" /> یه وجب خاکِ اینترنت: November 2004 Archives

« October 2004 | Main | December 2004 »

November 28, 2004

گل یاس نازنینم

دیشب رفته بودم بیرون قدم بزنم زیر آسمون کم ستاره غربت. 2 تا گل یاس دیدم. کنارهم، سرهاشون رو به سمت هم خم کرده بودند و عالمی داشتند. انگار که می گفتند ما خوشبخت ترین گلهای یاس این دیاریم. عطرشون هر عابری رو مست می کرد. نشستم جلوشون انگار که می خندیدند از این باهم بودن. بهشون گفتم بهتون حسودی می کنم واسه اینکه من مدتهاست اشکای گل یاسم رو نمی بینم. بوی عطر و عشقش توی زندگیم گم شده.خوش به حال شما که عطرتون انقدر زیاده که هر عابری رو هم مست می کنید.شب نم نمک بارونی زد. فردا که رفتم سری به گلهای یاس بزنم دیدم یکی از گلا پرپر شده و اون یکی هم پژمرده. دیگه سرش رو به هوا نبود. گل یاس پژمرده سرش به سمت زمین بود. اونجا که دلش پرپر شده بود. یاد دل خودم افتادم. هرچند که پرپر عشق توام اما نگذار بخشکم گل یاس لطیف من.

گل بارون زده من /  گل یاس نازنینم
می شکنم؛پژمرده می شم / نگذار اشکاتو ببینم
ای گل شکسته ساقه / گل پرپر
که به یاد / هجرت پرنده هایی
توی بغض مبهم چشمات می بینم
که به فکر یه سفر به انتهایی

November 26, 2004

مردان خدای، مردان نام و نشان نیستند

"من به محمد ابراهيم همت می‌گويم بسيجی. كه تمام زندگيش را، روز به روز و نه يك‌باره گذاشت پای اين كه زباله‌ای مثل صدام حسين نتواند بيايد در سعدآباد بنشيند نم‌نم عرق بخورد و ام كلثوم گوش كند و رقص عربی دخترهای ايرانی را تماشا كند.

من به محمد بروجردی می‌گويم بسيجی. كه درست آن وقت كه در كردستان هر كس اول اسلحه می‌كشيد و با تمام كينه می‌زد و بعد نگاه می‌كرد ببيند كه را زده است، آن قدر ايستاد و به مردم خدمت كرد كه شد مسيح كردستان.

من به امير رفيعی می‌گويم بسيجی. كه وقتی همه از خرمشهر رفتند گفت من می‌مانم و تا گلوله داشته باشم زمين‌گيرشان می‌كنم. با دو پايی كه از شدت زخم گلوله و تركش مثل دو زائده ازش آويزان مانده بودند ماند و تا گلوله داشت نگذاشت عراقی‌ها جلو بيايند.

من به رضا دشتی می‌گويم بسيجی. كه وقتی از شناسايی خرمشهر در اشغال برمی‌گشت دوستانش به اشتباه زدندش و آن يك ساعتی را كه زنده بود يك آخ نگفت مبادا رفقاش ازش خجالت بكشند.

من به حسن باقری می‌گويم بسيجی كه با آن صورت بچه‌وارش كه هنوز موهايش پانصدتا نشده بود، بارها اشك ژنرال ماهرعبدالرشيد را درآورد و استراتژی «زيرپيراهن سفيد بر سر دست» را به تمام لشكرهای عراقی و حتا نيروهای ويژه‌ی عراق آموخت.

من به برادران باكری می‌گويم بسيجی. كه با اين كه می‌دانستند حتا جنازه‌شان هم برنخواهد گشت رفتند و جايی كه هيچ كس جراتش را نداشت جنگيدند تا مجنون به دست ديوانه‌های بعثی نيفتد.

من به بيژن گرد می‌گويم بسيجی. كه وقتی يانكی‌های قلدر مثل قداره‌بندها با منطق «ما ناو داريم پس هستيم» ريختند توی خليجی كه ما حالا بوق فارس بودنش را می‌زنيم، با چهار تا قايق زه‌واردررفته و چهار قبضه آرپی‌جی و دو مثقال ايمان چون‌آن به ستوه آوردشان كه هر اسير ايرانی‌ای را می‌گرفتند، می‌بردندش توی حمام، لختش می‌كردند و تا جان داشت و جان داشتند با پوتين و قنداق تفنگ و حتا قيچی می‌زدندش كه فقط به اين سوال جواب بدهد «بيژن گرد كجا است؟{آدرس لینک ثابت مطلب اصلی}..."

November 24, 2004

وقتي نواميس بر باد مي روند

تا حالا راجع به این مساله فکر کردید که پیشرفت تکنولوژی چه ربطی به نوامیس مردمی داره؟ و یا چگونه دین عده کثیری از مردم روی زمین رو می تونه به باد بده و یا اگر از شوخی بگذریم تکنولوژی تا چقدر در استرس نگهداری از حریم شخصی مان اثر گذار شده؟چند سناریو پایین رو ببینید:

- ماه عسل رو تشریف بردید با خانمتون که کل اون یه ماه رو مراسم باکوم باکوم راه بیندازید. در محل کرایه شده شما در اتاق خواب یک دوربین کوچک اندازه نصف انگشت کوچیکه من در کانال کولر جاگذاری شده و خلاصه بعله دیگه. هرچه که شما پرده ها رو کشیدید و توی سوراخ اتاق چپیدید اما همچنان ناموس بر باد خر غلط می زنه.

- اتاقهای پرو به یمن دوربین های کوچک چسبی که مانند آدامس می چسبه به دیوار و آیینه و میشه یه سینما اسکوپ حسابی برای صاحب دوربین که اون ممه های بلورین و اون رانهای فربه رو تا سرحد مرگ دید بزنه و یا ازشون فیلم و عکس بگیره.

- به یمن عینک هایی که در مابین فریمشان دوربین هست(!) و ژاپن پارسال عرضه کرده بود و قیمتش در سال جدید میلادی به قیمت اقتصادی می رسه، وقتی توی ساحل دارید با دوست دخترتون یا زنتون عشق و حال می کنید یهو ممکنه ببینید یکی با عینک معمولی آفتابی همچین یه نمه اون ور تر بساطش رو پهن کرد و شما که مشغول کار خیر هستید رو خیلی راحت داره با دوربینش لحظه نگاری می کنه یا ازتون عکس می گیره.

- این یکی دیگه نوبرشه. کامپیوتر شما روشنه و یه وب کم بهش وصل کردید. کامپیوتر توسط ویروسی یا برنامه ای آلوده شده که می تونه دستگاه رو از حالت خواب دربیاره و وب کم رو فعال کنه!!! حالا تصورش رو بکنید که کامپیوتر لپتاپ شما که به نوکش وبکم رو چسبانده اید روی میز توالت اتاق خواب گذاشتید و از حول رفتن به آغوش حوری خداوندی یادتان رفته است که از اینترنت قطعش کنید و یا اتصال وبکم رو بکنید. برای همین وقتی شما مشغول عیش و نوش خود با آن سر و صدای زیاد هستید یک هکر بی پدر و مادر از راه میرسه، از راه دور وبکم شما رو فعال می کنه و ضمن اینکه یه فیلم پورنو می بینه ظبطش هم می کنه و به سایتهای سکسی می فروشه. نتیجه این میشه که یهو دیدید آخرین سکس با زنتان / دوست دخترتان چند ساعت بعد روی اینترنت هست و انگار که با یه تبر زده باشن بر فرق سرتون از حال می رید.

