" /> یه وجب خاکِ اینترنت: January 2005 Archives

« December 2004 | Main | February 2005 »

January 31, 2005

استرس، دوندگی و دیگر هیچ...

خب حقیقتش رو بخواید این چند روزه حسابی دیگه کلافه ام کرده. همش دنبال کارایی که باید انجام می دادم بودم. از تمدید پاسپورت و اقامت امارات گرفته تا کارهای دانشگاه و مدارک جمع کردن برای فوق لیسانس و هزار تا کوفت زهر مار دیگه. دیروز فقط 4 ساعت و نیم من توی ترافیک بودم در دو مرحله، دیگه خودتون حسابش رو بکنید برسی خونه چه حالی داری. تمام استخونام درد گرفته بود و شبش هم که از دانشگاه برگشتم خونه از خستگی نه نماز خوندم و نه شام خوردم همین طوری عین جسد ولو شدم روی تخت.

برای اولین بار بعد این همه مدت سوار اتوبوسهای دوبی شدم که خودش جای کلی صحبت داره ولی الان حسش نیست که بخوام با چاشنی طنز قاطیش کنم و با اتوبوسهای میدون هفت تیر یا انقلاب خودمون مقایسشون کنم. اما گذشته از اون توی اتوبوس که نشسته بودم داشتم به این فکر می کردم که چقدر استرس در زندگی ما ایرانی خیلی راحت جاریه و به راحتی جوونی و انرژیمون رو به باد فنا می ده. وقتی تکنولوژی و ایدئولوژی های جدید میاد شما رو خواه ناخواه با چیزایی آشنا می کنه که پدر و مادرتون توی خواب هاشون هم نمی دیدن و برای همین نمی تونن دغدغه ها رو درک کنن و همین استرس ها در طولانی مدت آدم رو ناکار می کنه و هزار تا درد و مرض می ندازه تو جون آدم. خب همه جای دنیا استرس هست اما فرق میان ماه ما و ماه اونا هزار آسمان فرق است قربون داداش!

البته می دونم برای ما ایرانی ها که پوست کرگدن داریم توی مسائل روزمره، مخصوصا تهرانی های عزیز که هر ثانیه اش باید با یه چیز ناشناخته و یا شناخته دست و پنجه نرم کنن حرف زدن از استرس عین باد در کردن تو بازار مسگرهاست اما بعد یه مدتی که از این استرسهای ایرانی وار شهری دور باشید، اون وقت چیزای دیگه میاد سراغتون که مربوط به کشور و شهر مقصد و محل اقامتتون در  این ور آبه و باز روز از نو و روزی از نو.

 راستش فکر می کنم ما یه طورایی حساس هم شدیم. حالا اگه خودم رو بخوام بگم یه جورایی این اخیرا عصبی شدم و حالم گرفتس و دلیلش رو هم ممنکه هم بدونم و هم ندونم. یعنی عملا گه گیجه اجتماعی و روحی!!! کلام آخر اینکه توی اتوبوس که بودم یه زوج اروپایی هم اومدن تو. خیلی دوست داشتم بهشون می گفتم شما چه استرسهایی دارید. لابد شما استرس کار دارید یه وقت خدای ناکرده ساعت کاریتون از 8 ساعت بشه 8 ساعت و 5 دقیقه حق و حقوق بشریتون زیر پا رفته و یا حتما یه وقتی یه پلیسی یه اشتباهی کرده و به شما از گل بالاتر گفته و شما ناراحت شدید شده غم و رنج و تجربه تلخ زندگیتون. نمی خوام این چیزا رو تعمیم بدم ولی باور کنید وقتی بیایید این ور آب و با ده ها دوست سراسر کره خاکی صحبت کنید می فهمید که چقدر ما رو پست و حقیر بار آوردن و تو چه کثافت دونی وول می خوریم. فکر می کنید اثرات روانی این چیزها یه شبه از یاد می ره؟ من به شما می گویم عمرا از بین بره و گاهی قلمبه میشه میاد میشین بیخ گلوت و خفه ات می کنه مگر اینکه فکر عیش و نوش و کـــ***س کلک بازی و زرق و برق این ور آب باشی. بازم یه چیزی تو گوشم می گه بی خیال. یه عمر غصه این چیزا رو خوردیم کجای دنیا رو گرفتیم. قربون مرامت خدا. خیلی راحت گه می زنی به آدما. میزاریم پا حکمتت لابد!!!

January 28, 2005

ترنم های پایان پذیر روزگار مجردی

باورتون میشه بعد یک و ماه و نیم که توی این خونه نقلی جدیدم اومدم تازه دیروز گاز دار شدم؟ حتما می دونید که سیستم اینجا مثل ایران گاز کشی نیست و سیلندر گاز باید بیارن دم خونتون. البته فکر نکنید مثل ایران باید بست بشینید و عزای گاز بگیرید. کافیه یکی از ده ها شرکت هندی اینجا رو تماس بگیرید تا کمتر از تنها نیم ساعت براتون سیلندر گاز رو بیاره. ایناش به کنار این مدت انقدر دنبال درس و مشق و پایان نامه و هزاران کوفت زهر مار دیگه بودم که وقت نداشتم حموم برم چه برسه غذا هم درست کنم. خلاصه دیروز این قضیه به اتمام رسید و من هم از شر غذاهای بیرون راحت شدم. دیگه داشت حالم بهم می خورد. انقدر سرخ کردنی و مرغ اینجا خوردم دیگه کم مونده تخم بگذارم.

اساسا فکر می کنم انقدر که من اینجا مرغ خوردم یک صدمش هم توی ایران نخوردم. توی ایران همش گوشت بره و گوسفند بسته می شد به نافمون و گاهی هم ماهی و میگو جون! خلاصه این همه مقدمه زدیم که بگیم دیروز سیتی سنتر هم رفتم و یه گاز دو شعله خریدم و غیر از اون طبق یک عملیات انتحاری برای اولین بار در تاریخ زندگیم دیروز در یک مرحله خرید صد هزار تومان خرج کرده ام و خرت و پرت برای خونه خریده ام.

خلاصه فعلا کلی ذوق کردم که خونه پر خرت و پرت شده. قبلش که تار عنکبوت انداخته بود. خداییش گاز توی خونه نعمتیه و دخترای ایرانی هم که همش ادعا می کنن مردا بلد نیستن حتی یه تخم مرغ درست کنن خدمتشون عرض شود که جلوی بنده از این ادعاها نکنید چون با دماغ میام تو صورتتون. اینجانب انواع غذاهای ایرانی و فرنگی رو بلد درست کنم و فکر می کنم مزه اش بدهم نباشه. تا حالا از کسی فحش نخوردم. از کوکو سبزی و سیب زمینی و املت گرفته تا ماکارونی، زرشک پلو با مرغ و قیمه در خدمتتون هستیم. خوش به حال اونی که من رو تور کنه.

