" /> یه وجب خاکِ اینترنت: December 2004 Archives

« November 2004 | Main | January 2005 »

December 30, 2004

سخنی کوتاه با خوانندگان

پست امروز رو اختصاص دادم به تمامی خواننده های وبلاگ"یه وجب خاک اینترنت". شاید بتونم این جوری اهمیت شمای خواننده عزیر رو نشون بدم. من معذرت می خوام از همه عزیزانی که اینجا کامنت می گذارن و شاید به نوعی منتظر جواب هستند و من نمی تونم در رویارویی ها و بحث هایی که توی کامنت ایجاد می شه شرکت کنم. معذرت می خوام از تمام عزیزان وبلاگ نویسی که دوست دارن از وبلاگشون دیدن کنم و راهنماییشون کنم و یا بهشون ایده و نظر بدم ولی نمی تونم. معذرت می خوام از همه عزیزانی که به من ایمیل می زنند و ممکنه من جوابشون رو با یک هفته تاخیر بدم و یا جواب مفصل و درخور سوالشون رو نگیرن( یادتون باشه که من همیشه ایمیل رو جواب می دم اگر جوابی نگرفتید حتما به دستم نرسیده و توی راه هپلی هپو شده).

این ترم فشار مضاعفی روی من بوده هم به دلیل درسی و هم کاری. به نوعی در تلاشم که بتونم به طور کامل استقلال مالیم رو به دست بیارم. از طرفی درسها و بحث پایان نامه بوده که باید تا انتهای هفته بعد تحویلش بدم و واقعا زنجیرم کرده. ماه گذشته هم که کلی بالا و پایین داشتم به خاطر مسائلی که اتفاق افتاد و خیلی هاش هم توی همین وبلاگ شاهدش بودید مثل خونه گرفتن و ماجراهای پشت صحنه اش.

خیلی برای این وبلاگ ایده دارم. خیلی کارها هست که باید انجام بدم و به نوعی باید دین خودم رو به عنوان یه وبلاگ نویسی که روزانه کلی خواننده داره و بهش سر می زنن ادا کنم. کلی طرحهای جدید دارم. یکی دوتا کتاب الکترونیکی هست که باید تمومش کنم و بگذارم روی سایت تا هرکی می خواد استفاده کنه. یه طرح خیلی خوب و عالی دارم که متاسفانه اصلا نمی تونم الان بهش بپردازم و مجبورم بگذارم روی کاغذ بمونه تا وقتش برسه و خلاصه کلی کار که می دونم شروعشون نکنم بهتره چون نیمه کاره می مونه.

از روز اولی که این وبلاگ رو راه انداختم، واسم نوشتن یه تقدسی داشته و داره و وقتی مخاطب داشته باشی و هر روز مخاطبت بیشتر هم بشه( بزنیم به تخته) یه جورایی هم بار مسوولیت میاره. وبلاگ نویسی عشق می خواد و یه چیزی که باید توی خونت باشه و براش ارزش بگذاری و صرف وقت تلف کردن انجامش ندی؛ بر خلاف نظر خیلی ها که فکر می کنن وبلاگ نویسی از روی بیکاریه برای من وبلاگ نویسی به هیچ عنوان از بیکاری نیست. انقدر کار روی سرم ریخته که شاید اصلا باید مدتها پیش نوشتن رو می گذاشتم کنار اما چون دوستش دارم و چون مخاطبام رو دوست دارم می نویسم و انشالله اگر باز هم عمری باشه می نویسم فرقی هم نمی کنه که در سمت یه دانشجو باشم یا مدیر عامل یا معلم و استاد.به اشتراک گذاشتن تجربیات و پیدا کردن دوستان جدید خیلی خوبه. حس خیلی قشنگی به من دست می ده وقتی که می فهمم خیلی ها از خوندن این تجربیات و نوشته ها لذت می برند و یا ازشون به نحوی استفاده می کنند.

خلاصه اینکه ببخشید اگر خیلی وقتا من نمی تونم اون طور که هست جوابگوی محبت ها و درخواست های شما باشم و می خواستم بگم که همتون رو دوست دارم. به همه ارزش می گذارم چه اونا که مخالف عقاید من هستند چه اونا که موافقن، چه اونا که ممکنه با خوندن مطالب وبلاگ از دستم عصبانی بشن و بعضا یه فحش چارواداری نثارم کنند و چه اونا که برام دعا می کنند و می خوان ببینن کار این پسره شیطون که اسمش پژمان به کجا کشیده میشه و کدوم دختر خوشبختی(هاها...زهرمار) تورش می کنه. از من گفتنا نجنبید دیگه هیچ جا پسر این طوری رمانتیک و خوش تیپ و شیطون و باهوش و با احساس گیرتون نمیادا. اون وقت میگن شوهر کمه. قربون صفای همگی.

December 26, 2004

دو کبوتر عشق

از پنجره اتاق من که بیرون رو نگاه کنید در نمای نه چندان دور تلالو آبهای آبی معلومه. گه گاهی کشتی کوچکی و یا قایقی در دور دست مشخصه و خیلی زیباست. امروز که کنار پنجره ایستاده بودم, دو کبوتر رو دیدم که در کنار هم پرواز می کردند. یکی از کبوترها خاکستری بود و دیگری سپید. عاشقانه با هم پرواز می کردند و در آسمان غوطه ور بودند.

با خودم فکر می کردم کی میشه که من هم در کنار کبوتر سپید عشقم باشم و بعد باهم به جای بلندی بریم و با هم از لبه قله پرواز کنیم. بی ترس و واهمه و با نیروی عشق. او پرواز کنه و من هم به دنبال او همه جا رو از بالا ببینیم. امیدوارم به زودی زود من هم در کنار کبوتر سپید عشقم باشم و از این تنهایی ممتد و آزار دهنده رها بشم.

اون روزی که باهم پرواز کنیم، بهترین روز زندگی من خواهد بود. اون وقت می برمت جاهایی که ندیدی. بهت نشون میدم کوره راه هایی رو که توش بارها توی تله افتادم و از دام صیاد خودم رو نجات دادم. ابرهای بارونی رو نشونت میدم و بهت میگم که کی تگرگ می زنه مبادا که بال سپید قشنگت شکسته بشه و یا خراش برداره. اون وقت اون بالا توی ابرا که بودیم بهت میگم که این کبوتر خاکستری چقدر دوست داشته و داره تا شاید قسمتی از این عشق زیر خاکستر رو لمس کنی.تا در کنار باد با هم پرواز کنیم و تنها شاهدمون خدا باشه و دیگر هیچ کس. تا از هم ابدیتی بسازیم تا بی نهایت....

December 25, 2004

مشاوره تحصیلی، اقامت و کار در دوبی

خب دوستان از زمانی که این آگهی اقامت و کار در دوبی رو نصبش کردم کلی ایمیل و آفلاین داشتم که خیلی ها علاقه مند به کار و یا اقامت و تحصیل در دوبی بودند و از من راهنمایی می خواستند. متاسفانه به دلیل بعضی مشکلاتی که پیش اومد نتونستم اون چیزی که مد نظرم بود رو انجام بدم چون حجم کار زیاد بود و از اونجا که قضیه شیره مالیدن سر ایرانی های عزیز داخل ایران نیست که بگیم حالا یه کاری رو همین جوری و حواله به سرنوشت شروع کنم برای همین توی این مدت کاری که تونستم انجام بدم تکمیل اطلاعات در زمینه تحصیل و اقامت و کار در دوبی و به طور کلی امارات هست.

فاز اولش رو به امید خدا راه انداختم که اگر استقبال بشه توی همین مدت کار رو گسترش می دم (یه دلیل برای اینکه نتونستم کار رو به طور کامل انجام بدم این بود که نیاز به دفتر در تهران داشتم و برای این کار حضور خودم الزامی بود ولی خب توی این مدت نشد که بیام ایران.انشالله فاز دوم). کاری که الان انجام میدم انجام مشاورس. علی ای حال می تونید حالا برای کسب اطلاعات بیشتر به صفحه مشاوره مراجعه کنید .

