" /> یه وجب خاکِ اینترنت: April 2005 Archives

« March 2005 | Main | May 2005 »

April 30, 2005

ترک اگر لقمان شود...

:: ترکه روحش بالا میره لای پنکه سقف گیر میکنه
:: ترکه ماشینش توبرف گیر میکنه زنجیر نداشته سینه میزنه
:: تركه ميره حرم امام رضا، ميگه:‌ امام رضا قربونت برم، تو كه ضامن آهو شدي، ضامن من يابو هم بشو!
:: تركه رستوران ميزنه، رو درش مي‌نويسه: وقت نهار و نماز تعطيل است
:: تركه ميره لباس‌فروشي، ميگه: ببخشيد شلوار نخي داريد؟ يارو ميگه: بعله. تركه ميگه: قربونت دو نخ به ما بده!

:: تركه ميره بقالي، ميگه: حاج‌آقا سيگار نخي داري؟ يارو ميگه: بعله داريم. تركه ميگه: بي‌زحمت يك بيست نخ به ما بده!! مرده كف ميكنه، ميگه: مرد مؤمن يك بسته بگير. تركه ميگه: نه آخه بسته بگيرم زياد ميكشم!!
:: تركه عينك آفتابي ميزنه مياد توي خيابون. پسرش رو توي خيابون مي‌بينه و ميزنه تو گوشش! پسره ميگه چرا ميزني؟ تركه ميگه مگه نگفتم تا اين وقت شب بيرون نباش؟!

:: ترکه داشته ماشينشو مي‌شسته ازش مي‌پرسن چرا اول از پلاکش شروع کردي؟ ميگه دفعه پيش که از سقف شروع کردم به پلاک که رسيدم ديدم ماشين خودم نيست
رشتيه مياد تهران كاركنه زنش براش پول مي فرسته
:: تركه ميخواسته آتيشو خاموش كنه، آب گيرش نمياد تيمم ميكنه
::يه روز يه تركه داشته با دوست دخترش توي خيابون راه ميرفته، يه دفعه يه گوز ميده! براي اينكه سه نشه، ميگه باز اين بچه‌ها برام SMS فرستادن.
:: تركه دوربين نداشته از خودش عكس بندازه ميره توي اتوبان همت با آخرين سرعت مي دوه!
:: به تركه ميگن يه جمله بساز كه توش آب باشه. ميگه لولهbr> ::يه انگشتر ميره قزوين، النگو برمي‌گرده

:: يك گنجيشك آباداني داشته واسه خودش پرواز مي كرده، يهو از دور يك عقاب مي بينه. ميره جلو، بالهاشو باز ميكنه، ميگه: هو ولك! بالها رو حال مي‌كني؟! عقابه ميگه: برو عموجون، حال و حوصله ندارم. گنجيشكه ميگه: نه جون ولك، نيگاه كن هيبت بال رو، رنگ پر رو، حال ميكني؟! عقابه ميگه: برو بچه به بازيت برس... من بهت اشاره كنم همه پرهات مي ريزه. گنجيشكه از رو نميره، ميگه: ههه! ولك پرهاي من بريزه؟! نظاره كن قطر بال رو... صفا كن! عقابه شاكي ميشه، يك تلنگر ميزنه به گنجيشكه، يارو همه پرهاش ميريزه، تعادلشو از دست ميده، سقوط ميكنه. همونجور كه داشته لخت مادرزاد مي افتاده پايين، داد ميزنه: هوو ولك!... حال ميكني هيكل رو؟!
:: تركه ميره مكه. وقتي برمي گرده رفقاش مي پرسن: تعريف كن چجوريا بود؟ تركه ميگه: ايلده باز خدا نبود، ملت همه تو حياط ولو بودن!
 

April 29, 2005

چپیده در بستر بیماری

ما یه غلطی کردیم یه پستی نوشتیم همین اخیرا که داریم مثل شتر درس می خونیم و از این حرفا. نمی دونم خودم، خودم رو چشم زدم، یک خدا نشناسی ترتیبمون رو داده و خلاصه یا از اثرات چشمای حریص توی سوئده که 12 روزه افتادم توی بستر بیماری. هفته اول که پدرم دراومد مریضیه دوران خفنش بره حالا این هفته انقدر ضعیف شدم که جناب ویروس نمی خواد تشریف فرما بشه. میگم ضعیف شدم یعنی ضعیف شدما. یعنی چند ساعت خواب دوباره غذا باز خواب. البته دانشگاه رفته ولی هر بارش انقدر تب می کردم که باز می اومدم می افتادم توی تخت.

زندگی مجردی بدیش همینه دیگه. مریضی چیزی این طوری بشه پدرت درمیاد. تا حالا این طوری مریض نشده بودم الی سال اول که اون موقع هم خیلی ضعیف شدم و پدرم دراومد. عین همون باره. حالا هرچی آبمیوه می خوریم، هرچی غذا مغذی می خوریم اثر نداره که نداره. البته خدا رو شکر الان خیلی بهترم و یه کمی جون گرفتم ولی بازم حالم کامل خوب نشده.

بعدشم اینکه من وقتی کاری رو دارم انجام می دم مریض بشم یا چیزی مانعش بشه دیگه زمین و زمان رو بهم می دوزم. عصبی میشم و کلی کفرم درمیاد اما به لطف حرف شنوی( می بینید چه بچه خوفی شدم) از یه آدم مهربون و خوشکل(!) کمی از خر شیطون اومدم پایین و به خودم استراحت دادم. امیدوارم حالم خوب بشه. کلی کار ریخته رو سرم که باید انجام بدم. راستی این هفته ای هم که گذشت یه کلاس گفتمان و مجادله داشتیم که اینجانبان با قدرت هرچه تمام تر دهن گروه مقابل رو یه تنه سرویس کردم و پدرشون رو در آوردم. با اون تبی که داشت از تو می سوزوندم چنان افسار سخنرانی رو توی دست گرفتم و انقدر تند تند و کرور کرور آمار ریختم جلو ملت که هم حضار گرامی سر تایید تکون دادن هم گروه مخالف ما تسلیم کار شد. ولی خدا وکیلی آخرش دهنم خشک خشک شده بود. البته دانشگاه ما همش موس موس کردنه. بریم یه جایی که با قدراش کل بندازیم. بالاخره یکی به خاک و خون کشیده میشه دیگه ؛)

بعدشم دیدین یه وقت راجع به خودتون یه چیزی فکر می کنین بعدش 10 برابر بهتر باشید توش؟ این اخیرا خیلی از این اتفاقا واسم افتاده. یعنی بر اساس معیارهای خودم به خودم یه نمره ای دادم ولی توی عمل خیلی بهتر کار کردم. امان از این دل عاشق و رسوا که خداییش نه شب واسه ما خواب گذاشته و نه روز فکر باز دو کلوم بتونیم درس بخونیم. خدیا مرام بگذار کارامون جور بشه ناکام از دنیا نریم که جون تو کلاهمون میره تو هم هاااا. مگه آخه تو چند تا بنده ناخلف مثل من داری؟ پس از من حرکت، از تو برکت اونم از نوع آبدار و گوشت دارش ها. یا علی.

April 28, 2005

لطفعلی خان زند

"لطف علي خان زند مردي بود راستگو، جوانمرد و صريح الهجه او داراي اراده ي قوي بود. لطف علي خان همانند كريم خان زند خوش خلق و دادگستر و سخي و نيك فطرت و با ترحم و نوع پرور بود و مي گفت نمي توانم يك قيافه ي اندوهگين را ببينم و نمي توانم تحمل كنم كه من سير باشم وهم نوعم گرسنه وهنگامي كه در شيراز بود بعضي از شب ها لباس مبدل مي پوشيد تا اين كه بتواند به طور ناشناس به كساني كه فكر مي كرد نيازمند هستند كمك نمايد و شايد در مشرق زمين اولين كسي بود كه به فكر تأسيس بيمه ي اجتماعي افتاد و اگر عمرش كفاف مي داد و آن را به وجود مي آورد و گرچه آن چه مي خواست به وجود آورد عنوان بيمه ي اجتماعي نداشت اما نتيجه اي كه در آن به دست مي آمد همانند آن بود.

درحاليكه روشنايي عصر زمستان دقيقه به دقيقه كم تر مي شد محمدعلي خان قاجار، چشم از صحنه ي پيكار بر نمي داشت و يك مرتبه ديد كه شمشير از دست لطف علي خان بر زمين افتاد. علت اين كه او نتوانست شمشير را نگاه دارد اين بود كه يك ضربت شمشير از عقب بر شانه ي راست او زدند و دست راستش مثل دست چپ از كار افتاد . همين كه خان زند، از فرط درد، شمشير را رها كرد محمدعلي خان فرياد زد او را نكشيد. ….. خان زند حركتي كرد كه شمشير خود را از زمين كه مستور از خون بود بر دارد ولي نتوانست و از شدت درد و خستگي زانو بر زمين زد. همين كه به او رسيدند و خواستند دستانش را از عقب ببندند از فرط دردي كه از دو شانه ي مجروحش بود فريادي زد و از هوش رفت. هنگامي كه او را به پيش آقا محمدخان قاجار مي بردند پالهنگ بر گردنش بستند و يك زنجيربه وزن 15 كيلو داراي دو قفل كه يكي به دست ها و ديگري به پاها قفل مي شد به دست ها و پاهايش بستند. زنجيري كه به دو پاي او بسته بودند مانع از گام برداشتن نمي شد ولي اسير نمي توانست كه با سرعت گام بردارد. گو اين كه اگر بر پاي او زنجير نمي بستند باز هم به مناسبت ضعف نمي توانست با سرعت حركت كند.