خب از این چیزا دیگه خیلی زیاد شده. دوربین های موبایل، دوربین های کف دستی نازک که در جیب جا می گیره و نیازی به فلش هم نداره و خلاصه خیلی وسایل دیگر. تمامی اینها عاملی برای نقض فردی گری و حریم شخصی شماست. یادم میاد نوجوون که بودم به مادرم گفتم روزی می رسه که دیگه نمیشه این چیزا رو کنترل کرد و عکس العمل مادرم تنها چشمهای گنده شده از تعجب بود.

حتما شما هم تا به حال عکسهای پارتی های مختلف ایرانی و خارجی رو در اینترنت در سایتهای تفریحی و پورن دیده اید. تنها بعد از 2 ساعت از اتمام پارتی عکسها و فیلمها روی اینترنت موجوده. بنابراین از الان خودتون رو برای خیلی چیزا آماده کنید هرچند که هضمش خیلی سخته که مثلا عکس خواهرتان را با بیکینی در سایتهای مدل ببینید بدون اینکه روحش خبر داشته باشد و یا عکس های لخت زنتتان را در اتاق خواب در سایتهای پورن. اینجاست که می گویم نوامیس بر باد می روند. دنیا، دنیای عجیبی شده است و آدمهای مریضش هم هر روز بیشتر می شوند. از دیدگاه من تکنولوژی عامل بسیار مهمی در نقض حقوق بشر و حریم شخصی افراد شده.این بدان معنا نیست که جلوی پیشرفش رو بگیریم اما به راستی ما آموزشهای لازم رو برای مقابله با این مسائل دیده ایم؟

November 23, 2004

عنکبوت و کون مرغ و گرمزي بادمجان

عنكبوتم عنكبوتم عنكبوت
در ميان سقف خانه لات و لوت
آویزانم آویزانم آویزان
خوش صدا مثل ابی; همچون بنان
در میان احشرات احشر ترین
میزنم تار و بمانم در کمین
چون بیافتد گیر در تارم کسی
لیک میبیند ز من بس ناکسی
دست و پایش بند میگردد ز ما
جور میسازد بساط عیش ما


جوجه مرغم جوجه مرغم جوجه مرع
بسته ام بار سفر از کون مرغ
در چهار لاگ مثل باغ الوحوش
من شدم حیوان چهارم زین وحوش
تخم مرغ آید برون از کون مرغ
شکوه از این کار دارد ماده مرغ
پر طلایم نوک حنایم خشگلم
گر چه اسهالیست دائم پشگلم
پشگلم دارد نشان از مشکلم
مشکلم باشد دلیل پشگلم 

بسی رنج بردم در این سال سی
ز ترکی جدا و شدم فارسی
به تهران برفتم شدم با وفا
به ترکان عالم بگشتم جدا
به قاو . گاو گویم به دهدر پزشک
گضنفر بدم من . غضنفر شدم ای زرشک
بنوشم همی چای در استکان
ننوشم به رسم آقام در پالان
از این جهد و کوشش در این سال سی
وزین طول درمان در این پارسی
یکی خبط دیدم از این پارسیان
که باشد نشان از مخ پوکشان
بگویند گوجه به آن میوه ای
که باشد همی گرمزی بامجان


شعرهای بالا همگی برگرفته از وبلاگ "ما شاعر نیستیم" حاصل دسترنج شبانه روزی و تراواشات فکری 2 ننگ بشری + 1. اون یکی رو نمی شناسم قاطی نمی کنم. جدا جوانان ما چه استعدادهایی که ندارن. خوبیش اینه که می تونم پز بدم 2 تا دوست دارم که زدن رو دست عبید زاکانی!!!حالا که این شعرا اورژینالش مغزشون یا نه الله اعلم.

November 22, 2004

قانون اساسی ایران

همیشه دوست داشتم متن قانون اساسی در حال حاضر ایران رو بخونم. قانون اساسی که بیش از 25 سال پیش مردم با 98 درصد رای قبولش کردن. حالا از اون 98 درصد چند درصدشون به این قانون اساسی که رای دادن پایبندن الله اعلم. خدا رو شکر که مملکت گل و بلبلمون چنین قانون اساسی داره وگرنه چه غلطی می کردیم ما از دست استکبار جهانی. با هم چند اصل از اصول مهم قانون اساسی رو می خونیم:

اصل 4 - كليه قوانين و مقررات مدني، جزايي، مالي، اقتصادي، اداري، فرهنگي، نظامي، سياسي و غير اينها بايد بر اساس موازين اسلامي باشد. اين اصل بر اطلاق يا عموم همه اصول قانون اساسي و قوانين و مقررات ديگر حاكم است و تشخيص اين امر بر عهده فقهاء شوراي نگهبان است.

اصل 5 - (1) در زمان غيب حضرت ولي عصر "عجل الله تعالي فرجه" در جمهوري اسلامي ايران و ولايت امر و امامت امت بر عهده فقيه عادل و با تقوي، آگاه به زمان، شجاع، مدير و مدبر است كه طبق اصل يكصد و هفتم عهده‏دار آن ميگردد.

( 1 - اصل سابق: اصل پنجم : در زمان غيبت حضرت ولي عصر، عجل ‏الله تعالي فرجه، در جمهوري اسلامي ايران ولايت امر و امامت امت بر عهده فقيه عادل و با قتوي، آگاه به زمان، شجاع، مدير و مدبر است، كه اكثريت مردم او را به رهبري شناخته و پذيرفته باشند و در صورتي كه هيچ فقيهي داراي چنين اكثريتي نباشد رهبر يا شوراي رهبري مركب از فقهاي واجد شرايط بالا طبق اصل يكصد و هفتم عهده ‏دار آن ميگردد. )

اصل 8  - در جمهوري اسلامي ايران دعوت به خير، امر به معروف و نهي از منكر وظيفه ‏اي است همگاني و متقابل بر عهده مردم نسبت به يكديگر، دولت نسبت به مردم و مردم نسبت به دولت. شرايط و حدود و كيفيت آن را قانون معين ميكند. "والموُمنون و الموُمنات بعضهم اولياء بعض يأمرون بالمعروف وينهون عن ‏المنكر".

اصل 23  - تفتيش عقايد ممنوع است و هيچكس را نميتوان به صرف داشتن عقيده‏اي مورد تعرض و موُاخذه قرار دارد.

اصل 24 - نشريات و مطبوعات در بيان مطالب آزادند مگر آن كه مخل به مباني اسلام يا حقوق عمومي باشد تفصيل آن را قانون معين ميكند. 