بعضی از خدمات مشاوره رایگان خواهد بود و مواردی که نیاز به اطلاعات جامع داره طبیعتا مجانی نخواهد بود. دریغ نکنید و هر سوال و یا ابهام و راهنمایی که می خواهید درباره تحصیل، اقامت و یا کار در امارات می تونید بپرسید. درباره کار, دوستانی که سابقه کار بالای 3 سال دارند و زبان انگلیس شان در حد معقولیست و یا می توانند به صورت free lance کار کنند در ارجحیت هستند( مانند برنامه نویس ها، گرافیست ها و یا طراح سایت). دقت کنید گفتم ارجحیت دارند نگفتم اگر اون موارد رو شامل نمی شید  برید فاتحتون رو بخونید.

اگر فامیلی،دوستی و یا حتی خودتون برای اقامت و یا تحصیل از طریق شرکتی اقدام کردید و هنوز خیلی مسائل براتون مبهم هست و حقیقت ماجرا رو می خواد بدونید چیه بازم بهتون خوش آمد میگم و در خدمت شما هستم. این رو به عنوان یه قربانی مهاجرت با چشم بسته به کشور خارجی بهتون میگم که هیچ شرکتی در ایران وجود نداره که اولا اطلاعاتی از سطح زندگی کشور مقصد به شما بده(یه چیزایی تو مایه های عمرا چون خیلی ها با شنیدن خرج زندگی دود از کله شون بلند میشه و طبیعتا اونا به پورسانتشون نمی رسن) و دوم اینکه پیش بینی هزینه زندگی در یک کشور رو بازم هیچ شرکتی بهتون نمی ده ( این یکی هم به همون دلیل.) به عنوان مثال بگم فرض کنید شما امروز از شرکتی در دوبی پذیرش گرفتید و قراره بیاید اینجا کار کنید اما آیا می دونید قیمت خونه در دوبی و یا شارژه چقدره؟ چطوری میشه جایی رو پیدا کرد که بهترین و مناسب ترین جا با توجه به سلیقه و نحوه زندگی شما باشه و صد البته با بودجه اولیه شما بخونه؟ و یا اینکه میزان نرخ تورم کرایه خونه و سایر موارد چیه و یا هزینه زندگی در امارات چقدره و چطور میشه کم و زیادش کرد؟

من سعی می کنم اینها رو به تفضیل در جلسات مشاوره( جلسات مشاوره از طریق چت و یا چت همراه صدا با هماهنگی قبلی من و شما) برگزار میشه. همین جا یه قول  به همه دوستان خوبم که برای من این مدت ایمیل زده بودند می دم اینکه یه جلسه همگانی چت در یکی از اتاقهای چت یاهو به صورت کاملا مجانی برگزار خواهد شد که از طریق همین وبلاگ به اطلاع همگان می رسه. انشالله که بتونم در اون جا سوالات همگانی و متداول رو جواب بدم. اینم واسه اینه که همه به هم حال بدیم. خب پس به قولی یک، دو سه اکشن.

December 24, 2004

عینک آفتابی؛ از تیپ تا سلامتی

یادمه یکی از چیزایی که از بچگی یاد گرفتم اینه که سلامتی مهمتر از تیپمه. یعنی اینکه خودم رو نکشم که همه بهم بگن خوشتیپ و چیزی رو بپوشم و یا بخورم که بگن مده و یا حتما باید انجامش بدم تا آدم بروزی باشم. یکی از این چیزایی که تو دام مد و تیپ می افته تا جنبه سلامتیش عینک آفتابیه. حتما توی ایران (حالا فرقی نمی کنه کدوم شهرش) دیدید که مغازه ها عینک های تا سقف 5 هزار تومان رو می کنن تو پاچه ملت و جوونا هم به عشق تیپ و قیافه می خرن غافل از اینکه اگر بشه با هر چیزی شوخی کرد با چشم نمیشه. تمامی عینک هایی که شما به چشمتون می زنید و قیمت های ارزون داره و به ظاهر فقط قشنگه می زنه خار مادر چشم  رو بهم وصلت می ده. متاسفانه تا همین دو سال پیش هم من مشتری این جور عینکها بودم چون یه جورایی زورم میومد اون همه پول واسه یه عینک بدم ولی الان نظرم عوض شده. بنابراین توصیه می کنم همین الان اون عینکهای مزخرف ارزون رو که تو کمدتون انبار کردید و هر بار باهاش بیرون پز می دید بندازید دور و جاش یه عینک خوب با توجه به توصیه های زیر بخرید. بارک الله بابایی. چه بچه خوبیه.

- هنگام خرید عینک آفتابی توجه کنید که قدرت محافظت آن در برابر اشعه ماورای بنفش که با علامت اختصاری UV نشان داده می شود 99 و یا 100 درصد باشه.

- دقت کنید تا عینک کاملا روی گوش و اون مماخ مبارک بشینه. نرید از این عینکا بخرید دستش عین لوله پولیکاس و هی سر می خوره روی دماغتون.

- تیرگی شیشه عینک ملاک انتخاب نیست. داهاتی بازی درنیارید بگید هرچی شیشه سیاهتر باشه بهتره چون این طوری نیست و میزان کارآمدی یه عینک بستگی  به ماده ای هست که روی شیشه اش کشیده اند. در ضمن نرید از این عینکا بخرید که اندازه شیشه اش اندازه یه ده شاهی شاه مرحومه.

- عینک های جیوه ای و یا آیینه ای مشکلی نداره بخرید ولی بدونید هیچ مزیتی یا نقصانی نسبت به عینکهای آفتابی شیشه دودی و یا سیاه الزاما نداره.

-  دقت کنید که تیرگی و رنگ شیشه در تمام قسمتهای اون یکنواخت باشه. در مورد میزان تیرگی عیبک رو بزنید به چشمتون و جلو آیینه بایستید. اگر تونستید چشماتون رو توی آیینه ببینید، عینکه بدرد نمی خوره.

-  یه تست خوب برای شناسایی عینک های قلابی از خوب اینه که عینک رو در امتداد بازوهاتون نگه دارید. بعدش یه خط مستقیم رو برای خودتون انتخاب کنید و عینک رو در امتداد اون حرکت بدید. اگه دیدید جایی شکستگی نور وجود داره عینک تو سطل آشغال.(نکته تمامی عینکهای تقلبی شکستگی نور ور سه سوته نشون می دن)

- عینک های با شیشه زرد، نارنجی و یا کهربایی پرتوهای مضر رو از خودشون عبور می دن!!!پس استفاده شون الکیه. عینک های شیشه آبی و زرشکی هم قدرتی برای  ممانعت از عبور پرتوهای مضر خورشید ندارند و کاملا جنبه تزئینی دارند.

- برای حفاظت از آفتاب عینک های با شیشه سبز تیره، دودی و یا مشکی توصیه می شود. همچنین عینک های با شیشه قهوه ای روشن هنگام رانندگی در شب برای کسانی که نور بالای رانندگان دیگه اذیتشون می کنه خوبه.

