" /> یه وجب خاکِ اینترنت: June 2005 Archives

« May 2005 | Main | July 2005 »

June 30, 2005

سادیسم و مازوخیسم در روابط دختر و پسر ایرانی

یه چیز جالبی که در این باری که به ایران برگشتم نظرم رو جلب کرده نحوه رفتار و کردار پسرها و دخترها با همدیگه س. این که چطوری با هم حرف می زنن. چطوری با هم معاشقه می کنن، چطوری دعوا می کنن و حتی چرا خیانت می کنن و سایر مسائلی که بین اینگونه رابطه ها پیش میاد. متاسفانه انقدر فضاش تیره و تاره که من رو می ترسونه و یه جورایی منزجرم می کنه.

با ورود موبایل به عرصه زندگی مردم  که دیگه تقریبا و نه کاملا از دید مردم از حالت یه کالای لوکس و برای پز دادن خارج شده چرا که در دست مردم به وفور یافت میشه، طبیعتا ارتباط دخترها و پسرها و نحوه پیدا کردن همدیگه هم در اوقات روز بیشتر شده. خب تا اینجاش مشکلی نیست اما یه مساله ای که به ذهن من رو مشغول کرده اینه که در روابط امروزی دخترها و پسرها از موبایل برای پیگیری کردن و یا جاسوسی کردن و بهتر بگوییم به عنوان وسیله ای که با آن بتوانند هر لحظه متوجه بشوند که دوست دخترشان / پسرشان آیا با کس دیگری رابطه داره یا خیر استفاده میشه!!!

جو کامل بی اعتمادی بین پسرها و دخترهای ایرانی وجود داره و هیچ کسی هم نمی تونه منکرش بشه. اینان دائما در حال چک کردن همدیگه هستند تا جاییکه حتی به یه مازوخیسم و سادیسم تبدیل می شه. مثلا وقتی پسره در ابتدا به دختره میگه کجا بودی کلی جنگ و دعوا میشه و بعد کلی کشمکش که ممکنه گاهی تا چند ماه طول بکشه و به شرط اینکه دوستی ادامه پیدا کنه، دختره به یه مازوخیستی می رسه که آره باید هرجا میره تحت نظارت کامل پسره باشه و دقیقا باید مطابق یه برده باهاش برخورد بشه. به واقع به این طریق می خوان اون خلا احساسی و کمبود محبت از جانب پسر رو این طوری حل کنن و یا بهتره بگیم توجیهش کنن. توی این گیر و دار پسرها هم از فرصت استفاده کرده و به کشمکش های سادیسمی خودشون با غرور ادامه می دن.

حالا بیایید از طرف دیگه بررسی کنیم وقتی دختر به پسر زنگ می زنه و میگه کجایی و شروع می کنه به داد و هوار که آره تو یه دوست دختر دیگه ای هم داری( به واقع یک هووی خیالی همیشه در ذهن دخترای ایرانی هست!) اینجاست که سادیسم دخترها گل می کنه و چون می دونن این کارها باعث تحریک جنس مخالف خودشون میشه، دقیقا اقدام به این عمل می کنن. تا پسره گوشی رو بر می داره با لحنی سرد مواجه میشه که ازش پرسیده میشه کجاست و چرا بهش زنگ نمی زنه و فراموشش کرده و از این قبیل.

من بارها و بارها وقتی در خیابون بوده ام صدای بلند جوانها رو شنیده ام که این بگو مگو و کشمکش رو با همدیگه تا سرحد مرگ ادامه دادن و حتی انگار این اپیدمی در بعضی از نزدیکان و دوستان هم دیده میشه. از نشونه های این بیماری، عدم اطمینان طرفین به همدیگه، سریع خیانت کردن، همخوابگی و ارتباط با چندین نفر، ارضا نشدن حسی و روانی و اخطالات رفتاری مثل پرخاشجویی و دعواست.

به نظر من دختران ما دارن به سمت خروس جنگی پیش می رن و در طرز حرف زدنشون نوعی لمپنی و بی فرهنگی موج می زنه. حتی اونهایی که ادعاشون میشه. شما اگه با یه فمینیست و یا هر دختری که داعیه احقاق حقوق دو پهلو حرف بزنی سریعا با الفاظ لمپنی جوابت رو می دن و اگر زمانی که از حالت خروس جنگی یا بهتره بگیم مرغ قد قدو در اومدن دلیلش رو بپرسی میگن که همیشه شمشیر رو از رو بستن که بزنن چون جامعه این طوریه!!! از دیدگاه من در یک سطح فرهنگی، پسرها بهتر و مودب تر هستند تا دختران مشابهشان.دختران امروز در مرزی به سر می برند که می خوان احقاق حقوق کنن و فکر می کنن با پرخاش و سر و صدا به این کار دست پیدا می کنن. حرفهایی مثل به من دستور نده، من هم برای خودم عقیده دارم، تو حق نداری به من بگی چی درسته یا غلط، همه  و همه نشون دهنده این هست که دختران ما به دنبال تثبیت خود هستند اما هیچگاه یاد نگرفته اند که چگونه خودشون رو ابراز کنند و اینگونه کمبودها و مشکلات رو برطرف سازند.

ناگفته نماند که طبیعتا مردان و پسران این جامعه نقش به سزایی در ابراز این گنونه پرخاش ها و رکیک حرف زدن ها از سوی دختران دارند  اما آیا این راه انتخاب شده درست است؟ روابط دختر و پسر در ایران به یک ماراتن خود آزاری / دگر آزاری تبدیل شده و قسمت خطرناکش اینجاست که از این حرکات خوششون میاد. از آزار همیدگه و اینکه دست روی نقاط حساس هم بگذارن  و در طول روز بارها و بارها زنگ موبایل و تلفن خونشون به صدا در میاد تا اینکه باز به دعواها و حرفهای احمقانشون ادامه بدن و مثلا به ازای هر 3 روز دعوا، 2 ساعت با هم توی کافی شاپ بمونن.در آخر اینکه من فکر نمی کنم در فضای جامعه امروزی زیاد به این مسائل فکر کنن و دیری نخواهد پایید که با پسرهایی رو به رو می شویم که نحوه برخورد با یک زن را نمی دانند و دخترانی که به پسران به مانند مدخلی برای خالی کردن عقده ها و کمبوهای تمام دوران زندگیشان فکر می کنند.

