" /> یه وجب خاکِ اینترنت: February 2005 Archives

« January 2005 | Main | March 2005 »

February 28, 2005

محو شدن سایتهای ایرانی - 2

این قضیه محو شدن سایتهای ایرانی خیلی جدیه هااااا. حالا این سری داشتم سایت مجله های ایرانی رو نگاه می کردم به خصوص مجله های کامپیوتری که کلی ازشون انتظار میره. جالبه یه سریشون اصلا دومیناشون سوت شده رفته تو هوا و دیگه اصلا وجود خارجی نداره. یه سری هم که شونصد ساله تحت ساخت و سازه. اونایی هم که هستند خیلی غیر فعال و نا منظمن. پس آمریکا تو هم؟تو مگه همون نبودی که مقاله می نویسی توی مجله ات که باید سایت مجله ال باشه و بل باشه و دم از حمایت از مشتری و تجارت الکترونیک و روشهای آنلاین تبلیغات نمی زنی پس چرا به من داخل میشی؟!!!

جدا باید برای دست اندرکاران مجلات فارسی جایزه شترمرغ بلورین در نظر گرفت با این طرز کار و فکرشون. حالا اون مجلاتی که 100 صفحه مقاله مفید دارن و 250 صفحه آگهی، بازم پول ندارن یه سایت مثل آدمیزاد درست کنن. محض رضای خدا یکی یه سایت مجله معرفی کنه که آرشیو درست حسابی، اخبار به روز، خلاصه یه مدل فارسی شده از مجلات کامپیوتری متوسط خارجی باشه. نمی دونم این جور موقع ها چرا تا ملت کم میارن میرن سراغ پر تیراژ ترین مجلات کامپیوتری خارجی و اون رو با خودشون مقایسه می کنن.

چه بخوایم باور کنیم چه نکنیم بعضی از وبلاگهای انگلیسی زبان هم بهترین سایتهای مجلات ما رو از نظر ارتباط با خواننده و نحوه سرویس دهی و به روز رسانی اخبار، قورت می دن.یه کمی به فکر چاره باشیم. یه کمی بجنبیم. لعنت به شرکتهای خصوصی ایرانی که مدیراشون وقتی می خوان پول بدن انگار جون از تو یه جاییشون در میره. عجیبه که حتی مدیران آی تی ما هم که خیلی ادعای روشنفکری و به روز بودنشون میشه می خوان براشون کار کنی 10 میلیون و اون وقت یه چک 500 هزار تومانی بگذارن کف دستت.

February 26, 2005

جنون تکنولوژي

یکی از مسائلی که حالا ممکنه هرکسی به نوعی باهاش درگیر باشه مخصوصا بچه های وبلاگ نویس و وبلاگ خون و خلاصه هر کسی که خوره اینترنته اینه که گاهی اوقات اینترنت آدم رو به مرز جنون می رسونه. حالا اینجا اینترنت رو به عنوان سمبل تکنولوژی آوردم که خیلی از ماها روزانه باهاش سر و کار داریم و وقتمون رو پاش می گذاریم و گاهی حتی سلامتیمون هم پاش به خطر می افته.

از زمانی که این دی اس ال لعنتی رو گرفتم چیزی حدود 10 تا 15 ساعت پشت لپ تاپم هستم و دارم  کارهای مختلف می کنم. یا کتابهای آنلاین رو دانلود می کنم و می خونم یا مقاله ها و اخبار رو دید می زنم یا گاهی می نویسم. اینترنت به واقع ماتریکس عظیمی از اطلاعاته که شما رو می تونه ساعتها با خودش مشغول کنه. جدای رفتن به دانشگاه شاید به جرات بتونم بگم اکثریت 90 درصد اوقاتم رو توی چهار دیواری خونه هستم و حتی گاهی متوجه نمی شم بیرون چه زمانی از روزه یا چه ساعتیه. البته خوشبختانه هنوز تریپ رابینسون کروزه نیست که تاریخ و روز یادم بره چون بالاخره توی روز چشمم به این اطلاعات توی اینترنت می خوره!

چون دیگه دی اس ال دارم و دغدغه قطع کردن اکانتش رو ندارم هر روز عطش من برای خوندن و اطلاعات، بیشتر و بیشتر میشه و گاهی دیگه به حد جنون می رسه. بارها شده که بین 10 تا 14 ساعت من غذا نخورده ام و انقدر مشغول کارهام بودم که از غذا خوردن جا موندم. شاید لغت جا موندن بهترین لغت درباره من باشه بس که غرق اطلاعات میشم. متاسفانه درد شونه و دست هم گاهی امون نمی ده که باید یه فکری به حالشون بکنم و گرنه می ترسم به چهل نرسیده آرتروزه رو بگیریم.

یواش یواش این تکنولوژی کار دستمون میده. من شاید بتونم دقیقا دغدغه و تصمیم اخیر جیسون کتکه رو بفهمم که چرا دست از کار کردن کشیده و می خواد یه بلاگر تمام وقت باشه!!! وبلاگ نویسی در سطح حرفه ای و یا حتی نیمه حرفه ایش وقتی که انبوهی از خوانندگان رو داری و خیلی روابط برات ایجاد می کنه به نوعی از انجام دادنش در حاشیه زمانی روزانه یا همون اوقات فراغت به اصلی ترین کارت بدل میشه و من فکر می کنم داریم به یه جاهای جالبی می رسیم.

خوره های موبایل و بازی های کامپیوتری هم جدای از این دنیا نیستند. بر و بچز ایرانی هم اتفاقا ید طولایی توی این قضیه دارن. شاید از دید خیلی ها بازی های کامپیوتری چیزی جز وقت تلف کردن نیستند اما به واقع در سطح حرفه ای به هیچ عنوان این طوری نیست و از توش پول و کار هم می تونید در بیارید. متاسفانه توی ایران ما همه چیز رو به دید منفی نگاه می کنیم و هرچیزی رو که مورد علاقه مون نباشه یا به مزاجمون خوش نیاید می بندیم به باد تمسخر که یارو بیکاره یا عجب حوصله ای داره اما بدونید توی دنیای اینترنت جا برای همه هست که کارهای ابداعی و خلاق انجام بدن.

تبلیغات آنلاین  موتورهای جستجو، درست کردن وبلاگهای تخصصی که می تونه پایگاهی برای تجمع علاقه مندانش بشه و در کوتاه مدت یعنی چیزی حدود 6 ماه تا ماکسیمم یک سال شما رو توی دنیای سایبر به معروفیت می رسونه و به سادگی کمپانی های بزرگ به سراغ شما خواهند اومد و از شما استفاده خواهند کرد. از شرکت در تورنمنتهای بازی گرفته تا نظر خواهی درباره وسایل جدیدی که می زنن و صدالبته دستگاه های بازی و موبایلهای جدید در صدر این دستگاه ها هستند.

تنها چیزی که شما نیاز دارید یه خط پر سرعت اینترنت + نوشتن و خواندن به زبان انگلیسی بعلاوه علم و دانش مطرح کردن خودتون در دنیای اینترنته. مثل معرفی سایت یا وبلاگتون در موتورهای جستجو و یا طراحی سایت و هر گونه عاملی که باعث بشه خواننده شما تبدیل به یک طرفدار پر و پا قرص شما بشه.

تکنولوژی و اینترنت جنون آوره و دقیقا مثل رانندگان فرمولا 1 میشید. یعنی به دنبال سرعت بیشتر و امکانات بالاتر خواهید بود. توی دنیای اینترنت خیلی کارها میشه کرد و لازم هم نیست که حتما خود شما نوع آور باشید. می شه از مدلهای موفق دیگران هم استفاده کرد و با کمی چاشنی خلاقیت به جاهای بسیار خوب هم رسید. من امیدوارم به مرز روانیت نرسم چون عاشق این تکنولوژی احمق بشریت هستم ؛)

February 25, 2005

آتقی؛زر ورق؛اعتیاد

نه بابا نترسید.معتاد نشدم. همین یه کارمون مونده بود دیگه. داشتم نصفه شبی این زر ورق پاکت سیگار رو در میاوردم یهو نوستالژی و حس طنزم گل کرد. ما هم که دست به کیبوردمون به کوری چشم کفار و ایادی قلم شده تمام دنیا به غیر ایران(!) خوبه، گفتم کمی بنویسم هم بخندیم هم گریه کنیم. سریال آینه عبرت رو یادتون میاد؟ همون که آتقی توش بود هرویین میزد اون یارو دیگه هم بود تریاک می کشید و این وسط یه فلک زده اسکل هم افتاده بود بینشون که وسوسه میشد و خلاصه کلی با خودش کلنجار می رفت که شیره ای بشه یا نشه آخرشم می نداخت تو خط تزریق!

خداییش هم صدا و سیما اون زمانا مردم رو خر گیر آورده بود و هنوزم اسکل می کنه هم مردم تو هپروت زندگی می کردن. حالا شاید به یمن اینترنت و ماهواره و خلاصه اطلاع رسانی بیشتر عده ای از نسل جوان و تاکید می کنم عده ای یه کمی بیشتر حالیشونه. من اون موقع ها بچه بودم. این چیزا رو که می دیدم دیگه کپ می کردم. میگفتم یا امام. هرکی لب زد به سیگار یعنی تا هفت پشتشم معتاد میشن.

اساسا این سیاست صدا و سیمای ما توی همه چیزه که شلوغش می کنه و به جای اینکه راه درست رو نشون بده با ترس و وحشت می خواد واسه بیننده اش یه دیوار پوشالی درست کنه. سریال مربوطه نقل هر مجلسی بود و پدرماردها به زور شمشیر و ساتور بچه هاشون رو مجبور می کردن که این سریاله رو ببینن یا اصلا بهتره بگیم اون موقع خدای سریال تلویزیونی دیگه همین بود. نه ماشالله برنامه های متنوع هم صدا سیما اون موقع ها از سر و کول مردم توی 2 شبکه ایران بالا می رفت و اصلا مردم گه گیجه می گرفتن کدوم یکی رو ببین واسه همین خلاصه ملت هر هفته آماده می شدن بشینن پای این سریال ببینن اون یارو پسره بچه مثبته که انگار از پشت کوه اومده بود معتاد میشه و آخرشم که معتاد شد ترک می کنه یا اصلا به چه راه هایی کشیده میشه.

این تریپهای اعتیاد و ترسوندن ملت واقعا الان بهش فکر می کنم خیلی خنده داره. یه مدت یادمه از این سریالهای ایدز می ذاشت. من اون موقع ها اوایل نوجونیم بود. دیگه بهم الهام شده بود که آره راستی راستی ایدز دارم. حالا جالبه اون موقع تو سوراخ کلید هم نکرده بودیم چه برسه به سوراخ آدمیزاد ولی ترسیده بودم خفن. می گفتم نکنه من هم ایدز دارم و حالیم نیست!!!