December 23, 2004

فرهنگ "آشنا داشتن"؛ درد بی درمان

- آقا می خوام خشتکم رو بدوزم آشنا نداری؟
- می خوام رو ماشین پیکانم موتور زانتیا بندازم(!) آشنا نداری؟
- می خوام با زنم برم ترکیه آشنا ماشنایی توی آژانش نداری؟
- می خوام بواسیرم رو عمل کنم، دکتر آشنا نداری؟
- می خوام پایان نامه ام رو چاپ کنم آشنا نداری؟
- آقا زنم داره می زاد، آشنا نداری؟
- سیفون توالتمون خرابه، آشنا نداری؟
- سگم اسهال گرفته، آشنا نداری؟
-
.
.
متاسفاه باید اعتراف کنم که خود من هم گاهی به این درد دچار میشم. بگذارید همین اول موضعم رو تعیین کنم. من نمی خوام تماما این فرهنگ پرس و جو برای آشنا داشتن رو زیر سوال ببرم چون از اونجا که ایرانی در کل تاریخ پربارش(!) مرام کش و رفیق باز بوده این فرهنگ ریشه بسیار قوی در زندگی و تار و پود ما داره اما اونچه که می خوام بهش گیر بدم سر این قضیه اس که واقعا آیا نیازه برای هر کاری این جمله بر سر زبون بیاد و جدای از ریشه ای که این قضیه داره چرا امروزه از دیدگاه من این فرهنگ یه درد بی درمانه برای ما و چرا انقدر بهش دامن زده میشه و نسل جدید هم مثل نسل قدیم ازش پیروی می کنه.

دیشب اتفاقی خونه دوستی بودم و شبکه ایران رو داشتیم نگاه می کردیم که سردار معروف ما که اخیرا توی تلویزیون ظاهر میشه و از کارها و پروسه های اجرایی نیروی انتظامی میگه مشغول حرف زدن بود و یه جمله ای گفت که واقعا عین حقیقت بود چون خیلی ساده و بی پیرایه و به بهترین عنوان مطرحش کرد. او گفت" مردم ما از حق و حقوق خودشون آگاه نیستند و نمی دونن مثلا رییس یه کلانتری چه وظایفی داره و مردم چه حق و حقوقی دارن". این جمله ارزشمنده اما واقعا چرا این طوره؟ خب من کمیش رو میگم.

وقتی در کل 12 سال تحصیلی یه بچه ایرونی بهش آموزش داده میشه که حق سوال نداری، هرچی می خونی همون رو یاد بگیر. معلم خداس و صد البته معلمهای بینش اسلامی این رو توی مخت فرو می کنن که هرچی دین خدا میگه همونه* و این ذهنیت رو توی پس زمینه و پیش زمینه مغزت نهادینه کردن، با بسط دادنش در کلیه امور زندگی به وضعیتی می رسیم که الان رسیده ایم.

وقتی در تمام طول تحصیلات، وظایف و حقوق شهروندی به یک نسل آموزش داده نمیشه، اون وقت مشکلاتی پیش میاد که الان شاهد اون هستیم. شاید این قضیه "آشنا داشتن" با چیزی که من مطرح می کنم خیلی به نظرتون بی ربط باشه ولی از دیدگاه من یه عامل بسیار با نفوذه.

اگر من نوعی بدونم که نرخ چاپ یک برگه کاغذ در سرتاسر تهران چقدره و حالا با یه تولرانس منطفی که همه جای دنیا توی قیمت وجود داره می تونم مغازه ام رو بعد از کمی تحقیق و بالا و پایین کردن پیدا کنم و برم و کارم راه بیفته دیگه چه نیازی به آشنا هست. اگر من بدونم که فلان مغازه 25 تومان برای هر کاغذ گرون تر می گیره و میشه زنگ زد پلیس و یا صنف مربوطه تا بیان چوب تو آستین طرف کنن دیگه چه نیازی به آشنا و آشنا بازی.

اگر من بدونم که حق دارم از خیاط سر کوچه سوال کنم چرا نرخش از بقیه جاها ارزونتر و یا گرونتره و در صورت مشکل باید به کجا مراجعه کرد چه نیاز به آشنا؟ به این میگن قانونمند بودن یک سیستم و مادامی که سیستم ما قانون مند نباشه این فرهنگ و بدبختی هایش همچنان ادامه داره.

ناگفته نماند که در کنار آگاهی دادن حقوق شهروندی می بایست اصول مدارا و عدم سو استفاده رو هم بیان کرد و آموزش داد. مادر من که زمانی پرستار بوده تعریف می کنه در دوران کاریش مریض هایی بوده اند که در آن زمان سینی های غذای بیمارستان رو توی هوا پرتاب می کرده اند و علی رغم سرویس بسیار عالی که بیمارستان به آنها می داده بیش از حق و حقوقشون خواستار بوده اند و این بر میگرده به قضیه افراط و تفریط ما ایرانیان و به نوعی عدم دانستن اینکه هرچیزی فرهنگ استفاده هم می خواهد.

مثل خیلی از مسائل فرهنگی دیگه ای که توی این وبلاگ مطرح کرده ام، خیلی چیزها زنجیره وار بهم متصل هستند و نمیشه قضیه رو بتونه کاری کرد چرا که این قضیه از پای بست ویرانه.امیدوارم یه زمانی بشه که بتونیم توی ایران روی این چیزا کار کنیم. بتونیم نسلی تربیت کنیم که این فرهنگ"آشنا داشتن" رو پشت سر گذاشته باشتن و اگر هم هنوز ورد زبونشون هست جزیی از احساس اخوت و مهربانی و نزدیکی باشه تا ترس از تو زرد دراومدن طرف و خیلی چیزایی که می دونیم.به امید نسلی پربارتر.


* جالبه که این حرفشون دقیقا بر خلاف دینی ست که ما به نام اسلام می شناسیم. در قرآن آمده که حق انتخاب و یا رد دین و تعیین مسیر زندگیش برای هر کسی محفوظه و دین بدون پرس و جو هیچ ارزشی نداره. در سیستم آموزشی که من و شما به اتمام رسونده ایم دقیقا بر عکس این بوده. اگر گفته اند شب ما هم باید صد در صد می پذیرفته ایم که شب است.

December 20, 2004

امارات و زمستان

حدود 3 ساله که دارم توی امارات زندگی می کنم و هر سالش زمستون اینجا حال و هوای خودش رو داره. امسال هوا به نسبت سالهای قبل دیرتر خنک شد. یعنی تا حدود یک ماه پیشم باز گرم بود ولی پارسالش به نظرم زودتر هوا خنک شد. توی امارات چیزی به نام برف وجود نداره و بچه هاشون مگه خواب این نعمت سفید و قشنگ الهی رو ببینن اما گه گاهی بارون می زنه. طرفای عید خودمون اکثرا بارونهای بهاری نم نمک میاد و زیر اون بارون قدم زدن واقعا لذت داره. توی پاییز و زمستون اینجا خبری از برگ ریزان و تغییر رنگ برگ درختها مثل اون چیزی که توی ایرانه, نیست. برای همین عملا پاییز و زمستون اینجا برای کسانی که توی ایران بودن، جذابیت طبیعی خاصی نداره.

تنها چیزی که عملا مفیده اینجا اینه که هوا خنک میشه و از شر اون هوای شرجی خفن ناک آدمکش تابستون راحت می شید. امسال 2 تا قضیه اتفاق افتاد که خیلی جالب بود یکیش اومدن تگرگ به مدت 15 تا نیم ساعت در دوبی بود.( حالا اون موقع من دوبی بودم از جاهای دیگه خبر ندارم) تگرگاش واقعا درشت بودن و زیر اون تگرگ نمی شد راه رفت. حتی تو تهرانم این طور تگرگی ندیده بودم و بعدش بارون سیل آسا به همراه باد شدید. اتفاقا اون روز رو مهمان پدر بودم که دوبی اومده بود و حسابی خاطره شد.

دومین پدیده ای(!) که اینجا امسال اتفاق افتاده اینه که صبح ها اینجا سرد شده و باد سردی می آد. البته بعضی صبح ها ولی همینش واسه امارات خیلیه. وقتی میگم سرد نه حالا به فکر دمای زیر صفر بیفتید ولی دیگه نمیشه بدون لباس نیمچه گرم بیرون رفت. این یکیش دیگه نوبره. چون اینجا خیلی هنر کنه هوا خنک میشه اما هوای سردش رو دیگه ندیده بودم.

