" /> یه وجب خاکِ اینترنت: July 2005 Archives

« June 2005 | Main | August 2005 »

July 30, 2005

محبتی به عمق رنگ چشمان تو

خودت می دونی که تنها چشمات نبود که من رو تو دریای دلت جا داد. همیشه بهت گفتم پیچش موهات و ناز و کرشمه تو نبود که من رو عاشقم کرد بلکه درونت بود که شیفته ام کرد. همون درونی که همیشه نگرانشی و می خوای سبز تر و سبز تر بشه. پر بار بشه. که یه باغبون مراقبش باشه توی توفان و برف و بوران. مبادا که ساقش بشکنه تا رشد کنه و بزرگ شه. حالا من شدم باغبونت.

جات خالیه. جات بیست و شش ساله که توی زندگیم خالیه. از کودکی رویای تو در سرم بوده. رویای با تو بودن. ببین، ببین چقدر ضربان قلبم تند میشه وقتی می خوام تو رو ببینم. انگار که روز اوله. انگار که می خوام برای بار اول توی نگاه مهربونت غرق شم. تو که می دونی چقدر سخته واسم حرفای عاشقانه گفتن. دیگه دستام می لرزه. قلبم امونم نمی ده که بتونم فکر کنم. روحم پرواز می کنه تا بیاد پیش تو. تویی که برای رسیدنش با پای آبله سفر کردم و از هر چیزی گذشتم و چقدر خوب درکش می کنی و قدرش رو می دونی. چقدر خوبه که لمسش می کنی و حتی براش گریه می نوشی.

شبا که می شه هنوزم برات کلی دعا می کنم. اگر بدونی وقتی می خندی چقدر لذت بخشه. اگر بدونی چقدر قشنگه وقتی یه مرد بدونه که بانویی دوستش داره. که قلبش براش می تپه. که حاضره هر کاری براش بکنه. صبور باشه.فداکار باشه. وفا دار باشه. از بچگی عاشق خنده هات بودم. عاشق دستهای گرمت. عاشق حرفات. حتی عاشق دیوونگی هات که همیشه می گم خیلی مونده به دیوونگی های من برسه. آره آره من دیوونتم. همیشه جستجوت کردم. بازم بیشتر می گردم. انقدر که پیدات کنم. نگو نگو که پیدات کردم. اون روزی که من و تو با هم یکی بشیم، اون روز، زمان پیدا شدن ماست. فقط خدا می دونه چقدر دلم برات تنگ شده. من سالها به دنبال تو بوده ام بانوی آرزوهای من. مرا دریاب در روزگار سختی و مرارت.

July 29, 2005

حاملگی ناخواسته

آدم وقتی که بزرگ میشه با یه سری مسائل جدید باید دست و پنجه نرم کنه و یا از اخباری مطلع میشه و توی جریاناتی می افته که حتی قبلا یه لحظه هم بهش فکر نمی کرده. این سری که اومدم ایران، این قضیه حاملگی ناخواسته اساسا معضلی شده بین دوستان و آشنایان و جالبش اینجاست که انقدر این قضیه استرس داره که می تونی از استرس بقیه خودت هم عصبی و حساس بشی.

حالا اگر طرفین زن و شوهر باشن مساله رو خیلی راحت تر میشه توی این مملکت حلش کرد تا اینکه یه مهر کذایی و یه قباله ورق پاره نداشته باشی. در نزد فرهنگ ما و پیشینه دینی ما، این چیزا مسائل پشت پرده ای بوده و اگر خدای ناکرده یه جا مطرح می شده ملت خودشون رو پاره می کردن و بساط حرف و حدیث و یه کلاغ چهل کلاغ و طعنه و نیش و بر باد رفتن دین و آیین و کیش و مذهب و از بین رفتن بهشت خداوندی یه وقت باغاش نسوزه و از این حرفا و حتی مرگ.اما هممون می دونیم این دوره زمونه دیگه جایی واسه این حرفا نیست. وقتی اتفاقی می افته و یا هر روز در حال افتادنه باید به فکر چاره بود نه به فکر اینکه کل صورت مساله رو پاک کرد و آدماش رو هم به گورستان نفهمی و بی تفاوتی و یا لجن زار شکستن غرور و زندگیشون نائل کرد.