برنامه های مستند درمورد اعتیاد هم که دیگه واویلا. نمیدوم چرا همه معتادا کیف دزد می شدن و قاتل و مزدور. دوربین رو برمی داشتن می بردن تو زندونایی که مثل سیاهچاله های قرون وسطی ست. صدای ترق و توروق دری که انگار صد ساله روغن نخورده و یه معتاد فلک زده که انگار دیواری کوتاه تر از این بدبخت گیر نیورده بودن و بعدش صورت شطرنجی و ندامت و اشک و اخ و تف معتاده و خلاصه بچه ها با کبریت بازی نکنید که خطر داره.

یعنی به جای اینکه بیان به ملت اصولش رو بگن و اصلا توضیح بدن قضیه چی به چیه تریپ همون تریپ پروپاگاندای مذهبی بود. به زور وحشت از جهنم و گرز داغ توی ماتحت هم که شده می خواستن بگن معتاد نشید. سناریوهای سریالها هم که خدا بود. باباهه زیر تخت پسرش قره قوروت پیدا کرده بود بعد فکر می کرد تریاکه. هاها. دیگه ببینید بابائه چه اسکولی بوده. دارم فکرش رو می کنم اگر قرار باشه من هم همچین بابایی از آب در بیام که معلوم نیست بچه چه نخاله ای از آب در میاد با این همه امکاناتی که اون باهاش مواجه هست و من نبودم.

نمی دونم یادتون هست یه بار راجع به مجلات سوپر نوشتم و دردسرهایی که من نوعی زمان نوجوانیم برای به دست آوردنشم داشتم و الان یه بچه 10 ساله هم با یه اکانت اینترنت 3 سوت می تونه به عکسای گوگوری دسترسی داشته باشه. حالا لابد اینم بشه سوژه می رن سریال می سازن که مادره شب دخترش رو زیر نظر داره که توی اتاق تاریک نشسته پشت مانیتور و چشما گود رفته پس حتما داره عکس سوپر نگاه می کنه!!!

مرده شور اون دورانی رو ببرن که این طوری من و امثال من توش بزرگ شدیم. حالا دیگه به جای حرص خوردن فقط می خندم. بابا آتقی بیا یه سیگار بده دستمون جو بگیرتمون بریم مرفین تزریق کنیم! به قولی دوستی انقدر بدبختی داریم دیگه به این چیزا نمی رسیم. یعنی وقت کم میاریم...فعلا این مطلب رو داشته باشید تا مطلب بعدی کمی زار بزنیم.

February 24, 2005

محو شدن سایتهای ایرانی

این چند روزه داشتم دنبال سایتهایی به زبون فارسی برای امنیت کامپیوتر و شبکه می گشتم یه چیز جالبی نظرم رو جلب کرد. اکثریت این محتوای فارسی درباره شبکه و امنیت در نتایج جستجوی گوگل مربوط به  وبلاگهای در پیتی میشد که اصغر تلمبه و ممد گوش پلیتی که در واقع همون جوجه اسکریپت بازای خنزر پنزر ماکسیمم 19 ساله عشق هک بودند راه انداخته بودن و بعد از یه مدت کوتاه وبلاگ رو به امون خدا ول کردن و عملا هیچ. توی قسمت سوگولی های مرورگرم(!) سایتهای هک فارسی قدیمی رو داشتم  و جالبه که هر کدوم رو انتخاب می کردم انگار نه انگار که روزگاری روی صفحه اینترنت زمانی وجود خارجی داشته اند!

واقعا جای تاسف داره و صد البته این مشکل همه ما ایرانی هاست. عدم پشتکار و هدف و برنامه ریزی. متاسفانه این همه مجله کامپیوتری در ایران ولی به جز یکی یا دو تا بقیشون همه آشغالن و بیشتر مطالبشون رو با مقالات آموزشی آب و دوغ خیاری پر می کنن که به هیچ دردی نمی خوره. اون مجلاتی هم که خوب هستند شاغ غول شکستن یه سایت زدن که نه سرش معلومه نه تهش. حالا وارد این بحث نمی شیم که چرا ولی جدا این چه وضعشه. عجیبه بر و بچز آی تی نویس هم اصلا هیچ مقاله ای، طنزی، پاراگرافی راجع به این قضیه ننوشتن که به نظر من خیلی حائز اهمیته.

چرا می بایست تنها در عرض یک سال بهترین سایتها و وبلاگهای هک و امنیت شبکه که از موارد بسیار مهم در دنیای آینده س یا غیر فعال بشن یا اینکه اصلا اثری از آثارشون روی اینترنت وجود نداشته باشه. یا دومین هاشون توسط خارجی ها گرفته شده و یا معلق مونده. واقعا آیا کسی می تونه به من یه سایت فارسی معرفی کنه که ابزار هک و امنیت شبکه و کامپیوتر رو خیلی خوب و شسته رفته مانند آنچه که در سایتهای خارجی می بینیم حالا با 10 درجه هم تخفیف به من نشون بده. این همه پتانسیل جوون ریخته توی دنیای وبلاگستون. چرا چند نفری که علاقشون اینه و وقت هم دارن و می تونن جمع نمی شن و یه همچین سایتی نمی زنن؟

اینترنت واقعا رسانه پر سرعتیه و به به همون سرعت که اطلاعات روی اون پخش میشه به همون سرعت هم اطلاعات نابود و ناپدید میشن. بچه های ایرانی باید تکاپوی بیشتری داشته باشن و بیشتر دل به کار بدن. از دوستانی خبرنگار و ای تی نویس مجلات کامپیوتری که اینجا رو می خونن کسی می تونه بگه چرا سایتهای مجلات کامپیوتری ایرانی انقدر بی محتوا و بی خوده و فاقد هرگونه آرشیو؟ جدا عجیبه و باور نکردنی. حیفه اون همه مقاله خوب که قبلا بوده و حالا دود شده رفته زیر زمین. واقعا حیف. یادمون باشه دسترسی سریع به اطلاعات و بایگانی مناسب و علمی اونها بسیار از تولید خود محتوا مهم تره. مقاله ای که پارسال بوده و حالا رفته لای دست اجدادش به چه درد می خوره؟ خیلی کاستی داریم. خیلی.

February 22, 2005

خداحافظ دنیای کوچک

یادم میاد اوایل وبلاگ نویسی مادرم می پرسید که این نوشتهای بیهوده به چه درد می خوره اما من می دونستم که به نوعی با این نوشته ها و فیدبکهایی که از خواننده هام می گیرم مسیر زندگیم رو هموار می کنم و خیلی زود به تجربه هایی خواهم رسید که دیگران به مراتب در زندگیشان یا هرگز نمی رسند یا خیلی دیرتر از من خواهند رسید و این در دنیای امروزی یعنی یک برد و پرش نهایی به سوی هدفی که داشته ام.

بعد از سه سال و اندی وبلاگ نویسی شاید این متن به مثابه خداحافظی با خیلی گره های فکری باشه که قبلا من مطرح کرده ام و شما خوانده اید و نظر دادید.گاهی حساسیتهای شما رو هم ایجاد کرده و پاسخهای تندی هم داده شده و بسیاری مواقع ابراز همدردی و هم سو بودن با نوشته ها من. این مدت از نظرات شما استفاده خیلی زیادی کردم و به قولی اون جوهره ای که می بایست بهش می رسیدم رو از طریق همین دنیای دیجیتال و ماتریکس صفر و یک که حتی گاها منزجر کننده شده بوده و بارها به اعتیادش هم پرداخته ایم، به دست آوردم. ضمن آنکه شعار همیشگیم را نیز فریاد زده ام. زندگی در کتابها و نوشته های نویسندگان تمام و کمال نیست. زندگی تجربه عملی هم هست.

خودشناسی رو هممون راجع بهش خوندیم و شنیدیم. همه ما سعی می کنیم که خودمون رو بشناسیم و وقتی توی آینه نگاه می کنیم بفهمیم که چی در زندگی می خوایم. قراره به چه اهدافی برسیم و خلاصه این شانس زنده بودن رو (چه به دید مثبت نگاه کنیم چه به دید منفی و یا هردو) چگونه مصرفش کنیم چون چه بخواهیم و چه نخواهیم ما هستیم. حتی اگر چیزی مجازی باشیم اما به هر حال حس می کنیم و می بایست از اون به جایی رسید و تمام تلاش بشر و بودنش در همین خلاصه میشه که به کجا؟

مکتبهای ایسمی اومدن و رفتن و خیلی هاشون هم موندگار شدن. ایدئولوژی ها متولد شدن. مذاهب اومدن و خیلی جاها مثل ایران با زور به خورد آدمها در تمامی اعصار خورونده شدن اما این انسان سرکش هیچ وقت زیر بار زور نرفته و نمی ره و همیشه می خواد چیزی رو انجام بده که خودش می خواد. باری به هرجهت باید آموخت و فهمید که چی می خوایم وگرنه مثل خیل عظیمی از انسان ها در یک دایره ناخودفهمی و ناخود آگاهی غرق می شیم و مبهوت می مونیم و این صرفا هیچ ربطی به سنی که درش قرار داریم نداره. می تونید در قالب یه نوجون دغدغه های خودتون رو داشته باشید، یک جوان و یا حتی یک سالخورده.

شاید بشه گفت که خودشناسی من از اسفند 79 رقم خورد و من شروع کردم این پژمان رو شناختن و تواناییهاش رو دیدن. اینکه حالا چه بر من گذشته و چه شده تکه های کوچکیش رو قبلها نوشته بودم و روایت کامل داستان از حوصله چند پاراگراف و صفحه خارجه اما به هر صورت من خودم رو یافتم و سعی کردم هر روز بیشتر و جلوتر رو نگاه کنم ضمن اینکه جلوی پای خودم رو هم دیدم. زندگی در خارج از کشور بعدهای بیشتری از زندگی و جهان بینی رو برایم باز کرد. مطالعاتی که در مذهب کردم. آشنایی با دین های مختلف، آداب و رسوم مختلف و قوم های مختلف. دیدن روزمره آدمهایی که هر کدوم از یه طرف کره خاکی اومدن و همه همه به من کمک کرد تا توی این راه باز نمونم و خودشناسی خودم رو بیشتر کنم.توی همین مدت مدتها اخبار میهن رو هم دنبال می کنم. وبلاگهای دوستان، آشنایان دیده و نادیده رو می خوندم اما هر بار چیزی بیش از قبل بهم ثابت میشه.

