" /> یه وجب خاکِ اینترنت: May 2005 Archives

« April 2005 | Main | June 2005 »

May 31, 2005

وقتی پژمان فارغ می شه

خب به سلامتی و میمنت اینجانبان بعد از سه سال و نیم، با درجه ممتاز فارغ التحصیل شدم. اصل مدرکم هم که یه ماه و نیم دیگه از آمریکا می فرستنش واسم. باور کنید هی میرم جلوی آینه خودم رو نگاه می کنم و می گم خب حالا چه فرقی کردم با وقتی که دیپلم داشتم. یعنی لیسانس گرفتم شاخ درآوردم یا دم ولی از شما چه پنهون که به جز تمام رشد ها و بالا و پایین های روحی و مسائلی که تجربه کردم و غیرو که فوق العاده در گسترش ابعاد فکریم اثر داشت اما از نظر جسمی همونیم که بودیم شاید کمی هم لاغرتر. بی صبرانه منتظرم برگردم غذاهای خوشمزه مامان جونم رو بخورم. این هوا هم دلم واسش تنگ شده.

بعد از 9 ماه دارم بر میگردم. اینجا کلا دیگه تصفیه حساب کردم و خلاصه تو پشت گوشت رو دیدی من هم دوبی رو دیگه دیدم. دوبی رو می سپاریم به هرکسی که عشق اینجا رو داره و فکر می کنه واسش بهشته.واسه همین هم وطنایی که سطل آشغال اینجا رو هم بو می کنن چون صرفا تو دوبی دارن راه می رن یا همچین فخر می فروشن که انگار چه خبره. واسه من که یه قرونم نمی ارزه. حالا چه توش پول پارو کنم چه دانشجو باشم چه یه کارمند. در هر صورت عنقریبه که سر و کله این پژمان شیطون توی تهران پیدا بشه و مثل اینکه حسابی بساط انتخابات و تابلوهای انتخاباتی و این حرفا هم به راهه. هفته اول رو به شدت کار دارم و یه جورایی از الان دارم عر می زنم که بتونم تمومش کنم. نمی دونم تازگی ها توی این یه سال اخیر هر وقت کار من گیره و کلی کار دارم که انجام بدم می خوره توی تعطیلی و کاسه و کوزه مون رو می ریزه بهم. ولی بی خیال اونم حله.

خوشبختانه اینجا وسیله خونه نداشتم که بخوام واسه فروشش عذاب بکشم. کلی هم خرت و پرت دادیم دوست عزیزی که انشالله به دردش بخوره و هر وقت ازشون استفاده می کنه یاد من بیفته. روزی که داشتم تصفیه حساب می کردم از دانشگاه دقیقا حس زمانی بود که توی پادگان بندر عباس امریه به دستم داشتم می رفتم امضا بگیرم. هاها. فقط این بار دیگه ترس نداشتم یه وقت کسی امضا نکنه چون کل کارش 20 دقیقه هم طول نکشید!

شنیدم که دخترای تهرونی هم کولاک کردن و دیگه مانتوها از کوتاهی مثل کت شده و خلاصه عنر عنر دختره که ریخته توی خیابون. مبارک صاحبش ما که بچه مظلوم و سر به زیر. اصلا روم به دیوار! دلم واسه خیابون تخت طاووس و میدون هفت تیر و ولی عصر تنگ شده. دلم واسه همه جا تنگ شده. میرم که یه حالی بکنم. خدا بخواد و بشه یه شمالی بعد مدتها برم و چند تا سفر دیگه اگه که وقت اجازه بده. راستی امروز که خبر فارغ التحصیلیم رو دادم. منتظر خبرهای خوب دیگری هم باشید. راستی از الان یه پست مدیریت یه ساختمان تجاری رو هم بهم کاندید کردن. اگر چند سال بعد ایران بودیم چشم می پذیریم!!! منتظر خبرهای خوب بعدی و گزارشهای من از تهرون باشید. بر و بچز آشنا هم بدونن جشن فارغ التحصیلی با یه جشن دیگه انشالله همزمان برگزار میشه به امید خدا که حالا سر فرصت می گم. بعد خفتمون نکنید ایران هی بگید ما پارتی می خوایم. ما پارتی می خوایم. گربه رو دم حجله کشتم؟!!!

May 28, 2005

دردهای بی درمان جامعه ما

از قدیم گفتن حرفی که از دل برآید لاجرم بر دل نشیند. متن زیر رو که از وبلاگی کپی می کنم انقدر زیبا و گویا هست که اصلا دلم نمیاد راجع بهش توضیح اضافه بدم چرا که نویسنده اش کمال و تمال حرف دل من رو هم زده. متاسفانه جامعه ما و نسل هایی که پرورش می دیم دارای معضلات بسیار عدیده ای هست که بر خلاف فکر عوام یه شبه حل نمیشه. بعضی از این مشکلات و موانع رو حتی باید برنامه ریزی های 50 ساله کرد! آه گفتم برنامه ریزی؟ توی ایران مگه این لغت معنا هم میده؟ اصل متن رو  از این لینک برداشته ام.

"من به نوبهء خودم در سیستم بیرونی هیچ چیز راضی کننده ای نمی بینم و برای همین فکر می کنم که این جور مشارکت ها بیهوده است ، اما راستش را بخواهید همیشه بیشترین نارضایتی من هم از همین نزدیکیهای خودم بوده : از اینکه با هر جور سازنده و فروشنده که کار می کنی طرفش را اوشگول فرض می کند و می خواهد به نوعی بچاپتش ، از اینکه مردم غرغرو و منفی نگر در خیابانها و محیط های اداری حال آدم را به هم می زنند ، از اینکه از گفتن هیچ دروغی ابا ندارند ، از اینکه هرکس فقط خودش می فهمد و فکر می کند که چرا باید برای هموطنان احمقش که قدر او را نمی دانند کاری را به درستی انجام بدهد ،از اینکه هر آدمی هر چقدر قدرت و اختیار داشته باشد حالا از رئیس آفتابه گرفته تا منشی و مدیر و ... در حد قدرتش می خواهد بقیه را بچزاند، از اینکه پسرهای هم سن و سالم دو سال از بهترین سالهایشان را می گذارند که مثلا مرد بشوند و خدمت مقدس بیاموزند و در عوض تنها چیزی که نصیبشان می شود سطح بالایی از ادب و استفادهء مکرر از فحشهای خوا...است و تنفر از همه چیز و فراموشی آموخته های قبلیشان، از اینکه همه می خواهند از اینجا بروند و حالا به هر قیمتی شده و اگر دلیلش را از خیلی از آنها بپرسی فقط می گویند چون اینجا گه است و فکر نمی کنند که آنجا ها هم اگر چند ایرانی دیگر باز دور هم جمع شوند که از این هم گه تر می شود. ما مردم پر توقع و در عین حال تنبلی هستیم که همیشه ایرادهای محیط بیرونمان را می بینیم و می توانیم به راحتی چندین ساعت در موردشان بحث کنیم ولی نمی فهمیم که چطور خودمان مسئول یک عالمه از این بلاهایی هستیم که سرمان می آید .


 دور و بریهای خود من همه اوائل انقلاب یک خانه و یک ماشین داشتند و حالا ویلاهای متعدد و خانه های آنچنانی و چندین ماشین و ...در ضمن هیچ کدامشان هم از آن دسته آدمهایی نبودند که بگوییم " نون ریششان را خوردند " و امثالشان هم از قرار معلوم زیادست . من نمی دانم که این جور آدمها وقتی دور هم جمع می شوند و به زمین و زمان فحش می دهند واقعا از چه چیزی ناراضی هستند ؟ دوست دارند چه چیزی تغییر کند ؟ کجای کارشان گره افتاده ؟ چرا باید وقتی یک آدم ابله و پیر از اونور دنیا بگوید فلان کار را بکنید مردم حرفش را باور کنند فقط و فقط به این دلیل که آدم لامذهبی ست و در مقابل به همهء آدمهای مذهبی اینجا فحش بدهند و بعد سالی یک بار سفرهء حضرت ...بیندازند که خانوم های فامیل که همه شیک پوشند و هر کدام لباسشان در مجموع نیم متر پارچه برده است بیایند و روی مبل های استیل طلائی زشت صاحب خانه بنشینند و با بی سوادیی که در زبان عربی دارند به زور قرآن بخوانند ، چرا بعد از این همه سال از گذشت دورهء قاجار باز هم برگشتیم به جایی که مامان ها برای گل پسرهایشان توی استخرهای عمومی زن پیدا کنند و بعد هم که وصلت سر گرفت و عروس به تیپ و تاپشون زد بگویند که جوانهای این روزها خیلی بد شدند و ما ال بودیم و بل بودیم . من همجنس بازی را تایید و یا تکذیب نمی کنم اگر از روی بیماری باشد اما به نظر شما یک جامعه اگر سالم باشد باید تا این حد همجنس بازی توی آن رواج داشته باشد ؟ سیستم آموزشی ما بالکل آشغال است و برای همین هم هر نسلی که تربیت می شود از قبلی بدتر است ، پس چرا خودمان هم این کثافت را بیشتر هم می زنیم و بچه هایمان را آنقدر نفهم بار می آوریم و همه وقتشان را با کلاسهای اجق وجق پر می کنیم که یک وقت از فلانی کم نیاورد ؟ چرا سهام می خریم ، سمند می خریم ، کار دولتی می کنیم و بعد فحش می دهیم که اینجا بد است ؟ چرا هر چیزی که مثل تب می افتد به جانمان به جای اینکه تب بر بخوریم و از دسترس بقیهء مریض ها دور باشیم بیشتر خودمان را قاطی می کنیم ؟ یک روز همه می خواهند نقاش شوند و زیر دست همه توی خیابان از این تابلوهای رنگ روغن می بینی که همه شان شبیه همند و از روی نمونهء زشت تر کار استادی در طبقهء آخر بازار قائم کشیده شده اند که تازه کپی هم هست ، روز بعد روی کول همه کیف گیتار می بینی ، بعدش یوگا مد می شود و همه می گویند که می خواهند دنبال آرامش بگردند ، ...واقعا اینجور چیزها هیچ کدام به تنهایی ایرادی ندارد اگر اینقدر مدلش جوگیرانه نباشد. حالا هم همه با هم مبارزهء منفی می کنیم ...من نمی گویم برویم رای بدهیم چون خود من هم نمی خواهم این کار را بکنم ولی تو را به خدا راجع به مسائل تمیز فکر کنیم و کارهای خودمان را هم ببینیم . اگر می خواهیم ایرانی باشیم ایرانی باشیم وگرنه همه چیزمان باید به همه چیز بیاید."