اصل 25 - بازرسي و نرساندن نامه ‏ها، ضبط و فاش كردن مكالمات تلفني، افشاي مخابرات تلگرافي و تلكس، سانسور، عدم مخابره و نرساندن آنها، استراق سمع و هر گونه تجسس ممنوع ست مگر به حكم قانون.

اصل 30 - دولت موظف است وسايل آموزش و پرورش رايگان را براي همه ملت تا پايان دوره متوسطه فراهم سازد و وسايل تحصيلات عالي را تا سر حد خودكفايي كشور به طور رايگان گسترش ميدهد.

اصل 31 - داشتن مسكن متناسب با نياز، حق هر فرد و خانواده ايراني است. دولت موظف است با رعايت اولويت براي آنها كه نيازمندترند به خصوص روستانشينان و كارگران زمينه اجراي اين اصل را فراهم كند.

اصل 32 - هيچكس را نميتوان دستگير كرد مگر به حكم و ترتيبي كه قانون معين ميكند در صورت بازداشت، موضوع اتهام بايد با ذكر دلايل بلافاصله كتبا به متهم ابلاغ و تفهيم شود و حداكثر ظرف مدت بيست و چهار ساعت پرونده مقدماتي به مراجع صالحه قضايي ارسال و مقدمات محاكمه، در اسرع وقت فراهم گردد. مختلف از اين اصل طبق قانون مجازات ميشود.

اصل 38 - هر گونه شكنجه براي گرفتن اقرار و يا كسب اطلاع ممنوع است. اجبار شخص به شهادت، اقرار يا سوگند، مجاز نيست و چنين شهادت و اقرار و سوگندي فاقد ارزش و اعتبار است. متخلف از اين اصل طبق قانون مجازات ميشود.

اصل 39 - هتك حرمت و حيثيت كسي كه به حكم قانون دستگير، بازداشت، زنداني يا تبعيد شده، به هر صورت كه باشد ممنوع و موجب مجازات است."

برای من به شخصه جالبه که در بعضی از اصول قانون اساسی میزان و استاندارد قضاوت، تقوا و ایمان قرار داده شده است. حال سوال اینجاست که تقوا چیست و چگونه آن را می توان اندازه گرفت. به ما در کتاب بینش اسلامی یاد داده اند هیچ انسانی نمی تواند بر روی تقوای دیگری معیار بگذارد چرا که تنها خداست که از اسرار دلها آگاه است. این قضیه با نص صریح قرآن کریم مغایرت داره یا من شاید درست متوجه نشدم یکی ما رو به صراط مستقیم در بیاره تا بازم در آغوش اسلام پناه بگیریم از دست ایادی شنیع  و متعفن استکبار جهانی.
 

November 19, 2004

خليج هميشه فارس

یه مدتیه که خبری در وبلاگهای فارسی زبان منتشر شده با این عنوان که قراره خلیج فارس رو با نام خلیج عربی در بعضی از کتابهای جغرافیایی جهان نامگذاری کنن.  شاید گویاترین و بهترین مطلبی که راجع به این قضیه خوانده ام در وبلاگ آقای ابطحی بود که تکه ای از متن ایشان رو در این مورد اینجا می نویسم. از اینکه ایشان هم  صدای وبلاگ نویسان و خواسته شان رو به عنوان هموطنانشو به گوش مسوولین مربوطه رسوندن به نوبه خودم تشکر می کنم و یادمون باشه خلیج فارس تا ابد خلیج فارس خواهد بود.

" چندي پيش من در يک کنفرانس رسمي در امارت متحده عربي سخنراني داشتم. از تلويزيونهاي محلي هم پخش مي شد. سعي کردم که در آن سخنراني 15 دقيقه اي 11 بار به مناسبتي اسمي از خليج فارس بياورم. يکي از وسط جمعيت بلند شد که به فکر وحدت جهان اسلام باشيد. گفتم وحدت جهان اسلام تنها وقتي تحقق مي يابد که کشورها، حقوق رسمي و بين المللي يکديگر را به رسميت بشناسند. وقتي صدام به کويت حمله کرد، همه دنيا آن را محکوم کردند و مخالفت با صدام عامل وحدت شد، چون به حق قطعي کويت تجاوز شده بود. وحدت جهان اسلام هم وقتي سامان مي گيرد که حق رسمي ايران در نام پرآوازه خليج فارس مورد خدشه قرار نگيرد. اين حساسيت وبلاگ نويسان نيز شادماني آفرين است. اميد دارم نتايج بررسي ها، تلاشها و زحمات رسمي و غير رسمي شما طمع ديگران را ناکام کند."

November 18, 2004

مسافرت پدر به دوبی

این چند روزه حسابی مشغول همراهی پدر بودم. بعد از چندین سال، پدر گرامی اومد دوبی و اولین بار بود که اینجا می دیدمش. هرچند سفرش بیشتر کاری بود ولی خب موقعیتی بود که غنیمت شمردم و باهاش بودم.شاید اولین چیزی که نظر پدرم رو نسبت به دوبی امروزی جلب کرد ترافیک بیش از حد( تازه من بهش گفتم الان به خاطر عید فطر تعطیلاته و خیابونا خلوته )و دیگری رشد ساخت و ساز در دوبی بود. 2 روزی که باهاش بودم جفتمون انقدر راه رفتیم توی این مراکز خرید و نمایشگاه های مختلف در ارتباط با کارش که پامون تاول زد! یه سری ملاقاتهای کاری بعلاوه بخور بخور و آخرشم خرید خرت و پرت برای بر و بکس خونه به عنوان سوغاتی. اینجانب دانشجوی فلک زده هم از موقعیت سو استفاده کرده و از اونجا که همیشه کمد لباسهای من خالیه( چون نه حوصله خرید دارم و نه اهمیتی به لباس می دم) یه چند دست تی شرت و شلوار هم واسه خودم خریدم که حالا معلوم نیست قراره چند قرن دیگه باهاشون زندگی کنم(!)

 یکی از خوبی های اومدن بابام این بود که من جاهایی رو رفتم که تا حالا ترفته بودم و یا تجربه نکرده بودم. البته شاید واسه شمایی که اینا رو می خونید فکر کنید دارم غلو می کنم  ولی یه حقیقته. مثلا بعد از 3 سال زندگی اینجا، برای اولین بار رفتم بازار کرامه. اون وقت بابام با چشام قمبلی شده من رو نگاه می کرد که چطور تا حالا اینجا نیومدم و منم براش توضیح می دادم که اینجا دوره و اگه قرار باشه با تاکسی بیام کلی باید جیب مبارک رو بتکونم و از این حرفا ولی بازم تو کتش نمی رفت. می گفت خب پول تاکسی می دادی. آخه خداییش حقه که اون با هزار دردسر تو گرما و سرما پول به ریال در بیاره من اینجا به درهم زهرماری خرج کنم؟ من که راضی نمی شم.

