زندگی در ایران؛ دندان لقی که افتاد
وقتی بعد از 3 ماه و اندی از تهران پر از دود و شلوغی برمی گردم به جایی که
3 ساله دارم زندگی می کنم و باهاش یه جورایی شاید اخت شدم، اولین حسی که به
من دست میده حس آرامشه. چند روزی رو خونه دوست عزیزم مهمون بودم تا اتاق
همیشگی خودم رو توی هتل که بقیه به اشغال درآورده بودن، با ضربات توپ و
تانک تصاحب کنم. هیچی که نباشه اینجا من حق آب و گل دارم دیگه عزیز دل
برادر.
حدود یک ماه دیگه این وبلاگ میره توی چهارسال و تا اون موقع اگه نزاییم و
به امید تبارک تعالی خط DSL من هم راه بیفته،
وبلاگم رو مرتبا آپدیت می کنم بعلاوه اینکه یه سری قسمتها هم بهش اضافه
میشه و صد البته حرف پیش نزنم این آرشیو قدیم که مدتهاست از صحنه روزگار
اینترنتی حذف شده رو بازم بگذارم روی اینترنت.
حتما شنیدید که میگن دندون خرابم رو کشیدم انداختم بیرون. این قضیه ایران و
رفت و برگشتش هم عین قضیه دندون خرابه بود. دیگه آخرین بارقه های امید از
اینکه بتونم خودم رو راضی کنم توی تهران و به طور کلی مملکت گل و بلبل
زندگی کنم، از بین رفت. این مدت به تمام معنا دهنم صاف شد که دیگه بفهمم یه
من ماست چقدر کره داره. فشار عصبی بسیار زیادی که به من اومد. بحث های کاری
بیهوده و چاله کندها و دوباره باز پرش کردن( سیستمی که در ایران قرنهاست
اجرا میشه)، رفتار مردم نارضایتی از محیط اجتماعی و فضای فرهنگی و صدا و
سیما که فکر می کنم یکی از مهمترین عوامل سوهان اعصابه. ضمن اینکه این بار
چون مجبور بودم صفحات نیازمندی روزنامه های پر تیراژ رو بخونم نگاهی هم که
به خبرها می نداختم دیگه واویلا بود. خورده شیشه اعصاب بود که از توی پاچه
ام می ریخت.
هرچند لحظات خوب هم داشتم اما لحظات مزخرفش به مراتب بیشتر بود و تجربه
خوبی شد. یک شکست احساسی بزرگ رو پشت سر گذروندم و اینکه جای خیلی از
دوستانم توی ایران خالی بود. چیزی هم که به نظرم توی این 3 ساله رفت و آمد
به ایران خیلی بغرنجه اینه که جوونای هم سن و سال خودم رو که می بینم
منجمله دوستام هیچ گونه هدف مشخص و ثابتی برای آینده و دورنماش ندارن. خیلی
کیلویی جلو می رن و مدام نقشه هاشون رو عوض می کنن و جالبه که هر سال عین
سال قبل و حتی بدتر هم شدن. درسته که فضای ایران خیلی تاثیر گزاره، اما
جالبه خیلی از همین دوستان وقتی می شینی پای سخن دلشون خطابه ای قرا(درست
نوشتم؟) درباره رفتن از ایران و کار و تلاش در خارج از کشور، ایراد می کنن
ولی وقتی یه نگاه به پشتشون می کنم و کالیبر ماتحت رو سانتی متر می ندازم
متوجه می شم که از این آب هندونه هیچ چی در نمیاد.
حرفای نا امید کننده زیاده و حرفهایی که روی هوا می مونه. من نمی دونم
چطوری کارها توی ایران انجام میشه وقتی هیچ تایمینگ و برنامه ریزی نیست. خب
جوابش ساده س . کارها خیلی مقطعی هست و هیچ پشتوانه ای نداره واسه همین از
روابط دوستانه گرفته تا ضوابط کاری همه چی تخمی تخیلی و رو باد هوا انجام
میشه. توی حرف همه دنیا رو هم فتح می کنن اما برای رسیدنش پلان ملان مثل
اینکه فقط یه واژه س.
از این حرفا قبلا هم زدم ولی نوشتم تا هم یاد خودم بمونه هم یاد شما که
خارج از اتاقی که نشستید و خارج از این دنیای دیجیتالی پوچ و بی معنا، در
طبیعت و کوچه و خیابون ، عالمی هست که باید کشفش کنید، بوش کنید، توش تنفس
کنید، با زن معاشقه کنید، با نگاه زن از خود بیخود بشید، بازی بچه ها رو
ببینید، و کار کنید که چه نیک گفت آن بزرگوار دریای معرفت که "کار جوهره
مرده است".