" /> یه وجب خاکِ اینترنت: August 2004 Archives

« July 2004 | Main | September 2004 »

August 31, 2004

تفکر؛ کرم جدید دنیای مدرن بر پیکره انسانها

نوشته زیر حاصل از تجربیات و آشنایی من با افکار و عقاید مکتوب وبلاگرهایی ست که در طی 3 سال مطلب نوشته اند و افکار و تفکرات ریز و درشت خود را با جملات مختلف به ذهن من خواسته و ناخواسته(!) وارد کرده اند.

بارها در قبل هم تاکید کرده ام که وبلاگ نویسی یک پدیده بسیار بزرگ در رشد روحی من در 3 ساله اخیر بوده است. اینکه من به نوعی می توانم افکار و عقاید دوستان و نزدیکان و یا حتی غریبه ها رو پیرامون دنیای اطراف، فلسفه حیات و نحوه ارتباط با اشیا و طبیعت رو به صورت مکتوب مورد مطالعه قرار بدم و در یک توالی زمانی مدام از طریق رسانه اینترنت و وبلاگ نویسی از ماشین تفکر زدایی هم سن و سالهای خودم مطلع بشم یک گنج بزرگ و یک موهبت الهی بوده است. بنابراین اگر هرجا نامی از وبلاگ برده می شود منظور من وبلاگ و وبلاگرهایی که تخصصی و یا آموزشی می نویسند نیست چرا که اینان احوالات و تفکرات شخصی خود را ثبت نمی کنند و صرفا تولید محتوا و دانش در مقوله علم می نمایند که از بحث من خارجه. بحث من مربوطه به عزیزانیست که در طی این 3 ساله و یا 2 ساله اخیر از تفکرات و عقده ها و علقه ها و مشکلات روحی و روانی خود و دنیای اطراف خودشان نوشته اند.

توی وبلاگها چرخی می زنم و باز یک سری از همون تعداد مورد علاقه قبلی رو هم از لیست حذف می کنم اما سوالی که مطرح میشه چرا بایست خیلی از این وبلاگرها و حتی خواننده هاشون 3 سال یک سیر یکنواخت رو طی کرده باشن. حال گفتم یکنواخت و شاید بتونم بگم در بعضی موارد سیر نزولی. از چیزی راضی نیستند. پیله تنهایی خودشون رو کوچک تر و کوچک تر می کنند. به کنج اتاق پناه می برند. از زمین و زمان بد میگن. با جملات استعاره ای که بیش از تفکر خود نویسنده اش نیاز به تفکر و سعی و تلاش مذبوحانه خواننده در جهت فهمیدن مطلب نوشته شده داره، سعی در بیان افکار درون خودشون دارن. موسیقی گوش می دن. موسیقی هایی که بیش از پیش نیاز به تفکر دارند.کتاب می خونن. کتابهایی که مثل زالو با خوندن هر جمله اش خواننده رو در پارادوکس مالیخولیایی نویسنده شریک می کنه و مسلما نویسنده از اینکه این کرم تفکر و خوره وجودش رو با کتاب به دیگران منتقل کرده بسیار خشنوده!

حتما وبلاگرهای معروفی رو دیدید که مثل زالو هر روز به خودشون می پیچن. کتاب می خونن. حتی توصیه می کنن توی قطار و تاکسی و اتوبوس هم که هستید کتاب بخونید یعنی اینکه از مناظر اطراف استفاده نکنید. یعنی اینکه به آدمها توجه نکنید بلکه کله تون رو  مثل یک بز که در حال نشخواره، شما هم به پیروی از همون بزه(!) جملات کتاب رو بجوید و دیگر بقیه دنیا مهم نیستند. این تنها شما و تفکر شماست که مهم است. حتما تا به حال شده که  به دوستی زنگ بزنید و او سر باز زده از اینکه شما رو ببینه و بعدها متوجه بشید که او روزها در کنج اتاقش می شینه و تفکر می کنه گویی از ایجاد تفکرات خودآزاردهنده و یا متفکرانه و به اصطلاح خودش روشنفکرانه یک خوشی کاذب برای خودش ایجاد کرده که در نهایت به ضربات روحی و صدمات فیزیکی و سکته مغزی و قلبیش می انجامه.

"کرم تفکر" بیماریست که از تمام بیماریهایی که بشر تا کنون شناخته خطرناک ترست و میزان رشد آن وحشتناک. به یمن رسانه هایی مانند کتاب و مجله و رادیو و تلویزیون و از همه مهمتر "اینترنت" که در انتقال اطلاعات سهل الوصول هستند، کرم تفکر بیش از پیش و بسیار ساده به اعماق وجود انسان ها رسوخ کرده و مانند یک اعتیاد شده است. دوست ندارم از لغت اعتیاد رو استفاده کنم چون اعتیاد رو میشه ترک کرد اما کرم، خورنده است. هر روز وجود تو رو می خوره و تو هر روز پوک تر از گذشته می کنه.

خیلی از همین وبلاگ نویسها به قول خودشون وقتی چت مغز می شن و یا انقدر با تفکراتشون دنیا و کائنات و آدمها و خودشون رو بالا و پایین می کنن که به جنون می رسن پناه می برن به موسیقی. موسیقی که خود دوز بالایی از تفکر رو به مغز اونها باز روانه می کنه و کسی که به این موسیقی گوش میده باید باز تفکر کنه. باز می بایست دنبال حدیث و کتاب باشه تا معنای اصلی جملات موسیقی رو بفهمه. اگر یانی و یا موتزارت و یا بتهوون موسیقی تولید کرده اند، موسیقی که حاصل از احساس و گرایشات سرچشمه بینش اونها بوده، گوش دهنده به موسیقی رو تشویق به "تفکر نکردن" می کنه یعنی میگه آهای تویی که از صبح تا شب جون می کنی و فکر می کنی و به خاطر شرایط حاکم بر دنیا هر روز این تفکرت بیشتر میشه و بهش می بالی، بیا به موسیقی من گوش بده که جایی برای تفکر برای تو نمی گذاره. نیازی نداری بدونی که من چه کسی هستم و یا چی می خوام بگم چون پیام موسیقی من در خود آهنگ نفهته است که همون رسیدن به آرامش درونی و "بی تفکری" ست.

من اگر بخوام معنای یک آهنگ رو از فلان گروه موسیقی بفهمم می بایست با دیباچه و کارنامه و فضای کارهای گروه آشنا بشم و تازه شاید بعدا بتونم معنا و مفهوم و هدف واقعی از یک قطعه ساخته شده رو بفهمم اما وقتی به آهنگ"ابوالهول" یانی گوش بدم نیازی نیست که حتی بدونم این رو شخصی ساخته به اسم یانی یا اصلا قراره چی از آهنگ برداشت بشه. بلکه موسیقی تو رو با گامهای کوچک و بلندش در اعماق بی وزنی و خلسه می بره جایی که تفکری وجود نداره و ذهن از هر چیزی رها میشه و تو آرام میشی و می رسی به سرچشمه.

وبلاگرها جزیی از اجتماع هستند و از دل اجتماع روزمره ما بوجود اومدن پس چه خوب که می شه سیر زندگیشون رو مکتوب دید و تا حدی آشنا شد. ماشین تفکر امروزه به عنوان یک شخصیت و یک امتیاز مطرحه. هرکسی که بیشتر کتاب بخونه و متفکرتره، انسان ایده آل تریست حال اینکه آدمهایی که زیاد تفکر می کنند اصولا انقدر وارد عرصه های جدید دنیای تفکر و خیال پردازی خود میشن که دیگه وقتی برای زندگی و دیگران ندارن! این آدمها فقط ایده پردازی می کنند و دوست دارن این کرم تفکر رو به بقیه هم بخورونن تا دیگران هم وارد کیسه متفکران بشن. هر کسی که در کتابخونه اش کتاب بیشتری داشته باشه معقول تره!

