" /> یه وجب خاکِ اینترنت: August 2005 Archives

« July 2005 | Main | September 2005 »

August 31, 2005

خرخوانها متحد شوید!

امروز اولین روز دانشگاه(مدرسه) برای رشته ما بود. اولش همین قدر توضیح بدم که تو دوبی هم مثل اینجا خیلی وقتها ممکن بود به دانشگاه یا کالج بگن مدرسه و این لفظ مرسومه بنابراین اگه دیدید منم استفاده می کنم بدونید قضیه از چه قراره. ما هر ترم چهار یا پنج درس می تونیم برداریم که دو تا از این درسها اجباری و مخصوص هر رشته و بقیه اش بین چندین درس هرکدوم رو که دوست داشته باشیم انتخاب می کنیم حالا راجع به سیستمهای فوق العاده منعطف اینجا کاملا می نویسم تا کف کنیم که چقدر اینجا راحت میشه درس خوند و چیز یاد گرفت. چیزی به شما تحمیل نمیشه. همه چیز قابل تغییر و یا چونه زدنه.هر ترم به دو تیکه تقسیم میشه که در هر تکه دو تا از اون درسها رو باید پاس کنیم. یه جورایی که نه بلکه خیلی زیاد بهمون فشار می آد چون در واقع به جای اینکه چهار تا درس توی کل ترم داشته باشیم باید دو تا دو تا توی نصف ترم پاس کنیم و این یعنی چشم بهم بزنی، خروار کویز و تست و امتحان و پروژه رو سرت ریخته با اون حجم زیاد شوخی برندارش!

کلاس اولمون چیزی حدود 60 نفر بودیم که مثل بقیه کلاسها صندلی های فوق العاده شیک و راحت داره عین صندلی های سینما، بعدش هم تخته وایت بورد هست هم صفحه ای که در واقع اسلایدهای لپ تاپ استاد از اونجا قابل رویت میشه. تقریبا هر یک ساعت یا چهل و پنج دقیقه (بسته به تعدا کل ساعت کلاس داره) یه زنگ تفریح 10 دقیقه ای داریم چون بعد این مدت دیگه جدی جدی مغزه منفجر شد س. کلاس اول بیشتر جنبه خیلی جدی واسم داره چون هم تعداد دانشجوهاش زیاده و  همموضوعش اصلا شوخی موخی نداره با کسی. حسابی جدیت می خواد ضمن اینکه از همین روز اولش مشقامون شروع شد :))

کلاس دومی که خیلی خوبه و دقیقا در راستای درسای رشته لیسانسم هست و کلی به دردم می خوره یادگیری درباره چگونگی مدیریت و تغییرات در سازمانها به سمت و سوق آی تی ست.استادش رومانیایی و جالبیش اینه که این درس اصلا امتحان نداره ولی پروژه و تحقیق داره که همین روز اول گروه ها معلوم شدن و توی گروه ما یه پسر آلمانی، دو تا سوئدی، یه پسر یونانی و دو تا هم ایرانی که یکیش هم خودم هستم و این طور هم که بوش میاد ممکنه من بشم سرپرست گروه.

توی کلاس دوم ملیتها خیلی مختلفن و جالب میشه اون مباحثی رو که در دوبی در مورد فرهنگهای مختلف توی کورسهای دانشگاهی خوندم اینجا به چشم کاملا ببینم. مثلا پسر آلمانیه که ما باهاش گرم گرفتیم دقیقا همون فرهنگی رو داره که توی کتابا خوندم. اگر باهاش رفیق باشی می تونی راحت باهاش حرف بزنی و شوخی کنی که وارد حریم شخصیش باشه ولی اگر باهاش رفیق نباشی و باهاش شوخی کنی سریع عصبانی و بر افروخته میشه. چیزی که توی کلاس وقتی فرانسویه باهاش شوخی کرد نپذیرفت و همچین یه اخمی کرد و خیلی چیزای باحال دیگه.

قصدم اینه که به زودی وقتی ذهنم از مسائل مادی کمی آسوده شد خیلی خوب اینجا درس بخونم تا بشه برای دکترا یه کاری کرد. دوست دارم پایان نامه قدری رو تهیه کنم و این مستلزم اینه که تنها بعد از چیزی حدود دو ماه شروع به نوشتنش کنم! موضوعش رو می دونم اما می بایست امکان سنجی کنم که در این مدت کوتاه و حجم عظیم کار می تونم تمومش کنم یا نه. اونچه که مشخصه اینه که تمام تلاشم رو خواهم کرد تا در مقطع دکترا وارد بشم حالا یا اینجا یا اگر بتونم کانادا و آمریکا. دیگه آینده رو خداوند چطوری برامون رقم زده بماند تا اگر عمری باقی بود به نگارش دربیاد.