 وقتي كه پيش آقامحمدخان قاجار رسيد به او گفت كه به خاك بيفت و سجده كن . خان زن جواب داد من فقط مقابل خداوند سجده مي كنم. بر سرش زد و باو گفت بتو مي گويم به خاك بيفت. لطف علي خان گفت اگر من دست داشتم تو جرئت نمي كردي بر سرم بزني و بتو گفتم كه من فقط مقابل خداوند سجده مي كنم. ولي محمد خان قاجار آن قدر بر اسير مجروح و ناتوان فشار آورد تا اين كه او را بر زمين انداخت و سرش را به خاك ماليد. صداي آقامحمد خان قاجار ريز بود و هرگز فرياد نمي زد اما در آن هنگام كه دشمن را مقابل خود ديد صدا را بلند كرد و گفت اي لطف علي مي بينم كه هنوز نخوت داري و غرور تو از بين نرفته است ولي من هم اكنون كاري مي كنم كه ديگر تو نتواني سر را بلند نمايي. آن وقت خواجه ي دانشمند و متدين قاجار فرمان داد كه عده اي از اصطبل بيايند. انسان حيران مي شود كه چگونه مردي چون اقا محمد خان كه فاضل بود و براي اجراي احكام دين اسلام تعصب داشت و نماز او هيچ موقع قضا نمي شديك چنان فرمان ننگين و بي شرمانه اي را داد. او به مناسب خواجه بودن عقده دائمي داشت و اطرافيانش خوب از آن موضوع آگاه بودند و هر موقع كه صحبت از زن به ميان مي آمد طوري صحبت مي كردند كه گويي خواجه ي قاجار يك مرد عادي است . عقده دائمي خواجه قاجار، بر اثر مشاهده ي جواني و زيبايي و لطف علي خان زند منفجر شد و آن دستور ننگين را صادر كرد. كيست كه نداند در آن روز لطف علي خان زند آن قدر ناتوان بود كه بدون زنجير و پالهنگ قدرت راه رفتن نداشت تا چه رسد به اين كه او را مقيد به زنجير نمايند و پالهنگ بر گردنش ببندند. كيست كه نداند در آن روز لطف علي خان از دو شانه به شدت مجروح بود نمي توانست دست هاي خود را تكان بدهد تا چه رسد به اين كه دو دستش را با زنجير ببندند. لطف علي خان زند نشان داده بود كه مردي دلير است و در آن روز، دليري خود را به يك تعبير مسجل كرد. زيرا با اين كه مجروح و خسته و ناتوان بود و او را مقيد به زنجير و پالهنگ كرده بودند و مي دانست كه هر گاه ابراز شهامت نمايد دچار شكنجه هاي هولناك خواهد شد دليري خود را نشان داد و حاضر نشد مقابل خواجه قاجار به خاك بيفتد و گفت كه من جز در مقابل خداوند سجده نمي كنم.

لطف علي خان زند را در اصطبل جا دادند بدون اين كه زنجير از دست و پاهايش بگشايند و پالهنگ از گردنش بردارند. خان زند در آتش تب مي سوخت وگاهي ناله بر مي آورد و اظهار تشنگي مي كرد. ولي كاركنان اصطبل از بيم آقا محمدخان نمي توانستند آب به او بدهند و اسير بدبخت و مريض كه مقيد به زنجير و پالهنگ بود تا بامداد آن روز ناليد. روز بعد آقامحمد خان قاجار دستور داد كه لطف علي خان زند را به حضورش بياورند. خان زند قدرت راه رفتن نداشت و دو نفر از دو طرف بازوهايش را گرفتند و او را مجبور مي كردند كه قدم بردارد و همين كه رهايش مي نمودند بر زمين مي افتاد . عاقبت او را نزديك آقامحمد خان قاجار بردند . خواجه قاجار گفت لطف علي، بگو بدانم آيا هنوز هم غرور داري يا نه؟ سر لطف علي خان زند، بر اثر ضعف و تب روي پالهنگ خم شده بود و نمي توانست پلك ديدگان را باز كند. ولي بعد از اين كه آن را شنيد سر را بلند كرد و پلك ديدگان را گشود و آب دهان را به طرف صورت او پرتاب كرد و گفت اي اخته ي فرومايه من از تو نمي ترسم. خان زند، بزرگترين ناسزايي را كه ممكن بود به آقا محمدخان قاجار بگويند به او گفت چون خواجه ي قاجار از خواجگي خود رنج مي برد و آن ناسزا با حضور تمام سرداران و بردگان به آقا محمدخان قاجار گفته شد. آقا محمد خان لحظه اي سكوت كرد وبعد جلاد را احضار نمود و به او گفت دو تخم چشم لطف علي بيرون بياورد.

 جلاد خان زند را به زمين انداخت و دست و پاهايش را كه در زنجير بود طوري با طناب بست كه نتواند آن ها را تكان بدهد و بعد سه انگشت را زير پلك چشم راستش قرار داد و تا آن جا كه در بازوي خود زور داشت فشار آورد چشمي كه روزي در زيبايي در بين چشمهاي جوانان ايراني نظير نداشت از كاسه بيرون آمد وجلاد آن قدر فشار داد تا اين كه تخم چشم بكلي از كاسه خارج گرديد. همين كه جلاد خواست شروع به كار بكند آقا محمد خان از جا برخاست و به محكوم نزديك گرديد كه با دو چشم خود، خروج تخم هاي چشم خان زند را از كاسه ها ببيند و شايد بهمين مناسبت است كه بعضي نوشته اند كه او با دو دست خويش تخم چشم هاي خان زند را از كاسه بيرون آورد. بعد از اين كه تخم چشم راست لطفعلي خان زند از كاسه خارج شد ، جلاد، كارد كه بدندان گرفته بود به دست گرفت و اليافي را كه وسيله ي اتصال تخم چشم به كاسه بودبريد و تخم چشم از كاسه به كلي جدا شد و دژخيم تخم چشم را بر زمين انداخت و انگشتان را به زير چشم خان زند برد و در حاليكه آقا محمد خان هم چنان مي نگريست آن تخم را هم از كاسه جدا كرد. وقتي تخم چشم راست او از كاسه بيرون آمد آن جوان قدري تكان خورد و ناليد ولي هنگامي كه تخم چشم چپش را بيرون مي آورند آن جوان تكان نخورد وصدايي از وي شنيده نشد. وقتي هر دو تخم چشم لطف علي خان زند بر زمين افتاد خواجه ي قاجار گفت حالا نوبت من است كه آب دهان به صورتت بيندازم و برخسار محكوم نابينا آب دهان انداخت ولي لطف علي خان زند كه آب دهان بر صورتش انداختند و صداي خواجه ي قاجار را نشنيد زيرا از هوش رفته بود. همان روز كه خان زند را كور كردند آقا محمدخان قاجار گفت من نمي خواهم كه اين مرد بميرد بلكه مي خواهم زنده بماند و افسار بر سرش بزنند و او را در سفرها پياده راه وادارند. ولي حال لطف علي خان طوري وخيم بود كه به او گفتند كه اگر مورد مداوا قرار نگيرد خواهد مرد.