همین فکرها و سوالات کاذبه که باعث میشه آدمها منزجر و کم حوصله باشن و همیشه از چیزی در درون رنج ببرن. این برای من مشخص شده و از نوشته های دوستانم مشخصه که هر روز زجر بیشتری رو تحمل می کنن و نه تنها چیزی کاسته نمی شه بلکه زجرها بیشتر میشه چون کارخونه تفکر مدام میگه که فکر کن و فکر کن و پخش کن. دختر خانومی که حالا در کنار شوهرشه و یا پسری که در کنار همسرشه و یا دوستان نزدیکی پیدا کرده و به هر دلیلی به چند آرزو و آمال  خودش رسیده باز مدام از چیزهایی در درون رنج می بره که راحتش نمی گذاره و مجبور میشه بنویسه و فکر می کنه نوشتن کار مفیدیه. فکر می کنه اگر این تفکرات پوچ و انبوه رو بنویسه بهتر خواهد بود و برای مدتی راحتش می گذارن. اما باز تا دم دمای صبح به جای اینکه با عشق بازی ذهن و جسمش رو رها کنه فکر می کنه. سیگار می کشه و فکر می کنه و همیشه از چیزی رنج می بره.

به کتابخونتون نگاه کنید. هرچه کتاب دارید رو آتش بزنید و کتاب نخونید. هرچند شاید این حرف خیلی به نظرتون بی شرمانه و یا احمقانه باشه اما باور کنید من هیچ انسانی رو ندیدم که کتاب بخونه و به جایی برسه. ایده پردازان، روشنفکرها( که عقیده دارم احمقانه ترین لغتیه که بشر ساخته) و هر کسی که در تاریخ اسمش هست و تفکر ایجاد کرده به نوعی هستی خودش و دیگران رو به بازی گرفته. انسان از دل طبیعت بیرون اومده و در این حد بسیار بالا نیازمند تفکر نیست. انسان برای این زاده شده که عمل کنه نه تفکر. نگویید عمل زاییده تفکر است. آدمهای بسیاری رو می شناسم که در کنجی می شینن و فکر می کنن و با همین تفکرات هم به خاک سپرده می شن.

در آخر تاکید می کنم منظور من از کتاب که به واقع سمبل تفکره، تولید علم و دانش تخصصی نیست. طبیعیست که برای امرار معاش هر کسی می بایست تخصصی و دانشی داشته باشه تا بتونه در هر روز مدت معینی رو کار کنه و پول به دست بیاره. منظور من از تفکر و کتاب خوانی، نشخوار کردن ذهن بیمار نویسندگان دیگه در قالب جملاتشونه که بعد از ساعت کاری و در تنهایی به شما هجوم میاره و آزارتون می ده.

این روزها آخرین تقلاهای من و ناپرهیزی های من در نوشتن این چیزهاست. این مطالب رو نمیشه به کسی با نوشته که در حصار کلماته، یاد داد . گاهی مطالب رو به عنوان خطابه های بالای منبر(!) ممکنه فرض کنید اما همین الان یک تمرین کنید. چراغها رو خاموش کنید و شرایط راحتی برای خودتون ایجاد کنید بعد بشینید و تمرین"فکر نکردن" بکنید. باور کنید بارها در این تمرین شکست خواهید خورد. من هم خیلی وقتها شکست خورده ام و هنوز در تلاشم. این کرم هنوز در ما که جوانیم قدرت کمی دارد اما بعدها بسیار بزرگ خواهد شد و نیتجه اش می شود نویسندگان بزرگ! من به این جمله همیشه خندیده ام که بگویند فلانی نویسنده ای بزرگ است. احمقانه است. حقیقت ها را در کتاب نمی توان یافت چرا که کتاب زاییده تفکر است! تا به حال دیده اید نویسنده ای کتابی چاپ کند که در بالای  صفحات فرد آن نوشته شده باشد "این کتاب رو نخونید" و در بالای صفحات زوج آن نوشته شده باشد" این کتاب رو به سطل آشغال بیندازید"؟! پس مرگ بر کتابهای رنگارنگ.

August 30, 2004

lمیلاد مولود کعبه بر بشریت مبارک

چون عشق او نباشد جان من نیز مباد. فرخنده میلاد مولا امیر المومنین(ع)  را به همه دوستداران عدل و عدالت تبریک می گم ضمن اینکه باید بگم به خاطر این ایام خجسته و همچنین مبعث پیامبر(ص) چهره شهر خیلی زیبا شده و همه میادین و فروشگاه ها رو چراغونی کردن و آدم کلی انرژی می گیره وقتی میره بیرون. شعری که در پایین ملاحظه می کنید متن آهنگی به نام"دیده بگشا" هست  که کار آقای محمد اصفهانی از آلبوم" ماه غریبستان" ایشونه و گاها نام آهنگ رو "ماه غریبستان"هم می گن. برای اینکه بزم امروز و این ایام رو کامل کرده باشم و ما هم در مهمانی فرشته ها سهیم باشیم به نوعی( به شیوه قرن بیست و یکمیش) براتون لینک این آهنگ رو  بعد از کلی جستجو پیدا کردم و امیدوارم که خوشتون بیاد ضمن اینکه من ندیدم کسی عاشق علی باشه و با شنیدن این آهنگ چشمانش پر از اشک نشه. امروز هرچه به حق است از مولا بخواهید حتی اگر به او عشق نمی ورزید. مولا دست رد به سینه کسی نمی زنه. علی یارتان.

ديده بگشا اي به شهدِ مرگِ نوشينت رضا
ديده بگشا بر عدم اي مستيِ هستي فزا
ديده بگشا اي پس ازسوء القضا حسن القضا
ديده بگشا ازكرم ، رنجورِ دردستان ، علي
بحر ِمرواريدِ غم ، گنجورِ مردستان ، علي

ديده بگشا رنجِ انسان بين و سيلِ اشك وآه
كبرِ پُستان بين و جامِ جهل و فرجامِ گناه
تير و تركش ، خون وآتش ، خشمِ سركش ، بيمِ چاه
ديده بگشا بر سِتم ، دراين فريبستان ، علي
شمعِ شبهاي دژم ، ماهِ غريبستان ، علي

ديده بگشا نقشِ انسان ماند باجامي تهي
سوخت لاله ، مرد لِِِِِِيلي ، خشك شد سروِ سهي
زآگهي مان جهل ماند و جهل ماند از آگهي
ديده بگشا اي صنم اي ساقيِ مستان ، علي
تيره شد از بيش و كم ، آيينة هستان ، علي

August 28, 2004

اون چشماي مستت همش دروغه

یک عصر جمعه دلگیر که باشه و  حوصله هیچ کس رو نداشته باشی ممکنه این آهنگ حسابی تا مرز دیوونگی و مالیخولیایی بودن بهت حال بده!!! قول می دم آخرین نغمه های دلشکستگی باشه. من به زودی آزاد میشم. به زودی زود. من به آسمان پرواز خواهم کرد. رها از هر نگاه. بی فکر.

من می دونم که حرفات، دروغه فریب
اون نگاه قشنگت، فریب دروغ
تو می گفتی که با من می مونی، که با من می خونی
قصه عشق و رویا، تمومش دروغ فریب، دروغ

اما تو امروز دستات تو دست یار غریبست
فردا می دونم چشمات اسیر چشمای مست هزار دیگست
حرفات می دونم، همش فریبه همش  دروغه
من می دونم که حرفات دروغ فریب
اون نگاه قشنگت فریب دروغ
 

تو می گفتی که با من می مونی، که با من می خونی
قصه عشق و رویا، تمومش دروغ فریب، دروغ
اما تو امروز دستات تو دست یار غریبست
فردا می دونم چشمات اسیر چشمای مست دلدار دیگست
حرفات می دونم، همش دروغه همش فریبـــــــــــــــــــــــه
 

August 26, 2004

خانم ها نخوانند، لطفا!