August 26, 2005

برنامه های آشنایی با دانشگاه

صبح ساعت 5 از صدای شدید بارون بیدار شدم و دیگه هر کاری کردم بیشتر از نیم ساعت توی تخت دووم نیاوردم. دقیقا طرف راست اتاق من تنها با چند قدم می تونید وارد یه جنگل بشید و از سر سبزیش لذت ببرید. دو تا پنجره دارم که بزرگ هستند و سرتاسر دیوار رو گرفتن و شر شر بارون انگار که شلنگ آب رو باز کرده باشن از شیشه پنجره ها مشخصه. واقعا لذت بخشه. بارون از دیشب شروع کرده باریدن و هممون می دونیم زیر بارون با عشق بودن و خلوت کردن یعنی چی. اینجا بساط شمع هم همیشه بر پاست و تو، وقتی که باهم زمزمه می کنیم.

از دیروز برنامه های معرفی دانشگاه شروع شده که برای تمامی دانشجوهای خارجی برگزار کردن. البته نحوه اطلاع رسانیش کمی ضعیفه چون اکثریت بچه ها رو گیج کرده. فکر می کنم یه چیز عمده رو مسوولان دانشگاه فراموش کردن؛ این مساله که اینجا اروپاست و سیستمش متفاوت با سایر نقاط و قاره های دنیاست برای همین باید بروشورهای راهنما و خیلی چیزای دیگه رو به زبانی ساده تر و گویا تر مطرح بکنن. بگذریم. دیروز یکی از برگزار کنندگان جلسه که از مسوولان دانشگاه بود می گفت که امسال 100 ملیت مختلف در دانشگاه حضور دارن. البته دانشگاه ما دارای سه تا کمپوس (محوطه دانشگاهی) هست که من طبیعتا در کمپوس آی تیش هستم و کمپوس اصلی در مرکز شهره که حالا ممکنه بعضی واحدهام بیفته اونجا.

اولین چیزی که دوست همکلاسی من ازش شاکیه کمبود دختر(!) خوشکل توی قسمت های آی تی. هرچند هنوز خیلی از اروپایی های دانشجو نیومدن شاید که نیازی به مراسم معارفه دانشگاه و آشنایی با سیستم ندارن اما با اون آمار یک به سه نسبت دختر و پسر خب فکر می کنم دیگه راه نجاتی برای دوستم نباشه.هاها... البته این مشکل همه جا هست چون رشته های آی سی تی و آی تی سختن و دخترا اصولا دنبالش نمی رن.

هماهنگ کننده برنامه های تحصیلی ما یه آدم خیلی باحاله که البته من اون بار اول که سوئد اومده بودم دیدمش و کلی باهم رفیق شدیم. این بار هم که دیدمش من رو شناخته بود و می گفت این بار موهات کوتاه شده. حساب کنید یه آدم اهل حال و آسون بگیر که آدم کیف می کنه بشینه باهاش حرف بزنه. فقط چون سرش شلوغه، گاهی یه خورده بد قول می شه . استادای آینده مون رو هم دیدیم. یه پروفسور آمریکایی هست که بچه مثل بلبل انگلیسی حرف می زنه و خیلی هم شاده و راحت. اما یه استاد پاکستانی یا هندیه که خیلی هم جوونه و تلفظ انگلیسیش یه مصیبت به تمام معناست. خدا بهمون رحم کنه چون استاد یکی از درسای اصلیه.

دیروز که رسما دانشجوی دانشگاه هم شدیم و کارت ورود و پسورد و سایر برگه ها رو بهمون دادن که حالا تا وقت داریم باید اینا رو مطالعه کنیم که اگه درسا شروع بشه سخت ببینم بتونم سرم رو بخارونم! امارات که بودم یه جور وقت می گذشت. اینجا یه جور دیگه به سرعت می گذره. اصلا معلوم نمیشه که چطوری شب و روز می گذرن. تقریبا یه هفته از اومدنم گذشته. البته حتما یه دلیل عمده اش اینه که من تنها نیستم و وقتی دانشجوهای دیگه دنبال یه کاری برای انجام دادن هستند، ممکنه بعضی ها هم...(سانسور می شود:))