آقایان و خانومهای عزیز. اگر با هم می خوابید حالا به هر صورت که اصلا ربطی هم به من و دیگران نداره، حواستون باشه دارید چی کار می کنید. متاسفانه حاملگی های ناخواسته گریبانگیر آدمهایی هم که حواسشون هست  هم میشه چرا که این اسپرم های پدر سوخته بد در تب یه تخمک خودشون رو به آب و آتیش می زنن. می دونم آدم وقتی بره تو کار دیگه خونه به مغز نمی رسه(جمله رو داشتی؟) ولی فکر می کنم یه کمی فکر و کنترل بهتره تا اینکه بعدش کلی استرس و فشار هم روی شما بیاد و هم روی دختری که باهاش همبستر شدید. اینجا خانومها هم حواسشون باشه و زمانهای پریودشون رو داشته باشن و آمار داشته باشن که کی چه اتفاقی می افته. درصد مطالعه رو ببرید بالا و اگر خدای ناکرده حاملگی ناخواسته براتون اتفاق افتاد نترسید.

ترس از مراحل کار و افتادن توی این قضیه خیلی آزار دهندس و به راحتی زندگی شما رو تحت تاثیر قرار می ده. توی این مورد هرکاری می کنید سعی کنید خودتون رو نبازید. من توصیه ام اینه که پزشک آشنایی، دوست آشنایی و یا هرکسی که بتونید در مواقع شک و یا در مواقعی که کمک و راهنمایی های جنسی و آمیزشی نیاز دارید بهش مراجعه کنید. یادمون باشه بهداشت در آمیزش جنسی و مسائل مربوط به حاملگی رو هر دو نفر باید در حد کافی و وافی بدونن تا هم از لحظاتی که باهم هستن لذت ببرن و هم اینکه بعدا به خاطر خدای ناکرده سهل انگاری، از تو دهنشون درآد

July 25, 2005

هفته سرنوشت ساز

من یه عادتی دارم که انگار توی جونمه و بیرون نمیره. حالا نمی دونم بده یا خوبه ولی به هر حال توی وجودم هست و خیلی جاها ازش سود بردم و گاهی هم به خاطرش با مغزم رفتم توی سنگ! عادتم اینه که یه کاری رو انجام نمی دم وقتی هم می خوام انجامش بدم انقدر سریشش می شم و بیست و چهار ساعته می افتم بجونش که از خواب و خوراک و همه چی می افتم و دیگه خودکشی می کنم پاش. حالا هم یه چند روزی هست که تنها شدم و فرصت رو مغتنم شمردم که یه پروژه کاری رو تموم کنم غافل از اینکه خودم دارم تموم میشم! اصلا هم این مدت بیرون نرفتم. تو بگو اصلا رنگ نور افتاب دیدم می گم ندیدم. فقط تنها قسمت خوب ماجرا این بوده که غذاهای خوشمزه مادر گرام رو راه به راه نوش جان کردم ولی در عوضش به شدت مشغول کار بودم.

یه چند باری هم نیت کردم واسه این کار جدید و خلاصه جواب مثبت اومد. امیدوارم که بگیره و انگیزه ای بشه برای ادامه اش. لامصب زندگی خرج داره و من هم باید یواش یواش پولدار بشم دیگه خیر سرم. راستی این هفته قراره یه خبر سرنوشت ساز بهم برسه که کلی مسیر زندگیم رو عوض می کنه و به خاطرش خیلی زحمت کشیدم. تک تک ثانیه های مسیر و حرکتم رو واسش جون کندم و طبق معمول خدا هم کمک کرده. این جور موقع ها هم که هی پاچه می گیریم که واسم دعا کنید و اینم به تبع بقیه. امیدوارم کارم درست بشه و بی دغدغه و با خیال راحت برم دنبال مسیر زندگیم( از الان بگما نرید مختون رو بگذارید روی ازدواج او این حرفا. من به این زودیا دم لا تله نمی دم:)).

دلم واسه دوستام تنگ شده و این پروژه ام که یه سر و سامونی بگیره، بازم می رم دنبال عیش و نوش. وقت هم انقدر سریع می گذره که حد و حساب نداره. باور کنید هنوز نصف بیشتر رفیقام  موندن و ندیدمشون و حتی وقت مناسب نبوده که بهشون زنگ بزنم و بگم من اینجام! تهران هم به شدت گرمه و من همش در حال عرق ریختنم. یه بنده خدایی هم رفته واسه خودش عشق و صفا و دست ما رو گذاشته توی حنا. آخه تو نمیگی من دلم تنگ میشه توی این بلبشو و باز قاطی پاطی می کنم؟ پاشو زودتر بیا که طاقت فینیتو.