جالبه بدونید اینجا گاهی بارون های رش که بارون های تند و به شدتی هست میاد و تمام شهر رو بهم می ریزه. دوبی با اون همه دبدبه کب کبش کافیه یه بارون سیل آسای 10 دقیقه ای بیاد تا اصلی ترین میدون شهر( میدون بنی یاس) تا زانو پر آب بشه و عملا رفت و آمد مردم رو مختل می کنه. یعنی دقیقا مثل تهران که وقتی بارون زیادی می آد سر چهار راه ها تا زانو پره اینجا هر سال من شاهد این قضیه بودم و شارژه که دیگه وضعش افتضاح تره. وقتی اون جور بارونا میاد توی شارژه دریاچه فصلی کوچولو درست میشه! یعنی آب توی یه گودال کوچک و یا حتی بزرگ جمع میشه و روزها می مونه.

اما خداییش اینجا بارون نمیاد ولی اگه بیاد همراه رعد و برق خفن و توفانه. هر بار از این بارونا میاد فرداش روزنامه ها هستند که عکسای خسارات وارده رو چاپ می کنن. حتما حتما چند تا درخت نخل از جا کنده شده و یا یونولیت های کنده شده به ماشین ها اصابت کرده و درب و داغونشون کرده. نکته دیگه که اینجا باحاله اینه که اگه از شانس بدت خونه و یا مغازه طرف حرکت و جریان توفان و بارون شدید باشه خونه و مغازه رو ممکنه آب برداره و این دقیقا هم برای خوابگاه سابق من برای بعضی از دانشجو ها افتاده بود که اتاقشون رو آب برده بود و امسالم که مغازه های میدون جمال رو آب برد و این بیچاره ها با پلاکاردهای تبلیغاتی نوکیا جای طی استفاده می کردن  که آب رو بریزن بیرون پاساژ. به هر حال توی امارات هر چیزی رویه خودش رو داره.

یه مدت دیگه فستیوال دوبی هم شروع میشه و از الان هتلا تا خرخره پر شدن. ایرانی هم که تا دلت بخواد سرازیر میشه و اونایی که اهل مخ زدن هستن حواستون باشه که الان بهترین موقع برای تور کردن خوشکل ترین دخترای تهرانیه. حتی اونایی که فکر می کنید عمرا پا بدن اینجا پا میدن اونم به طرز فجیع! مراکز خرید اینجا هم به فروش و چپاندن محصولات خودشون برای کریسمس مثل درختچه های کریسمس و غیرو مشغولن. اگه دوستم عکس گرفت از این چیزا لینک میدم که حتما ببینید.

با این همه تغییراتی که توی سطح شهر اتفاق افتاده گاهی فکر می کنم سهم من از اینجا چیه. من عمدتا توی اتاقم هستم. هرچند اینبار که از ایران برگشتم به مراتب بیشتر گشت و گذار کردم اما بازم خیلی موقع ها توی اتاقم هستم. حالا هم که خدا رو شکر خونه ام جور شده. یه دلیلش شاید این درس لعنتی باشه که این ترم دیگه آه از نهادم در آورده.به تمام معنا سخته و یه دلیل دیگش این که انگار اینترنت گردی و نوشتن و خوندن جز لاینفک زندگی منه.

خیلی ها از روی بیکاری وبگردی می کنن ولی من هدف مند این کار رو انجام میدم و واقعا وقتم سرش میره. من اینجا با اینکه اکثرا تنها هستم و شاید به نوعی توی چهار دیواری محبوس اما عمرا شده باشه که حوصله ام سر بره. همیشه یه چیزی و یا یه کاری هست که انجام بدم. همیشه مقاله ای هست که باید بخونم و یا مطلبی هست که باید واسه وبلاگ بنویسم و از این قبیل.به قول مادرم پژمان همیشه یه کار عقب مونده داره که انجام بده.

نمی تونم بگم مثل قدیم تنها هستم چون خیلی چیزا تغییر کرده و دوستای خوبی الان دور و برم هستند بنابراین شاید باید یکی باشه که گوشم رو بپیچونه و بگه کمی هم به فکر خودم باشم و انقدر خودم رو با لغت و کلمه و کتاب خفه نکنم. اینجا خونه جدیدم هنوز خط تلفن هم ندارم که وصل شم اینترنت واسه همین یه جورایی کلافه ام ولی اونم درست میشه انشالله.

یه نذری کردم برای یه خواسته. برای یه چیزی که واقعا می خوام بهش برسم. من اصولا برای هر کار پیش پا افتاده ای و یا چیزایی که نیاز دارم نذر نمی کنم و یا حتی واسشون دعا هم نمی کنم و می سپارمش دست حکمت اما این بار می خوام که این کارم جور بشه و به چیزی که می خوام برسم چون واقعا بهش نیاز دارم. شما هم واسه من دعا کنید. دعای دیگران در حق کسی کارسازتره.یا حق.

December 17, 2004

دختر ایرانی؛ بشکه توقع!

این روزا توی فضای بلاگ های ایرانی بجث ازدواج و باکره بودن و باکره نبودن، عقاید فمینیستی و از این قبیل زیاده ولی مثل اینکه گاهی اناث محترم نویسنده خیلی یه طرفه به قاضی میرن و هرچی دلشون می خواد واسه خودشون می برن و می دوزن انگار که پسرها همگی در یک ورطه پست فطرتی غوطه ورند و دیگر هیچ و هیچ کسی هم چیزی نمی گه. من به نوبه خودم از جنس خودم دفاع می کنم و عقایدم رو می نویسم.

آهای پسرایی که می خواید ازدواج کنید انقدر زود گول این دختر کمبود رو که می خواد زود به دوران برسه نخورید. قلبتون رو اگر که با خلوص نیت اومدید جلو، زرتی نگذارید توی دست دختری که ظاهرش زیباست و درونش یک شیطان. تا یه دختر لای پاش رو باز کرد و گفت عزیزم دوست دارم و انقدر دوستت دارم که بیا پرده ام رو پاره کن زرتی نرید توی مایه مجنون و فرهاد دیگه فکر کنید آخر عشق و عاشقی شده.کمی هم فکر کنید. با اون دختر بیشتر آشنا بشید. تو شرایط مختلف رفتارش رو ببینید و بعد یوغ بردگی و اسارت رو بندازید توی گردنتون که ازدواج نافهمیده چیزی جز بردگی و خفت نیست.

دختر ایرانی چی می خواد از شوهرش؟ اکثرا جواب می دن من یه شوهری می خوام که وضع مالی خوبی داشته باشه، تحصیل کرده باشه، به من کلی برسه و کارهای خونه رو بهم تحمیل نکنه، من بتونم به تمام آرزوهام برسم و همیشه در خدمتم باشه. این چیزایی که اکثریت دخترای امروزی توی ایران می خوان فقط روشون نمیشه رک بگن یه جورایی می پیچونن قضیه رو و مثل ساندویچ های ترمینال جنوب، محتوای فاسد رو لای کاغذ رنگی تا دسته می کنن تو پاچه پسر بدبخت. پسره هم از همه جا بی خبر دیگه فکر می کنه چه فرشته ای گیرش اومده و اونم بدون تجربه و بی جنبه می افته تو دامی که بعدها دختره به خاک سیاه می شوندش.

بگذارید ببینیم این کاغذهای رنگی که می گیم چیا هستند که پسرا گول می خورن. یه پیک نیکی بود با چند تا از عناصر اناث به قول خودشون فمینیست داشتیم گفت و شنود می کردیم. برام جالب بود که بعضی از اینها برای اثبات حرفشون و یا حتی گفتنش حاضر بودن دست بندازن دور گردن من و خفه ام کنن. ما بالاخره نفهمیدیم اگر گفت  و شنوده مگر حتما باید چیزی اثبات بشه؟ بازم همون قضیه فرهنگ ما که انگار هرچی من می گم درسته و لاغیر.