یه چیز جالب راجع به این سوئدی ها اینه که یه نمه سخته واسشون تلفظ حرف "ژ" و دوم اینه که اینها حرف " j "  انگلیسی رو می خونن " ی ". بنابراین اسم من خود به خود تلفظ می شه پیمان! از دست بر قضا یه پسره ایرانی- سوئدی ( متولد اینجاست ولی فارسی رو خیلی خوب حرف می زنه) هم تو کلاسمون هست که اسم اون پیمانه. حالا من کلی توضیح دادم برای این برادر هماهنگ کننده درسهام که من پژمانم نه پیمان برای این هم که حالیش کنم گفتم مثل فرانسوی ها که می گن" ژو تم". تازه بنده خدا دوزاریش افتاد. این آخرشم بگم که هر ملیتی باشی بالاخره با کمی بالا پایین میشه اسم رو ادا کرد الا این جماعت چینی. اینا بعضی اسماشون از ته حلق و دماغ و معده و گاهی اثنی عشر در میاد ولی خوشم میاد که ما ایرانی ها هر اسمی رو می تونیم تلفظ کنیم و اینا هم کفشون می بره چون عمرا ملت سوئدی و انگلیسی بتونن اسماش عجیب و غریب چینی ها رو تلفظ کنن. یه چیز جالب هم بگم این که دیروز که یکی از برگزار کنندگان مراسم داشت ملیتهای مختلف رو معرفی می کرد و با نام بردن هر ملیتی دانشجوهاش دستشون رو بلند می کردن جالب بود بدونید که اکثریت ملیتها کنار همدیگه نشسته بودن و میشد نقطه متمرکزشون رو به وضوح دید ولی وقتی اسم ایران رو برد چند تا کولونی کوچولو کوچولو در تمامی سالن حضور داشتن. هاها. من به دوستم گفتم این عادت ایرانی ها زیاد هم بد نیست چون مافیای قدرتشون رو همیشه در نقاط مختلف پخش می کنن. یادش بخیر یه همکلاسی دوبی داشتیم می گفت من تو کفم شما مگه چقدر جمعیت دارید که هر کشوری که من اسم ببرم ایرانی های مقیم هم داخلش هستند. منم می گفتم ما اینیم دیگه داداش.

August 24, 2005

دانشگاه پیچ در پیچ ما

الان که دارم می نویسم، توسط اینترنت بی سیم پر سرعت دانشگاه می خوام آپدیت کنم. دانشگاهی که 4 ماه پیش برای پذیرش، یک مصاحبه اختصاصی با مسوول رشته مون داشتم. امروزم بعد از اینکه کارتمون رو گرفتیم و کلی گم شدن در پیچ در پیچ بخشی از این دانشگاه بزرگ، بالاخره موفق شدیم هماهنگ کننده تمامی برنامه های رشته مون رو ببینیم که من رو خوب یادش بود.

دوست هم رشته ایم هم که دست بر قضا اتاقش روبروی اتاق من در بلوک دیگس  با من بود و کلی از تعجب شاخ در آورده بود که چطور یه استاد انقدر راحت و روان برای دانشجوش کار می کنه و انقدر رلکس و خوبه. حرفهای من رو باور نمی کرد که بهش می گفتم این بشر آخر باحاله. حالا با چشمای از حدقه بیرون اومده و با یه خنده بلند و کشدار حرفام رو تصدیق می کرد. حالا داریم می بینیم که اینجا اگر کسی هم اشتباه کنه، اشتباهش رو از دیده خنده و رفع اشکال می بینه. کسی دید منفی نداره و من به خودم هی نهیب می زنم که باید هرچی دید منفی و گند و کثافتی که توی ایران و دوبی تجربه کردم رو بریزم بیرون و در عوضش کلی چیزای خوب هم یاد بگیرم.

اما نقش تو خیلی مهمه. همین که به من پیشنهاد چیزای نو میدی. همین که تجریبات این چند ساله زندگیت رو در اختیارم قرار می دی کلی در وقت من صرفه جویی میشه. انگار که سالهاست اینجا مقیم هستم. انگار با جای جای طبیعت اینجا آمیخته ام. خودت خوب می دونی که اتاق من بدون قدمهای تو هیچ ارزشی برام نداره. یه روز بدون تو یعنی هیچ. خوشحالم. خوشحالم و هر روز خدای خودم رو شکر می کنم. از این به بعد راجع به سوئد و دانشگاه و خیلی چیزای دیگه بیشتر خواهم نوشت. اینجا زندگی من اصلا قابل مقایسه با دوبی نیست. می دونم که اینجا برای من حکم سرسبزی و موفقیتهای بزرگ رو داره. این رو مطمئن هستم. پس پیش به سوی روزهای بهتر و از همه به خاطر کامنتهای زیباتون سپاسگزارم.