زندگی مجردی یه سری مزایا داره یه سری معایب مثل خیلی چیزای دیگه توی دنیا. اینجا روبروی خونه من دوست و هم دانشگاهی من هم خونه داره و دم پنجره که بیایم همدیگه رو راحت می بینیم. دیشب ساعت دو نصف شب دیدم که تمام چراغهای خونه ساختمون اون خاموش بود الی اتاق این بنده خدا. که حالا یا تلویزیون می بینه یا داره پدر کتاب خونی و رمان خونی و شعر رو درمیاره.به هر حال شما که مجرد باشی می تونی تا 2 نصف شب این کارا رو بکنی و بعدشم مثلا با چشمای پف کرده و آش و لاش صبح بری سر کار یا اصلا بگیری تا لنگ ظهر بخوابی ولی زن که داشته باشی اگر هم چراغ اون موقع روشن باشه بوی کارهای خیر و سنت حسنه و کشتی میاد و نه کتاب خونی.

مهم اینه که آدم قدر هر لحظه ای رو که هست بدونه و اگر حتی یه وقتایی حساب کار از دستش در رفت و می خواست از فشار زندگی به زمین و زمان فحش بده، خب بده چون اون خدایی که اون بالاست مهربونه، بعدشم کیف می کنه که باز بنده اش به خودش برگشته حتی اگر ازش شاکیه. اینا رو نوشتم چون اگر عمری باقی باشه، بعد چند سال بعد ممکنه بخونم و اون وقت بگم  چه خوب که ترنم های دوران مجردی و گشنگی ها و خوشی ها و سختی هاش رو نوشتم چون الان دیگه جور دیگری از زندگی رو تجربه می کنیم. زندگی در کنار عشق و رویاهای به تحقق پیوسته.

January 26, 2005

بکنیم یا نکنیم؟ مساله این است...

می گن آدم باید توی زندگیش برنامه ریزی داشته باشه. اگه سری هم به کتاب فروشی ها بزنید هزاران هزار کتاب در این باره می بینید. بعضی کتابا که دیگه شورش رو در می آرن و برای دست تو دماغ کردن هم روش های برنامه ریزی یاد می دن. شاید بشه گفت که برنامه ریزی خیلی جاها خوبه اما زیاده روی در اون می تونه آدم رو به خاک سیاه بشونه چرا که سرعت عمل رو از آدم می گیره و تو مواقع بحرانی آدم نمی تونه اون طور که باید و شاید جوابگو باشه.

اکثریت ماها به دلیل بمباران اطلاعاتی که هر روز می شیم حالا به طرق مختلف مطمئنا گیج می زنیم. برنامه های ماهواره و تلویزیون و سریالهایی که جذابن و از شونصد کانال غربی پخش می شن. رسانه های نوشتاری مثل روزنامه ها و مجلات و بعلاوه عامل تبلیغات که کم مونده روی بند تنبان من و شما هم سبز بشه همه و همه باعث میشن که ما در روزمره احساس سرشلوغی بکنیم. چرا که حالا باید حتما یه ساعت تلویزیون ببینیم. هفته ای حداقل 3 فیلم خوب تماشا کنیم و حتما مجله کامپیوتری ماهانه و یا هفتگی رو مطالعه کنیم و در مورد خانومها آخرین متد کاشت سینه و سربالا کردن دماغ و شینیون و فرموژه باید خونده بشه و  خب همه اینا مستلزم وقته.

حالا می تونید این وسط مثل من خیلی وقتا صورت مساله رو پاک کرد و درگیرش نشد. مثلا من اصلا تلویزیون در خانه ام ندارم. قید سینما رفتن و فیلم دیدن رو هم زده ام مگر موارد معدود تا شاید بتونم وقت آزادی برای خودم دست و پا کنم. دانشگاه دست و پا گیر هم که کمرش شکسته شد و عملا فعلا آنچنان کاری باهاش ندارم بنابراین وقتم بسیار باز تر و آزادتر خواهد بود. اینجاست که بحث برنامه ریزی پیش میاد. از برنامه ریزیهای روزانه گرفته تا ماهانه و سالانه و آینده دور.

اما جالبه حتما دقت کردید ریختن برنامه خودش یه هنر می خواد و چسبیدن به برنامه و مطابق اون پیش رفتن حواله به حضرت فیل. حتما شده بارها و بارها گفتیم خب از فردا می چسبم به برنامه و یا مثلا گفتید به جان عذرا خانوم از اول هفته بعد مطابق برنامه پیش می رم و در آخر فردا یا هیچ وقت نرسیده یا اگه رسیده بعد دو سه روز غول تنبلی و وولوولک سرباز زدن از برنامه ریزی اومده سر وقتمون و باز روز از نو روزی از نو. نمی دونم این حس یاغیگیری و مطابق برنامه پیش نرفتن چه صیغه ای که هیچ بنی بشری ازش راحت نیست. خداییش چند بار شده که برنامه ریزی کردید یه کتاب رو بخونید ولی تا موقعش رسیده کتاب رو شوت کردید یه طرف و رفتید یه کار دیگه انجام دادید. ولی همون کتاب رو همین جوری بگذاریدش یه طرف خودتون هم نمی فهمید که کی شده که اون کتاب رو در وقت یه برنامه دیگه که ازش در حال گریز بودید خوندید!!!

به هر حال این قضیه برنامه ریزی کردن یا نکردن واقعا خودش سوالی در حد همون جمله معروف شکسپیر مرحوم. دنیای جالبیه و این گم شدن ما در اون به خاطر اینه که ذات آدمیزاد همش به دنبال بیشتر خواهیه. حالا این بیشتر خواهی صرفا مالی نیست بلکه معنوی و ارضای حس و حال شخصی هم هست. مثلا من یه زمانی آرزو داشتم یه لپ تاپ قراضه داشته باشم تا باهاش کار کنم. حالا دو ساله که لپتاپ دارم دنبال نوع جدیدشم و هی دوست دارم عوضش کنم. یا مثلا دوستان من در تهران خیلی دوست دارن بیان دوبی و یا حداقل یه شهر اطراف ایران رو مثل شهرهای ترکیه رو ببینن و مسافرت کنن ولی من حالا دوست دارم دور دنیا رو بزنم و به دیدن یه دونه شهر و دوتا بسنده نمی کنم.

این چیزا باعث میشه که ما بیشتر بدویم. عین یه باتلاق می مونه. خیلی باید مواظب بود که بفهمیم داریم چه می کنیم و از کاری که انجام میدیم لذت ببریم. هرچند این هم خودش هنر می خواد. متاسفانه در سیستم آموزش و پرورش ما دریغ از یک دقیقه صحبت راجع به این چیزا و اینکه بهمون یاد بدن چه حق و حقوقی داریم که تو سرشون بخوره حداقل بهمون یاد بدن چطور بکنیم یا نکنیم(حالا اینجا به معنای هر کردن و ناکردنی که فکرش رو بکنید!). امید به اینکه همه ما راهمون رو پیدا کنیم و دیگه نه من اینجا برای شما بنویسم و نه شما برای من عزیز دل برادر. ولله عالم.