اما قسمت جالب ماجرا رو واستون بگم. تازگی ها پدر با یکی از دوستان قدیمی شریک شده و خلاصه ما این 2 روز از مهمان نوازی ایشون هم بهره مند شدیم. تصور یه آدم پولدار رو بکنید که خیلی خاکی هست و دست خیری داره و فوق العاده مبادی آداب و البته جوان. ایشون ما رو بردند که از محل زندگیشون هم بازدید کنیم. من همیشه این مجموعه هتل"حیات - HYATT" رو از بیرون دیده بودم ولی نمی دونستم که قسمت مسکونی هم در کنار هتل داره. خلاصه ما رفتیم اینجا و کلی واسه من انگیزه شد حالا میگم چرا فقط به امکانات خونه توجه بفرمایید:

دارای سونا و جکوزی مجانی. الحق سوناش فوق العاده بود و خلوت خلوت. یعنی اینکه شلوغ نمیشه اونجا که نشه از امکاناتش استفاده کرد. دارای یک استخر سرپوشیده بعلاوه 4 استخر سرباز که یکیش مختص بچه هاس. همه استخرها غریق نجات و مربی شنا دارن. دارای 4 زمین تنیس. پیست دوچرخه سواری و اسکیت و زمین اسکواش و دستگاه های مدرن بدنسازی که برای تمام ساکنین اونجا مجانیه. درهای پارکینگ با رموت کنترل باز میشه که هر مستاجر یکی از اونها رو داره.

خونه هر یه روز درمیون توسط مستخدمین تمیز میشه(عین هتل) و دارای کلینیک اختصاصی برای ساکنین که اگه کسی مریض بشه دکتر میاد توی خونه معاینه. این دوست پدر همین طور که داشت می گفت من دیگه داشتم غشینا می رفتم. واقعا امکانات عالی داشت و چه فضای مفرحی. داخل خود هتل یه تکه ای درست کردن عین جنگل. یعنی واقعا فکر می کنی اومدی تو جنگل و جالبه که توش میز و صندلی گذاشتن و در واقع کافی شاپه. کنار استخراشم تماما از این صندلی های مخصوص آفتاب گرفتن گذاشتن و خلاصه بهشتی بود واسه خودش. قیمتشم مفت. یه اتاقه با تمامی وسایل خونه سالی فقط 20 میلیون تومان ناقابل!!!

خلاصه اینکه انگیزه ای شد بریم پولدار بشیم. اینکه آدم پولدار باشه و دست خیری هم داشته باشه و خودش رو گم نکنه واقعا عالیه و من به شخصه عاشق این آدما میشم مثل همین دوست پدر. متاسفانه پدر مجبور بود خیلی زود برگرده ولی خب کلی باهم این ور و اون ور رفتیم و انقدر خداحافظی هم سریع شد که همین طور که تاکسی که برای فرودگاه گرفته بودم از من دور می شد مشک اشک ما هم باز شد که چرا بابام رفت. اینم از این دل نازک من!

November 11, 2004

کوروش کبير

"...در حالي که مردم بابل خود را براي ديدن صحنه هاي ويران شدن معابدشان به دست سپاهيان پارسي آماده مي کردند ، کوروش در ميان آنان حاضر شد و در مقابل چشمان حيرت زده ي آنان ، مردوک خداي خدايان بابل را به گرمي ستود و فرمان آزادي مذهبي را در سراسر کشور بابل صادر کرد. اين فرمان از جمله شامل يهودياني مي شد که بختنصر همه چيزشان را گرفته بود ، کشورشان را در شعله هاي آتش ويران کرده بود و خودشان را به اسارت به بابل آورده بود. اندکي پس از ورود به بابل ، کوروش به يهوديان اجازه داد تا پس از هفتاد سال زندگي در اسارت و بندگي به فلسطين بازگردند و درآنجا به بازسازي اورشليم بپردازند. کوروش به خزانه دار خود « مهرداد » دستور داد تا هر چه از ظروف طلا و نقره و اسباب و اثاث مذهبي که در دوره ي بختنصر از معابد اورشليم غارت شده و در معبد هاي بابل باقي مانده است را به يهوديان بازگرداند و او نيز همه ي آن اثاث را که مشتمل بر پنج هزار و چهارصد تکه بود به آنان مسترد داشت. سپس کوروش از مردماني که يهوديان در ميان آنان مي زيستند خواست تا آذوقه و خواربار و مواد لازم براي سفر را برايشان فراهم آورند و آنان نيز چنين کردند. باري ! هزاران يهودي پس از صدور فرمان آزاديشان از جانب کوروش ، به سوي شهر و ديار خود روانه شدند و با کمک ايرانيان موفق شدند شهر خود را از نو بسازند و حيات ملي خود را احيا کنند.

به خاطر اين محبت بزرگ و ستودني ، از کوروش در کتاب هاي مقدس يهوديان به نيکي ياد شده است. اين ستايش چنان است که تورات کوروش کبير را « مسيح خدا » ناميده است. بدين صورت از دير باز کودکان يهودي از همان نخستين روزهاي زندگي خود از طريق کتب مذهبي با اين ابر مرد بشر دوست آشنا گشته و مردانگي و فتوت او را مي ستايند. مسيحيان نيز که به گمان بسياري پايه و شالوده ي دينشان ، تورات يهود است ، کوروش را فراوان احترام مي کنند و مقامي بالاتر از يک پادشاه و يک کشورگشاي بزرگ براي وي قائلند. در قرآن مجيد نيز چناکه به پيوست آمده است از کوروش کبير ( يا همان ذوالقرنين ) به نيکي ياد شده و بدين ترتيب کوروش تنها پادشاهي است که در هر سه کتاب آسماني مورد ستايش پروردگار قرار گرفته است."

متن بالا برگرفته از سایت ارزشمندیست که اطلاعات خوبی راجع به کوروش کبیر داره. چیزی که برای من جالبه اینه که انسانهایی روی این کره خاکی زندگی کرده اند که خداوند متعال به وجود آنها مباهات کرده است. یعنی این انسانها باعث سرور خداوند شده اند به پاس تمام خدماتی که برای دیگران انجام داده اند و من احترام بسیار زیادی برای کوروش قائل هستم.برای جالب بود که می خوانیم کوروش تنها پادشاهی است که در هر سه کتاب آسمانی مورد ستایش خداوند قرار گرفته است. من از اینکه در تاریخ مملکتم چنین کسانی بوده اند به خود می بالم.

November 08, 2004

چهارمین سالگرد وبلاگ

شاید می بایست این پست رو دیروز می نوشتم ولی چون امسال کمی تاریخها بهم خورده برای همین امروز پست رو منتشرش کردم. اولین نوشته وبلاگ "یه وجب خاک اینترنت" در 17 آبانماه سال 1380 متولد شد.اون موقع من اسم سایتم این نبود و بعد از 2 سال نوشتن توی اون سایت به سایبر پژمان منتقل شدم که برای همینه آرشیو اون دو سال روی اینترنت وجود نداره.