شوهر من باید کارهای خونه رو انجام بده. من آشپزی بلد نیستم پس غذا از بیرون باید بیاره. باید بریم مسافرت. نباید بهم دستور بده.هر موقع من گفتم باید سکس کنیم. باید حق طلاق و نصف اموالش مال من باشه تازه مهریه هم می خوام. فکر می کنم خداوند متعال بیلاخ من رو برای همین روزها به من عطا کرده پس بفرمایید یه بیلاخ دبش خدمتتون.

این شد عقاید فمینیستای ما. نوکر می خوان. برده می خوان. غلام می خوان و دیگر هیچ.پس نقش زن توی ازدواج چی میشه؟ بخور و بخواب و عیش و نوش. پس مشکلات زندگی چی میشه؟ احساسات یه مرد چطور؟ غرورش چی؟ همش پشم فقط شما به خواسته هاتون برسید؟ واسه همینه که میگم اکثریت دخترای ایرانی یعنی کمبود. یعنی حس حقارتی که درشون هست و می خوان هوار کنن رو سر یکی دیگه. اگر دختر ایرانی کمبود نداشته باشه این حرفا رو نمی زنه. میره مردش رو می شناسه و با هم توی خیلی چیزا کنار میان همون طور که مرد باید با زنش کنار بیاد.

این رو بارها شنیدیم و بازم می شنویم که زندگی زیر یه سقف به مراتب فرق می کنه تا دوران عطر و ادکلن و غیرو. من جدا نمی فهمم چرا بقیه با این جمله مشکل دارن یا نمی فهمنش. البته راستش رو بخواید الان میدونم چرا. پسره تا سن 27 سالگی توی خونه باباشه. دختره تا 24 سالگی و هرچی خواسته بهش دادن و حالا کمر غول رو شکسته مثلا یه جا یه نیمچه کاری کرده. این شده تمام تجربه اون از محیط اجتماعی و فردی که قراره خودش بعدا یه تنه و یا با همسرش تجربه کنه.طبیعیه وقتی خودش باشه و یک کس دیگه نه فرصتی داره که تجربه کنه تنها بودن و روی پای خود ایستادن رو و نه فرصتی می ده به طرف مقابلش چون اونم گیج تر از خودشه. هرچند خیلی موقع ها مردها به خاطر ذات درونی و شرایط اجتماعی گلیمشون رو این وسط از آب می کشن بیرون ولی دخترها ریپ می زنن و وسطش می زان چون به خیلی خواسته هاشون یه شبه نمی رسن.

دختر ایرانی انتظار داره یه شبه صاحب همه چیزهایی که در طول کل تاریخ ایران یه زن نداشته برسه(بدون زحمت و تلاش) و جالبه که خودش رو این وسط مفعول حساب می کنه نه فاعل. یعنی نمیگه شرایط مناسبی رو بوجود بیارم که من و شوهرم هر دو به آرزوهامون برسیم که یکی از اصول ازدواج و با هم بودنه بلکه میگه من اینا رو می خوام و منتظر می مونه تا واسش مهیا باشه و چقدر نا انصافیه که وقتی مهیا هم میشه مرد رو ترک می کنه و دنبال هوسها و آرزوهای پوشالیش میره و مرد رو در دنیای غم و ناراحتی و انزجار باقی می گذاره.

نگید این چیزا نیست. نگید خیلی تند می رم. این چیزا هست. زیاد هم هست. کافیه بشنوه که مقیم خارجم. کافیه لپ تاپم و اون موبایل و تیپ رسمی با کراواتم رو وقتی از یه ساختمون میام بیرون رو ببینه. کافیه بفهمه تحصیلات خارج از کشور دارم تا بیاد همون موقع پیشنهاد شام بده(!) و بعدش یه لباسی بپوشه که حوری های تو بهشت هم از این لباس نازک تر ندارن. تا بلکه بتونه با تنها چیزی که داره با بدن زنانه اش من رو اغوا کنه. این دختر هیچ خاصیت دیگه ای نداره جز زیبایی اندامی که اون هم خدادادیه و اخلاق و رفتار رو باید حواله به زرشک کرد.

همیشه پسرا رو متهم می کنن به اینکه دنبال دخترای دیگه هستن ولی جدا چقدر از این فمینیست ها و جوجه فمینیست ها و دخترایی که عشق سخنرانی هستن در این باب اطلاعات جنسی دارن؟ چقدر از اینها بدن مرد رو می شناسن. خواسته های جنسی یه مرد رو می فهمن و بهش تن می دن؟ بازم میگم انگار که دختر ایرانی مفعول به دنیا اومده. انگار که این وسط هیچ کارس. چرا شما نباید این چیزا رو یاد بگیرید. مگر نمی دونید که مرد از نظر جنسی همیشه روی لبه تیغه. ذات و فیزیک بدنش اینه که زود ممکنه گول بخوره. زود اختیارش رو از دست بده. همه که پسر پیغمبر نیستن. همه که پیر دیر و زاهد نیستن! این پسر هم هر روز توی بمباران هزار عکس سکسی و جذابه. توی روز ممکنه چشمش به هزار تا پر و پاچه بخوره و فقط ببینه و خیره هم نشه اما می تونه همینا خونش رو جوش بیاره. اون وقت زنش این وسط چی کارس؟ آهان اینجاست که باز صداشون درمیاد که ما مگه فقط سوراخمون ارزش داره؟!!!

نمی دونم چرا این استدلال رو می کنید. آیا این خودش کمبود و حقارت نیست وقتی شما راجع به خودتون این طوری فکر می کنید؟ ذات زن، قدرت زن و یکی از جنبه های یک زن اینه که مردش رو به ارگاسم جنسی برسونه و از این شاید خودش هم به ارگاسم برسه.خودش هم کیف کنه. اگر این رو زیر سوال می برید پس گله ای نداشته باشید که همون مرد بره با همجنس شما که بهش فاحشه و روسپی خطاب می کنن بخوابه و از اون همخوابگی احساس آرامش کنه. مقصر می دونید کیه؟ مقصر خود شمایید.

آهای پسرایی که اینجا رو می خونید. گول نخورید. دوست دخترتون رو و یا همسر آیندتون رو فقط به عطر و گلابش نبینید. عشق چشمتون رو کور نکنه. ببینید تو شرایط مختلف چه عکس العملی داره. نگید اشکال نداره. چشم پوشی خوبه اما نه وقتی که قراره زندگی شما بر باد بره. هر دختری که گفت سلام دست و پاتون نلرزه. زودی غرورتون رو نندازید توی چاه مستراح و یه سیفونم روش.

کلام آخر اینکه پسر و دختر هر دو حیطه مسوولیتی دارن که میشه از دید عشق بهشون نگاه کرد نه وظیفه و این حیطه تعریف ثابت و مرز ثابتی هم نداره که انقدر بخوایم سرش بحث کنیم. اگر زنی برای شوهرش غذا درست می کنه وظیفه اش نیست بلکه اون غذا می تونه تک تک دانه هایش مخلوطی از عشق و محبتی باشه که اون زن به روح غذا می دمه. سخن من اینه که اگر به خیلی چیزا اعتقاد داریم و دوست داریم بهشون برسیم بریم دنبالش و مفعول نباشیم. بگردیم تا پیدا کنیم. نگیم پیدا نمیشه. نگیم چه ضمانتی هست که پیدا کنم. در زندگی هیچ چیزی ضمانت نداره. زندگی رو هیچ کسی نمی تونه ضمانت کنه پس توکل کنید بر خدا و توقع و غرور کاذبتون رو بندازید دور و فقط ادعای روشنفکری در نیارید. بعدش می بینید که دست توی دست کسی گذاشته اید که حاضره برای شما هر کاری بکنه و شما هم حاضرید برای اون حتی از بزرگترین آرزوهاتون دست بکشید چرا که چیزی بدست آوریده اید که از هزاران آرزوی پوشالی قبلیتان بهتر و والاتر است. یا حق.

