" /> یه وجب خاکِ اینترنت: March 2005 Archives

« February 2005 | Main | April 2005 »

March 30, 2005

از ماساژ خونه تا استخر مختلط

به میمنت و مبارکی و همچنین به دلیل همنشین شدن با دوست ناباب پای من هم به ماساژخونه باز شد. دیروز ظهر رفتیم یه جایی برای ماساژ. البته گویا قیمت ماساژ اینجا خیلی گرونه واسه همین ما یه جایی رفتیم که قیمتش ارزون بود چرا؟ واسه اینکه اینجا تریپش این بود که ماساژورهاش درواقع فارغ التحصیلای این رشته بودن که مدتش 6 ماهه و مثل دکترا که یه دوره انترن دارن اینا هم یه دوره عملی باید اجرا کنن که طبیعتا قیمت بسیار کمتری رو هم از مشتریاشون اخذ می کنن. ماساژور من یه پسر سوئدی بود که ضمن عملیات(!) کلی هم با هم خوش و بش کردیم. البته من بعدا فهمیدم که این ماساژی که ما رفتیم واسه  اینه که اگر جایی از بدنت درد کنه.خب من جایی از بدنم درد نمی کرد که طرف بخواد روش فوکوس کنه ولی چون گاهی و فقط گاهی بعد اینکه اینترنت زیاد استفاده می کنم(!) شونه راستم درد می گیره گفتم شونه راست رو بیشتر بماله.

ماساژخونشم کلی باحال بود. اتاقاش رو با پرده از هم جدا کرده بودن و من هم لخت شدم و فقط شورتم به تنم بود با یه حوله دورم. بعدش روی تخت خوابیدم و سرم رو از شیار روی تخت که در واقع جای دماغه کردم تو به صورتی که پشتم به طرف ماساژوره باشه و بتونه کارش رو انجام بده. خلاصه یارو روغن مالیمون کرد حسابی. بد نبود. ولی باید سری بعد بریم ماساژی که واسه ریلکسیشن هست نه اینا که تقریبا واسه پیر پاتالایی که بدنشون درد می کنه. مثلا ماساژ پا جدا میگن معرکس و کلی آدم رو ریلکس می کنه.

از ماساژ که در اومدیم رفتیم استخر و از کیفش همین بس که ما 4 ساعت تمام توی آب بودیم و من نفهمیدم چطوری وقت گذشته. کنار استخر هم همبرگر و سیب زمینی سرخ کرده هم کلی حال میده.بعدش تازه سرسره آبی هم رفتیم. خیلی خدا بود. تازه یه قسمت هم داشت که می تونستی بری بیرون توی هوای سرد ولی آبش گرم بود. تصورش رو بکن. هوای سرد بخوره تو کله ات اون وقت آب گرم از لای پات قل قل بزنه. خیلی خوب بود و از همه بهتر این که کسی به کسی کاری نداره و اصولا توش چشم چرونی خیلی کم دیدم. هرچی هم بود مربوط به این خارجی ها مثل عربهای مقیم اینجاست که فکر می کنم سر فرصت باید حسابی راجع بهشون بنویسم.یه چیز باحال اینجا این که توی قسمت دوش و سوناش همه لخت لخت میشن. یعنی خیلی راحت شورت و مایو رو درمیارن و خودشون رو می شورن.تازه حتی خیلی ها با بچه شون هم میان اونجا و بچه ها هم به تبع باباهه با دودول آویزون زیر دوش آب. خب اینم از جالبی اینجا. بسی چشممان از دیدن دول اروپایی چین و واچین شد.هاها.

بعد استخر هم رفتیم مک دونالد دوستم قهوه خورد و من هم چندتا مرغ سرخ کرده زدم تو رگ چون حسابی گشنه ام بود.این مدت مثل یه رویاست واسه من. شبا که می خوام بخوابم نمی دونم دیگه باید به خدای خودم چی بگم و چطوری ازش تشکر کنم فقط می دونم اشک شوقه که از چشام میاد پایین. راستی اینم برای تو که عزیزترینی. دیشب وقتی اون موقع بهم زنگ زدی و گفتی پایین دری یه لحظه شوکه شدم. یادت باشه خونه من همیشه خونه توئه. با قدمات خونه رو روشن می کنی.دیشب تجربه خوبی برای تو بود و یه چیزی که به من اثبات شد. تو گرایش به خوبی داری. پس همیشه بهترین باش و مرسی از همه لحظاتی که خاطره میشه. ممنونتم.

March 28, 2005

کنسرت بزرگ خوانندگان ايراني در نوروز استکهلم

امسال شانس من خورد به کنسرت بزرگي توي استکهلم که در جايي به نام گلوبن برگزار مي شد. البته گويا يه کنسرت ديگه هم چند روز ديگس ولي ما اين يکيش رو رفتيم که ۱۰ تا خواننده ايراني توش مي خوندن. زمان کنسرت هم از ساعت ۶ عصر تا ۱ نصفه شب. البته ما دير رسيديم ولي خب ۲ خواننده اولش خيلي باقالي بودن يکيش هنگامه بود و يکيش هم اين يارو پسره جمشيد. بايد بگم که کلي ايراني اومده بود. طبق گفته مسولان برگزار کننده چيزي حدود ۱۰ هزار تا ۱۱ نفر ايروني ريخته بودن اونجا. از نظر محل برگزاري بسيار خوب بود ولي از ديدگاه من پخش کننده هاي اون قدرها صداي قوي نداشتن.

در هر صورت من که اولين کنسرت عمرم بود با دوستم روي صندلي طاقت نياورديم و رفتيم اون پايين که به خيل جمعيت قر دهنده بپيونديم.خورده خورده خودمون رو رسونديم اون جلو تا رديف سوم و تا با کمال پررويي شش ساعت تموم توي اون گرما و جمعيت سر پا ايستاديم تا خواننده ها رو ببينيم و باهاشون همخوني کنيم. گروه هاي رقصنده اي هم که با خواننده ها مي رقصيدن واقعا کارشون درست بود. هم خوشکل و خوش هيکل بودن هم خيلي خوب مي رقصيدن.

از خواننده ها اولش که کلي هم شلوغ پلوغ کرد افشين بود. افشين خيلي باحاله. حسابشو بکنيد من همه خواننده ها رو از نزديک ديدم. کلي کيف مي داد. افشين کلي ورجه وورجه مي کرد و همش قربون صدقه ملت مي رفت و من هم با آهنگاش حال مي کنم کلي قر داديم با آهنگاش. بعد افشين که کلي ملت رو گرم کرد نوبت منصور رسيد. اين بشر واقعا قيافه اش مثل ديوونه ها مي مونه از نزديک. با اون هم کلي حال کرديم.تصورش رو بکنيد بعدش اندي بياد. هاها خيلي باحال بود با اون کمربند جوادش. اما کلي آهنگاي باحال خوند و يه آهنگم خوند که کلي بردمون توي رمانس!