August 22, 2005

ققنوس

دفعه اولم نبود که با مادرم صبح زود می رفتم فرودگاه به مقصدی خارج از ایران اما این بار حال و هوای دیگری داشت. میدون هفت تیر، بلوار کشاورز و خیابان کارگر، میدان آزادی و در آخر فرودگاه مهرآباد.خیابونای خلوت و هوای صبحگاهی و سکوت شهر. این بار به جای ترمینال دو باید می رفتم ترمینال 1 شلوغ و خر تو خر. مادرم رو راه ندادن که بیاد تو. آخرین نگاهی که به مادرم کردم نگاه نگرانش بود و دیگر هیچ. با اینکه دو ساعت و نیم زودتر رفتم اما کارها خیلی طول می کشید. مسافرها هر کدوم 70 کیلو وزن بدنشون بود، 670 کیلو بارشون. ماشالله همه پر و پیمون تا فیها خالدون چمدوناشون رو پر کرده بودن واسه همین کار هر خانواده کلی طول می کشید. توی صف عوارض که رفتم خیلی شلوغ بود. اسمم رو از بلندگو شنیدم که پیجم می کردن.به آقای جلویی و عقبی سپردم و رفتم که مادرم رو شاید بتونم ببینم ولی نمی دونم چرا دم درب خروج نبود. باز با عجله برگشتم تو صف. ولی اون آقای جلویی که بهش سپرده بودم رفت و به خاطر یه دخترک بی شعور احمق کارم به دعوا کشید و اصلا افتضاحی شد. تقصیر من هم نبود. فقط اونجا یا یه محاسبه دو دو تا چهارتایی فهمیدم چقدر این ایرانی هایی که به لندن پرواز دارن نفهم و بد دهن، وحشی و از خود راضی تشریف دارن.خوشم میاد که اکثریت ما  در مقام انتقاد کون خلق الله رو پاره می کنیم اما در عمل در رده یک حیوون ظاهر می شیم. وارد جزئیات نمی شم فقط به خاطر اشتباه دیگری مجبور شدم کلی دعوا و چک و چونه بزنم و همین باعث شد که نتونم دیگه برگردم و از مادرم خداحافظی کنم. فکرش رو بکنید نتونستم مادر نگرانم رو ببینم شاید واسه همین بود که موقعی که توی هواپیما نشستم اشکم در اومد. تازه الانم که فهمیدم یه رفیق شفیق هم اومده بوده فرودگاه و اونم می خواسته من رو ببینه دیگه کلی غصه دار شدم و همون موقع دعا کردم که دفعه بعد اینجا ببینمشون نه ایران.

توی فرودگاه خیلی کارا کند پیش می رفت. پرواز ایران ایر هم 1 ساعت تاخیر داشت. خب معلوم بود با اون سیستم قرون وسطی چک کردن پاسپورتها و زدن مهر خروج و حتی پاره کردن سربرگ کارت پرواز، طبیعتا همیشه پروازشون با تاخیر انجام می گیره. اینم از برنامه ریزی آشغالی که داریم(همچین دلم پره این جوری می نویسم بس که عصبانیم کردن خاک بر سرها.) هر چقدر اوضاع فرودگاه قمر در عقرب بود اما در عوضش هواپیماش جا دار بود و سه ردیف داشت و خوب هم سرویس می دادن. کلا پرواز راحتی بود و خلبانش هم خیلی استادانه می روند. وقتی رسیدیم نزدیکای استکهلم بیرون رو نگاه کردم. برعکس دفعه قبل که همه چیز سفیدی و برف بود این بار تا چشم کار می کرد همه چیز سبز سبز. درختان سر به فلک کشیده و دیگری قلبی که برای دیدن عزیزی می تپید. خیلی رلکس بودم. انگار که نیومدم غربت. انگار که اومدم جایی که سالهاست دارم زندگی می کنم.مهر ورود رو که زد و چمدونا رو که جمع و جور کردم وقتی بیرون اومدم هنوز نیومده بود. اما 10 دقیقه بعدش با لبخند خوشکلش پیداش شد. می دونستم زود زود پیداش میشه. یک حس عالی داشتم. حسی غیر قابل وصف. یادم اومد 5 ماه قبل توی اسفند وقتی اومدم استکهلم. چقدر اون موقع آرزوهام دست نیافتنی بود و امروز چقدر ملموس.

حتی کلید اتاقم رو هم از دانشگاه گرفته بود. حوالی خونه رو کاملا بلد بودم عین کف دست! محیطش عالی. جلوش سر سبز. وقتی رسیدیم پشت در خونه کلیدش رو که داخل یه پاکت بود بهم داد و گفت خودت بازش کن. در رو باز کردم و با یه خونه تمیز تمیز مواجه شدم که برام آماده ش کرده بودن. همه جاش رو سابونده بودن. پاک پاک. خونه زیباتر از اون چیزی بود که فکرش رو می کردم. همه چیز داره و اصلا قابل مقایسه با اوضاعی که در زندگی قبلیم در دوبی داشتم نیست. همه چیز مجهز و به جا. چقدر شمع برام خریده بود. همه جای خونه ام شمع دارم. می دونم که حال می ده برای عشق بازی و لحظات با تو بودن. عاشق این شمع هام. شمع هایی که توش بوی عشقه. مثل همین سه تایی که الان پشت لپتاپم روشن کردم و دارم بلاگم رو می نویسم. لم دادم به صندلیم و با ذهنی آسوده می نوییسم.


