" /> یه وجب خاکِ اینترنت: October 2004 Archives

« September 2004 | Main | November 2004 »

October 29, 2004

مدیریت ناکارآمد و نالایق، بلای جان مملکت ما

...مدیر کل کار و امور اجتماعی استان خوزستان گفته است نرخ بیکاری در استان خوزستان به 18 درصد رسیده است و هم اینک استان با 300 هزارنفر بیکار روبرو است.بیکاری این حجم گسترده از نیروی کار استان خوزستان که بیشتر آنها را جوانان و درصد مهمی را تحصیلکردگان تشکیل می دهد قبل از آنکه تابع شرایط اقتصادی کشور باشد  ، نشان از ناتوانی مسئولین استان خوزستان در استفاده صحیح  از منابع مختلف این استان زرخیز است . نداشتن برنامه و تحویل دادن حرف به مردم شغل ایجاد نمی کند و به فعل در آوردن پتانسیل های موجود است که می تواند راهگشای خیل عظیم بیکاران استان باشد.
.
.
در حوزه نفت و بازرگانی هنوز استان خوزستان نتوانسته است از تمام پتانسیل های موجود بهره برداری کند ، در سایه بی توجهی دولت و خمود بخش مدیریت استان خوزستان متاسفانه حجم سرمایه گذاری فقط از کانال های خاصی بوده است  ، در حالی که می شد از بندر امام خمینی و خرمشهر به عنوان رقیب با دبی و کویت استفاده کرد ، این مجال مهم از بنادر استان گرفته شده است و با عصای چه کنم چه کنم نمی توان معجزه کرد ، به جای اینکه منابع پالایشگاهی و تبدیل نفت به فرآورده های مهم این ماده مهم را گسترش دهند و به عنوان مثال پالایشگاهی مانند پالایشگاه آبادان را تبدیل به یک کارتل مهم تولید و فروش بنزین در خاورمیانه کنیم و از طریق آن فرصت های شغلی را افزایش دهیم  ،همچنان وارد کننده بنزین هستیم.

مطالبی که اون بالا خوندید تکه های گزارشی از خبرگزاری مهر بود. بهم حق بدید که بازم یه بار دیگه جوش بیارم. این سری که اومدم ایران دیگه از ایران متنفر شدم. تا قبلش همیشه دوست داشتم برگردم ولی این بار نمی دونم چرا به کل ازش متنفر شدم. از اسمش، از شرایط مزخرفش، از نامردیاش، از شرایط زندگی کثافتی که برای مردم بیچاره درست شده. مردمی که مثل خود من هستند و من هم مثل اونها. تفاوتش اینه که حالا من این ور آبم و اونا توی اون مملکت لجن زده.

این بار که ایران بودم فهمیدم که چرا استاد اقتصادم به من گفت هیچ اقتصاد دانی در دنیا اون قدر واضح نمی دونه که مملکت شما چطوری داره می چرخه!!! یعنی اصلا معلوم نیست چه سیستمی داره استفاده می شه. ولی من حالا جوابش رو دارم. نمی دونم زنهای خانه های مستمند رو دیدید؟ اونها از کوچک ترین چیزها و با کمترین امکانات همیشه بهترین شرایط رو فراهم می سازن. واقعا کدبانو هستند. در عوض زنهای خانه های اشرافی رو دیدید. اندازه گه مرغ هم ارزش ندارند. دوستی داشتم که وقتی خانه شان نیاز به تعمیرات داشت، مادرش اونها رو برای اون مدت تعمیرات می برد در یکی از بهترین هتل های تهران!( حالا البته نمی خوام همه رو جمع ببندم)

وضعیت مملکت من هم اینه. مملکتی که هنوز معلوم نیست واقعا چه میزان ذخایر نفتی و گازی داره و همین مقدارش هم که پیدا کردن، اشک همه رو در آورده بس که زیاده. مملکتی که هر روز، آره هر روز توش یه معدن پیدا میشه و چهار فصله و شرق و غرب و جنوب و شمال و مرکزش تنوع فرهنگی و جغرافیایی داره. مملکتی که خیلی راحت می تواند کل خلیج رو در دست داشته باشه حالا در یک استانش سیصد هزار جوون بدبخت فلک زده بیکار هستند. استان خوزستانی که واقعا طلای ایرانه. نفت داره و ثروت!

طبیعتا وقتی توی بهترین و غنی ترین مملکت دنیا باشیم،هرچقدر هم پول این ور و اون ور قاپیده بشه و منابع زیر زمینی به یغما بره و آثار باستانی خراب بشه، کسی به اونجای مبارکش هم نمی گیره و همین طور پیش میره. واقعا نمی دونم چطور این گره کور می خواد باز بشه. حتی نسل جوون ما هم اکثرا دارای قدرت مدیریتی نیستند و یا اگر هستند به کشورهای دیگه مهاجرت کرده اند.کشور ما مانده ست و خیل عظیم مهندس هایی که طبیعتا کارشان مهندسی ست و کمتر بنیه مدیریت پروژه و مدیریت سازمانی دارند. دانشگاه ها هم که دیگر حرفش رو نزنم. این بار با چند نفر از آشنایان صحبت می کردم که رشته شان مدیریت بازرگانی بود. انگار که دنیا رو آب برده اینا رو خواب برده. هرچی گفتیم با چشمای گشاده تر از دروازه غار تهران ما رو نگاه کردند!

قبلنا توی یه مطلبم نوشته بودم خداوندا شکرت. قربون مرامت. تف به اون سرنوشتی که درستش کردی که توی مملکتی به دنیا بیایم که نه انسانیت هست، نه امید هست، نه جوانی هست، نه ایمان هست، نه کار هست و نه بوی صداقت. ایران مملکتیه که نه تنها بهت کار نمی دن، حتی نمی گذارن کارآفرینی کنی. باید یه دستمال برداری یا بری بمالی یا اینکه پول بره تو جیب بالا دستی. حالا این بالا دستی هر ننه قمری که کارت بهش بخوره هست. حتی ممکنه گاهی بخوای سبیل یه آبدارچی رو چرب کنی و التماس کنی که کارت راه بیفته.

اقتصاد مریض. مردم مریض.اجتماع مریض. آدم این ور که میاد می فهمه نه بابا زندگی یه چیزای دیگه هم هست. یه شرکت سایت زده، می تونی بری توش عقیده ات رو بدی اگر ببری پول هنگفت دلار رو بهت می دن که بری دنبال ثبت عقیده و شرکتت. یه سایت دیگه می تونی تجارت الکترونیک راه بندازی. یه جای دیگه می تونی توی بورس شرکت کنی. یه جای دیگه می تونی هنرت رو بفروشی. عکاسیت رو به رخ بقیه بکشی. تابلوهای نقاشیت رو به عموم عرضه کنی. یه جای دیگه هست که اگه مثل من به خوانندگی علاقه مند باشی، آهنگت رو ضبط کنی و بدی که بگذارن توی سایت و بقیه گوش بدن و نظر بدن. یه وبلاگی به نام "یه وجب خاک اینترنت هست" که داره یواش یواش 4 ساله میشه و خواننده هاش وقت می گذران و مطالب یه پسر جوون هم سن و سال خودشون رو می خونن و نظر میدن یا راجع بهش فکر می کنن. میشه از پشت این پنجره بوی عشق و محبت رو پراکند هرچند فضای تلخ دیجیتالی داشته باشه.