 خواجه قاجار دستور كه زخم هاي دو شانه و دوچشمش را مداوا كنند تا اين كه زنده بماند و وي بتواند پيوسته او را مورد تحقير قرار بدهند خواجه ي قاجار شتاب داشت كه لطف علي خان زودتر مداوا شود تا اين كه وي بتواند آن جوان نابينا را كنار اسب خود بدواند ولي با اين كه زخم چشم او مداوا يافت زخم دو شانه اش معالجه نمي گرديد و بيم آن مي رفت كه آن دو زخم، خان زند را بهلاكت برساند. بعد از اين كه زخم هاي لطف علي خان بهبود يافت، باز خيلي ضعيف بود زيرا كه غذاي كافي به او نمي دادند و او را در مكان راحت نمي خوابانيدند. مردان كرمان كه همه كور بودند ولي زن ها برخي در شب هاي جمعه براي او قدري غذا مي بردند. ولي مأمورين آقامحمدخان قاجار نمي پذيرفتد و مي گفتند كه اگر غير از نان و آب به او بدهند آقا محمدخان آن ها را خواهد كشت يا كور خواهدكرد. ديگر لطف علي خان زند زيبا نبود و هرگز سر را بلند نمي كرد زيرا كسي كه چشم ندارد تا اين كه دنيا را نگاه كند براي چه سررا بلند نمايد. گاهي خان زند براي اينكه آتش درون را تخفيف بدهد اشعار شيخ محمود شبستري را با آهنگ سوزناك مي خواند و آهنگ هاي او كه بيشتر نغمه هاي فارسي بود طوري در مستحفظين اثر مي كرد كه بي اختيار هنگامي كه از خان زند دور بودند آن را زمزمه مي كردند. از اشعار عرفاني شبستري گذشته خان زند به خواندن اشعار باباطاهر علاقه داشت با اين كه خان زند نابينا بود باز خواجه ي قاجار از سكونت آن جوان در جنوب ايران مي ترسيد و دستور داد كه وي را به تهران منتقل كنند. اما در پايتخت نيز نسبت به خان زند حس كنجكاوي و ترحم به وجود آمد و مردم مي گفتند كه وارث كريم خان آمده است وبرخي اظهار مي نمودند كه كوري لطف علي خان زند مانع از سلطنت او نيست هم چنان كه شاهرخ كور است ولي در خراسان سلطنت مي كند. اين اظهارات آقامحمدخان قاجار را متوحش كرد و هنگامي كه در چمن (سلطانيه) بود براي حاكم تهران دستورحكم فرستاد كه لطف علي خان زند را به هلاكت برسانند و دژخيم باتفاق دو نفر وارد زندان خان زند شدند و يك مرتبه ديگر دست هاي آن جوان تيره روز را بستند و دهانش را گشودند و جلاد دستمالي كه گلوله كرده بود در حلقوم او نهاد و بعد يك چوب دراز روي دستمال نهاد و با يك چكش بر چوب زد تا اين كه دستمال در گلوي خان زند فرو برد و بعداز چند دقيقه روح از كالبد لطف علي خان جدا شد و آن جوان نابينا از مشقات زندگي رهايي يافت. وقي جسد او را براي شستن به غسال خانه واقع در نزديك (چهل تن) در تهران بردند به اسكلتي شباهت داشت كه پوستي روي آن كشيده باشند وكسي كه آن جسد را مي ديد فكر نمي كرد كه كالبد بزرگترين شمشيرزن شرق است و ديگر روزگار شمشيرزني چون او تربيت نخواهد كرد. پس از اين اين كه جسد شسته شد به امامزاده زيد واقع در (بازار) تهران بردند و آن جا دفن كردند بدون اينكه اثري روي قبر بگذارند. چنين مرد، شهريار زند و زمام دار روشنفكر جنوب ايران كه هرگز تبسم از لبانش دور نمي شد و از لحاظ صورت و سيرت فرشته بود و هر كس كه او را مي ديد محبتش را در دل مي پرورانيد. "

آنچه خواندید پاره ای کوتاه از زندگی لطف علی خان زند نوه کریم خان زند است. من تمامیمت کلام و محتوا و پیامی را که می تواند برای خواننده داشته باشه اینجا کپی کردم حال آنکه اصل مقاله و مطالبی بیشتر در این صفحه قابل دسترسی ست. تاریخ بشر و به خصوص تاریخ ما، نشان از بربریت و خوی ددمنشی انسان ها دارد و از سویی نام کسانی به یادگار که از نیکان روزگار خود بوده اند. جالب اینکه تاریخ همواره تکرار میشه و خداوند انسانهای نیک رو به سخت ترین آزمایشات الهی، مورد آزمایش قرار می ده تا صبر و تقوا و ارادشون رو بسنجه. آقا محمد خان قاجار هم یه کسی مثل تیمور لنگ که گویا نمازش هرگز قضا نمی شده اما می بینیم که چه جنایتهایی مرتکب شده اند. این نشون میده که جوانمردی و راستی به دین و آیین و بیهوده بر خاک سجده زدن نیست. انسانیت رو می بایست در ضمیر خود پرورش بدیم و پیرو حق باشیم. خوشا آنان که زود رخت بر بستند از باغ وحشی به نام "دنیا".

April 26, 2005

ما فراموش شدگان تاریخیم

"بغض گلويم را مي‌فشرد و اشك دائم در چشمهايم جمع مي‌شد ـ اين احساس را مي‌توانستي در صورت تك تك خبرنگاران حاضر مشاهده كني ـ ديدن افرادي با لباس‌هاي آبي پررنگ كه بهترين سال‌هاي زندگيشان را - كه مي‌توانستند در كنار خانواده، اقوام و يا در محيطهاي كار يا علم‌آموزي باشند - اما در اتاق‌ها، راهروها و پله‌هاي ساختمان آبي كمرنگ سپري مي‌كنند، فكرش هم آدم را ديوانه مي‌كند چه برسد به اينكه...!!

به هر اتاق كه مي‌رفتيم، خود را به خواب زده بودند، نمي‌خواستند ما را ببينند، حق داشتند. ما آمده بوديم و خودخواهانه مي‌خواستيم كه بيدار باشند و از علت جانباز شدنشان، درصد جانبازي و وضعيتشان بگويند و در نهايت با يك “خدا شفا بده“ آنها را به صندوق‌خانه‌ي فراموشي بسپاريم و برويم سراغ تخت بعدي، اتاق بعدي و طبقه‌ي بعد. هر كدام از اين افراد كوله‌باري از خاطرات تلخ و شيرين از دوران مبارزه، حماسه و افتخار جنگ دارند، هرچند كه امروز درگوشه‌اي از اين شهر پر هياهو به ظاهر ماوا گزيده‌اند و ما مي‌خواهيم تمام دردشان را در چند جمله خيلي كوتاه و خلاصه بگويند، اگر خوشمان آمد روي يك برگه كوچك سياه كنيم و بعد آن را به هر دليلي گم كنيم و يا به كناري گذاشته تا شايد روزي به درد يك گزارش بخورد.

جانبازان اعصاب و روان آرامند و به سوالات خيلي كوتاه جواب مي‌دهند، و مانند ديگر جانبازان از بيان مشكلات معيشتيشان امتناع مي‌كنند. يكي از آنها با ديدن حدادعادل، با صداي لرزان و گرفته از وي ‌خواست تا وقتي جهت ديدار با مقام معظم رهبري برايش بگيرد و اين را حق خود مي‌داند. از وزير بهداشت هم وقت ملاقات با خاتمي را در خواست كرد، او اطمينان مي‌دهد كه ماشين، خانه و امكانات نمي‌خواهد؛ “همين لباس كه به تن دارم براي من كافيست، فقط دلم مي‌خواهد و آرزو دارم اين بزرگان را از نزديك ببينم و با آنان حرف بزنم“.

مناعت طبع‌شان ستودني است، چيزي براي خودشان نمي‌خواهند، به اين دنيا و همه دارايي‌هايش فكر نمي‌كنند، گويا آن را سه طلاقه كرده‌اند، هيچ كس به آنها نگفته بود كه از مشكلات معيشتي و زندگي‌شان حرف نزنند، آنها خود اين كار را نمي‌كردند، هدفشان از حضور در جبهه و جنگ چيز ديگري بود، بيشتر آرزوي معامله با خدا و شهادت را در سر داشتند، اما نمي‌دانستند «شهيدان زنده» پس از جنگ مي‌شوند تا هر لحظه در انتظار و آرزوي وصل باشند.

شهيدان زنده‌ايي كه مي‌دانند چند سال، چند ماه و يا حتي چند روز بيشتر در اين دنياي خاكي حضور نخواهند داشت، لذا نمي‌خواهند با درخواست‌هايي، زمان وصل را طولاني‌تر كنند. تعدادي هم كه از وضع‌شان گله داشتند، مشكلات همسر و فرزندانشان را كه چندين سال، راه بيمارستان‌، خانه و محل كار را پيموده‌اند، را مد نظر داشتند، گويا هنوز خودشان را مديون زحمات آنها مي‌دانستند.

آنها، پدراني كه مي‌توانستند بعد از اتمام جنگ به سر كار خود برگردند و مانند هزاران ما به امور روزمره خانوده خود بپردازند. اما اكنون 000!؟ آنها از همسراني كه به خاطر رفت و آمد و حتي كاركردن براي معيشت خود و فرزندانشان، اكنون دچار بيماري شده‌اند و فرزنداني كه به دليل مشكلات زندگي نتوانسته‌اند ادامه تحصيل بدهند، شكوه نه، كه اشاراتي دارند.