July 23, 2005

معجزه تلقین!

یک پزشک فرانسوی در خاطرات خود می نویسد که در کشور الجزایر مشغول طبابت بود. روزی مردی نزد وی آمده و از انقباض سخت عضلات شکایت می کند، پزشک فرانسوی نسخه ای نوشته و به دستش می دهد و می گوید این دارو را در یک کاسه آب مخلوط کن و بخور.چند روز بعد بیمار مراجع می کند و از اثر خوب و فوری نسخه تشکر می کند.

پزشک وقتی از جزئیات پرس و جو می کند، معلوم می شود که بیمار نسخه را طبق دستور طبیب به جای آنکه داروی آن را تهیه کند و با یک کاسه آب بخورد، خود نسخه را در داخل آب انداخته و خورده است و عجیب آن که بیماری اش نیز بهبود یافته است! از این رویداد می توان نتیجه گرفت که تلقین تا چه اندازه در درمان بیماری ها موثر و مفید است و صد البته در آی کیو و هوش عربهای هم که شکی نیست!

July 20, 2005

گواهینامه در 4 دقیقه!

مثل هر 18 ساله دیگه ای، منم دوست داشتم برم گواهینامه بگیرم. اولش با ماشین بابا کمی کار کردم ولی از اونجا که پدر گرام هیچ وقت آموزگار خوبی نبوده و نیست و همیشه زود از کوره در میره ترجیح دادم برم آموزشگاه. اون موقع ها آموزش گاه های رانندگی خیلی کم بودن و اصلا هم قابل مقایسه با الان نبود. خیلی بی در و پیکر بود. خوب یادم میاد که 5 جلسه رفتم ولی عملا چیز زیادی یاد نگرفتم. حس بدی که از آموزشگاه گرفته بودم بعلاوه دو تجربه بسیار بدی که بعدا به کلی اعتماد به نفسم رو گرفت، باعث شد تا همین یک ماه پیش فکر پشت ماشین نشستن نه تنها از سرم در بیاد بلکه به طرز بسیار عجیبی از نشستن حتی پشت فرمان هم می ترسیدم.

متاسفانه به دلیل نداشتن گواهینامه تا تابستون امسال ضررهای خیلی زیادی دیدم. همیشه وقتی کنار دست دوستم می نشستم که دست فرمونش خوب بود و باهم می رفتیم دانشگاه کلی آرزو می کردم ای کاش من هم ترس نداشتم و این طوری اعتماد به نفسم گرفته نشده بود و می تونستم پشت ماشین بشینم و راحت این ور و اون ور برم چون که عملا سال آخر زندگیم توی دوبی از نظر مالی وضعم بهتر شد و می تونستم یه ماشین کوچولو موچولو دست و پا کنم و خیلی بهم کمک می کرد اما خاطرات گذشته و ترس باعث شد که این خواهش و التماس درونم رو نگه دارم.

امسال که اومدم تهران دیگه ترس رو گذاشتم کنار. به خودم قبولوندم که باید برم گواهینامه بگیرم. رفتم آموزشگاهی که برادرم قبلا رفته بود. اون به من آموزشگاه رو معرفی کرد. خوب و تر و تمیز بود. کلاسهای 3 روز آیین نامه و 2 روزه فنی که تموم شد رسیدیم به ده جلسه تمرین رانندگی که هر جلسه دو ساعت و مجموعا بیست ساعت. هیچ وقت یادم نمیره روز اولی که رفتم و با مربیم خوش و بش و سلام علیک کردم اون نشست پشت ماشین و با هم رفتیم خیابونی که مخصوص نو آموزان بود. بعدش پیاده شد و گفت بشین پشت فرمون. استرس نداشتم اما غول ترس بهم حاکم بود. مربی یه ساعتی راجع به همه موارد صحبت کرد و خلاصه توجیه شدم و بعد ازم پرسید چقدر بلدم و آیا تجربه از قبل دارم یا نه. من هم راست حسینی همه چیز رو گفتم. بهش گفتم می ترسم و اعتماد به نفسم از بین رفته و همین باعث شده 8 سال بدون داشتن این مدرک لعنتی تحمل کنم و حالا اومدم که بگیرمش. گفتم شما فرض کن من صفر کیلومتر صفر کیلومترم.