 تو راه اومدن به خونه رفتیم و مک دونالدی آکالا توی هوای باز غذا خوردیم. همون جایی که چند ماه پیش وقتی برف میومد و سوز سرما بود با تو قهوه خورده بودم. اون موقع نمی نستم که پیشت میام یا نه اما الان دیگه می دونستم. بعد چند ساعت با هم بودن و لذت بردن از تنهاییمون با مترو رفتیم توی شهر. کنسرت بود. خیلی از خواننده های هیپ هاپ و آر اند دی اومده بودن. ملت ریخته بودن توی خیابون. چه تیپهایی. چه شور و حالی. نمی دونستم از شادی و فضای مثبت شهر لذت ببرم یا از رنگ زیبای لبهای تو و خنده های سرشار از خوشحالیت. اینجا دیگه آدم نباید چشمش مراقب هر کس و ناکسی باشه تا بخواد ماچت کنه. اینجا میشه هر کجا که عشقم می کشه ببوسمت.

استکهلم قهوه فروشی و کافی شاپ خیلی داره و ملت همیشه توش پلاسن. اما وقتی تنها نباشی و از تک تک جرعه های قهوه ات در کنار کسی که دوستش داری لذت ببری یه چیز دیگس. آخه تو نمی گی می پری رو کول من با اون همه خستگی و ورجه وورجه روز اول و سفر خستگی من چطوری کولت کنم؟ تو نمیگی چطوری دستت رو بگیرم و باهات توی میدون بدوم و تو هم هی جیغ بزنی از خوشحالی؟ نفهمیدم چطور شب شد و فردا که با قهوه و موفین های دوست داشتنی و یه سبد محبت و عشق زنگ در رو زدی. همیشه خوش اومدی به اتاق من.

دیروز عصر رفتیم کنار دریاچه. همون دریاچه ای که چند ماه پیش زیر نور ماه وقتی یخ زده بود روش قدم زده بودیم. اما حالا آبی آبی بود با یه عالمه جنگل سبز و درختای خوشکل سر به فلک کشیده. رفتیم تا تو از دلت بگی. تا از من قول بگیری. تا بشینی کنارم و من بتونم تو رو بو کنم. رفتیم تا یاد بگیریم ما هم می تونیم حق انتخاب داشته باشیم. می تونیم نفس بکشیم. می تونیم بدون استرس زندگی کنیم و جوانی کنیم. اما یادمون باشه که خیلی آدما هستند که هنوزم تنهان. خیلی آدما هستن که حسرت این روزها رو می خورن. دوستامون. خانوادمون. همه و همه رو پشت سر داریم و باید بهشون توجه کنیم. باید انقدر قوی باشیم که بتونیم چاره درد دیگران هم باشیم.

ازم پرسیدی چرا می خندم. من خندیدم واسه اینکه به اون چیزی که می خواستم رسیدم. آره آره همه اش نیست اما با تلاش و پشتیبانی خدایم به اینجا رسیدم. برای من قدم زدن توی این شهر آرام و بدون تنش، حاصل سالهای آوارگی و یک دانشجوی آس و پاس بودنه. تمام سختی هام و دوران تنهاییم تموم شده و حالا می خوام یه زندگی جدید رو آغاز کنم. درست مثل یه ققنوس که خاکستر شده و حالا بار دیگه از همون خاکستر، ققنوس دیگه ای سر بلند می کنه. حالا می خوام با تو بودن رو تجربه کنم. روزهای طلائی در پیشه. شبها کلی دعا می کنم. امیدوارم از انسانهای فراموشکار نباشم.

August 19, 2005

میلاد امیر المومنین علی (ع) مبارک باد

دیشب کلی از دختر و پسرای جوون رفتن که یه زندگی مشترک رو شروع کنن. خیلی ها مدتها منتظرش بودن تا به بهانه اون جشن های شادی شون رو برگزار کنن و با این روز شادی ها عجین باشه چرا که امروز تولد یگانه مرد حقه. کاری به مذهب و دین و آیین و سایر چیزایی که به خوردمون دادن ندارم اما در مواقع سخت و دشوار با نامش که بهش عشق می ورزم گره از کار باز شده.امروز روز خیلی خجسته ای هست. امیدوارم که همه ما هر آرزوی در خور منش انسانی داریم برآورده بشه و دست مولا علی همراهمون باشه. بوی شادی رو حس می کنم.دیشب یه عالمه آرزوی خوب کردم و می دونم که همش رو می تونم از سفره بی انتهای علی بردارم چرا که خدا به او می باله و در پایان گزیده ای از سخنان زیبای آن حضرت :

بزرگترین گناه            ترس است.
بزرگترین تفریح           کار است
بزرگترین بلا              نومیدی ست
بزرگترین شجاعت       صبر است
بزرگترین استاد          تجربه است
بزرگترین اسرار          مرگ است
بزرگترین افتخار         ایمان است
بزرگترین سود           فرزند نیک است
بزرگترین هدیه          گذشت است
بزرگرتین سرمایه       اعتماد به نفس است.