وارد يكي ديگر از اتا‌ق‌ها شديم جانبازي را ديديم كه به پهلو خوابيده بود يك دستش از مچ قطع شده و دست ديگرش حركت نمي‌كرد، آنقدر لاغر و نحيف شده بود كه توان صحبت كردن نداشت، وقتي رئيس مجلس حالش را پرسيد به زحمت گفت خوبم و وقتي پرسيد چه مدت در بيمارستان بستري هستي، گفت چند روز است، عجيب بود، چطور اين 7، 8 سال براي او چند روز به نظر مي‌رسيد، شايد به زبان ديگري صحبت مي‌كرد و شايد ما مفهوم حرف او را نفهميديم شايد منظورش آن بود كه چند روز ديگر زنده است و شايد كل زندگي‌اش را چند روز بيشتر نمي‌دانست. خدايا، چقدر انسان‌ها با يكديگر متفاوت‌اند. ما اگر خودمان يك سردرد ساده ...! بگذريم. "

خب اگه متن کامل گزارش رو می خوان این آدرسشه. من درسته که 3 سال و اندیه خارج از کشور زندگی می کنم و شاید در مملکتم هزار تا انگ لاابالی و بی مصرف و هرزه و غرب گرا و چیزای دیگه بهم ببندن، اما می خواستم از توی همین یه وجب خاک اینترنتیم بازم بگم که همیشه به یاد و خاطره کسانی که از وطن دفاع کردن بودم، براشون دعا کردم و اشک هم ریختم. شاید یکی از چیزهایی که من رو وادار می کنه خوب درس بخونم و کمتر نا امید باشم و جون بگیرم واسه ادامه راه همین دینی باشه که بر دوش من و همه ماست. باشد که روزی بتونیم گوشه ای از زحمات و فداکاری های این عزیزان رو جبران کنیم. شماها فراموش نشده اید. در دل من و بسیاری جا دارید. راستی چرا بچه های وبلاگ نویس که خیلی هاشون روح لطیف دارن و اکثرا تو کارهای خوب پیشگامن سری به این عزیزان نمی زنن. فکر می کنم خیلی خوب باشه یه عده ای، خیلی آروم و بی سر و صدا و تو بوق و کرنا کردن، برن هر از چند گاهی سری به بیمارستان مربوطه بزنن. من توی دفترچه کارهام نوشتم برای وقتی که اومدم ایران. با یه دیدار و گپ کوتاه و کمی نیروی جوونی میشه کلی به این عزیزان و خانوادشون شادی و امید داد.

April 23, 2005

تولد از نوعي ديگر

به شخصه عقیده دارم یه مرد در طول دوران حیاتش، دارای چندین دورس که تغییر می کنه و توی هر دوره چیزایی رو به دست میاره که در دوره قبل حتی اصلا بهش فکر نمی کرده. از امروز که باید بگم 26 سال دارم وارد برهه ای از زندگیم میشم که تا سی سالگی ادامه خواهد داشت. یعنی فاصله بیست و شش تا سی سالگی که به نظرم قراره یه پسر کلی جا افتاده بشه و خودش رو تا حد خیلی زیادی جمع و جور کنه.

ناگفته نماند که توی همین دوره س که چشمان دختران دم بخت به دنبال یه طعمه خیلی خوب برای قاپیدنه. خیلی بیشتر از سنهای دیگه. چرا که اون پسر فلک زده نه دیگه بچه س و نه هنوز سی سالگی رو رد کرده که بخواد دیگه خیلی عقلش ناقص باشه و به پیوند زناشویی رضایت بده( این یکی رو دیگه عرفی گفتم، شما زیاد جدی نگیرید).

خلاصه اینکه سوم اردیبهشت تولد این بنده خداست. خیلی ها وقتی صحب تولدشون پا میشن انتظار دارن کلی تبریک و تهنیت بشنون، یا کادو بگیرن و کلی سورپرایز بشن. حقیقتش اینه که من جز اون خیلی ها نیستم. پارسال بچه ها کلی زحمت کشیدن و کلی کارت پستال و نقاشی ها خوشکل برام فرستادن و خلاصه کلی یادگار شد. امسال همین که همه در سلامت باشن برای من کافیه هرچند خودم روز تولد رو در ناخوشی و تب و لرز شروع می کنم.

حالا ببینیم این همه میگن 26 تا سی سال باید بارمون رو ببندیم چطوریه. تا اینجاش رو که خوب اومدم. یه مدرک لیسانس می گذارن کف دستمون، کلی تجربه برمی گردیم ولایت، ببینیم دیگه قرعه به کجای این کره خاکی افتاده که رهسپارش بشیم اما می دونم اونجا خوشه که دل خوشه.میرم بخوابم. خیلی سخت مریضم.

پ.ن. اون تیکه رو دیشب نوشته بودم و نشد به روز کنم سایت رو. این رو الان می نویسم. فکرش رو بکن ساعت 10 نیم صبح یه دسته گل خوشکل سفارشی از طرف یکی که واژه ای براش پیدا نمی شه توی دنیا بگیری و تقدیم کنندشم دوستی باشه که توی این سه سال دیگه یه جورایی مثل برادرت شده. پویان جان ممنون و باید بگم من کلی سورپرایز شدم کلک. ریزه کاریات بالا رفته ها. حمله گاز انبری می کنی ؛)

April 20, 2005

سبد سبد مدرک

توی این سه سالی که اینجا بودم و بر می گشتم تهران، هر سری علاوه بر اینکه استراحت می کردم ولی کار هم می کردم. کاری که عاشقشم یعنی تدریس. پارسال هم که تابستون تهران بودم هوس کردم که توی انستیتوهای آموزشی خیلی خفن درس بدم. برای همین یه پروفایلی درست کردم و شروع کردم به فکس زدن. البته زیاد واسم مهم نبود ولی خب تجربه خوبی بود. اولین مساله که خیلی خوب تابلو بود این بود که داخل این آموزشگاه ها چون حسابی دانشجوهای بچه مایه دارشون رو می تیغن، حسابی به زرق و برق و ظاهر قضیه خیلی التفات دارن و صدالبته شما مهم نیست که چند سال سابقه تدریس دارید و یا چقدر خوب بلدید یه درس رو به دانشجوتون تفهیم کنید ولی داشتن مدرک از داشتن شناسنامه هم واجب تره!!!

من اون موقع کلاسهای مایکروسافت رو تموم کرده بودم توی دوبی ولی مدرک مایکروسافت نداشتم بعلاوه این که خیلی از موارد تدریسم هم جزیی از واحدهای دانشگاهی بود و نیازی به مدرک جداگانه نداشت. علی ایها حال من که یه تیری توی تاریکی انداختم فهمیدم که یا باید سبد سبد مدرک انداخت جلوی آقایان و خانومهای دست اندرکار این چنین آموزشگاه ها تا دستت رو هم ببوسن و یا اینکه باید آشنا داشت. خب من آشنا هم داشتم ولی چون فقط 2 ماه بیشتر تهران نمی بودم، دیگه خوشم نمی اومد بخوام رو بندازم و الکی واسه 2 ماه از آشنا استفاده کنم بنابراین جای معمولم مشغول به کار تدریس شدم.

حالا امسال که چیزی نمونده درسم تموم بشه و یه مدتی هم تهران خواهم بود می خوام با دست پر بیام و دو جین سبد مدرک آبی و بنفش و قرمز و سبز بریزم جلوی ملت بگم بفرمایید تا بلکه خفمون نکنن با این همه زیمبل و زیمبول. جالب این که پارسال من توی یه کلاسی به عنوان کارشناس آموزش و تعیین سطح استاد شرکت کردم. دیگه گاهی می خواستم از ته کلاس بپرم معلمه رو بندازم بیرون و خودم درس بدم بس که طرف شوت بود. نه سواد و احاطه به درس داشت و نه بلد بود چطور دانشجو رو به جواب سوال هدایت کنه طوری که گیج نشه. حالا ادعا داشتن اندازه کپل خر ملانصر الدین.

از شر امتحانای مایکروسافت اگه خلاص بشم، دو هفته بعد می خوام یه امتحانی رو شروع کنم که برای تدریس هست و دست بر قضا توی دنیا خیلی هم کم دارنش چون مثل اینکه قبول شدنش سخته و خلاصه باید این کاره باشی. سوالاش رو که دیدم حال کردم. دقیقا روی بحث روانشناسی معلم و استاد و ارتباطش با دانشجو و غیره بحث می کنه و خلاصه هر مضمونی رو توی این مقوله پوشش میده. امتحانش قسمت عملی هم داره.

علی ایها حال خواستم بگم که انقدر کتاب خوندم دیگه چشمم دراومد پشت این لپتاپ لعنتی. هفته بعد می خوام اولین امتحانم رو بدم. امیدوارم قبول بشم. اگر قبول نشم کله همتون رو می کنم(حالا شماها این وسط چه گناهی کردید؟!!!). این جور موقع ها هم که ما زرت و زرت پاچه خدا رو می گیریم پس شما هم بگیرید و دعا بفرمایید برادران و خواهران با دین و بی دین که قبول بشم. جان خودم مردم. روزی 6 ساعت فیکس و خالص خوندم. تازه از دیروزم تب و لرز زده به جونم. آخه جون من این انصافه آدم مخش توی بهشت و هپروت باشه به دلایلی(!)، بعدش تب و لرز هم داشته باشی و اون وقت مجبورم باشی بشینی یه کتاب کلفت هزار صفحه ای رو بخونی و تمومش کنی. تازه فردا هم باید کلی تست بزنم. خدا لعنت کنه هرکی این بساط مدرک و مدرک بازی رو راش انداخت توی دنیا. جالبه توی دوبی از ایران صد درجه بدتره!!!

April 16, 2005

زنانگي؛ واژه نايافته در قاموس زندگي مدرن

پيش گفتار: راستش اول می خواستم در انتهای مطلب یک پی نوشت بگذارم اما چون تجربه ثابت کرده که در متنهای این چنینی که دید انتقادی داره، اکثریت می خوان دفاع کنن و بدون اینکه تا انتهای مطلب رو بخونن میرن کامنت بگذارن برای همین ترجیح دادم همین ابتدای کار چند تا مساله رو عنوان کنم تا بعد بریم سراغ اصل مطلب.