استارت ماشین رو زدم. ماشین روشن شد. کمربند رو بستم و حرکت کردم. آره استارت زدم و حرکت کردم بدون اینکه حتی یه بار ماشین خاموش بشه. بدون اینکه گاز اضافی بدم. بدون اینکه هول بشم. خیلی از خودم راضی بودم. مربیم بهم می گفت تو خیلی زود یاد می گیری. من از جلسه چهارم تمام تمریناتم تموم شد و شش جلسه بقیه رو فقط تکرار مکرارات کردم.


تمامی جاهای شلوغ تهران رو رفتم. به راحتی دنده عوض می کردم. توی ترافیک های وحشتناک. سربالایی، سر پایینی، روی پل، زیر گذر و همه و همه و چقدر راحت بودم. هیچ وقت یادم نمیره لذت حرکت دادن ماشین آموزشگاه رو سانتی متر به سانتی متر از روی خط عابر پیاده جاهای شلوغ. قبل امتحان آیین نامه کارنامه تمام اونایی رو که می گفتن سابقه رانندگی دارن و ادعاشون می شد دیدم. هیچ کس مثل من از جلسه چهارم تمرینهاش تموم نشده بود.امتحان شهری نوبت من که شد رفتم نشستم و راحت کمربندم رو بستم. سرهنگ پیر خوش مشربی بود اما برای هر کسی رو حداقل هشت تا نه دقیقه طول می داد که ازش امتحان بگیره. من همین که نشستم پشت ماشین گفت پارک دوبل بزن، بعدش یه دور دو فرمان و پارک سی سانت. از تحصیلاتم و کارم پرسید و یه چیزی که شاید هیچ وقت جواب من باورش نشه. بهم گفت راستش رو بگو چند بار ماشین بابات رو کش رفتی. من بهش جواب دادم که آموزشگاه خوب تمرین کردم. باز ازم پرسید شیطون از بچگی پشت ماشین نشستی؟ من هم باز تاکید کردم که صفر کیلومترم اما با چشماش بهم حالی کرد که حرفم رو نمی پذیره. نصف مدت امتحان هرکسی طول کشید تا بگه از ماشین پیاده بشم و پرونده ام رو داد دستم و برام آرزوی موفقیت کرد!

این حکایت رو نوشتم تا بگم هیچ وقت در توانایی خودتون شک نکنید. نگذارید هیچ کسی در اعتماد به نفستون دخیل باشه و اون رو به لجن بکشه. نترسید و همیشه پا به جلو بگذارید. داستان گواهینامه به من ثابت کرد که حتی وقتی همه تو رو مسخره می کنن، وقتی هیچ کسی تو رو توی یه مبحث جدی نمی گیره، نباید توجه کنی و اگه می دونی بهش احتیاج داری و یا برای ثابت کردن به خودتم که شده انجامش بده تا بعدا پشیمون نشی. تا از نبود و فقدانش ضربه نخوری. خوشحالم که گواهینامه ام رو گرفتم و حالا می تونم با خیال راحت توی خیابونای شلوغ و درب و داغون تهران برونم. راستش می دونید چیه هنوزم باورم نمیشه این من بودم که توی خیابونای تهران پارس و سیدخندان و توپخونه و شریعتی و ولی عصر روندم. هنوزم باورم نمیشه اما لبخند روی لبام هست.لبخندی از ته دل. چرا که من همیشه اول توکل کرده ام و بعد حرکت.

July 12, 2005

تی فدا رشت!

این چند روز تعطیلی رو هم برای اولین بار به روال تهرانی های عزیز با یه جمع کوچولوی دوستانه و زوج رفتیم شمال که کلی حال داد. خوشبختانه یه کلید خونه دستمون بود طرفای لاکان شهر(10 کیلومتری رشت) که از جاده قزوین رفتنه رفتیم و کلی تو راه خوش گذشت. رستورانهای میون راه و شیر بلال زغالی کلی بهمون حال داد.خونه هم که همه چیش ردیف بود و همسفران خوب که باعث شد کلی خوش بگذره. شنا نکردم ولی پایی توی آب زدم. هرچند خانمهای گرام یه چهار ساعتی ما رو کاشتن و رفتن ساحل گونی کشیده شده "چمخاله" برای شنا و ما دو مرد فلک زده رو زیر آفتاب کاشتن. در عوضش ما هم کلی از در و دیوار گفتیم و به قول خودمانی دنیا رو تکون دادیم.