بعدش اميد بود با اون صداي سوزناکش و واقعا نشون داد که يه جنتلمن به تمام معناست. و بعدش شهرام صولتي با تاخير. مردک سبيلاشو برداشته و کلي خودش رو جوون کرده. آهنگ احساس رو خوند که خيلي بهم حال داد.متاسفانه يه مساله اي که صداي چندتا خواننده رو هم مثل شهرام درآورد اين بود که به خاطر عدم برنامه ريزي مناسب بعضيا نتونستن تمام آهنگاشون رو بخونن و وسط کار صداي آمپلي فايرا رو قطع مي کردن که يعني خيلي محترمانه ديگه نخون و برو پايين سن تا خواننده بعدي بياد. راستي اين پسره سوئديه که تو ليست خواننده هاي اروپا هم مطرح شده بود به نام کامرون(؟) هم خوند. اصلا هم صدا نداشت ولي خب خوشتيپ بود کلي. وسط آهنگاي اونم اومدن به طرز فجيعي ازش ميکروفون رو گرفتن که کلي حالش گرفته شد. واقعا افتاضاحي بود کاراي اين مسوولاي برگزار کننده.تازه خودشون رو سرويس کردن که هي بگن همه چيز رو برنامه پيش مي ره.

وقتي شهرام صولتي نتونست آهنگاش رو کامل بخونه و با ناراحتي رفت پايين قرار شد براي بار دوم هم جمشيد خواننده نسل باقالي بياد بخونه که ملت کفرشون دراومده بود و همه داد مي زدن شهرام..شهرام..شهرام.. خلاصه بساطي بود.اما همه اينا يه طرف شادمهر عقيلي يه طرف. اين پسر ديشب واقعا نشون داد که از اون بچه تهروناي غده که زير هيچ بار زوري نميره. گويا مي خواستن به شادمهر همه وقت کم بدن همون بلايي رو که سر قبليا آورده بودن سرش دربيارن ولي شادمهر دهنشون رو صاف کرد. رو به جمعيت کرد و گفت من آدم رکي هستم زير بار حرف زور هم نمي رم. اينجا مي خوان نگذارن کارمون رو انجام بديم ولي خيالي نيست چون بلديم با آدم فروشا چطور برخورد کنيم. آقا اينو که گفت ملت همه بلند خطاب به مسوولاي برگزاري مراسم مي گفتن آدم فروش آدم فروش. از شادمهر خوشم مياد چون کارش رو خوب بلده. بعدشم اومد اون جلو نشست ويولنش رو زد و خلاصه تمام برنامه اش رو کمابيش برگزار کرد.

اما همه اينا رو گفتيم نميشه از افسانه موسيقي ايران و خواننده سه نسل صحبت نکنيم. عشق من داريوش اومد رو سن. واي دلم مي خواست بپرم قورتش بدم. کارش رو با آهنگ فرياد زير آب شروع کرد که من براي بار دوم توي اين کنسرت همين طوري اشکام سرازير شد. بقيه آهنگاش اکثرا درباره وطن بود که همه باهاش همخوني مي کردن.جالب اين که داريوش بين آهنگاش موعظه هم مي کرد ملت رو و همه هم به احترامش ساکت مي شدن و گوش مي دادن چي ميگه تازه کلي هم قربون صدقه اش مي رفتن. همه داريوش رو دوست دارن.

بعد کنسرت رفتيم يه جايي با بليط مجاني که مثلا قرار بود خواننده بيان و از نزديک ببينيمشون ولي سر کاري بود و هيچ کسي نيومد. ما که بليطمون مجاني بود و دلمون نسوخت. در عوضش ساعت ۳ صبح يه پيتزا ايتاليايي جاي حليم زديم! شب کنسرت يکي از بهترين شبهاي تمام زندگيم شده. ۱۰۰ تا عکس گرفتيم و کلي هم فيلم و مي خوام اين رو همين جا هم بنويسم که به ياد تمام دوستام و خواننده هام و همه و همه آشنايان بودم و جاشون رو خالي کردم. جاي همتون خالي. انشالله قسمت شما.

March 23, 2005

چهار شنبه سوري و موزه آبي به سبک سوئدي

خيلي خوب يادم مياد که روزي که رفتيم دفتر مرکزي دانشگاه براي مشکلي که پيش اومده بود هوا برفي برف و من داشتم با اون هوا حال مي کردم. هرچي دوستم غرغر مي کرد که هوا مزخرفه ولي من داشتم کيفش رو مي کردم. حساب کنيد يه بوران درست و حسابي و همين طوري برف مي خوره توي شيشه جلوي ماشين و من هم مشغول گرفتن فيلم و عکس. خلاصه بعد اينکه کارمون با دانشگاه تموم شد رفتيم به سمت موزه آبي استکهلم. جاده هاي برفي اين شهر واقعا معرکس. از اون معرکه تر خونه هاي ويلايي گرون قيمت اينجاست که کلي داخلش رو رمانتيک درست مي کنن. حالا اگه مي خوايد بدونيد توشون رو چطوري مي بينيم يه قانون کلي در اينجا من کشف کردم اينکه مردمان سوئدي رابطه خوبي با پرده ندارن و خيلي راحت مي تونيد داخل خونه هاشون رو ببينيد!!!

ماشين رو توي پارکينگ مخصوص موزه پارک کرديم و رفتيم داخل. وروديش تقريبا معقول بود. يعني هفتاد کرون به ازاي هر نفر. موزه کوچيکي بود از انواع و اقسام حيوانات دريايي ولي شايد زيباترين و هيجان انگيزترين قسمتش مربوط به مناطق حاره اي و بارانزا بود. فوق العاده زيبا درستش کربده بودن و جالبيش اين بود که هر از چند مدت کوتاهي اونجا رو به طور مصنوعي شب مي کردن و هوا مه آلود و قشنگ شرجي بودنش رو لمس مي کرديم بعدش بارون هم مي باريد. انگار وسط آمازوني. اگه مرورگرتون جاوا رو پشتيباني مي کنه حتما ببينيدش هرچند بودن توي اون محيط خودش يه لذت ديگه داره.