May 26, 2005

سفر به دنياي کارتون هاي کودکي

امروز پست من آه از نهاد همتون درمیاره. چند روز پیش این نوستالژی کارتونهای قدیمی افتاد توی جونم و من هم گفتم وقتی تو وبلاگم همه چی از شیر مرغ تا جون آدمیزاد پیدا میشه، حیفه یادی از کارتونهای قدیمی نکنیم. اکثر این کارتونها در فاصله سنی بین 7 تا 14 سال برای من بوده و جالب اینجاست که از همون بچگی ضمن لذتی که از دیدن یه کارتن می بردم اما با دیدن خیر و شر و اینکه گاهی شر چطور باعث زجر کاراکتر خوب داستان میشه من هم پای تلویزیون زجر می کشیدم و عصبانی می شدم.

مثل هر بچه دیگه ای من هم عاشق خیلی از کاراکترها بودم و دوستشون داشتم و از بعضی هاشون هم بدم میاد. از خیلی هاشون الگو می گرفتم و حتی اداشون رو در میاودم. یاد آرم اول برنامه کودک بخیر که اون پسره بود دست گره کرده به پشت و از این طرف به اون طرف حرکت می کرد و آهنگش شبیه وق وق بود. من که یادم نمیاد ولی مادرم می گه وقتی خیلی کوچیک بودم وقتی این آرم برنامه کودک میومد من هم باهاش دستم رو پشتم می گرفتم و از این طرف تلویزیون هماهنگ با اون پسره به اون طرف تلویزیون می رفتم. هاها...این شما و این هم لیست کارتونایی که یادم میاد. اگر چیزی جا افتاده کامنت بگذارید. یاد ایام بچگی و سادگی همه ما بخیر. بچه های امروزی که دیگه بچه نیستن.

::سندباد، علي بابا و بابا علاالدين
::پلنگ صورتي، مورچه و مورچه خوار و بازرس و دودو دستیار کودنش که من عاشقش بودم با اون صدای دوبله خداش.
::پسرشجاع، شيپورچي و دار و دستش. جذاب ترین قسمتش برای من که خاک بر سر صدا و سیما خیلی هم کم تکرارش کرد و آرزوش رو به دل من گذاشت اون قسمتیه که گاو سیاهه با اون ببره می جنگن. خداسسسسس.
:: بل و سپاستين؛ وفاداری بل رو خیلی دوست داشتم.
::نل و بابا بزرگش و اون یارو که موهاش روی صورتش بود و معلوم نبود کیه. آی از دست بابا بزرگ نل حرص می خوردم. آی حرص می خوردم. آخر پیرمرد خرفت بود.
:: رابين هود و پرنس جان و داروغه و ماره هیس هیس. عاشقه ماره بودم وقتی حرف میزد. اون مرغ چاغه که با پرنسس بازی می کرد هم آخر خنده بود. از میون بچه ها هم لاکپشته آخر دلقک و پپه بازی.

::پينوكيو و فرشته مهربون! و صد البته گربه نره و روباه مكار. از دست کارای پینوکیو و بی شعوریش هم کلی لجم می گرفت.
::سرنتي پيتي و کاپیتان که دنبال جزیره بود. پیلا پیلای وراج و پری دریایی جون :)
:: گوریل انگوری.
:: جیمبو. جیمبو. جیمبوووووووووووووووووووووو
:: یونیکو. می دونم که خیلی ها دوستش دارید. اسب شاخدار افسانه ای.
::بارپابابا عوض ميشه!

::تام و جري!  کلی دلم واسه تام می سوخت. همش بد بیاری میاورد.
::رامكال! باحال ترین کاراکترش اون کلاغه صابون دزدش بود که بالای کلیسا خونه داشت
:: بنل و عمو جغد شاخدار. اون سنجابه رو یادتونه که همیشه مخالف بود؟
:: پروفسور بالتازار با اون آهنگ باحالش. بال بالتازار. بال بالتازار. بالتازااااااااااااااااااار
::تنسی تاکسیدو و كمد آقاي ووپي
:: دهكده حيوانات. ببره با اون کمر قیتونش و ادعاش خیلی باحال بود.(همین کارتون بود دیگه یا اشتباه می کنم؟)

::بامزي قوی ترین خرس جهان و شلمان که همیشه تا ساعتش زنگ می زد همون جا می خوابید.
::لولك و بولك كه عاشق جفتشون بودم
:: پاپای ملوان زبل با اون زن لنگ دراز کودنش
:زبل خان اينجا؛ زب خان اونجا؛زبل خان همه جا! کیف می کردم وقتی زبل خان حرف می زد و اون تیکه اولش که دست می کرد و یه شیره میومد رو خیلی دوست داشتم.

:: اي کیو سان که تریپ با سایو جان داشت.
:: خانواده دكتر ارنست با اون دختر مشنگشون. همیشه فکر می کردم یه آدم چقدر می تونه خنگ باشه.
:: هاكل بري فين که همیشه یه پاچه شلوارش بالاتر از اون یکی بود و اون یارو سرخپوسته. اسمش اینجونجو بود؟
:: پت و مت!
:: سه كله پوك
::واتو واتو! آهنگ اول کارتونش رو خیلی دوست داشتم.
:: الفي اتکینز و باباش كه هميشه پيپ مي كشيد
::يوگي و دوستان. زیاد با این یارو یوگیه حال نمی کردم ولی سوسمار توش خدا بود.
:: موش كوهستان
::دور دنيا در 80 روز
::آنت و لوسين
::بچه هاي مدرسه والت. یکی از تاثیر گذارترین قسمتاش اون داستانی بود که واسه فرنچی تعریف می شد قضیه یارو پسره خلافه و مادربزرگش. دوسش می داشتم فراوون

::هاج! زنبور عسل و اون مانتیز سبز بدجنسش که کلی من رو می ترسوند!
::نيك و نيكو. جفتشون حالم رو بهم می زدن ولی باحالترین کاراکتراشون اون سوسکای خاک قلطون یا به قول بعضیا سوسکای ان قلطون بودن که همش به جون هم غر می زدن
::میتی کومون. مامور مخصوص حاکم بزرگ.اين علامت حاكم بزرگه! همشون رو دوست داشتم. زنبه هم که جای خود داشت.
::بي خانمان (پرين و مادرش با اون الاغه : پاريكال)
::بابا لنگ دراز با شرکت جودي ابوت. جودی رو دوست نداشتم ولی اون دوست بدجنس پولدارش رو که خوشکلم بود دوست ببیتی فراوون.(از بچگی شر خدا بودیما)
:: حنا! دختري در مزرعه!

::گاليور و كاپيتان ليچ و جمله معروفش: گاليور نقشه رو رد كن بياد بعلاوه کوتوله های تو دستش مثل فلرتیشیای جیگر و اون من می دونم نمیشه
::مهاجران. دکتره با سبیلاش و آقای پتیبل که واقعا زشت بود و سگشم مثل خودش. از اون خواهر کوچیکه لوسیفر بود چی بود حالم بهم می خورد بهم می دادنش خفه  اش می کردم چون همیشه دردسر درست می کرد.
:: مگ مگ و دوستان و اون ماره نيش نيش با رفیق تپل خنگش.
::ممول و دختر مهربون. من با شخصیت اسکار خیلی حال می کردم.
:بلفی و لی لی پيت با مونگال!
::بینوایان.كوزت و خانوادیه تنارديه و البته شهردار مادلن و بازرس ژاور. بینوایان همه قستهاش زیبا بود و بازم باید بگم که از از دیدن خانواده تناردیه واقعا رنج می بردم.

چوبین و برونکا. باحالترین قسمتش مبارزه اش با برونکای دماغ گنده بود. کیف می کردم می دیدمش وقتی چوبین این ور و اون ور می پرید.
:: مسافر کوچولو. آهنگ اولش کلی غمگین بود ولی من عاشق اون شال دور گردنش بودم.
:: اون سه برادر عروسکی جنگنده نمی دونم چینی بودن یا ژاپنی که یکیشون زور داشت یکیشون باهوش بود و اون یکی هم بین این دو تا.