اما در جای دیگه دنیا که اسم فلک زده اش ایرانه، به فوتبالیست اخطار می دن که موهاش رو فلان مدل نزنه( یعنی بی احترامی به شعور یک نفر تا چقدر)، خبرنگار نباید حرف بزنه، گوش دادن به موسیقی حرومه، آشنا شدن یه دختر و پسر که می تونه به ازدواج بیانجامه به اعدام ختم میشه چرا که انقدر فضای جامعه سنگینه که به زنا ختم میشه و در دین آدمیان این قسمت کره خاکی و جاهای دیگه صدالبته، باید اعدام بشن یا سنگسار بشن. خداوندا اگر قراره یه بار دیگه به دنیا بیام، بالاغیرتا، روی ما رو زمین ننداز و یه جایی نطفمون رو بنداز که لااقل کمی احساس خوشبختی بکنیم. آخه چرا باید انقدر عذاب بکشیم از زادگاهی که هر روزش توش بوی نفرت و نامردیه به جای عشق و مردونگی. اگر هم روی ما رو زمین می ندازی، باشه تا روز قیامت دم در جهنم زنگ آخر شاخ به شاخ بشیم!!!

October 26, 2004

مردان بي ظرفيت، زنان ببو گلابي

..."با یکی از دوستان مرد چند وقت پیش در مورد رابطه مرد و زن صحبت میکردیم. به او گفتم که بسیاری از مردان ایرانی نسبت به این مسئله ضعف دارند. شیوه ارتباط گیری ، پیشبرد رابطه ، یا حتی رابطه جنسی را بلد نیستند. نیاموخته اند و نمیخواهند هم بپذیرند که در این امر ناتوان هستند و یا حد اقل ناتوانی هایی دارند. این امر البته همه گانی نیست ولی اکثریت دارد. او گفت : حرفت کاملا درست است. اما طوری صحبت میکنی که انگار زنان ایرانی در این مورد خبره هستند و همه فن حریف ، در حالی که اینچنین نیست. این نقطه ضعف زنان ایرانی هم هست. زن ایرانی هم در گرفتن ارتباط ناتوان است، بیشتر منتظر است تا انتخاب شود. خودش هرگز پا پیش نمیگذارد مبادا جواب رد بشنود ، و به این ترتیب هرگز از حق انتخابش استفاده نمیکند. در مورد رابطه جنسی هم زن ایرانی بیشتر منفعل برخورد میکند، درست مثل خود انتخاب . همانگونه که در شروع رابطه به انتخاب شدن تن میدهد، در رختخواب هم طوری برخورد میکنند که انگار تسلیم شده اند. انگار از چیزی صرف نظر کرده اند و قربانی شده اند. انگار چیزی گران قیمت را از دست داده اند. شاید به همین دلیل است که همیشه به سکس به عنوان معامله ای نگاه میکنند. معامله ای که در آن بازنده اند و برای آنکه تبادل قوا کنند در قبالش باید چیزی بگیرند، چیزی که خود سکس نیست بلکه مثلا ازدواج است. یا تضمین رابطه ای ابدی . البته این همه گانی نیست، ولی اکثریت دارد." متن کامل رو می تونید از اینجا بخونید.
 

October 21, 2004

نون حرام، از خون سگ نجس تر است

یه جورایی خیلی عصبانیم و ناراحت و دلیلش انقدر مهم هست که وادارم کنه به نوشتن. بچه که بودم همیشه پدرم به من یادآوری می کرد که پول رو از راه حلال و درستش به دست بیاریم. از راهی که حق کسی خورده نشه. پدرم آدم فوق العاده سخاوتمندی بوده و هست انقدر که حتی گاهی از هزینه زندگی ما هم ممکنه زده باشه و به دیگران کمک کرده باشه. ساده دل و دلرحم. بگذریم که قانون روزگار اون رو هم شامل شد و آدمهای به ظاهر دوست مثل مگسهای دور شیرینی، پولهاش رو به یغما بردن اما اصل موضوع بر پاکی و مرد بودن استواره. من از پدرم سخاوت یاد گرفتم. یاد گرفتم که اگر گرسنه هستم اما هرگز رو به نامرد نزنم و تا اونجا که می تونم دست روبروی آدم بی شرف دراز نکنم.

مادر، دنیای فداکاری و اقتصاد دان خونه. با اینکه همیشه حسابش ضعیفه و ممکنه اشتباه جمع و تفریق کنه اما رسیدی نبوده که من یا برادرام چک نکنیم مبادا که حتی یک تومان، بله درست شنیدید حتی یک تومان اضافه از کسی دریافت کرده باشه. مادرم همیشه می گفت نون حلال و من در گوشم جای گرفت این لغت تا بعدها معناش رو بفهمم.

می دونم دنیای اطراف کثیف تر و پلیدتر از این حرفاست اما چرا یاد نمی گیریم که خودمون رو از پلیدی نجات بدیم و تا اونجا که می شه( نمی گم صد در صد و ایده آل) از این چیزا پرهیز کنیم. چرا باید برای یه لقمه نون انقدر دروغ بگیم. بدویم. قسم بخوریم و یا هزاران چیز دیگه. آیا نباید اول فکر کرد و بعد در مسیری پا گذاشت؟ از اون بدتر چرا باید دروغی بگیم که با سرنوشت یک انسان بازی بشه؟ آیا این طوری نون در آوردن از خون سگ نجس تر و پلیدتر نیست؟ هرچند این ضرب المثلی وابسته به یک مذهب باشه اما بخوایم کلیش کنیم می تونم بگم نون حرام، مثل خوردن مردار یکی از نزدیکان ما. همون قدر عملش شنیع و تهوع آوره.

جوون مردم، پسر یا دختر 18 ساله رو که هیچی از دنیا نمی دونه بر میدارن با دروغ و فریب میارن اینجا، نه جا بهش می دن، نه اطلاعات کافی میدن، نه حتی کمکش می کنن. به امون خدا می سپارنش و می رن و اون جوون، هاج و واج و خانواده ای که نگرانی تو چشماشون موج می زنه. اونا قبلا تصمیم سختی گرفتن که بچشون رو بفرستن خارج از کشور که درس بخونه، حالا دیگه طاقت مشکلات عدیده بعدیش رو ندارن. اگر دختر باشه یه طور. اگر پسر باشه جور دیگه. همه نگران و آشفته و اون شرکت بی پدر و مادری که اینا رو آورده اینجا، مسوولش هیچ غلطی نمی کنه. نمونه اش مثل خود من که از یه شرکت دیگه اومدم و بهم دروغ گفتن. همه چیزش رو دروغ گفتن ولی من وقتی اومدم اینجا مجبور شدم بمونم اما آیا خیلی ها می تونن؟

همین چند روز پیش دیدم که تو لابی هتل دم میز پذیرش دو تا دختر ایرانی داشتن بلند بلند حرف می دن توی تلفن و عصبانی و آشفته بودن از پول هتل و مخارج و دروغایی که اون مرکز بهشون گفته. جالبه که اکثرا هم از همون شرکته میان و همشون هم دقیقا مشکلات نفر قبلی رو دارن. خیلی دلم می خواد اون آدم رو یه روز ببینم و یه تف بندازم کنار پاش و برم. لیاقت حرف زدن هم نداره.

این آگهی کار رو که سمت راست بالا می بینید دارم روش کار می کنم. اینجا قراره شماره فکس و تلفن و دفتر بگیریم با سایت رسمی بعلاوه مشاوره رسمی برای تحصیلات در امارات. یادم هم می مونه که من قرار نیست واسه چندر غاز بخوام دروغ بگم که بعدش دلم خوش باشه پول توی دستم اومده چون می دونم خیلی زود چند برابرش رو از دست می دم. هیچی که نباشه لااقل تا حدی جلوی کار کثیف بعضی شرکت ها رو می گیرم و نمی گذارم این طور دروغ بگن و بچاپن مردم رو.