خطاب من در این نوشته دخترهای جوون ایرانی هستند. دخترهایی که رفتارشان، طرز فکرشان، عقایدشان رو در وبلاگها خوندم و یا بسیاریشون از دوستان من بوده اند و در کافی شاپها و پیک نیک باهم به بحث و مکالمه پرداخته ایم. در اعماق تفکراتشون نفوذ کرده ام تا بدونم آنچه که فکر می کنم و آنالیز می کنم درسته یا نه. طبیعتا این دخترها، همگی از رفاه نسبی برخوردار بوده اند. همگی در خانواده هایی بوده اند که آزادی مناسب و کافی رو بهشون داده بودن و مانند خیلی از زنان و دختران شهرهای کوچک و روستاها زیر یوغ مردسالاری و انگ ضعیفه زدن نبوده اند.

اینان دخترهای پدران و مادرهایی بوده اند که در یک زندگی خوب رشد کرده اند. بهشان توجه شده و تا حد بسیار زیادی عقده ها و مشکلات سایر همجنس های خودشون رو نداشته اند. بحث من امروز، حاصل تجربه ایست که این 5 سال اخیر با دخترها داشته ام و از طرفی حرفهای جنس مخالفشان رو هم شنیده ام. در این متن منظور از "تو" همین دخترها هستند و نه شخصی واحد. پس خوب بخوانید.

یادم میاد بچه که بودم، پدر و مادرم همیشه به من می گفتند که کارهای شخصیم رو باید خودم انجام بدم. جفتشون بهم می گفتن که باید بتونم از پس خودم بربیام و حتی اگر کاری رو هم دوست ندارم یاد بگیرم چون روزی به درد خودم می خوره و به هرحال توی زندگی مجردی آینده خیلی می تونه بهم کمک کنه. من یاد گرفتم چطوری مسواک بزنم، بند کفشام رو ببندم، دستشویی برم، چطوری حتی توی کودکی بتونم 2 تا تخم مرغ برای خودم نیمرو کنم و یا صبحانه ای برای خودم تهیه کنم. بزرگتر که شدم از کارهایی هم که بدم میومد و اصلا دوست نداشتم و شاید اکثریت غریب به اتفاق مردها هم دوست نداشته باشن رو یاد گرفتم. مثل اتو زدن که حوصله ام رو سر می بره و یا علاقه آنچنانی بهشون ندارم. یا ظرف شستن، جارو زدن و لباس شستن و این آخری ها آشپزی. هرچند که الان دیدی مثل قبل ندارم و خوشحالم این چیزا رو حداقل در حد خودم بلدم چون می تونم از پس کارام بربیام.

بهش می گم تو اگه دختری ولی در وله اول یه انسانی.مثل من، مثل داداشت. چرا بلد نیستی دکمه لباست رو که افتاده بدوزی. چرا حتی بلد نیستی یه سوسیس تخم مرغ درست کنی و یا یه کته برنج بگذاری. چرا حتی بلد نیستی یه خط شلوار بندازی با اتو بندازی. اون وقت یه طوری نگاهم می کنه انگار که فحش خار و مادر دادم یا دارم خفه اش می کنم. قشنگ این احساسش رو با تک تک سلولام می گیرم.

این موقع چند جور جواب میشه شنید. اونهایی که نوعی یاغی گر هستند و می خوان انتقام تمام دوران بشریت رو از مرد ایرانی و پسر ایرانی بگیرن با یه چماق کلفت که اسمش می تونه جواب دندان شکن باشه می افتن به جونت که ای بابا مگه دخترا کلفتن این چیزا رو بلد باشن. یا این فمینیست های دو آتشه احمق که اکثرشون دخترهای توی عشق شکست خورده و زشت و الاف هستند شروع می کنن به شعر و ور بافتن و توی مخ آدم رفتن.

اینها به عنوان یه انسان به جنس خودشون فکر نمی کنن. از همه بدتر به به عنوان یه زن به جایگاهشون و تقدسشون و قدرتشون فکر می کنن بلکه فقط فکر می کنن چطور میشه جبهه گرفت و انتقام بدون اینکه اصلا ضرورت یا عدم ضرورت این کار رو بدونن. یه دیوار دفاعی محکم بی دلیل. سوال من اینجاست که پس صبر زنانه، قدرت مادرهای ما چطور در اینها بروز نکرده.

کجا هستند دختران دیروزی که مادرهای امروز من و شما هستند و در تمامی ناملایمات زندگی همراه همسر خود بوده اند. کجا هستند این زنها که به خاطر شرایط سخت زندگی، پا به پای همسر خود در مسیر زندگی حرکت کردن و هیچ وقت این چنین پتک به دست بر سر جنس مخالف نایستادن و وقتی باهاشون حرف بزنیم می بینیم که خیلی از کارهاشون رو با عشق و ایمان به طرفشون انجام دادن.

دخترهایی که امروزه همه اش دنبال پول پسره هستند و عملا این رو توی روی تو هم میگن. دنبال آرزوهای بلند بالای خودشون هستند. که تو باشی پله ای از ترقی. دخترهایی که به ظاهر دل می دن و یا اگر دل بدن خیلی راحت خنجر می زنن. پس این زنانگی کجا رفته. پس صبر و مهربانی تان کجاست؟ آیا فرقی بین من و شما نیست؟ آیا شماها کوه احساسات و نرمی نیستید پس چرا ادای جنس مخالف رو در میارید.مجالی نیست و یا اینکه خودتون رو فراموش کردید؟

راستش رو بخواید یه جورایی دارم خسته میشم از این حرفا. از این حدیث های مکرر اما بهشون می پردازم چون روزی عقیده و باورم بوده و حالا داره کمرنگ تر و کمرنگ تر میشه. آیا اینها جز عقایدی ایده آلن؟ اگر هستن پس چرا در زنان همین نسل گذشته بوده و دیگه نیست. چرا این چیزها به دخترها ارث نرسیده و یا آموزش داده نشده و براشون انقدر هضم کردنش سخته. چرا یه دختر نمی تونه درک کنه که با تمام تکنولوژی و لوازم خونه و هزاران وسیله ای که اومده کار انسان رو راحت کنه هیچ چیز برای مردش نمی تونه بهتر و زیباتر از این باشه که صبحانه ای توسط او مهیا شده باشه و یا خانه ای توسط او مرتب و سازمان دهی شده باشه.

متاسفانه این جور موقع ها خیلی حرفهایی زده میشه که یه حلقه نامعلوم درست می کنه که معلوم نیست کی دوباره برمی گردی سرش و باز باید بچرخی. این جور موقع ها دخترها همیشه چماق به دست به طرف مردها حمله می کنن بدون اینکه اصلا بخوان به اصل خودشون فکر بکنن. مثل این می مونه که به کسی بگیم چرا دیگران رو آزار میدی و طرف بگه تو غلط کردی که اصلا جنس مخالف من شدی!!! یعنی حمله به فرع ماجرا و نه اصل.

مایوس کنندس. واسه پسرایی مثل من که هنوز پابند خیلی چیزا هستن. هنوز پابند و مراقب این هستند که بدن رو آلوده به هر همخوابگی نکنن. در یه رابطه دروغ نگن. خیلی وقتا حتی از غرورشون بگذرن مبادا که طرف مقابلشون ناراحت و یا آزرده بشه و خیلی چیزای دیگه شرایط ناجوانمردانه به ضد ماست. البته بی انصافی هم نکنیم. دوستان متاهلی هم دارم که هر دو در کنار هم با ناملایمات زندگی سر می کنن، در این دنیای مدرن دارن زندگی می کنن و از زندگی لذت می برن. اما دارم به این فکر می کنم که اگر روزی در سالهای آینده بخواهم با کسی باشم آیا دختری که زنانگی خودش رو بشناسه پیدا کرده ام یا باز می بایست در قاموس زندگی به دنبالش باشم و در حالت بدترش این قاموس رو برای همیشه ببندم و به صندوق خانه ذهنم بسپارم و بی همراه طی راه کنم؟

شاید این متن رفلکت و انعکاس خستگی روحی من از این کلنجار درونیست و یا کلماتی که مثل پتک بر سرم فرود می آن. به اینکه اگر یه روزی نتونستم همینی باشم که هستم آیا بازم دووم میاره یا مثل دیگرانی که می بینیم میگذاره و میره و یا حتی بی تفاوت میشه. ایا ارزش عشق رو توی دلش حک می کنه و یا به کوچک ترین دلیلی می فروشتش حتی اگر شبها به یادش گریه کنه. آیا از دنیای مردها و مشکلاتشون آگاه میشه و یا حتی از درک زنانگی خودش هم عاجز می مونه. آیا به دنبال هدفهاش، ترک وعده می کنه و بی وفا میشه و یا حاظره به خاطر محبت و گره انسانی بین 2 نفر، می تونه صبور باشه و زخم زبون دیگران رو هم نادیده بگیره. آیا دنیای مدرن و زرق و برق احقانه اش او رو هم از انسانیت دور می کنه یا در مسیرش گام بر میداره و اینکه آیا او یک ارتباط رو مقدم بر یک آرزو انتخاب خواهد کرد و یا برعکسش اتفاق می افته. از این کلنجار درونی خسته ام. دارم خسته می شوم و هیچ کس هم ریشه اش رو نمی دونه جز خودم. ای کاش زخمهای کودکی و نوجوانی نبود. افسوس.هزار افسوس.