امسال چهار شنبه سوري رو مهمان دوستان استکهلمي بوديم. البته مي گفتن که امسال خيلي کم شرکت کرده بودن اما به هر حال باحال بود. از اول مراسم نبودم.چندتا فرقي که با چهارشنبه سوري هاي ايراني هاي دوبي داشت اين بود که اينجا يه سن موقت رو درست کرده بودن و يه دي جي هم گذاشته بودن و يکي از آدماي معروف استکهلم که صاحب يه راديوي ايراني هم هست اون بالا بود و خلاصه مجلس رو گرم مي کرد. هرکي هم مي خواست برقصه دم همون سن جمع شده بود. يه کار باحالش اين بود که مسابقه رقص گذاشته بودن که هرکي مي خواست برقصه مي بايست دوستي يا همراهي رو هم با خودش مي برد و مي رقصيدن يه مدت کوتاه بعد اگه خوب مي رقصيدن انتخاب مي شدن واسه فينال! آخر همشون يه دختره که دست بر قضا ايراني هم نبود برنده شده. يه چيز باحال ديگه اينجا اينکه موسيقي کردي و رقص کردي جز لاينفک مهماني ها و پارتي ها و مراسم اين چنيني اينجاست. ظاهرا امسال اينا آخرين سالي بوده که اينجا مراسم برگزار مي کنن چون قراره تو زمينش ساختمون بسازن و خلاصه سال بعد بايست چهارشنبه سوري رو جاي ديگه برگزار کنن. بساط آتش بازي و فشفشه بازي به راه بود. توي اون هواي سرد يه کاسه آش مشتي حال ميداد که خاک بر سرها نمي دونن چرا امسال آش نياورده بودن به مردم بفروشن.در عوضش هرچي ساندويچ گوشت خوک بود روي دستشون باد کرده بود.

حکايت ساکنين ايراني استکهلم هم براي خودش جالبه. مثلا روز بعدش که توي ماشين با دوستم بودم و داشتم به راديو ايراني گوش ميدادم اين جوري قضيه دستم اومد که اينا چشم همديگه رو ندارن ببينن. يه سري بحث هاي خاله زنکي و بچگونه بينشون ايجاد شده که از صبح تا شب مي کننش تو گوش و حلق ملت. يکيش اين که بينشون دعوا شده بوده که مثلا اولين آتش چهارشنبه سوري رو کي روشن کنه!!! کلا اين نسل قديمي يه خورده که نه کلي اسکول تشريف داره. در هر صورت يه چيزايي آدم اينجا مي شنوه که آمپرم رو مي چسبونه تا ته.بگذريم.

چهارشنبه سوري خيلي خوش گذشت و ضمن اينکه براي اولين بار چشممون به جمال پليس هاي اينجا روشن شد. تصورش رو بکنيد توي راه برگشت ديديم ماشين پليس چسبونده به ماشين ما و خلاصه متوجه شديم که نخير بايد بايستيم. جفت پليساش زن بودن و لباساشون عين لباساي پليساي آمريکايي.يه دستگاه هم داشتن که توش فوت مي کردي ببينن الکل خوردي يا نه. قضيه از اين قراره که اينجا شبهاي تعطيل و شبهاي مراسم پليسا مثل مور و ملخ چرخ مي زنن و به ماشينها گير مي دن که هرکسي الکل خورده و داره رانندگي مي کنه دهنشو صاف کنن. حالا چرا به ما گير داده بودن؟ پليسه مي گفته شما يه خورده کج و کوله رفتيد. ولله من تا جايي که يادم ميره مثل آدم داشتيم مي رفتيم. در هر صورت وقتي ديدن الکل ملکلي در کار نيست بي خيال شدن و ما هم برگشتيم خونه ولي کلي وقتمون رو گرفتنن لامصبا.به قولي اينجا هم کميته داره چه جورشم!!!

March 22, 2005

شب سال نو

آقا عحب روزي شد اين بيست و نه اسفند. خيلي بهم خوش گذشت. انقدر زياد که مي خوام خودم رو بکشم! برنامه از صبح شروع شد که با ماشين رفتيم سينماي کروي استکهلم. کلي هيجان انگيز بود. از مشخصات اين سينما همين بس که مساحت صفحه نمايشش ۷۶۰ متر مکعب و ۲۳ متر قطر!!! ما بليط گرفتيم و زودي رفتيم که بتونيم وسط بشينيم تا فيلم رو بهتر ببينيم. بايد بگم که سيستم صوتي و تصويريش فوق العاده بود و کلي حال داد. تصورش رو بکنيد يه فيلم ببينيد دور تا دورتون. مثلا يه صحنه اش همون ابتدا بود که دوربين از هليکوپتر داشت پايين رو نشون ميداد و از بالاي کوه به سمت دره در حرکت بود من يه آن حس کردم دارم پرتاب ميشم پايين. فقط تنها بدي که داشت اين بود که فيلمش خوب درست نشده بود و با امکانات اين سينما خيلي بهتر از اينا مي تونستن روش کار کنن. اسم فيلمي که ما انتخاب کرديم قدرتهاي طبيعت بود که درباره آتشفشان و زلزله و تورنادو بحث مي کرد. فيلم به زبون سوئدي بود ولي دوستم از مسوول فروش بليط يه گوشي گرفت که به پشت صندلي مي خورد و من ترجمه انگليسيش رو مي شنيدم. يه چيز باحال به قول دوستم من فيلم رو به زبون انگليسي مي ديدم اون به زبون سوئدي و به زبون فارسي راجع بهش صبحت مي کرديم. آخر گلوباليزيشن!

بعد فيلم همون توي ساختمون اين سينما انواع و اقسام نمايشگاه ها بود که يکيشون قسمت دايناسورها بود و کلي عکس گرفتم. خيلي باحال بودن. فسيل هاي واقعي بعلاوه دايناسورهاي عظيم الجثه رو بازسازي کرده بودن. خدا بود. يه ماموت بود که من بغلش عکس گرفتم. ماشالله ماموته ها. انسان هاي اوليه هم داشتن که خيلي کوچولو موچولو بودن و مرداشون بيشتر شبيه گوريل. با اونا هم عکس انداختم.

خب بعد عياشي توي سينما و اطرافش رفتيم شهر که غذا بخوريم.شانس آورديم که جاي پارک زودي گيرمون اومد وگرنه از گشنگي هلاک شده بوديم. اين قضيه پارک ماشين وسط اين شهر اروپايي هم براي خودش داستانيه. علي اي حال يه رستوران ايتاليايي پيدا کرديم و ۲ تا غذاي مشتي زديم تو رگ. يکي هم اين وسط صورتش از شراب سفيد٬ قرمز قرمز شد انگار که تاول زده باشه. بعدشم رفتيم کتابخانه مرکزي شهر. يه چيز باحالش اين بود که کلي از ققسه هاش مربوط به زبان فارسي بود بعلاوه اينکه کتابدار اون طبقه هم ايراني بود. خيلي حال کردم. تازه راهنماي استفاده از کتابخونه به زبون فارسي هم داشت که ديگه من کف کردم. راستش اينجا توي استکهلم درسته همه انگليسي راحت حرف مي زنن اما توي علائم و تابلوها و نوشتارهاشون فقط زبون سوئدي رو به کار مي برن و اصلا مثل دوبي نيست که مثلا زبان انگليسي هم کنار زبان رسمي اول کشورشون قرار داده شده باشه براي همين کف کردم که توي اين مملکت چقدر ايراني ها نفوذ دارن يا جمعيتشون زياده که خيلي جاها متنهاي فارسي هم براشون چاپ ميشه.