August 15, 2005

نرمال سکس

...‌احساسات مثبت
براي يك ارتباط زناشويي سالم و بهنجار، آموزش مسايل جنسي قدم اول است اما قدم دوم، داشتن احساسات و عواطف مثبت نسبت به همسر است. بايد همسرتان را صميمانه دوست داشته باشيد. معالجه احساسات منفي البته كار آساني نيست. من سال‌هاست كه مشاور ازدواجم و گه‌گاه با خودم فكر مي‌كنم كه اي‌كاش ما زوج‌هاي ايراني 15 يا 20 سال با هم نامزد بمانيم و فقط يك سال ازدواج كنيم! چراكه به وفور ديده‌ام كه بلافاصله پس از آن امضاي كذايي، خيلي چيزها به هم مي‌ريزد. به هر حال، اگر زن و شوهر نسبت به هم احساس مثبتي نداشته باشند در روابط زناشوييشان مشكل خواهند داشت. ‌بيشتر مردان، طالب زناني هستند كه قابليت‌هايشان را تاييد كنند و قبولشان داشته باشند. توصيه من به تمام خانم‌ها اين است كه از تاييد همسرتان غافل نشويد و به قول معروف، تحويلش بگيريد. اين كار براي همسرتان هم تاثيرات مثبت جسمي در پي دارد، هم تاثيرات مثبت روحي. ‌

اتاق خواب
اتاق خوابي كه قرار است ارتباط جنسي در آن صورت بگيرد، نقش مهمي در سلامت اين ارتباط ايفا مي‌كند. در اتاق خوابي كه آدم به اضطراب مي‌افتد، نمي‌شود يك ارتباط جنسي سالم و آرامش بخش داشت. محيط مورد نظر بايد از هر حيث كاملا امن باشد. اضطراب شايع‌ترين عاملي است كه در سيستم‌هاي گيرنده مغزي اختلال ايجاد مي‌كند. ‌نكات ديگري را هم بايد در ساخت و تزيين اتاق خواب مد نظر قرار داد. از جمله اين‌كه: رنگ اتاق خواب بايد حتما روشن باشد، نور اتاق بايد كافي باشد، آينه بايد حتما وجود داشته باشد و بهتر است كه يك موزيك ملايم و بدون كلام هم گوش‌تان را نوازش بدهد چرا كه در اين شرايط، مغزتان براي يك ارتباط جنسي سالم، آماده‌تر مي‌شود. ‌

مراحل اوليه
مغازله با بوسيدن شروع مي‌شود، بنابراين تميز بودن لب و دهان و دندان مهم است. قبل از معاشقه، از چيزهايي مثل سيگار كه نفستان را بدبو مي‌كند، حتما پرهيز كنيد. ترجيحا چيزهايي بخوريد كه نفستان را خوشبو كند. بوسه معولا با لمس همراه است و منظور از لمس، تماس نرم پوست با پوست است، همان طور كه يك مادر كودكش را نوازش مي‌كند. لمس بايد روي صورت، گردن، موها، تنه و . . . و به ملايمت انجام بگيرد. اين لمس را خانم‌ها خيلي دوست دارند و بسياري از خانم‌ها هم طي همين مرحله، ‌ارضا مي‌شوند. متخصصان توصيه مي‌كنند كه شوهر از همسرش سوال كند كه مايل است كدام قسمت از بدنش مورد لمس قرار بگيرد. در حديثي از امام صادق (ع) هم نقل شده است كه زنان در روزهاي مختلف ماه، دوست دارند كه قسمت‌هاي مختلفي از بدن‌شان مورد لمس قرار بگيرد. اين حرف با توجه به تغييرات هورموني خانم‌ها در طي ماه كاملا قابل توجيه و تفسير علمي است. ‌