April 13, 2005

مشکلات ارتقا به همسر نسخه 1.0

تکنسین عزیز،

سال گذشته من نرم افزار دوست دختر نسخه 7.0 خودم رو به نرم افزار همسر نسخه 1.0 ارتقا دادم. خیلی زود متوجه شده ام که این برنامه جدید در حال پردازش پروسه بچه س که علاوه بر جا خیلی از منابع با ارزش رو هم استفاده می کنه.

بعلاوه اینکه نرم افزار همسر 1.0 خودش رو در تمامی سیستم نیز نصب کرده است و در حال حاضر تمامی فعالیتهای سیستم{من فلک زده} رو کنترل می کنه. فعالیتهایی از قبیل بازی پوکر شبانه با دوستان نسخه 10.3، فوتبال 5.0، شکار و ماهیگیری نسخه 7.5 ، به محض انتخاب باعث از کار افتادگی سیستم میشه.

به نظر می رسه نرم افزار همسر 1.0 رو هم وقتی می خوام به سایر برنامه های مورد علاقه برسم، نمی تونم توی بک گراند سیستم بگذارم! به فکر این هستم که دوباره برگردم به همون برنامه دوست دختر 7.0 اما Uninstall برنامه همسر 1.0 کار نمی کنه!

لطفا نجاتم بدید
سپاسگزارم،
مشتری به درد سر افتاده

جوابیه به مشتری

مشتری عزیز،

مشکل شما مشکل معمول و عامه ای ست که مردان اکثریت از آن شکایت می کنند. مردان بسیاری از نرم افزار دوست دختر 7.0 به برنامه همسر 1.0 خودشون رو ارتقا می دهند در حالی که فکر می کنن این نرم افزار یک برنامه تفریح و سرگرمیست. نرم افزار همسر 1.0 یک برنامه نیست بلکه یک سیستم عامله که توسط سازنده اش در نظر گرفته شده تا هر چیزی رو اجرا و کنترل کنه.

همچنین غیر ممکن خواهد بود که بخواهید این نرم افزار رو پاک کنید و به برنامه دوست دختر 7.0 بازگردید. شما قادر به uninstall کردن و یا از بیخ و بن کندن فایلهای این برنامه نیستید چرا که نرم افزار همسر 1.0 چنین اجازه ای رو به شما نمیده.

به دفترچه راهنمای نرم افزار همسر 1.0 بخش بچه {پس انداختن} مراجعه کنید. قویا به شما توصیه میشه که نرم افزار رو نگاه داشته و در جهت بهبود سیستم تلاش کنید{ منظورش اینه که یه خاکی توی سرتون بریزید دیگه}.

من به شما توصیه می کنم برنامه "بله عزیزم" رو  در به عنوان برنامه پشت صحنه به منظور کاهش فعالیتهای نرم افزار همسر 1.0 اجرا کنید. هرچند بهترین راه استفاده از فرمان" معذرت می خواهم" در خط فرمان هست به خاطر اینکه نهایتا چه بخوای چه نخوای شما می بایستی فرمان معذرت خواهی رو در انتهای هر مشکلی اجرا کرده تا همه چیز به حالت اولیه خود بازگردد.

نرم افزار همسر 1.0 برنامه ای بسیار خوبه، ولی نیاز به مراقبت فراوان داره. این نرم افزار با چندین برنامه جانبی ارائه میشه به مانند بشور و بساب نسخه 3.0، آشپری کن 1.0، قبض ها رو پرداخت کن 4.2. هرچند شما در استفاده از این برنامه های جانبی بایست بسیار محتاط باشید. هرگونه استفاده ناصحیح موجب میشه که سیستم شما برنامه "غرغر" نسخه 9.5 رو اجرا کنه. چنانچه این برنامه اجرا بشه تنها راه برای ارتقا بازدهی اینه که اقدام به خرید نرم افزار کنید. ما به شما خریدن گل 2.1 و  و خرید الماس نسخه 5.0 رو پیشنهاد می کنیم.

اخطار و توجه: تحت هیچ شرایطی برنامه منشی با مینی ژوپ نسخه 3.3 رو نصب نکنید. این برنامه توسط نرم افزار همسر 1.0 پشتیبانی نمیشه و صدمات بسیار شدیدی رو به سیستم عامل وارد می کنه!

موفق باشید،
تکنیسین واحد پشتیبانی

پا نوشت: من به شخصه با خوندن این مطلب پکیدم از خنده. مو به مو و خط به خطش درسته و ای کاش خانومهای محترم کمی به این مسائل فکر می کردن. متاسفانه زنها با نادیده گرفتن این مسائل شوهراشون رو از خودشون فراری می دن. در هر صورت انقدر جالب بود که این متن رو ترجمه کنم و بگذارمش اینجا.به نظر من باحال ترین قسمتش اون خط آخر تکنسین س که میگه موفق باشید به طرف. فکر کنم از صدتا فحش خار و مادر هم بدتره چون هیچ راه چاره ای نیست. هاها... اصل متن هم به زبان انگلیسی از سایت احمد انوری دوست خوبمه که ممنون بابت این خرت و پرتایی که می گذاره توی سایتش ؛) راستی راجع به ترجمه هم گیر ندیدا. دیگه به سبک خودم یه حالی بهش دادم.

April 12, 2005

ويکي و مسعود

مادری براي ديدن پسرش مسعود ، مدتی را به محل تحصيل او يعني لندن آمده بود. او در آنجا متوجه شد که پسرش با يک هم اتاقي دختر بنام Vikki زندگي مي کند. کاري از دست مادر بر نمي آمد و از طرفي هم اتاقي مسعود هم خيلي خوشگل بود. او به رابطه ميان آن دو ظنين شده بود و اين موضوع باعث کنجکاوي بيشتر او مي شد. مسعود که فکر مادرش را خوانده بود گفت : " من مي دانم که شما چه فکري مي کنيد ، اما من به شما اطمينان مي دهم که من و Vikki فقط هم اتاقي هستيم . "

حدود يک هفته بعد ، Vikki پيش مسعود آمد و گفت : " از وقتي که مادرت از اينجا رفته ، قندان نقره اي من گم شده ، تو فکر نمي کني که او قندان را برداشته باشد ؟ "مسعود هم در جواب گفت: خب، من شک دارم ، اما براي اطمينان به او ايميل خواهم زد.
او در ايميل خود نوشت :

مادر عزيزم، من نمي گم که شما قندان را از خانه من برداشته ايد، و در ضمن نمي گم که شما آن را برنداشتيد . اما در هر صورت واقعيت اين است که قندان از وقتي که شما به تهران برگشتيد گم شده.

چند روز بعد ، مسعود يک ايميل به اين مضمون از مادرش دريافت نمود :

پسر عزيزم، من نمي گم تو کنار Vikki مي خوابي! ، و در ضـــمن نمي گم که تو کنارش نمي خوابي . اما در هر صورت واقعيت اين است که اگر او در تختخواب خودش مي خوابيد ، حتما تا الان قندان را پيدا کرده بود.
برگرفته از یک ایمیل فورواردی!

April 11, 2005

اين دل ديگه واسه ما دل نميشه

داستان "شهر قصه" رو شاید بچگی یکی دوبار اون هم ناقص شنیده بودم. راستش اصلا یادم نمیاد که کجاهاش ولی یه قسمتاییش یادم مونده بود تا اینکه دیروز نشستم یه خوردش رو دوباره گوش دادم. شهر قصه داستان آدمهای دور و برمون که هر روز باهاشون برخورد داریم و داستان خود ما هم هست. هرکسی هم بنابر سلیقه اش یه تکه اش رو دوست داره. یادم نمیاد بچگی این تکه اش رو اصلا چطور راجع بهش فکر می کردم اما حالا که بزرگتر شدم اون موش بیچاره عاشق که قصه گو بیکار هم توصیفش می کنه قلبم رو زخم می ندازه.

دلم می خواست به راوی بگم که هرکی عاشق میشه بیکار نیست. دل که منطق و اساس سرش نمیشه. سرت که گرم شد و دلت که عاشق دیگه چه می فهمی از حساب چرخ و فلک و بازی روزگار. این قسمت آقا موشه رو دوست دارم زیاد مخصوصا که خیلی قشنگ و سوزناک می خونه. شما هم می تونید از اینجا گوش بدید(اگر فقط تکه موش عاشق رو میخواید برید به دقیقه 9 از داستان). این تکه رو می گذارم توی وبلاگم برای یادگاری به تموم خوانند هام که عاشق شدن و به عشقشون نرسیدن. به هرکسی که تو راه عشق موند و سوخت و بهش ایمان داشت. به یاد اشکهای شبونه و دلی که واسه ما دیگه دل نمیشه. یاد و خاطره "بیژن مفید" هنرمند فقید هم که سالها پیش چنین داستانی رو به مرحله ظهور رسانده گرامی باد. روحش شاد.