وبلاگ من و وبلاگ خیلی از دوستان دیگرم سرشار از شکستن تابوها، فریادها و فغان ها و گلایه مندی از شرایط روز و اجتماع جامعه کنونی ایران بوده و هست. وبلاگهایی هستند که شما می تونید مشکلات عدیده و روزمره هم وطنامون رو توش بخونیم و بعضی هاشون هم مثل من بارها و بارها به دیواره فرهنگیمون حمله کردن و اشکالات و نامردمی ها رو زیر سوال بردن. از طرفی من دنیای این ور را هم داشته ام. خواندن مجلات و روزنامه های روز آمریکایی، اروپایی و ملیت هایی که به پیشرفتشون می نازن و به مراتب مشکلاتش در سطحی دیگر از مشکلات ماست.

جالبه که بعضی مشکلات یکسانه چرا که جوهره هر انسان یکیست و همه ما خواهان یک چیز هستیم و بعضی از مشکلات هم زاییده شرایط و فرهنگ و اجتماعه. بگذارید مثالی بزنم. یک مساله خیلی مهم در تمام دنیا مشکل ترافیک شهری. توی تهران ترافیک بیداد می کنه و در دوبی هم بیداد می کنه.تصور کنید فاصله بین شارژه در اتوبان اصلی به دوبی تا خود میدان اصلی دوبی و یا سیتی سنترش تنها 10 دقیقه است در حالیکه شما صبح برای رسیدن به مقصد دقیقا یک ساعت و چهل دقیقه در راه هستید. چیزی معادل 10 برابر زمان معمولی و این قضیه وقتی هر روز تکرار می شه تهوع آوره. حال تفاوتش رو ببینید در کجاست. سالهاست که در تهران هر روزه روزنامه ها درباره ترافیک می نویسند و ما می خونیم و سرتکون می دیم یا حتی ممکنه به دفتر روزنامه و مجله زنگ بزنیم و از دولت انتقاد کنیم. از ترافیک عکس می گیریم. از وقت های تلف شده میگیم و غیر و غیرو اما اونچه که در این مملکت و جاهای دیگه اتفاق می افته بسیار متفاوته.

در روزنامه های اینجا این طیف رو خبرنگاران منعکس می کنن که مشکل ترافیک وجود داره و برای مردم آزاد دهندس. متخصصی شهرسازی و راه سازی طی جلسات متعدد با هم بحث می کنن و در آخر با تخصیص بودجه و سایر مسائل قانونی و دولتش راه ها ساخته میشن، اتوبانها گسترش پیدا می کنن و پلهای جدید احداث میشه. در واقع در طول این مدت ساخت و ساز دیگه شما خبری از غر زدنهای مدام و خود درگیری مردم نمی بینید چرا که می پذیریند دولت در حال انجام کاره و با دانستن تاریخ دقیق اتمام پروژه ها برای زندگی خود برنامه ریزی می کنند. اینان می دانند که در انتهای سال 2006 مثلا ترافیک بین این دو شهر حل خواهد شد و حالا به نوعی پایه زندگیشون رو بر این اساس می ریزن. مثلا آیا کشور رو ترک کنن؟ یا محل سکونتشون رو از شارژه ببرن دوبی و خیلی مسائل دیگه.

این تفاوتیه که بین ایران و خارج از کشور وجود داره. تازه تصور کنید اینجا یک کشور پیشرفته نیست و تنها در حال پیشرفته. این قضیه باعث میشه تا فشار روانی بر مردم کم بشه و بسیاری ازمسائل که مربوط به دولت هست و وظیفه قانونی دولت هست که انجام بده صورت می پذیره و مردم هم به دغدغه های روزمره خودشون می پردازن.

به عنوان یه نظر شخصی با خوندن وبلاگهای ایرانی من دنیایم بسیار کوچک، تهی و سیاه میشه و روحیه ام انقدر پایین میاد که حتی برنامه فردام رو هم فراموش می کنم. این جو تاریک و سیاه و خفقان آور محصول همون جامعه ایست که من تصمیم به ترکش کردم تا شاید بتونم در جای دیگه و به نوعی دیگه به مردمم خدمت کنم. در وهله اول با کسب دانش و در وهله دوم با استفاده کردن از دانشم در دنیای تجارت و یا صنعت.

حالا به مرزی رسیدم که می دونم جز کدام دسته هستم و باید برای اهدافم برنامه ریزی و تلاش کنم.شاید بتونم آدمها رو به دو دسته از یک نگاه تقسیم کنم. آدمهایی که دنبال خودشناسی خودشون هستند. آدمهایی که به دیگران هم کمک می کنن تا خودشون رو بشناسن! آدمهای دسته دوم در قالب خیرها، کارفرماها، معلمها و یا حتی رهبران معنوی مطرح میشن و من تصور می کنم که در دسته دوم قرار دارم چرا که مدتهاست که تجربه اش می کنم.

از امروز به نوعی دیگه از وبلاگ نویسی روی می آرم. وبلاگ نویسی که در اون کمتر از خقان و مشکلات جامعه بحث میشه مگر که چیزی مشترک و جهان شمول باشه چرا که من هیچ کاری در راه تغییر اونها نمی تونم انجام بدم. یک اجتماع برای عوض شدن پایه های اصلیش نیاز به تغییر آموزش و پرورش و اختصاص بودجه متناسب با اون داره تا پا بگیره. نیاز به ایجاد قانون و پایبندی به اون داره و اینها از کنترل من خارجه. من در عوض می تونم به نوعی دیگه رسالتم رو نشون بدم. به نوعی شما خواننده و دوستم رو با زاویه دیگه ای از زندگی آشنا کنم که شاید اصلا یا متوجه اش نشدید و یا اصلا بهش اهمیت ندادید و توی این راه باز باهم تبادل نظر خواهیم کرد و هرکسی سهم خودش رو بر می داره.

بنابراین خداحافظ فلسفه بافی. خداحافظ شکست های فرهنگی و خداحفظ انتقاد. بگذارید از امروز یا از چیزهایی انتقاد کنیم که یا می تونیم کاری راجع بهش انجام بدیم یا اینکه راجع به نقشه ها و دنیای آینده صحبت کنیم. دنیایی که برای هیچ کس مشخص نیست و پر از ماجرا و داستانه. از روزگار سخت زندگی گرفته تا داستان عشق و عاشقی و جوونی و پارتی های شبانه و یا حتی گاهی تنهایی های ممتد و بی پولی! دغدغه های مشترکی که می تونیم داشته باشیم و از همه چیز مهمتر نوروزی که در پیش داریم. از الان خودمون رو برای یه سال جدید آماده کنیم. به استقبالش بریم و با هم فریاد بزنیم که ما انسانیم و از همه مهم تر جوونیم. پس هنوز پامون روی پدال گازه نه ترمز.گاز بده عزیز جان فقط به پا نری تو دیوار.

February 18, 2005

این روزگار پردلهره اما بی تو

1 ماه اخیر زندگیم آبستن شرایط خیلی سختی بود. کلی استرس و دوندگی رو تجربه کردم. تجربه هایی که بسیار گران بودند و تمام شالوده فکریم رو بهم ریخته اند. ایران که بودم همیشه از یه سری چیزها نفرت داشتم. اصلا انگار در دنیای دیگری زندگی می کردم. انگار که دید دیگه ای از دنیا داشتم اما الان بعد 3 سال زندگی توی مملکتی که همه چیز پوله و دیگر هیچ و کوچک ترین رحم و مروتی بهت نمیشه اگر که روی روال نری و هیچ جای خطایی نیست و از همه بدتر غربته، خیلی چیزا یاد گرفتم.

اینجا تن به کارهایی دادم که برایم سخت ترین بوده ولی بایست می فهمیدم که برای رسیدن به یه هدف باید جنگید. هیچ وقت توی زندگیم چیزی رو آسون به دست نیاوردم. از کودکی این رو می فهمیدم. اون موقع نمی دونستم چرا برای هر چیزی تا سر حد مرگ باید از جان مایه بگذارم و آخرش معلوم نبود که برسم یا نه. خواسته ای حتی کوچک که دیگران در زندگی معمولیشان داشته اند رو من برایش جنگیده ام و هنوز این بازی ادامه داره. این قمار زندگی منتها این بار می فهمم که چرا این طوره. که چرا باید این طور باشه.

آدم بی شانسی نیستم. خیلی جاها کارها بدون اینکه من بفهمم جفت و جور میشه اما خیلی جاها هم باید بدوم. بجنگم با دست خالی. تک و تنها. جواب پایان نامه ام رو گرفتم.A شدم و خب کلی برای معدلم موثره. این هفته می بایست برای دومین دانشگاه اروپایی هم اقدام کنم برای فوق لیسانس. جوابشون رو 2 ماه دیگه میدن. البته استرس آنچنانی برای این جوابیه ندارم. اگر که پذیرش بدن می رم اگر ندن نمی رم. هرچند رفتنم برام خیلی مهمه. چرا که این فاصله لعنتی و این دوری منزجر کننده بین من و اون تموم میشه. همونی که مدتهاست براش دارم می جنگم. با دست خالی اما با قلبی پر تپش.

1 ماه اخیر رو در گیر گرفتن ویزای شنگن بودم. انقدر به دنبال مدرک و آت و پاشغال بوده ام که دیگه حالم از هرچی مدرک و و فوتو کپیه بهم می خوره. تمدید پاسپورت. بعدش تمدید اقامت اماراتم که درست شد و حالا شونصد تا مدرک واسه ویزا گرفتن. فردا باید برم کنسول آلمان تو دوبی. اگه بخواید احساسم رو بدونید باید بگم می ترسم. می ترسم که برم و باز مدارکم ناقص باشه. می ترسم که برم و از اون بدتر بهم ویزا ندن. واسه ملیت ایرانی و چند تا کشور دیگه رفتن به اروپا گذشتن از میله های زندان آلکاتراسه. بس که سخت می گیرن.

ویزای من تجاریه. قراره به عنوان یه کارآموز از طرف یه شرکت تجاری خیلی خوب برم آلمان.دعوت نامه ام رو خدا خواست و جدا خدا خواست و جلوی پام گذاشت که تونستم از شرکت بوش و زیمنس بگیرم. رزور هتل، بلیط رفت و برگشت و بیمه و نامه از شرکت و کلی کوفت و زهرمار دیگه رو با هزار زحمت جور کردم. واسه خیلی هاش از غرورم گذشتم و همین طوری عرق ریختم تا جورش کنم. واسه یه جوون خیلی سخته که سر خم کنه و تقاضاش رو بگه. تقاضایی که شاید واسه من اصلا مهم نیست اما انجامش می دم فقط برای تو. برای اینکه یه جفت چشم منتظر هست که باید از خجالتش دربیام.