بعد کتابخونه من رفتم خونه کمي استراحت تا اواخر شب که براي اولين بار چشمم به جمال ديسکو روشن شد. راستش خود دوبي هم تا حالا ديسکو نرفته بودم. فرض کنيد توي هواي منفي ۶ درجه بري نصفه شبي٬ اونم شب سال نو ديسکو ايراني. توش خيلي گرم بود و اناث محترمه با پرو پاچه ريخته بودن توي هم ديگه. البته يه چيزاي جالبي از فرهنگ ايرانياي اينجا کشف شد که حالا سر فرصت مي نويسم راجع بهش اما من که تنها نرفته بودم و کلي بهم خوش گذشت و کمي هم جنبوندم اون ماتحت عزيز رو. راستي کنار بار کنار من دو نفر هم افتادن به جون هم تا مي تونستن همديگه رو زدن که البته با مداخله برادران جان بر کف امنيتي داخل ديسکو از همديگه جداشون کردن و ديگه نفهميدم چي شد. ظاهرا اين ديسکو از ديسکوهاي معروف اينجاست ولي اصلا دي جي خوبي نداشت. آهنگاي باقالي زياد مي گذاشت. اما کلا خيلي بهمون خوش گذشت. بعدشم يه سر رفتيم دم درياچه يخ زده تقريبا نزديک خونه و کمي زير نور ماه تريپ گذاشته شد. حدوداي ساعت ۴ صبح رسيدم خونه و تا ساعت ۱۱ خوابيدم. اينجا با آرامش مي خوابم. واقعا با آرامش.

March 20, 2005

خداحافظ ۸۳ نازنين

حموم رفتم٬ لباسهاي تميزم رو پوشيدم. سجاده رو پهن کردم و منتظر آغاز سال نو شدم. نه سفره هفت سيني داشتم و نه حتي راديويي که بشه باهاش دعاهاي قبل تحويل سال رو زمزمه کرد و اون آهنگ هميشگي لحظه تحويل سال رو گوش داد و ضربان قلب مدام.اما بازم به لطف صداي بلند راديوي همسايه بغلي که ايراني هم هست فهميدم که راديو در ساعت ۱ و ۳۳ دقيقه بعدازظهر به وقت استکهلم آغاز سال ۱۳۸۴ رو اعلام کرد. امسال چهارمين سال که در خارج از کشور هستم و عيد رو جشن مي گيرم منتها اين بار توي يه شهر سرد که کلي هم ازش خوشم اومده به اسم استکهلم.

شايد واسه اولين بار دلم دم سال تحويل نگرفت از اينکه بازم پيش خانواده ام نيستم. نميشه مادر رو بوسيد و از زحمات پدر قدر داني کرد. امسال با لبخند سال جديد رو شروع کردم و با روحي سرشار از انرژي.بعد از دو رکعت نماز شکر همه رو دعا کردم. هرچي دعاي خوب بلد بودم براي ديگران و خودم و نزديکانم به خداي خودم گفتم. از اينکه سال جديد اومده با اينکه زياد مثل پارسال توي حال و هواي عيد هنوز نرفتم ولي خوشحالم.خيلي زياد.

سال ۸۳ خيلي واسم پربار بود و خيلي از آرزوهام رو لمس کردم و به دستشون آوردم. الانم که اينجا هستم و کلي داره خوش مي گذره. قول داده بودم بنويسم ولي راستش به خاطر يه مشکل خيلي مسخره نمي تونم از لپتاپم استفاده کنم. راستي يادتونه گفتم يه مصاحبه دارم با مسوول پذيرش رشته فوق ليسانسم. اون مصاحبه رو با موفقيت پشت سر گذاشتم و قبولم کرد اما متاسفانه يه مشکل بازم مسخره جلوي پام سبز شده که اميدوارم به زودي حل بشه. دوست ندارم اين موقعيت رو از دست بدم بعلاوه اينکه کلي براش زحمت کشيدم. دوست دارم خبر قبول شدن توي رشته ام و پذيرش توي دانشگاه رو همين جا توي وبلاگم بنويسم. يه جورايي بشه عيدي من واسه سال جديد.

پارسال با تمام بالا و پاييناش گذشته و من اصلا افسوسش رو نمي خورم. ازش لذت بردم. چه تنهايي هاي ممتدش و چه اشکها و لبخنداش همه و همه رو دوست داشتم و خوشحالم که سالي مفيد رو پشت سر گذاشتم. اسم امسال رو گذاشتم سال مدارا. بايد ببينم قدرت مدارا و صبرم توي يه رابطه ۲ نفره چقدره بعلاوه اينکه سال پر هيجاني واسم که زندگيم رو ثبات بدم.خب قبلا سر سال تحويل براي شما ها هم دعا کردم ديگه حسابي پر رو ميشيد اما بازم شعار هميشگيم رو تکرار مي کنم براي هر موفقيتي بايد جنگيد اما يادمون باشه توي اين جنگ هيچ گاه نامردي و ناحقي نکنيم. موفق و پيروز باشيد و اميدوارم سال ۸۴ را با قدرت شروع کنيد.

March 14, 2005

مراکز خرید در استکهلم

انقدر اینجا وقت زود می گذره و کیف در کیفه که اصلا نفهمیدم این مدت تعطیلاتم چطوری گذشته و فردا هم که جشن بزرگ چهارشنبه سوری بر و بکس ایرانی مقیم سوئد برگزار میشه که ظاهرا بزرگترین جشن چهارشنبه سوری ایرانیان مقیم خارج از کشوره. خلاصه که فردا میرم ببینم چه خبره. الانم که توی دانشگاه نشستم و از صبح داره برف میاد و تمام جاها رو دوباره سفید پوش کرده. واقعا زیباست. عاشق این برفم.

