاقه قبلی رو هم
از لیست حذف می کنم اما سوالی که مطرح میشه چرا بایست خیلی از این وبلاگرها
و حتی خواننده هاشون 3 سال یک سیر یکنواخت رو طی کرده باشن. حال گفتم
یکنواخت و شاید بتونم بگم در بعضی موارد سیر نزولی. از چیزی راضی نیستند.
پیله تنهایی خودشون رو کوچک تر و کوچک تر می کنند. به کنج اتاق پناه می
برند. از زمین و زمان بد میگن. با جملات استعاره ای که بیش از تفکر خود
نویسنده اش نیاز به تفکر و سعی و تلاش مذبوحانه خواننده در جهت فهمیدن مطلب
نوشته شده داره، سعی در بیان افکار درون خودشون دارن. موسیقی گوش می دن.
موسیقی هایی که بیش از پیش نیاز به تفکر دارند.کتاب می خونن. کتابهایی که
مثل زالو با خوندن هر جمله اش خواننده رو در پارادوکس مالیخولیایی نویسنده
شریک می کنه و مسلما نویسنده از اینکه این کرم تفکر و خوره وجودش رو با
کتاب به دیگران منتقل کرده بسیار خشنوده!
حتما وبلاگرهای معروفی رو دیدید که مثل زالو هر روز به خودشون می پیچن.
کتاب می خونن. حتی توصیه می کنن توی قطار و تاکسی و اتوبوس هم که هستید
کتاب بخونید یعنی اینکه از مناظر اطراف استفاده نکنید. یعنی اینکه به آدمها
توجه نکنید بلکه کله تون رو مثل یک بز که در حال نشخواره، شما هم به
پیروی از همون بزه(!) جملات کتاب رو بجوید و دیگر بقیه دنیا مهم نیستند.
این تنها شما و تفکر شماست که مهم است. حتما تا به حال شده که به
دوستی زنگ بزنید و او سر باز زده از اینکه شما رو ببینه و بعدها متوجه بشید
که او روزها در کنج اتاقش می شینه و تفکر می کنه گویی از ایجاد تفکرات
خودآزاردهنده و یا متفکرانه و به اصطلاح خودش روشنفکرانه یک خوشی کاذب برای
خودش ایجاد کرده که در نهایت به ضربات روحی و صدمات فیزیکی و سکته مغزی و
قلبیش می انجامه.
"کرم تفکر" بیماریست که از تمام بیماریهایی که بشر تا کنون شناخته خطرناک
ترست و میزان رشد آن وحشتناک. به یمن رسانه هایی مانند کتاب و مجله و رادیو
و تلویزیون و از همه مهمتر "اینترنت" که در انتقال اطلاعات سهل الوصول
هستند، کرم تفکر بیش از پیش و بسیار ساده به اعماق وجود انسان ها رسوخ کرده
و مانند یک اعتیاد شده است. دوست ندارم از لغت اعتیاد رو استفاده کنم چون
اعتیاد رو میشه ترک کرد اما کرم، خورنده است. هر روز وجود تو رو می خوره و
تو هر روز پوک تر از گذشته می کنه.
خیلی از همین وبلاگ نویسها به قول خودشون وقتی چت مغز می شن و یا انقدر با
تفکراتشون دنیا و کائنات و آدمها و خودشون رو بالا و پایین می کنن که به
جنون می رسن پناه می برن به موسیقی. موسیقی که خود دوز بالایی از تفکر رو
به مغز اونها باز روانه می کنه و کسی که به این موسیقی گوش میده باید باز
تفکر کنه. باز می بایست دنبال حدیث و کتاب باشه تا معنای اصلی جملات موسیقی
رو بفهمه. اگر یانی و یا موتزارت و یا بتهوون موسیقی تولید کرده اند،
موسیقی که حاصل از احساس و گرایشات سرچشمه بینش اونها بوده، گوش دهنده به
موسیقی رو تشویق به "تفکر نکردن" می کنه یعنی میگه آهای تویی که از صبح تا
شب جون می کنی و فکر می کنی و به خاطر شرایط حاکم بر دنیا هر روز این تفکرت
بیشتر میشه و بهش می بالی، بیا به موسیقی من گوش بده که جایی برای تفکر
برای تو نمی گذاره. نیازی نداری بدونی که من چه کسی هستم و یا چی می خوام
بگم چون پیام موسیقی من در خود آهنگ نفهته است که همون رسیدن به آرامش
درونی و "بی تفکری" ست.
من اگر بخوام معنای یک آهنگ رو از فلان گروه موسیقی بفهمم می بایست با
دیباچه و کارنامه و فضای کارهای گروه آشنا بشم و تازه شاید بعدا بتونم معنا
و مفهوم و هدف واقعی از یک قطعه ساخته شده رو بفهمم اما وقتی به
آهنگ"ابوالهول" یانی گوش بدم نیازی نیست که حتی بدونم این رو شخصی ساخته به
اسم یانی یا اصلا قراره چی از آهنگ برداشت بشه. بلکه موسیقی تو رو با
گامهای کوچک و بلندش در اعماق بی وزنی و خلسه می بره جایی که تفکری وجود
نداره و ذهن از هر چیزی رها میشه و تو آرام میشی و می رسی به سرچشمه.