خدا کلی کمکم کرد و این راه رو خودش جلو پام گذاشت. وگرنه من کجا و ویزای بیزنس کجا و این هزینه کمر شکن مسافرت کجا. اما بازم دلهره دارم. استرس زیاد دارم. به خاطر استرس پریروز شبش که می خواستم بخوابم تمام بدنم درد می کرد. انگار که استخونم رو می کشیدن. اصلا خوب نخوابیدم. لعنتی واسه من همیشه این طوره. جاهایی که بقیه استرس دارن، من عین خیالم نیست و برعکسش هم صادقه. هیچ وقت یادم نمی آد واسه نتایج کنکور سراسری که تمام سرنوشتم بهش بسته بود استرسی داشته باشم. حتی روزنامه هم نخریدم. زنگ زدم به دوستی و گفتم اسمم رو نگاه کنه و بگه قبول شدم یا نه. هر 2 سالش همین طوری.

حسی که الان دارم مثل حس زمانیه که می خواستم برم دفترچه خدمت بگیرم. دلهره و دلهره و دلهره. بهش فکر نمی کنم و خودم رو مشغول می کنم اما بازم اذیتم می کنه مخصوصا حالا که تو نیستی. هرچند هیچ وقت دوست نداشتم این چیزا رو باهات تقسیم کنم. تو آخه گل یاس نازنینی. کبوتر سپید عشق رو که با تیر سمی نشونه نمی رن.

جدای از کارای سفارت با این دانشگاه بی شعور هم کلی درگیری پیدا خواهم کرد و باید کلی مشاجره کنم چون واسه ویزا یه کارم بهشون گیره. اگر فردا بگن مدارک ناقصه دیگه کفرم درمیاد. همش به خاطر این آشغالای دانشگاهه. اون وقت باید برم خون و خون ریزی. چون این احمقها حرف حساب حالیشون نمیشه. باید بهشون دروغ گفت و حرف راست توی کتشون نمی ره. قرار بود پنج شنبه ازشون یه نامه بگیرم ولی عملا مسوولش پیچوندم. نامرد. از این کار متنقرم برم سر و صدا کنم و انقدر ور بزنم تا راضی بشن. کثافتها به خاطر اینکه خوب برنامه ریزی نکردن مجبورم واسه دو تا درس تخمی اینجا بمونم و حالا جالبه که واسه اون نخوان بهم اجازه رفتن بدن. امیدوارم کارم بهشون نکشه و فردا قال قضیه کنده باشه واسه سفارت.

اگر بهم ویزا ندن واقعا درمونده میشم. دیگه نمی دونم باید چه کار کنم و مستاصل می شم. یعنی اصلا دورنمایی برای خودم نخواهم دید. از چیزی که متنفرم همینه. وقتی که فقط یه راه توی زندگیت واست مونده. نصف این بدبختی هایی که من و امثال من می کشیم واسه شرایط روزگارمونه. واسه فرهنگمونه. واسه اجتماع لعنتی که داشتیم. همینه که این چند روزه اصلا اخبار ایران رو دنبال نکردم. دیگه خسته شدم. سر یه دوراهی کوفتی گیر کردم. اگه ویزام نیاد تمام برنامه زندگیم بهم می خوره و باز باید از اول بچینمش.

می بینید انقدر درگیرم که یادم میره اصلا احساس و عشق این وسط چی کارس و این کار زندگیه. این تله زندگیه و من می دونم توش افتادم. خوشحالم حداقل می فهم که توش افتادم. از محیط اینجا هم خسته ام. دوست دارم برم محیطی که کمی محبت باشه. صفا باشه و انسانیت. شاید این هاله دورم رو باز بتونم بردارم. شاید هم نقش تو اینه. تویی که با حرفات خیلی وقتا من رو آروم می کنی. اما چطور میشه این دلهره ها رو با تو تقسیم کرد. مردونگی اجازه نمیده. می گذارمش برای خودم. حالا خیلی چیزا رو دارم می فهمم. چیزایی که حتی نوشتنشم سخته.

زندگی مفهوم غریبیه. خیلی بازی ها داره. خوبیش اینه که من خیلی وقتا بازیاش رو می فهمم و می بینم. فقط گاهی توی قمار جدیدش گیر می کنم. این رو می دونم که هرچه آدم قراره روحش بزرگتر باشه، هرچه از مادیات قراره بکنه می بایست راهش رو بره وگره نمی شه. نمیشه که یهو برسی اون بالا و بگی آخیش راحت شدم.روزگار فصل و وصل برای رسیدن به خدا هم هست چه برسه به بندش. دوست دارم اون وقت که پیشت اومدم سرم رو بگذارم روی پات چشام رو ببندم و بخوابم. شاید که جبران کم خوابی این همه سالهای عمر باشه. الان که این متن رو از بالا تا پایین خوندم خودم خندم گرفت. جوونیه و عاشقی و چه کارهایی که این کله داغ نمی کنه. من خلم. دیوانه امممممم. به تمام معنای کلمه اش. عاشقی که واسه پیرا نیست. واسه جووناس که خون تو مغزش قل قل می زنه. هرچی می کشیم از این دل بی صاحابه؟ نمی دونم شایدم الان صاحب داره. ولش دیگه دارم هذیون می گم. واسم دعا کنید. زیاد. مرسی.