June 27, 2005

راننده تاکسي بلبلي!

تهران با همه شلوغی ها و اعصاب خوردیاش اگه خوب بهش دقت کنیم و خیلی چیزاش برامون عادی نشه کلی شیرینی هم توش هست. اتفاقاتی که خیلی باحالن و می تونه خنده ای رو روی لبای آدم بیاره. امروز که می خواستم از سر میرداماد تا میدون ونک رو تاکسی بگیرم سوار یه ماشین شدم که یارو کلی اهل حال بود. تو ماشین چه چه می زد. با زبونش سوت می زد و خلاصه واسه خودش لوتی بود. یه جا هم توی ترافیک در ماشین رو باز کرد و به مسافر جلویی می گفت حاجی این طوری بادخورش بهتره :)

از این آدمای باحال زیاد به تورم می خوره که کلی من رو می خندونن. قبلنا فکر می کردم که شاید نسلشون منقرض شده ولی هنوز که هنوزه هستن و به همون شیوه حرف می زنن. هیچ جا راننده تاکسی های تهرون رو نداره که با آب جوب ماشینشون رو بشورن و یه لنگ کنار دستشون واسه تمیز کردن ماشین داشته باشن و با یه دست هم فرمون رو کنترل کنن و هم دنده عوض کنن، دست چپشونم از کتف بندازن بیرون و مویی از بین ماشین ها رد کنن و به اونایی که دست فرمونشون خوب نیست یه نیشخندی بزنن یا متلکی بندازن.

این چیزای تهران هیچ جا نیست. هنوز کلی جاهاش رو مونده که برم با دوستام اما توی این مدت در حال اکتشاف کافی شاپهای دنج و جدید بودم که بشه توش صفایی کرد و به بهشت رفت. از خوراکی ها هم که بگم هیچ جا کالباس و سوسیس های تهران رو نداره یا پیتزاهاش که کلی خوشمزس.پفک و چیپس هم که جز لاینفک تنقلات و سایر آت و آشغال. فال گردو فروشا و ترافیک سنگین دربند و درکه و زغال اخته و لواشک های ترش همگی کلی دهنم رو آب می ندازن. راستی امروزم رفتم موهام رو یه مدل اجق وجق زدم که قیافه ام شده شبیه بر و بکس سیسیل اونم از طرفای جنوبش. کلی خوشکل شدم. دخترایی که می خوان بدزدن بیان زودتر که وقت تنگ است. خلاصه تهران و صفا سیتی منگوله.

June 25, 2005

قولو لا اله الا الله و تفلحوا

نه آقا جان نگران نباشید. نمی خ%iVJ Qr7.UDAسی رو به زور مسلمون کنیم. گردن کسی رو هم قرار نیست بزنیم بلکه می خوام ناپرهیزی کنم و دیدگاه خودم رو راجع به نتایج انتخابات بگم به عنوان یه آدمی که خودش رو اصلا در مرحله بلوغ سیاسی نمی دونه و فقط و فقط نظاره گره و خواننده مطالب دیگران. بنابراین اگر خواستید نظری هم بدید فکر نکنید با یه فعال سیاسی یا یه بالغ سیاسی رو به رو هستید. من آماتورم نیستم. به قول خودم من مرد علم هستم و دیگر هیچ.

دیروز عجب روز پر تنشی بوده برای همه ایرانی ها. خیلی ها در پارادوکس رای دادن و رای ندادن تا جایی که هجوم مردم در ساعتهای پایانی رای موجب شد که چهار بار زمان رای گیری تمدید بشه. کاندیداهای مربوطه هم که مشخص و معلوم الحال 1- رفسنجانی 2- محمود احمدی نژاد که دکترم هست! خیلی ها با چشای گریون رفتن که به نفع کسی رای بدن که بهش اعتقاد نداشتن و می خواستن فقط مملکت به بدترین نیفته. همه از یه چیزی ترس داشتن و خیلی ها هم رفتن و به کسی رای دادن که هیچ کسی فکر نمی کرد روزی بخواد رییس جمهور ایران بشه.

علی ایها حال، بر طبق گزارش بی بی سی، تنها 53 ذرصد واجدین شرایط رای داده اند و این یعنی تقریبا نصف ملت رای ندادن که خیلی افتضاحه. حالا یا تحریم کردن یا اصلا تو این باغا نبودن که رای بدن. قبل انتخابات مرحله دوم اگه توی تاکسی و اتوبوس و هرجا که مردم با هم گپ می زنن می نشستی دو مساله مطرح می شد کسانی که موافق آقای رفسنجانی بودند و کسانی که موافق آقای احمدی نژاد بودن. طرفداران کاندیدای دوم اذعان می کردن که ایشان از رانت خواری و بخور بخور دولتی جلو گیری خواهد کرد اما چگونه و چطور و سایر مسائل کشوری چه می شود الله اعلم. جایگاه رییس جمهور ما در قبال وجهه خارجی ایرانیان چگونه خواهد بود. آیا یک نفر از این کاندیداها پرسید که وجهه اصلی یک ایرانی وقتی که پاسپورتش رو جلوی کانتر چک کننده گیت یک کشور اروپایی می گذاره چطور به گه کشیده میشه با انواع سوالات مزخرف و اینکه تا سوراخ آنجایت رو هم می گردن چرا که ایرانی هستی و یا در لیست کشورهایی قرار داری که باید با تو این گونه برخورد بشه. آیا کسی پرسیده جایگاه آی تی و آموزش و پرورش در کابینه جدید و طرحهای جدید وی چه خواهد بود؟