مراحل آخر
بعد از اين مقدمات، زن براي مقاربت آمادگي كامل پيدا مي‌كند. سيستم كلي مقاربت به شكل قطع و وصل است كه منجر مي‌شود انبساط عضلاني مناسبي در مجاري تناسلي خانم‌ها به وجود بيايد. حركات جنسي بايد به شكل توامان توسط مرد و زن صورت بگيرد و هيچكدام از طرفين هم نبايد منفعلانه عمل كنند. مردان از نظر فيزيولوژيك خيلي زودتر از زنان ارضا مي‌شوند. ‌
خروج ترشحات از سيستم تناسلي مرد به معناي ارضاي جنسي است اما در زنان معمولا سيستم تناسلي در طي يك تماس جنسي كاملا مرطوب است چون غدد ويژه‌اي، نرم و مرطوب كردن مجرا را به عهده دارند. در طي مقاربت، از رد و بدل كردن كلمات عاشقانه و محبت‌آميز هم غفلت نكنيد و بعد از آن نيز از ابراز محبت به همسرتان غافل نشويد. مبادا يكي از طرفين دچار اين توهم شود كه همسرش او را فقط براي رابطه زناشويي مي‌خواهد و بس. اين تصور، تصور زجرآور و آزاردهنده‌اي است.

پانوشت: مطلب فوق برگرفته از  مقاله ای درباره اصول اولیه در برقراری یک رابطه جنسی ست. که می توانید برای مطالعه مقالات تکمیلی و مفدیتر مفید تر به سایت نشریه سلامت مراجعه کنید.

August 14, 2005

عصبانیت از خود

خدا دوست داره آدمایی رو که شب، قبل خواب به کردار و گفتارشون توی روز فکر می کنن و سعی می کنن اشتباهاتشون رو تکرار نکنن. همیشه سعی کردم که گاهی قبل از خواب به کارهای اون روزم و یا هفته ای که گذشته فکر کنم. از موقعی هم که وارد یه رابطه دو طرفه شدم سعی کرده ام که خودخواه نباشم و به حرفام و اثراتش فکر کنم.

یکی از سخت ترین چیزها در زندگی اینه که آدم کسی رو که دوست داره و نفسش براش بالا و پایین می ره و تمام قلبش رو گرفته، ناراحت ببینه یا باعث بشه که ناراحت بشه و یا به هر دلیلی کدورت واسش ایجاد کنه. طبیعتا وقتی عاشق باشی و حساس این قضیه بیشتر نمود پیدا می کنه. باید مواظب بود مبادا ناحقی بشه. مبادا دلش بشکنه و از طرفی باید مراقب دل نازک خودتم باشی که مبادا سر شکسته بشه و گریه کنه هرچی که باشه آدم عاشق هم کلی دلخسته و سرگردون میشه توی این معمای  عقل و احساس.

صدات اگه که پشت تلفن غمگین باشه. اگه که چیزی بخوای و بر آورده نشه. اگه که توی احساساتت فکر کنی شکست خوردی. اگه که دل آزرده شدی. اگر که تمام تلاشت رو کردی و بازم راضی نبودم یا بازم نا آرومی بوده، بدون و بدون که به یک تار موت قسم که ارزش نداره هیچ چیزی تو و من رو ناراحت کنه. ما خیلی کار داریم. خودت که می دونی چقدر باید به دیگران کمک کنیم. پس باید بازم پشت همدیگه باشیم و آرامش دهنده همدیگه. مثل همیشه. دیگه دلم نمی خواد بری کنار دریاچه و نیمکت تنهایی و گریه کنی. یا فکر کنی که لحظه ای از میزان علاقه من به تو کم شده. حتی ثانیه ای. پس با صدای بلند میگم که دوستت دارم. دوستت دارم به اندازه مهربونی صدات. به اندازه مقامی که در دل من داری. تا بی نهایت. امشب بی تو و بی حضور تو سپری میشه. به من بگو چند روز دیگه باقیست. دلم دیگه طاقت نداره.

August 13, 2005

گاو کشی

همیشه توی مجله ها می خونیم که آدمای موفق همین طوری یه شبه به جایی نرسیدن. یا واقعا مخ دارن و استعداد و یا اینکه دارای پشتکار فوق العاده ای هستند. فکر می کنم زیباترین مثالی که برای خود من همیشه یه راهنما و دلگرم کننده بوده این حرف توماس ادیسون( مخترع لامپ ) هست که وقتی ازش پرسیده بودن که چطور 999 بار شکست خورده  اما دلسرد نشده از ادامه آزمایشات، پاسخ می ده که من 999 بار شکست نخوردم بلکه 999 راه رو که به درست نشدن یک لامپ ختم میشه یاد گرفتم! خب واقعا تفاوت دید و خلاقیت آدماس که می تونه یه شخصیتی رو خیلی بزرگ کنه و به جایگاه بلندی برسونه. جایی که شاید میلیونها نفر دیگه آرزوش رو دارن.