February 13, 2005

همان داستان هميشگي

"...حالا آروم بشين تا من يك داستان قشنگ برات بگم . گوش كن . يكی بود يكی نبود، يك دختر كوچولو بود كه يك عروسك قشنگ داشت. در واقع عروسك اصلاَ قشنگ نبود بلكه زشت هم بود. كثيف و تقريبا كچل بود و از قاب دستمال های كهنه ساخته شده بوداما دختر كوچولو اونو دوست داشت. اون عادت داشت هميشه با عروسك حرف بزنه و عروسك هم با اون حرف می زد . بله ! عروسك می تونست حرف بزنه! اما تنها حرفی كه عروسك می زد فحش های وحشتناك و كلمات توهين آميز بود. و دختر كوچولوتمام اون حرف ها رو ياد گرفت وبعد هم تكرارش كرد. مادرش خيلی ترسيده بود . كی اين حرفای زشت رو بهت ياد داده ؟”عروسكم يادم داده“. ”وای كه چه حرفای زشتی ! تو دور و بَرِ پسر بچه ها گشتی مگه نه.عروسك ها حرف های زشت نمی زنند“. دختر كوچولو گفت,”عروسك من می زنه“. ”ايناها, عروسك، يه حرف زشت واسه ی مامانم بگو“. عروسك چون دختر را دوست داشت به هر چه كه اون می گفت گوش می داد، بنابراين شروع كرد به گفتن يك سِری كلمات توهين آميز. ”پتياره، حرومزاده، كله پوك! بدريخت! عوضی! عوضی! عوضی!“ اوه! مادر دختر كوچولو از خجالت صورتش قرمز شد و عروسك رو گرفت و از پنجره پرت كرد بيرون تو يه خرابه ی پر از آشغال . دختر كوچولو داد زد ”مامانِ بد، مامانِ بد!“ و دوون دوون از پله ها پايين رفت تا به خرابه بره. دير شده بود! قبل از اينكه دستش به عروسك برسه يك گربه ی بزرگِ ترسناك اونو برداشت. يك گربه ی حنايی رنگِ قرمز ! و درحالی كه عروسك رو به دهن داشت رفت تو بيشه ها. دختر كوچولو گريه كنان به دنبال او رفت . دختر رفت و رفت و رفت و گشت و گشت و گشت . هوا تاريك شد و او در ميان بيشه هايی كه به جنگل انبوه ترسناكی تبديل می شد راهش را گم كرد . سپس از اون دور دورا نور كوچكی ديد. پس به طرف نور براه افتاد و زماني كه به آن نزديك شد چه ديد؟ يك كوتوله.! يك كوتوله كه روی چهارپايه ی بزرگی وايستاده بود به شاشيدن و باريكه شاشش شب نما و تابان بود! ” اوه كوتوله, كوتوله ی كوچولو, گربه ی بزرگ قرمز رنگي رو نديدی كه تو دهنش يك عروسك داشته باشه، عروسكی كه حرف های زشت بزنه ؟ “ كوتوله گفت ”اوناهاش“ هنوز می شاشيد و تابش شاشش به روی گربه ی حنايی افتاد و . . . زِرت ! . . . گربه به زمين افتاد و مُرد ! خُب ، همانطور كه همه می دونند , شاش كوتوله بهترين سَم برای گربه هاست . دختر كوچولو گفت” اوه ممنونم ، مرسی“ و عروسك را كه از شاش خيس شده بود به آغوش كشيد . اما عروسك شروع كرد به فرياد زدن”اين كوتوله ی گُه و بدتركيب كيه؟ اين حرومزاده ی عوضی فكر می كنه كيه كه گربه ی بد و قرمز منو می كشه. من عاشق اين گربه ام ! اون منو به قصد مرگ كتك زد و پاره پاره كرد. هيچوقت از امر و نهی كردن به من دست بر نداشت آنقدر از من كار كشيد كه به حال مرگ افتادم . چه كارهای وحشتناكی كه با من نكرد ولی من هنوز اونو دوست دارم. با من مثل كثافت رفتار می كرد، مثل يه برده! آه كه چقدر عذاب كشيدم. تمام مدت گريه می كردم ولی بازم بيشتر دوستش داشتم. اون به من احساس يك زن واقعی رو می داد با همون نوع مردی كه اون زن ها دارند. حالا من بدون گربه ی قرمزِ بد چكار كنم ؟ ای كوتوله ی احمقِ كثافت، تو حرومزاده ی كله پوك, حالا چه غلطی بايد بكنم ؟ كوتوله با فرياد گفت ”وای من ديوونه ی اين عروسكِ بد دهن شدم، من عاشقشم . فكركنم بااون ازدواج كنم.“ صدای وحشتناك كلفتی از ميان سايه های ترسناك جنگل كه ديگر از شاش كوتوله تابان نبود، گفت ”نه“ ،”من می خوام با اون ازدواج كنم.“اون كی می تونس باشه؟ اوه چه وحشتناك، يك گرگ بزرگِ گُنده با دندان های بزرگ و تيز. (صدای غُرش و پارس) من با او ازدواج می كنم“. عروسك می گه ”من اونو نمی خوام“. من با اون احمقِ خايه مال ازدواج نمی كنم.“ گُرگه می گه، ”من خايه مال نيستم“، ”من مهندس الكترونيك هستم. يك جادوگر منو به گُرگ تبديل كرده. اتفاقا هنوز قلم طراحی مو باهام دارم همه جا همراهمه. حالا اگه اين دختركوچولوی باكِره لطف كنه و رو پيشونيم رو ماچ كنه، من بسرعت تبديل به مرد جوون و خوش قيافه ای می شم با تحصيلات عاليه و همراه با معرفی نامه های بی نقص در جستجوي مصاحبتی گرما بخش!“ پس دختر گرگ رو ماچ می كنه و . . . بوم! . . . بطرز باور نكردنی يك مهندس خوش تيپ الكترونيك با خوشحالی غريبی به بيرون می پرد و گوزِ گنده ای تو صورت كوتوله وِل می كنه و كوتوله به زمين می افته و می ميره. خُب همانطور كه همه می دونيم , گوز مهندس الكترونيك برای كوتوله ها سَم است. حالا دختر در لحظه ای كه چشمش به مهندس افتاد عاشقش شد. دختر فريادی كشيد”عجب مهندس خوش تيپی!“ خُب زمان گذشت و دختر بزرگ شد و اون چيز های برجسته ای كه زن ها جلوشان دارند اون رو پشتش هم داشت و مشخصه كه مهندسا ديوونه ی اون چيزهای برجسته هستند. شغلِ واقعی و حرفه اي اوناس! پس مهندس خوش تيپ با قلم طراحی اش گفت ” من تغيير عقيده دادم ديگه با عروسك ازدواج نمی كنم با دختر كوچولوی صاحب دو تا سينه ی توپی و دو تا كون گرد و قشنگ ازدواج می كنم . “ عروسك گفت ” پس تكليف اين تاپاله ی لعنتی چی می شه؟ ”اون قول و قرار ازدواج رو با من بهم زد“. پس مهندس و دخترك كوچولو كه زن شده بود باهم ازدواج كردند و سال های سال در كنار هم به خوشی و خوبی زندگی كردند. و روز بعد عروسك گفت”من يه ميتينگ عمومی می گذارم .همه لطفاً، ميتينگِ عمومی ! حالا عروس و داماد كله پوكِ عزيز گوش كنيد. اين چرندياتِ سال های سال در كنار هم به خوشی و خوبی زندگي كردن بايد خاتمه پيدا كنه . من خسته شدم از اين ماچ و بوس كردن هاي آبكي و گاييدن هاي احمقانه. من كنار گذاشته شدم فقط به خاطر اينكه تو هميشه سرت به اون گرمه. اون هر روز می ره بيرون كه مهندسی الكترونيك اش رو انجام بده و تو با اون كونِ گِرد و كوچيكت فقط اين دور و بَر پَرسه ميزنی و حسرت اومدن اونو مي خوری. و وقتی اون برمی گرده خونه، پرتت می كنه رو تختخواب و بعد كردن و كردن . بعد دوباره صبح قبل از بيدار شدن از رختخواب، كردنه و كردن و دوباره بعداز ناهار كردنه و كردن كه از قضا برای سلامتيت هم بَدِه“. دختر- عروس خانومِ كوچولو كه حالا شكمش بالااومده بود و بزرگ و گِرد شده بود می گه”اما من خيلی خوشحالم“ ”من خيلی عاشقم“عروسك ميگه ”ریدی!“اين زرت و پرت هايی كه ” من خوشحالم و من خوشبختم“ رو به من تحويل نده. تاحالا چنين ابلهِ بدبختی تو زندگيم نديده بودم . تو از من هم ابله تری، اون زمانی كه من با گربه ی بَدِ قرمزم زندگی می كردم با اون حداقل مي تونستي سَرِ چيزهايي معقول دعوا كني . اما با اين مهندسِ حرومزاده سرِ چی می خوای دعوا كنی ؟ اون تو رو كتك نمی زنه اما تموم روز تنهات می ذاره ، درست مثل يه مترسك بدبخت ، حتا باهات حرف هم نمی زنه، كه از همه چيز بدتره ، تو احمق كله پوك“. مردِ كاركشته ی جوان و خوش تيپ و تحصيل كرده ای كه در جستجوی مصاحبتی گرمابخشه فرياد می زنه ” گوش كن عروسكِ شندر پندری درب و داغون، بهتره دهنِ كثيفت رو ببندی وگَرنَه مي ندازمت تو مستراح.“ عروسك مي گه ”عاليه! تو يايد بری تو مستراح و تمام گُهی كه كله ات را پُر كرده خالی كنی.“مهندس مي گه ” اين كار رو می كنم ولی تو رو هم همراه خودم می برم و ازت بجای دستمالِ توالت استفاده می كنم.“ . و عروسك رو بر مي داره و به توالت می بَره و دَر رو قفل می كنه . ”نه خواهش مي كنم, عشق من اين كار رو با عروسك من نكن. دَر رو باز كُن“ ”نه باز نمی كنم . من نشستم اينجا و شلوارم رو پايين كشيدم و همين الان می خوام خودم رو با اين عروسكِ قاب دستمالی پاك كنم.“ بعد از يك لحظه صدای فرياد وحشتناكی شنيده مي شه. آخ خ خ خ ! يك فرياد الكترونيكی ! اون مهندسِ ! فكر مي كني چه اتفاقی افتاد ؟ همين كه خواست خودش رو با عروسك پاك كنه. . . ذِرت! . . . عروسكه راهِ سوراخش رو می بنده ! بالا بالا بالا تا اينكه فقط پاهاش بيرون می مونه. ”كمكم كن, كمكم كن, خانم! اين عروسك بدجنسِ لعنتی خودشو فرو كرده به من. اونو بِكِش بيرون. بِكِش!“ ”دارم مي كِشَم ولی نمی تونم بيرونش بيارم,“ مهندس داد مي زنه”آخ خ خ! دَرد ميكنه! دارم می ميرم! نه! مثل اينه كه دارم بچه می زام! قابله خبر كن!“ دخترـ خانمِ كوچولو مي ره بيرون كه قابله پيدا كنه. اما وقتی دَر رو باز می كنه. . . خُب همانطور كه همه می دونند كار خدا پايان نداره. . . . فكر می كنی كی داشت از اونجا رَد می شد؟ يه قابله! ”وای تو رو خدا فرستاده. خواهش می كنم بيا تو. ما مشكل خانوادگي پيدا كرديم.“ خُب وقتي قابله چشمش افتاد به ماتحت مهندس گفت ”اين شوهرته؟ “”بله“ قابله گفت”بسيار خوب اين يك زايمان غيرعاديست“. ”تولد از كون. اول پا“. قابله از خنده نزديك بود بيافته. (رو به تماشاگران) حالا می فهمين وقتی ما زنا از زور خنده غش می كنيم چی می شه. قابله داد ميزنه ”كمك! من بايد بشاشم! من بايد بشاشم!“ می گه، ”گوش كن من زيرِ يه طلسمم كه وقتی شاشم بگيره نمی تونم جلوی خودمو بگيرم. كمكم كن! نمی خوام همه جا رو غرق آب كنم. كمك كمك! من نمی خوام مسئول هيچ نوع سانحه ای باشم. برو يه سطل برام بيار.“دختر می ره براش يه سطل مياره و قابله هم با احترامِ تمام می شاشه اون تو. و میگه ”حالا اينو بده به شوهرت بخوره اين آبِ طلسمه، شكمش رو راه ميندازه.“ مهندس می گه ”همه تو اين خونه ديوونه اند من بايد شاش يه قابله ای رو كه حتا نمی شناسم بخورم؟“ قابله می گه” تو بايد شكمت رو كار بندازی خب باشه می تونی توش يه مقداری ورموت بريزی و مقداری مارسيلا و انگوستورای تلخ و دو تا تخم مرغ زده شده. . . خيلی خوبه! باورت می شه. . . خوبه!“ خب مهندس شروع می كنه به خوردن می خوره و می خوره و مي خوره و شكمش بزرگتر و بزرگتر و بزرگتر ميشه تا بالاخره . . . بوم م م م!. . . منفجر می شه. كاملا منفجر ميشه. حتا يه تيكه ی كوچيكم ازش باقی نمی مونه. حتا اثری از قلم طراحی مورد علاقه اش هم نمی مونه. ولی به جاش عروسك سالم و كامل اونجا وايساده و مثل ديوانه ها می خنده . بعد رو به دختر كوچولو می كنه و مي گه ”اين هم از تو احمق نفهم، حالا آزادی! “ ”حالا خودت اختيار بدنت رو داری و خودت انتخاب مي كنی و دوباره مال خودت هستی. تو ديگه آزادی! بيا از اينجا بريم. بيا بريم!“ دختر كوچولوی بزرگ شده عروسك را برداشت و در آغوش كشيد انقدر در آغوش كشيد كه عروسك رفت تو قلبش و غيب شد. و حالا دختر كوچولوی بزرگ شده تنها بودو داشت تو يه راه دراز و طولانی می رفت. رفت و رفت و رفت تا به يك درخت بزرگ رسيد و در زير درخت عده ی زيادی دختر كوچولوی بزرگ شده، درست مثل خودش بودند . آنها خوش آمد گرمی به اش گفتند. گفتند، ”بنشين پيش ما بمون . ما می خوايم داستان زندگی مون رو تعريف كنيم.“ اونها به دختر كوچولوی مو بوری كه اونجا نشسته بود گفتند,” تو شروع كن “. پس او شروع كرد. ”وقتی كوچيك بودم ، يك عروسك از جنس قاب دستمال داشتم كه هميشه حرف های زشت و توهين آميز . . . “ ”ها ها ها !“ و همه ی دختر ها كه دور هم نشسته بودند زدند زير خنده. ”چقدر خنده داره، چقدر با نمك! كی باورش ميشه؟ همه ی ما داستان ها مون يه جوره . اين همان داستان هميشگي خودمونه!“


پانوشت: مطلب بالا تکه ای از داستان "همان داستان همیشگی" است که از سایت رضای قاسمی عزیز که ارادتی ویژه هم به ایشان دارم برگرفته شده است. حتما سایت آقای قاسمی رو بازدید کنید و داستانهایی رو که ایشون در مجله ادبی دوات گذاشتن رو بخونید. گزینه های  بسیار جالبی رو انتخاب کرده اند. دستشون درد نکنه. این تکه از داستان رو هم چون خیلی دوست داشتم با رعایت لینک دادن و تنها قسمتی از اصل منبع رو آوردن، اینجا قرار دادم چون از خوندنش واقعا لذت بردم. راستی آقای قاسمی من همچنان روزهای ابتدایی وبلاگ و آن همه جنجال و سر و صدای بامزه و مخصوص اوایل جو وبلاگ نویسی رو در خاطرم دارم. یاد وبلاگتان "الواح شیشه ای" به خیر. گاهی فکر می کنم آدمهای مسن هم می توانند کلی شیطون باشن مثل ما جوانها!به حساب پاچه خواری نگذارید. این آدم رو من دوست دارم ؛)

February 12, 2005

ولنتاین یا اسپندار مذگان

حقیقتش اینه که انقدر این مطلب قشنگ بود و انقدر باهاش موافقم که حیفم اومد فقط بهش یه لینک توی لینکدونی بدم برای همین تکه ای از این مطلب بسیار جالب رو اینجا توی وبلاگم می نویسم. برای اصل مطلب هم می تونید مراجع کنید به وبلاگ سایت زنده رود. نظر شخصی من هم همونه که نویسنده مطلب نوشته و منم موافقم که ما روز عشق خودمون رو داشته باشیم تا روز عشق خارجی ها.