تجربه در تمامی دوران تاریخ ایران و تاکید می کنم در تمامی دوران تاریخ ایران زمین، چه باستان و چه معاصر نشون داده که مردم عموما در سطحی پایین فکر می کنند یا انقدر بهشون فشار اومده که مجالی برای فکر کردن به مسائلی که در وهله اول براشون مثل یه کالای لوکسه، باقی نمی مونه. یادم میاد قبلنا وقتی توی صدا و سیما از مردم قبل انتخابات سوال می شد همه به یه چیز گیر می دادن و اونم "تورم" بود. حالا چند ساله که ملت یه چیزی افتاده توی دهنشون به نام "جوانها". وقتی حتی از خود جوونا می پرسن چه انتظاری از رییس جمهور آینده دارید میگن به جوونا برسه. حالا چه طوری برسه و چی می خوان خودشون هم نمی دونن یا اگه بدونن واقعا تاسف بر انگیزه که این چیزا رو می خوان. چیزایی مثل نحوه پوشش و مدل مو و یا روابط دختر و پسر که واقعا باعث شرمندگی من که جز یکی از همین عزیزان هستم میشه.

خودم رو جدا نمی کنم اما چشم اندازی که از جامعه از دید یه فرد اجتماعی و نه سیاسی می بینم افتضاحه. مردم ما هنوز نمی دونن چه حقوقی دارن. همه یه چیزی شنیدن. همه در یک دایره خواسته هاشون می چرخه. اما کسی نمی گه من حق دارم کتاب خوب بخونم. من حق دارم مراکز تفریحی خوب داشته باشم. من حق دارم دموکراسی داشته باشم نه به معنای یه کالای لوکس بلکه به عنوان بخشی از وجود زندگیم. بخشی از جنبه زندگیم. من حق دارم از بیمه استفاده کنم. ماشین خوب سوار شم و خیلی چیزای دیگه. من حتی حق دارم کشورم و حکومتم رو دوست داشته باشم. مگر نمیشه ملتی، حکومتی رو دوست داشته باشه و به پرچمش افتخار کنه؟ آیا همیشه باید به فکر یک نجات دهنده آسمانی بود و یا نگاهمان به دستان کثیف اشغالگر کشورهایی که فقط بنا بر مصلحتشون می خوان از ما استفاده کنن؟

متاسفانه هنوز بسیاری از این مفاهیم حتی برای پایتخت نشین ها هم هضم نشده و اصلا به گوششون نخورده چه برسه به به شهرستانی ها و کسانی که جز اقشار روستا زاده ما هستند چرا که در تمام دنیا محل بلوغ افکار و جنبش ها از پایتخت یک مملکته به دلیل امکاناتی که وجود داره.من نه نگاه توهین به مردم دارم و نه نگاه تحقیر که آخ که اینا نمی فهمن و از این حرفا. به ما یاد داده نشده. حتی به خودم من. به شما و غیرو. حال کسانی که خارج از کشور رفتن و محیطشون رو عوض کردن شاید به دلیل هم جواری با سیستمهایی که با حقوق بشر تا حدی موازات داره تونسته باشن این تفاوت رو ببینن که متاسفانه اکثریت این قشر هم یا ملت رو خر و گاو فرض می کنن و خودشون رو بالاتر و یا فقط زر مفت می زنن و راهکارهای آب و دوغ خیاری تحویل میدن و جووناشون هم که توی دیسکو مشغول قر دادن و خودن مشروبات تا دماغ هستند!

از دیدگاه من یک راهکار عملی برای آگاهی اجتماعی و فرهنگی مردم استفاده همین رسانه اینترنت هست ولو اینکه قشر محدودی ازش استفاده کنن. چرا میگم اینترنت چرا که زیر ساخت فرهنگی هر ملتی رو آموزش و پرورش بر می داره ولی وقتی ما نمی تونیم ایجاد تغییر در این سیستم بکنیم آیا نمیشه فعالیت های فرهنگی خوب ارائه داد؟ همین وبلاگها در این چهار ساله حداقل در بین خوانندگانشون نقش به سزایی داشته اند. نوشتن مطالب فرهنگی، اجتماعی رو سعی کنیم به مسائل سیاسی بیشتر تعمیم بدیم. از عقاید دیگران مطلع بشیم و همیشه فن تفکر و گفتمان رو بین دیگران هم منتشر کنیم.

من به نوبه خودم خسته ام از حرفهای هم سن و سالهام که مثل پدرانشون همون راه احمقانه غر زدن و هیچ نکردن رو ادامه میدن. غر نزنیم بلکه سعی کنیم برای مملکتمون حرکت کنیم و تلاش کنیم. ایران سرزمین ماست. حالا به هر دلیلی به بدترین اوضاع هم که بیفته ما باید براش دل بسوزونیم ولو اینکه گاهی فحشش هم بدیم. چون مال ماست. آب و خاک ماست. من خوشحالم که در حد خودم در بین جمع دوستان و خوانندگان همین یه وجب خاک اینترنت تونستم روی افکار و نحوه زندگی بسیاری تاثیر بگذارم و باهم رشد و نمو کنیم.