جاتون خالی یه جای دنج گیر آوردیم برای کباب که گوشت لخم فیله کبابی رو درست کردیم با دو تا رون مرغ توی اون گرما نوش جان کردیم تا حد مرگ. یه سری ها هم خیال می کردن اینجا اروپاس با دو بنده به دلیل گرما می شینن جلوی آدم غذا می خورن نمی دونن آمپرم ممکنه بچسبه بالا و جوش بیاره از حرارت :)

برگشتنه از طرف رامسر و نمک آبرود و جاده چالوس اومدیم. نمک آبرود واقعا زیبا بود و چه خونه های ویلایی اتمی داشت. دهنم آب افتاد. انشالله یکی می خرم. امیدوارم بتونم این تابستون تله کابینش رو سوار شم. جاده چالوس پیچ در پیچ و هوای مه زده و ایستگاه های کلوچه فروشی تو راه که اگه بهشون رو بدی تو پاچت می کنن هم صفای خاص خودش رو داشت. به دلیل ترافیک زیاد جاده چالوس یه طرفه بود چون همه داشتن بر می گشتن و تونل کندوان هم خالی از لطف نبود که عرضش رو گسترش دادن وکلی گل و گشادش کردن و به قولی مدرنش کردن.

تا دلتون بخواد شبا ورق بازی کردیم و خوش گذروندیم. ضمن اینکه دوستان جدیدی هم پیدا کردم و اینکه بیشتر از اونچه قرار بوده روز خوش بگذره، شباش آرامش بخش و رویایی گذشته. دیگه این تیکه هاش بی ناموسیه نمی نویسم، یه وقت ملت حالشون بد نشه ولی کلا عبادت هم زیاد کردیم. از توی رخت خواب گرفته تا توی تونلا و کنار ساحل و پشت ماشین. کلا عبادت چیز خوبیه. توصیه می کنم همه جا این کار رو بکنید. اول توکل بعدا میخ اسلام رو بکوبید. امید که خدا قبول کنه. راستی انقدر یه بنده خدایی موز خورد که مرد! تو هم که به آرزوت رسیدی و کنار ساحل انقدر عکس گرفتی که خفه کردی همه رو بعدشم که توی جاده روندی و خوبم روندی هرچند که می دونی دست فرومونت به من نو آموز هنوز نمی رسه.(دهن کجی)

July 07, 2005

تهران جهنمی

دیروز هوای تهران 45 درجه بوده! امسال دیگه شورش در اومده. توی این چهار سال که تابستوناش میام تهران، هر سال دقیقا بدتر از سال قبل میشه. چهل و پنج درجه برای تهران با این ترافیک و ماشین های بدون کولر و تاکسی های مملو از بوی عرق مسافرها خیلی خیلی زیاده. حالا گرماش توی سرش بخوره، هوا شرجی هم هست. حالا فکر نکنید شرجی منظورم مثل دوبی و آبادان و بندر عباس ها. بلکه در حد خودش اینجا شرجیه. هوا رطوبت داره و همین باعث میشه که این کولرهای آبی دیگه جوابگو نیستن.کافیه یه سر بری بیرون و کمی پیاده روی کنی یا پشت ماشین بشینی، اون وقته که عرق از سر و کولت شر شر می کنه. دوش گرفتن روزی 2 تا 3 بار دیگه رو شاخشه. امسال واقعا هوا افتضاح شده. میگن خوزستانی ها این روزا حسابی دارن یه هوای وحشتناک رو تجربه می کنن. 51 درجه!!!

توی این هوای گرم بازار آب میوه و به ویژه آب طالبی داغ داغه. بعلاوه اینکه مردم حسابی "رانی" خور شدن. عجب این رانی ها در بین مردم باب شده و همه هم می خرن و می خورن. قیمتش هم بین 500 تا600 تومان هست. اخیرا توی روزنامه نوشته بودن که این رانی ها مشکل دارن ولی کسی گوشش به این حرفا بدهکار نیست. البته تجربه ثابت کرده و می دونم که مواد غذایی و نوشابه و یا آب میوها هایی که از دوبی و امارات میان، و به این صورت بین مردم باب می شن، همگی تاریخ از مصرف هستند و ایرانی های تاجر اونجا این تاریخ مصرف گذشته ها رو می گیرن و تاریخشون رو عوض می کنن و می چپونن به مردم. شاید برای همینه که من رغبتی به استفاده از "رانی" توی ایران ندارم.