خب امروز می خوام راجع به مراکز خرید اینجا صحبت کنم. اول باید بگم که سیستم کلا با سیستم دوبی فرق می کنه. در دوبی مراکز خرید بسیار بسیار بزرگتر هستند و از نظر اندازه و ظرفیت پذیرش مشتری هم قابل مقایسه با این جا نیست شاید یک دلیلش به خاطر علاقه مندی مردمان مقیم دوبی و امارات به طور کلی به خرید باشه و دیگری وجود توریستهای مختلف در اونجا. در اینجا به مراکز خرید سنتروم(centrum) می گن که به واقع هر محله یه سنتروم داره. بعضی ها کوجکتر و بعضی ها بزرگتر.

از نظر دکوراسیون داخلی مغازه ها و نحوه جلب مشتری می تونم بگم اینجا هنر بیشتر توی نظر میاد تا دوبی و به طور کلی ویترین مغازه ها رو توی بعضی سنترومهای اینجا زیباتر از دوبی دیدم از لحاظ چیدمان و دکوراسیون داخلی. جالبه که اینجا سنترومها دارای چندین در ورودی هستند که به پل یا محله های نزدیک خودشون راه دارند و اصلا ایزوله نیستن. توی دوبی به عنوان مثال اگر بخواید برید مرکز خرید اصلی شهر می دونید که چند در اصلی داره و این درها اصولا به پارکینگ ختم میشن اما اینجا درواقع سالنهای مراکز خرید می تونه مثل یه راه ارتباطی بین قسمتهای مختلف یه محله یا خیابونها باشه!!!

مراکز خرید اینجا خیلی زود یعنی راس ساعت 7 می بندن. معدود مراکز خریدی تا ساعت 8 یا 9 شب باز هستند. البته باز جالبه که وقتی می گیم مراکز خرید بسته میشن به این معنا نیست که در ورودی بسته میشه بلکه مغازه هاش می بندن و مثلا اگر نصفه شب به خاطر سردی هوا مثل من خواستید از داخل مرکز خرید راه میانبر بزنید می تونید بیایید داخل ساختمون و از سر دیگش خارج بشید. مراکز خرید کوچکتر پارکینگ سرباز دارند و بزرگترها پارکینگ مسقف که چندین طبقه ست و توش میشه پارک کرد. جالبه اینجا یه مقوای دایره ای هم دارن که روش ساعتهای روز نشانه گذاری شده و  می گذارن جلوی شیشه ماشین که به بقیه بگن مثلا از کی اومدن مرکز خرید و قراره حدودا کی ماشین رو بردارن. به این می گن احترام و ارزش گذاری به وقت خود و دیگران.

مغازه  دارها مثل سایر مردمان سوئد انگلیسی رو به راحتی صحبت می کنن و به محض اینکه بگید سوئدی بلد نیستید و انگلیسی صحبت کنید اشتیاق بیشتری هم برای صحبت با شما پیدا می کنن. بنابراین سوئد مثل خیلی کشورهای دیگه نیست که مردمانش یا روی زبونش تعصب داشته باشن و یا اصلا انگلیسی بلد نباشن. اینجا همه انگلیسی بلدن. تذکر اینکه اینا مشاهدات من از استکهلم و در حد همین چند روزه. حالا ممکنه همه اش هم درست نباشه!

یکی از جاهای مورد علاقه مردم سوئد قسمت غذاها یا همون فود کورت هست که باید بگم تنوع غذایی توی این مملکت واقعا قابل مقایسه با دوبی نیست. یکی از موارد بسیار مهم اینجا اینه که به غذا اهمیت زیادی میدن و وقت زیادی رو صرف غذا خوردن و گپ زدن سر میز غذا می کنن. بر خلاف دوبی که همه زودی می خوان یه چیزی بخورن و برن سراغ کارشون. فرق دومش اینه که اینجا به پروتئین و کالری و محتویات غذا خیلی توجه می کنن و مثلا بیش از اینکه توجه کنن چقدر گوشت دارن می خورن، به مخلفات کنار غذا مثل پودینگ و سیب زمینی و انواع و اقسام سبزیجاتش توجه می کنن و همین باعث میشه تا غذاشون مقوی تر و با انرژی تر و بسیار متنوع تر باشه. حالا راجع به غذا و خورد و خوراک بعدا می نویسم.

واحد پول سوئد کرون هست که تقریبا من معادل نصف درهم حسابش می کنم و تمامی مقایسه هام رو روی درهم انجام میدم.تولارنس قیمت بین 125 تومان تا 130 تومان به ازای هر کرون تا این زمان بوده و آینده رو الله اعلم.یک چیزی که اینجا هست و توی دوبی نیست مالیاتیه که روی قیمتهای اجناس می کشن و زیاد هم هست. توی دوبی چون بدون مالیات هست برای من همچین زیاد جا نیفتاده که بخوام مالیات بدم ولی خب وقتی جنسی رو می خرید روش مالیاتش هم اضافه میشه که توی کاغذ خرید می تونید ببینید چقدر قیمت خود جنس شده و چقدر مالیات خورده. البته دوستم میگه برای منی که توریستی اومدم مثلا اگر یه کاپشن بخرم از اینجا می تونم از فروشنده بخوام که توی کاغذ رسید بنویسه که این جنس بدون مالیات فروخته شده  و در زمان برگشت  به دوبی توی فرودگاه استکهلم برم و مقدار پولی که بابت مالیات حساب شده رو پس بگیرم. خب اینش باحال بود.سری بعد راجع به حمل و نقل توی استکهلم و شرایط کلی شهر بحث می کنم. راستی فردا با مسوول اصلی پذیرش دانشگاهی که اقدام کرده بودم وعده ملاقات دارم. اگه بشه مخش رو خوب زد و خود واقعیم رو بهش نشون بدم که بهم پذیرش بده دیگه از این بهتر نخواهد شد و یه جورایی هدیه عیدم رو می گیرم. امیدوارم که قبولم کنن. تا چه پیش اید.

March 10, 2005

از طاقهای طلایی مک دونالد تا دریاچه یخ زده

از وقتی اومدم اینجا باید بگم برای معدود بارها توی تمام زندگیم سرم رو با آرامش گذاشتم روی بالشت و خوابیدم. جایی که خونه گرفتم از معروف ترین محله های استکهلمه و خیلی ساکته. سکوت اینجا واقعا ارزش داره. البته خیلی ها می گن این سکوت آزار دهندس ولی من این سکوت رو تا حدی در دوبی به دست آوردم و اینجا واقعا محشره. یکی از دلایلش به خاطر مردمانشه و دیگری آب و هوا. اینجا ساعت 8 شب دیگه کسی تو خیابونا نیست و حتی آخر هفته هم که من بیرون بودم اصلا خبری نبود.