این بار که ایران بودم و پدرم برای اقامت اروپا کسی رو گیر آورده بود و طرف هم حسابی مخ بابای عزیز رو زده بود که دیگه پولش توی دستش بود تا دو دستی تقدیم یارو بکنه. گفتم شمارش رو بگیر و تلفن رو بده به من باهاش حرف بزنم. از خودم کیف کردم که سیراب شیردون یارو رو کشیدم بیرون. مردیکه کلاهبردار. همه حرفاش از روی باد هوا بود. اون شاید بتونه پدر من و هزاران خانواده دیگه رو گول بزنه چون اطلاع ندارن و اومدن پیش اینا و امین حسابش کردن اما مثل سگ پوزخند می زنن و دروغ می کنن تو پاچه ملت. اون دروغی که با زندگی یه انسان راحت بازی می کنه.

آخیش نوشتم کمی عصبانیتم خوابید. به امید خدا، به محض اینکه توی شرکت مستقر بشیم و هماهنگی های لازم با تهران بشه، دفتر مشاوره هم در امارات برای سرویس دادن به کسانی که به اینجا میان و هم دفتری برای مشاوره درست و صحیح در تهران ایجاد میشه. امیدوارم خدا هم کمک کنه و کارها روی غلطک بیفته. اگر به این جمله اعتقاد ندارید ولی بازم روش فکر کنید. حتما حسش خواهید کرد که وقتی پولی از راه درست درمیاد خداوند هم به اون پول برکت میده و هم به پاس خدمت که به مردم اطرافت کردی، اون ها هم شاد و راضی هستند. این مخصوص یک دین و مذهب خاص نیست. مال همه آدماس. پس با شرف و مثل یه مرد زندگی کنیم نه  مثل یه بزدل دروغ گو. و یک چیز رو یادتون باشه پژمان هرچی می نویسه توی زندگیش عمل کرده و همیشه از امتحانات سخت زندگی سربلند بیرون اومده. من شعار نمی دم بلکه تجارب زندگیم رو با شما درمیون می گذارم. پذیرش یا عدم پذیرشش بر عهده خودتون. اینجا کلاس ریاضیات نیست که بخواهیم معاده پژمان رو حل بکنیم یا ازش یک اصل هندسی بسازیم.

October 17, 2004

چنگيزخان مغول

داشتم ژورنال سراسری دانشگاه های امارات رو می خوندم که یه مطلبی در مورد چنگیز خان دیدم و برام جالب بود. انقدر جالب که اینجا بنویسمش. ما هرچی در کتابهای تاریخ خوندیم وحشی گری، درندگی و خونخواری مغولها و سر دسته شون چنگیز خان بوده اما طبیعیه که خداوند کمی عقل که در سر آدم بگذاره می فهمه که الکی و کیلویی نمیشه یه آدم بشه سر دسته یه ملت و بعدش بیاد نصف یه دنیا ( دنیای اون زمان رو البته) بگیره. حتما باید یه سری خصوصیات بارز داشته باشه و صد البته سیاست مداری. حالا بخونید و بدونید که این تموچین بلا یه سری استراتژی های خاص و خوب هم داشته.

تموچین ملقب به چنگیز خان( سردار فاتح) یکی از نام آورترین فاتحان و رهبران تاریخ است. وی یک نظامی بود که با متحد کردن قبایل مغول و ایجاد امپراطوری مغول توانست اکثر نقاط آسیا شامل چین، روسیه، پرسیا( همون ایران اون زمان)، خاور میانه و شرق اروپا رو به تصرف خودش دربیاره. وی پدربزرگ قوبلای قاآن اولین امپراطور سلسله یوان در چین می باشد!!!

چنگیز خان با حکومتهای اشرافی مخالف بود و هرجایی را که فتح می کرد امپراطور و یا حکومت اشرافی آنجا را از بیخ و بین زرتش رو غم سور می کرد(ایول!) از جمله خدمات و استراتژی های خاص وی ایجاد یک سیستم چاپار بسیار سریع( که همین عامل باعث شکست بسیاری از پادشاهان و امپراطورهای اطرافش می شد چرا که سریع تر به اخبار حنگ پی می برد)، و ایجاد یک سیستم الفبایی فراگیر در آموزش مناطق تحت سلطه اش بود. هرچند خود او شخصی بی سواد بود. وی در مناطق تحت سلطه اش شکنجه را غیر قانونی اعلام کرد، معلمها و دکترها را از مالیات دادن معاف کرد و آزادی دین را به رسمیت شمرد. مغولها چگونگی استفاده از چرتکه و قطب نما را به سایر نقاط آسیا آموزش دادند و منتشر کردند. این رو هم از حافظه بلند مدت خودم بکشم بیرون که چنگیز به شدت به این شعار پایبند بوده که مغول نباید خون مغول رو بریزه هرچند عین 2 تا قوچ وحشی بخوان همدیگه رو شاخ بزنن. یعنی خیلی ناسیونالیست و از این حرفا.

دوستان تاریخ دان میشه راجع به این چند خدمت آخری توضیح بدن. اینکه شکنجه رو غیر قانونی کرده بوده و یا معلمها و دکترها مالیات نمی دادن. همچین یه نموره مشکوک می زنه. الی ای حال، نامبرده دنیا را مزین فرمودند و خداوند به ایشان رحمت داشتند که به خلق الناس و بالاخص نساء توفیق کنند!والسلام علیکم و رحمت الله و برکاته.

October 16, 2004

جوان گناه کار و بخشایش ذات احدیت

پیش گفتار: نوشته امروز من رو بخونید و بهش فکر کنید. در پست بعدی علت این نوشته ام رو می نویسم تا مبادا کسی فکر کنه که من برای افزایش خواننده و یا ارضای حس جنسیم در اینجا می نویسم. خواهش می کنم در مورد این پست هم مثل سایر موارد قضیه انگشت اشاره و دیوانه نشه. حتما شنیده اید که شخصی انگشت خود را به سمت ماه نشانه برد تا همه را متوجه زیبایی ماه کند و دیوانه ای به سر انگشت آن شخص نگاه می کرد و به دنبال چیزی بود!!! در ضمن ممکن است اصل داستان به طور کامل به مانند زیر نباشد اما پیام آن و روال آن چیزی غیر از نوشته زیر نیست.

در زمان پیامبر اسلام، جوانی آشفته و پریشان خواهان دیدن ایشان شدند. حضرت ایشان را پذیرفتند. جوان به شدت آشفته بود و حال زاری داشت. جوان آرام و قرار نداشت و می خواست حقیقتی را بیان کند حضرت به ایشان گفتند نترس و بگو. اما جوان مدام می گفت من گناهان بزرگی انجام داده ام و خداوند هرگز مرا نخواهد بخشید. پس از چند بار ادای این جمله و آشته شدن بیشتر جوان و تقلای بیشتر،  وی چنین شروع کرد:

من آدمی بسیار ناپاک هستم و بیم آن دارم که خداوند هرگز مرا نبخشاید. من دزد هستم و اشیای دفن شده با مردگان را می دزدم.در کمینگاه می نشستم تا خانواده میت، جسد را دفن کنند. پس از رفتن اقوام میت نبش قبر می کردم و چنانچه لوازم قیمتی نزد مرده میافتم آنها را بر می داشتم. بارها این کار را انجام دادم تا اینکه شبی دیدم که کسی را دفن کرده اند. وی از اولاد یکی از امرای آن منطقه بود. شب هنگام نبش قبر کردم و هرچه یافتم برداشتم اما این بار دیدم که میت دختری زیبا و سپید روست و وقتی پارچه روی پایش را کنار زدم ران سفیدش را در تاریکی شب دیدم.