 آقا موشه : نه ديگه اين واسه ما دل نميشه ... نه ديگه اين واسه ما دل نميشه
هر چی من بهش نصيحت ميکنم .... که بابا آدم عاقل آخه عاشق نميشه
ميگه يا اسم آدم دل نميشه ... يا اگر شد ديگه عاقل نميشه

خرس : بش ميگم جان دلم اينهمه دل توی دنياست چرا يکدوم مثل دل خراب صاب مرده من پاپی زنهای خوشگل نميشه؟

موشه تکرار ميکنه : بش ميگم جون دلم اينهمه دل توی دنياست چرا يکدوم مثل دل خراب صاب مرده من پاپی زنهای خوشگل نميشه؟

روباه :چرا از اينهمه دل يکدام مثل تو ديونه زنجيری نيست؟يکدام صبح تا غروب تو کوچه ول نميشه ؟

موشه : چرا از اينهمه دل يکدوم مثل تو ديونه زنجيری نيست؟يکدوم صبح تا غروب تو کوچه ول نميشه. ميگه يک دل مگه از فولاده که تو اين دوروزمونه چشاشو هم بذاره هيچ چيزی نبينه يا اگه چيزی ديد خم به ابروش نياره

شتر : ميگم آخه بابا جون اون دل فولادی دست کم دنبال کيف خودشه
ديگه از اشک چشش زير پاش گل نميشه.

ميمون : ميگه هر سکه ميشه قلب باشه ..... اما هرچی قلب شد دل نميشه

موشه تکرار ميکنه : ميگه هر سکه ميشه قلب باشه ..... اما هرچی قلب شد دل نميشه .نه ديگه، نه ديگه، نه ديگه اين واسه ما دل نميشه، نه ديگه اين واسه ما دل نميشه.

April 10, 2005

امان از قلب پاره پاره

امشب بدحالم گرفتس. هرچند همه چیز داره عالی پیش میره ولی خیلی وقت بود این طوری یه زخم کهنه سرش باز نشده بود. نمی دونم شده براتون یا نه. گاهی از یه حرکتی یه حرفی یه بی توجهی و یا حتی گوشه چشمی انگار که تیشه به ریشه تون بزنن. انقدر که از درد به خودتون بپیچید. انقدر که انگار قلبت می خواد از تو سینه بپره بیرون و بهت میگه دیگه طاقت این یه چیز رو نداره.

همیشه بهت گفتم هر آدمی با هر شخصیتی یه لایه عمیق احساسی داره که چپوندتش اون ته ته های قلبش چون می ترسه که روش کنه.می ترسه باهاش بازی کنن. می ترسه زخم بخوره. طاقتش رو نداره. آخه کار هر کسی نیست. به هیکل و سبیل پر پشتم نیست. همه دارن. وقتی دو نفر به حدی می رسن که تا پشت این لایه نازک می آن باید خیلی حواسشون باشه یه وقت پاره اش نکنن. یه وقت بهش زخم نزنن. خواسته و ناخواسته. بر حق و نا حق. فرقی نمی کنه چون اثرش می مونه. چرک میشه و عشق رو کینه می کنه.

احساس می کنم تمام بدنم درد می کنه از این درد کهنه لعنتی. تنها تو تونستی خودت رو برسونی به لایه کشیده شده روی قلبم. پس سعی نکن خراشش بندازی. چه فرقی می کنه خواسته باشه یا ناخواسته. چینی شکسته دل رو نمیشه پیوندش زد. دلم می خواست امشب از خیلی چیزا برات می گفتم اما نگذاشتی. زخمت رو زدی و مارو تا خود صبح بیدار نگه داشتی. دلم می خواست امشب ثانیه هاش رو از همین راه دور بازم باهم تقسیم می کردیم ولی جاش بی خوابی شبونه و هجمه این اتاق سرد لعنتی رو سرم هوار شد.می دونم که هیچ وقت نمی خوای این طوری بشه اما یادت بمونه این قلب لامصب تیکه تیکه س. زیادی تکونش بدی از هم وا میشه مثل قدیمای تاریک و تلخ. بگذار مزه شیرینی توی دهانم بمونه. یه عمره که تلخی رو مزه کردم. یه عمره.دیگه بسمه.بگذار دیگه به سیاهی فکر نکنم. از سیاهی خسته ام. دلم نور می خواد و روشنایی. مواظبم باش.

April 05, 2005

نامه آبراهام لينکلن به آموزگار پسرش

به پسرم درس بدهيد. او بايد بداند که همه ي مردم دادگر و همه ي آنها رو راست نيستند،اما به پسرم بياموزيد که به ازاي هر بدکار انساني خوب هم وجود دارد. به او بگوييد به ازاي هر سياستمدار خودخواه رهبر جوانمردي هم يافت مي شود.

 به او بياموزيد اگر با کار و زحمت خويش يک دلار کسب کند , بهتر از آن است که جايي روي زمين , پنج دلار بيابد. به او بياموزيد که از باختن پند بگيرد و از پيروز شدن  لذت ببرد. او را از غبطه خوردن بر حذر داريد. به او نقش و تاثير مهم خنديدن را يادآور شويد. اگر مي توانيد به او نقش موثر کتاب در زندگي را آموزش دهيد .

به او بگوييد بينديشد, به پرندگان در حال پرواز در دل آسمان دقيق شود .به گلهاي درون باغچه و زنبورها که در هوا پرواز مي کنند دقيق شود و بنگرد. به پسرم بياموزيد که در مدرسه بهتر اين است که مردود شود اما با تقلب به قبولي برسد. به پسرم ياد بدهيد با ملايم ها ملايم و با گردن کش ها گردن کش باشد.

به او بگوييد به باورهايش باور داشته باشد.حتي اگر همه بر خلاف او حرف بزنند . به پسرم ياد بدهيد که همه ي حرف ها را بشنود و سخني را که به نظرش درست مي رسد برگزيند. ارزشهاي زندگي را به پسرم آموزش دهيد. اگر مي توانيد به پسرم ياد بدهيد که در اوج غم و اندوه لبخند به لب داشته باشد. به او بياموزيد که از اشک ريختن خجالت نکشد.

به او بياموزيد که مي تواند براي انديشه و شعورش مبلغي تعيين کتد.اما قيمت گذاري براي دل بي معناست. به او بگوييد که تسليم هياهو نشود و اگر خود را بر حق مي داند پاي سخنش  بايستد و با همه­ي نيرو مبارزه کند.  در کار آموزش به پسرم نرمي به خرج دهيد اما از او يک نازپرورده نسازيد . بگذاريد شجاع باشد. به او بياموزيد که به مردم باور داشته باشد. توقع زيادي است اما ببينيد که چه مي توانيد بکنيد.

پانوشت: من به شخصه هرچی بیشتر این جملات رو می خونم بیشتر به زیبایی و عظمتش پی می برم. بالاخره هیچی که نباشه آدمهای بزرگ و سردمدار رو الکی نگفتن بزرگ. خیلی هاشون واقعا روح های بزرگی دارن. اصل مطلب از این وبلاگ برداشته شده است.

April 04, 2005

فیلترینگ در امارات

خیلی وقت بود می خواستم راجع به این عنوان مطلبی بنویسم که سایر دوستان عزیز ساکن ایران بدونن تنها داخل ایران نیست که جووناش با فیلترینگ دست و پنجه نرم می کنن. امروز که وصل شدم اینترنت دیگه سر یه قضیه ای کلی کفرم دراومده و لجم گرفته برای همین می خوام راجع بهش بنویسم. امارات وطن من نیست و جایی هم نیست که من بخوام توش ادامه زندگی بدم برای همین براش دل نمی سوزونم و برای احقاق حقوقم هم کاری انجام نمی دم اما خیلی جالبه جایی مثل دوبی که تبلیغاتش توی تلویزیونهای دنیا و مجلات و آژانس های مسافرتی گوش فلک رو کر کرده و چشمها رو خیره این طوری آزادی ساکنینش رو می گیره و حق انتخاب رو ازشون سلب می کنه. خود همین نشون میده که اینجا فقط ظاهره و در باطن اوضاع خیلی بی ریخت تر از این حرفاس.

اینجا اکثریت سایتهای اجتماع مجازی در همون لحظه اول برپا شدن سایت بدون برو و برگرد فیلتر میشن. ارکات رو یادمه همون اولش خفت کردن. یا همین سایت قزاق که داره بین بچه های ایرانی باب میشه. اولش باز بود ولی خیلی زود به درک فیلتر واصل شد. یاهو پرسنالز که جایی برای پیدا کردن دوست هست بستس. تمامی سایتهای دوست یابی از بیخ و بن فیلتره. فرقی نمی کنه که چی باشه. به عنوان مثال تمامی سایتهای به اصطلاح match making فیلتره!