December 12, 2004

اون بيرون يه باغ وحشه

آدم تا وقتی با پدر و مادرشه و یا حتی اگر هم از خونه بیرون زده باشه اما پشتش گرم باشه که اونا هواش رو دارن هنوز نمی فهمه چه خبره و دنیا دست کیه. اما از وقتی که این دوزاری کج بیفته که دیگه باید کارهات رو خودت انجام بدی و این به معنای شستن شورت و عرق گیرت نیست! بلکه وقتی می گم کار یعنی کارای خیلی خیلی جدی و دردسر ساز که باید حواست باشه یه وقت کلاهت پس معرکه نره مثل خونه اجاره کردن، خونه خریدن، ماشین خریدن،کار و مشکلات کاری و خیلی چیزای دیگه.

فکر می کنم امروز دیگه از خوابگاهم بعد 2 سال که مهمانش بودم و همیشه هم در یک اتاق( اتاق 307) باید خداحافظی کنم. این چند روزه درگیره گرفتن خونه بودم و از اونجا که همه اتفاقاتی که توی زندگیمون میفته یه حکمتی داره، من هم از این قاعده مستثنی نبودم و دقیقا همه چیز حکمتش رو هم فهمیدم! و باید بگم که آدم خوش شانسی هستم و هر چند بعضی جاها خدای من خیلی گیر می ده ولی بعضی وقتا شدیدا کارم رو راه می ندازه.

خلاصه کلید خونه دستم هست و امروز هم آب و برقش رو از شهرداری میان وصل کنن و چند روزی هم طول بکشه تا خط تلفن رو مخابرات بکشه و این اینترنت DSL لکندی رو هم بگیرم دیگه می دونم باید چه بکنم و چه جوری خیلی بیش از پیش از وقتم استفاده کنم. خدا رو شکر می کنم که توی این 2 ماه  و اندی که از تهران برگشتم دقیقا چسبیده بودم به برنامه هام و فقط کمی تنبلی کردم و از این به بعد هم همون مقدار کم تنبلی رو می گذارم کنار.

این تجربه ها لازمه تا آدم بفهمه که اون بیرون، بیرون از چهار دیواری فیزیکی و معنوی که واسه خودت تعریف کردی دقیقا یه باغ وحشه. اگه حتی یه سکه به ناشناس و گاهی حتی به رفیقت میدی باید رسیدش رو دریافت کنی تا بعدا بتونی ادعا کنی! اگه قرار داد می بندی باید چشمات رو باز کنی چی رو قراره امضا کنی و چی رو داری امضا می کنی.

این 3 هفته رو باید روی پایان نامه نیمه تمامم کار کنم و به امید خدا تمام سختی ها از نظر درسی فکر می کنم همین 1 ماهه باشه که در پیش دارم تا کلا این ترم رو تموم کنیم و ترم بعد هم که مسخره بازیه و بیشتر به کارم می رسم. راستی یک یخچال LG خوشکل هم خریده ام که کلی با رنگش حال می کنم. حالا عکسای خونه رو وقتی وسایل رو چیدم چندتایی می گذارم تو بلاگ. نگران شیرینیش هم نباشید. یه مسابقه می گذاریم که هرکی برنده شده جایزه اش همین شیرینی خونس. حالا می گذارم اعلامیه اش رو.

کلام آخر اینکه زمانهایی بوده که من حتی نصف درهم هم توی جیبم نداشتم و هیچ کس هم نبوده کمک بگیرم. زمانی بوده که وسایلم 3 جای شهر غربت پخش باشه و خودم جای خواب نداشته باشم و زمانی بوده که گرسنه به تخت خواب رفته ام. اما اگر الان سرم رو روی بالشت می گذارم و آسوده می خوابم یادم نره که هستند آدمهای بسیاری که در مملکتم و در هرجای این کره خاکی سر گرسنه و بی پناه روی زمین می گذارن پس اگر روزی دستمون به دهنمون رسید فکر نکنیم این پول رو ما به دست آوردیم. مسلما تلاش ما بوده اما این پول امانتی ست برای بخشیدنش به آدمهای مستمند و لذت بردن از این از سر باز کردن امانت. فراموشکار نباشیم.آمین.

پ.ن. گاهی نمیشه زحمات یه دوست رو توی چند تا خط نوشت و حتی اگر تشکر کرد از صمیم قلب چون ارزش کار خیلی بیشتر از این حرفاست. طاهای عزیز امیدوارم که پاسخ تمام کمک هایی رو که به من کردی از خدا بگیری. از عباس آقا آبدارچی هم ممنونیم که اصلا واسمون چای نیاورد. خانم منشی صحنه هم که دیگه بعلهههههه....

December 09, 2004

قطره قطره چون شمع آب گشتن

از وقتی خودم رو شناختم حلقه ای از تنهایی به دور من بود. از همون کودکی. تنها وقتی 9 سال داشتم فهمیدم که چقدر تنها هستم و چقدر دور از همه. عصرهای دلگیر و بی پناهی و یه بغضی که همیشه توی گلو موند و هیچ وقت تبدیل به اشک نشد. سالهای سال گذشته و من همون کودک 9 ساله ام. تنها و در هم تنیده با تمام مشکلات روزمره بزرگسالی و روحی آزرده. روزگاری فکر می کردم که می تونم فریاد بزنم این انباشته ها رو. فکر می کردم که می تونم اینها رو با کسی در میون بگذارم اما الان می فهمم که زندگی من سخت تر از چیزیست که تصورش رو می کرده ام.

یادمه مادرم همیشه میگفت سرنوشت بعضی همیشه سرشار از بغض و اندوهه و چه راست می گفت. مهم نیست که کجا باشم. فقیر باشم یا غنی، مریض باشم یا سالم، با تمرکز یا گم گشته هرچه که هست انگار چیزیست که از درون من رو می خوره. دورانی بود که خواستم این حس درون رو با دیگرانی تقسیم کنم اما بعدها فهمیدم که چه خیال عبثی کرده ام. یکی حرفها رو احساس ترحم دونست. یکی سخت گرفتن شرایط زندگی و دیگری احساسی بودن و ضعف من اما می دونم که هیچ کدوم از اینا نیست.

وقتی که دیدم محبتی نمی بینم سعی کردم که محبت کنم و این عطش محبت کردن بیشتر از ندای درون من برای محبت دیدن شد اما افسوس که برای آن نیز سالها گشته ام. همیشه سنگ صبور بوده ام اما هیچگاه ندیدم که کسی سنگ صبورم باشد. ادعا و ادعا و دیگر هیچ. اینها رو توی همون سالهای بعد از گوشه نشینی خونه تجربه کردم. گفتم بگذارم کمی هم مانند دیگران باشم و هر آنچه که می گویند اما نشد که نشد.

حالا رسیده ام به عنفوان جوانیم. غنچه شکفته شده ام اما با هزار آرزو و حسرت معنوی که بر دلم مانده است. خسته ام از این همه توجه به دیگران. از اینکه بایست همیشه سنگ زیرین آسیاب بود و حتی یک نفر تو را نخواهد برای وجودت. برای حتی دیده شدن کوچکترین مهربانیت و برای این بار سنگین بر دوشت که حتی خود نیز نمی دانم که چیست. چیست که انقدر مرا شکننده می کند و از درون می تراشد. چیست این بغض همیشه بر گلو که مرا در خفا آزار می دهد.

عشق. این واژه اسطوره ای. همان واژه که در مقابلش سجده کرده ام و در تمام زندگیم دوستش داشته ام. می دانی عشق که می گویم قلبم برایش می زند و یاد تمام قولهایم می افتم. یاد تمام مهربانی هایی که باید برایش انجام دهم تا بشود مرحم زخمش اما می دانی چقدر سخت است وقتی که فکر کنی روزی خواهد رفت چرا که تو سرنوشت خود را می دانی. می دانی که شاید هیچ وقت کسی نباشد، لحظه ای نباشد که به تو بگوید دوستت دارد فقط برای خودت. برای آنکه دلت شاد شود و این را از ته دل بگوید. می دانی که اگر سالها هم صبوری کنی آخرش با جمله ای تو را خواهد کشت و تیک تاک ساعت تو را به گورستان غم می برد. همانجا که هجمه پژمان های زیادی بر سرم فرود می آید.