"...جالب است بدانيد كه اين روز در تقويم جديد ايراني دقيقا مصادف است با 29 بهمن، يعني تنها 3 روز پس از والنتاين فرنگي! اين روز "سپندار مذگان" يا "اسفندار مذگان" نام داشته است. فلسفه بزرگداشتن اين روز به عنوان "روز عشق" به اين صورت بوده است كه در ايران باستان هر ماه را سي روز حساب مي كردند و علاوه بر اينكه ماه ها اسم داشتند، هريك از روزهاي ماه نيز يك نام داشتند. بعنوان مثال روز اول "روز اهورا مزدا"، روز دوم، روز بهمن ( سلامت، انديشه) كه نخستين صفت خداوند است، روز سوم ارديبهشت يعني "بهترين راستي و پاكي" كه باز از صفات خداوند است، روز چهارم شهريور يعني "شاهي و فرمانروايي آرماني" كه خاص خداوند است و روز پنجم "سپندار مذ" بوده است. سپندار مذ لقب ملي زمين است. يعني گستراننده، مقدس، فروتن. زمين نماد عشق است چون با فروتني، تواضع و گذشت به همه عشق مي ورزد. زشت و زيبا را به يك چشم مي نگرد و همه را چون مادري در دامان پر مهر خود امان مي دهد. به همين دليل در فرهنگ باستان اسپندار مذگان را بعنوان نماد عشق مي پنداشتند. در هر ماه، يك بار، نام روز و ماه يكي مي شده است كه در همان روز كه نامش با نام ماه مقارن مي شد، جشني ترتيب مي دادند متناسب با نام آن روز و ماه. مثلا شانزدهمين روز هر ماه مهر نام داشت و كه در ماه مهر، "مهرگان" لقب مي گرفت. همين طور روز پنجم هر ماه سپندار مذ يا اسفندار مذ نام داشت كه در ماه دوازدهم سال كه آن هم اسفندار مذ نام داشت، جشني با همين عنوان مي گرفتند.
سپندار مذگان جشن زمين و گرامي داشت عشق است كه هر دو در كنار هم معنا پيدا مي كردند. در اين روز زنان به شوهران خود با محبت هديه مي دادند. مردان نيز زنان و دختران را بر تخت شاهي نشانده، به آنها هديه داده و از آنها اطاعت مي كردند.

ملت ايران از جمله ملت هايي است كه زندگي اش با جشن و شادماني پيوند فراواني داشته است، به مناسبت هاي گوناگون جشن مي گرفتند و با سرور و شادماني روزگار مي گذرانده اند. اين جشن ها نشان دهنده فرهنگ، نحوه زندگي، خلق و خوي، فلسفه حيات و كلا جهان بيني ايرانيان باستان است. از آنجايي كه ما با فرهنگ باستاني خود ناآشناييم شكوه و زيبايي اين فرهنگ با ما بيگانه شده است. نقطه مقابل ملت ما آمريكاييها هستند كه به خود جهان بيني دچار مي باشند. آنها دنيا را تنها از ديدگاه و زاويه خاص خود نگاه مي كنند. مردماني كه چنين ديدگاهي دارند، متوجه نمي شوند كه ملت هاي ديگر شيوه هاي زندگي و فرهنگ هاي متفاوتي دارند. آمريكاييها بشدت قوم پرستند و خود را محور جهان مي دانند. آنها بر اين باورند كه عادات، رسوم و ارزش هاي فرهنگي شان برتر از سايرين است. اين موضوع در بررسي عملكرد آنان بخوبي مشهود است. بعنوان مثال در حالي كه اين روزها مردم كشورهاي مختلف جهان معمولا به سه، چهار زبان مسلط مي باشند، آمريكاييها تقريبا تنها به يك زبان حرف مي زنند. همچنين مصرانه در پي اشاعه دادن جشن ها و سنت هاي خاص فرهنگ خود هستند.
"اطلاع داشتن از فرهنگ هاي ساير ملل" و "مرعوب شدن در برابر آن فرهنگ ها" دو مقوله كاملا جداست.با مرعوب شدن در برابر فرهنگ و آداب و رسوم ديگران، بي اينكه ريشه در خاك، در فرهنگ و تاريخ ما داشته باشد، اگر هم به جايي برسيم، جايي ست كه ديگران پيش از ما رسيده اند و جا خوش كرده اند!شايد هنوز دير نشده باشد كه روز عشق را از 26 بهمن (Valentine) به 29 بهمن (سپندار مذگان ايرانيان باستان) منتقل كنيم."

February 11, 2005

دارم از تو می نویسم

این روزا حالم خرابه. هرکاری می کنم که دلم شاد بشه نمیشه که نمیشه.بیرون رفتن و بودن با دوستان هم مثل یه مرحم گذری می مونه. گفتی می خوای حال و هوای دلم رو بدونی اما ندونستی که غم دل گفتنی نیست. شاید که سهم دل ما این بود. آلوده و بیهوده. نه پیش تو رو سفیدیم و نه پیش خدای خود.الان دو روزه دارم آهنگای این آقا رو گوش میدم بلکه مرحمی باشه. همشون قشنگن.فقط اگه دلشکسته هستین نرین سراغش چون شعراش میشینه توی جونتون. اون وقت یادتون می افته از یاد همه رفته، سردرگم و آشفته. آشفته ام. به اندازه تمام دنیا آشفته ام.



با تو چه زندگیهایی که تو رویاهام نداشتم
تک و تنها بودم اما تو رو تنها نمیذاشتم
چه سفرها با تو کردم چه سفرها تو رو بردم
دم مرگ رسیدم اما به هوای تو نمردم


دارم از تو مینویسم که نگی دوستت ندارم
از تو که با یه نگاهت زیر و رو شد روزگارم
دارم از تو مینویسم دارم از تو مینویسم دارم از تو مینویسم

موقع نوشتنا وقت اسم گذاشتنا
کسی رو جز تو نداشتم اسمی جز تو نمیذاشتم
من تموم قصه هام قصه توست
اگه غمگینه اون از غصه توست
اون از غصه توست

با تو چه زندگیهایی که تو رویاهام نداشتم
تک و تنها بودم اما تورو تنها نمیذاشتم
حتی من به آرزوهات تو رو آخر میرسوندم
میرسیدی تو، من اما آرزو به دل میموندم

هی میخواستم که بگم که بدونی حالمو
اما ترس و دلهره خط میزد خیالمو
توی گفتن و نگفتن از چه روزهایی گذشتم
انقده رفتم و رفتم انقده رفتم و رفتم که هنوزم برنگشتم

من تموم قصه هام قصه توست
اگه غمگینه اون از غصه توست
اون از غصه توست

هر چی شعر عاشقونست من برای تو نوشتم
تو جهنم سوختم اما مینوشتم تو بهشتم
اگه عاشقونه گفتن عشق تو باعث شه
اگه مردم تو بدون چه کسی وارثه شه

February 10, 2005

سايه شوم جنگ

این چند شبه دارم اخبار رو دنبال می کنم راجع به مردک بوش ببینیم چه خاکی می خواد تو سرمون کنه کلی می ترسم. یعنی بازم قراره ایران جنگ بشه؟ این مردم بدبخت آخه چقدر باید تحمل کنن این چیزا رو. 8 سال آوارگی کم بود حالا پای اشغالگر نظامی آمریکای احمق هم بخواد به ایران باز بشه. ولله من که اصلا نه منتقدم نه سوادش رو دارم و نه اصلا می دونم قراره چی بشه ولی حتی بوی جنگ هم منزجر کنندس. خیلی آرامش داشتیم بچگیمون حالا جوونیمون هم شاشیده بشه بهش.

این بار دیگه جنگ تحمیلی هم نیست بگیم حاجی نخود بریز یا نفری یه ژ3 بگیریم دستمون بریم جبهه و یا جو بگیرتمون بندازیم خودمون رو روی مین دشمن تا بقیه رد بشن. این بار اصلا جبهه ای در کار نیست. با این ساز و برگی که آمریکایی ها دارن سوکسمون می کنن سیم ثانیه. تازه این بار فقط آمریکا نیست بوی حمله اسرائیل هم به مشام می رسه. یعنی آمریکا بزنه بعد اسرائیل یا اسرائیل بزنه بعد آمریکا. من که مخم نمی کشه فقط به عنوان یه شهروند بدون اطلاع از همه چیز می ترسم.

واسه آینده می ترسم. واسه حال می ترسم. اصلا نمی دونم چی به چیه. از یه طرف آخه اینا هم بی کلن.یه دفعه دیدی آمریکا حمله کرد ایران بمب اتمی چیزی در آورد زد خار مادر دنیا رو گایید. یا فقط کافیه یه بمب بندازه توی دوبی فرداش امارات ورشکست میشه چون تمام هندی ها می رینن توی خودشون و بر می گردن و عملا اقتصاد مملکت می خوابه. البته من حال می کنم این طوری بشه ها. این عربا خیلی به خودشون غره شدن. جوگیر شدن. دیدن ایران همه می زنن تو سرش گفتن ما هم بزنیم. اون از امارات که کم مونده بیاد جزایرمون رو ازمون بگیره و هی قد فد می کنه. بحرین و قطرم که اندازه استان تهرانم نمیشن واسه ما هی قد علم می کنن و شاخ و شونه می کشن.

میگن شهر که بی صاحاب شد قورباغه هفت تیر کش میشه. اگه جنگ بشه مردم همدیگه رو تکه تکه می کنن. این مردمی که من می بینم. اون وقت ایران چند تیکه میشه یا همین طوری می مونه؟ یا اصلا کی میاد سر کار. این طوری هم که آخه تهش معلوم نیست. آخرش فکر کنم فیلم تموم میشه با رو سیاهی یه سری و بدبختی مردم. خدا خوب اون بالا نشسته تو سینمای شخصیش که 7.1 هست و پلاسماش اندازه کل کائناته با صدای فول سراند زندگی ما آدم ها رو می بینه و میگه بگذار حالا سناریو رو یه طور دیگه بنویسم اینجای دنیا ملت بیشتر خنجر بخورن. بیشتر زجر بکشن. آسکاریسه دیگه. کاریش نمی شه کرد.