آن زمان شیطان مرا وسوسه کرد و آخر نتوانستم بر این وسوسه پیروز شوم و شهوتم بر من غلبه کرد و به آن دختر تجاوز کردم. وقتی که کارم تمام شد و می خواستم باز گردم دیدم صدایی از پشت سرم می آید که گویی صدای آن دختر بود. به من ندا داد که خداوند به تو ذلت و ننگ دهد که در دوران زندگیم هرگز کار ناپاک نکردم و مرا پاکیزه دفن کردند و اینک تو مرا جنب ساختی و بی غسل در گور خوابیده ام. وقتی این صدا را شنیدم گویی که اتفاقی بر من افتاد و من آشفته شدم و حال و روزم زار شده است. من عذاب وجدان دارم و مستحق جهنم هستم.

وقتی آن جوان گفت که مستحق جهنم هست، حضرت اخمی کرده و ایشان را از خود راندند( هرچند این کار را از روی قصد انجام دادند چرا که داستان جوان را ناگفته می دانستند!). حضرت به آن جوان گفت که خداوند بخشاینده است اما جوان آنقدر سرافکنده و ناامید بود که به کل از بخشایش خداوندی نا امید شده بود. جوان که وضعیت را چنین دید از محضر ایشان خداحافظی کرد و بیرون رفت. وی خود را به مدت یک ماه در غاری در کوه زندانی کرد و خود را به غل و زنجیر بست و شروع به عبادت و روزه داری  کرد تا خداوند گناهانش را ببخشاید. بعد از گذشته یک ماه حضرت رو به یکی از یاران خود کرد و لبخندی زد و گفت: به نزد آن جوان در فلان کوه برو و به او مژده بده که خداوند به من وحی کرد که بخشیده شده است و او از امروز پاک است.

خب بخشایش خداوند لایتناهیه. مثل ذات وجودش. مثل ما آدما که جزئی از خدا هستیم و به تکامل می رسیم و برمی گردیم به جای اولمون. در کتابهای دینی ما بهمون یاد دادن و با پتک در سرمون فرود آوردن که وقتی کوچک ترین گناهی کنی برای همیشه مورد خشم و غضب خداوندی اما هیچ وقت برای این قضیه یک تعادل ایجاد نکردن و هیچ وقت به ما یاد ندادن که آنچه در کتاب می خونیم و گفته شده صورت دیگری هم داره که وقتی به درجات بالاتر روحی برسیم می تونیم ازش سر دربیاریم همون طور که برای یه چوپان، خداوند می تونه تمثال زنی باشه که موهایش رو  شونه می کنه و برای حضرت حضرت سلیمان که باد و خاک و آتش و حیوانات در کنترل او بوده اند مسلما خداوند معنای دیگری داشته است. هرکسی به اندازه ظرفیتش و میزان تلاشش به خدا زودتر خواهد رسید و میوه و شهد شیرین وصال رو می چشه.

اگر فکر می کنید شعاره. بی خیال این موضوعات شید. اگه از صبح تا شب در حال جون کندن و ناحقی هستید و یا توی اتاقتون چمبرک زدید که دنیا رو نجات بدید و یا فحشش بدید می تونید برید وبلاگای دیگر رو بخونید و به خزعبلات من هم توجهی نکنید! من نه منبری هستم و نه روشنفکر و متفکر.  نه دین دارم و نه از راه دین امرار معاش می کنم. من این جمله زیبا از آن امام بزرگوار را حلقه گوشم کرده ام که فرمود اگر دین ندارید، لااقل آزاده باشید و فکر می کنم آزادگی کار هر کسی نیست. توجه و تلاش می خواد. فداکاری و ایثار می خواد. منتظر پست بعدی من باشید که حجت رو زنش بدیم بره دیگه.

October 15, 2004

جستجوی کار در دوبی - امارات

یادم می آد وقتی می خواستم بیام دوبی بدجوری سرم کلاه گذاشتن. اکثر چیزایی که شرکت کلاه بردار مربوطه به من توی تهران گفتن، دروغی بیش نبود و به شدت درگیرم کردن. بی پولی هایی که اولش کشیدم و بدبختیا و آوارگی هایی که داشتم همش به خاطر دکون و بازاریه که این کلاهبردارها انجام میدن. حالا هم که مثل قارچ از زیر زمین سبز شدن. کافیه روزنامه ای را باز کنید و ببینید توی قسمت نیازمندیهاش چند تا شرکت کیلویی خدمات مشاوره و اخذ ویزا و اقامت و تحصیل توی تهران وجود داره و چه پولهای هنگفتی هم به جیب می زنن بدون اینکه بخوان کمترین سرویسی ارائه بدن.

جالبه این میون بعضیاشون هم چه دب دبه کب کبه ای دارن و به قول معروف می خوان با پنبه سر ببرن. وقتی می ری توی دفترشون، یه منشی گذاشتن که آب رو از لب و لوچت آویزون کنه و بعد طرف با کت و شلوارو برق کفش تازه واکس خورده میاد و همچین مخت رو می کبه که تو فکر می کنی دیگه تموم شد، همین فردا کنسول کانادا و استرالیا و سوئد و انگلستان میگه بفرما داخل کشور ما، آمریکا هم که توی بورس نیست. آخه تو ایران ملت رو بورس کار می کنن. همه می خوان برن. حالا فرقی نمی کنه بورکینافاسو باشه یا سواحل عاج و یا سومالی ولی اینکه کشورش توی بورس باشه خیلی مطرحه واسه پز دادن و چشم در و همسایه رو با پزش کور کردن!

از این حرفا بگذریم. فکر می کنم اکثرا می دونیم این چیزا رو. وقتی از ایران بیرون اومدم و اون درگیری ها رو داشتم، تصمیم گرفتم که کمک کنم به بقیه که گول این شرکت ها رو نخورن و حواسشون باشه. از جمله این شرکتها که داره توی تهران هم زیاد میشه، شرکتهای کاریابی هستند که متاسفانه به شدت از ضعف اطلاعاتی جوونهای ایرانی استفاده می کنن و وعده های سرخرمن می دن و پولهای هنگفت به جیب می زنن. یه جورایی انگار که احساس مسوولیت می کنم نسبت به این قضیه جدا از جنبه کاری و مالیش. همین سری که تهران بودم شاهد وعده های سر خرمن این شرکتها بودم. منتها این بار نمی دونستن که ما خودمون این کاره ایم دیگه تو پاچمون نمی ره.


بعد از انجام مراحل اولیه و کسب اطلاعات و هماهنگی های لازم با شرکت های کاریابی امارات، خدمات ویژه و متناسبی رو ایجاد کردیم که می تونید با مراجعه به این صفحه کاملا موارد مربوطه رو مطالعه کنید و حتما هرگونه سوالی که دارید از طریق ایمیلی که در صفحه کار در امارات درج شده، با من تماس بگیرید. من فکر می کنم به شخصه بسیار شانس خوبیه برای کسانی که علاقه مند به کار در کشور امارات و مخصوصا شهر دوبی هستند اولا هم رزومه استانداردی برای خودتون تهیه می کنید که می تونید با این رزومه  برای هرجای دیگه دنیا هم اقدام به درخواست کار کنید دوما شما یک پرونده در مراکز کاریابی اینجا با کمترین هزینه ممکن ایحاد می کنید و خیالتون راحته که از طریق پایگاه شما در امارات که به واقع خود من و گروه همکارانم هستند، از آخرین خبرها و وضعیت درخواستتان مطلع خواهید شد و اگر تخصص شما مورد نیاز باشد، انشالله که به کار در کشور امارات مشغول می شید.