کسانی که وبلاگ رو به مثابه یک دریچه برای رشد و نمو روح و روانشون می دونن  و نوشتن جزیی از زندگیشون هست، می دونن که بعد از مدتی وبلاگ میشه مثل بچه آدم. همیشه باید حواسش بهش باشه. اگه یه روز سرور کند باشه یا صفحه بالا نیاد آدم دق می کنه و یا کلی ناراحته تا درست بشه و خب گاهی هم حتی ممکنه باهاش لج کنه! بچه من هم داره بزرگ میشه خیلی بیشتر از اون چیزی که فکرش رو می کنم مثل بقیه مسائل زندگی که با مرور زمان تکامل پیدا می کنن و رشد می کنن.

وقتی به نوشته های  اون دوران نگاه می کنم موجی از تنهایی منزجر کننده، موجی از نیاز به تثبیت و توضیح شخصیتم به دیگران و شوق پیدا کردن دریچه ای که بتوان با دنیا حرف زد در نوشته ها من پیداست. طبیعیست بسیاری از نوشته ها ناپخته و شاید بعضی هاشان خالی از هرگونه پیام و صرفا ثبت روزمرگی باشه اما همون ها هم شیرین هستند برای من. هیچ وقت ذوق و شوق راه اندازی وبلاگم رو یادم نمیره.

زمانی که حتی 15 وبلاگ فارسی زبان هم روی اینترنت وجود نداشت، من شروع به نوشتن کردم. اون روزها وبلاگستان فضای عجیبی داشت و چقدر بچه هایی که می نوشتند هرکدام حرفی برای گفتن داشتند. هر کدام پخته و زیبا می نوشتند. ما همگی وبلاگهای همدیگر رو می خوندیم چون چند تا هم بیشتر نبود تا اینکه یه روز دیدیم صدمین وبلاگ فارسی هم متولد شده. ابوالبلاگر شهر شیشه ای وبلاگستان گفته بود هر کسی بتونه دو نفر رو وبلاگر کنه دینش ادا شده! و من یادم می آد بر اساس ایمیل هایی که به دستم می رسید و می خوندم در همون اوایل چیزی حدود 35 وبلاگر با دیدن وبلاگ من شروع به نوشتن کرده بودند( هنوز وبلاگها به 200 تا نرسیده بود). خاطرات اون زمان خیلی جالب و بامزس. یه سری از این خاطرات رو قبلها وقتی در سایتی گزارش می نوشتم، منتشر کردم که عزیزان لطف کرده و همه اش رو پاک کرده اند و حالا اگر تونستم اینجا منتشر می کنم تا شماها هم بخونید. برای کسانی که از همون اول بودن کلی خاطرس و برای دیگران شاید بشه نوعی فضای ابتدای وبلاگ نویسی رو میون بر و بکس ایرانی تجسم کرد. وبلاگ برای ایرانی ها معنایی ژرف تر و عمیق تر نسبت به سایر ملت ها داره چون دریچه آزادی بود برای فریاد کشیدن.

یکی مثل من با نام اصلی خودش از چیزهایی نوشت که تا اون زمان احدی روی اینترنت جرات گفتنشون رو نداشت. مسائلی که همیشه عین لولو خور خوره و اسمش رو نبر ازشون یاد میشه و دیگرانی که در جنبه های متفاوت تری نوشتند و عقل و منطقشون رو با دنیا به اشتراک گذاشتن. خوشحالم از اینکه روزی می تونم ادعا کنم من از پیشگامان وبلاگ نویسی به زبان فارسی هستم. حسن وبلاگ این بود که شخصیتم رو رشد دادم و با بهترین دوستان زندگیم آشنا شدم.  انشالله 40 سالگی این وبلاگ :)

November 06, 2004

لطايف زهرالربيع

ضعف‌ سند: يك‌ محدث‌ (اصحاب‌ حديث‌) با يك‌ مسيحي‌ همسفر شد. پس‌ از چندي‌ مسيحي‌ به‌ او جام‌ شراب‌ تعارف‌ كرد، محدث‌ بي‌تأمل‌ آن‌ را سر كشيد. مسيحي‌ گفت‌: آنچه‌ خوردي‌ شراب‌ بود، مرد گفت‌: از كجا مي‌داني‌؟ مسيحي‌ گفت‌: غلامم‌ آن‌ را از فروشنده‌اي‌ يهودي‌ خريده‌ است‌. مرد گفت‌: ما اصحاب‌ حديث‌ دربارة‌ افرادي‌ مثل‌ سفيان‌ و يزيدبن‌ هارون‌ شك‌ داريم‌ و حرف‌ آنها را نمي‌پذيريم‌ چه‌ رسد به‌ اين‌ كه‌ يك‌ مسيحي‌ از قول‌ يك‌ يهودي‌ چيزي‌ را روايت‌ كند. و من‌ هم‌ اگر از اين‌ شراب‌ نوشيدم‌ فقط‌ به‌ دليل‌ ضعف‌ سند روايت‌ آن‌ بود.

باد پربركت :‌ مردي‌ در مجلس‌ حجاج‌ نشسته‌ بود و ناگهان‌ بادي‌ از او خارج‌ شد و بسيار شرمگين‌ شد. حجاج‌ براي‌ آنكه‌ خجالت‌ او را از ميان‌ ببرد گفت‌: تو ديگر ماليات‌ نده‌ و بعد به‌ او گفت‌: اگر چيز ديگري‌ مي‌خواهي‌، بگو تا برآورده‌ كنم‌. در همين‌ وقت‌ غلام‌ عربي‌ را نزد حجاج‌ آورده‌ بودند و او قصد كشتن‌ او را داشت‌، مرد از حجاج‌ خواست‌ غلام‌ را به‌ او ببخشد و حجاج‌ هم‌ پذيرفت‌. غلام‌ كه‌ از مرگ‌ نجات‌ يافته‌ بود به‌ دنبال‌ مرد مي‌رفت‌ و پشت‌ او را مي‌بوسيد و مي‌گفت‌: قربان‌ فلان‌ جايت‌ بروم‌ كه‌ آزادي‌ مردم‌ در گرو باد توست‌.

دعاي‌ آسياب‌ كردن‌: يكي‌ از دراويش‌ مقداري‌ گندم‌ براي‌ آرد كردن‌ به‌ آسياب‌ برد. آسيابان‌ گفت‌: «وقت‌ ندارم‌.» درويش‌ گفت‌: «اگر گندم‌ مرا آرد نكني‌ نفرين‌ مي‌كنم‌ تو و الاغت‌ را.» آسيابان‌ گفت‌: «اگر دعاي‌ تو مستجاب‌ است‌، از خدا بخواه‌ گندم‌ تو را آرد كند.»

بياييد با هم‌ گدايي‌ كنيم‌: فقيري‌ به‌ خانة‌ مرد ثروتمندي‌ رفت‌ و خوردني‌ طلبيد. گفتند: «هنوز نان‌ نپخته‌ايم‌.» گفت‌: «كمي‌ آرد به‌ من‌ بدهيد.» گفتند: «آن‌ اندازه‌ نيست‌.» گفت‌: «پس‌ كمي‌ آب‌ به‌ من‌ بدهيد.» گفتند: «هنوز سقا نيامده‌.» گفت‌: «پس‌ كمي‌ روغن‌ به‌ من‌ بدهيد.» گفتند: «از كجا بياوريم‌؟» فقير گفت‌: «حالا كه‌ احوالتان‌ چنين‌ است‌ بياييد با هم‌ برويم‌ گدايي‌.»