:: اون کارتونه که یه روباته بود که قلب نداشت و یه مترسک راه می افتن می رن با اون دختره. اسمش اصلا یادم نمیاد ولی داستانش و کاراکتراش رو خیلی دوست داشتم.
:: پت پستچی با اون آهنگ معروفش. :: لوک خوش شانس و  5 برادر به ترتیب قد .برادران دالتون. برادر کوتولوهه و درازه همیشه اشک من رو از خنده در میاوردن. بوشوک و حرفاش کفرم رو در میاورد.
:: دامبو فیل گوش دراز
:: گوفی. بهترین قسمتش، ببر بنگالش بود. وقتی شروع می کرد به تعریف از ببر بنگال. درنده ترین، قوی ترین، شجاع ترین وووو. وقتی هم نعره می زد اون زبون کوچیکش معلوم میشد خیلی خدا بود. گوفی جونم کجایییی.
:: شود و جعفری رو یادتو هست؟ من شود رو دوست می داشتم فراوون با اون صدای باحالی که روش گذاشته بودن.
:: برداران شیردل. یوناتان و اسکورپان. خیلی رویایی بود و هیجان انگیز. مخصوصا وقتی کسی می گفت قراره بره اون ور دره. قسمت آخرشم که اژدهاهه میومد بیرون رو خیلی دوست داشتم. فقط حیف کیفیتش پایین بود و البته کارتن هم نبود. فیلم بود.
:: کایوت و بیپ بیپ هم هرچند خیلی کم توی دوره ما نشون می داد ولی بیچاره کایوته که همیشه آخر بدبیاری بود.
:: و اما حسن خطاب اون برنامه عروسکی که یه شتر و روباه و شیر داشت با صدای معروف شتره که می گفت ای وای بر من...ای روباه بدجنس. کسی اسم اون مجموعه رو می دونه؟

بعد التحریر: بعد حدود یک سال از نگارش این نوشته صفحه ای رو پیدا کردم که یک ایرانی خوش ذوق عکسهای اکثر کارتن های بچگی رو جمع آوری کرده. امیدوارم لذتش رو ببرید. یاد روزگار بچگی خیر باد

May 24, 2005

همسریابی آنلاین

حتما تا به حال اصطلاحاتی مثل ازدواج اینترنتی و یا همسریابی آنلاین به گوشتون خورده. جالبه بدونید که این قضیه داره به یه کسب و کار پر سود برای صاحبان اینگونه سایتها مبدل میشه و جالب تر اینکه بدونید مسلمانان و به ویژه اعراب استقبال بسیار زیادی از اینگونه سایتها به عمل آوردن. در بین اعرابی که به دنبال زوج در اینترنت می گردن دو گروه بیشتر توی چشم می خورن.

اول نسل جوانی هستند که تحصیل کرده اند و در خارج از کشور موطن خود زندگی می کنن. طبیعتا این نسل جدید هزاران بار از نسل گذشته خودشون جلوتر هستن و عقاید و رفتار و نحوه زندگیشون خیلی متفاوته. این قضیه در مورد ما ایرانی ها هم صدق می کنه اما اگر کمی کاووش در بین فرهنگ اعراب یه نسل قدیم بکنیم متوجه می شیم که دیدگاه اونها به زندگی و به ویژه جایگاه زن چقدر عقب مانده و پست و عصر حجریه. برای همین نسل جدیدشون با یه چالش بسیار مهم مواجه شدن و پیدا نکردن زوج دلخواه از طرق سنتی باعث شده که عده بسیار زیادی به سایتهای همسریابی آنلاین مراجعه کنن.

گروه دوم کسانی هستند که مذهبی هستند و فرق چندانی با نسل گذشته خودشون ندارن اما به دلیل اینکه همین مذهب باعث میشه دست و پاشون در انتخاب دختر یا پسر دلخواهشون بسته بشه بنا به عدم ارتباط مسقتیم با همسر آیندشون به این سایتها مراجعه می کنن. جالبه که اکثریت استقبال  اعراب در کشورهای حوزه خلیج دخترها هستند! پیدا کردن همسر از اینترنت شاید در چند سال گذشته امری بحث انگیز و مجادله آمیز بود ولی امروزه به مرور زمان تبدیل به یک امر طبیعی شده چرا که با گذشت زمان بسیاری از موانع هم از سر راه بر داشته شده. موانعی مثل عدم تجربه صاحبان سایت در صحت و سقم اطلاعات کاربران، راه های موفقیت آمیز بهتر در پیدا کردن همسر، و کمک به کاربران برای چگونگی تبلیغ کاراکتر خود برای جستجو گران سایت.

متاسفانه در حالی که کشورهای عربی که از نظر فرهنگی به مراتب عقب تر از ما هستند در ایجاد سایتهای همسریابی آنلاین بسیار خوب عمل کرده اند و خیل عظیمی از پسران و دختران دم بخت رو از زجر تنهای در آوردن و دست بسیاری رو در دست همسر مورد علاقشون قرار دادن، جایگاه حتی یک سایت ایرانی در این میان بسیار خالیست. متاسفانه هر سایت ایرانی که روی خط میاد بعد از مدتی به دلایل مختلف نامش به خاطره ها می پیونده و در همان نطفه خفه میشه.

هرچند که نباید یه طرفه به قاضی رفت و می باییست مشکلات رو از دیدگاه یک صاحب سایت اینچنینی هم وطن هم دید. فرض کنید اگر فردا روزی من نوعی چنین سایتی بزنم علاوه بر فشار اذهان عمومی و حتی کشیده شدن آن به نهاد های دولتی که اصلا ربطی به قضیه ندارن، ساعت وقت و پرسنل رو باید وقف این کنم که به ملت بگم آهای این سرویس برای دوست دختر پیدا کردن و مخ زنی نیست. اگر دنبال یه سوراخ برای شب جمع هستید برید یه چرخی توی خیابون بزنید حتما گیر میارید. بنابراین بحث فرهنگ سازی اون در پیشه. این وسط فمینیستها هم بساط ننه من غریبمشون رو راه می ندازن و آنچنان در سوز و گذاز زن می سرایند که اصلا آدم نمی فهمه که گوز به شقیقه چه ربطی داره. برادران و خواهران مذهبی هم که گویی در مملکت ما بالاخونه رو اجاره دادن و کرکرش رو هم کشیدن پایین. به هر جهت راهی طولانی در پیشه.

در آخر صمیمانه امیدوارم که یه کسی همت کنه و سایت همسریابی درست و خوب راه اندازی کنه چرا که متاسفانه با پیچیده تر شدن نسل ما و عقاید و نظراتی که داریم و ضمن اینکه فعالیتهای دنیای امروزی عملا بسیاری از وقت ما رو می خوره، به نظر می رسه که در آینده ای نزدیک اینگونه سرویس ها با استقبال بسیار زیادی رو به رو خواهد شد چرا که به شما این امکان رو می ده که بتونید تنها با درج یک آگهی از افکار و عقاید خود به ده ها غیر همچنس علاقه مند به خود وصل بشید و با دیدار مستقیم و تبادل افکار به شخص مورد نظرتون برسید.

May 22, 2005

وبلاگ نویسی؛ از شخصی نویسی تا دغدغه مخاطب

جدا یه وبلاگ نویس برای چی باید بنویسه و چه انگیزه هایی باعث میشه که این نوشتن تداوم پیدا کنه یا با غروب یک وبلاگ به انتهاش نزدیک بشه؟ تجربه به من ثابت کرده که اکثریت وبلاگهایی که به زبان فارسی منتشر شدن و بعد از مدتی کوتاه ادامه فعالیت ندادن در یک مساله اشتراک دارن. نویسندگان تمامی این وبلاگها بدون گذراندن و یا حتی دانستن سیر رشد و نزول یک وبلاگ، اقدام به ایجادش کردن و بعد از مدتی نا امیدانه وبلاگ رو تعطیل کردن و یا حتی تمامی مطالبش رو پاک کردن!

وبلاگ هم مانند هر پدیده ای دیگه که دارای سیری هست که اگر از طرف نویسنده اون پذیرفته نشه، باعث شکست زودهنگام نویسنده اون خواهد شد. اولین سوالی که مطرح میشه چرا یه وبلاگر می نویسه و وقتش رو صرف نوشتن می کنه؟ توی این بحث های گذشته خیلی ها عقیده داشتن که وبلاگ نویسی صرف جذب مخاطبه و هیچ کسی نیست که شخصی بنویسه و یا حتی بدتر از اون عقیده داشته اند که وبلاگ با دفترچه خاطرات شخصی فرق می کنه. من از همین جا باید بگم که این نظر کاملا از دیدگاه من اشتباهه.

یه وبلاگ نویس می تونه دغدغه اش پیدا کردن درون خودش، فریاد زدن گره های درونش و مشکلاتی باشه که با اون دست و پنجه نرم می کنه. همین وبلاگ من مثالی از این نمونه ست. شاید تعداد این وبلاگ نویس ها معدود باشه اما این قضیه نمی تونه کل مساله رو زیر سوال ببره. متاسفانه از جهتی داشتن کامنت برای یه مطلب، این برداشت رو آسان تر کرد که وبلاگ نویس حتما می بایست مخاطب داشته باشه و یا مخاطب رو در تمامی متونش دخیل کنه وگرنه بهتره بره در دفترچه خاطرات شخصی اش بنویسه! آیه نازل نشده که هر پستی که می نویسیم رو همه نظر بدن یا حتی بفهمندش و یا حتی پیامی برای بقیه داشته باشه. به سادگی می تونه حاوی دید یه شخص یا تجربه اش از چیزی باشه و فقط رسانه اش رو عوض کنه. رسانه ای به نام وبلاگ که می تونه از مخاطبش هم استفاده کنه اما اینکه شخصی ننویسه رو من موافق نیستم چرا که محوریت نوشتاری یه وبلاگ شخص وبلاگ نویسه در وهله اول و بعد مخاطب و میزان ارزشمند کردن مخاطب هم در کنترل نویسنده است نه کس دیگری. همان قضیه  معروف؛اینکه هر نویسنده یه بلاگ،خود سر دبیر خوده.

طبیعیه که با ازدیاد سیستم های کنترل محتوا و بعد از پیدا شدن سر و کله مخاطب، وبلاگ نویس وارد مرحله جدیدی از سیر رشد بلاگش میشه و اون اختصاص دادن مطالبی برای جذب مخاطب بیشتر برای استفاده از مطالبشه. یعنی ضمن اینکه می تونه پستهای شخصی داشته باشه، در کنارش به نوشتن پستهایی رو میاره که دغدغه خودش هستند اما با نگاهی به عامه فهمی برای دیگران منتشر می کنه چرا که می خواد از کنار تفکر  خودش از تفکر دیگران هم آشنا بشه.متاسفانه اینجا همون دام بزرگ برای همه پهنه یعنی به هر دری زدن برای جذب مخاطب بدون یادگرفتن راه های اون.