January 21, 2005

آسمون خاکستری دلم

زندگی بی تو سوت و کوره. یه روز که از گل یاس نازنینم بی خبر باشم انگار که کوه غصه می شینه توی جونم. هوا سرد شده؛ آسمون خاکستری مثل حال و هوای دلم. دوست داشتم در کنار هم بودیم تا زیر همین آسمون خاکستری و تو دل ابرهای تیره قدم می زدیم و از عشق می گفتیم، از گرمای حرارت دستها و از بوسه بر لبهای حریرت کنار آب. آبی که مثل خودت پاک و زلاله.سالها بود که تار می تنیدم و امسال تارها را پاره کردم. از خود گسستم تا وصل شوم به تو. تا وصل شوم به عشق. تا غرق شوم در دریای محبت.

 دلم تنگه. دلم حرفات رو می خواد. چشمای مهربونت رو می خواد. دلم آرامش می خواد. همون آرامشی که یه عمر به دنبالش بوده ام و در هیچ کس و هیچ چیز ندیدم الی تو. فقط تو هستی که با حرفات من رو آروم می کنی. فقط تو هستی که با مهربونیت و خنده هات، با خوشحالی و قصه هات زندگی رو واسم معنا می کنی. یه معنای جدید. یه حجمی که توش همش عشقه و دیگه هیچ.

ببین اینجا کنار پنجره نشسته ام. نه صندلی راحتی هست که بتوان بر روی نشست و از گذشته و آینده گفت و نه قهوه ای که باهم بخوریم و عاشقانه گپ بزنیم. شمع هایم همگی آب شده اند مثل روزهای عمرم بی تو. نمی دانم کی درخت تلخ صبر، میوه شیرین می دهد اما می دانم خسته از هر سفر و هیاهو هستم. خسته از این پای آبله حاصل یه عمر آوارگی و بی خانمانی. دوست دارم تو در کنارم باشی تا با آتش عشق تو گرم شوم.

راستی کبوترهای عشق هم دیگه لب پنجره نمیان مبادا که اشکهای من رو روی گونه هام ببینن. گاهی احساس می کنم چقدر از هم دوریم. دوست داشتم کبوترها رو توی بغلم می گرفتم و می گفتم خوش به حالتون که پر پرواز دارید.هرجا که بخواید می تونید برید اما من آدمی هستم در قفس قانونها گیر کرده ام. اینجا برایم عشق را حبس کرده اند. اینجا دلدادگی جرم است. اینجا عاشق شدن احمقیت است. اینجا دل بستن به زن نشانه خامیست. اینجا فرهاد و شیرینهایش فقط در کتابهاست.



خط کشی دارم
عمق اندوه می گیرم
نام من پژمان است
وزین انبوه می میرم

January 20, 2005

اندر احوالات دیروز، امروز و آینده نزدیک من

فقط خدا می دونه این یک ماه اخیر رو چقدر دوندگی کردم و چقدر سختی کشیدم. البته می دونستم که یه برهه بسیار سخت رو پیش رو دارم. تازه پس لرزه های پیدا کردن خونه و قضیه در به دری اینجا به پایان رسیده بود که هزاران کار ناکرده ریخت رو سرم. اولیش همین پایان نامه لعنتی بود که اشکم رو درآورد.هرچند مطالب پایان نامه رو اکثریت وقتی تابستون تهران بودم و در حال تعطیلات، جمع آوری کردم اما جمع بندی و سرهم بندیش موند یه ماه آخر و خلاصه یه چیزی این وسط پرچم شد.(ببینید مودب شدما!)

این ترم متاسفانه به دلایلی اصلا درس نخوندم. هرچند که تا الان که نتایج امتحانات رو دادن عالی بوده و همش رو نمره بسیار بسیار خوب گرفتم اما من همیشه دوست داشتم و دارم که درس رو برای دل خودم بخونم نه برای نمره. این ترم اصلا لای کتابا رو هم باز نکردم و اون درسایی رو هم که خوندم خیلی سر دل سیری و آب دوغ خیاری مطالعه کردم ولی خوشبختانه امتحانات رو خوب دادم. ترم سختی بود و درسه ای سختی بهمون داده بودن در عوضش ترم بعد فقط دو تا درس دارم. یه جورایی عملا دیگه کاری با دانشگاه نخواهم داشت و ترم بعد رو می خوام برم دنبال کارهای عقب افتاده و دنبال کسب و کار و زندگی آینده ام.

برای فوق لیسانس اقدام کردم که برم اروپا. حالا نمیگم چه کشوری تا دلتون بسوزه. امیدوارم که بتونم پذیرش بگیرم و برم. اگر که به امید خدا و دعای دوستان ما پذیرش گرفتیم که می ریم ادامه تحصیل به افرنجستان و خلاصه از شر این امارات مزخرف مسلمان نشین راحت می شیم. واقعا از اینجا خسته شده ام. اصلا ارزش زندگی نداره. اگر پذیرش نگرفتیم فدای سر همگیمون دارم واسه کار اقدام می کنم برای اروپا. همه چی ختم میشه به این غرب لعنتی. فعلا عیشی هم با آمریکا و کانادا ندارم. آمریکا که اوضای معیشیتی و گرفتن ویزا خیلی سخته و پول دانشگاه سرسام آور، کانادا هم که فکر می کنه سر آورده. بهترین آدما رو با بهترین تخصص ها بر می داره می بره به ازای یه کمکی تسهیلات و امکانات. واسه همین فعلا این دو تا کشور رو تحریم کردم. چیه فکر کردید همیشه حق انتخاب با اوناست؟ هیچم این طور نیست. این بار منم که تحریم میکنم. انشالله این 2 کشور برای بعد فوق لیسانس.

شرایط کار توی اروپا هم که دارم مطالعه می کنم حقوق ها بدک نیست و خوبه بعلاوه اینکه آدم فرهنگ جدید و غنی اونجا رو هم یاد می گیره و ضمن اینکه جایی رو که دوست دارم انتخاب می کنم برای زندگی نه یه خراب شده ای مثل اینجا که کویره آدمیزاده و تو گرماش آدم باید له له کنه. امارات پیشکش اونایی که دوستش دارن. ما آبمون با اینجا توی جوب نمیره امیدوارم که مجبورم نشم بازم اینجا بمونم. برای برگشت به ایران هم هیچ برنامه ای ندارم. حتی الان که تعطیلاتمه ترجیح دادم اینجا کارای عقب موندم رو انجام بدم و ایران بر نگردم. شاید تابستون یه سر بیام دیداری تازه بشه.

فستیوال دوبی شروع شده و هم وطنان شهری و دهاتی عزیز هم با دوربین های آویزون از کمرشون که فرت و فرت از سطل آشغال شهرداری دوبی هم عکس می گیرند، توی دوبی ریختن. بهترین موقع واسه دختربازها و مخ زنهاست. بشتابید که بعد پشیمون می شید. امسال فکر نکنم حوصله ام بشه برم ببینم "دهکده  جهانی" دوبی رو که مرکز فستیوال هست رو چی کارش کردن و غرفه ایرانی ها چطوریه. پارسال که خیلی خوشکل بود. حالا شایدم خدا قسمت کرد و رفتیم.