هوا این یه مدت گاهی سرد آزار دهنده بوده و گاهی هم فقط سردی که ملسه و به جون آدم می چسبه. خیلی حال میده یقه کاپشن رو بدی بالا، گاهی یه سیگار روی لب و بخوای بری بیرون. اینجا انقدر وقت زود می گذره که من اصلا نفهمیدم چی کار کردم. راستش رو بخواید فقط دیروز یه سر رفتم دانشگاه نشستم و اینترنت بازی کردم و هنوز که هنوزه اصلا شهر رو نگشتم. یعنی وقت نمیشه. همش بخور و بخوابه ؛)

البته مراکز خرید اینجا رو رفتم که حالا کلی می خوام راجع بهشون بنویسم و جالب اینکه توی سوپرمارکتهای اینجا پر اجناس ایرانیه. از زعفران و نبات گرفته تا ادویه های ایرانی و فالوده و بستنی اکبر مشدی!!! توی یه سوپر مارکت حتی سی دی منصور هم گذاشته بود. سیستم های اینجا با دوبی خیلی وقتا فرق می کنه و اروپاییه. بر خلاف دوبی که سیستم آمریکایی هست. حالا کم کم دارم می فهمم که چرا به دوبی می گفتن آمریکای دوم. این به معنای جنبه فرهنگیش  و شرایط اجتماعیش نیست بلکه قضیه پیاده سازی سیستم کلی مملکته.

از قدرت آمریکایی ها و تبلیغاتشون همین بس که من وقتی روز اول پام رو گذاشتم توی استکهلم شاید کمی غریبی کردم. با اینکه دوستی دارم که در هر لحظه کنارمه اما به خاطر زبون سوئدی که اینها صحبت می کنن و مسلما من بلدنیستم و ساختار کلی شهر و مراکز خریدش کمی هول کردم اما باورتون نمیشه وقتی اون طاقهای طلایی معروف شرکت مک دونالد رو دیدم انگار فکر کردم توی خونه خودمون نشستم. یعنی انقدر احساس آرامش کردم. خب ببینید چطور آمریکاییها در ذهن مشتریاشون نفوذ می کنن که منی که اصلا ایرانی هستم هم با دیدن آرم یه شرکت احساس آرامش و خودمونی بودن می کنم. اون روز یه قهوه اسپرسو مینی(کوچولو) خوردم که خود یارو مسوول مک دونالده مرده بود از خنده چون همش چند قولوپ نشد و یه همبرگر کوشولو.

استکهلم یه دریاچه داره که خیلی خوشکله و زمستونا سطحش یخ می زنه. ما شب اول کنار این دریاچه یخ زده رفتیم و کلی خاطره شد. شب دوم هم رفتیم روی سطحش کمی قدم زدیم.عالی بود. واقعا عالی. خودم هم باورم نمیشه اومدم اینجا. انگار که یه آرزوی دست نیافتنی، به ثمر نشسته. بحث شهرش نیست. بحث آدمایی هستن که توشن و برام مهمن. جای همتون خالی اینجا یکی از زیباییهاش که من رو مست می کنه برف آروم و پراکنده ای هست که از آسمون میاد و من میرم کنار پنجره اتاق و لذت می برم ازش. امیدوارم که برف زیادی بیاد. عاشق برفم. فعلا که این چند روزه آفتابی بوده و یا ابری بدون بارش.

می دونم که دوست دارید از اینجا خیلی بدونید و ببخشید اگر تک نگاری می کنم چون این اولش خیلی برای خودم مهمه که چه حسی دارم. قول می دم از فردا که مرتب بنویسم و حسابی شهر گردی کنم. راستش حتی نمی دونم امروز چندم اسفنده و اینکه کی عید میشه. بهترین موقع برای مسافرت اومدم. تازشم اینجا داریوش کنسرت داره که می خوام برم. افشین هم هست. البته خیلی ها هستن ولی من این 2 تا رو دوست دارم. دوستم میگه تمام ایرانی های کل سوئد می ریزن اینجا. یعنی از شهرهای دیگه هم میان. خلاصه بساطیه. من اینجا هم حسابی می خورم و می خوابم. می دونم که چاق و چله میشم. خدایا شکرت.

March 09, 2005

لحظه دیدار در فرودگاه

اولین چیز زیبایی که از پنجره هواپیما دیدم برف بود و سپیدی برف. خیلی خوشکل بود. محو تماشای بیرون شدم. هیچ استرسی نداشتم تا گیت چک کردن ویزاها. شانس من اون ماموری که مهر ورود می زد خیلی گیر بود همه رو سین جین می کرد و نوبت من هم که رسید ازم چندتا سوال کرد و بعدش گفت باید وایسم چون مثل اینکه مجاب نشده بود(یعنی نمی دونست من خیلی بچه معروفم؟). از صف رفتم بیرون و شروع کردم به تماشا کردن بیرون. نمی خواستم استرس رو به خودم راه بدم و به قولی توی صورتم موج بزنه و یا حتی کوچکترین اثری توی صدام بگذاره.  فن بیان همین جاها به درد آدم می خوره. مشغول دید زدن بیرون بودم که دو تا مامور زن سوئدی اومدن و شروع کردن به سوال کردن. به طور کل عین یه بازجویی منتها محترمانه. هر سوالی که بخوای پرسیدن. خلاصه اینکه وقتی دیدن ما کارمون درسته مهر ورود رو زدن و گفتن به سوئد خوش آمدید ؛)


چمدونم همین طوری داشت واسه خودش روی تسمه نقاله می چرخید. برش داشتم و راه افتادم. اسم این فرودگاه استکهلم "آرلاندا" ست که ظاهرا معروفترینشونم هست. منتها چون الان فصل مسافرت و این حرفا نیست خیلی خلوت بود. جالبه که از درب خروجی هم که می خواستم خارج بشم یه زن پلیس سوئدی هم دیدم. خیلی باحال بود. بند و بساطش عین پلیسای آمریکایی خوشکل بود و منظم. یه چیز خیلی رمانتیک و رویایی فرودگاه آرلاندا می دونید چیه؟ قسمت درب خروجیش که شما رو هیچ کس نمی بینه تا از اون محوطه خارج بشید. بعد دراش رنگ آلومینیومی داره و وقتی می رید جلوش یه متر مونده برسید عین درهای قصر به طرفین باز میشه. بار اول که باز شد جلوش یه در دیگه بود و در دوم که باز شد دیگه مردم وایساده بودن. خیلی هیجان انگیز بود مخصوصا برای آدمی مثل من که اولا سفر اولش به اروپا بوده و مهم تر از اون کسی توی فرودگاه منتظرشه. یه خورده اطراف رو نگاه کردم تا کسی رو که می خوام ببینم. اون موقع خیالم راحت شد که اومدم توی خاک این استکهلم سرد و برفی نازنین.