February 09, 2005

مرد متفکر و نشسته پارک ساعی

خیلی دلم می خواست از برفهای اخیری که تو تهران اومده عکس ببینم تا اینکه بالاخره یه شیر پاک خورده ای این کار رو کرد و من هم همشون رو بلعیدم. میگم بلعیدم واسه این که دلم برای تهران کلی تنگ شده. این عکس رو هم که دیدم دیگه چشمون رو خیس کرد. پارک ساعی، پارکی که نیمکتهاش یادگار دوران تنهایی نوجوانی، حسرت بی انتهای کسی رو داشتن و آه کشیدنه. پارک ساعی واسه من خیلی خاطره س مخصوصا 3 سال اخیر. تنها با خونه ما 15 دقیقه پیاده فاصله داره و با تاکسی فقط 5 دقیقه اگر که پشت ترافیک چراغ قرمز تخت طاووس از قائم مقام گیر نکنی.دلم واسه محلمون تنگ شده.

دلم می خواست تهران بودم می رفتم تو برفا قل می خوردم و این دختر دبیرستانی ها رو می دیدم یاد دوران نوجوانی خودم و خاطرات دبیرستانی می افتادم. یاد روزایی که بهم گوله برفی می زدن و من بی توجه در دنیای خودم غوطه ور. یاد روزایی که توی هوای سرد فقط با یه آستین کوتاه و کاپشن بهاری تو دل زمستون می رفتم بیرون و مادرم از دستم کلی حرص می خورد.

خسته شدم بس که از این پنجره اتاقم از توی این چهار دیواری که اسمش خونس بیرون رو نگاه کردم. نگاهم رو به آب انداختم و یادم افتاد که من یه مهاجر آواره ام که اسمش دانشجوئه. تا یادم بیاد هیچ باکی از گشنگی و تشنگی و تنهایی نداشتم و آوارگی رو به جون خریدم برای به دست آوردن خیلی چیزا و خیلی چیزا رو هم از دست دادم. دلم واسه خونمون تنگ شده. همون خونه ای که همیشه ازش فرار می کردم. دوری و دوستی خوبه. خوبه 2 هفته ای میشد می رفتم خونمون. پیش برادرام که دلم واسشون تنگ شده. پیش مادرم.

درسته که بازم دعوامون میشد. درسته که حرفهای مادرم بعضی وقتا میره تو اعصابم اما بازم دوست داشتم می رفتم تو دل برف بیرون دوستام رو می دیدم و می بوسیدمشون بعدش میومدم خونه. یه قرمه سبزی خوش مزه می خوردم و یه چای و یا نسکافه گرم و میوه هایی که آماده به زور اصرار مادرم بهم خورونده می شد و اون تلویزیونی  که توی حال داشتیم. خونه ما کوچیکه. می نشستیم کنار هم من سرم رو می گذاشتم روی پای مادرم و بازم لوس می شدم. که می گفتم بازم دوست دارم مثل بچگی دست توی موهام بکشه و من چشام رو ببندم و دیگه به هیچی فکر نکنم جز مهر مادری و فرزندی و مهربونی که بینمون هست.

حیف نمی تونم برم تهران. اگر می شد شنبه پاسپورتم رو می گرفتم و می رفتم.مجبورم به خاطر عزیزی، به خاطر خواسته ای بمونم که پیش وجدان خودم آسوده باشم. که بفهمه آدم وقتی چیزی رو می خواد باید از خیلی چیزای دیگه بگذره. باید حتی از آرزوهاش، از خواسته هاییش که فقط یه بار ممکنه توی زندگیش بوجود بیاد بگذره و تازه شاید به اون هدفش برسه یا نه. تا بهش بگم زندگی برای بعضی آدمها مفهوم صبر و خون جگر خوردن بسیاره. شادی همیشه در سطحه نه در عمق.

پارسال که تهران اومدم زمستون خیلی خوش گذشت. واقعا خوش گذشت ولی هیچی برف نیومد. هوا تازه دم ظهر گرم هم می شد. امسال ولی برفه. همون برفی که خیلی ها ازش می نالن اما من همیشه برف رو دوست داشتم. بارون رو. حتی موقعی که خیابونا پر آب میشد. آخرش این بود که کفشت پر آب می شد یا از شدت سرما نوک انگشتات یخ می زد. اون وقت میومدم خونه می رفتم توی حموم آب گرم می گرفتم روی پاهام و بعدش می چسبوندمش به بخاری. شعله های آبی رنگ بخاریمون رو همیشه دوست داشتم. مادرم زحمت بخاری رو می کشید و هر سال وقتی هوا سرد می شد راش می نداخت و ما هم از گرماش حال می کردیم.

اینجا دیگه خسته شدم. دلم می خواد برگردم ایران و کار کنم و کار کنم و دوستام رو ببینم. از وقتی اومدم خارج از کشور و چند بار برگشتم ایران سیستمش دستم اومده. می دونم باید چی کار کنم. می دونم باید چه انتظاراتی داشته باشم. می دونم کجا راحت می تونم کار پیدا کنم. می دونم چطوری زندگیم رو بسازم. هرچقدر هم که از دود و کثافتش متنفرم. هرچقدر مردم با کاراشون می رن توی اعصابم. هر چقدر که کلی مشکلات هست که همش رو میدونم اما دلم خوشه که یه سنخیتی با مردمش دارم.

وقتی ایران بودم اگر کسی از خارج بر می گشت یه نگاه عاقل اندر سفیه بهش می کردم و تو دلم بهش فحش می دادم و می گفتم خاک بر سرت که برگشتی اما من یاد گرفتم که هر انسانی معیارش با دیگری فرق می کنه. نمی شه هیچ آدمی رو به خاطر یه گزینش در زندگیش در یه لحظه سرزنش کرد. هرکسی پتانسیل و ظرفیت و خواسته ای داره. وقتی به دوستام می گم می خوام برگردم فحشم میدن میگن می خوای بیای تو خوک دونی چی کار.

من شرایط ایران رو می دونم عین کف دستم. توش بزرگ شدم. 3 سال و اندیه توی غربت دارم نون تو خون می زنم. بچه مایه دار نبودم که اوتول بابام زیر پام باشه و هر روز تو مک دونالد و پیتزا هات و رستوران های گرون ایرانی دوبی شکمم رو سیر کرده باشم. دانشجوی آس و پاس بودم و خیلی چیزا یاد گرفتم. انقدر تجربه دارم که اگه با یه شلوارک و یه یه تی شرت بندازنم وسط نیویورک بلدم چطور شکمم رو سیر کنم یا چی کار کنم که زندگیم بچرخه. ببو گلابی نبودم که از دنیا هیچی نفهمم.

اگر پذیرشش دانشگاه اروپایی نشه بر می گردم ایران. ازش لذت می برم. تو ایران برای من کار خوب پیدا میشه. اصلا بهتره بگم هست. یعنی می دونم کجا کار دارم. خیالم راحته. حقوق خیلی بالاس. بیشتر واسه دوستان شبیه رویا می مونه تا واقعیت ولی واسم هست. این همه زحمت نکشیدم که باز آخرش نون خشک بخورم. روزهای روز وقتی بقیه تو دیسکوها پرسه زدن و با دخترا لاس خشکه زدن من توی اتاقم پای اینترنت مطلب می خوندم و کتاب می خوندم و سوادم رو زیاد کردم. حالا دلم می خواد برگردم مملکتم. همونجا که با مردمانش یه سنخیتی دارم. حتی اگر اون دهاتی از پشت کوه اومدش باشه که توی میدون ونک تهران کوپن می فروشه.

اینجا من با پاکستانی ریش حنا بسته و هندی و بنگلادشی و عرب و انگلیسی و آمریکاییش هیچ سنخیتی ندارم. اینا حرفای من رو نمی فهمن. فرهنگ خودشون رو دارن. دغدغه های خودشون رو. چقدر نوشتم. دلم حسابی گرفته. دلم هوای برفی تهران رو می خواد که توی همون برف زیاد برم بیرون. یقه کاپشن رو بدم بالا. توی خیابون قدم بزنم. خیابون ولی عصر رو از میدون ولی عصر تا خود پارک ملت پیاده برم و عین شتر دود بدیم تو سینمون مثل قدیما و اگر کسی هم باشه همراهی کنه چقدر خوب میشه. دلم واسه کافه نشینی ها با دوستام تنگ شده.

آقا چی میل دارید؟ لطفا یه کاپوچینو. برا منم یه اسپرسو بیارید. کیک شکلاتی هم یه دونه. محیط گرم و صمیمی و گپ طولانی با یه دوست. گه گاه زیر نظر داشتن دخترهای خوشکل که دل آدم رو می برن و تو دوست داری بری بهشون بگی ببخشید خانوم میشه ماچتون کرد. یا میشه باهاتون دوست شد. تریپ رفیق شدن توی این جور جاها رو خیلی می پسندم. چیزای خوبی به تور آدم می خوره. قدر برف تهران رو بدونید. برید زیرش حال کنید. با زنتون، با دوستتون با رفیقتون برید زیر برف. برف بازی کنید. آخه چقدر دلم واسه آدم برفی و برف بازی تنگ شده. تهران زیبا شده با برف. قدرش رو بدونید. ما که محرومیم ازش.

February 06, 2005

افسردگی مزمن یتیم بودن

به یمن داشتن اینترنت پر سرعت در خونه و به خاطر اینکه دیگه دغدغه پولش رو ندارم و هر غلطی بخوام می تونم انجام بدم، این 10 روز اخیر چشم و چالم رو درآوردم و روزی بیش از 12 ساعت داشتم وبگردی می کردم. جدای از چشم درد و کتف درد و مچ درد که وجود داره، اما از لذت گشت زدن در اینترنت و استفاده از دنیای بیکرانش هم نمیشه نگفت ولی چی بگم که این چند روزه افسردگی هم گرفتم.

ایران که بودم روزنامه نمی خوندم. اعصابم خورد می شد. خیلی هنر می کردم یه سر تیتر می خوندم و خلاص یا عکسای تخمی صفحه اول روزنامه ها رو ور انداز می کردم و د در رو. حالا وقتی می خوام وبگردی کنم هی هر روز می گم مردیکه غلط بکنی بری سایتهای ایرانی رو بخونیا. به اونجات می خندی که بری اخبار مربوط به ایران رو بخونیا ولی مگه این دل بی صاحاب گوش میده. بازم میام می خونم و دق می کنم. نمی گم غصه می خورم میگم دق می کنم. این اخبار ایران آدم رو به مرز هلاکت می رسونه.