یکی دیگر از خدماتی که به شما ارائه میشه، مشاوره درباره شرایط شرکتهای کوچیک و بزرگ اماراتی برای استخدام نیروهای متخصص هست بعلاوه هزینه های زندگی در اینجا. خیلی ها می خوان بدون هزینه های زندگی در دوبی چقدره و حداقل چه کاری و با په حقوقی باید پیدا کنن که هم دخل و خرجشون متناسب باشه و هم اینکه مبلغی هم بتونن پس انداز کنن.

خب امیدوارم که با شروع ماه مبارک رمضان( در امارات از امروز یعنی جمعه روزه شروع شده) و به میمنت و شگون آغاز ماه مبارک رمضان با ارائه این خدمات، خداوند کمکمون کنه که به خواسته هامون برسیم و من هم دست خیری باشم این وسط برای سوق دادن جوونای هم سن و سالهای خودم به سوی واقعیت فرای مرزها و پیدا کردن کار که می دونم آرزوی خیلی از جوونای هم سن و سال خودم در ایرانه، مثل دوستام مثل برادرام و خیلی های دیگه. امیدوارم بتونم اطلاعات دقیق و بدون تحریف رو به شما ارائه بدم چرا که می دونم هر کاری که با راستی و درستی پیش بره خدا خودش هم کمک می کنه بعلاوه اینکه بتونیم این دکون بازار کلاهبردارهای داخلی رو هم تخته کنیم. حتی اگر قبلا برای جایی اقدام کردید، بازم می تونید از خدمات مشاوره ما استفاده کنید.یا علی.
توجه: این پانوشت به تاریخ یکم ماه مارس سال 2006 میلادی به اصل مطلب اضافه شده است. مژده به علاقه مندان عزیز و جویندگان کار، تحصیلات و اقامت در کشور امارات و مخصوصا شهر دوبی بخش تالار گفتگوی سایت افتتاح شده است. می توانید برای تبادل اطلاعات در تالار گفتگو ثبت نام کرده و سوالات و دانسته های خودتون را با بقیه به اشتراک بگذارید. فقط لطفا توجه کنید که از پست کردن شغل و رزومه کاری و اینکه دنبال کار می گردید پرهیز کنید. تالار گفتگو جاییست برای تبادل اطلاعات نه بنگاه کاریابی!

October 13, 2004

احکام جماع و آمیزش - غسل کردن

س: اگر مردى با زنش از پشت نزديكى كند بر زن نيز غسل جنابت واجب مى‏ شود؟
ج: اگر دخول به مقدار ختنه‏ گاه انجام شود هر دو جنب مى ‏شوند.

س: اگر زن در خواب محتلم شود غسل جنابت بر او واجب است؟
ج: اگر يقين به خروج منى نداشته باشد، غسل واجب نيست.

س: اگر زنى در دوران عادت در اثر ملاعبه جنب شود آيا مى‏تواند در همان حال‏عادت غسل جنابت را انجام دهد؟
ج: در مورد غسل جنابت در ايام قاعدگى به فتواى حضرت امام (ره) غسل جنابت در ايام قاعدگى صحيح نيست ولى برخى از مراجع اين نوع غسل را صحيح مى ‏دانند.

س: اگر زن حائض غسل جنابت هم داشته باشد چه بايد بكند؟
ج: پس از پاك شدن انجام يك غسل به نيت هر دو كافى است.

س: عرق زن حائض چه حكمى دارد؟
ج: عرق زنى كه در حال عادت است نجس نيست و موجب نجس شدن جاهاى ديگر نمى ‏شود.

س: نزديكى از پشت با همسر در مواقعى كه حائض يا آبستن است، چه حكمى دارد؟
ج: وطى كردن در حال عادى كراهت دارد و در حال حيض با رضايت زن كراهت شديده دارد .

س: آيا مى ‏توان با غسل حيض نماز خواند؟
ج: با غسل حيض نمى‏توان نماز خواند بلكه وضو لازم است.

س:نزديكى با زنى كه با قرص از حيض جلوگيرى مى ‏كند چه حكمى دارد؟
ج: نزديكى كردن اشكال ندارد و موجب كفاره نمى ‏شود.

ج: نزديكى قبل از انجام دادن غسل حيض چه حكمى دارد؟
س: بعد از اين كه زن از خون كاملا پاك شد نزديكى شوهر با او اشكال ندارد. ولى برخى از فقها احتياط لازم مى ‏كنند كه بعد از شستن و تميز كردن فرج باشد. در هر صورت جماع قبل از انجام غسل حيض كراهت دارد و بهتر است بعد از آن باشد،

پی نوشت: یکی از چیزایی که همیشه برام جالب بود و در دوران راهنمایی توی کتاب دینی هممون خوندیم همین مساله غسل بود. اون موقع ها شاید حتی اسمش هم شهوت انگیز بود چه برسه به دلیلش برای غسل! حالا که مدتها از اون موقع می گذره و با یه دید دیگه ای به این قضیه نگاه می کنم حس می کنم که یک بعد روانی بسیار قوی در مورد غسل صدق می کنه. جالبه که دوستان بسیاری دارم که مذهبی نیستن و اعمال مذهبی هم انجام نمی دن اما به غسل پایبندن.

از دیدگاه من غسل و توجه به آداب اون مخصوصا در هنگام انجام دادنش زیر دوش آب خیلی می تونه برای آرامش موثر باشه. حالا این بار امتحان کنید. برید زیر دوش آب و درجه حرارت آب رو به دلخواه خودتون در بیارید و اعمال غسل رو با آرامش و تمانینه و با دقت کافی انجام بدید و به هیچ چیز دیگه ای فکر نکنید. فقط شما هستید و "آب زلال" که نماد شفافیت و پاکیه و بدن خود شما که حتما باید دوستش داشته باشید چون باهاش زندگی می کنید و به کارهاتون می رسید. اون وقت می بینید که چقدر ذهنتون تخلیه میشه و آروم می شید.

سوالی که گاهی به گوشم می خوره اینه که می پرسن حالا چرا باید طبق یه روال خاص این کار رو انجام داد؟ من نمی دونم چرا ما آدما به مذهب که می رسیم مخمون چت می زنه. یا شور شورش می کنیم یا بی نمک بی نمک. جواب سوال شما رو این طوری می دم شما اگه بخواید یه مصاحبه کاری برید با دمپایی و پیژامه می رید یا با کت و شلوار و مرتب و شسته رفته و یا اگه می خواید کنکور بدید همین جوری گتره ای و الله بختکی میرید می شینید جلسه امتحان یا قبلش باید یه سری پروسه ثبت نام و غیره رو هم انجام بدید؟ گذشته از این، انجام بعضی روتین ها که انسان بهش از نظر روحی اخت بگیره در آرامش خیلی مهمه. مثل اینکه خیلی از ماها وقتی دلمون می گیره به یه موسیقی خاص گوش می دیم و یا حتی می نویسیم و یا میریم به جایی که بهش علاقه داریم و می شینیم و فکر می کنیم. چون یک ارتباط روحی برای ما ایجاد می کنه و به مرور زمان بهش اخت پیدا کردیم.