جذب مخاطب نیاز به هوشیاری نویسنده، مدیریت زمان، نحوه نگارش، قدرت قلم و زاویه دید وی داره. طبیعیه کسانی که دارای قدرت بیشتری توی موارد گفته شده باشن، مخاطب بسیار بالایی هم جذب می کنن و صد البته کوشش و تلاش و صبر رو می طلبه ضمن اینکه یه عشق بایستی در اصل کار نهفته باشه. اگر شخصی وبلاگ نویسی رو به عنوان یک علاقه شخصی دنبال کنه، می تونه براش همون قدر لذت بخش باشه که رفتن کنار ساحل و آفتاب گرفتن.این عشق به کار و ایجاد علاقه کار هر کسی نیست. مثالی بزنم. اکثریت جوانها از دیدن تلویزیون و یا بازی های کامپیوتری لذت می برن و جذبش می شن و به نوعی تبدیل به فعالیت ذهنی اونها در زندگی روزمره میشه.حالا اگر من نوعی که اصلا علاقه ای به بازیهای کامپیوتری رو ندارم با بهترین کامپیوتر و مجهزترین و تلی از سی دی های بازی تنها بگذارن باز به کناری میرم و به کار خودم می رسم. یعنی انصراف از کار. و یا حتی ممکنه چند روزی خودم رو مشغول کنم و بعد از مدتی خسته می شم و کنار می رم. چرا؟ چون این نوع فعالیت برای من تبدیل به علاقه شخصی نشده و ترجیح می دم به کار دیگه ای بپردازم. قطعا مساله وبلاگ نویسی هم خارج از این رویه نیست.

جو گیری هایی که صورت می گیره،عدم علاقه و آشنایی با رسانه وبلاگ باعث یاس بسیاری میشه و موجب میشه که خیلی عظیمی از علاقه مندان ابتداییش رو از دست بده. تعامل با سایر وبلاگ نویسان، محبوبیت بین سایرین و نحوه پروپاگاندا بین بقیه وبلاگرها متاسفانه از مواردیه که بین وبلاگ نویسان ایرانی بد و زشت مطرح میشه و تمایلی بهش ندارن. البته شاید اگر بخوام گریزی بزنم به این قضیه یک مقصر اصلی و بزرگ ابوالبلاگر بوده که بعد از مدتی جایگاه خودش رو رها کرد و از دادن ایده و نظریه هایی که در دنیای وبلاگ نویسی خارجی(مانند انگلیسی زبانهاست) مطرح هستند پرهیز کرد و به مواردی روزمره روی آورد و به نوعی سکان ایده ها رو رها کرد و بدبختانه هیچ وقت از وبلاگش بعدها به عنوان جایگاهی برای پیدا کردن جایگزینی استفاده نکرد که بتونه این ایده ها رو بین بقیه پخش کنه یا استارتش رو بزنه.

در آخر شایسته س که بگم یه وجب خاک اینترنت، وبلاگی ست قدیمی که با هدف شخصی نویسی و شکستن تابوهای فرهنگی شروع به منتشر شدن شد. من سعی کردم دغدغه های خودم رو بعد از مدتی با توجه به نگارشی که مخاطب رو درگیر کنه بیارم ( و نه اینکه برای مخاطب بنویسم!) و سیستم کامنت این امکان رو به من داد که در این کارم موفق بشم هرچند این کار خود حاصل 2 سال صبر و تلاش سالهای اولین نوشتن این وبلاگ بوده. امروزه می تونید ببینید که من همچنان نوعی دیگر از طغیانهای شخصی خودم رو، افکارم، دیدگاه هایم و حتی مسائل شخصی که من رو درگیر می کنه مطرح می کنم و این نه تنها از خواننده من کم نمی کنه بلکه بر تعداد اون اضافه می کنه. برای من، وبلاگ رسانه ای محترمه که ضمن بیان عقایدم می تونم از نظرات دیگران آگاه بشم، خودم رو اصلاح کنم و یا حتی دیگران و نحوه زندگیشون رو تغییر بدم. به نوعی یک همفکری مسالمت آمیز. جایی که در اون هیچ کسی ادعای پیامبری نداره(!) و تنها سعی میشه به تبادل افکار بپردازیم و دیگر هیچ.

May 19, 2005

کشورهای حوزه خلیج؛گورستان آزادی بیان

یه مطلبی می خوندم راجع به مشکلاتی که وزارت آی تی بحرین برای وبلاگراش ایجاد کرده و به قولی تنور رو داغ دیدم که نون رو بچسبونم و راجع بهش بنویسم. اون روزی که دانشجوها سر خاتمی هو کشیدن و سر و صدا کردن خاتمی به خبرنگارا گفته بود که کدوم کشور هست که دانشجو جماعتش سر رییس جمهور داد بزنه یا اون رو هو کنه. خب این حرفش رو واقعا من قبول دارم. بالاخره هیچی که نباشه ما توی خاورمیانه هستیم. یکی از عقب مانده ترین سرزمین های بشری. علی رغم اینکه قدیمی ترین تمدن بشری توش شروع شده ولی همه کشوراش گاگولن و عقب مانده. برو و برگرد هم نداره.

این میون ایران به خاطر هزار و یه دلیل می تونه بهشت دنیا باشه که متاسفانه همه شرایطش رو می دونیم و دیگه من نمی خوام وارد بحثش بشم. همین اخیرا یه مطلبی راجع به فیلترینگ در امارات نوشتم. فیلترینگ تنها نمونه کوچکی از خفه کردن آزادی انسان ها در کشورهای حوزه خلیج فارسه. اینجا چیزی به نام روزنامه به معنای رسانه ای برای فریاد آدمایی که توش زندگی می کنن یا انتقاد از دولت به هیچ وجه من الوجوه وجود نداره.

عده ای به خاطر این حرف از سر مخالفت برمیان که چون امارات بومی خیلی کم داره و آدماش همه مال جای دیگه هستن پس عملا دولت هم اجازه حرف نمی ده و دست رسانه ها رو بسته اما این حرف رو به شدت رد می کنم چون کشورهایی مثل بحرین و قطر (هرچند مساحتشون اندازه کل تهران بزرگم نشه!!!) اما به هر حال به عنوان کشور عربی مطرح (مخصوصا بحرین که داعیه رقابت توی آی تی با امارات رو توی سر می پرورونه) بازم دست روزنامه ها و مجله ها رو کاملا بستن و کسی نمی تونه نطق بکشه.

اینجا مثلا معروف ترین روزنامه شون به نام "گالف نیوز" هست که قسمت اجتماعی و سیاسیش رو که باز کنی هیچ چیزی مبنی بر آزادی بیان نمی بینی.قسمت سیاسیش که فقط به آمریکا گیر میده. چیزی که باب میل عربهای خلیجه.چون مردمش همه فکر می کنن آمریکا لولو خور خوره س و کافره و همه مردم آمریکا بعلاوه سگاشون توی آتش جهنم ابدی می سوزن. قسمت اجتماعیش هم که چند تا چرت و پرت تحویل مردم می ده و خلاص. حتی قسمت حوادثش که می بایست اطلاع رسانی درست از شرایط اجتماعی بکنه به کل منفکه.

تو ایران، ما خیلی راحت می تونیم اخبار و حوادث رو بخونیم. فلانی به ده نفر تجاوز کرد. یکی بانک زد. اون یکی خودکشی کرد. اما اینجا به هیچ عنوان این اخبار توی روزنامه منتشر نمیشه و یا اگر منتشر بشه با اجازه حکومت و طوری هست که باعث دردسر نشه چون دوبی در حال جذب سرمایه خارجی هست و به شدت پول برای ساخت و ساز بی رویه و رویاهای دولت مرداش کم آورده و درج این اخبار می تونه لطمه بسیار زیادی به اقتصاد و آینده اینجا بزنه.

کشورهای خلیج، کشورهای مرده ای هستند. هیچ تکاپو و رشدی ندارند. ممکنه بگید پس اگر رشد ندارند پس چرا کشوری مثل امارات( که البته مثال رشدش فقط شهر دوبی اون هست و دیگر هیچ) چرا انقدر پیشرفت کرده. عامل اصلی پیشرفت امارات از دیدگاه من شرایط سیاسی و اجتماعی مردم ایران بوده و دیگر هیچ. سرمایه ای که ایرانی های مقیم اینجا دارن بازار اینجا رو می چرخونه و هیچ حرف و حدیثی هم توش نیست و همچنین عدم امنیت شغلی و مالی در ایران باعث شده که پولهای ایرانی ها به این سرزمین قبلا ریخته بشه. از شرایط ایران که بگذریم دو عامل بسیار مهم دیگه در رشد امارات سهیم هست.

اول برده کشی انسانی او از بنگلادشی ها، پاکستانی ها و هندی هاست. اینجا کشور برده داری مدرنه. کافیه چند روز برای زندگی اینجا باشید تا ببینید صورتهای خسته و درمانده و کار کشیده کارگرهای بدبخت و سیه چرده هندی رو که با دستمزد کمتر از یه خر آسیاب(!) از گردشون کار می کشن و شبها هم توی سوله مثل یه حیوان سر می کنن تا صبح و باز روز از نو، روزی از نو. مطمئن باشید اگر کشورهای اروپایی و آمریکایی می خواستن از این پتانسیل برده داری استفاده کنن تا حالا کره نپتون رو هم فتح کرده بودن. عامل دومی که باعث رشد کشورهای خلیج و به ویژه شهر دوبی شده، امکانات و احترامی هست که به خارجی های اروپایی و آمریکاییو کانادایی و استرالیایی می گذارن.