مطلب زیر نوشته یک آقای ناشناسه که در یک مجله یا روزنامه چاپ شده و خیلی اتفاقی میون کاغذ پاره های اتاق برادرم پیدا کردم. باید اعتراف کنم که من با 90 درصد نوشته های این آقای ناشناس موافق هستم و هرچند ایشون شاید خیلی عامیانه حرفاش رو گفته اما از نظر آمار و ارقام و علوم مدیریتی، بسیاری از حرفهای ایشان اثبات شده و در جامعه امروز ایرانی صادق می باشد. جامعه ای که به سمت ناکجا آباد اقتصادی در حال حرکت است.متاسفانه در ایران مثل هر چیز دیگری ما فقط ظاهر امر رو می بینیم و لایه های زیرین رو موشکافی نمی کنیم. بسیاری از آمار حضور دخترهای ایرانی در دانشگاه بیش از یک شکست اقتصادی بزرگ در آینده با میلیونها تومان خسارت برای ایران نخواهد بود چرا که خانم مهندس مواد و یا مهندسی نرم افزار که سالها وقت خودش رو در دانشگاه گذرونده( و شاید به گفته خودش تلف کرده) در مقام منشی یک شرکت( خیلی کمتر از آنچه که در تخصص وی هست) به کار گرفته می شه و این بار مالی زیادی رو بر جامعه متحمل می کنه و اثرات سویی داره. این مقوله خیلی وسیعه و فعلا هدف من بیان بی پرده و ساده این آقای جوان است. بخوانید و خود قضاوت کنید.

" احترام در ارتباط با مقاله دختران جویای کار که در تاریخ ... به چاپ رسید، لازم می دانم نکات زیر را یادآوری نمایم:
1- در مقاله مذکور آمده است که چرا زنان از مردان کمتر حقوق می گیرند؟ به نظر من باید این طور باشد. چون دخترها خرج عروسی، کرایه خانه و خرج منزل نمی دهند که حقوقشان برابر مردها باشد(اگر هم بدهند با منت بوده و آن را خارج از وظیفه خود می دانند). هم چنین مردها هزار و یک جور مخارج دیگر را بایستی بپردازند. مانند قسط منزل و اثاثیه منزل، قسط اتوموبیل و موبایل و کامپیوتر...

متاسفانه در جوامعی مانند کشور ما، زن "مسوولیت اقتصادی" ندارد ولی "حقوق اقتصادی" دارد. یعنی هزینه ازدواج( مانند کرایه تالار، خرید طلا، اجاره ماشین عروس...) مخارج منزل، کرایه منزل، مهریه و نفقه بر عهده زن نیست ولی از تمام موارد فوق منتفع می شود. حتی جهزیه را هم در اکثر موارد پدر دختر می پردازد. جدیدا کار به جایی رسیده که انجام کارهای منزل هم جزو وظیفه زن نبوده و مرد نمی تواند او را وادار به این کار کند. من نمی دانم در جامعه ما زن چه وظیفه ای دارد؟ با توجه به این همه لوازم خانگی پیشرفته که هر روزه به بازار می آیند و انجام کارهای منزل را راحت تر می کنند باز هم وظیفه زنان نیست که کار منزل کنند؟!!

بنا به علت مذکور یعنی نداشتن مسوولیت اقتصادی(ولی داشتن حقوق اقتصادی)، خود زنان، متقاضی حقوق کمتر در مقایسه با مردان می شوند. ما مردها دل خوشی از این قضیه نداریم چون باعث شده که حقوق ها در مقایسه با نرخ تورم از نرخ رشد کمتری برخوردار شوند.

2- در مقاله آمده است که "بسیاری از دختران بر اساس تلاش و استعداد خود به دانشگاه راه یافته اند." این اشتباه است چون الف) دخترها مانند پسرها به سربازی نمی روند و بیشتر آن ها وقت برای خواندن دارند. بسیاری از دوستان من بعد از خدمت، عطای خواندن درس در دانشگاه را به لقایش بخشیدند، چون به اصطلاح پشت شان زیر بار مشکلات مالی، بیکاری، افسردگی ناشی از سپری شدن 2 سال از بهترین سالهای جوانی، یغلبی به دست و کوله به پشت و ده ها مشکل دیگر خم شده بود.

ب) همه ما می دانیم که دخترها طوطی وار می خوانند ولی از لحاظ عملی و به کار بستن چیزهایی که در تئوری یاد گرفته اند بسیار ضعیف اند.{ جان خودم این یکی رو زده توی خال. } در دانشگاه بنده شاهد بودم که نمره های 19 و 20 در کارنامه اشان ردیف می شد ولی در سر کار چند تا از آنها را دیدم که بسیار ضعیف عمل می کردند.

3- در مقاله آمده اولویت استخدام با مردان است. این را هم قبول ندارم چون اولا زنها متقاضی حقوق کمتری هستند نیمی از شرکتها آنها را استخدام می کنند.دوما اولیت استخدام بایستی با مردها باشد چون تمام بار زندگی بر دوش مردان است. بیکار بودن یک مرد خیلی بدتر از بیکار ماندن یک زن است. چون بیکاری مردان باعث افزایش اعتیاد، افسردگی، قاچاق، طلاق و ... در جامعه می شود."

August 25, 2004

تعظیم کائنات به زوج خوشبخت

تازه از اروپا برای دید و بازدید خانواده برگشته بودن. یک زوج جوون و ناز. برازنده همدیگه. دختره 30 سال داشت و پسره حالا دیگه یه مرد 35 ساله شده بود. هنوز شوهرش نیومده بود برای همین وقت خوبی بود که بتونم پای داستان شیرین زندگیش بشینم. می گفت:
8 ساله که ازدواج کردم. وقتی دانشجو بودم آتش عشق می افته به جون شوهرم. اون موقع من توی شرایط بدی بودم چون یک بار شکست عشقی داشتم و اطمینان به هرکسی رو به سادگی نمی پذیرفتم. اصلا از هیچ کسی دیگه خوشم نمی اومد تا اینکه عاشقم شد. گفت با یک نگاه عاشقم نشد. توی یه مهمونی باهم حرف زدیم و بعدش چندبار همدیگه رو دیدیم و توی این چند بازدید کوتاه قلاب دلش گیر کرد(!) و بعدش هم که اون مجبور شد به خاطر ترم جدیدش بره شهرستان. من تهران درس می خوندم و اون شهرستان. خیلی شرایط سختی بود. از یه طرف من بهش اهمیتی نمی دادم و از یه طرف دوستشم داشتم. یعنی نمی خواستم یه بار دیگه خودم رو درگیر کنم.{کمی از قهوه اش رو می خوره و لبخندی می زنه و ادامه میده} اون موقع ها شوهرم خیلی تلاش می کرد که من رو ببینه ولی نمیشد. یا درسامون انقدر سنگین بود که امونمون نمی داد نفس بکشیم و یا فاصله مون خیلی دور بود نمیشد که وسط ترم پاشه بیاد تهران چون وضع مالیش هم خوب نبود. هرچند وضع مالی پدرش خوب بود ولی دیگه دوست نداشت برای رابطه عشقیش به پدرش متکی باشه.{بازم بهم می خنده و میگه} اون وقتا خیلی اذیتش می کردم. اذیت که نه شیطونی می کردم و ناز می کردم تا بلکه بره ولی شوهرم هیچ وقت نرفت و از نظر روحی در کنارم بود.