نمی دانم شاید سهم زیادی می خواسته ام از مهربانی. شاید که من اشتباه کرده ام و لایق عتاب. شاید که من نمی توانم هرگز کسی را پیدا کنم تا بشود کمی از این آتشفشان انباشته شده از سالها دربه دری و غربت را برایش نمایان کنم تا گونه هایم را با لبانش لمس کند و بگوید که مرا با غمهایم دوست دارد.انگار که در این دل شب تیره کسی به من ندا می دهد که این تویی و نام تو پژمان است. پژمان یعنی افسرده و غمگین مثل من. مثل سرتاسر زندگی من که در اندوه بوده است. آه چقدر این شعر را دوست دارم از آن شاعر عزیز که گفت قایقی خواهم ساخت / خواهم انداخت به آب / دور خواهم شد از این خاک غریب. خاک غریب، خاک غریب....

December 06, 2004

اسلام و توصیه در باب جماع، سکس و معاشقه

پیش گفتار: یادمه دبیرستان که بودم یه کتابی به دستم رسیده بود که کلی هم قطر داشت و درباره سکس و آداب جماع و آمیزش و زناشویی در اسلام بود و اکثریت حدیثان امام ها و حضرت رسول رو در موارد ذکر شده پوشش می داد. هرچند که شاید همین کتاب هم اگر دست ناظم و معلم می افتاد انگار که کافر شده بودیم و خلاصه عواقب داشت در عین اینکه یه کتاب اسلامیه و باید در همون سنین نوجوانی این معلم های احمق بینش اسلامی که همیشه هم ادعاشون میشه به ما معرفی می کردن و راهنماییمون می کردن تا عطش آشنایی با موارد زناشویی و غیرو رو حداقل از طریق این کتب کمی خاموش کنیم اما بدبختانه اینا هم از همون سری پشت پرده بود که هر کسی باید یواشکی بره بخونه انگار که گناه کبیره س!

جدای از این قضایا متاسفانه توی فضای ایران جوری بزرگ شدیم که دیگه حالا هرچی به مذهب ربط داشته باشه از بیخ و بن یا قبولش می کنیم یا ردش می کنیم و باهاش سر لج داریم ولی از اونجا که من هیچ وقت این رویه زندگیم نبوده که بخوام این طوری فکر کنم بد ندیدم چند تا از این حدیث ها رو که خیلی اتفاقی در اینترنت پیدا کردم براتون اینجا بنویسم. جالبه بدونید خیلی هاش از نظر پزشکی اثبات شده و بعضی هاش هم سر از عالم متافیزیک و ماورا بر می داره که بازم یه جورایی اثبات شده س. به هر حال یه نگاهی بهشون بکنید و حتما اگر می تونید بهشون عمل کنید. تجربه اش برای من میگه که همه اش درست از آب دراومده و الله عالم!

توصیه های امام موسی كاظم(ع) در باب جماع
-  باكی نيست اگر در حالت جماع جامه از روی زن و مرد دور شود.
-  باكی نيست اگر كسی فَرْج زن خود را ببوسد.
-  دوست نمی دارم كسی كه در سفر آب نيابد براي غسل كردن، جماع كند، مگر آنكه بر خود خوف ضرری داشته باشد.
-  مانعی ندارد و بسيار خوب است تازينامه خواندن و جماع كردن در حمام.

توصیه های امام رضا(ع) در باب جماع
-  سر شب، چه در تابستان و چه در زمستان با زن خود نزديكی مكن؛ زيرا معده و رگهای بدن پر است و نزديكی كردن در اينحال نيكو نيست، زيرا موجب قولنج و فلج و چكيدن بول و فتق و ضعف بينايی می شود. اين عمل بايد در آخر شب باشد كه برای بدن صالحتر است و مايه اميد بيشتر و ذكاوت عقل بيشتر برای فرزندی كه خدا از آن ميان ايجاد كند می باشد.

-  با زن نزديكی مكن، مگر زمانی كه با او بازی كنی و بسيار بازی كنی و پستانش را بفشاری. چون چنين كردی؛ شهوت زن تحريك می شود و آبش جمع می گردد؛ زيرا آب زن از پستانش خارج می شود و شهوت در چهره و چشمان زن هويدا می گردد و او از تو همان می خواهد كه تو از او می خواهی.

-  پس از فراغت از جماع، نه ايستاده باش و نه نشسته، بلكه اندكی به پهلوی راست دراز بكش؛ سپس فوراً برای ادرار كردن برو تا تورا از سنگ درون ايمن كند، به اذن خداوند متعال.

-  پس از جماع غسل كن و اندكی موم و عسل آب كرده بخور. اين خوراك مقدار آبی را كه از تو خارج شده، بر می گرداند.

توصیه های امام علی(ع) در باب جماع
-  خوردن انجير قوت مجامعت را می افزايد، و دفع می كند بواسير و نقرس را، و برای بادهای قولنج نافع است.

-  بخواه زن گندمگونِ فراخ چشم، سياه چشم، بزرگ سرين (باسن) و ميانه بالا. پس اگر او را نخواستی بيا و مهرش را ازمن بگير.

و در آخر توصیه حضرت محمد(ص) را به علی علیه سلام می نویسم که به شخصه عاشق این توصیه هستم چرا که بوی عشق و تقدس به زن رو میده؛ يا علي وقتي عروس به خانه تو مي آيد كفش او را بيرون كن تا بنشيند و پاي او را بشوي و آب بريز و تمام صحن خانه را آبپاشي كن كه با رفت و روب و آبپاشي منزل خداوند هفتاد مرض را با فقر بيرون برد و هفتاد بركت و رحمت به خانه تو مي آورد و در هر زاويه منزل بركتي قرار دهد و عروس تو را از جنون و جذام مصون مي دارد.

December 05, 2004

دلم گریه می خواهد مادرم

 هفته امتحانات میان ترم با یه عالمه تحقیق و تکلیف دانشگاهی تلمبار شده که باید همشون رو انجام بدی، سرما خوردگی شدید و تب آنچنانی، استراحت ناکافی چون وقتی نداری که بخوای استراحت کنی، توی همین هیر و ویر یه نامه از طرف محل اقامتت بهت بدن که باید در عرض فقط یک هفته اتاقت رو تخلیه کنی(!) و این نامه عین یه دونه پتک روی سرت خراب میشه. هنوز شوک اون نامه و استرش ولت نکرده که خبر بدترش رو دریافت میکنی و اینجاست که احساس و منطقت جفتشون درگیر می شن.

نمی دونم باید برای شکست احساسیم گریه کنم یا با مشکلات زندگی دست و پنجه نرم کنم. نمی دونم عشق رو باید به گور ابدیت بسپارم چرا که سرنوشت من رو با تنهایی رقم زده اند یا به فکر تجارت و پول درآوردنم باشم. برای بعضی ها گفتن لنگش کن از بیرون گود خیلی راحته. یکی میگه عشق و در کنار هم بودن زیباست و اون دیگری انگار که نافش رو توی کتب تجاری بسته اند و تنها رنگی که می شناسد رنگ سبز اسکناس کذایی ست.

نه نه؛ نمی خواهم از کسی گله کنم. نمی خواهم از دنیا گله کنم و افسوس بخورم. این کار رو سالها کرده ام. حتی توی همین وبلاگ نوشته ام اما مثل اینکه درسم رو خوب یاد گرفته ام. شکایتی نباید کرد حتی اگر قلبم و روحم سالها زخم بخورند. حتی اگر تک تک سلولهای بدنم غمگین باشند مانند اسمم باید ساکت بود و گذر کرد. جوانیم می گذرد در پی هیچ و پوچ و من به آنچه که می خواهم نرسیده ام.