تمامی سایتهای پورنو و سکس بستس و اگر هم باز باشن کافیه یک بار بازشون کنید تا تنها در عرض کمتر از 5 دقیقه برن قاطی باقالیا. تمامی سایتهای عکاسی و هنر که به نوعی داخلش nudity و بدن لخت و پتی زن رو نشون میده بسته س بنابراین اگر شما هم مثل من علاقه مند به عکاسی حرفه ای از این نوعش هستید باید آرزوش رو به گور ببرید تا بتونید سایت این جور مجلات و یا سایتهای عکاسی از این نوع رو ببینید.

تمامی سایتهای وارز(warez) و کرک و هک بستس با هیچ کسی هم شوخی ندارن. بازم اگر مثل من یه روز بخواید شماره سریالی پیدا کنید و یا اصلا دانشجوی کامپیوتر هستید و راجع به امنیت شبکه تحقیق می کنید هیچ گاه تحقیق شما به انتها نخواهد رسید چون با انبوهی از سایتهای خوب هکینگ که توسط مخابرات امارات به نام "اتصالات" فیلتر شده اند، برخورد خواهید کرد.

تمامی سایتهای فیلتر شکن بسته اند. به شخصه هیچ سایت فیلتر شکنی رو نمی شناسم که بسته نشده باشه مگر اینکه روی سرور شخصی بوده باشه. مثل این پروکسی هایی که با cgi درست می کنن. متاسفانه اخیرا فیلترینگ امارات رو قوی تر کردن و حتی بعضی از همین پروکسی های شخصی رو صرف اینکه لغت پراکسی توش استفاده شده نمیشه رفت چون فیلتر میشه. یعنی دیگه آخر مکافات.هممون هم میدونیم که استفاده از پورت و آدرس آی پی پروکسی سرور هم مزخرفه و 99 درصد سرعتاشون پایینه و اصلا خوب جواب نمی دن.

و اما آخرین دست گل جناب فیلترینگ در بلاگر رخ داده. اتصالات عزیز لطف کردن و  آدرس فضایی رو که بلاگر برای عکس توسط برنامه hello ارائه میده رو بسته یعنی الان هر بلاگی میرم که عکسی آپلود کرده رو توی صفحه اش نشون نمیده. حالا چرا این رو دیگه فیلتر کردن الله و اعلم. راستی می دونستید که اینجا تمامی سایتهایی که به پسوند il ختم میشن بسته شده؟ چرا؟ چون این پسوند مخصوص کشور اسرائیله. بنابراین هیچ سایت اسرائیلی رو اینجا نمی تونید باز کنید.و اما از نامردی مخابرات اینجا همین بس که قبلنا وقتی سایتی فیلتر شده بود یه صفخه آبی میومد که بازدید کننده بدونه این سایت مسدوده ولی حالا خیلی موقع ها این صفحه نمیاد و شما فکر می کنید اشکال از سایته. همین کاری که گویا بعضی از آی اس پی ها توی تهران هم می کنن. یه جورایی یعنی گور بابای توی ویزیتور و مصرف کننده اینترنت.

حالا سوال اینجاست که چرا وقتی کشوری مثل امارات که تمامی اکانتهای ایننترنتش زیر نظر مخابراتشه می آد فیلترینگ میگذاره. اگر غرض و هدف جلوگیری از فساد و فحشاس پس این همه جنده و فاحشه توی خیابون ها و دیسکوهای دوبی چه می کنن؟ حال به فرض این هم که بخوان جلوی دسترسی کودکان و نوجوانان رو به سایتهای مستهجن بگیرن آیا راه دیگری نیست؟ اینجا وقتی می رید اکانت اینترنت بگیرید باید حتما 18 سال سن داشته باشید. آیا اتصالات نمی تونه اکانت ویژه ای برای خانواده ها در نظر بگیره که مثلا به نام اکانات کودکان و نوجوانان باشه و اونجا فیلترینگشون رو تعریف کنن؟ چه دلیلی داره که بخوان جلوی من نوعی رو بگیرن که حالا به هر دلیلی می خوام از سایتی خاص استفاده کنم. این عملا نقض انتخاب فردی و شعور فردی شهروند اینجاست. بحث من زیر سوال بردن کل فیلترینگ نیست چرا که در هر صورت سایتهایی هستند که مصداق نقض حقوق بشر هستند و یا از انسانیت به دور هستند و باید جلوشون رو گرفت مثل سایتهای آموزش خودکشی و یا عقاید نژاد پرستی رو گسترش دادن و یا سایتهای در ارتباط با بچه بازان و از این قبیل. بحث سر اینه که چرا حق انتخاب به خود شخص داده نمیشه که درباره محتویات سایتها تصمیم بگیره و این کار توسط کلی ماشین های تنظیم شده مخابرات اینجا با اون هزینه های سرسام آور برقرار میشه. کلام آخر اینکه از این خاورمیانه متنفرم.

April 03, 2005

خداحافظ استکهلم؛میعادگاه عشق من

دیروز بالاخره تعطیلات من هم تموم شد و برگشتم دوبی. راه برگشت چهار ساعت هم توی فرودگاه استامبول وول خوردم و منتظر شدم تا  پرواز دومم که ساعت 11 شب بود وقتش برسه.حساب کنید روز جمعه ساعت 2 بعداز ظهر به وقت استکهلم پرواز داشتم حالا کی رسیدم خونه؟ ساعت 6 صبح روز شنبه به وقت دوبی! دیگه جونم در اومد.خب یه تکه خیلی کوچولو از این یه ماه رو توی وبلاگم منعکس کردم و خیلیهاشم نه چون هم بیش از حد خصوصی بود و شبیه دفترچه خاطرات میشد هم اینکه اصلا کو وقتش که می نوشتم. همش این ور و اون ور بودم و کلی خوش گذشت. خوبیش اینه که توی فرودگاه موقع برگشت نه من اشکم در اومد و نه تو. لااقل یه خنده ای از ته دلمون روی لبامون نشست. چون با دست پر برگشتم.استکهلم شهریه که میشه راجع بهش خیلی چیزها نوشت. حالا به امید خدا اگه دست سرنوشت با ما یار بود و اونجا هم یه چند سالی موندگار شدم دیگه حسابی از اونجا براتون می لاگم با طیب خاطر :)

حاصل این سفر 4 تا دیسکو پارتی، یه کنسرت گنده 7 ساعته، گشت و گذار توی قسمتهای مختلف شهر، بازدید از مثلا بزرگترین برج استکهلم، دیدن چند تا موزه باحال، جنگل نوردی و زیر نور ماه قمیش اومدن(!)، عقده برف و سرما رو خالی کردن، برف بازی و جیغ و هوار، تا حد بسیار زیادی اسمش رو نبر(!) و مقادیر متنابهی هم در هنگام صرف صبحانه ام تی وی اروپا صرف شد. تا دلتون هم بخواد پول بی زبون رو دادیم تو حلقوم کافی شاپ دارای استکهلم و قهوه و موفین و پیراشکی خوردیم. ماشالله اشتها هم باز شده بود تکون می خوردم می پریدم مک دونالد یه همبرگری چیزی فتیله می کردم.کلی مترو بازی هم کردم. حال میداد.

اما از اینا گذشته حکایت رفتن و موندن، قضیه دانشگاه و خیلی چیزای دیگه همه و همه جدا از زحماتی که کشیدم براشون، اما دست سرنوشت هم توش خیلی دخیل بود و شاید هم دارم قسمتهای خوشی زندگی رو تجربه می کنم چون قانون زندگی اینه که در پس هر سختی، راحتی و پس هر راحتی سختی در پیشه.از این حرفا بگذریم بچه ها که دانشگاه دیدنم همه اذعان کردن که اینجانبان کیفم کلی کوکه. روحیه اندازه یه گونی 50 کیلویی برنج. خیلی کار دارم که باید انجام بدم. این بار برم ایران ترکوندم. کلی خبرهای خوب دارم واسه پدر مادر و دوستام. کلی برنامه خوب و عالی واسه آینده ام که دارم کم کم به همشون می رسم.یادم میاد 3 سال پیش دو تا نامه به 2 دو عزیز دادم که الان از یکیشون خبری ندارم. بهش گفتم این نامه رو بگذار کنار صندوقچه خاطراتت و ده سال بعد درش بیار همون رو برام ایمیلش کن.

توی اون نامه از آرزوهام گفتم و چیزایی که دوست دارم و قراره بهشون برسم. اگر بخواید بدونید کجای برنامه زندگیم هستم باید بگم دقیقا مطابق برنامه و حتی کمی هم جلوتر.خوشحالم و اینا رو جدا از زحمات پدر و مادرم و پشتیبانی دوستام، مدیون کسی هستم که راه و رسم زندگی و شاد زیستن رو تا حد خیلی زیادی ازش یاد گرفتم. درسته که همیشه وانمود می کنم اون خیلی چیزا از من یاد میگیره ولی حقیقتش اینه که من هم ازش خیلی چیزا یاد می گیرم. همونی که می خواستم. همونی که باید باشه. رفتن و گام برداشتن در کنار هم، آهسته و پیوسته. دست در دست برای خدمت به دیگران. همون چیزی که می دونم خواسته تو هم هست چون تو هم مثل منی. از اینکه با منی خوشحالم.