من بهش گفتم خب چی شد ازدواج کردید و تو راضی شدی. جواب داد: من دو دل بودم و خب می دونی ازدواج برام یه اسم سنگین بود. می ترسیدم و طبیعی هم بود یه بار شکست خورده بودم. نارو خورده بودم. اما اگر بخوام به جز از صداقت شوهرم و مردونگیش که پای عشقش موند علت دیگری رو بگم صبوری و شکسته شدن غرورش بود که هیچ وقت چیزی نگفت. گفت کلا شوهرم آدم ساده پوشیه و هنوزم هست ولی اون موقع ها هم وضع مالی خوبی نداشت. یه روز قرار بود همدیگه رو ببینیم و قبلش قرار بود بیاد دم خونه ما که بریم. من بهترین لباسام رو پوشیده بودم و خیلی شیک شده بودم وقتی اون اومد یه شاخه گل کوچیک تو دستش گرفته بود و کمی هم نگران این بود که بخواد با مادرم رو در رو بشه چون توی این موارد خیلی خجالتی بود. وقتی مادرم دیدش بهم یواشکی گفت که اینه اون جوونی که دوستت داره. این که از پوشیدن یه لباس خوب هم عاجزه چطور می خواد تو رو خوشبخت کنه؟{اینجا چشای دختره پر اشک شد یه دستمال از روی میز برداشت و نگذاشت که اشکاش بچکه}. وقتی مادرم این رو گفت من اشک توی چشام جمع شد و خودم رو گذاشتم جای پسری که جلوی من نشسته و غیرت جوونی داره و شور زندگی و تمام تلاشش رو کرده که به من برسه. همون موقع به مادرم گفتم من همین پسر رو می خوام. همینی که با یه شاخه گل اومده و لباسشم سادس. چون چیزی داره که بقیه ندارن.

ازدواج کردیم و جفتمون درسمو تموم شد. شوهرم خیلی زحمت کشید. شبهایی که من درس می خوندم  و اون تا دم دمای صبح بیدار می موند تا پروژه های کاریش رو تموم کنه. اون یکی از بهترینها بود توی کارش چون ایمان داشت به کارش چون به عشقمون و حریم خونه ایمان داشت. یواش یواش اسمش توی کارش مهم شد و معروف شد و بعدش زندگیمون خوب شد. یعنی بعد 5 سال. گفت الان یه 3 سالی هم هست که خارج از کشوریم و از زندگیم خیلی راضیم. بهش گفتم تو چطور دینت رو ادا کردی به شوهرت وقتی که به خاطر تو انقدر زحمت کشید؟

بازم یه لبخندی زد و توی چشام نگاه کرد و گفت راستش رو بخوای فکر نمی کنم هیچ وقت بتونم محبت و عشقی رو که بهم داده جبران کنم. من خوشبختم و این رو مدیون شوهرم هستم.بهم گفت حالا که بعد 3 سال برگشتم و وضعیت دخترای جوون فامیل رو می بینیم بیش از پیش شوهرم رو دوست دارم. اون یه مرده. بعدش بازم لبخندی زد و گفت جلوش نگی این چیزا رو که کله ام رو می کنه!!! شوهرش بالاخره سر و کله اش پیدا شد. یواشکی طوری که جلب توجه نکنه ماچش کرد و گفت خب  به به آقا پژمان  جوونور کی بیایم عروسیت برقصیم؟ جفتشون زدن زیر خنده و من هم خندیدم. به راستی که خنده یک زوج خوشبخت در تمام کائنات باعث پایکوبی میشه. زندگیشان پایدار.

August 21, 2004

آمریکا؛ سمبل یک حکومت مردمی؟

مطلبی در روزنامه همشهری باعث شد که امروز این متن رو بنویسم. این قضیه گویا دیروز در رسانه های آمریکایی  نیز نوشته شده. حتما می دونید که دولت ایالات متحده دارای یک لیست سیاه هست که اسامی تروریستهای دنیا و یا هرکسی که به نوعی بنابر صلاح دید وزرات امنیت باعث به خطر افتادن سیاستهای دولتی و جان مردم  میشه  رو در اون لیست قرار می ده. آقای سناتور داستان ما که می خواسته با هواپیما به مسافرت کاری خودش برسه، ماموران از سوار شدن ایشون به هواپیما جلوگیری می کنن و می گن که اسمش توی لیست سیاهه( دوستان این تیکه رو دارید که طرف سناتور آمریکایی ولی ماموران فرودگاه هیچ اهمیتی نمی دن که چی کارس! مهم اینه که اسمش توی لیست سیاهه و پروازش با بقیه مسافرین خطرسازه!). سناتوره هم اولین فکری که می کنه این بوده که حتما به خاطر تشابه اسمی یا اشتباه کارمندان وزارت دفاع در نگارش اسم چنین مشکلی پیش اومده. خلاصه اول زنگ می زنه به وزارت دفاع ولی مشکلش حل نمیشه تا اینکه بار پنجم به وزیر امنیت تلفن می کنه و ایشون ترتیب کار رو میده و مشکل رو حل می کنه.

خب تا اینجاش ممکنه بگین که هیچ چیزی اتفاق نیفتاده. یه جورایی آره ولی بعدش مهم میشه که این آقا مساله رو کشونده به رسانه های عمومی (یا حالا اونا اومدن سراغش از دید من فرقی نمی کنه) که یک شهروند معمولی آمریکا دسترسی به وزیر امنیت و یا شماره های داخلی وزارت امنیت نداره که مشکلش رو این طوری حل بکنه اون وقت حقش ضایع میشه. ایشون گفته به یک شهروند معمولی هیچ ارتباطی نداره که چرا مامور امنیتی اسمش رو اشتباه تایپ کرده و یا براش به هر دلیلی مشکل ساز شده چون به طوری وقت شهروند رو گرفته. خب حالا فرقش پیدا شد. فرقش اینجاست که سناتور خودش رو مسوول مردم می دونه و تنها به فکر شکم و خانواده و پسرعمو و پسرخاله خودش نیست. بلکه دوست داره یه امکان برای همه مردم کشورش که حالا یه طورایی مسوولشونه ایجاد بشه.

از قدیم و ایام آمریکا به عنوان سمبلی از دموکراسی و آزادی بیان و سرزمین رویاها برای مردم کشورهای جهان سوم و حتی امروزه به نوعی برای متخصصین اروپایی مطرح شده. دادن امکانات زیاد، در اختیار گذاشتن امکانات آموزشی و فرهنگ سازی مناسب و امکانات بالای پژوهشی و درمانی و خدماتی باعث شده که آمریکا سرزمینی ایده آل برای مردمانش و دیگران باشه. متاسفانه خیلی ها این قضیه رو با طرح این مساله قاطی می کنن که آیا آمریکا یک مدینه فاضله س؟ مسلما این طور نیست ولی شرایط زندگی و شرایط ترقی بسیار بالاتر از همتاهای اروپاییشه(حالا کشورهای جهان سوم و رو به توسعه که پشمم حساب نمیشن!). حتی اگر آمریکا از نظر سطح زندگی بالمجموع در رده های پایین تری از بعضی کشورهای اروپایی مثل نروژ و سوئد باشه اما به واقع اینگونه مقایسه رو من نوعی قیاس مع الفارق می دونم. چرا که سیستم و نظام آمریکا انقدر پویاست که با نظام کوچک و کم تحرک کشورهایی مثل کشورهای نامبرده قابل مقایسه نیست.

روزنامه ها رو باز کردید؟ همش خبر از قتل و قتولت و آشوب و خفقان و دیکتاتورهای جدید در قالبی جدیدتر و کشتار و تعدی و ظلمه. و این فقط مختص به الان نیست اگر اسکندر مقدونی آتش می زد و می کشت و بر عطش کشور گشایی خودش می افزود، اگر امپراطوری چین قرنها مردمش رو به زیر سلطه برد و وحشیانه ترین شکنجه ها رو برای مخالفانش ایجاد کرد، اگر چنگیز خان به هیچ زن و دختر و بچه ای در کشورگشایی هاش رحم نکرد، و خیلی های دیگه که تو تاریخ خوندیم هیچ دوربینی نبوده که اینها رو ثبت و ضبط کنه بنابراین دنیا همچنان مثل قدیمه. همین اروپایی ک ادعای تمدن مردمانش همه رو خفه کرده تا 700 سال پیش زیر یوغ مذهب و فئودالیته اش، مردمش رو له می کرده. کنفوسیوس که به واقع یک حکومت گردان و ایده پرداز خوب در مملکت داریست میگه که بهترین نعمت برای یک ملت داشتن حکومتی خوب است. و این رو کنفسیوس قرنها پیش گفته. مردم همیشه در طول تاریخ نیازمند حکومتی بوده اند که از جان و مالشون دفاع کنه و بهشون آزادی بیان بده، حقوق انسانیشون رو زیر پا نگذاره تا بتونن زندگی راحتی رو پشت سر بگذارن.