انقدر حیرانم و سرگردان که نمی دونم باید به کدام راه بروم. دیگه مثل قدیما تمرکز ندارم. توانایی جسمی در حد صفر. قوه خلاقیت انگار که به گورستان مغزم جا خوش کرده و امید به زندگی هیچ ندارم. نمی دونم حس عجیبیه که انگار هیچ کسی نمی تونه به من کمی از حس قشنگ زندگی رو بده. انگار دیدن گل و حتی لبخند یار هم داره بی معنا میشه چرا که همیشه ترسی در پشت اون خوشی من رو احاطه کرده. من حیران شده ام.گم گشته ام.

آری می دانم خیلی ها دوست دارند جای من باشند. خیلی ها حتی در خوابشان کمترین امکانات من را ندارند اما نباید فراموش کرد که وقتی سختی می کشی بازگشت به گذشته دردناک می شه. نمی دونم چرا باید هزاران جوانان مثل من، از دیار من این همه استرس و مشکلات داشته باشند. موهایشان هر روز سفید شود و اعضای بدنشان هر روز تحلیل و ساکت و افسرده تر. شاید مادرم روزی بفهمد که چرا نوشته اند بر سر حجله آن عزیز از دست رفته که فقط 27 سال سن دارد" جوان ناکام بر اثر سکته در گذشت".آری مادرم این ست حکایت روزگار ما. نسلی که در کوچکترین آرزوهای خویش هم شک می کند. نسلی که افسرده و پریشان به دنبال هویت خود است. من خوش شانس هستم که خویشتن را شناخته ام اما مانند بچه ای نوپا که تازه راه رفتن را آغاز کرده است مشکلات و استرس ها مانند چوبی بر ساق پایم زده می شوند. نمی دونم چقدر سخته این بلند شدن. من اگر روزی می دونستم این غم درونم که همیشه با منه ریشه اش کجاست و چگونه می شه ازش خلاص شد حتما می کندمش اما نمی دانم که جنسش چیست. نمی دانم که مرزش تا کجاست. من نیاز به آغوش دارم تا بخوابم. یه خواب طولانی. من می خوام گریه کنم اما گریه ام نمی آید آخر من مرد شده ام مادر.

December 02, 2004

زنان سکسی و مردان ذکر به دست

من فکر می کنم تنها عنصر نخاله اتاقم همین تلویزیونی باشه که دارم. چون هفته ای یه بار هم به زور روشن میشه! اما بعضی وقتها که روشنش می کنم بیشتر متوجه می شم که این آمریکایی ها چه مخدرات و مزخرفاتی رو به خورد ملت دنیا میدن و جالب اینه که همه هم به سمت پذیرشش با کله حرکت می کنن انگار که تفکر فرهنگی جزیی از زندگی ماشینی آدمای امروز نیست.

یکی از این موارد که به شدت آمریکایی ها توی فیلمها و  سریالاشون تبلیغ می کنن اندام زن هست و نمود شخصیت زن در اندام او و نه در اخلاق و سیره اش. حتما تا به حال توی اکثر برنامه های تلویزیونی و فیلمهای سینمایی دیدید که وقتی یه زن وارد جایی میشه که مثلا نقش اول و یا دوم برنامه هاست، دوربین زوم می کنه روی کون و کپل خانوم و یا قشنگ می بره روی خط سینه اش و بعدش شروع می کنه به پایین اومدن با حرکت اسلوموشن(آرام) دوربین تا برسه به ساق پای بلورین. بعدش دوباره برمی گرده به موهای زنه که وقتی راه می ره انگار یه نیمچه بادی می خوره توش و بالا پایین میره و امان از دست سینه ها که طوری درستش می کنن که دودمان بیننده مرد رو بر باد بده.

جالبیش اینه که توی تمام این فیلمها وقتی این زنها وارد می شن همه مردها سرشون می چرخه که ماتحت مبارک و سینه های زن و اون خنده های ملیح با لبهای سکسیش رو ببینن و انگار همه دنیا فریز شده سر همین قضیه کاراکتر کذایی زن ما. مثلا یه فیلمی نشون میداد که زنه شد مجری یه برنامه آشپزی تلویزیونی و تنها عامل موفقیت این برنامه این بود که دوربین رو زوم می کردن بین سینه های خانوم که وقتی تخم مرغ رو هم می زنه همچین سینه ها هم می لرزید و کل ملت هم توی کاباره و دیسکو و بار چشماشون به این سینه ها خیره بود. انگار که دنیا تعطیله و همه زده بودن بین اون همه کانال تلویزیونی که این زنه رو ببینن.

زن، دارای شخصیت والایی ست و  تعابیر بسیاری که می دونیم. این که زن محسور کنندس. در این که زن واقعا زیباست و حرکاتش یک مرد رو می تونه سحر کنه شکی نیست، اما واقعا چیزی که در این فیلمها نشون میدن مردان رو و جایگاه زنان رو به کجا سوق میده. توی چند تا فیلم آمریکایی دیدید که مردها زنها رو به خاطر وجودیتشون بخوان. توی اکثرش اولین چیزی که مطرح می شه گفتن سایز ماتحت و سینه های گنده و قد طرف بین رفقاس و اینکه دوست داره باهاش سکس داشته باشه. انگار که زن یک نخاله بی مصرف فقط برای خوابوندن عطش بی پایان سکس مردهاست و نه چیز دیگر.

چهره ای که از مرد می شه  در فیلمهای آمریکایی تصور کرد، مردانی همیشه ذکر به دست است.این مردان گویی همیشه آلتشان در دستانشان آماده به عملیات می باشد حتی اگر مرد ما، زن و بچه داشته باشه به راحتی محسور زنها می ه در هر شرایطی. این مردان با دیدن یک لنگ و پاچه تن به هرکاری می دهند تا بلکه یک شب را میهمان آن بدن مرمرین باشند. این مردان فقط به فکر ذکر نعوذ* شده خود هستند و نه چیز دیگر که یکی خوی حیوانی اونها رو نشون میده به خاطر دیدی که به زن پیدا می کنند و دیگری لجن مال کردن شخصیت زنه و جالب اینجاست که تازه نه تنها این بد حساب نمیشه بلکه یک نوع شخصیت گذاری کاذب در فیلمهای آمریکاییست. یعنی زنانی که سکسی هستند و از لحاظ فیزیک بدنی هر چشمی رو خیره می کنن حتما زنانی خوب و مهربون و گوش دهنده به ندای انسانی و درونیشون هستن. مامورای اف.بی.آی زنشون که دیگه نگو. انگار اصلا توی گویی یگانه فرشتگان زن روی زمینند. انقدر با احساسن بیچاره ها و همیشه هم با همین احساساتشون یا لنگ و پاچشون توسط تروریست ها و قاتلها زخمی میشه یا حتی به قتل می رسن.آخیش ناز بشن.

کلام آخر اینکه هرچند هنوز فرهنگهای مختلف عاملی برای جلوگیری از این پروپاگاندای یانکی های جهانخواره اما به زودی زود این عامل فرهنگی هم در ورای مفهوم "جهانی سازی" و "دهکده جهانی" گم خواهد شد. دیری نخواهد پایید که در اکثریت قوم و ملل و کشورهای مختلف، فرهنگ آمریکایی که انگار یک فرهنگ ماورایی و سراسر انسانیست در ذهن و جسم جوانان و کودکان ما هم نفوذ کنه و از خود بیگانه بشیم. در این مورد بیشتر خواهم نوشت.

*ذکر(به فتح ذال و کاف. مانند مذکر بخوانیدش):کیـــــ***ر، آلت مردی
*تعوظ: شق شدن آلت مردی