حتما توریستهای ایرانی بیان اینجا فکر می کنن هوای امارات اینه که می بینن. نه عزیز جان انگار که امسال زمین واژگون شده. جدی جدی خیلی مسخره شده. شنیدم سوئد که دم قطبه هوای سردش شده 4 درجه بالای صفر در روز(!) و اینجا دمای هواش می شه  7 درجه بالای صفر که هیچ تازه یه سوز گداکشی هم میاد که نگو. الان رفتم سوپر مارکت خرت و پرت بخرم لرزیدم از سرما. یعنی اینکه باید کاپشن بپوشی بری بیرون. آسمون هم تریپ لندینه. ابرهای خاکستری و این سری خیلی بارون اومده. دیشب هم یه نمه بارون زده خیابونا خیس شدن. کلی خوشکل شده.

دوران سختی ها هم هی می گذره و جاش خوشی میاد و باز یه مبارزه جدید توی زندگی. شاید زندگی همین تنوع و شانس آزمایش کردنشه که به آدم جون حرکت می ده و گرنه پشیزی ارزش نداره.توی همین یه ماهه شده انقدر کم خوابیدم و به جرات می تونم بگم هر روز فقط دو وعده غذا خوردم و گاهی یه وعده و بعضی وقتا از خستگی تموم استخونام درد می کرده.اما باید تمومش می کردم دیگه که تمومشم کردم.حالا خودمون تموم نشیم خوبه(تشویقم کنید اینقدر بچه خوفی بودم)

یه دستی باید رو سر و وضع زندگی کشید. باید تنهایی رو هم بوسید و گذاشتن کنار و عشق رو تجربه کرد و "ما" بودن رو. سالهاست که برای این بودن صبر کرده ام و باز هم باید صبر کنم اما شیرینی این صبر می بایست خیلی زیاد باشه اگه که اونی که اون بالاست زهرمارمون نکنه. مرام داشته باش خدا.

January 16, 2005

خدمت سربازی برای بانوان

یه وقتایی تیتر می زنن توی روزنامه ها آدم از خنده می پکه. این اخیرا هم شایعه خدمت سربازی برای بانوان مطرح شده بود. مثل اینکه اون دوستانی که این چیزا رو چاپ می کنن و یا شایعه می سازن سربازی نرفتن. می دونید اولین چیزی که در روز اول سربازی به ما گفتند چه بود؟ و اولین چیزی که ناخدا(همان سرهنگ نیروی دریایی) به ما هشدار بود راجع به چه بود؟ ایشان بعد از خوش آمد گویی خیلی سربسته به ما گفتند که مراقب کونمان باشیم یه وقت در سربازی بر باد نرود!!!

نگه داشتن کون مبارک در سربازی خیلی سخته و واقعا تلاش و کوشش میخواد.تصورش رو بکنید جوونای 18 تا 25 ساله که همه حشرشون می زنه بالا و شب باید توی یه سوله 50 نفری بخوابن. طبیعیه که بعضی ها هم این وسط تنشون می خاره و بعضی ها هم دوست دارن تنشون خارونده بشه و خلاصه خیلی خر تو خره.حالا فکر کنید دخترهای جیگر هم بخوان برن سربازی چی از آب در میاد. نفری یه دوقلو در زمان خدمت می زان یا خلاصه یه لزبین مشتی از آب درمیان.

January 14, 2005

دستمالهای خایه مالی؛ عنر عنر

داشتم یه مطلبی راجع به امیر کبیر می خوندم و اینکه آیا عکس یا نقاشی واقعی از امیر کبیر وجود داشته یا نه. در قسمتی از مقاله نوشته شده" بر حسب امر مبارك سركار شريف اقدس شهرياري رمضانزاده، تصوير ؟؟ صاحب‌السيف و القلم مقتدي رجال والامم، آصف‌الامجد الافخم الاكرم الاعظم سركار امير كبير ميرزاتقي خان ادام‌الله اقباله جان نثار محمد ابراهيم نقاش 1265" . قضیه دستتون اومد؟ جون من دقت کنید نقاش عزیز ما چند کیلو صفت و حشر و حشم بسته به ناف امیر کبیر. یعنی انقدر با دستمال مالیده که خایه های امیر کبیر رفته تو مایه های نخود.

حالا دارم فکر می کنم دمش گرم امیر کبیر با همین خایه های نخودی حاصل از مالش و سایش اطرافیان چه کارهای بزرگی که نکرده وگرنه اگر تخم تخم اصلی امیر کبیر بود حتما ایران اروپایی، آمریکایی چیزی میشد. حالا این مال یه قرن پیشه. امروزشم همینه. این سربرگهای اداره ها رو دیدید وقتی می خوان به یه مدیر نامه بزنن؟با ارادت و عنایت و سخاوت خدمت جناب آقای دکتر سرخریان مدیریت محترم مکرم معزم عظیم الشان کارخانه دوغاب اوشکولستان.

بفرما. کل نامه یه پاراگرافه که فقط سر تیترش شده 2 پاراگراف. من نمی دونم این دستمالهای یزدی رو کجا درست می کنن که انقدر جنسش مرغوبه لامصب کهنه نمی شه. انقدر می مالن که تخم رییس میشه نخود. بابا جان فکر نمی کنید این تخم صاحب داره. آقای رییس یه زن داره که شبا نیازمندشه آخه. نمالید انقدر خوب نیست. مگر شما به خودش آدام نیستی؟!!!

اما یه مطلب دیگه هم که ذهنم می رسه این که این اصطلاح خایه مالی همچین مردسالاریه. چون آقایونی هستند که می روند به چرب زبانی خانومهای رییس و موارد دیگر که صدالبته اصطلاح کـــ***س لیسی برایشان در فرهنگ لغات آمده است. حالا هرچه فکرش رو می کنم این آخری کلی به معنای لغتش لذت هم دارد ولی مالیدن تخم به آن گندگی با آن همه آلات و زیور آویزون بهش( استعاره از پشم و پیلی مردانه) دیگه چه لذتی داره. ولله عالم.

January 13, 2005

وقتی گلابی معنای سیاست می دهد!

بچه که بودم یادم هست پدرم به من توصیه می کرد که همیشه کتابهای علمی بخوانم و سراغ علم و دانش بروم و هیچ کاری به سیاست نداشته باشم. بزرگتر که شدم فهمیدم اگر حتی پدرم هم اون نصیحت رو به من نمی کرد طرز فکری و نحوه نگرش و زندگی من طوریست که اصلا با این واژه مزخرف ناسازگارست. در ایرانش هم که بودم تمامی اطلاعات من درباره دولت و دولت مردان دانستن نام ریاست جمهوری بود و بس. دیگر نه می دونستم کی معاون رییسه و کی پادوئه و کی چی کارس. سرم تو کار خودم از هفت دولت آزاد. یه جورایی بیق بیق.

بعدها که از ایران خارج شدم و مدتی رو با ملیت های دیگه سپری کردم متوجه شدم که این منطقه خاورمیانه از پای بست ویرانه. من در منطقه ای متولد شده ام که اگر حتی بگویی گلابی برایش یک معنای سیاسی در می آورند. تنها فرقش اینه که در کشورهای عربی اصلا کسی حق حرف زدن نداره وگرنه می برنش اونجا که عربه نی بیندازه ولی تو ایران میشه تا حدودی حرف زد.