نمیشه از حکومت داری صحیح و انسانی و بشر دوستانه صبحت کنیم و یادی از  کوروش کبیر پادشاه ایران زمین نکنیم که یکی از موفق ترین انسان هایی  بوده است که بر روی کره خاکی پا گذاشت و اولین منشور حقوق بشر رو ایجاد کرد و نامش رو برای همیشه جاویدان ساخت. متاسفانه بعدها جانشینانش از رویه او تبعت نکردند و باز اغتشاش و خیانتها بوجود اومد. اینجا اصلی که از تاریخ میشه یاد گرفت اصل آموزش و پرورش هست. شناخت و ایجاد افرادی بالقوه که دارای هوش درکی و خلاق بالا هستند و با بینش بزرگ و استقامت روحی ای که دارند می تونند سازندگی کنند و زندگیشون رو وقف کودکان و بزرگان سرزمین مادریشان بکنند. آرزو دارم روزی حتی گوشه ای از ایران تبدیل به یک شهر آرمانی متناسب با خوی انسانی می شد. شهری که توش مردمش دارای تفریح، آموزش و پرورش، تفرج گاه های مناسب و تکنولوژی روز باشن و از جنگ افروزی و نزاع و خونریزی به دور باشه. هرچند شاید در دنیای امروزی خیلی خیالی باشه اما این تنها مشکل و شرایط حال نیست که باعث دلسردی ما میشه. ما مشکل میزهای رهبریت نیز داریم. در مورد رهبرها و نقش دولت ها در شناسایی و پروار کردن استعدادشون عنقریب می نویسم.

August 19, 2004

المپیک کمرنگ تر از همیشه

خب به سلامتی هر روز که یکی از روزنامه های در پیت مملکت اسلامی رو خریداری کنیم به شوق اینکه خیر سرمون محض رضای خدا خبر گرفتن یه دونه طلایی، برنزی یا یه تیکه حلبی توسط ورزشکاران عزیز مشاهده بشه، نمی شه که نمی شه. آخرشم  روزنامه رو پرت می کنم یه گوشه. گاهی دلم به حال این ورزشکارا می سوزه. با کمترین آمکانات باید بسازن. نه اردوی درست حسابی براشون می گذارن نه باشگاه درست حسابی دارن، نه مربی های به آدمیزاد رفته دارن یا اگر مربیاشون هم خوبن انقدر کمبود امکانات هست که اون مربی فلک زده آخه چه بکنه.

قیافه ورزشکارامون رو که توی تلویزیون می بینم می خوام پقی بزنم زیر گریه عین این بچه ها. اینا هم یه سری جوونن که زحمت کشیدن، خون دل خوردن بیان المپیک اون وقت چه تسهیلاتی بهشون دادن؟ هویج. آخرشم مجبور میشن وقتی بر می گردن و مصاحبه با مطبوعات دارن از ممد آقا آبدارچی باشگاه تا رییس فدراسیون شلغم شلغمی تشکر کنن که یه گوشه عنایتی بهشون داشته دریغ از اینکه معلوم نیست توی دلشون واقعا چی می گذره. ولله خوب روحیه و غیرتی دارن که باز به مسابقات می رسن و تمام تلاششون رو می کنن. وقتی دغدغه کشور من اینه که تنها شرکت کننده زنش در رقابتهای المپیک لای بقچه پیچیده بشه یا نه دیگه چه انتظاری می شه داشت. دارم فکرش رو می کنم پاکستانی ها که توی دین، خر مذهب تشریف دارند گاهی متوجه نمی شن که چرا در ایران شرایط این طوریه. یعنی براشون عجیب می زنه!!!

امیدواریم لااقل بچه های وزنه بردار بتونن با زحمتی که کشیدن یه چند تا مدالی برامون بیارن مخصوصا رضا زاده که واقعا لیاقتش رو داره. هنوزم دلم واسه جودو کارمون می سوزه. عکسش رو وقتی می بینم توی روزنامه که چه برقی توی چشاش بوده وقتی خودش رو آماده می کرده واسه رقابتهای المپیک حالم جدا گرفته میشه.

August 17, 2004

شبهای انتظار

سر 2 میز متفاوت می شینیم و غذا می خوریم. شب که میشه روی 2 تخت مجزا می خوابیم و قبل از خواب رویای هم رو می بینیم. تنها می ریم دنبال کارامون. تنها بر می گردیم. تنها درس می خونیم. هیچ وقت 2 تایی کاری رو نکردیم. حالا شبها دیگه داره عذاب آور می شه. هر ثانیه اش مثل پتک می خوره توی سرم. چه فایده داره وقتی که برای تو و برای رسیدن به تو می دوم و تلاش می کنم ولی نیستی که اینا رو ببینی. تو که نیستی تا گریه های هر شب من رو ببینی.

از هم دوریم. فرسنگها. این تن بی جان فرسوده نیاز به گرما و حرارت داره. اشکهایت رو نمی بینم. همون موقع که اشکهای زلالت، آروم می ریزه روی گونه هات و سرازیر میشه. همون موقع که به فین فین میوفتی و من کلی از این حالتت هم خنده ام می گیره و هم تموم غصه های دنیا میاد رو دلم می شینه که چرا دل تو غم داره. پس مگه من مردم که نتونم غم تو رو کم کنم. که شادت کنم که کمکت کنم به آرزوهات برسی. همون آرزوهایی که توی اون قلب مهربونت جا دادی.

هیچ وقت ندیدی لبام رو وقتی که قبل خواب ناخودآگاه وقتی به یادت می افتم و زمزمه می کنم" دوستت دارم". هیچ وقت ندیدی نگاه من رو که اگر توی چشمت بیفته بازم سرم رو می ندازم پایین و یه نیشخند کوچولو می زنم و میگم تو چشم تو نگاه کردن کار من نیست. من، خودم غریبم دیگه طاقت غربت چشمهای تو رو ندارم. هیچ وقت نشد که موهات رو شونه بزنم. هیچ وقت.

دلم تنگ شده. دلم تنگ شده که یه بار دیگه بشه بغلت کرد. بوییدت. یه بار دیگه با تو به آرامش رسید. به سکون رسید. دلم می خواست یه بار دیگه می شد که دستای کوچولوت رو گرفت و بی دغدغه از اینکه ممکنه ناراحت بشی، تک تک انگشتات رو بوسید. ای کاش می شد که حرکت لبات رو توی ذهنم حک کنم وقتی که بهم می گفتی"دوستم داری". ای کاش می شد رفت بالای کوه و زیر نور ماه باهات عشق بازی کرد. ای کاش می شد رفت تو دل طبیعت و لخت شد و دوید. همون موقع می شد که داد بزنیم و بگیم که ما آزادیم.

دلم می خواست می فهمیدی چقدر دوستت داشتم، دارم، خواهم داشت. اصلا چه فرقی میکنه. دوست داشتن که زمان نداره. عشق که دوره نداره. ای کاش بودی تا دیگه واسه هیچ کس توضیح نمی دادم. تا دیگه نمی نوشتم. نیازی نبود. هرچی می خواستم توی دلت حک می کردم. فقط تو. تو که محرم منی. مونسی. می بینی همه اش رو گفتم دلم می خواست چون هیچ وقت نرسیدم.