پاسخ‌ مقتضي‌: پادشاهي‌ شبي‌ با لباس‌ مبدّل‌ به‌ شهر رفت‌ تا وضع‌ مردم‌ را بررسي‌ كند. به‌ يك‌ بقال‌ گفت‌: «نيم‌ فلوس‌ دارم‌ و به‌ تو مي‌دهم‌ تا شمعي‌ به‌ من‌ بدهي‌ كه‌ از اوّل‌ شب‌ تا صبح‌ بسوزد، چون‌ مي‌خواهم‌ شب‌ بيدار باشم‌.»
بقال‌ گفت‌: «چنين‌ شمعي‌ را نيم‌ فلوس‌ نمي‌دهند، منتهي‌ با نيم‌ فلوس‌ مي‌توانم‌ به‌ تو مقداري‌ سير بدهم‌ تا آن‌ را بكوبي‌ و بر فلان‌ جايت‌ بگذاري‌ كه‌ بسوزد و تا صبح‌ خوابت‌ نبرد.» چون‌ صبح‌ شد پادشاه‌ بقال‌ را طلبيد و به‌ او جايزه‌ داد.

پيشنهاد بي‌شرمانه‌: ابوالشمتمق‌ به‌ فردي‌ كه‌ قصد ازدواج‌ داشت‌ گفت‌: «با زني‌ بدكاره‌ ازدواج‌ كن‌، به‌ چند دليل‌: جذاب‌تر است‌، مي‌داند كه‌ مرد چه‌ مي‌خواهد، هميشه‌ خودش‌ را تميز و زيبا نگه‌ مي‌دارد، از گند و كثافت‌ بچه‌دار شدن‌ درامان‌ است‌، چون‌ خودش‌ را مي‌شناسد براي‌ تو پررويي‌ نخواهد كرد و اگر به‌ او بگويي‌ زنيكه‌ فلان‌كاره‌ گناه‌ نكرده‌اي‌.»

برباد رفته‌: صفي‌الدين‌ حلّي‌ جايي‌ مهمان‌ بود. در ميان‌ جمع‌ به‌ صداي‌ بلند بادي‌ از او صادر شد. خجالت‌ كشيد و از آن‌ جمع‌ و از آن‌ خانه‌ و از آن‌ شهر بيرون‌ رفت‌ و سال‌ها در شهرهاي‌ ديگر زندگي‌ مي‌كرد، تا اين‌ كه‌ پس‌ از سال‌ها دوباره‌ به‌ آن‌ شهر آمد و ديد كسي‌ از پسري‌ مي‌پرسد: چند سال‌ داري‌؟ آن‌ پسر گفت‌: نمي‌دانم‌ چند سال‌، ولي‌ مي‌دانم‌ در همان‌ سالي‌ به‌ دنيا آمده‌ام‌ كه‌ صفي‌الدين‌ گوزيد.

خانه‌اي‌ در بهشت‌: فقيري‌ در مسجد خوابيده‌ بود. دچار قولنج‌ شد و شكمش‌ به‌ شدت‌ درد مي‌كرد. تا آنجا كه‌ از درد مي‌ناليد و به‌ زمين‌ مي‌غلطيد. فرياد مي‌كرد و هر كار مي‌كرد تا بادي‌ از او صادر شود تا كمي‌ راحت‌ بشود افاقه‌ نمي‌كرد. تا آخر كه‌ دست‌ به‌ دعا برداشته‌ بود و دايم‌ مي‌گفت‌: خدايا! بادي‌ برسان‌! خدايا! گوزي‌ برسان‌.
چون‌ نزديك‌ صبح‌ شد حالش‌ بهتر نشد و تقريباً در حال‌ مرگ‌ بود. دوستانش‌ هم‌ ايستاده‌ بودند و شاهد مرگ‌ او بودند. فقير دايماً دعا مي‌كرد و مي‌گفت‌: خدايا مرا از جهنم‌ نجات‌ بده‌، خدايا بهشت‌ را نصيب‌ من‌ كن‌، خدايا به‌ من‌ خانه‌اي‌ در بهشت‌ بده‌.
رفيقي‌ كه‌ همانجا شاهد بود، گفت‌: مرد حسابي‌! تو از خدا گوز خواستي‌ به‌ تو نداد، چطور به‌ تو بهشت‌ مي‌دهد؟

سگ‌ها عربي‌ نمي‌دانند: مردي‌ به‌ مزيد گفت‌: اگر سگي‌ به‌ تو حمله‌ كرد فلان‌ آية‌ قرآن‌ را بخوان‌.مزيد گفت‌: البته‌ بهتر است‌ آدم‌ چوبي‌ هم‌ داشته‌ باشد، چون‌ همة‌ سگ‌ها عربي‌ بلد نيستند.

تسبيح‌ و نماز نافله‌: به‌ مردي‌ گفتند: همانا كه‌ خرما در شكم‌ تسبيح‌ مي‌كند.
گفت‌: لابد حلوا هم‌ نماز نافله‌ مي‌خواند.

ذكر قرباني‌ كردن‌ شتر: اعرابي‌ در روز عيد شتري‌ قرباني‌ كرده‌ بود و در هر مجلسي‌ كه‌ مي‌رسيد مي‌گفت‌ كه‌ من‌ شتري‌ در راه‌ خدا قرباني‌ كرده‌ام‌. به‌ او گفتند: «چه‌ معني‌ دارد كه‌ هر جا مي‌رسي‌ ذكر قرباني‌ كردن‌ شتر مي‌كني‌؟ قرباني‌ كردن‌ در راه‌ خدا كه‌ اين‌ همه‌ گفتن‌ ندارد!» اعرابي‌ گفت‌: سبحان‌ الله! خداي‌ تعالي‌ خودش‌ يك‌ گوسفند فداي‌ اسماعيل‌ كرد، در چند جاي‌ قرآن‌ آن‌ را ذكر كرده‌، آن‌ وقت‌ من‌ شتري‌ به‌ اين‌ بزرگي‌ قرباني‌ كردم‌ هيچ‌ جا نگويم‌؟

شاه‌ چگونه‌ وضو نگه‌ دارد
 احمد جوهري‌ نقل‌ كرده‌ است‌ كه‌: چون‌ شاه‌ عباس‌ به‌ جنگ‌ روم‌ رفت‌ و لشكريان‌ طرفين‌ صف‌ كشيدند، شاه‌ عباس‌ هراسان‌ و مضطرب‌ شد و ترسيد. به‌ شيخ‌ بهايي‌ گفت‌: چه‌ كنم‌؟ شيخ‌ گفت‌: راه‌ تدبير بسته‌ شده‌، پناهي‌ جز خدا نيست‌. بايد وضو بگيري‌ و دو ركعت‌ نماز بخواني‌ و دعا كني‌ تا پيروز شوي‌.كل‌ عنايت‌ در همانجا حاضر بود، گفت‌: يا شيخ‌! شاه‌ از ترس‌ گوز به‌ كونش‌ بند نمي‌شود، چطور مي‌تواند وضو نگاه‌ بدارد كه‌ نماز بخواند.