تو ایران همه کارشناس سیاسی هستند. توی تاکسی می شینی فحش خار و مادره که رد و بدل می شه. از فرودگاه بین المللی قسمت پروازهای خارجی تازه اومدم بیرون و می خوام از هوای صبح زمستونی تهران استفاده کنم که باید حرفهای راننده تاکسی رو بشنوم که داره راجع به سیاست و دولت و مردم حرف می زنه و هی توی هر دو جمله اش به حالت دلسوزانه ای میگه آخه پدر بیامرز چرا برگشتی. ایران که جای موندن نیست. خراب شه این ایران. برگرد همون جا که بودی و دیگه پشت سرت رو هم نگاه نکن.

یه روزی اگه خدا رو ببینم یقه اش رو می گیرم و هرچی دلم می خواد بهش میگم. بهش میگم یه قرون مرام نداری ما رو انداختی توی گه به گور شده ای که همه چیش برعکس آدمیزاده. دیگه نمی دونم غصه خودم رو بخورم. غصه خانواده بخورم یا غصه هم سن و سالهایی که باید برای کوچکترین حقوق زندگیشون بجنگن. کی میشه یه روزی بفهمیم هستن کسانی که اصلا در خونشون سیاست نیست و اگر گاهی هم حرف می زنند به عنوان یک حق شهروندی به حساب بیاد. کی میشه برای گه مال کردن شخصیت یک نفر از کوچک ترین و بی ربط ترین نقاط گذشته زندگی شخص استفاده نشه. کی میشه بتونیم نفس بکشیم. کی میشه یه وبلاگ نویس بنویسه بی ترس از حرف پدر و مادر و خاله و عمو و هر ننه قمره دیگه ای که با یه مشت عقاید پوسیده و بی خود بالا اومدن و معنای تکنولوژی و بمباران اطلاعات و چالش های بین نسل رو نمی فهمن.

دلم گرفته. ای کاش من هم مثل اون دوستی بودم که سرم رو می گذاشتم رو بالشت و ساعتها می خوابیدم و شب زنده داریم به الافی روی اینترنت ختم می شد و دیگر هیچ. ای کاش من هم مثل هزاران نفر دیگه ای بودم که همیشه از روی بیکاری سرشون رو می خارونن و ساعتها پشت تلویزیون نشسته اند و فقط کانال عوض می کنند. ای کاش من هیچگاه تولید محتوا نمی کردم. نمی نوشتم. برای عشق انقدر حریم و تقدس قائل نبودم. اگر اینها نبودم هیچ گاه زجر نمی کشیدم. اگر هم زجر می کشیدم تمام هم و غمم می شد که چرا فلان ماشین بنز رو ندارم و چرا کفش قرمز آدیداس رو نخریدم.

نا امیدم و خسته از این فضای لعنتی وبلاگستان. این یه ماهه که اصلا ایننترنت نداشتم و هرچند روز یه بار میومدم رو خط اما بازم اوضاع مثل قبل و بدتر.چرا بایست این طور باشه. مگر ما حق زندگی نداریم. مگر جوان ما حق نداره مثل هزاران نفر دیگه بپوشه و راه بره و از ته دل بخنده. من به شما می گویم انگار حق نداره. من اگر می خواهم ویزای اروپا رو بگیرم باید هزاران مدرک و قیم پیدا کنم و بعدش هم در لیست صفحه آخر سفارت ببینم که بین این همه کشور دنیا، ایران و چند کشور دیگر برای گرفتن ویزای شنگن تا سه هفته طول می کشه و بقیه کشورها ماکسیمم فقط 5 روز. یعنی اگر من از کوچک ترین و بی نام و نشان ترین کشور دنیا باشم به راحتی آب خوردن میتوانم ویزای شنگن بگیرم تا اینکه بخواهم با پاسپورت ایرانی تقاضای ویزا کنم.

من چرا باید غصه بخورم که اون کنسول مرده شور اروپایی باید فکر کنه که به من ویزا بده یا نه. که آیا میرم توی مملکتش و پاسپورتم رو پاره می کنم و می خواهم پناهنده بشم و یا اینکه واقعا می خواهم بروم مملکتش رو ببینم و یا کار واجبی دارم که باید در زندگیم انجام بدم. چرا باید جوان انگلیسی مست و پاتیل دست در دست دوست دخترش در خیابانهای دوبی از شادی عربده بزند و من در سوی دیگر خیابان سر در آسمان داشته باشم.

از چه دارم حرف می زنم.دلم خوش است. من از مملکتی آمده ام که جوانش برای حکومتش اندازه آب دهان سگ ارزش نداره. این همه جوون با پتانسیل، باهوش، دارای قوای کار، مهربان، اهل فرهنگ و تحصیل کرده از کوچک ترین امکانات رفاهی برخوردار نیستند. از مملکتی آمده ام که ورود تکنولوژی جدید برایشان به مانند حمله کردن به پایه های دین خیالی و ساختگیشان است. دین ساختگی چون زاییده تفسیر و خیال ماست وگرنه دین انسان رو شوق پرواز می ده نه زنجیر به میله های قفس. من از مملکتی آمده ام که کودکان 5 ساله اش در خیابانها آدامس می فروشند و در شبهای زمستان سگ لرز می زنند و من و امثال من رو در ماشین های گرم با چشمان حسرت نگاه می کنند. من نماز می خونم. اما اگر به حرمت همین نمازیست که من می خوانم از خدای خود می پرسم اگر عدل تو این است من به تو کافر می شوم و جهنم را می خرم چرا که در جهنم مرا به دنیا آورده ای.خود خود جهنم.

January 12, 2005

راه های عبور از فیلترینگ اورکات

آپدیت: بیش از دو سال از تاریخ پست این نوشته می گذره. دوستان محقق و علاقه مندان به دانش و یا امنیت شبکه به منظور آشنای با راه های جدید عبور از فیلترینگ که صرفا جنبه آکادمیک داره به معرفی دو لینک می پردازم. یکی نوشته این حقیر در باب راهنمای جامع و کامل نرم افزار سیفون یا به قول بعضی سایفون هست و دیگری نوشته بسیار کامل درباره استفاده از "اف پراکسی". این آپدیت به تاریخ سوم ماه مارس سال 2007 نوشته شده است.

خب به سلامتی مثل اینکه فیلترینگ در ایران حسابی گسترده شده و پرشین بلاگ و بلاگر و اورکات رو فیلتر کردن. حالا اینکه چقدر این اخبار صحت داره متاسفانه چون این روزا به شدت درگیر کارهای خدمات مشاوره و تمدید اقامت و امتحانات بودم، وقتی برای پیگیری و شنیدن نظرات و اخبار دوستانم در ایران نداشتم برای همین هیچ نظری نمی تونم بدم. یه مطلب دارم می نویسم به عنوان فیلترینگ در امارات و کشورهای حوزه خلیج فارس که در واقع یه بررسی کوچولو از وضعیت شرکتهای ارائه دهنده اینترنت در خاورمیانه هست. جالبه بدونید در امارات در اولین ساعت راه اندازی سایت ارکات، این سایت توسط مخابرات اینجا که با نام "اتصالات" شناخته میشه فیلتر شد و برای کسانی که داخل امارات هستند خیلی سخت خواهد بود که بتونن فیلتر ارکات رو دور بزنن چون اینجا از سیستمهای فوق العاده قوی برای فیلترینگ استفاده میشه که توی مطلب آینده ام راجع بهش می نویسم.