غسل هم مثل موارد بالا می تونه این آرامش روحی رو به شما القا بکنه و کمی از این زندگی شلوغ پلوغ دور و بر به دور باشید و کمی به بدنتون توجه کنید. پس غسل هم آدابی داره که اگه رعایت بشه اثربخشی بیشتری خواهد داشت. حالا هرکی نمی خواد خب نخواد. زور که نیست + تا حالا دو نفره غسل داشتید؟ فکر می کنم شور و شعفش وصف ناشدنیه. واقعا وصف ناشدنی.

October 08, 2004

چند فقره جوک باحال اندرباب بربري خورها

- به ترکه ميگن: اگه يک کاميون طلا بهت بدن چيكار ميکني؟ ميگه: ايلده يک کلام 2500 ميگيريم‌ خالي ميکنيم.

- تركه مي خوره زمين، كمونه ميكنه

- تركه رو داشتن مي بردن اتاق عمل، ازش مي پرسن: همراه داري؟ ميگه: آره، خاموشش كردم

- تركه يك سكه ميندازه هوا، شير مياد، فرار ميكنه.

- تركه ميره مكه؛ وقتي بر ميگرده رفقاش مي پرسن: تعريف كن چه جوريا بود؟ تركه ميگه: ايلده باز خدا نبود، ملت همه تو حياط ولو بودن.

- تركه و اصفهانيه و همدانيه مرحوم ميشن. اون دنيا ميرن جلو در بهشت، تا ميان برن تو يارو دربونه يك نگاه به پروندشون ميندازه،بعدش با لگد پرتشون ميكنه بيرون! خلاصه همينجور دم در بهشت ولو بودن، يهو همدانيه مي بينه دارن يك جنازه ميبرن تو بهشت، اينم بدو بدو ميره زير جنازه رو ميگيره و لااله‌الا‌الله گويان ميره تو. يك مدت ميگذره، اصفهانيه مي بينه يك جانباز داره با ويلچر ميره تو، اينم بدو بدو ميره پشت ويلچر رو ميگيره و ميره تو. تركه خيلي شاكي ميشه، هي دور و بر رو نگاه ميكنه، ميبينه پشت بهشت ساختمون سازي دارن، يك فرغون افتاده اون گوشه. خلاصه فروغون خالي رو ور ميداره ميره جلو در بهشت. دربونه مي پرسه: چيكار داري؟ تركه ميگه: كوري نميبيني مفقود الاثر آوردم؟!!

October 07, 2004

اندر احوالات پژمان به خاک و خون کشیده شده!!!

من فکر می کنم یه طورایی به درجه شهادت نائل شدم بنابراین بهشت رو زدم به نام اونم طبقه پنجمش رو. حکایت من هم مثل حکایت عده ای دیگه می تونه خیلی پیچیده و بغرنج ولی کاریش نمیشه کرد. نمیگم تو بازی دل یا حتی بهتر بگیم قمار عشق گول خوردم ولی می تونم بگم چیزی نبود که بخوام کنترلش کنم. حاصلش علاوه بر شادی هایی که داشت اما دوران غم و زجرم بود.

این درد و زجری که میگم برام جالب بود چون یه چیزیه که با تک تک سلولها حسش می کردم و شاید هنوزم این حس باشه. اینکه حس کنی قلبت داره از جا کنده میشه و یا دوری داره خفه ات می کنه، جگرت رو انگار دارن آتش می زنن ممکنه هرکسی تجربه کرده باشه با عمق کمتر و یا بیشتر. اونایی که احساسی ترن زجر بیشتری می کشن تا کسانی که زودتر می تونن فراموشش کنن و به روال عادی زندگی برگردن.بدترین حسی که مثل یه پتک توی سرم هوار میشه  احساس پشیمونی و ندامتی می تونه باشه که به قیمت گذشتن روزهای زندگیم بوده. اما اگر قرار باشه انصاف داشته باشم می تونم بگم چیزهایی هم توی این مدت تقریبا طولانی از حس ناب عاشقی بدست اومده.


حس دوست داشتن قشنگه و اینکه تو قلبت برای کسی بتپه و اون هم قلبش برای تو. داستان من هم مهم نیست که چیه و چرا و چگونه، مهم اینه که خودم از داخلش چی یاد گرفتم. وقتی بساط عشق ورزیدن میاد، عقل جایی نداره. من نمی دونم چرا این رو کمتر کسی متوجه میشه که توی عشق حلاجی نمیشه کرد. حساب دو دو تا چهار تا نیست. وقتی قراره 2 نفر عاشق هم باشن قاعدتا باید از خیلی چیزا بگذرن. این میون یا هر دو طرف بی تجربه هستن یا اینکه یه نفر کارش می لنگه. به هر حال یکنواخت شدن 2 تا آدم زیر یه سقف با هزاران احساسات مختلف چیز ساده ای نیست. پس لطفا محاسبات جبر و انتگرال رو وارد این مقوله نکنید!


دوران سختی رو گذروندم. عین یه پالایش فکری و روحی و حتی جسمی. اما در امتحان خودم پیروز شدم. من خوشحالم که نسبت به زن، حس اولیه شهوت ندارم. نه ادایش رو در میارم و نه شعار می دم. من بدنم رو تا این لحظه پاک نگاه داشته ام و هرگز تن به هرزگی نداده ام. در عمل چیزی بیشتر از اونی بودم که فکرش رو میکردم و خوشحالم. اهمیت هم نمی دم که دیگران که در شهوت بی مرز هستن چی میگن یا چه فکری می کنن. هرکسی روال خودش رو داره. چرا سعی داریم همه چیز رو به زور به همدیگه بقبولونیم. هرکسی خودش رو بهتر از دیگران می شناسه اگر که رو راست باشه.

پس لرزه های شکست عشقی رو هنوز باید تحمل کنم و بچشم. و امیدوارم دیگه خودم رو درگیر نکنم. اگر بگم هر روز دروغ گفتم، بلکه هر ثانیه رو چوب خط انداختم و این اصل عشقه. دوری و زجر کشیدن و گلایه کردن. حالا باید برگردم به زندگی عادی هرچند از دیدگاه خودم پوچ و تهی و بدون آرامش باشه. از دست دادن کسی که فکر می کنی می تونه در جایگه یک مونس باشه واقعا سخته. حس اینکه قبول کنه روزی دست اون در دست دیگریست و نگاه چشمانش در نگاه دیگری، حس غریبیه اما باید بپذیری که اگر خواسته اوست پس همون باید بشه.

در میون دوستای زیادی که دارم به اندازه انگشتان یک دستم هم ندیدم که آدمای آزاده ای باشن. هرکسی در هر عنوانی و مقامی که باشه خیلی راحت دست به خنجره که بزنه. حتی برای کوچکترین چیزها. نیشخند زدن، ناحقی حرف زدن، و خیلی چیزای دیگه که اصلا ممکنه بهش فکر نکنن و فقط ازش انتقاد کنن. من هم پس انتقاد نمی کنم و میگم هرکه هر طوری هست خوش باشه. امیدارم هرکسی هم تنها نیست و با یارش زندگی رو گذران می کنه، معنای فداکاری و گذشت رو از یاد نبره و به شریک زندگیش هم یاد بده.

October 05, 2004

تمنای داشتن تو به قیمت بهار جوانیم

این متن رو تقدیم می کنم به تمام کسانی که عاشق شدند، در عشق شکست خوردند و هیچگاه طعم بودن و در آغوش کشیدن یار را نچشیدند. با این وجود حرمت عشق را پاس داشتند و به مضحکه تلخ زبانان گوش ندادند. این تکه پاره ای از احساسات، مختص من نیست. همه ما ممکنه با عمق کمتر یا بیشتر با تک تک سلولهایمان لمسش کنیم پس تقدیم به تمام آنها که شب های بی ستاره  و روزهای سردشان  را با نام عشق سر کردند و اشک نوشیدند. اشکهایی که هر قطره اش، تکه ای از جگر زخم خورده اشان بوده.