راستی این مدت یه سری هم به مانتو فروشی های هفت تیر زدیم که یه مانتو مورد پسند قرار بگیره. یا العجب! جقدر رنگهای شاد و خوشکلی وجود داشت با چه طرح های خوشکلی. من به شخصه اگه دختر بودم گیر می کردم که کدومشون رو بخرم. واقعا زیبا بودن ولی قیمت ها تقریبا گرون. از 20 هزار تومان به بالا تا حتی 50 هزار تومان. اکثریت مانتوها به شدت تنگ و بدن نما بودن و مدلها هم خیلی متنوع بود. به هر حال شایع شده که این هم آخرین های این طرح هاست چون مثل این که به تولیدی ها گفتن دیگه از این طرح ها نزنن. آخه حیف نیست دخترا اینا رو نپوشن؟ کلی سکسی میشن. مبارک صاحبشون!

July 02, 2005

امارات سرای "ترین" ها

به هر حال این چند سال زندگی در امارات باعث شده که اخبارش رو همچنان دنبال کنم و حتی راجع بهش بنویسم. نمی دونم تا به حال دقت کردید که این کشور کوچک با جمعیتی کم، چطور در تبلیغات عظیمش داعیه اولین ها و برترین ها رو در سطح خاورمیانه و جهان داره؟ تازه این در حالیه که تمامی تبلیغات این کشور بر روی شهر بندری دوبی است که به جرات می توان گفت تا همین 10 سال پیش هیچ نبوده است.

امارات کشوریست بر پایه سیاست انگلیسی ها و مدیریت اجرایی آمریکایی ها. شاید برای همین ست که به دوبی آمریکای دوم هم می گویند چرا که حداقل از نظر ظاهر و مدیریت عملیاتی و ساخت و سازهایش و همچنین خدمات رفاهی از سیستم های آمریکایی تبعیت می کنه. این شهر کوچک از 10 سال پیش دوران رشدش رو شروع کرده و با ورود به هزاره سوم از نظر رشد شهرسازی و ساخت و ساز در حال انفجاره.

امروزه از شعارهای حقیقی دولت مردان امارات می توان به این جمله تبلیغاتی معروف اشاره کرد  که می گوید" دوبی روزی صحرا بوده است ولی امروزه یک رویاست" و این شعار تبلیغاتی یک حقیقت محض است. دوبی رویای ایرانی ها، مصری ها، اردنی ها و سایر کشورهای عربی، آفریقایی ها و حتی اروپایی هاست. همان اروپایی چشم آبی و قد بلند که حقوقش حداقل 3 تا چهار برابر همتای آسیایی اش است. همان اروپایی که پلیس دوبی تا کمر جلویش خم می شود و دارای تمامی حق و حقوق انسانیست بسیار بیشتر از همتای آسیایی و یا مسلمان خود است و این اتفاقات در کشور می افتد که مذهب رسمیش اسلام است!!!

اخیرا بورس دوبی و ابوظبی هم جنبشی رو از سر گرفته که گویا خیل عظیم سرمایه های ایرانیان عزیز رو هم بهش سرازیر کرده تا جایی که حتی بازار بورس رو به خطر انداخته و اینها شورایی رو تشکیل دادن تا به این هجوم سر و سامان بدن. جای بسی تاسفه که تاجر و هموطن ایرانی تنها به دلیل نبود امنیت سرمایه در ایران باید این طور به بازارهای بیگانه هجوم ببره و سرمایه رو از ایران خارج کنه.

دوبی سرای ترین ها و اولین هاست. اولین هتل هفت ستاره روی آب(برج العرب)، اولین جزایر مصنوعی ساخته شده در آبهای خلیج فارس( پروژه های پالم و اطلس جهان)، اولین پیست اسکی سرپوشیده در صحرا، بهترین تورهای سافاری در صحرا و تپه های شنی، احداث پر رفت و آمد ترین فرودگاه دنیا، ساخت و ساز بلندترین برج دنیا و بسیاری از این مثالها همه و همه در صحرایی به نام دوبی در حال ساخت و سازه. ای کاش دولت مردان ما هم به جای توجه به حریم شخصی افراد و دغدغه های بی حاصل، درآمدهای ارزی کشور رو در راه منافع کشور عزیزمون به کار می نداختن و از تخصص هر ایرانی در هر شکل و شمایل و با هر عقیده و آرمانی در راه اعتلای مملکتی که همه چیز داره اما هیچ هم نداره، می کوشیدند!