اینجا ملیتهای نامبرده رو حلوا حلوا می کنن. می پرستن و عملا به صورت پنهانی و نا آشکار تریپ حق کاپیتولاسیونی رو به اجرا گذاشتن. اگر هندی باشی حقوقت میشه 3500 درهم در بهترین حالت اما اگه یه مو بور باشی، حتی اگر خرفت هم باشی حقوقت میشه 15 تا 20 هزار درهم. به همین سادگی و تبعیض به شدت در همه جا مشهوده. منتها کسی این چیزا رو مطرح نمی کنه چون ملت اینجا همه درگیر نون شبشون هستن فقط تریپش فرق میکنه. خب طبیعیه که انگلیسی حمله ور میشه میاد اینجا و همه چیز رو برای خودش قبضه می کنه. پول یا مفت هم می گیره بدون اینکه بهش مالیات بخوره. از بانک سه سوت وام می گیره. خب دیگه چی می خواد؟هر موقع هم خسته شد دست زیدش رو می گیره می پره توی هواپیما هرجا عشقش کشید می ره.

درسته که ما ایرانی ها هیچ وقت عربها رو قبول نداشتیم و همیشه به خونشون تشنه بودیم، اما اخیرا با هر ایرانی که صحبت میکنی دم از دوبی می زنه. انقدر دوبی دوبی می کنه که خفه شی. من به شما به عنوان کسی که چهار سال توی این مملکت زندگی کرده و ریز و بمش رو درآورده میگم، دوبی سرابی بیش نیست. از نظر میزان سطح زندگی در مرحله بسیار پایینی قرار داره و از نظر حقوق شهروندی صفره. دولت الکترونیک پرطمطرافش رو نبینید یا بلندترین برج دنیاش رو که داره می سازه یه برج العربش رو. هر مملکتی زیر ساختی داره و سیاستهایی داره که شما با یه نگاه نمی تونی بهش برسی. باید توش زندگی کنی. یا باید انقدر با تجربه باشی که توی مدت کوتاهی بتونی زیر و بمش رو دربیاری.

متاسفانه شرایط ایران کاری کرده که مردم آنگولا هم باشه می خوان برن. مسلما برای خیلی ها که می خوان زنشون بتونه بدون روسری بره بیرون، یا برن تو دیسکو خودشون رو خفه کنن یا هر پنج شنبه و جمعه لای پای زنا وول بخورن و وسایل خوب الکترونیکی بخرن و خونه ای داشته باشن و کاری، در مقایسه با ایران دوبی می تونه بهشت باشه اما برای کسی که به حقوق فردی فکر می کنه، تحصیل کرده روی هوا نیست و برای خودش و دیگران به عنوان یک انسان ارزش قائله اینجا مزخرف ترین جای دنیاست. منتظرم این جند روزم تموم شه و برگردم ایران که هرچی باشه اونجا وطنه.هر چند بازم بهش فحش بدیم اما مال غریبه نیست. مال همه ماست.

May 18, 2005

لطایفی از رساله دلگشا

عبید زاکانی رو همه با داستان موش و گربه می شناسن. اساسا باحاش حال می کنم. این تکه های انتخاب شده پایین هم از اینجا انتخاب شده. البته من بهترین هاش رو انتخاب کردم چون بقیه اش چنگی به دل نمی زد. اگر به حرفای بی ناموسی حساسیت دارید نخونید. فکر می کنم جالب باشه خیلی ها بدونن که توی ادبیات ما داستانها و نثرهای این چنینی هم به وفور یافت میشه. پس بدانیم و آگاه باشیم که انسان تا بوده همین بوده.

پسر‌ِ خطيب‌ِ دهي بامداد در پايگاه رفت پدر را ديد كه خر مي‌گاييد. پنداشت همه روزه چنان مي‌كند. روز جمعه پدرش بر منبر خطبه مي‌خواند. پسر بر در ِ‌ مسجد رفت و گفت: بابا خر را مي‌گايي يا به صحرا برم.

مولانا قطب‌الدين به راهي مي‌گذشت. شيخ سعدي را ديد كه شاشه كرده و كير بر ديوار مي‌ماليد تا استبرا كند. گفت: اي شيخ چرا ديوار مردم سوراخ مي‌كني؟ گفت: قطب‌الدين ايمن باش، اين بدان سختي نيست كه تو ديده‌اي.

شخصي در دهليز‌ِ خانه زن‌ِ خود را مي‌گاييد و زن گاه‌گاهي سيلي‌يِ نرم بر گردن‌ِ شوهر مي‌زد. درويشي سوآل كرد.

زن گفت: خيرت باد. گفت: شما هم در اين خانه چيزي مي‌خوريد به من دهيد. زن گفت: من كير مي‌خورم و شوهرم سيلي. گفت: من رفتم. اين نعمت بدين خاندان ارزاني باد.

دختركي را به شوهر دادند. شب‌ِ عروسي فرياد بر‌آورد كه من كير‌ِ بزرگ را تحمل نتوانم كرد. قرار بر آن دادند كه مادر‌ِ دختر، كير‌ِ داماد را در دست گيرد و به قدري كه تحمل تواند كرد بگذارد و باقي بيرون رها كند. چون سرش در كار رفت دخترك گفت: قدري ديگر رها كن. مادر پاره‌اي ديگر رها كرد. گفت: قدري ديگر. هم‌چنين مي‌گفت تا تمامت در كار رفت. باز گفت: قدري ديگر. مادر گفت: همين بود. دختر گفت: خدا پدرم را بيامرزد. راست مي‌گفت كه دست‌ِ تو هيچ بركتي ندارد.

شخصي پيرزني را در زمستان مي‌گاييد. ناگاه از آن‌جا بيرون كشيد. زنك گفت: چه مي‌كني؟ گفت: مي‌خواهم ببينم تا اندرون‌ِ كس‌ِ تو سرد تر است يا بيرون.

شخصي خواست كه پف در آتش كند. بادي از كونش بجست. في‌الحال پشت در آتش‌دان كرد كون‌اش را گفت: اگر تو را تعجيل‌است بفرماي.

مولانا قطب‌الدين شيرازي را عارضه‌اي روي نمود. مسهلي بخورد. مولانا شمس‌الدين عميدي به عيادت‌ِ او رفت. گفت: شنيدم كه دي‌روز مسهل خورده بودي. از دي‌باز به دعا مشغول بودم. گفت: آري از دي‌باز از شما دعا بود و از ما اجابت.

شخصي پيش‌ِ دانش‌مندي رفت و گفت: چون در نماز مي‌ايستم كيرم بر مي‌خيزد تدبير چه باشد؟ گفت: از مرگ‌ِ پدر و مادر ياد كن. گفت: فايده نمي‌كند. گفت: نفس‌ِ واپسين، گفت: سودي نمي‌كند. چندان‌كه از اين نوع گفت هيچ درنگرفت. دانشمند ملول شده گفت: اي مردك بيا در كون من بسپوز. گفت: من نيز به خدمت مولانا از آن بهر آمدم تا هر چه فرمايد چنان كنم.

مولانا قطب‌الدين در حجره‌يِ مدرسه يكي را مي‌گاييد. ناگاه شخصي دست به در‌ِ حجره نهاد باز شد. مولانا گفت: چه مي‌خواهي؟ گفت: هيچ. جايي مي‌خواستم كه دو ركعت نماز بگذارم. گفت: اين‌جا جايي هست؟ كوري نمي‌بيني كه ما از تنگي‌يِ جا دو دو بر سر‌ِ هم رفته ايم.

زني نزد‌ِ قاضي رفت و گفت: شوهرم مرا در جاي‌گاه‌ِ تنگ نهاده است و من از آن‌ دل ‌تنگ‌ام. قاضي گفت: سخت نيكو كرده است. جاي‌گاه‌ِ زن هر چه تنگ‌تر به‌تر.

روستايي ماده گاوي داشت و ماده خري باكره. خر بمرد. شير‌ِ گاو به كره‌خر مي‌داد و ايشان را شير ديگر نبود و روستايي ملول شد و گفت: خدايا تو اين كره خر را مرگي بده تا عيالان‌ِ من شير‌ِ گاو بخورند. روز ِ ديگر در پاي‌گاه رفت. گاو را ديد مرده. مردك را دود از سر برفت و گفت: خدايا من خر را گفتم. تو گاو از خر باز نمي‌شناسي؟

May 15, 2005

تنهایی ممتد؛ مشکل لاینحل بشر امروزی

یه چرخی توی اینترنت و موضوعی برای نوشتن. آدمیزاد از وقتی که به وجود اومد یه مشکل آزار دهنده ای داشته به نام تنهایی چرا که ذاتش موجودی اجتماعیه و دوست داره با دیگران نشست و برخاست کنه و اونچه رو که توی چنته داره به معرض نمایش قرار بده، خوبی کنه و خوبی ببینه. بار تکنولوژی و پیشرفتهای اون در چند دههه اخیر مخصوصا از موجی که ما اواسط دهه 70 میلادی در قرن گذشته شروع شد باعث شده که اون نسل الان بزرگ و جوان بشه ولی بدون قید و پایبندی به اصول گذشته و چه بسا در چالشهای بسیار بزرگتری که خودش درگیرشه و تازه باید باهاش دست و پنجه نرم کنه.