چه بخواهیم و چه نخواهیم احمدی نژاد رییس جمهور شده و ما باید باز هم روزهای سخت رو آغاز کنیم. چه کسانی که در غربت و سختی و به خاطر میهن درس می خونن و تلاش می کنن، چه کسانی که در داخل با مشکلات به صورت ملموس، دست و پنجه نرم می کنن، همه و همه باید در کنار هم باشیم. این خیلی بده که ما همیشه یاد گرفتیم دسته بندی کنیم و تا کسی به نفع ما حرف نزد یا به خاک و خون بکشیمش یا تو دلمون خائن و مزدور حسابش کنیم. آخ که چقدر دوست دارم کارای فرهنگی بکنم ولی چه کنم که خودم هنوز یه ساقه نازک دارم که باید با بار علم تنومندش کنم. مطمئن باشید وقتی بتونم تا اونجا که بتونم برای مملکتم کار می کنم. هرچی که باشه ایران سرای من است حتی اگر ازش گاهی متنفر بشم و زیر لب بهش پرخاش کنم.پس همانا بگویید که نیست خدایی جز خدای یگانه و رستگار شوید!!!(هرکی فهمید این عنوان انتخابی نوشته من چه ربطی به این مسائل داره خیلی باهوشه. عین خودم :))

June 24, 2005

شبهای فرحزاد

من اگه یه زمانی پیر بشم، این فرحزاد جایی %D/rλ3{b^ Y?Aه باید بیام و به یاد خاطراتی که توش گذروندم یا به خوشی های ایام جوانی بخندم یا گریه کنم برای عمری که گذشته بس که ازش خاطره دارم. فرحزاد میعادگاه دیدن بسیاری از دوستانم بوده که حالا خیلیاشون دیگه تو ایران نیستن و هر کدوم یه جای این کره خاکی سکنی گزیدن. اما میون همه این شبهایی که گذروندم دیشب یه شب ویژه و استثنایی بود. به قول دوستی دست در زلف یار و رفیق شفیق و می ناب که حالا ما از می نابش فاکتور گرفتیم و جاش چای قند پهلو نوش جان کردیم.

تازگی ها از نوشتن و تقسیم این شادی ها در قالب واژه عاجز شدم که بخوام اینجا بنویسمش. بعد این همه سال چند شب پیش فرصتی شد تا برای بار دوم با برادر کوجکترم برم بیرون که حالا دیگه روی پای خودش ایستاده و از بودن کنارش لذت می برم. بودن با دوستانی که میشه ازشون چیز یاد گرفت. میشه باهاشون راحت بود. میشه تبادل نظر کرد ولو اینکه نظر هر کس 180 درجه با دیگری فرق داشته باشه. بودن در کنار کسی که دوستش داری و حالا کنارت نشسته، همه و همه دست به هم می دن تا شب به یاد ماندنی رو سپری کنم و به قولی توی آسمون هفتم باشم از شادی.

راستی جای خیلی از دوستان رو هم خالی کردم. بچه هایی که قبلا دوست بودن و حالا انقدر توی زندگی و کار و درس گم شدن که اصلا معلوم نیست چه کار می کنن و وقتی حالشون هم بپرسی با سردی جواب می دن. یاد روزگاران قدیم به خیر و امیدوارم هر کسی هر جایی هست در سلامت و شادکامی باشه. یادی هم از این دوست قدیمی نکردید بی خیال. من از شما یاد می کنم و جای همه شما عشق قلیونا، دیشب قلیون کشیدم. این آخرم خصوصی خدمت اون دو برادری که پشت ماشین مردم رو دید می زنن عرض شود مگر خودت خواهر و پدر نداری پشت ماشین ما رو دید می زنید. نمی گید دو جوان رعنا مشغول عبادت باشن؟!!!

June 18, 2005

کرایه های تاکسی تابستان 84

ماشالله هزار ماشالله هر ساله که ما ایران میایم کرایه تاکسی ها سر به فلک زده. اولا که دیگه شما اگه سوار تاکسی شدید و دو قدم اون ور ترم که پیاده بشید باید 100 تومان بدید. یعنی به واقع ورودی تاکسی ها شده 100 تومان. از طرفی سازمان تاکسیرانی گفته که جلو یه نفر سوار کنید ولی همه 2 نفر سوار می کنن حتی این تاکسی های سمند پر رو که کرایه هاشون گرون تر از بقیه هم هست. حالا برای اینکه ثبت خاطره ای بشه و بدونیم یه زمانی کرایه تاکسی ها چقدر بوده مسیرهایی که خودم بیشتر باهاشون می رم رو می نویسم. ببینید چقدر گرون شده!

میدان هفت تیر - تجریش : 500 تومان
میدان هفت تیر- ولی عصر: 100 تومان
میدان هفت تیر - سید خندان: 200 تومان
میدان ونک - میدان هفت تیر: 400 تومان!

میدان ولی عصر - میدان ونک : 300 تومان
میدان فردوسی - میدان هفت تیر: 150 تومان
میدان ولی عصر - ستار خان : 400 تومان
میدان ونک - چهار راه پارک وی: 300 تومان

کرایه تاکسی ها واقعا گرون شده. حالا حوصله نداشتم خیلی های دیگه رو هم بنویسم اما اینا رو نمونه نوشتم تا گوشی دستتون بیاد. تهران فقط یه خوبی داره اینه که همه تاکسی ان. از ماشین شخصی پراید گرفته تا تاکسی های نارنجی و سفید و سمندهای زرد واسه همین هیچ وقت کمبود تاکسی نیست حتی تو مسیرهای شلوغ. یادمه یه زمانی پول خرد تاکسی ها 5 تومانی بود. الان پول خردشون شده 50 تومانی. راستی گفتم پنجاه تومانی. سکه پنجاه تومانی هم ندیده بودیم که دیدیم. قربان ارزش پول.

June 16, 2005

در قیل و قال انتخابات 84

آقا آدم یه چیزایی می بینه که کف می کنه قبل انتخابات. پریشب پارک ملت بودم. جوونا وسط خیابون و صدای اوپس اوپس ماشینهای تبلیغاتی کاندیداها و صدای همهمه و جوونی بر و بکس ایرانی. هر ماشینی که رد می شد یه مشت تبلیغ و پلاکارد و بنر تبلیغاتی داشتن و هر کدوم برای کاندیداشون داد و فریاد می زدن. جالبه که پلیس و تکاور و مامور مخفی و خلاصه هرچی هم بگی اونجا بود ولی هیچ کاری نداشتن.