July 01, 2005

پنج شنبه ای برای با تو بودن

من هر روزی که چشام رو باز می کنم کلی هیجان و تغییر می تونم توی این تهران ببینم. عصری رفتیم که خیر سرمون بلیط فیلم "ماهی ها عاشق می شوند" رو از سینما فرهنگ بگیرم ولی کلا برای همه سانسهاش تموم شده بود و مجبور شدم برای روز شنبه بلیط بگیرم. عجب سینما فرهنگ خوشکل شده. کلی باکلاسه. بغلشم یه سی دی فروشی باز شده که جای ایول داره. فیلمها و سی دی های موسیقی رو با چه کاورهایی خوشکلی تازگی ها می دن بیرون. قبلا اصلا این طور نبود ولی حالا خیلی خوب روی کاورها و طرحهای روی سی دی ها هم کار می کنند و دقیقا مثل نمونه های خارجی شده. من که کلی کیف کردم توی فروشگاش چرخ زدم.

دیدار یه دوست دبیرستانی هیچ وقت خالی از لطف نیست و بعدش پیش به سوی یه کافی شاپی که قلیون هم میده! آخ که چقدر بودن با کسی که دوستش داری خوبه. انقدر وقت زود می گذره که نمی فهمی کی شب شده و باید بپری بری پارک ملت. چه هوای خنکی بود توی پارک ملت و خوبیش این بود که زیاد هم شلوغ نبود. دریاچه و قایق سواری و اون آقاهه که بوم کوبید به قایق سفید ما. اون غذاخوری داخل پارک ملت که غذاهاش مزخرفه با اون سیستم راه اندازی مشتریش که مثل غذاش بود.دقیقا مثل اون سوپر استار که نوشابه هاش مزه شربت سینه می ده و گرمه و غذاش هم بی مزه. فقط چون جاشون خوبه خوب فروش دارن.

چه می کنن این مردم پنج شنبه شبا. همه می ریزن بیرون. جوون و پیر، پولدار و بی پول همه خوش خوشن.دوپس دوپس ماشینها و صدای جوونها که با هم شوخی می کنن توی خیابون پیچیده. پلیس راهنمایی رانندگی ایستاده که نظم بر قرار کنه. بساط بلال فروشی های جلوی پارک ملت و بستنی فروشی ها حسابی به راهه. هر کی دست یارش رو گرفته و به سویی. آدم نفس می کشه. از شادی دیگرانم شاد می شه. اما ترافیک دیوونه کننده. انقدر ترافیک بود که مجبور شدیم فاصله پارک ملت تا چهار راه پارک وی رو پیاده بریم و چقدر بهمون خوش گذشت.

دیگه از چی بگم که هر ثانیه اش خاطرس. از اون تاکسی دربستی بگم که روی پیکانش یه سیستم خفن پخش انداخته بود و همچین می گازوند که انگار پشت فراری نشسته یا شایدم هی از آینه بالای سرش ما رو می پایید که فکر کردیم ایرانم اروپاس!از تاکسی برگشتم بگم که راننده یه مسافر رو هم سمت چپش سوار کرد؛یعنی چهار نفر آدم جلو اون وقت دنده چهار هم تو اتوبان مدرس می روند!!! خدا وکیلی رو دست راننده های تهران راننده نیاد. با یه چراغ و یه بوق و یه معکوس و یه شاه فرمون، سلطان خیابونا و کوچه هان.

 وقت می گذره. زود زود و من هربار فکر می کنم که در رویایی بیش نبوده ام. شاید که تمامی زندگی یک رویاست. رویایی که با همه خوبی ها و بدی هاش، لحظات شیرین و تلخش روزی تموم میشه اما یادگار آدمها و خاطراتشون می مونه و چشمهای تو. تویی که هر بار می بینم تداعی گر تپش قلبهای من در هنگام غرق شدن در اولین نگاهت بوده ام. به خاطر چنین شبی از تو ممنونم. راستی دستهایم هنوز بوی تو رو می دن مهربون ترین و دوست دارم بنویسم که هنوز هم به خاطر نا آرومی هایی که کردم شرمنده ام. ارزش بودن با تو بیش از اینهاست. انقدر که از نوشتنش عاجزم.