طبیعتا این خوی طغیانی نسل جدید که هر روز هم بیش از قبل میشه و فاصله اش بین نسلهای جدید هم بسیار کم شده، باعث شده که جوانان قدیم و میانسالان و کهن سالان امروزی زجر بیشتری از بابت تنهایی رو تجربه کن. امروزه دیگه تکنولوژی وابسته به یک کشور و سازمان نیست. به یمن اینترنت و صنعت آی تی، به یمن تحقیقات شرکت های غول کامپیوتری و الکترونیک، جدیدترین تکنولوژی ها به ارزان ترین قیمت در بازار یافت میشه و این در حالیکه جامع شناسان و روان شناسان فرصت کافی نداشته اند و نیازمند تامل بیشتر بر فهمیدم تاثیرات فن آوری بر زندگی انسان هستند. مسلما در بعضی کشورهای پیشرفته تر، زودتر به این نتایج و پیش بینی ها می رسند و یکی از اون کشورها ژاپنه.

در خبرها می خونیم که ژاپن و دولت ژاپن در صدد تحقیقات گسترده برای درست کردن روباتها و عروسکهای سخنگویی هست که بتونن تنهایی پیرها و کهن سالان اون کشور رو پر کنن و به نوعی از اونها مراقبت هم بکنن. تصور زنی 70 ساله که گرد پیری و ناتوانی بر او نشسته بدون اینکه فرزندانش به او توجهی بکنند یا بهتره بگیم انقدر در طغیان نسل خودشون و یا فن آوری اطرافشون غرق شدن که دیگه توجهی به اسلاف خود ندارند ولو اینکه نزدیک ترینشان یعنی همون پدر و مادر باشه، باعث میشه که نگرانی یه دولت رو ایجاد کنه.

هرچند که این بجث دو روی سکه داره و تکنولوژی همیشه هم باعث دوری نسلها نشده و مثلا مواردی مثل تلفن از روی ایترنت(برای کاهش هزینه های بین الملل)، دوربین های دیجیتال ارزان و خوب، دوربین های فیلمبردای ارزان و کارا و اینترنت و موبایل باعث شده که خیلی وقتها هم به نزدیکی خانواده ها انجامیده اما متاسفانه از دیدگاه من چیزی که باعث دوری نسل جدید میشه طغیانی هست که در ما بوجود اومده و همه اش در حال فریاد اون هستیم.

از جامعه ای مثل ایران که واقعا درمانده و عقب مانده س در استفاده از تکنولوژی و امکانات نه به واسطه کمبود نیروی کارا بلکه به واسطه عدم سیاست گزاری مناسب تا جوامع پیشرفته اروپای غربی و آمریکا و کانادا، هر نسل در یک سطح و رده در حال کشتی با این طغیان درونه. اگر خواسته ها و نگاه های نسل قدیم رو ببینیم متوجه می شیم که چقدر با گامهای آرامتر و نرم تر حرکت می کرده اند و گویی انگار هیچ عجله ای نیست. تکنولوژی باعث شده که ما برای تحقق به آرزوهامون بدویم و این دویدن خیلی از زیبایی های زندگی رو ازمون می گیره. بعدا در این باره بیشتر می نویسم.

May 12, 2005

بی سرزمین تر از باد

یه وقتایی که به گذشته فکر می کنم انگار یه حلقه طناب می ندازن دور گردنم و هی می کشنش. انقدر تنگ که حس کنم دارم خفه می شم. نمی دونم. واقعا نمی دونم چطور میشه بعضی زخمهای کهنه رو التیام داد. یکی از اون چیزا نبودن یه خونه س. یه جایی که بشه توش آروم بود. بشه توش استراحت کرد. حکایت ما هم حکایت قلندر آوارس. هر روز یه جا. هر شب توی یه بیقوله.

چهارشنبه سوری ها، لحظه سال تحویل و خیلی موقع های دیگه تازه می فهمم چقدر تنها هستم. تازه می فهم که هنوز خونه ای نیست که توش آرامش داشته باشم و هنوز هم باید به امید رسیدن بهش تلاش کنم. هر سال یه جا. هر سال توی یه خراب شده سال نو رو شروع کردم و هر سال به امید پیدا کردن کاشانه ای. یه جایی که بشه سرم رو بگذارم و با آرامش بخوابم.

می دونم. می دونم که باید خودم بسازمش. خود خودم. اولش فکر می کردم شاید بشه با کمک یکی دیگه هم ساختش اما رسم دوره زمونه اینه که تا گفتی عاشقی، بال و پرت رو بشکنن. تا گفتی بیا دستم رو بگیر تا پرواز کنیم به سمت آرزوها، هزارتا ترس و فکر برات بیارن. به خودم میگم هرچیزی رو تو درمونی واسم. اگر درد از تو باشه چه کنم.

درسته که کارای روزمره رو انجام میدم اما انگار یه زجری نحفتس. نمی دونم چی کار باید بکنم تا راحت بشم.خلاص شم از این چیزایی که هر یه مدت یه بار میاد و می خواد خفه ام کنه. نمی دونم به حرفت اعتماد کنم. نمی دونم که باید دوباره جفتمون یه آدم نو بشیم. تازه تازه. مثل یه دونه که باید رشد کنه و بیاد بالا. فقط یه چیز می دونم. اگه یه صبحی از خواب پا شدم و دست کشیدم توی موهات و بهت گفتم شب رو خوب خوابیدم بدون معجزه کردی. من تمام عمرم رو توی افسوس و سرگشتگی گذروندم. مهم نبوده که واسه دیگران درس اعتماد و قدرت بودم یا موفقیت و گامهای بلند. مهم اینه که خودم احساس خفگی می کنم. آخرش دوست دارم بگم خدایا از این همه زجر درون خلاصم کن.بگذار سالی، بوی بهار رو حس کنم.
گفته بودم چو بيايی غم دل با تو بگويم
چه بگويم که غم از دل برود چون تو بيايی

May 08, 2005

زوو فيلي

تا همین چند دهه پیش که همجنس بازا نمی تونستن نطق بکشن و تو آمریکا و اروپاشم آسسه می رفتن آسسه میومدن که گربه شاخشون نزنه تا اینکه بعدش شروع کردن سر و صدا و تظاهرات و دار و دسته راه انداختن که باید ازدواجشون قانونی بشه و آدمای مریضی نیستن و اونا هم دل دارن و از این حرفا. بعدش گفتن ما همجنس باز نیستیم و همجنس گرا هستیم چون لفظ بازی براشون صدق نمی کنه و خیلی ها تریپ لاو می ترکونن. خب اینو گفتن بی خیال. جهنم ضرر قبول می کنیم. بعدش حالا اخیرا سر و کله پدوفیلا(بچه بازها که لابد بعدش می شن بچه گراها!) پیدا شده که اینا هم میگن آقا ما روانی نیستیم و از هر آدم دیگه ای هم بهتر می فهمیم فقط عشمون اینه که به بچه ور بریم. تازگی ها هم ادعا می کنن که همون طور که روانشناسا و ملت و عرف جامعه همچنس بازا/گراها رو مریض می دونستن و بعدا قبولش کردن، حالا نوبت ماست که جامعه قبولمون کنه نعوظ بالله.

این همه مقدمه گفتم تا برسم به عنوان همین پستم. تو خبرها داشتم می خوندم که توی سوئد با یه مشکلی بزرگی دارن دست و پنجه نرم می کنن اخیرا و اون چیزی نیست جز "زوو فیلی". این واژه یعنی اینکه دیگه ملت از آدم دست کشیدن گیر دادن به حیوونا. یعنی با حیوونا سکس می کنن! نوشته بیشترین حیونایی که ازشون به عنوان سکس استفاده شده اسب و سگ و گربه و گاو بوده(!) و جالبیش اینه که هم مردا و هم زنها با حیووناشون سکس داشتن یا حیووناشون با اونا سکس داشتن. هاها..قضیه خیلی باحاله و از یه طرف گریه آور. مثلا من نمی دونم اون ترجمه گاوشون درست بوده یا نه چون هر چی به این دوگوله فشار میارم متوجه نمیشم آدم چطور می تونه با یه گاو سکس کنه. حالا اسب میشه چون اینا از اسبهای کوچک مثلا مثل تیره پونی ها استفاده می کنن که راه داره یه کاریش کرد.

اگه تو ایران می شنویم که پسره می ره می کنه تو ماتحت مرغ از فشار سکس یا اون بچه دهاتی یه حالی به مقعد گوسفند می ده خب جای تعجبی نیست. جوونه، فشار جنسیش می زنه تو گوشش می ره به اینا تجاوز می کنه اما چرا توی یه جامعه اروپایی مثل سوئد که آزادی هم هست این اتفاق می افته و میشه یه معضل برای انجمن حمایت از حیوانات. اون یه ماهی که استکهلم بودم می دیدم که این ابنای بشری اصولا یا ازدواج کرده هستن و نفری یه کالسکه بچه رو دارن می کشن یا اصولا زوج نیستن. یعنی دوست پسر/ دختر اونجا کم دیدم. اکثرا تنها و یا با دسته های همجنس بودن. منم گفتم خب بگذاریم یه کاووشی بکنیم ببینیم توی سایتهای دوست یابی و پارتنر سکس چه می گذره.

با هر دوز و کلکی که بود از این پروکسی لعنتی امارات گذشتیم و رفتیم چند تا از این سایتها و گشتی زدیم به دنبال هلوهای اونجا. ماشالله وفور نعمت بود که ریخته بود. از دختر 18 ساله تا زن 40 ساله. هر نمونه تریپی توشون بود و همشون هم من راضی تو راضی. صیغه میغه هم که اینا ندارن(!) و خلاصه برو حالش رو ببر. خب حالا دیگه بیشتر چشام چهار تا شده. چون من نمی فهمم چرا یه دختر سوئدی باید با سگش سکس کنه؟ یا گربه اش یا مثلا یه مرد سوئدی....