البته این قضاوت اکثریت مردم هست که این جوونایی که ماشینای اسپرتشون رو به عکسهای یه کاندیدا تزئیین می کنن و توی خیابونای اصلی شهر گاز و گوز می کنن، عملا براشون اهمیتی نداره که اصلا به کی قراره رای بدن. اینها از این جو آزادی دارن استفاده می کنن برای دختر بازی، شماره رد و بدل کردن  کارهای ممنوعه و شر و شور جوونیشون رو انجام دادن.چیزی که همیشه واسمون و واسشون ممنوع بوده.

به هر حال انتخابات ریاست جمهوری امسال خیلی جالب شده. جناب کروبی هم که باز در تبلیغاتش یه چک بانکی پنجاه هزار تومانی تبلیغاتی (البته قلابی نه اصل) به شما می ده و روش نوشته که این حق ماست که ماهانه بهمون پنجاه هزار تومان پرداخت کنن و گویا طرحش رو چند تا از پروفسورهای خفن اقتصاد دان ایرانی تایید کردن. ولله من که مرد علمم و از سیاست سر در نمیارم و نمی تونم هیچ تحلیلی کنم شاید واسه همینه که این روزا از انتخابات اصلا ننوشتم. به هر حال تا چند روز دیگه رییس جمهور انتخاب میشه و همه این بند و بساط تموم و معلوم نیست که مملکت به چه سمتی پیش خواهد رفت. دلم به حال خاتمی می سوزه. به خاطر خیلی مسائل. بیچاره رو رنده کردن. فکر کنم اون روزی که از سمت ریاست جمهوری در بیاد یه نفس راحت بکشه.

June 15, 2005

از ماست که بر ماست

بچه تر که بودم فکر می کردم چرا یه خارجی مثلا اروپایی یا آمریکایی باید به یه چشم بد به ما نگاه کنه و یا اینکه چرا از چشماشون میشه خوند که حس برتری بهشون دست می ده و یا غرور ملی که از فلان کشور هستند. بزرگتر که شدم جواب بسیاری از سوالات رو نه تنها به دست آوردم بلکه به نتایج بسیار ناراحت کننده ای رسیدم که متاسفانه نه تنها مختص ایران نیست بلکه خاور میانه و کلا کشورهای عقب مانده و جهان سومی ازش رنج می برن حالا هر کسی در یه سطحی و با یه درجه و عمق.یکی از این دلایل احترام نگذاشتن یک قوم به هم نژاد و هم وطن خودشه.

متاسفانه زندگی چند ساله در دوبی هم این قضیه رو کاملا برای من آشکار کرد که برای ما خاور میانه ای ها انگار یک مو بور و یا اهل کشورهای پیشرفته به منظره خداس و باید به او احترام گذاشت ولی وقتی به خودمون می رسه حاضری سر کوچک ترین چیز هم سر همدیگه رو بشکینم و خون هم رو حتی بریزیم. این سناریو رو تصور کنید که ساعت 6 صبح دم یه سفارت، یه صف طولانی اون ور که زن و مرد روی زمین نشستن و یه عده ای هم شب همونجا خوابیدن که امروز صبحش نوبتشون بشه. تا قبل از باز شدن درب سفارت و دادن نمره همه چیز خوب بود اما به محض اینکه مسوول پیرمرد ایرانیش اومد نمره بده به هر نفر صف ریخت بهم و بدتر از اون وقتی بود که می خواستن ملت رو با شماره راه بدن تو. آقا صد رحمت به حمام عمومی زنانه یا چاله میدون. فحش و فحشا(!) و سر و صدا و دعوا. چند بار هم دعوا شد. حالا خوبه صف من این ور بود.

من آدم صبوری هستم اما اینکه کسی بخواد حق کسی رو بخوره یا خیلی دیگه زر زیاد بزنه قاطی می کنم که هجوم خانومهای نفهم خارج از صف به سمت پنجره باعث شد که اونجا غرشی کرده و به سمع و نظر همه برسونم که ای الاغان نفهم برید توی صف و از این حرفا. نمی دونم چرا ما به خودمون احترام نمی گذاریم. دیگه توی صف ایستادن و بر طبق شماره رفتن هم ربطی به مسائل سیاسی داره؟ آیا شعور نداریم که به هم احترام بگذاریم و با ملایمت مثل آدمیزاد هرکسی به کار خودش برسه؟

حالا قسمت کانسوزش(!) اینجاس که یه سری آدم می زنن جلو، بعد خودشون راجع به کسانی که می زنن جلو گله و شکایت می کنن. نعوذ بالله مردم رو به سوراخ کونشون می گیرن. این وسط جالبه یه سری هم خودشون رو برتر از دیگران می دونن! یه خانومه بود می گفت واه واه اینا واسه چی می خوان برن فلان جا. حالا خودش پاسپورتش دستش بود که براش ویزا بزنن. اگه دست من بود خفه اش می کردم با این حرف. از این فرهنگمون حالم بهم می خوره که خودمون رو بالاتر از بقیه ببینیم. متاسفانه این قضیه بین ما هست هرچند توی نسل جدید کمتر شده اما در هر صورت هست.

خلاصه کلی اونجا ناراحت شدم وقتی وضع مردم خودمون رو دیدم. هزار بار آرزو کردم ای کاش روزی بشه که از نظر اجتماعی ثبات پیدا کنم و بتونم خدمتی انجام بدم البته اگه شرایطش باشه. ما ایرانی ها عقب مونده نیستیم. عقب مونده نگهمون داشتن. به قول دوستی یکی از اثرات نهفته جنگی که با این بی پدر و مادر صدام داشتیم اینه که نسل گذشته یاد گرفته توی هر صفی هست هول بزنه و همه رو لت و پار کنه و حق همه رو بخوره تا به هدف خودش برسه. نمی دونیم که مدتهاست جنگ تموم شده و خیلی جاها میشه با احترام و ارزش به هم و با مراعات حال دیگری کارمون رو انجام بدیم. حالا شما تصور کنید اگه یه خارجی اون وضع صف رو ببینه پیش خودش چی میگه؟ آیا به وحشیگری ما نمی خنده؟ مطمئن باشید می خنده و خود به خود اون حس بالا بودن بهش دست می ده. به امید ایرانی آباد و مردمانی شاد.