میگن آدم هرچی بیشتر بدونه بیشتر زجر می کشه. ما این ترم گذشته یه درس قانون مدنی و جزایی آمریکا داشتیم. هی خوندیم هی زدیم توی سر خودم. هی خوندیم هی اشک ریختم و ضجه زدیم. تازه فهمیدم توی چه طویله ای بزرگ شدم. طویله ای به نام ایران. جون مادرتون کامنت نگذارید بگید حالا چرا بی احترامی می کنی. نه منظورم بی احترامی به آب و خاک وطنه نه مردمش. میگم طویله چون مثل گاو گوسفند باهامون برخورد کردن. میگم طویله چون عین بز انداختنمون توش و گفتن هرکی گه بخوره و نطق بکشه ذبحش می کنیم. حالا هر ذبحی که هست. فرهنگی، آموزشی،سیاسی، اجتماعی.

تو کتابه نوشته بود اگه کسی زد زیر کلاهتون می تونید برید ازش شکایت کنید. یه جور مصداق حمله به حریم شخصه. تو کتابه نوشته بود اگه غذای بدی جایی خوردید یه وقت خدای ناکرده معدتون چساش زیاد شد می شه صاحب رستوران رو به دادگاه کشوند. نوشته که پلیس هیچ حقی نداره بگه تو چه می کنی یا بهت گیر الکی بده اگر گیر داد بیا پاسگاه اسمش رو بگو تا چوب تو آستینش بکنیم.نوشته که پدر یا مادرت حق ندارن بزننت(قانون واسه بچه ها و نوجونا تا زیر 18 سال). اگه زدن و یا اگر به زور خواستن بگن که کار بکنی می تونی شکایت کنی یا بگی که یه جای امن از طرف دولت بهت بدن.

تو کتابه خیلی چیزا نوشته که هی دو دستی می کوبم تو سر خودم. تو کتابا از حقوق دولت بر مردم و مردم بر دولت نوشته و آدم میگه اگه اینا آدمن پس من گاوم نیستم چون حق و حقوق گاو هم بیشتر از منه. نه!نه! جو نگرفتتم. من آدم جوگیری نیستم اما هرچی دارم تو اخبار مربوطه به کشور گل و بلبل غور می کنم بیشتر افسردگی می گیرم.حالم گرفتس. می بینید که این چند روزه اصلا دستم به نوشتن نرفته. میگم آخه از چی بنویسم. از کجاش بنویسم. اون وقت یکی کامنت می گذاره این ما جوونا هستیم که باید مملکت رو بسازیم. نمی دونم فلان بهمان.

همش کشکه.می دونی مثل چی می مونه. این بچه های باهوش رو دیدی تو خانواده های درپیت به دنیا میان. باباهه عیاشه. مادره به فکر سرخاب ماتیک. این بچه باهوش رو ذله می کنن. همه از بچه تعریف می کنن. همه ازش راضی. سرشار از استعداد. ولی چه فایده. دل اون بچه همیشه پر غصه س. همه بچه رو دلداری می دن که آره اشکال نداره که پدرت به تخمش هم نیست که تو این همه استعداد داری. همه براش مادری می کنن و نوازشش می کنن که بچه از پا درنیاد و عقده ای نشه اما میشه. هیچ کسی هم نمی تونه کاری بکنه چون اصل و بنیاد خرابه که همون خانواده اشه

مملکت ما هم اصل و بنیادش خرابه. چه فرقی می کنه 30 ساله پیش باشه یا حالا باشه یا هر زمان دیگه.  جوون مملکت عین دسته گل. آقا و مودب. به کمترین چیزا قانع. یه کار خوب باشه زودی هم دست زنش رو می گیره می ره سر خونه و زندگیش. باهوش و با استعداد. با منش. ولی دولت و اجتماع چی بهش میده جز دوندگی و سرزنش. از دبستان سرزنشمون می کنن تا وقتی بزرگ می شیم. برادر کوچکم می گفت دیگه بچه ها تو دبیرستان معلمها رو می زنن و معلم جرات ندارن به شاگردا بتوپن. منم لبخندی می زدم و می گفتم خوب می کنن.

دوران ما ناظم کثافتمون که مثلا خیر سرش بسیجی هم بود جوون رعنای 18 ساله رو همچین می زد پس کله اش که انگار گوسفند داره می زنه. جوون هم سالار انقدر منش داشت که هیچی نمی گفت و احترام بزرگتری نگه می داشت. حالا خوبشون می کنن که اگه معلمه یه پس گردنی زد یه مشت بزنن تو دهنش که بگن ما هم آدمیم مثل حیوون باهامون برخورد نکنید.اینا شده قلبمه هایی که هرچند یه بار به یه بهونه ای می زنه بیرون.

این سرویس خدمات مشاوره رو هم راه انداختیم دیگه شد قوزه بالا قوزه. بالا غیرتا ایمیل شخصی نزنید و از شرایطتون ننویسید. خیلی حالمون خوشه دیگه این چیزا رو هم بخونیم. اینایی که تو تلویزیون میگن چرا جوون ایرانی میاد خارج با مدرک لیسانس طی می زنه یا تو رستوران کار می کنه خیلی پر روئن. خیلی زباله تشریف دارن. یعنی کورن. نمی بینن هیچی نداریم. نه وضعیت فرهنگی مناسبی داریم. نه اجتماعی و نه اقتصادی. صبح تا شب جون بکنی که چقدر بهت بدن؟ دویست هزار تومان. دویست هزار تومان رو آدم کجاش بگذاره آخه. فرض کنید طرف متاهل باشه اون وقت دلش بخواد یه کفش خوشکل برای زنش بخره 45000 تومان یعنی یک چهارم حقوق یک ماهش از کجا بیاره.

اینم جوونه دیگه. دل داره. نکنه دل واسه پیر پاتاله. یه زوج جوونم دوست داره کمترین امکانات رفاهی رو داشته باشه. یه طورایی هممون یتیم هستیم. یه طورایی وقتی میگن پرچم کشورت چیه می مونم چی بگم. یه جورایی وقتی میگن مذهبت چیه می مونم چی بگم. وقتی میگن واحد پولت چیه مکث می کنم و وقتی توی هر سفارت کشوری می پرسن ملیتت چیه خفه خون می گیرم. هرچی بیشتر می فهمم بیشتر غصه ام میشه. ای کاش بشه راجع به این چیزا فکر نکرد. لعنتی.

February 02, 2005

حلقه های تو در توی پیاز

امروز حوصله ام شد و گونی کوچک پیازهایی رو که هفته پیش خریده بودم باز کردم چون حس کردم که بعضیاشون حسابی گند کردن و بقیه رو هم به گند می کشن. با خیال راحت روی زمین نشستم و گونی رو خالی کردم و شروع کردم به تمیز کردن پیازها. همین طور که داشتم پیازها رو تمیز می کردم و خوبا و بدهاش رو از هم جدا می کردم، به این فکر می کردم که چقدر روح و روان ما آدما شبیه پیازه. لایه به لایه و تو در تو.

این پیازها اولش همشون تازه و خوب بودن ولی چون بهشون رسیدگی نشد بعضیاشون گندیدن و اون گندیده ها چون در جوار بقیه هستن بقیه رو هم کاری می کنن که زودتر بگندن. جالب بود بعضیاشون دیگه کار از کارشون گذشته بود و کلا گند زده بودن و بوی بسیار بدی هم میدادن اما بعضیاشون فقط چند لایه اولشون کثیف بود و بوی بد میداد ولی اون چند لایه رو که باز می کردی داخلشون خیلی خوشکل و خوشرنگ و انگار نوبر بود. دقیقا مثل ما آدما.

اما آدما هم تا حدی مثل همین پیازها هستیم. همه ما آدمها پاکیم اما به مرور زمان ممکنه گند بزنیم. اونایی که زرق و برق دنیا می گیرتشون و حاضرن به خاطر چندرغاز پیش هر کس و ناکس سر خم کنن و ناحقی کنن، اونایی که برای شهرت و مقام نامرد میشن و از پشت به رفقاشون خنجر می زنن، زنهایی که به مردها خیانت می کنن و مردهایی که بدنشون رو به هرزگی می کشن همه و همه از سری آدمهای گندیده اند. اما اینچا یه فرق گنده با پیازها هست. پیاز زود می گنده و از خودش اختیار نداره. اما آدمها به سادگی نمی گندن و از خودشون اختیار هم دارن. یه آدم قبل اینکه بگنده کودکی و نوجوونی رو پشت سر می گذاره. محیط و اجتماع روش تاثیر می گذاره و در آخر خودش با پای خودش به سمت گنداب پیش می ره.

بعضی از ما آدمها انقدر غرق می شیم که دیگه واقعا هیچ کاریمون نمیشه کرد. میشیم قسی القلب و سیاه دل. دلمون با هیچ چی رحم نمیاد و فقط خودمون رو می بینیم. اینا همون پیاز گندیده هایی هستن که باید بندازیم سطل آشغال. اما آدمهای زیادی هم هستند که فقط روی دلشون سیاه شده. حلقه های توشون هنوز خوبه و خوش رنگه اما کیه که بیاد اون بوی متعفن رو تحمل کنه و اون حلقه ها رو بکنه و برسه به اعماق وجود شخص که زیباست؟ جوابش ساده س. هیچ کس جز کسی که عاشق شماست. دوستتون داره و براتون سرود عشق می گه.

کسی که عاشقه همه چیز رو تحمل می کنه. با دل و جون می خره. اون پرده ها و حلقه های غیر عشق رو کنار می زنه تا برسه به اصل وجود عشق و معشوق. تا برسه به اون چیزی که بار اول درونش دیده. فقط مساله اینجاست که عاشقهای دنیا خیلی کم شدن یعنی مردها ترسو شده اند و تن به عاشقی نمی دن و معشوقهای دنیا هم هنر عشق ورزیدن رو از یاد بردن. همه از هم فرار می کنیم و آیه یاس می خونیم و من چقدر خوب این 2 سال اینها رو تجربه کرده ام و چه خوشحالم که از امتحان عشق سربلند بیرون اومدم.

صبور باید بود و باید اجازه داد تا حلقه های بو گرفته و سطحی ما کنار بره و با اصل ذاتمون با هم حرف بزنیم. همدیگه رو لمس کنیم و توی چشمای همدیگر غرق بشیم. ما همه مثل اون پیازهاییم. حلقه های تو در تو و پیچ در پیچ.فرقمون اینه که اراده داریم و فکر. بیایید امروز خودمون رو بو کنیم و لمس کنیم. آیا بوی تعفن گرفته ایم؟ آیا گند زده ایم؟ اگر این طوره رویه زندگیمون رو عوض کنیم و اگر به عشق اعتقاد داریم بریم دنبال عشق. صبوری می خواد ولی می رسید بهش. اگر هم نرسید بدونید که راه طریقت رو رفته اید. چیزی از دست نمی دید. امتحان کنید. من این راه سخت رو که هم نشینش فراق و دوری و زخم دل هست رو طی کرده ام. قلبتان بزرگ می شود مثل دریای بیکران.به وسعت تمام طبیعت خداوند.یا حق.