انداختند به‌ جهنم‌: شخصي‌ وفات‌ كرده‌ بود. او را به‌ خواب‌ ديدند. از او پرسيدند: خداي‌ تعالي‌ با تو چه‌ كرد؟گفت‌: آنچه‌ در مورد فشار قبر و سؤال‌ نكيرين‌ كه‌ از علما شنيده‌ بودم‌ همه‌ دروغ‌ بود، چون‌ ملايكه‌ بعد از مرگ‌ مرا گرفتند و بدون‌ حساب‌ انداختند به‌ جهنم‌.

در را ببند و برو: دزدي‌ به‌ خانه‌ فقيري‌ رفت‌ و هر چه‌ جستجو كرد چيزي‌ نيافت‌. چون‌ خواست‌ بيرون‌ برود صاحب‌ خانه‌ كه‌ گوشه‌اي‌ خوابيده‌ بود به‌ او گفت‌: در را ببند و برو.
دزد گفت‌: خيلي‌ مال‌ از خانه‌ات‌ برده‌ام‌، دستور هم‌ مي‌دهي‌؟!

دست‌ خالي‌:گدايي‌ چيزي‌ طلبيد. صاحب‌ خانه‌ به‌ او فحش‌ داد.گدا گفت‌: تو كه‌ پول‌ نمي‌دهي‌، چرا فحش‌ مي‌دهي‌؟صاحب‌ خانه‌ گفت‌: نخواستم‌ دست‌ خالي‌ بروي‌.

من در بالا بهترین و بامزه ترین لطایفش را جمع کرده ام چنانچه علاقه مند هستید می توانید به منبع مطالب فوق مراجعه کنید. من کلی روده بر شدم از اینا.

November 03, 2004

شيخ زايد - رييس جمهور امارات - در گذشت

The president of the United Arab Emirates, President His Highness Shaikh Zayed Bin Sultan Al Nahayan, died today after a long illness, state television said. He was in his early 90s.


Under the UAE constitution, Vice-President and Prime Minister Sheikh Maktoum Bin Rashid Al Maktoum, ruler of Dubai, will act as president until the federal council which groups rulers of the seven emirates meets within 30 days to elect a new president.

UAE officials were not immediately available to give details on the death or funeral arrangements, but under Islam burial takes place as soon as possible. Shaikh Zayed has led the UAE since its formation in 1971.


از 3 هفته پیش خبرش بین مردم شایعه شده بود. یکی می گفت رفته تو کما. یکی می گفت با دستگاه نگرش داشتن و فاتحه قلبش خونده شده. یکی می گفت مرده ولی بدلایل امنیتی فوتش رو اعلام نکردن تا اینکه امروز توی کالج اعلام شد و روزنامه اخبار خلیج هم در سایتش رسما خبر درگذشت شیخ زائد، رییس جمهوری امارات متحده عربی رو اعلام کرد.

ما هم که تعطیل شدیم. کلیه کلاسها تعطیله و هفته بعد امتحانات میان ترم ما هست که مطمئنا بدلیل مراسم به خاک سپاری و عزاداری شیخ، معلوم نیست چه بلایی سر امتحاناتمون میاد و حتما عقب می افته. علت مرگ شیخ زاید رو هنوز اعلام نکرده اند و هنوز هیچ تاریخی برای مراسم خاک سپاریش اعلام نشده. این درحالیه که تنها 3 ساعت از خبر انتشار فوت شیخ می گذره.

شیخ زاید 86 سال داشته است و  اون کسی بوده که امارات رو در سال 1971 یعنی تنها 8 سال قبل از انقلاب اسلامی ایران در جهان به رسمیت درآورده. زمانی که امارات چیزی جر 7 امارت با مردم بدوی بیش نبوده که اکثرا در صحرا ها بوده اند. شیخ زاید رو خود اماراتی ها بسیار دوست دارند و این دوست داشتن از سر ترس و یا پاچه خواری نیست چرا که واقعا رهبری فرزانه و خوب برای مردمان سرزمینش بوده. اینجا همه اون رو به نام "بابا زاید" می شناختن و واقعا در قلب مردم خودش جای داشته و صد البته یادش خواهد بود.

هرچند که به دلیل کهولت سن در سالهای اخیر هیچ گونه اخباری از او در روزنامه های اینجا درج نمی شده و بیشتر شیوخ امارت ها کارهای دولتی رو انجام میداده اند اما به واقع او مرد شماره یک امارات بوده است که دیگر در این دنیا نیست. به جای او موقتا فرماندار دوبی رییس جمهور خواهد بود تا در عرض یک ماه، رییس جمهور  جدید امارات مشخص بشه.

در سر جانشین او بحث های زیادی هست و حتی خیلی ها فکر می کنن امارات بعد از شیخ زاید رو به زوال خواهد رفت چون این شیخهای عرب اکثرا از هم دل خوشی ندارن و روابطشون دوستانه نیست. به هر حال عاملی که باعث میشده به هم احترام بگذارن و تعدی نکنن همین شیخ زاید بوده که دیگه نیست. حتی من امروز شنیدم که در میان جانشینانش هستند کسانی که از ایرانی ها خوششون نیاد(!) و شاید در آینده ورود به امارات هم کمی از نظر ویزا مشکل باشه که امیدوارم این طوری نشه چون واقعا خیلی افتضاح میشه. خبر جدیدی راجع به این قضیه بود توی لینک دونی می گذارم.

November 02, 2004

راه های رسیدن به خدا، به تعداد آدمهاست

نوشتن وبلاگ برای من، مثل یک عبادت می مونه. چون می تونم تا حدی ولو اندک درونم رو بشناسم و از دیدگاه سخاوتمندانه دیگران مطلع بشم. دیگرانی که وقت گذاشته اند، مطالبم رو خوانده اند و مرا با دیدگاهشان آشنا کرده اند. از تجربیاتم و زندگی روزمره ام، از شکستها و پیروزی هایم نوشته ام و از روال زندگی دیگران هم مطلع شده ام

چند سال قبل من آدمی بوده ام تنها و منزوی. متنفر از همه چیز و همه کس. خسته و نا امید تا اینکه بارقه های توجه خداوند و به خود آمدنم در من شعله ور شد. جهان بینی من تغییر کرد و گام در مسیری گذاشتم که گرچه راهش ناهموار و سخته و با درد و زجر همراه اما نتیجه اش شیرینه چرا که به رشد ختم میشه.

من جوونی مثل همه شما، با امکانات کمتر و بیشتر بوده ام. با عقده های درون و خواهش های زیاد و گم شده در این دنیای شلوغ و سر درگم.اما سعی کردم خودم رو بشناسم و جایگاهم رو پیدا کنم. مثل همه شما تحت بمباران تبلیغاتی غربی های مادیگرا و شرقی های معنوی گرا، از هر گروه و مسلکی بوده ام و دور خودم چرخیده ام. گناهان شخصی کرده ام مانند هر انسان دیگری اما هرگز حق کسی رو پایمال نکرده ام.