آدمیزاد موجود خیلی عجیبیه و ظاهرا آدمی امروزی هم هیچ حد و مرزی برای خودش نمی شناسه مخصوصا توی این مقوله سکس که به یمن اینترنت از پشت پرده دیگه به کلی در اومده و شما هرچیزی رو که به مخیله ذهنتون هم خطور نکنه می تونید ببینید و بشنوید و بخونید، من به این نتیجه می رسم که بشر داره به جنون سکس مبتلا میشه. یعنی پاش رو داره فراتر از توانایی و حد خودش می گذاره. اون از مردای ژاپنی که با عروسک های قدی می خوابن و بلند میشن، از کون و کپل های سیلیکونی آمریکایی که توش گرما می ده و یه واژن مصنوعی رو بوجود میاره و اینم از اروپایی ها که می پرن به جون سگ و گربشون. بعدش می خوان چی کار کنن، دیگه اون رو خدا می دونه.

May 07, 2005

زندگی در دنیای مجازی

تصورش رو بکنید. تا چند سال آینده، یعنی تا همین 2010 خودمون شما می تونید 2 تا زندگی داشته باشید. شما می تونید توی زندگی واقعی یه قصاب باشید ولی در زندگی مجازی که برای خودتون درست می کنید یه هنرپیشه سینما بشید! یا حتی یه خواننده یا قاچاقچی. این دنیای مجازی که دارم ازش صحبت می کنم منظور اینترنت نیست. منظور چت و بازی های آنلاین نیستند بلکه همه و همه اینها در کنار هم هستند بعلاوه ایجاد یه فضای سه بعدی.

زندگی مجازی جاییه که شما وارد اون می شید و می تونید شخصیتی متفاوت از زندگی واقعی و دنیایی خودتون داشته باشید. یه فضای سه بعدی که شما در اون با یه آواتار نمود پیدا می کنید. آواتار در واقع شمایل ظاهری شماست که بر طبق سلیقتون تعریف میشه. از این مدل آواتارها توی یاهو مسنجر به صورت یه آیکون یا تصویر می تونید درست کنید ولی در نوع پیشرفته اش این آواتار حتی پلک هم می زنه، با یه تن صدای خاص صحبت می کنه، راه میره و با بقیه ارتباط برقرار می کنه و حتی تماس جنسی برقرار می کنه!

بازی های مثل the sims online تنها آغازی برای ورود به این دنیای مجازی بوده و شرکتهایی مثل سونی به شدت دارن روش کار می کنن. توی این فضا یه پول رایج وجود داره و حتی بیلبوردهای تبلیغاتی هم هست. خلاصه هر آنچه که شما توی دنیای واقعی می بینید توی این دنیای مجازی هم پیدا میشه. توی این دنیا شما می تونید مسافرت برید، ازدواج کنید و حتی جرم و جنایت کنید!!!

دنیای مجازی هم مثل هر چیز دیگه ای بشر رو با مزایا و معایبش به چالش می ندازه. تصور کنید فردی معلول رو در دنیای واقعی که وارد یکی از این دنیاهای مجازی میشه. اون می تونه یه قهرمان دو باشه. یا یه آدم کم درآمد رو در نظر بگیرید که بتونه در یکی از این دنیاهای مجازی به صورت سه بعدی سفری به کشور مورد علاقه اش یا ساحل دوست داشتنی اش در ان سوی دنیا داشته باشه.

اما جدا از خوبی ها، تضادهای دنیای مجازی هم کم نیستند. مثلا اگر کسی به پخش موارد غیر انسانی در دنیای مجازی دست بزنه چه کسی مسوول خواهد بود؟ اگر کسی حق دیگری رو ضایع کنه. یعنی به نوعی چگونگی تعریف جرم و جنایت در دنیای مجازی. چدای از این، وابسته شدن یک انسان به این دنیا می تونه کلی دردسر ساز باشه. مثلا یک انسانی رو در نظر بگیرید که در دنیای واقعی هیچ دوستی نداره اما در دنیای مجازی که درست کرده به دلیل اینکه خودش رو اون طور که دوست داشته خلق کرده(!) کلی دوست و رفیق داره حال این شخص به دلایل روانی علاقه بیشتری خواهد داشت که در دنیای مجازی سیر کنه و کم کم از دنیای واقعی جدا میشه و همین باعث میشه تا مشکلات عدیده ای براش بوجود بیاد و اختلالات روانی زیادی رو براش بوجود بیاره. حتی ممکنه میزان افسردگی حاصل از جدایی از این دنیای مجازی به حدی باشه که طرف رو با مرگ و یا روان پریشی رو به رو کنه. در آخر می خوام این سوال رو مطرح کنم که کدام یک از ماها دوست نداریم که خودمون رو دوباره خلق کنیم و این همون جاییه که واژه "متاورس - metaverse - یا همون نمایش آنلاین از واقعیت نمود پیدا می کنه. بشر معلوم نیست می خواد سر از کجا دربیاره. خدا به خیر کنه این متاورس رو.

May 06, 2005

گوشت الاغ کبابي!

توی خبرها خوندم که یه پدر و پسر روستایی به دلیل فقر و بیچارگی رفتن از در و دهات اطراف کلی خر و الاغ خریدن و بعد از ذبح به رستورانهای بین راهی و رستورانهای معتبر شهری به عنوان گوشت گوساله کبابی فروختن و خلاصه حالا لو رفتن! راستش نمی خوام این رو پیراهن عثمان کنم و بهش بخندم بلکه می خوام گریزی بزنم به مطلبی که مدتهاست فکر من رو به خودش مشغول کرده و یه جورایی داره باعث آزارم میشه.

خیلی از ایرانی ها دارن خارج از کشور زندگی می کنن. توی این دسته به اونایی که کار ندارم که از دوران کودکی و خردسالی خارج زندگی کردن چون عملا دیدم که این عده از نسل ایرانی، هیچ سر و دستی برای اتفاقاتی که توی ایران میفته نمی شکنن، اخبارش رو دنبال نمی کنن و یا اصلا براشون مهم نیست و شاید هم اصلا درک نمی کنن. برای کسی که توی سوئد از 5 سالگی بزرگ شده و یا از 7 سالگی در آمریکا رشد کرده دیگه فهمیدن خیلی از شرایط و اوضاع و احوال ایران غیر ممکنه و به قولی حرجی بهشون نیست.

اما این وسط آدمایی مثل من هستند که کودکی و نوجوانی رو کامل توی ایران و خصوصا توی تهران بودن و با خیلی چیزا دست و پنجه نرم کردن و زدن بیرون. من و امثال من چیزی که قریب به اتفاق هممون باهاش دست و پنجه نرم می کنیم اینه که چیزی حدود 6 ماه تا یه سال اول رو گیج می زنیم. اگر با مشکل مالی هم از مملکت زده باشیم بیرون که دیگه واویلا. نوستالژی عجیبی گرفتارمون میشه و بعدش گریه های شبانه و گیج زدن و گیج زدن. بعد اون دوران گیج زدن، هرکسی می خواد یه طنابی پیدا کنه خودش رو بکشه بالا چون تازه می فهمه توی چه باتلاق و کثافتی داشته دست و پا می زده.

آدم وقتی شرایط زندگی رو می بینه. وقتی با یه سطح بسیار متفاوت از زندگی آشنا میشه، خود به خود بهش عادت می کنه و جزیی از روتین زندگیش میشه. اون وقته که خیلی ها مثل من یه نوع گه گیجه می گیرن و شبا از فکر و خیال به مرز روانیت می رسن. اینکه چرا این همه مدت بهشون ستم روا داشته شده، چرا توی مملکتی بزرگ شدن که هیچگونه امکاناتی بهشون داده نشده و همه چیز خشک و بی روح اجرا شده و بعد فاجعه ش اینجاست که هر روز بدتر از قبل میشه و امیدی نیست.

تمام سفرنامه های من به ایران، این 3 سال و اندی که اومدم توی این خراب شده امارات، رو مو به مو توی همین وبلاگ نوشتم. تا پارسال که ایران میومدم، از ایران لذت می بردم و برای دیدنش لحظه شماری می کردم، درسته به خاطر مسائل خانوادگی و خیلی چیزای دیگه آخراش زده می شدم و دوست داشتم برگردم اما نمی دونم چی شد که از مهر پارسال که از ایران اومدم بیرون، مهر این نام هم داره از دلم هر روز کمرنگ تر میشه.

حالا نگید من خودم رو باختم یا دلم برای وطن و خاک نمی تپه. برای من هنوز وقتی اسم آبادان و ایران میاد، قلبم شروع به تپش می کنه و دوست دارم یه کاری بکنم برای مملکتم اما وقتی می بینم، وقتی اخبار رو می شنوم، وقتی فلاکت و مرگ و بدبخت و مشکلات روزگار رو می بینم زده میشم. گاهی از خدای خودم می پرسم آیا من باید اول از شر گره های درونی خودم، از شر قلب پاره پاره و تنهایی ممتد و آزار دهنده ام رها باشم، آیا باید با خدای خودم کنار بیام و راه و رسم روزگار پست و بی معرفت رو یاد بگیرم یا به دنبال سرزمین آبا و اجدادیم باشم.

یه مدت دیگه بازم میام به خاک وطن اما سرد و بی روح. راستش میام که برم. یعنی دلم می خواد برم. حتی اگر مجبور باشم برای دیدن چشمان نگران و گریان مادر، ویزا بفرستم اون بیاد پیش من. یا برای دیدن دستهای خسته پدر، ازش خواهش کنم چند روزی رو به خودش استراحت بده و بیاد جایی که در آینده قراره باشم. تمام این چیزها هر روز و هر شب مثل پتک می زنه توی سرم. خودم رو مشغول می کنم. کار می کنم. درس می خونم. مطالعه می کنم. گاهی اینجا تفریح می کنم اما باز کافیه یه لحظه به خودم یام. کافی یه غم بیاد تا تمام این پژمردگی ها روی سرم انبار بشه.