وقتی که عاشق می شی اون وقته که باید بری دنبال عشقت یا دنبال غرورت. من کدوم رو رفتم؟ خودت بگو. وقتی که تارهای تنیده شده در شب دورم رو گرفته بود می بایست به تو نیز راه ایمان آوردن می آموختم. ایمان به عشق. ایمان به وفاداری و صبوری. نمی دونم چقدر موفق بودم اما از وقتم، جوانیم، انرژیم و عشقم و هر چیز ارزشمند دیگری که داشتم گذاشتم تا تو ایمان بیاوری به خود. به خود گمشده ات. به زندگی. به هدفهات.

یادته روزی که گفتی نمی خوای داخل حلقه محرمان باشی. گفتی که پذیرفتنی نیست. خودت هم شاید نفهمیدی چرا موندی. اون روز دل من شکست. مثل خیلی روزای دیگه. مثل خیلی وقتای دیگه که می شکنه. مثل شبهای سرد زمستون که بدنم سرد می شه و احساس مرگ می کنم. هیچ وقت نشد که توی چشمات بخونم که می خوای. همیشه رفتی و منم کشوندی. حالا دیگه جونی نمونده که بخوام بهت برسم. سریع رفتی. می دونم خیلی چیزا می خواستی و نشد. اما یادت نیومد که داستانها بازتاب واقعیت های ما هستند. بانو، هرچه در چنته داشتیم رو کردیم اما چرخ روزگار جدایی انداخت. این جدایی لعنتی که از هر زهری بدتره.دلم می خواست پیشم بودی بلکه یه بارم که شده توی کل زندگیم آروم می شدم. اگر بهم می گفتن 1 روز از زندگیم مونده و می تونم یه آرزو کنم می گفتم من رو بیارن پیش تو. اون وقت به خورشید بگن که زود بیرون نیاد. یه شب طولانی بشه تا من با تو و با نفست زندگی کنم. بعدش آروم سرم رو بگذارم کنار پاهات، چشام رو ببندم و بگم خداحافظ بانو. شاید وقتی دیگر...

August 16, 2004

زنان نیازی به اثبات ندارند

دنیای امروز، دنیای زرق و برقهاست و این چیزیست که زنان بیش از پیش بدان نیاز داشته اند! به اینکه به خواسته ها و هواهای نفسانی و آرزوهای خودشون برسند اما در قالبی نوین و جدید. زنان به برده داری و به برده بودن ترغیب می شوند و شان و ارزششون کاسته می شه اما در قالبی روشنفکرانه و با رنگ و لعابی جدید که باعث خنده بر لبانشون میشه و بشر رو به زوال می کشه. زن امروزی با ابداع واژه های احمقانه ای مثل فمینیست و مکتبی کردن آنها و حتی جدا کردن خود و احساس تافته جدا بافته بودن از جنس مخالف سعی در اثبات خود دارند و من نمی فهمم چقدر این جمله پوچ است که زنان بخواهند خودشون رو اثبات کنند وقتی کمال زندگی و جز لاینفک حیات ابدی هستند.

گاهی فکر می کنم چرا کم هستند مردانی که آب بر پای زنان بریزند و بوسه ای بر پای او زنند تا نشانی از تقدس را بر لبان خویش حک کرده باشند. همان پاهایی که در مسیر خیر و در راه عشق حرکت کرده اند و آبله شده اند  اما همچنان برای مرد خویش توان حرکت دارند. و کجا هستند زنانی که شانه های مردان خویش را با دستان گرم خود مرحمی باشند و در روزگار غریب و سرد اطرافشان، گرما و حرارت وجودشان را به فراسوی ذهن خویش نسپارند.سپردن خود به آغوش گرم و چشیدن لبهای یار، بی دغدغه و بی خیانت، شده برامون آرزو و ایده آل و خیالبافی.  حالا نمی شه به راحتی گفت که من کسی رو دوست دارم و برای زندگیم انتخابش کردم چون همه چیز مسخره شده. اعتماد و اطمینان به قابلیت ها کمرنگ و محو شده. حالا نمیشه به دختری گفت من اندوخته زیادی از مال ندارم اما به هرچه می خواهم می رسم فقط باید صبور بود و فداکاری کرد. حالا دیگه نمیشه زنهای داستانهای کودکیم رو دید که سالها به انتظار شوهرهای سفرکرده شون  هر روز غروب چشم به دریای بیکران می دوختند تا روزی مونس هر یک برگرده. بی طاقت شده ایم. پایبند نیستیم و انقدر اعتماد به نفس نداریم که در مقابل استهزای پوچ و بی محتوای نوچه های شیاطین که در کالبد انسانی هستند مقاومت کنیم. پس ایمانهای راسخ کجا رفته اند؟

August 14, 2004

سکون و یا حرکت؟ هر دو برایمان عالیست

من هرگز اهل کتاب نبوده ام و هیچ وقت خودم رو در کتابهای دیگران گم نکردم. تمام مطالعات من به کتب تخصصی رشته ام برگشته و دیگر هیچ. چه زمان نوجوانی و چه زمان حال. اما گاهی فی البداهه و بی برنامه ریزی شرروع می کنم گوشه ای از کتاب یا مجله ای رو خوندن. جالبه هرچه که اینان می نویسند و بقیه سعی در هضم کردنش رو دارند انگار جایی در من حک شده و بارها به صورت مستقیم و غیر مستقیم توی همین وبلاگ با زبان خودم بهشون اشاره کرده ام. کسی نمی دونه حقیقت چیه اما شعفی که به یک آدم دست می ده از اینکه رشد روحیش رو متوجه بشه، وصف ناشدنیه. امیدوارم این بار آخرین امتحان من برای زندگی و آزمایش روی این کره خاکی پر از زجر و عذاب باشه.

"این ما هستیم که وحشت انگیز یا آرامش بخش بودن محیط خود را تعیین می کنیم. زمانی این کار را با فریاد کشیدن می توانیم انجام دهیم و زمانی دیگر تا سرحد جان مقاومت کردن و بر عکس زمانی دیگر با آرام بودن و بی حرکت ماندن!مهم شکل حرکت و یا نوع رفتار ما نیست. بلکه مهم اینست که باور داشته باشیم این ما هستیم که دنیای اطراف خود را کنترل می کنیم.
.
.
.
تو ممکن است آرزو داشته باشی که شاگرد اول بزرگترین دانشگاه بهترین کشور دنیا شوی اما وقتی پای عمل به میان می آید یک شاگرد متوسط دانشگاهی معمولی می شوی. این پایین آوردن رضایت و سطح توقع عملا به معنای تسلیم و شکست خوردن نیست. بلکه بر عکس به این معناست که تو با واقعیات زندگی و کائنات هم خوانی پیدا کرده ای. این باور نادقیق بودن دنیا و پذیرفتن اندکی خوب در کنار بد و برعکس باعث می شود که اولا با مشکلات دنیای واقعی بهتر کنار بیایی و ثانیا موقع برخورد با تضادهای اجتماعی وادار به گوشه گیری و افسردگی و حتی خودکشی نشوی."

August 13, 2004

آلودگی صوتی در اینترنت!

حتما می پرسید آلودگی صوتی توی اینترنت چه صیغه ای یا این پژمان باز دوباره می خواد به چی گیر بده ولی باور کنید باید مطرح بشه. آقا اینجا بیمارستانه ما مریض داریم انقدر بوق نزن!!!