June 12, 2005

تور کلاردشت

من نفهمیدم این چند روزی که اومدم چطوری رفته. هر روز بهتر از دیروز. دیدن دوستان هم که جای بسی خوشحالی و سروره بعلاوه دیدن آدم توی خیابون. به قول دوستی آخیش باز اومدیم تهران خوشکل و خوشتیپ ببینیم. این پسرا چه می کنن با تیپاشون. به نظر من تیپاشون خیلی متنوع تر از دختراس. مد امسال هم زدن پاچه هاش شلوار جین تا زیر تخم و در صورت دختر بودن تا زیر تخمدونه. یعنی اگر  سایزتون شلوار راسته با اندازه 90 سانته، دقیقا 120 سانتی بخرید که بتونید اون مقدار پاچه رو کاملا و به قولی قلفتی بزنید بالا. من که بهش می گم کمد دیواری بس که این تای شلوار گندس و توش همه چی جا می شه. بعضی ها هم که شعورش نمی رسه که بابا حالا درسته مده ولی باید این پاچه رو روی شلواری زد بالا که به کفشت بخوره نه اون که پاچه عین پرچم دزدای دریایی این ور و اون ور تلو تلو بخوره.

پنج شنبه هم که با دو تن از بازماندگان خدا بیامرز دبیرستان و پیش دانشگاهی بودیم که انقدر خندیدم که فک و دل و روده ام درد گرفته. من واقعا لذت می برم جوانان تحصیل کرده و تحصیل نکرده به انواع راه های پول درآوردن خلاف و غیر خلاف آگاهن و همه یه پا کلاه بر دار ماشالله. و اما بعد دو شبانه روز فقط هر شب 3 ساعت خوابیدن بپریم تو اتوبوس که بریم کلار دشت. نگران نباشید بر و بکس خیلی کم بودن. همش دو تا اتوبوس چیزی حدود 90 نفر!!! خدا بده برکت. واسه اولین بار بود می رفتم کلاردشت. خیلی خوش آب و هوا بود مخصوصا جنگلی که رفتیم واقعا عالی بود. خیلی سرسبز و آرامش دهنده. توی اتوبوس هم که بساط رقص به پا بود و صد البته من این بار نرقصیدم و کلی بچه مثبت بودم و نطقم هم اصلا در نیومد تا آخر سفر.  متاسفانه این زمینهای کلار دشت رو فروختن و دارن ویلا سازی می کنن. من اون وقت نمی فهمم وقتی این همه ویلا ساخته بشه دیگه منطقه سبزی نمی مونه که. واقعا حیف این شمال که این طوری داره از بین می ره. آقا چشمون به ساحل کثیف خزر هم بعد از سالها باز شد. واقعا آبش کثیف بود.اما خب صفای دوستان و بوی دریا باز هم نمی گذاره که به چیزای بدش فکر کنیم. تو ساحل رفتم تنها گوشه ای نشستم و دریا رو نگاه کردم و بو کشیدم. سالهای سال بود که خزر نیومده بودم.

توی زندگیم آدمهای شوخ و باحال و اونایی که ملت رو می خندونن و با حرفاشون مجلس رو گرم می کنن دیده بودم ولی این طوریش رو نه. یه پسری توی اتوبوس ما بود. باور کنید این بشر 8 ساعت سر پا بود. عین 8 ساعت هم داشت حرف می زد و همه حرفاش هم موجب میشد تا از خنده منفجر بشی. فلوت هم می زد. خوش مشرب هم بود و خلاصه یه مجلس گرم کن حسابی و اگر بخوام درست ازش یاد کرده باشم باید بگم یه هنرمند به تمام معنا بود. لامصب از هرچیزی سوژه می ساخت. خیلی خوشحالم که با همچین آدمی از نزدیک آشنا شدم و امیدوارم بازم توی برنامه های تور ببینمش و کلی لبامون خندون بشه.  اینم از جملات قصار این دوست جدیدم که همش می گفت" آقا اون دستت رو از تو دماغت در بیار".

June 09, 2005

سلام بر جام جهانی 2006 آلمان

از کل بازی فوتبال 15 دقیقه آخرش رو از تلویزیون یه آبمیوه فروشی میدون ولی عصر همراه دوستم در حالیکه یه کیسه کتاب خریده شده دستم بود دیدم. ملتم وایساده بودن تماشا و وقتی سوت لامصب زده شد همه کف زدن و بعدشم پراکنده شدن. راستش اصلا یادم نبود که اگر ایران این بازی رو ببره می ره جام جهانی برای همین اصلا با دوستام هماهنگی نکرده بودم که بخوام شبش برم الواتی. در عوضش از مصاحبت با یه دوست خیلی خوب لذت بردم و بعلاوه اینکه کلی کتاب سوگولی کرد تو پاچمون که بخونیم. من هم که قربونش بریم از این کتابا سالی یه دونه می خونم بنابراین تا چند سال آینده کتاب دارم :)

خیلی خسته شدم و رفتم خونه. جای همه خالی یه شام دبش زدم و یه چایی خونگی داغ داغ قند پهلو. ولی انقدر پاهام درد می کرد دیگه نای بیرون رفتن نداشتم. کمی استراحت کردم و تلویزیون و اخبار ورزشی دیدم تا اینکه دلم طاقت نیاورد و زدم بیرون. یه سر میدون هفت تیر بودم که زیاد خبری نبود ولی عوضش تا دلتون بخواد ولی عصر شلوغ بود. اگر قرار بر پاچه خواری نباشه باید بگم دست نیروی انتظامی واقعا درد نکنه. شاهکار کردن. نه به ملت گیری دادن. نه درگیری ایجاد کردن و نه اصلا مزاحم می شدن. ایستاده بودن که فقط نظم برقرار باشه و مردم هم بدون هیچ ترس و واهمه ای به کارشون مشغول بودن. خیلی ها می رقصیدن، خیلی ها بوق و شیپور می زدن. خیلی ها جلوی ماشینها رو می گرفتن و برف پاک کناشون رو بالا می زدن و خلاصه خر تو خری بود. بساط تلفن رد و بدل کردن و زید بازی هم که به راه.