وبلاگرها جزیی از اجتماع هستند و از دل اجتماع روزمره ما بوجود اومدن پس چه
خوب که می شه سیر زندگیشون رو مکتوب دید و تا حدی آشنا شد. ماشین تفکر
امروزه به عنوان یک شخصیت و یک امتیاز مطرحه. هرکسی که بیشتر کتاب بخونه و
متفکرتره، انسان ایده آل تریست حال اینکه آدمهایی که زیاد تفکر می کنند
اصولا انقدر وارد عرصه های جدید دنیای تفکر و خیال پردازی خود میشن که دیگه
وقتی برای زندگی و دیگران ندارن! این آدمها فقط ایده پردازی می کنند و دوست
دارن این کرم تفکر رو به بقیه هم بخورونن تا دیگران هم وارد کیسه متفکران
بشن. هر کسی که در کتابخونه اش کتاب بیشتری داشته باشه معقول تره!
همین فکرها و سوالات کاذبه که باعث میشه آدمها منزجر و کم حوصله باشن و
همیشه از چیزی در درون رنج ببرن. این برای من مشخص شده و از نوشته های
دوستانم مشخصه که هر روز زجر بیشتری رو تحمل می کنن و نه تنها چیزی کاسته
نمی شه بلکه زجرها بیشتر میشه چون کارخونه تفکر مدام میگه که فکر کن و فکر
کن و پخش کن. دختر خانومی که حالا در کنار شوهرشه و یا پسری که در کنار
همسرشه و یا دوستان نزدیکی پیدا کرده و به هر دلیلی به چند آرزو و آمال
خودش رسیده باز مدام از چیزهایی در درون رنج می بره که راحتش نمی گذاره و
مجبور میشه بنویسه و فکر می کنه نوشتن کار مفیدیه. فکر می کنه اگر این
تفکرات پوچ و انبوه رو بنویسه بهتر خواهد بود و برای مدتی راحتش می گذارن.
اما باز تا دم دمای صبح به جای اینکه با عشق بازی ذهن و جسمش رو رها کنه
فکر می کنه. سیگار می کشه و فکر می کنه و همیشه از چیزی رنج می بره.
به کتابخونتون نگاه کنید. هرچه کتاب دارید رو آتش بزنید و کتاب نخونید.
هرچند شاید این حرف خیلی به نظرتون بی شرمانه و یا احمقانه باشه اما باور
کنید من هیچ انسانی رو ندیدم که کتاب بخونه و به جایی برسه. ایده پردازان،
روشنفکرها( که عقیده دارم احمقانه ترین لغتیه که بشر ساخته) و هر کسی که در
تاریخ اسمش هست و تفکر ایجاد کرده به نوعی هستی خودش و دیگران رو به بازی
گرفته. انسان از دل طبیعت بیرون اومده و در این حد بسیار بالا نیازمند تفکر
نیست. انسان برای این زاده شده که عمل کنه نه تفکر. نگویید عمل زاییده تفکر
است. آدمهای بسیاری رو می شناسم که در کنجی می شینن و فکر می کنن و با همین
تفکرات هم به خاک سپرده می شن.
در آخر تاکید می کنم منظور من از کتاب که به واقع سمبل تفکره، تولید علم و
دانش تخصصی نیست. طبیعیست که برای امرار معاش هر کسی می بایست تخصصی و
دانشی داشته باشه تا بتونه در هر روز مدت معینی رو کار کنه و پول به دست
بیاره. منظور من از تفکر و کتاب خوانی، نشخوار کردن ذهن بیمار نویسندگان
دیگه در قالب جملاتشونه که بعد از ساعت کاری و در تنهایی به
شما هجوم میاره و آزارتون می ده.
این روزها آخرین تقلاهای من و ناپرهیزی های من در نوشتن این چیزهاست. این
مطالب رو نمیشه به کسی با نوشته که در حصار کلماته، یاد داد . گاهی مطالب
رو به عنوان خطابه های بالای منبر(!) ممکنه فرض کنید اما همین الان یک
تمرین کنید. چراغها رو خاموش کنید و شرایط راحتی برای خودتون ایجاد کنید
بعد بشینید و تمرین"فکر نکردن" بکنید. باور کنید بارها در این تمرین شکست
خواهید خورد. من هم خیلی وقتها شکست خورده ام و هنوز در تلاشم. این کرم
هنوز در ما که جوانیم قدرت کمی دارد اما بعدها بسیار بزرگ خواهد شد و نیتجه
اش می شود نویسندگان بزرگ! من به این جمله همیشه خندیده ام که بگویند فلانی
نویسنده ای بزرگ است. احمقانه است. حقیقت ها را در کتاب نمی توان یافت چرا
که کتاب زاییده تفکر است! تا به حال دیده اید نویسنده ای کتابی چاپ کند که
در بالای صفحات فرد آن نوشته شده باشد "این کتاب رو نخونید" و در
بالای صفحات زوج آن نوشته شده باشد" این کتاب رو به سطل آشغال بیندازید"؟!
پس مرگ بر کتابهای رنگارنگ.