اما برای اینکه حالا توی این هیر و ویر بتونیم نیمچه کمکی کرده باشیم به دوستان ارکات بازمون در ایران که ارکات از نون شب براشون واجب شده و یه جورایی معتادش شدن چند راه بسیار ساده و کارآمد برای وارد شدن به سایت ارکات اینجا می نویسم که امیدوارم به دردتون بخوره. دلیل این کارم هم این هست که سایت ارکات یه سایت دوست یابی و جامعه مجازیه و هیچ گونه منافاتی با رویه های یک سیاست و دولت نداره اما اینکه چرا فیلتر میشه واقعا عجیب و جای سواله. در همین جا اعلام می کنم من با نوشتن این مطلب هیچ گونه پیامی برای دیگران ندارم فقط دوست ندارم همین دریچه کوجک اجتماعی و آزادی بیانی که برای هم سن و سالهای من درست شده به روشون بسته شه. متاسفانه در ایران و خاورمیانه حتی خریدن پرتقال رو هم به سیاست ربط میدن که جای بسی تاسفه.

روش اول: استفاده از آی پی به جای اسم. خیلی ساده در نوار آدرس مرورگرتون تایپ کنید http://64.233.171.85 و سپس کلید اینتر رو بزنید. این روش تا زمانی جواب میده که ارائه دهنده اینترنت شما این آی پی رو نبسته باشه به عنوان مثال در امارات جواب نمیده.

روش دوم: استفاده از آدرس http://images.orkut.com در نوار آدرس مرورگر. اینم مثل روش قبلی انجامش بدید و بازم تا زمانی کار می کنه که ارائه دهنده اینترنت شما آدرس رو نبسته باشه. بازم این توی امارات جواب نداد

روش سوم: که به نظر من بهترین روش هست و خوب هم جواب می ده اینه که در نوار آدرس مرورگرتون تایپ کنید https://www.orkut.com . دقت کنید که توی این آدرس یه s  به انتهای http اضافه شده و همین رمز کاره. جالبه این روش توی امارات کار کرد و من تونستم به راحتی اورکاتم رو بعد از دو هفته چک کنم. حالا اینکه بعدا این رو هم به نوعی فیلتر کنن الله اعلم.
نکته بسایر مهم اینه که با وارد کردن این آدرس ممکنه صفحه فیلتر بیاد. ولی جا نخورید. آدرس رو نگاه کنید دقت کنید که http به صورت https نوشته شده باشه. اگر نبود تصحیحش کنید و دوباره اینتر کنید حالا صفحه آبی رنگ خوشکل ارکات رو برای وارد کردن شناسه کاربری و پسورد خواهید دید.

روش چهارم: این روش استفاده از مرورگرهایی هست که خودشون آدرس پروکسی ها رو عوض می کنند و به سادگی می تونید وارد ارکات بشید. البته با توجه به خطوط کند ایران و با توجه به اینکه اکثر این آدرسهای پروکسی خودشون سرعتشون کنده زیاد این روش تو ایران جواب نمیده ولی سعی می کنم یه راهنمای جامع و ساده هم راجع بهش بنویسم. خودم تا حالا از این روش توی امارات برای دیدن ارکات استفاده می کردم. هرچند من زیاد ارکات باز نیستم همون دو هفته یه بار چک کردن ارکات واسم کافیه :)

January 09, 2005

حلوا پخش کردن در خارج از کشور

از زمانی که این خدمات مشاوره رو راه اندازی کردم جدای از این مساله که  نامه های زیادی به دستم می رسه بعضی وقتا سوژه های خیلی جالبه نظرم رو جلب می کنه و به طور کلی از اونجا که علاقه به خصوصیات و طرز تفکر مردم دارم نامه ها رو جدای از سیستم کاری به نحوی جامعه شناسانه و یا حتی از دید روانشناسی برای تجربه خودم حلاجی می کنم و آمارگیری می کنم. اما یه چیزی در این باره باید امروز می نوشتم.

دوستان عزیز، در خارج از کشور حلوا پخش نمی کنند. من هم جوانی بوده ام مانند شما.وقتی من از ایران خارج شدم دیگه حالم از ایران بهم می خورد و نمی تونستم تحملش کنم مثل خیلی از شماها که ایمیل زدید و به وضوح دارید میگید که از ایران خسته اید و به دنبال راهی هستید تا بتونید بیایید خارج از کشور. اصلا من این قسمت خدمات مشاوره رو برای همین راه انداختم که حالا گفتم فاز دومش به مراتب قوی تر و با حیطه بازتری خواهد بود. اما نکته اینجاست که صرف اینکه شما از ایران خسته شده اید به این معنا نیست که دست به تخم پاشید بیاید اینجا. دیگه رک و راست نوشتم همچین کمی هم فکر کنید.

یه سری فکر می کنن جدی اینجا حلوا دادن که بیان بخورن و یا یه پارو نفری بهشون می دن تو فرودگاه پول جمع کنن ولی واقعیت چیز دیگریه. من قرار نیست شما رو با یه سراب رو به رو کنم و چهار تا حرف دل خوش کنک هم بهتون بزنم و یه کیسه هم بدوزم واسه پولای شما. قرار شد اینجا با واقعیات سر و کار داشته باشیم تا رویاهای مدینه فاضله. پس از من نخواید که شما رو الکی به هیچ و پوچ امیدوار کنم.

عزیزانی که متقاضی تحصیلات در دوبی هستند رو شدیدا توصیه می کنم که از این خدمات مشاوره استفاده کنن و خودشون رو بدبخت نکنن. پورسانت شرکتهایی که این کار رو توی تهران می کنن پانصد هزار تومانه و تازه هیچ واقعیتی رو هم به شما نه در مورد مدرک تحصیلی و نه در مورد شرایط زندگی نمی گن و اگه هم بگن انقدرش رو می گن که به ضرر خودشون نباشه. کسانی که جویای کار هستند از همین جا می گم آقا جان با جیب خالی نمیشه بگی کار تو دوبی می خوام. جالبه یه سری از من تضمین هم میخوان بدون اینکه حتی بخوان کمترین هزینه مشاوره  رو پرداخت کنن. اولا اینکه هیچ احد الناسی در امارات و ایران نمی تونه ادعای گارانتی پیدا کردن کار کنه. خود شرکتهای کاریابی اینجا چنین ادعایی نمی کنن که من بخوام بگم آره می تونم.بعدشم دوستان نمی دونم چرا فکر می کنن همین جوری آب و دوغ خیاریه سیستم. عزیزان اینجا که ایران نیست دست بمالی به ریشت کار بهت بدن. رزومه قوی می خواد، کار بلد بودن می خواد، زبان انگلیسی می خواد، مدرک می خواد و صد البته در ابتدا باید پول هم داشته باشید. آخه من نمیدونم اینایی که دنبال کار هستند ولی هیچ کدوم از اینا رو بهش توجه نمی کنن جدی چی فکر می کنن.