خب شاید واسه عزیزانی که خارج از کشور هستن این حرفای من کمی غلو باشه ولی حقیقته محضه. هرچند که می گن شاید خیلی از این آزادی ها به خاطر انتخابات باشه ولی تو این یه هفته ای که اینجا بودم، خیلی جوونا راحتن و بدون دغدغه به جوونی کردنشون می رسن. تا دلتون بخواد موتوری ها تک چرخ می زدن و گاز و گوز می دادن. همه و همه خوشحال بودن. پلیس راهنمایی و رانندگی هم شاهکار کرد و خوب ترافیک رو کنترل می کرد. از همه مهم تر این بود که با مردم محترمانه صحبت می کردن. حالا نمی دونم جاهای دیگه تهران هم، این طوری بوده یا نه.

یادم میاد اون باری هم که ایران رفت جام جهانی من بازم میدون ولی عصر بودم. به مراتب قضیه فرق می کرد. اون موقع بگیر و ببند بود. نمی گذاشتن جوونا راحت برقصن و عقده ای بازی زیاد بود. ولی در عوضش امشب من هر چی چشم چشم کردم اثری از اون خاطرات مزخرف گذشته نبود و همه خوشحالی و شادی می کردن. فشفشه و ترقه هم تک و توک زیر پای ملت قل می خورد!

یه جورایی وقتی یاد گذشته افتادم بدجوری دلم گرفت. انگار که بازم اون خاطرات پلید خودشون رو نشون دادن. هرچی سعی کردم نگذارم بیان و اذیتم نکنن، نشد که نشد. خلی خوب یادم میاد اون موقع پشت کنکوری بودم.کلاس تایپ می رفتم. تنهای تنها بودم. تنهایی انزجار دهنده ای که همیشه باهام بوده. اما بدون جات اینجا خیلی خالی بود. دلم سوخت که نبودی  واسه همین به خودم قول دادم که تمام تلاشم رو بکنم تا بریم حداقل یکی از بازی های ایران توی جام جهانی رو ببینیم حتی اگه شده براش کلی دردسر بکشم. به شوخی هم به مادرم گفتم شاید تلویزیون وقت پخش تماشاچی های ایرانی بازی های جام جهانی به عنوان تهاجم فرهنگی نشونم داد. پس تا اون روز.

June 07, 2005

ورده الهاني

چه بدبخت است آن مردی که به یکی از دختران دل بندد و او را برای یاری و دوستی برگزیند و عرق پیشانی و خون دل به پایش بریزد و محصول رنج و تلاش خود را در میان دستهایش بنهد، آنگاه متوجه دل او را که می کوشید با کوشش روزها و بیداری شبها به دست بیاورد و با جان و دل بخرد، چه مفت و چه آسان به مرد دیگری داده است تا با او لذت ببرد و اوقات خود را با وی خوش بگذراند!

و چه نگون بخت است آن زنی که چون از خواب جوانی بیدار شود، خود را در خانه مردی می یابد که و را با ثروتش سر مست می کند و با انس و بخشش فریبش می دهد اما نمی تواند دلش را با آتش احیا کننده ی عشق به دستآورد یا جانش را با شراب آسمانی که خداوند آن را از چمشان مرد در دل زن می ریزد، سیراب کند.

...اگر آدمی دوست عزیزی را از دست دهد می تواند به اطراف بنگرد و دوستان بسیاری را بیابد تا به او تسلی دهند و بر صبرش بیافزایند. اگر انسان اندوخته ای را از دست دهد و اندکی بیاندیشد در میابد که نشاط اندوختن آن سرمایه را مجددا به دست خواهد آورد لذا فراموش می کند و دوباره سرگرم مال اندوزی می شود.

اما اگر مردی آسایش دل را از دست دهد، دیگ کجا می تواند آن را دوباره به دست آورد و یا چه چیزی آن را عوض کند؟ هیچ روز و شبی سپری نمی شود که در سراسر آن بتوانیم انگشت زندگی را لمس کنیم و لبخند بزنیم و شادمان شویم.

سر نوشت زمان در هنگام غفلت به سراغمان می آید و با چشمانی هراس انگیز به ما می نگرد وبا چنگال های تیزش گردنمان را می فشارد و به طرز خشونت آمیزی ما را بر زمین می زند و با پاهای آهنینش له مان می کند. آنگاه خنده کنان می رود و دور می شود. اما طولی نمی کشد با پشیمانی باز می گردد و با دستان ابریشمی اش پیکرمان را بر می دارد و برایمان سرود امید می خواند.