توی جاده اطراف رو نگاه می کردم. استکهلم واقعا زیباست. فرودگاه بیرون شهر بود بنابراین دلیلی شد تا اطراف جاده رو ببینم. درختهای لخت سر به فلک کشیده توی رجهای منظم. برفی که روشون نشسته و برف کنار جاده  و سپیدی و سرما و زیبایی. کیف می کردم. تمام زحماتم به ثمره نشسته بود. خدا رو شکر می کردم و محو تماشای بیرون شدم. تصورش رو بکنید تازه رسیده باشی و پیش کسی باشی که 6 ماه انتظار دیدنش رو کشیدی و منظره های زیبای اطراف رو ببینی. هیچ وقت تا آخر عمرم این روز رو فراموش نمی کنم. هیچ وقت.

یه پژمان بعد 8 ساعت و نیم پرواز رو تصور کنید که حالش خوبم نیست و افتاده میون 3 تا دختر وروجک. به مناسب ورود حضرت همایونی رفتیم یه پیتزاهاتی غذا بخوریم که دکورش فوق العاده بود. توی این یک ماهی که اینجا هستم حتما عکس می گذارم و تفاوتهای استکهلم رو با دوبی نشون می دم. من واقعا دارم خیلی چیزا رو تجربه می کنم که مطمئنا به درد خیلی ها می خوره. بعدها این ها رو دسته بندی می کنم که بقیه استفاده کنن. حالا می فهمم خیلی از خوانندگانم می گفتن که مطالب من راجع به دوبی چقدر به دردشون خورده بوده در صورتی که برای من عادی بوده. واقعا تاثیر داره. خب پس وبلاگ رو دنبال کنید توی این یه ماه. کلی عکس و خاطره و لحظات شیرین رو می خوام با شما به اشتراک بگذارم.

خب از مرحله پرت شدم. حدفاصله پیتزا هات تا ماشین رو که یه چهار پنچ دقیقه ای راه میشد مردم رو دیدم. تیپها خیلی فرق می کنه. فرهنگ ماشین سواری و شهرسازی فرق می کنه. ساختمونها یه چیز دیگن و باید بگم هنر توی جای جای این شهر خودش رو نشون میده. هوا سرده و مردم عین اسکیموها لباس می پوشن. همه با کاپشن کلفت. من که قربونش برم یه کاپشن دارم بهاری!!!بعد از غذا خوردن یه سری از جلوی دانشگاه آینده ام هم رد شدم-انشالله- و بعدش رفتیم دنبال خونه. چون می خواستیم خونه جایی باشه که نزدیک هم باشیم یه گزینه تقریبا مناسب پیدا کردم. در واقع یه سویت کوچک و نقلی و خوب.بعد شور و مشورت همون رو گرفتم. دست بر قضا صاحبش هم یه زن ایرانیه که کلی بامزس. خب دیگه راجع به بقیه چیزها می نویسم بعدا.

March 06, 2005

اولین سفر به اروپا

الان که دارم اینا رو می نویسم یک ساعت و بیست دقیقه به استامبول مونده!حالا چرا استامبول عجله نکنید میگم بابا. حدود 3 ماه بود که برای ویزای شنگن لعنتی دویدم. وقتی که هیچ امیدی برای به دست آوردنش نبود نمی دونم یهو تیر غیب از کجا اومد و خدا چطوری کمکم کرد که همه چیز یه جورایی ماورایی دست به دست هم بدن تا مدارکم جور بشه و واقعا توی تک تک مواردش اختیار من نبود. یه جورایی انگار باید اتفاق می افتاد.

علی ایها حال داستان غمها و استرس های ویزا هم یه مثنوی معنویه که بگذاریم بمونه توی دل من و دل اون. صبح ساعت 4 به همراهی دوتا دوست خوبم رفتیم ترمینال شماره یک دوبی. ترمینال شماره یک دوبی واقعا بزرگه. خیلی بزرگ. بعد از خداحافظی از دوستان به سمت گیت 8 که برای پذیرش مسافران هواپیمایی ترکیه بود راه افتادم. ارزونترین و مناسب ترین پروازی که مخصوصا تاریخش خیلی به دردم می خورد و حداکثر استفاده از این ویزا رو می تونستم بکنم همیین هواپیمایی ترکیه  بود که از دوبی به استامبول و از استامبول به استکهلم.

وقتی داشتم به طرف گیت می رفتم آدما رو می دیدم. واقعا از هر تبار و نژادی بودن. چینی ها و چشم بادومی های دیگه، آفریقایی، اروپایی به مقدار متنابه. این اروپایی ها خداییش خیلی گور بابای دنیاین. با لباس خوابم میان تو فرودگاه! خلاصه duty free مشهور دوبی رو هم مشاهده کردیم( همین جا بگم تمامی پروازهای من از تهران توی این 3 سال و اندی به دوبی به ترمینال دو می رفته که فوق العاده کوچکه و اصلا قابل مقایسه نیست).راستش اولش کمی و فقط کمی استرس داشتم ولی بعدش دیگه همه چی عادی شد.

باید اعتراف کنم که توی مدت زمان پرواز و نشست و برخاستها گول خوردم. من نمی دونستم این استامبول لعنتی 2 ساعت اختلاف زمانی با دوبی داره و فکر می کردم پرواز اولم خیلی کوتاه تر باشه اما 5 ساعت پروازه. دیگه کونم کپک زد روی صندلی. هواپیما کوچیکه و جای نفس کشیدن نیست.این صفحه مانیتور لپتاپ رو هم به زور باز کردم. بغل دستیم یه ترکه و بقیه دور و بریا سوئدی شانس من ؛)

مهماندارهای ترکیه چه مرد و چه زنشون خوشکلن. صبحانشون بدک نبود. خاگینه خوشمزه بعلاوه 3 قطعه کمپوت و مربا و کره و پنیر که البته کم بود و یه نون.اه دارن دوباره غذا می دن. بقیش واسه بعد لمبوندن!... ای بابا گفتیم می خوان غذا بدن.همش یه بسته کوچولو بادوم زمینی دادن بی انصافا. خب بگذریم. از امکانات هواپیما بگم اینکه دارای 10 کانال رادیویی هستش که با هدفون یه بار مصرف که برای همه مسافرا گذاشتن می تونید توی زمان پرواز آهنگ گوش بدید. یه تلویزیون  حدود 6 اینچ هم یک در میون از بالای سر مسافر باز میشه که اولش من رو ترسوند. گفتم این چیه دیگه داره باز میشه. یه فیلم هم گذاشت که من ندیدم و خوابیدم حالا هم که اطلاعات پرواز رو نشون میده. جالبه که از کنار مرز غربی ایران وارد ترکیه شدیم و الان داریم می ریم به سوی مقصد. که به صورت گرافیکی و اطلاعات دیجیتالی توی تلویزیونا نشون میده. دمای هوای بیرون منفی 56 درجه و سرعت هواپیما تقریبا 800کیلومتر در ساعت. یه ساعت دیگه مونده به استامبول. اونجا باید یک ساعت توفق کنیم و هواپیما رو عوض کنیم و بعدش به سمت استکهلم. پروازای طولانی واقعا آدم رو کلافه می کنه مخصوصا اگه هواپیما کوچیک باشه. نفس نمیشه کشید.