متاسفم واسه اینکه ما توی همه چیز همین طوریم. حالا این بحث مشاوره من بهانه ای شد تا یک پل بزنیم به این قضیه که متاسفانه خدمات اطلاع رسانی در ایران اصلا فرهنگش جا نیافتاده. جالبه که واسه نسل جوون هم این قضیه نا آشناست. همه می خوایم یه کاری بکنیم ولی بی توجه به دست آوردن اطلاعات حاشیه ایش و اصلیش. علی ای حال شرمنده که اینجوری تند نوشتم شاید یه سری از خواب ناز بیدار شن. حالا ما که بنده خداییم و می ریم ولی کمی هم توی زندگیتون برنامه ریزی داشته باشید. صرف خسته بودن از یه جا دلیل نمیشه که هرچی پل پشت سرتون رو خراب کنید و یا هرچی زحمت چند سالس به خواید به باد بدید. همیشه محتاطانه برید جلو.

January 06, 2005

رک نويسي در وبلاگستان فارسي

یکی از چیزهایی که اخیرا در این جامعه مجازی وبلاگی دوست دارم و خیلی هم بیشتر شده و واقعا بهم کیف میده رک نویسی وبلاگ نویسیها در نوشته هاشون هست. حالا خیلی ها با نام اصلی و خیلی ها هم با نام مستعار اما مهم اینه که در نوشتار این عزیزان رک گویی موج می زنه.

بحث هایی که بین وبلاگرها میشه و جواب همدیگه رو میدن. حتی از هم ناراحت میشن. حتی سر یه قضیه می تونه طرف مقابل 180 درجه فرق داشته باشه اما خیلی خوب با هم تا می کنن و واقعا من به عنوان یه خواننده حالشو می برم. کجا نسل پدر و مادر ما این شجاعت رو داشته که از کوچک ترین احساساتش بنویسه حتی احساساتی که ممکننه از نظر دیگران نشونه ضعف باشه و یا همون نگو مردم مسخرمون می کنن.

چقدر خوبه که بری یه وبلاگ رو ببینی که توش نوشته فردا به خاطر اینکه می خواد بره خواستگاری مظطربه و یا فردا مصاحبه کاری داره و دست و بالش می لرزه و یااینکه دیروز یه دختره رو دیده و عاشقش شده. با این فرهنگ در پیت ایرانی که همه سعی در قایم کردن اصلیتشون دارن خوندن چنین چیزایی که به صورت نوشتاری ثبت هم شده واقعا لذت بخشه.

هرچند توی نسل جدید هم هنوز هستند آدمهایی که ظاهر امر خیلی واسشون مهمه. اینکه یه وقت پیش مردم کم نیارن و چقدر بده که آدم دوستانی داشته باشه که این طوری باشن. دلم به حالشون می سوزه چون این دیوار پوشالی که دور خودشون ساختن یه روز به سادگی می ریزه.برای همین سعی کنیم در قالب پوشالی خودمون فرو نریم. آیینه باشیم تا پاکی و راستی ببینیم.

January 02, 2005

مشت و مال در سينما!

نوشته هاش رو دوست دارم. جدا از شخصیت بامزه اش و اون حرفای مارمولکی دوپهلویش آدم جالبیه و وبلاگش به نوعی شما رو درگیر مسائل روزمره تهران و ایران می کنه. البته اگر مثل من یه وبلاگر یا خواننده وبلاگ قدیمی باشید دیگه حتما بالا میارید انقدر این چیزا رو خوندید و یا نوشتید اما گاهی چیزایی رو می نویسه که موشکفانس و با اون لحن بچه گونه و طنزش آدم رو به وجد میاره که مطلبش رو تا آخر بخونه. کیوان اخیرا یه مطلبی نوشته در مورد سر و صداهای مشکوک توی سینما و در واقع همون عشق بازی نوجوونا و جوونای ما توی سینماهای تاریک که حالا من اصلا می خوام این رو بسطش بدم و موضوع رو مشمول جاهای دنج پارکها مثل زیر گذرهای متروک، کوچه های بن بست، پاساژهای خلوت و یا حتی گاهی کافی شاپها نیز بکنم.جان کلام این متن مستقیما خطاب به کیوان و هر کسی که مثل اون فکر می کنه، انتقاد می کنه، عصبانی میشه و یا واکنش نشون میده.

نسل جدیدی که اومده رو خودم یه قرون هم قبول ندارم چون نه احترام بزرگتر و کوچکتری حالیش میشه، نه ارزش تحصیلات رو می دونه نه پایبند آداب و معاشرته. این نسل جدید بیشتر بچه های 13 تا 19 ساله الان رو تشکیل می ده و تا حدی حتی هم سن و سالهای من. اجازه بدید که تفاوت سنی 5 سال رو یه نسل جدید بگیم چرا که واقعا تفاوت داریم. اینها بچه های موبایل های با دوربین دیجیتال و پیغام متنی و اینترنت(حتی در حد همین در پیت و فیلتر شده اش) و کافی نت و گیم نت هستند. شاید همین باعث میشه که من زیاد سر به سر این رده سنی می گذارم و کلی عصبانی و یا حتی حساسشون می کنم اما حقیقتا اینه که درسته من به نوبه خودم بارها تو پستهای همین وبلاگم به خودمون و جوونا و نوجوان ها حمله کرده ام و انتقاد کرده ام اما حرف حق رو می بایست زد.

""...قبلاً سر و صدای خِش‌خِش چيپس و پفك و چُس‌فيل اعصاب و روان آدم رو تو سينما داغون می‌كرد الان صداهای مشكوك شبه ناله‌های بچه گربه! خداوكيلی ديگه يه سريها شرم و حيا رو دو لُپی و با پوست و هسته خوردن و اگه ولشون كنی همون وسط خيابون استرپتيز می‌كنند و شلوارشون رو می‌كشند پايين و كون برهنه خِفت همديگر رو می‌گيرند. اينها از اينكه جلوی جماعت، جماعی هم با همديگه داشته باشند هيچ ترس و اِبايی ندارند"

خب این تکه ای از نوشته اوست. کیوان عزیز بگذار خودم رو بگویم بی پرده. من جز همان جوانی بوده ام که تو به آن بد و بیراه گفته ای و او را لاابالی و معلول بی دست و پا خوانده ای. من هم روزگاری همین چند سال پیش در سینما سینه ها را چلانده ام و دست در شورتم هم رفته است! هرچند به آن شوری شور نبوده که تو نوشته ای و یا شاید به تعداد انگشتان یک دست هم نرسیده است تکرارش و صدالبته صدای بچه گربه هم ازمان درنیامده و مزاحم کسی هم نشده ایم اما این تجربه رو داشته ام.