گدای محبت که باشی، زودتر ضربه خواهی خورد و رسم روزگار چیزی جز این نیست. خرافه نیست. آیین چرخ فلک است. بنای دنیاست. هر کجا که باشی و هرکسی که باشی اگر گدای محبت باشی می روی دنبال عشق. عشق که می گویم نه آن عشقی که در کوچه و بازار و خیابان و روزمرگی پیدا می شود. نه آن عشقی که امروز از حریم آتشش طرفت در امان نیست و فردای روزگار به سردی مطلق می گراید. آن عشقی را می گویم که گدای محبتش به دنبال اوست. اگر گدای محبت باشی این آتش هیچ وقت خاموش نمی شود و عمق احساست هر روز بیش از پیش.

 اولش این طوری نیست. اولش بهت سلام می کنه. حتی جواب سلامش رو هم نمی دی. اما پافشاری می کنه. یه خورده که می گذره میگی باشه اینم مثل بقیه. کی به کیه. تو که در دلت رو بستی. اینم مثل بقیه یه مدتی میاد و میره. پس بی خیال. می شینی پای حرفاش. باهاش چت می کنی. باهاش بیشتر آشنا میشی و بعدش می فهمی که در درونش چیزی هست که کمتر در کس دیگه ای دیدی.

علاقه ات بیشتر میشه ولی باز بی خیالی. میگی اینم گذریه. تا اینکه تو شرایط سخت روحی بهت کمک می کنه. در حد توانش زیر پر و بالت رو میگیره و اون وقته که دل لامصب امونت رو می بره. تا میای خودت رو جمع و جور کنی عاشقش میشی. دل رو می زنی به دریا. میگی چرا بایست احساسم رو بکشم. میگی خودش هم که همین رو میگه. پس دلت خوش میشه که باید بری دنبالش. باید بری تا بهش برسی. تا مال خودت بشه. تا به آرزوت برسی. تا حس عشق ورزیدنت رو که سالهاست باهاته خالی کنی و در عوضش هزاران حس زیبای دیگه بگیری.

نمی تونی لمسش کنی. نمی تونی ببوسیش. نمی تونی دستش رو توی دستت بگیری فقط می تونی صداش رو از کیلومترها اون ور تر بشنوی و باهاش ساعت ها چت کنی. بعد یه مدتی می فهمی که کار از کارت گذشته. یه روز تابستون می بینیش و با یه نگاه کارت رو می سازه. با یه خنده دلت رو گرفتار می کنه. انگار که دوست داری بگی هیچ جای دیگه نرو. پیشم باش واسه همیشه. شبهای طولانی رو باهاش تا صبح حرف می زنی از پشت تلفن. دلتنگی و آغاز آوارگی.

حالا یه سال گذاشته و حساس تر شدی. همش از دستت فرار می کنه. هرچی بهش میگی دوستش داری حتی یه بارم این حس رو تجربه نمی کنی که بهت بگه دوستت داره. اون چیزی که حس کنی قلب اونم گره خورده. انگار یه جای کار می لنگه دلت می خواد بری پیشش. باهاش باشی شاید اوضاع عوض بشه. جون می کنی، گرما و سرما رو تحمل می کنی، بی خوابی ها رو، دوریش رو، اما انگار خدا نمی خواد که بشه. همش گره می ندازه تو کارت و تو هی چت می کنی و حرف می زنی. چت می کنی. چت می کنی و چت.دلخوشیت میشه عکسهایی که برات فرستاده. نگاه می کنی و همین طوری اشکه که از چشمات سرازیر میشه. می ری جلو آینه یکی محکم می زنی تو صورتت تا شاید کمی به خودت بیای، ولی میدونی که عاشق شدی. هرچی بیشتر میگذره علاقه ات بیشتر میشه. نه به خاطر ذات عشق، به خاطر اینکه بیشتر می شناسیش و می فهمی که آدم با انصافیه.

روزها و شبها می گذرن انگار که توی زندونی. چوب خط می ندازی تا تموم بشه. تا شاید بازم ببینیش. تا کابوسهای شبونت خفه ات نکنه. تا بخوای باور کنی که می تونی بقیه عمرت را با اون باشی. چشمات خشکیده بس که گریه کردی. نیرو و توانت رفته و حالا شده  بعد یک سال انتظار، لحظه دیدار. میدونی داره میاد برای تو، میاد که سنگا رو وا بکنیم. میاد که بفهمه چشه و تو بازم گریه می کنی چون دلت راضی نمیشه. انگار که قراره ذبحت کنن. انگار یه چیزی بهت میگه امسال می میری. پژمرده میشی. میشی یه آدم زار و نحیف. مثل قدیما. مثل یه نوزاد که تازه پا گرفته و راه میره و قراره جفت پاهاش بشکنه. خودت رو دلداری می دی و فکرای خوب می کنی.

نمی دونی بگی که چقدر دوستش داری یا نه، مبادا که ناراحتش کنی آخه طاقت ناراحتی و غصه اش رو نداری. دلت نمیاد که بهش بگی که هر شب با چشمای خیس به خواب رفتی. دلت نمیاد بگی که توی تموم اون چتها حسرت خیلی چیزا رو تو دلت خفه کردی و هیچ وقت بهش نگفتی. دلت نمیاد که بگی جگرت پاره پاره شده تا برسه. تا بیاد باهات حرف بزنه. دوست داری که بهش خوش بگذره. نامردیه. نامردیه ناراحتش کنی. روزها تند تند می گذرن تا موقع حرف زدنش می رسه. اونی که هیچ وقت حرف نمی زده و همش میگفته سر فرصت. اما وقتی حرف میزنه کمرت می شکنه. سنگینی حسهای این مدت لهت می کنه. جلوی گریه ات رو می گیری و روت رو بر می گردونی مبادا که بخواد خیسی چشمهات رو ببینه. تو می فهمی چیزی رو که حتی فکرش رو نمی کردی. بنای عشق گذاشتن روی خرابه های محبت دیگری کار درستی نیست. اون وقت یه شب انقدر هق هق گریه می کنی که نفست بالا نمی آد.

نشستن گوشه اتاق و گریه کردن. دنیا بی رنگ تر از گذشته اما باید خودت رو جمع و جور کنی. حالا دیگه می دونی نمیشه بهش گفت که چندبار شد وقتی باهاش چت می کردی  غذا رو به زور قورت می دادی چونکه بغضی توی گلوت گیر کرده بود. حالا دیگه می دونی نمی تونی بهش بگی که اگر هزاربار گفتی دوستش داری، از ته دلت گفتی و یه بار نشنیدی که عاشقانه صدات کنه. حالا می دونی نمیشه بهش گفت گریه هرشب یعنی چی. دلت نمی خواد با این حرفا ناراحتش کنی. نمی تونی بهش بگی چه حسیه وقتی که انگار با یه چاقو جگرت رو خراش می دن و انقدر حالت خراب میشه که نمی تونی حتی یک قدم راه بری. خیلی حرفا رو باید بخوری و هیچی نگی. خونابه خوردن و ساکت بودن.