نصف شبه. همه خوابیدن. انقدر سکوته که حتی صدای آمیزش آقا گربه با خانوم گربه رو هم زیر ماشین همسایه می تونی بشنوی که چه تقلایی می کنند شب تابستونی! بهو هوس می کنی بری کم وبگردی کنی به پاس ایام جوونی. همچین که چند تا سایت رو باهم باز می کنی اون وسط مسطای لود صفحات یه آهنگ دیشنه دوپس به عنوان بک گراند یکی از سایتها شروع می کنه به ترکوندن خونه. حالا هولت گرفته که سریع خفه اش کنی ولی کار خیلی بیخ پیدا کرده. نه می دونی این صدا از کدوم سایته و از بخت برگشته فلک زده ات یاهو مسنجرت هم هنگ کرده و باعث شده کامپیوترت از کنترلت خارج بشه و خلاصه هیچ غلطی نمی تونی بکنی تا صدا خفه شه. برای اینکه چند تا پرونده هم توی مایکروسافت ورد باز کردی و ذخیره شون نکردی نمی تونی کامپیوتر رو خاموش کنی. خلاصه محشر عظمی می شه. دیگه داری به اسپیکر لپتاپت التماس می کنی تو رو جون مادرت 2 دقیقه خفه شو و چیزی پخش نکن. خلاصه توی این هیر و ویر کامپیوترت از هنگی درمیاد و تمام اون سایتها رو می بندی و یه چند تا فحش آبدار ناموسی(بازم تاکید می کنم از نوع ناموسیش) حواله صاحب سایت ناشناخته می کنی که مگه مریضه آهنگ می گذاره برای سایتش.

دوباره شروع می کنی وب گردی. این بار از ترس یکی یکی سایتها رو باز می کنی مبادا دوباره بساط مطربی راه بیفته نصفه شبی. خب یه وبلاگ خوب پیدا شد. شروع می کنی به خوندنش. حواست هم به چراغ مودم روی تاسکبار نیست که داره چشمک می زنه تند تند. همین که مشغول خوندن میشی و رفتی توی بحر قضیه که طرف چی می خواد بگه یهو یه صدای جیغ دلخراش متالیکایی، آیرون مدنی، مانسونی و خلاصه از این از خدا بی خبرها می پیچه تو خونه و دقیقا تخمت میفته کف پات. ای بر پدر و مادر مردم آزارت لعنت. این بار دیگه تمام اهل خونه بیدار می شن و منتظرن که بزنن لهت کنن. حالا فهمیدین آلودگی صوتی توی اینترنت یعنی چی؟ آخه مردم آزار تو مگه خودت آدام نیستی با خودش این طوری می کنی. اینا همش زیر سر این بوش که می خواد سری بعدی هم رییس جمهور آمریکا بشه. جوونای ما رو از راه به در کرده آهنگ بی ناموسی می گذارن توی سایتشون!

August 12, 2004

ایران، سرزمین انسانهای بیگانه پرست

"میرزا ابوالقاسم فراهانی" دانشمند فاضل و ادیب فرضانه بود که پس او فوت پدرش "میرزا عیسی فراهانی" به وزارت دربار فتحعلی شاه رسید و به لقب" قائم مقام" مشهور شد. در زمانی که مملکت به دلیل سهل انگاری فتحعلی شاه ( که من شخصا بهش میگم فتحعلی زن باز بس که عشق حرمسرا داشت!!!) و بقیه دار و دستش به گاو عظمی رفته بود و هر بار شورشی از جنوب و شمال و شرق و غربش به پا می شد، قائم مقام با درایتی که داشت اوضاع مملکتی رو سر و سامان داد و خدمات فرهنگی گسترده ای را انجام داد. اما درباریان بوقلمون صفت که خدمات و تغییرات درباری قائم مقام برایشان خوش آیند نبود انقدر زیر گوش شاه خواندند تا شاه راضی به قتل او شد.

پیش خدمتی را به سراغ قائم مقام فرستادند و او را به باغ نگارستان می برند. مامورانی که انتظار رسیدنش را می کشیدند وی را دستگیر کرده و در زیر زمین به مدت چند روز بدون آب و غذا زندانی می کنند. قائم مقام که متوجه شده بود می خواهند او را بکشند با خون بازویش روی دیوار، بیت اول غزلی را که سروده بود می نویسد:

روزگار است آنکه گه عزت دهد گه خوار دارد
چرخ بازیگر از این بازیچه ها بسیار دارد

بالاخره پس از چند روز، به دستور شاه و اطرافیانش، او را خفه می کنند و همان شبانه او را در محوطه حضرت عبدالعظیم دفن می کنند. در عظمت و شرف "قائم مقام فراهانی" همان بس که "سر جان کمپل" وزیر مختار انگلستان در ایران که توانسته بود اکثر درباریان و مقامات ایرانی را مطیع خود سازد درباره او به روسای خود نوشته بود:"یک نفر در ایران هست که با پول نمی شود او را خرید و آن شخص قائم مقام است."

پایان داستان زندگی قائم مقام فراهانی خیلی غم انگیزه. مثل هر کسی که در تاریخ ایران زمین به این سرزمین خدمت کرد بهش خیانت میشه و کوردلان و کثافتهای درباری نمی گذارن که به خدماتش ادامه بده. تاریخ ایران زمین، بارها و بارها تکرار شده و هربار در دوره ای مردی ظهور کرده تا اوضاع نابسمان این خاک بیگانه پرست رو درست کنه و بعدش هم به دست خائنین به انسانیت به دیدار باقی رفته است. این رویه مردم این سرزمینه. از در و همسایه تا دوست و آشنا هم، همین زیر آب زدنها و بیگانه پرستی و غر زدنهای غیر انسانی و خویهای خوک صفتانه رو به رخ هم می کشند و خودشون رو تافته جدا بافته و عاری از هرگونه ایراد می بینن. این میون آدمهایی که روحشون بزرگ باشه و جوانمرد باشن خیلی کم هستن. انقدر کم که وقتی به دستشون میاریم فکر می کنیم خواب دیده ایم یا فرشته ای بر روی زمین نازل شده. حرفی نزنم بهتره پس به قول عزیزی خاموشی گزیدن به ز یاسین ...

August 09, 2004

تریپ سگ کاری و این حرفا...

خب این یه مدت که خبری ازم نبوده شروع کردم به کار کردن هرچند که نمی شه گفت کار کردن دلیلی بر ننوشتنمه. یه جوون رو در نظر بگیرید که قراره روی پای خودش بایسته، دست خالی و با یه کیف و یه دست لباس رسمی معمول باید بره کار پیدا کنه. اونم توی این مملکت که اگه رابطه ای وجود نداشته باشه عملا پروسه پیدا کردن کار واقعا عذاب آور و منزجر کننده میشه. ایران کشوریست که بازار بسیار بزرگی داره، اما متاسفانه عدم لیاقت مدیران و سطح سوادشون باعث می شه که گند بزنن به هرچی که زیر دستشونه. اینجا فقط غبغب و قمپوز زیاده.

خب از کار بزنیم بیرون باید بگم که چیزی حدود 2 ماهه که اومدم ایران، به ندرت بیرون رفتم و برعکس پارسال به قول خودمونی عیشی نکردیم جز مواردی معدود که حالا به هفته ای یه بار هم نرسیده. به قولی جوونی نکرده ایم. گاهی فکر می کنم زندگی عجب جالبناکه. هر وقت آرزویی داری بهش نمی رسی و وقتی رسیدی دیگه خیلی دیر شده. البته عمومیتش نمی دم ولی غالبا برای من این طوری بوده. الان دوست داشتم کار می کردم و بعد کار می شد رفت کلی شیطونی ولی فعلا چون اول کاره، انقدر درگیر مطالعه و پیگیری هستم که دیگه نمی رسم فعالیت دیگری انجام بدم. قراره که این پروژه که در نوع خودش می تونه خیلی جدید باشه توی ایران، به عنوان محک زدن من مطرح بشه و اینکه آیا واقعا سواد سازمانی که ازش صحبت می کنم رو می تونم عملی کنم یا نه!!!