متاسفانه من هم مثل خیلی از شماها، درد جامعه ای رو که درش بزرگ شدم دارم به دوش می کشم بعلاوه تمامی مسائل شخصی که دارم. کلنجارهایی روحی که با خدای خودم دارم و با وجودم توی این دنیای لعنتی، جایگاهم در زندگی عشقی آینده که ازش به شدت می ترسم چرا که این قلبی که توی سینه س انقدر پاره پاره س و انقدر بی تابی می کنه که نمی دونم باهاش چه کار کنم. شبا به این قلبم میگه چه کنم تا انقدر تیر نکشی. تا انقدر زجر نکشی. هیچ جوابی براش ندارم. هیچ کاری نمی تونم بکنم. درگیر شدم. زیاد. به حد روانیت.

دنبال درمونم اما پیدا نمی کنم. من همش 26 سال سن دارم. دلم نمی خواد توی این سن کم چیزهای خیلی سخت رو تجربه کنم. از خدا خواستم کمی بهم مهلت بده تا کمی روی پای خودم بایستم و بعد اگر خواست آزمایش کنه اما مثل اینکه گوشش بدهکار نیست. واقعا منگم مخصوصا با این اتفاقی که از دیشب برام افتاده. نمی دونم باید جلوی اشکام رو بگیرم. باید درس بخونم، باید به فکر خانواده باشم، به فکر همنوعم باشم یا چی.

می دونم؛ می دونم. شاید بگید من دیوانه ام. اما باور کنید اگر به هیچ چیزی هم فکر نکنم یا حتی نگذارم اسمش هم از مغزم خطور کنه اما بدجوری دارم با این قلبم کشتی می گیرم. هرچی دارم بزرگتر می شم بیشتر می فهمم که دنیا چه جای سخت و کثافتیه برای زندگی. یه زمانی می گفتم حالا شاید خودم تو فلاکتم این طوره، ولی باور کنید یه وقتایی که قهقهه هم می زنم بعدشم میرم می زنم زیر گریه. انگار که این دل بی صاحاب به هیچ صراطی مستقیم نیست. وقتی عاشق نیست یه طوره، وقتی عاشقه یه طوره. وقتی تو عشق شکست می خوره یه طوره. کلام آخر اینکه آخه لعنت به اون حکمتی که داری و یه موجودی مثل من خلق کردی، چرا این دل رو این طوریش کردی که انقدر بی قرار باشه. آخه این دل به درد این دنیا که نمی خوره. باور کن دلی که برای همه بتپه. از هر حرفی نگذره و مراقب بقیه باشه یا مسخره اش می کنن یا با خنجر می زنن توش تا از اون سرش دربیاد.یادم میاد یه جایی می خوندم که یه یارو که مرده بود تو سن شصت و خورده ای سال، بعدش به یه دلیلی روحش اومده بود تو خواب یکی می گفت فلانی باور کن من از بچگی آرزو می کردم بمیرم چون طاقت این دنیا رو نداشتم. می گفت هر روز صبح که می رفتم صحرا از خدا می خواستم اون روز آخرین طلوعی باشه که می بینم. ولی خداوند این همه سال آرزوم رو عقب انداخت. من وقتی این تکه اش رو خوندم کلی گریه کردم.هرچی بیشتر چشام رو باز می کنم، بیشتر زجر می کشم. من دارم زجر می کشم. یه زجر درونی که هر روز داره آبم می کنه. خیلی سخته. سخت اما واقعی.

پانوشت: این متن رو عمدا به این صورت پراکنده نوشتم. دلم می خواد برای خودم ثبتش کنم که چقدر ذهن آشفته و پریشانی دارم. امشب شب جمعس. من به شدت احساس ضعف و پریشانی و ترس می کنم. از یه چیزی به شدت می ترسم. نماز دیگه تسکینم نمیده. اما دعای نادعلی هست. امشب یه بار دیگه میخوام صداش بزنم بگم "یا علی مرا دریاب" که گمراه شده ام. تو از اون خدا بخواه که کمکم کنه. من نحیف شده ام.

May 01, 2005

هارموني در عشق

هارمونی به معنای هماهنگی و یکپارچه شدن در حرکات و موزون هاست و شاید بشه گفت یکی از اصول مسلم زیبایی در طبیعت همین بحث هارمونی در جای جای اونه. چیزی که امروز می خوام راجع بهش بنویسم هارمونی در عشقه و به تجربه شخصی باید بگویم یکی از بهترین و لذت بخش ترین هماهنگی هایی که یک انسان می تونه انجام بده، ایجاد و ادامه عشق و مهر و محبت با انسانی ست که دوستش داره.

طبیعتا ایجاد هماهنگی میان دو نفر که در دو شرایط متفاوت رشد کرده اند و می توانند دارای عقاید مختلف باشند سخته و نیاز به صبر و مدارا داره و صدالبته عشق. اگر صبر و مدارا در کار نباشه و اگر هربار وقتی به نتیجه دلخواه نمی رسیم یکی از طرفین پا پس بکشه، طبیعتا در دراز مدت خستگی و آزردگی روح و روان رو به دنبال خواهد داشت و چه بسا شیرازه ارتباط برای همیشه از هم پاشیده خواهد شد.

علاوه بر موارد گفته شده هنر عشق ورزیدن و نحوه سخن و کلام و گفتار، حرکات دست و چگونگی لمس و انتقال انرژی درون ما به سمت دیگری، حرکت چشمها، نوازش موها، بوسیدن لبها و سایر قسمتهای بدن، همه و همه نیاز به ماه ها و سالها کنار هم بودن داره چرا که انسان موجودی پیچیدس و مدتها طول می کشه تا 2 نفر این هارمونی و هماهنگی رو بوجود بیارن.

طبیعیه که در ابتدا حتی ممکنه کار به سرخوردگی و دعوا و مشاجره هم منتهی بشه اما نحوه مدیریت این هم توسط مرد و زن باز خود هنری دیگرست. خب شاید بگیم اگر انقدر سخته پس عطایش رو به لقایش ببخشیم اما باید بدونیم اگر بتونیم در حتی چند جنبه به این هارمونی و زیبایی و هماهنگی برسیم آنقدر لذتش وصف ناپذیر و زیاده که حتی خود آدم هم شوکه می شه که این لذت دنیایی ست یا ماورایی؟!

هارمونی در عشق صرفا هماهنگی ظاهری موارد گفته شده نیست، بلکه در اعماق رفتار و حرکات کاوش کردن و نیازهای طرف مقابل را با عشق جواب دادن است. یعنی اینجا چیزی به کسی تحمیل نمی شه. کسی به خاطر طرف مخالفش از کاری که دوست نداره، بیزاری نمی کنه یا به زور انجامش نمی ده، بلکه اون کار رو در وهله اول به خاطر وجود یارش انجام میده و بعد از مدتی از اون کار لذت می بره و در اون غرق میشه.

در عشق و معاشقه هارمونی های زیادی وجود داره. در رفتار زن با مرد، کرنش زنانه، حرکات بدن زن، غرور مردانه، تمایل های مردانه، سکس، همخوابگی و رومانس، حرکات چشم و ابرو و صورت همه و همه به یک چیز ختم می شوند. ارسال پیام بدون استفاده از زبان. یعنی اینکه شما با یک نگاه و یا یک حرکت و اشاره، ده ها پیام و احساس رو به طرف مقابلتون، به کسی که از صمیم قلب دوست دارید اهدا می کنید بدون اینکه دیگران حتی کوچک ترین اطلاعی از مضمون این حرکات داشته باشند. چیزیست قراردادی بین شما و او و دیگر هیچ و یکی از وصف ناپذیرترین حس ها هم همین دانستن کدها بین دو نفر است و نه هیچ کس دیگری. انگار قصری ست که در آن مرد، شاه است و بانویش ملکه و اینان بر سرزمین رویایی خود حکومت می کنند.

کتابهای نوین رو که می خونم به زور می خوان این چیزا رو به مردم یاد بدن و هزاران روان شناس و غیرو غیره در طول شبانه روز به دنبال نوشتن کتابهایی از این قبیل هستند که به نوعی هر کدام جنبه ای از این هارمونی ها رو در بر می گیره اما باید به شما در کمال ناباوری بگویم که در ادبیات ایران زمین، در داستانهای ما و در نوشته های کهن ما زیباترین هارمونی های عشقی و جنسی و رومانس به تصویر کشیده شده. اشعار و حکایت و داستانهایی که در اون زن و مرد به معاشقه می پردازند و هر یک خاکسار دیگری میشه در هیچ جای دنیا نمی تونید پیدا کنید. متاسفانه آدم امروزی نمی دونم چرا به این چیزا اعتقاد نداره و پوز خند می زنه یا میگه که در ادبیات ما خیلی غیر واقعی و داستان وار موارد گفته شده اما من به شما می گویم که می تونید از لا به لای بسیاری از این اشعار، راه های عشق بازی و هنر عشق ورزیدن  رو در وهله اول با کلمات بیاموزید و بفهمید چطور یک زن با تمام تقدسش در برابر یک مرد زانو می زند و چطور یک مرد در برابر بانویش سر خم می کند و این نه از برای کاستی از مقامشان که برای نشان دادن فروتنی و احترامشان است هر یک در جایگاه خود. در آخر دوست دارم اشاره کنم که بدونید از بالاترین عبادت ها، بالاترین کارها ایجاد هارمونی مابین قلب شما و قلب دیگریست. اینجاست که خداوند به انسان مباهات می کند و فرشته ها رو برای دیدن این هماهنگی 2 انسان فرا می خوانه . امید به اینکه در زندگیمان این هماهنگی رو تجربه کنیم.