دوستات به این بچه بازی ها می خندن. دوستات ترکت می کنن. دوستات خیلی حرفا می زنن اما تو می دونی که دردت چه. دردت عاشقی نیست. دردت از بی وفایی نیست. دردت از گدایی محبته. وقتی توی چت می بینیش دیگه نمی دونی آیا بهش بگی "عزیزم" یا نه. نمی دونی باید بهش بگی که دوستش داری یا نباید گفت. آیا اجازه داری آرزو داشته باشی یه بار دیگه خنده اش رو ببینی یا دستش رو توی دستت بگیری یا اینکه اون موقع نگاهش برای دلدار دیگریست. تو موندی و انزوای چهاردیواری اتاق و یک آیینه که هر روز می تونی سفید شدن موهات رو ببینی.دلخوشیت میشه عکساش و نامه هاش توی مدت آشناییتون. تمام چتهایی که کردین. هر چیزی که نشونی از بوی تنش رو داره.

یه روز صبح پا میشی،میری جلوی آینه و خودت رو می بینی. رنجور شدی، لاغر و نحیف، شکسته و خموده، حالا مدتهاست که گذشته. بهت زنگ می زنه اما روحت مرده. قلبت مرده. دیگه نمی تپه. برای هیچ کس نمی تپه. با صدای همیشگیش که لطافت داره بهت میگه حالت چطوره و تو باید مثل دیگران به او هم دروغ بگی. باید بهش بگی من خوبم و همه چیز رو به راهه. وقتی که تلفن رو قطع می کنی دفترچه خاطراتت رو باز می کنی و در آخرین برگش می نویسی این منم دلقک خنده به لب روزگار اما دلی نحیف دارم...

October 02, 2004

عشقی که فسرد

سردم است. اینجا پشت میز نشسته ام و می لرزم. سینه ام از دود سیگار خس خس می کند. شانه هایم انقدر که هق هق گریه کرده ام درد گرفته اند.احساس بی پناهی می کنم. مثل همان حس بچه گی. تاریک و سرد. منزوی و آواره. با نگاهی پر حسرت. خودم رو توی آینه نگاه می کنم. لاغر شده ام. از خودم متنفر شدم. شدم یک نمونه  4 سال پیش. بازم باید بلند شوم ولی این بار مطمئن نیستم بتوانم.

خسته ام. خسته. رنج سالها تنهایی و یک آرزوی بر باد رفته، همه چیزی ست که برام مانده. یک احساس گم شدن در شب بی ستاره غربت اینجا. جمعه شب که سنگینیش روی دلم آوار می شود. آخر خدایا به کدامین جرم هیچگاه شاد نیستم. پس سهم من چیست از این دنیای تو. دستانم حس تمنا دارند. پس کی دستان من حس نوازششان را ارضا خواهند کرد.

چشمانم، چشمان حسرت است و دلم سرشار از پژمردگی. دویدم. سالها دویدم و نرسیدم. زندگی رمانی نبود که بخواهم فصل به فصلش را خود بنویسم. گاهی برایم فصلهایش را با بی رحمی نوشتند. دیگر نایی ندارم. توانی نیست که بخواهم ادامه راه را بروم. دوست داشتم یک بار، فقط یک بار در آغوش تو آرام می خوابیدم تا حس شیرین آرامش را تجربه کنم. آرامشی که نوای خوشش صدای 2 قلب است که به هم پیوند خورده اند. همیشه دلهره و حس دوری، حس از دست دادن و ترس تنهایی گلویم را گرفت. انگار که چیزی از درون من را خراش میدهد؛ آتش می زند و خاکسترم را ذره ذره بر باد.

دوست داشتم می رفتیم زیر نور ماه. تاب بازی می کردیم و می خندیدیم. خنده های تو که زیباترین است. دوست داشتم زیر نور ماه معاشقه می کردیم بی دغدغه. شیطنک های جوانی. بی هیچ فلسفه. بی هیچ حس تعلق به مکان و زمان. بعد از بوی تن تو مست می شدم و به خواب می رفتم. به خوابی ابدی. پرواز به آنجا که اثری از عذاب و حسرت نیست. می رفتم بهشت. آن وقت یه فرشته خلق می کردم مثل تو و بعد مقابلش سجده می کردم.

به تو نرسیدم و از تو دور افتادم. کمری شکست و قلبی فسرد. دوری، آخرش مرا از پای درآورد. نحیفم کرد. تار به تار شدم. من از حسرت هر شب سر به دیوار کوبیده ام. حسرت دیدار تو. پاهایم مجال راه رفتن ندارند. چسبیده اند به زمین و به من می خندند. می گویند به کدامین امید می خواهی بروی. شبها سر به آسمان بی ستاره ام دارم. هر ستاره ای را معشوقی ست و سهم من زمین سرد شنزار است.

قلب من شکسته. برای خودم. برای تو. برای تویی که صدایت تا ابد در گوشم هست. برای حرفهایت. برای بچگی کردنهایت. مثل من. دلم برای هر دومان گریست. راستی دیشب حالم را می پرسیدی. به مهربانی شما. خونابه می خورم. زخم چرکین عشقم را بر دل تیمار میکنم. پاهای شکسته در راه عشق را می بندم. دستان سوخته از آتش عشق را مرحم می گذارم. اما نمی دانم چینی شکسته دل را چگونه پیوند بزنم. راستی می توانی دل مرا پیوند بزنی بانو. دل من را هر بار می شکنند. تکه تکه اش می کنند. زیر پا لهش می کنند.

October 01, 2004

سنگ قبرم باشه از البرز پیرم

همه آدما تعلق بسیار زیاد به جایی دارن که در اون آب و خاک بزرگ شدن. جایی که در اون رشد کردن، سختی و راحتی داشتن، شکست و موفقیت داشتن و خاطرات خوب و بد. اما گذشته از همه اینها انگار که چیزی در این خاک هست که آدم رو به طرف خودش می کشه.چیزی که اسمش هست" عشق به وطن". عشق یه نفر به وطنش از جنس عشق مادر به فرزنده. پاک و بی آلایشه و هیچ خدشه ای بهش وارد نمیشه.

سرزمین مادری ما، ایران یکی از پر قدمت ترین مهدهای بوجود اومدن تمدن بشر و توالی رشد انسانها در طول قرنهای متمادیه. ایران، سرزمین بزرگیه که در دل کوه های البرز و زاگرس، بستر رودخانه هاش و سوسو فانوسهای آویزان در سردر خانه های گلی اش، پر از داستانها و ماجراهاست. من سرزمینم رو دوست دارم و بهش عشق می ورزم. مهم نیست در چه شرایطی بوده و هست، مهم اینه که اون آب و خاک رو می پرستم.

متاسفانه خیلی ها این قضیه رو با مسائل دیگه قاطی می کنن و از درک و هضمش عاجزن یا ممکنه پوزخندی به این مساله بزنن اما هرکسی آمال و آرمانی داره. اگر در خاک غربت به سوگ هجرت نشسته ام اما در رگهام خون ایرانی جاریه. امیدوارم یادمون نره که فرهنگ ما تکه های خوب هم داره. تاریخ ما، مردان بسیار بزرگی هم داشته. آهنگ زیر که خیلی هم قشنگه رو تقدیم به همه شما دوستان. حتما بشنوید. این آهنگ از "افشین" هست به نام "ایران من" که در لینک مربوطه ترک دهم رو بیید کلیک کنید. به امید داشتن ایرانی آباد و سربلند.

.
.
.
تشنه ام / تشنه آبهای شمالم
عاشقم / عاشق ریگهای کویرم

آرزوم مردن در رود بزرگه
سنگ قبرم باشه از البرز پیرم
آه / سنگ قبرم باشه از البرز پیرم

خفته بر خوناب غم ایران من
ای دریغ از غرش شیران تنگستان من
شیر و شلاق، ردای خواب همخونان من
زخم گوله بر دل یاران من