روزگاری برای من تاریکی سینما بهشت بوده است. میعاد گاه بوده است می دانی چرا؟ برای اینکه همان کلیدی را که می خواسته ای به آن دو جوان بدهی من می خواسته ام. آدمی در همه جا که باشد غریزه اش یک جور است و هیچ غریزه ای بالاتر از میل جنسی و ارتباط با جنس مخالف نیست. چیزی که بارها من و تو در وبلاگهایمان نوشته ایم، نقد کرده ایم و ذهنمان را مشغولش کرده ایم و خوانندگان هم خوانده اند.

یک جوان نیاز داره که میل جنسیش رو ارضا بکنه. ساده بگویم در عصر جدید اگر هر روز هم خود ارضایی بکنی باز هم میل جنسیت فوران می کند. در روزگار من پیدا کردن یک مجله سوپر، کار حضرت فیل بوده است و الان کار 3 سوت است. یک سی دی می دهند دستت که اگر 24 ساعته هم پایش بشینی تا یک سال عکسهایش تمام نمی شود. اینترنت هم که به نوعی شده مخزن مسائل اروتیک، پورن و سکس. قربانش بروم به یمن داشتن مملکت گل و بلبل پیدا کردن یک سی دی هم که در آن بتوان عکس سک و سینه و پر و پاچه دید و یا بعضا دو نفر در قالب یک نفر، به اندازه  زحمت رفتن تا سر یکی از میادین و یا خیابان های اصلی شهر است و دیگر هیچ.

تو فکر می کنی اون 2 تایی که تو هم دیگه فرو رفتن تو اون حالت اصلا خون به مغزشون میرسه؟ اصلا می تونن فکر کنن یا اینکه خون هجوم آورده به یه جای دیگشون؟ تو فکر می کنی خیلی جالبه لاس زدن و مالیدن سینه ها توی اون شرایط و یا کار خرابی کردن و خیس شدن شلوار و بعدش مکافاتایی که داره و یا پاییدن مسوول سینما و بقیه که مبادا بهت حرفی بزنن. خیلی از مرحله پرت شده ای دوست من. نوجوان و جوان دیگه فکری براش باقی نمی مونه که بفهمه آیا بغلش یه بچه نشسته و یا شما که می خوای از دیدن فیلم لذت می بری.

همه که امکانات فضا را ندارند. آن وقت آن جوان ننه مرده چه کند( به سبک فیلم مارمولک بخوانید). مگر جوون ما جوون انگلیسیه که همه چیش رو به راه باشه. دست دوست دختره رو گرفته بعد سال تحویل همون کنار بار لب و لوچه بعدش هم که کار زد بالا می پرن توی یه تاکسی و اونجا هم مشغول میشن و تو اون وقت چشمای ور قلمبیده راننده پاکستانی سگ مذهب رو می بینی که دست به ریشش می کشه و همین طوری زل زده تو آینه که کارای مسافرای نازنینش رو دید بزنه و زیر لبش هم آیه و سوره می خونه یه وقت شان کائنات پایین نیاد و خداوند موج سونامی رو سرش هوار نکنه وسط دوبی که این دو تا این طوری می کنن. مقصدم که  برسن کلید رو انداختن و اونجا آخ و اوخش رو راه می ندازن.

حالا تو مملکت ما چطوره؟ چرا تکرار مکررات بکنیم. هم تو زندگی کرده ای با این مردم و هم من. توی این سه سالی که خارج از کشور بوده ام به ایران مرتبا سر زده ام و تحولاتش رو دیده ام حتی بیشتر از تو چرا که من چند ماه برهه زمانی داشته ام که تحولات رومزه را نبینم و  بعد از چند ماه وارد ایران شده ام و از این روبه مراتب تغییرات برایم آشکار تر بوده. همچین نوشته ای که انگار مردم ما همه چیزشان درست است الی این یکی و اصلا فرهنگ اینگونه مسائل در بین ما نهادینه است.

ختم کلام رو بگویم هنوز یادم نمی ره که در دوران دبیرستان زنی در کنار پیاده رو گریه می کرد و مرد آرام دستش رو گرفته بود و نوازش می کرد و من اول متوجه نبودم تا اینکه دیدم این دوستهای بی شعورم( که البته دست خودشون هم نیست در این فرهنگ بار آمده ایم) چهار چشمی دارند اینها رو نگاه می کنند انگار که فیلم سوپر دارن نگاه می کنن. در مملکتی که نسل جوانش  که ادعایش کون خر رو پاره می کنه نظر بر همسر دیگری داره، در مملکتی که همه ادعا می کنند ولی درجمع خصوصیشان حرفایی می زنند که حالم رو بهم می زنه از بس که چشمهای ناپاک دارند تو از چه حرف می زنی و می نالی.

مطمئن باش اگر اون 2 نفر جایی برای عشق بازی داشتند هیچ گاه ناله هایشون رو تو نمی شنیدی. فرهنگ ما آنقدر هم بی بند و بار نشده و باز حجب و حیایی بینمان هست. نمی دونم پسر و دختری رو دیدی که توی پارک توی همیدگه فرو رفتن و یه شاخه ای چیزی که تکون می خوره زهره هر جفتشون می ترکه. می دونی چقدر تاثیر روانی بدی روشون می گذاره. می دونی چقدر از پسر و دخترای ما توی مملکت غربت نکبت اروپا و آمریکا و هر خراب شده دیگه وقتی دست یارشون رو می گیرن و ماشین پلیس می بینن ناخودآگاه قلبشون می زنه و می ترسن. چون فکر می کنن نکنه بگیرنشون. اینه برادر درد ما. ایران کشور توسعه یافته که هیچ،جهان سوم هم نیست. بی پرده بگویم بهمان شاشیده شده است. ولله از بعد روانی و اجتماعی جوانانی داریم از پوست کرگدن. جوانانی که همش سرکوفت شنیده اند و هیچ میل غریزی و اکتسابیشان ارضا نشده است و باز مدارا می کنند. من از این جهت به خودمان افتخار می کنم.

پانوشت بی ربط: این مساله ربطی به مساله بالا نداره که زودی بول بگیریدا. ولی شیطونی کردن تو جاهای همگانی هم واسه خودش دنیایی داره و کلی ماجراجویی و صد البته تخم می تلبه. مثلا لب گرفتن تو کافی شاپ، حال کردن پشت درختای پارک، پایین کشیدن شلوار در کوچه تاریک بن بست، صندلی های پشت ماشین، راه پله های پشتی خونه، خرک پشت بوم و از این قبیل. به دوستان متاهل و جفت توصیه میشه حتما گاهی از این کارا بکنید یه تنوعی واسه خودش فقط اون سنسورهاتون رو قوی کنید کسی نبینه و با برنامه ریزی کار رو شسته و رفته انجام بدید. باور کنید یه حالی میده. از ما گفتن.بیایید یک بار هم به چیزی از زاویه دیگر نگاه کنیم. بازم میگم این مطلب پانوشت هیچ ربطی به اون بالا نداره. فقط یه پیشنهاد بود. صدالبته حلالم هست چون واسه زن و شوهرا نوشتم :))