باری به هر جهت، من جوونم و پر شور. لامصب این سن هم که هی میره بالا و سر به زیر تر می شیم. هیچ از سر به زیری خوشم نمیاد. دوست دارم هنوزم شیطونی کنم البته به نوعی دیگه ولی فعلا بحث ها همش جدیه. سر قرار هم که بری، بازم از کار و بار و زهرمار حرف زده میشه. من نمی دونم آخه اون همه سگ دوندگی کممون نیست بعد تایم هم بازم راجع به کار حرف بزنیم. این دیدگاهیه که این امپریالیسم خائن کرده تو مخ ملت که می بایست همیشه و همه جا در اختیار کار بود ولی این از دیدگاه انسانی به هیچ عنوان درست نیست. ما انسانیم نه روباتهای بی احساس. راستی نمی دونم چرا هی اشتیاقم برای بالا زدن آستینام هر روز بیشتر میشه، شما می دونید؟

August 02, 2004

موفقیت به معنای پیروزی نیست

حتما بارها شنیدید که می گن فلانی آدم موفقیست. اما واقعا شما موفقیت رو چی تعریف می کنید؟ آیا کسی به جز خود شخص می تونه بگه که در زندگی موفق هست یا خیر؟ بگذارید حیطه سوال رو کوچک تر بکنم اصلا هر پیروزی که به دست میاریم به معنای موفقیته؟ از دیدگاه من جواب این سوال صد در صد منفی ست. اما متاسفانه در اذهان عمومی قضیه چیز دیگریست.

من هنوز متوجه نشده ام که چرا اگر پول داشته باشم و یا خانه ای بزرگ و یا ماشینی گران قیمت و یا سفرهای خارجی متعدد یک انسان موفق خواهم بود و یا چرا کسی که  مدارج عالی تحصیلی رو طی کنه آدم موفقیست؟ اگر ما با معیارهای خودمون موفقیت یا عدم موفقیت کسی رو می سنجیم که اشتباهه. دقیقا مثل تست زدن مزه های یه غذا یا یه میوه می مونه. یه غذا می تونه از دیدگاه 10 نفر خیلی خوشمزه باشه و از دیدگاه 10 نفر دیگه حال بهم زن!

2 دوست بودن که به هم قول می دن بعد از 10 سال در جایی با هم ملاقات کنن. دوست اولی از دیدگاه دیگران به مراتب پر استعدادتر و باهوش تر و معتدل تر از دوست دومی بوده. حال که بعد از ده سال همدیگه رو می بینن، اون دوست باهوش تر یک زندگی کوچک و ساده رو داره تحصیلاتش رو تا اونجا که ازش انتظار می رفته(!) ادامه نداده و اما دیگری با ماشین مدل بالا و مدیر یک کارخونه عظیم شده. خب از دیدگاه دیگران فرد اول به طور کلی شکست خورده و شخص دوم پیروز شده است! اما آیا واقعا این طوره؟ وقتی ازشون پرسیده میشه شخص اول از زندگیش خیلی راضیه و سعی در رشد زندگیش داره و شخص دوم به هیچ عنوان راضی نیست. با اینکه به خیلی از آرزوهاش رسیده و قله پیروزی رو فتح کرده اما آیا موفق بوده در جریان زندگیش؟

این همونجاست که میگن باید هر کسی نقش خودش رو بشناسه و سعی کنه نقشش رو به نحو احسن انجام بده. گاهی نقش ما در زندگی یک نفر خیلی کوتاه و گاهی خیلی کارسازه. اینها رو باید حواسمون بهش باشه. متاسفانه این پتک سنگین مرتب بر سر آدمها فرود می آد که باید موفق باشیم و شکست نخوریم. اما پیروزی چیست؟ شکست چیست؟ اگر فکر می کنیم کسی در جایگاهش نیست آیا نباید گوشزد کنیم و یا براش وقت بگذاریم و نقش خودمون رو بازی کنیم یا اینکه همه اش رو به گوشه و کنایه مثل تیری به سمت قلبش نشونه بریم؟

گاهی اوقات حتی خود ما احساس شکست سنگینی می کنیم مثلا بی وفایی یار یا تنها گذاشتن مونس ما وقتی که بهش احتیاج داشته ایم. اما هیچ وقت فکر کردیم که این احساس شکست شاید تکه بزرگیش به خود ما برمی گرده. یعنی وقتی سرخورده می شیم ناخودآگاه ماست که به ما میگه نقشمون رو خوب بازی نکردیم و به جای سرزنش دیگران باید خودمون رو اصلاح می کردیم و یا وقت بیشتری برای یارمون می گذاشتیم؟ پس اگر احساس عمیق و درونی شکست می کنیم به خاطر ناخودآگاه ماست که می خواد بگه مشکلی داشته ایم. نمی دونم گاهی دیدید برای یه چیزی زحمت می کشید و تمام تلاشتون رو می کنید ولی به نتیجه مورد نظرتون نمی رسید؟ اما با این وجود می خندید و می گید وجدانم راحته چون من تلاشم رو کردم. این همون روح درون ماست که از نتیجه کار راضیه و به این میگن موفقیت و پیروزی هرچند از دید دیگران شکست مفتضحانه ای باشه.

 ممکنه گاهی هرچه ساختیم از بین بره. مثل آتشی که در مزرعه یه کشاورز با دست خودش بیفته و هرچه کاشته رو از بین ببره. آیا می بایست این کشاورز رو به باد انتقاد گرفت؟ آیا برای اینکه مزرعه اش رو دانسته یا نادانسته آتش زده می بایست تنهاش گذاشت و رفت؟ یا اینکه باید کمکش کرد تا باز رشد کنه. تا باز مزرعه اش رو بسازه. درسته زمان از دست می ره ولی زمان چیزیست نسبی. شاید زمان ترمیمی رو که طی می کنه از ده ها سال زندگی منفعل براش در این دنیا بهتر باشه. بنابراین از شما خواهش می کنم هیچ وقت به کسی نگید که آدم موفقی نیست. بلکه اگر فکر می کنید داره آتشی به مزرعه اش می اندازه یا کمکش کنید یا خودتون هم غیر مستقیم بهش کمک نکنید. یادمون باشه ممکنه سالها بدویم و تازه متوجه بشیم رسیده ایم جای اول و باز باید تلاش کرد. کلام آخر اینکه خداوند خطاب به بندگانش می فرماید" اگر هر کدام از شماها برای رفع یک خصیصه بد خود تلاش کردید و حتی تا آخر عمر هم نتوانستید این خصیصه رو به صورت کامل برطرف نمایید، من هرگز شما را به خاطر آن عقاب نخواهم کرد." پس مهم اینه که تلاش کنیم به سمت نور. اگر تلاش نمی کنید پس خودتون آتش به جونتون می زنید.

August 01, 2004

 آیا تبرت را تیز می کنی؟

روزی هیزم شکنی در یک شرکت چوب بری به دنبال کار می گشت و نهایتا توانست برای خودش کاری پیدا کند. رییسش به او یک تبر داد و او کارش را شروع کرد. در روز اول 18 درخت را قطع کرد. رییس او را تشویق کرد و گفت همین طور به کارش ادامه بدهد. تشویق رییس انگیزه بیشتری برای هیزم شکن ایجاد کرد و تصمیم گرفت روز بعد بیشتر تلاش کند اما در روز دوم فقط توانست 15 درخت را قطع کند. در روز سوم بیشتر تلاش کرد ولی فقط 10 درخت را قطع نمود. هر روز که می گذشت تعداد درختانی که قطع می کرد کمتر و کمتر می شد.پیش خودش فکر کرد احتمالا بنیه اش کم شده است. برای همین پیش رییس رفت و پس از معذرت خواهی گفت که خودش هم از این جریان سر در نمی آورد. رییس پرسید:" آخرین باری که تبرت را تیز کردی کی بود"؟ هیزم شکن گفت: " تیز کردن؟ من فرصتی برای تیز کردن تبرم نداشتم. تمام وقتم را صرف قطع کردن درختان می کردم!" شما چطور؟ آخرین باری که تبرتان را تیز کرده اید کی بود؟