من سپاسگزارم از خدای خودم که روز قیامتی هست. که روز حسابرسی هست. روزی که مواخذه خواهم شد و اعضای بدنم همگی زبان خواهند بود. خوشحالم که روز پاسخگویی هست چرا که سعی کرده ام پاک و بی آلایش زندگی کنم. من عاشق خودم هستم. عاشقی پژمانی که وقتی آیه های کتاب آسمانی رو می خونه خدایش رو شکر می کنه که چقدر خوبه بسیاری از صفات ناپسند رو نداره و چقدر خوبه که می تونه زودتر جلو بره.

عذاب وجدانی ندارم که آیا حق کسی را خورده ام و یا دلی را شکسته ام. اگر هم هست تلاش کرده ام و می کنم که دیگر مسیر انحراف را نروم. شور و شعفی وصف ناشدنی دارم وقتی که می بینم بر چیزی تعصب ندارم. وقتی که آخرین تعلق من به این دنیا در سن 25 سالگیم از من کنده شده و من آزاد شده ام. من بی آرزویم. یعنی برای خود هیچ آرزویی ندارم. خوشحالم که هرچه خواسته ام و می خواهم برای خدمت به دیگران است.

شاکرم از اینکه کمتر شعار داده ام و بیشتر عمل کرده ام. اگر جایی به اشتباه رفتم. اگر ناحقی کردم. اگر شرمنده انسانی شدم سعی کردم که دیگر تکرار نکنم و مگر دنیا چه چیزی به غیر از اینست؟ مگر نه این که دنیا محل تجربه و گذر است؟ من خوشحالم که در درونم احساس آرامش می کنم و امیدوارم که هر روز بر این ایمان درونی افزوده شود.

اگر اینجا نوشتم، خواستم تا با دیگران تجاربم رو به اشتراک بگذارم که هیچ چیز زیباتر از این نیست وقتی بفهمی که حرفها و نوشته هایت برای دیگران مفید و سازنده و امید بخش به زندگی بوده اند. خوشحالم از اینکه که دوستانی دارم که مرا جدای از نوشته ها و حرفهایم انسانی دوست داشتنی می یابند و مرا محرم راز و سنگ صبور خود می دانند. احساس خوشبختی می کنم وقتی دوستانی دارم که حتی به من نهیب می زنند و مرا نصیحت می کنند چرا که می دانم انقدر برایشان اهمیت دارم که بخواهند قسمتی از زندگیشان را وقف من کنند.

باید بیشتر یاد بگیرم و بیشتر تلاش کنم اما هر دوره و زمانی هم نوسان خاص خودش رو داره. گاهی ممکنه سالها طول بکشه و گاهی حتی تا انتهای عمر و به نتیجه نهایی نرسه اما خدای من میگه که مهم تلاش یک انسانه و بس. مهم اینه که خودمون و روحمون و کالبد اثیری مون رو ول نکنیم و بهش برسیم. مهم اینه که وجدان خودمون رو قاضی کنیم و وقتی داریم ناحقی می کنیم جلوی خودمون رو بگیریم. به راستی چند نفر از ماها قدرت چنین کاری رو داریم. قدرت این رو داریم که اگر قراره حق به کسی برسه از موقعیت و مقام و شرایطمون صرف نظر کنیم و از امتحان زندگی سرافراز بیرون بیایم. بازم اشکال نداره که توی قمارهای زندگی ببازیم چون پروردگار بخشایندس و می شود توبه کرد و بازگشت.

من ممکنه الفاظ رکیک بگم، گاهی نگاه نامربوط کنم، گاهی از کوره در برم و هزاران چیز دیگه چرا که انسانم و جوونم و شور دارم. هیچ اشکالی نداره که دوست من مست باشه و در حال مستی و خنده با یک فاحشه بخوابه چرا که حتما نیاز داره تجربه کنه و ازش درس بگیره. اگر درس نگرفت روزی توی همین دنیا سزاش رو خواهد دید. من به اون شخص به دید بد نگاه نمی کنم. اگر کسی هست که راجع به دیگران قضاوت نادرست می کنه باید بره خودش رو دریابه چرا که هیچ کسی نمی دونه که جایگاه دیگری کجاست.

خداوند رو شکر می کنم به من این قدرت رو داده که حتی اگر قراره صمیمی ترین دوستانم هم افترا و تهمت و غیبت رو انجام بدن خیلی راحت از کنارشون بگذارم و زندگیم رو آلوده نکنم. خوشحالم که کمتر حرف کسی مثل زخمی بر دلم می شینه و می دونم که وقتی آن پیامبر گرانقدر در سخنش با خدای  می گفته خداوندا این مردمان را ببخش و بیامرز چرا که در جهالت خود فرو رفته اند حتما حکمتی در سخنش بوده که من به حد درک و فهم عمیق اون حکمت نرسیده ام.

دنیای قتل و غارت، دنیای دریوزگی و اسراف، دنیای هرزگی و فاحشگی و دنیای زیبایی و مهربانی هم هست. دنیای هست که بشود با یار در کنار ساحل و در جنگل عشق بازی کرد و بوی تنش رو در  تک تک سلولهای مغز رسوخ داد و دنیایی هست که رفت بالای کوه فریاد زد و حتی به خدا فحش داد. چرا فکر می کنیم که باید همیشه کامل و خوب باشیم. دنیا محل لغزش و اشتباهه. قدیس که نیستیم. دنیای ماهواره و اینترنت و در سالهای آینده سفر به مریخ و ماه هم هست. دنیای وارونه ای که در یک سرش مردها به زنها تجاوز می کنن و در سوی دیگرش زوجی در مقابل هم زانو می زنند و سجده می کنند.

خدای من منحصرا نه خدای مسلمان است و نه خدای زرتشت و یهود و ابراهیم. خدای من برای همه ست. خدای همه ست و همه رو هم دوست داره. خدای من انقدر کمک می کنه تا همگی راهمون رو پیدا کنیم. یکی زودتر و یکی دیرتر. این خدا گناهان من رو می بینه و زود زود من رو گوشمالی می ده. خدایی که می دونم اگر روزی جلوش بایستم طاقت بی مهریش را ندارم و این جهنم ابدی من است نه آنی که در کتابها به خوردم داده اند.

روزی بر پشت شناسنامه من مهر باطل خواهد خورد و مرا به این خاک سرد سرد می سپارند اما امید دارم که هرچه می ماند، نامی نیک و یادی نیک باشد. چه اشکالی دارد که گاهی به بیراهه برویم و سرمان به سنگ بخورد وقتی که حتما در آن حکمتی ست. تحملش سخت است. می دانم اما باید گذر کرد و رفت چرا که دنیا نیم روزی بیش نیست. دنیا محل شادی و غصه، زجر و لذت است. پس هرچه هست باشد و ایمانی قوی ای که بپذیریم. هر کس هم نپذیرفت، سر راه خود گیرد که چون پرده در افتاد اسرار نهان بینی. یا حق.