یه چیز جالب راجع به دعوای یه عرب سیتی زن سوئد و یه سوئدی اصل. یهو همین صندلی جلویی دیدم مشاجره شروع شد سر زن یارو عربه که نمی دونم سوئدی چی بهش گفته بود. حالا نمی دونم چرا چون داشتن سوئدی حرف می زدن. جالبه عربه یهو قاط زد و بعدش که دیگه خیلی عصبانی شد به عربی به سوئدی فحش ناجوریم داد بهش گفت کثافت خارکس***ده. سوئدی هم گنده و کت و کلف پا شد و خلاصه نزدیک بود دست به یقه بشن که مهموندارا جداشون کردن. به هر حال ببینید بعضی کشورهای اروپایی همین شانس رو به شهروندان کشورهای توسعه نیافته دادن که یارو بتونه سر چیزی که فکر می کنه حقشه با حتی یه اورِژینال وطنی کشور مقصد دعوا کنه و براش شاخ و شونه بکشه. حالا اینکه چرا به این عربا اقامت و شهروندی می دن وقتی فرهنگشون همون شتر سواریه الله و اعلم. اوکی من برم یه خورده بازی کنم تا اولین قسمت این پرواز خسته کننده تموم بشه. توی اون هواپیما عمری بافی بود و می شد بقیه اش رو می نویسم.

{این فسمت توی هواپیمای دوم نوشته شده}...الان که دارم می نویسم یه ساعت مونده که هواپیما بشینه تو فرودگاه استکهلم. تقریبا پرواز خالیه و مسافراش کم و هرچقدر هواپیمای اولی خفه بود این بوئینگ 737 کلی جا داره و آدم می تونه نفس بکشه. اوایلش دیگه داشت حالم بهم می خورد ولی قرص ضد تهوع کار خودش رو کرد.توی فرودگاه استامبول چون باید سریع هواپیمای دوم می شدم وقت نشد چرخ بزنم اما برای برگشت چهارساعت وقت هست مابین دو پرواز که یه میشه یه سر و گوش تب داد.

استامبول از بالا به نظرم شهر سرسبزی اومد مخصوصا اطرافش و یه چیز خیلی باحال راجع به این شهر اینکه انقدر مرتب ساختموناش ساخته شده که از بالا فکر می کنید دارید به یه شهری نگاه می کنید که بالا لگو درست شده بعلاوه اینکه ساختموناش رنگی بود. از سبز و نارنجی گرفته تا فرمز و آبی! خلاصه خیلی باحال بود و انشالله خدا قسمت کنه میام یه سر از نزدیک گشتی توش می زنم. در ضمن جالبه که این پرواز مشروبات الکلی و آبجو هم سرو می کرد با غذا.دوست دارم زودتر برسم. دیگه طاقت ماقت یوخدی. قلبم بوم بوم می زنه.

March 01, 2005

شاه دزدان دیجیتال قرن بیست و یکم!

امروز می خوام راجع به یه رفتار بیمارگونه ای صحبت کنم که بین دوستان وب مستر و وبلاگرهای ایرانی وجود داره و اون قضیه کپ زدن مطالب همدیگه و به نام خودشونه. آقا جان من نمی فهمم این چه کاریه که شماها می کنید؟ مثلا خیلی جالبه که دنبال یه مطلب کامپیوتری می گردم و توی گوگل جستجو می کنم اصل مطلب رو از توی یه سایت می خونم و بعد که ادامه نتایج جستجوی گوگل رو نگاه می کنم می بینیم زرشک دقیقا عین همون مطلب رو یه ننه قمر خانوم به نام خودش توی سایتش یا وبلاگش نوشته. حالا درسته که اکثریت این دوستان کپ زن چون سایت و وبلاگشون خواننده نداره یا از ادامه کار منصرف می شن یا اصلا سایتشون نیست و نابود میشه اما آخه تو چرا با خودت آدام نیستی؟

همیشه گفتم بازم میگم اگر کسی توی سایتش قید کرده که نباید مطالبش رو بدون اجازه ش کپی کنید این کار رو نکنید. مساله دوم کپی کردن مطلب کسی هست به طور کامل توی سایت و وبلاگتون. اگر از مطلبی خوشتون اومده حق ندارید همه اش(تکرار می کنم همه اش) رو کپی کنید توی وبلاگتون و بعد یه لینک کوچولو هم بهش بدید چون این طوری شانس دیده شده منبع رو از صاحب اصلی نوشته می گیرید.

حالا یه مدت این سری دزدی ها به لینکدونی چند تا سایت و وبلاگ فلک زده هم سرایت کرده بود. یعنی طرف با کمال پر رویی لینکدونی چند تا وبلاگ رو کپ می زد توی سایت خودش که حالا چی بشه؟ الله و اعلم. این اخیرا هم که دیگه خیلی باحال شده شاه دزد پیدا شده. یعنی شنیدید قدیما می گفتن دزدی که به از دزد بزنه شاه دزده؟ اینم همون قضیه س. یارو رفته کمیک استریپ یه مجله آنلاین رو گرفته که توی اون کمیک استریپ به وضوح اسم سایت مشخصه بعد وسط همون رو اومده اسم سایت خودش رو درج کرده و گذاشته. حالا باحاله یکی دیگه میاد همین عکسه رو بر می داره انگولک ناقصش می کنه می گذاره توی وبلاگ خودش! یعنی دیگه آخر شاه دزد.

یه مدت دزدی قالب هم مد شده بود که الحمدالله الان دیگه کمتر مشاهده میشه. گفتم بنویسم که کلا قضیه رو بازم مطرحش کرده باشم. دوستان خوب، لطفا مطلب دزدی نکنید. عکس دزدی نکنید. اگر هم دزدی کردید لااقل کمال انصاف رو نگاه دارید. نه اینکه در کمال پر رویی حق رو به خودتون بدید. هرچیزی رسم و رسومی داره. پس آیین وبلاگ نویسی و وبلاگ داری رو حفظ کنیم و به نوشته های هم و حق انتشار اونها احترام بگذاریم.