و شما عزمتان را احساس می کنید و به سوی آرزوهایتان چنگ می زنید. لکن پرنده ای وجود دارد که دوستش می دارید و از دانه های دل او را اطعام می دهید واز نور دیده سیرابش می کنید و از سینه و درونتان برایش قفس می سازید اما ناگهان از میان دستانتان می گریزد و در آسمان به پرواز در می آید تا در قفس دیگری بنشیند و دیگر هیچ راهی برای بازگرداندن آن ندارید. در آن موقع چه خواهید کرد؟ چگونه خویشتن داری می کنید و آروزها و امیدهاتان را چگونه زنده نگاه می دارید؟

متنی که خواندید برگرفته از کتاب "ارواح سرکش" نوشته جبران خلیل جبران است که دو پاراگراف نخست کتاب من رو اغوا کرد که بخرمش! ترجمه اش زیاد جالب نیست اما ارزش خواندن داره. لعنتی کاری کرد که بهش فکر کنم و چشام رو خیس کنه.

June 06, 2005

... و اما تهران و کوچه پس کوچه هايش

یواشکی اومدیم که یه وقت گربه شاخمون نزنه. وقتی اون مامور بداخلاق فرودگاه امام مهر ورود رو زد گفتم پژمان دوران دانشجویی لیسانس هم به پایان رسید. خدا پدر و مادر گمرکی های اونجا رو بیامرزه با فرودگاه مهرآباد که چند سالیه اذیت نمی کنن و دل و روده چمدونت رو نمی ریزن بیرون. منم کلی بار و خرت و پرت شخصی داشتم. وقتی بهم گفت چی داری گفتم ولله یه مشت وسایل شخصی و لوازم خصوصی و یارو هم گفت برو به سلامت. در اوصاف فرودگاه امام اینکه اصلا خوب درستش نکردن. داخلش خوب نبود ضمن اینکه حالا حالاها کلی کار داره تا تکمیل بشه.

سوار تاکسی سمند فرودگاه شدیم که کولرش انصافا خوب کار می کرد و قیمت کرایه هم 8500 تومان که همون در فرودگاه خفت می کنن. تا رسیدم و خوش و بشی با خانواده و شبش هم رفتم فرحزاد جاتون خالی با یه رفیق شفیق که کلی می خواست زیر زبون ما رو بکشه و آخرشم موفق نشد و یه فیله کباب و چای و قلیون کشیدیم و با باریدن نم نم بارون دیگه عیش و نوشمون رو به راه کرد. قلیون ممنوع شده ولی اینجا که ما رفتیم داشت و غذاش هم خداییش از پارسال خیلی بهتر شده بود. جای یه نفر خیلی کنارم خالی بود.

تهران، همون تهران قدیم. زیاد تو پوشش دخترا تفاوتی ندیدم هرچند که باید بیشتر به شمال شهر سر بزنم تا ببینم اوضاع از چه احواله. میدون هفت تیر شلوغ و پلوغ و موتوریه که از کول سر و ملت میره بالا. هرچند هنوز زیاد بیرون نرفتم. به جز شب اول بقیه اش، این چند روزه تعطیلات رو هم خونه بودم و تازه امروز باز به بیرون مشرف شدیم! حالا چی کار می کردم؟ روزی 10 تا 12 ساعت بدون غلو داشتم مجله و کتاب کامپیوتری می خوندم. به قول دوستی من یه روانی به تمام معنام. یه سری کارا ریخته رو سرم که باید تا هفته بعد خلاصش کنم و بعدش منتظر عزیزی باشم که فقط خدا می دونه چقدر منتظرشم. بعلاوه اینکه سر و کله چندتا از دوستان هم از خارج از کشور پیدا میشه و بازم میشه اون جمع صمیمی رو درست کرد هرچند جای بعضی ها واقعا خالیه و مطمئن باشن همیشه ذکر و خیرشون میشه.اینترنت همچنان توی اعصاب میره و قیمتش هم زیاد تغییر نکرده و همون ساعتی 230 تا 250 تومان هست.

دلم می خواد این تابستون هم مثل تابستون سال 82 برام خاطره بشه به یه علتی که خودم می دونم. تابستون 82 از بودن با دوستان لذت بردم و حالا خیلی از اون بر و بکس دیگه نیستن و یا قاطی مرغا شدن و دیگه سگ دوندگی زیاد. امیدوارم که بتونم چندباری شمال برم و حسابی با دوستام کیف کنم. واقعا خوشحالم که درسم تموم شده. این آخرم بگم که وقتی سربازی می رفتم همه میگفتن وقتی سربازی تموم میشه خاطره های خوبش می مونه و آدم حسرت می خوره که چرا تموم شده. اون موقع من به این حرف هم خدمتی ها می خندیدم و اونها به من می گفتن حالا می بینی اما هیچ وقت نمی دونم چرا برای دیگران این موضوع هضم نمیشد که هدف و نهایت من خیلی فراتر از دنیاییست که اونا برای خودشون تصور می کردن. حالا پنج سال تمامه که خدمت من تموم شده و من نه تنها افسوسش رو نمی خورم بلکه کماکان از اون به عنوان بدترین دوران زندگیم یاد می کنم. دورانی که حتی مدتها بعد اون کابوسش رو می دیدم. حالا همین قضیه برای من توی قضیه دانشگاه پیش اومده. توی ایران نمی دونم چرا همسن و سالهای من انقدر کوچک فکر می کنن و شور جوانی ندارن. همه به یه لقمه بخور و نمیر راضی و یه لوپ کوچک برای خودشون درست کردن. نمی خوام برای کسی نسخه بپیچم چون این حرفارو اگه کسی بخواد به جون و دل بخره می خره و براش میشه یه قوت قلب. کسی هم که نخواد پیغمیر و آیه و حدیثه که جلوت می چینه و یه دلیلی میاره که آره نفست از جای گرم بلند میشه. اما باور کنید برای رسیدن به هدفهای سخت باید سختی کشید و من وقتی خودم رو توی آیینه می بینم از اینکه تمومشون کردم و می خوام با توکل بر خدا و پشتیبانی دوستان و راهنمایی و استفاده از حتی تجربیات شما خواننده وبلاگم به اهدافم بزرگم برای خدمت به دیگران برسم، از خوشحالی در پوست خودم نمی گنجم.. خوش باشید.