چیزی حدود یک ماهه که دارم بکوب روی یه پروژه کار می کنم و بدون غلو بگم در دو هفته اول حجم مطالعات من در بعد زمانی حداقل روزی 10 ساعت مفید بوده! وقتی الان فکرش رو می کنم خودم وحشت می کنم که چقدر مطلب خوندم و چطوری چکیده این مطالب رو یاد داشت برداری کردم و ازشون به عنوان مرجع استفاده می کنم. دو هفته بعدش رو هم باید بگم که چیزی بین 12 تا 16 ساعت کار کرده ام. مثلا روز جمعه رو 16 ساعت  به طور کامل کار کردم. این نیروی جوونی همینه ها.فقط بدیش اینه که می دونم باید حتما کسی باشه که هی بهم نهیب بزنه که مراقب خودم باشم. خدا رو شکر غذاهای مامان خوب به دادم میرسه وگرنه با این شکم گشنه کی می تونه انقدر کار کنه. امشبم بارون زد. امیدوارم این یه هفته ای کمی هوا خنک تر بشه و این پروژه من هم که انقدر سرش زحمت کشیدم زودتر به پایان برسه و ثمر بده. اگر کسی گفت چرا عنوان این پست رو گذاشتم "گاو کشی"؟

August 12, 2005

کلان شهری به نام تهران

تهران شهریه که واقعا دوام آوردن توش سخته. با تمام زیبایی های نهفته ای که داره اما انقدر زشتی آشکارا داره که اگه مثل من مدتی ازش دور باشی و برگردی خیلی راحت بوی تعفنش رو حس می کنی. جدای از امکانات ضعیفی که در کشور ما وجود داره و جدای از اینکه کشوری جهان سومی هستیم( حالا اگه به کسی نخوایم بر بخوره باید بگیم در حال توسعه)، اما به طور کلی زندگی در یک کلان شهر بی در و پیکر به نام تهران واقعا با هر خویی سازگار نیست.

فکر می کنم اکثریت کسانی هم که توش ساکن هستند فقط به یه دلیل عمده دوام میارن و اون همه وجود امکانات عدیده در تهرانه. ظاهر امر اینه که در شهرستانها امکانات رفاهی بسیار محدوده و هرچه این شهرستانها از مراکز استانی دور هم میشن سطح زندگی مردم و استفاده از امکانات رفاهیش هم کمتر میشه.امسال گرمای تهران واقعا آزار دهنده بود و غیر طبیعی. نا سلامتی این شهر خراب شده توی دره س و باید خنک باشه نه اینکه این طور مردم از گرما انواع و اقسام مریضی ها رو بگیرن.

جدای از دو ماه اول که واقعا لذت بردم از بودنم توی این شهر بزرگ اما متاسفانه به دلیل مشکلات شخصی و اون زشتی های آشکار بازم مثل اینکه باید کوله بار رو بست و رفت. با دوستی صحبت بود که آیا می تونم در کشوری دور دست زندگی کنم به طوری که نتونم مثلا ماهی یک بار بیام ایران! مثل دوبی که این امکان وجود داره. خب جواب من هم این خواهد بود که حداقل ها و تعیین سطح زندگی هر کسی با دیگری فرق می کنه. برای من حداقلهام به مراتب حتی از دوبی هم بالاتره. همین شهری که خیلی ها برای زندگی در اون دست و پا می شکنن.

من از کودکی عاشق آرامش بوده ام و جایی که تهی از هرگونه سر و صدای اضافیست. طبیعتا انتخاب شهری که بتونه آرامش و امکانات رفاهی مناسب رو برای زندگی آینده ام تامین کنه و از سویی شهری مرده هم نباشه کار آسونی نیست ضمن اینکه من یک ایرانیم و نمی تونم مثل یه شهروند اروپای غربی خیلی راحت ویزای کشور مورد علاقه ام رو بگیرم و برم هرجا خواستم خونه بگیرم! یواش یواش دوست دارم از این شهر شلوغ و کثیف با تمام خاطرات خوشش، با خیابون ولی عصر و میدون ونک و خیابان همیشه شلوغ تخت طاووسش خداحافظی کنم. گردو فروشا و شاتوت فروشهای دربند، درکه و فرحزاد دوست داشتنی رو باید به خاطره ها سپرد. شبهای خاطره انگیز شمال رو باید در ذهن حکاکی کرد و تموم کافی شاپهای این شهر بزرگ رو باید به دوستان سپرد و راهی شد. شاید این بار سفرم کمی طول بکشه. همیشه وقتی میگفتن سفر به سلامت رو دوست داشته ام.اندکی صبر سحر نزدیک است.

August 09, 2005

شب مهتابی؛ دل خاکستری

تو دل سیاهی شب وقتی که همه خوابن و خونه برای چند ساعتی و فقط چند ساعتی سکوته می تونم بشینم و به روزی که گذروندم فکر کنم. روزی که خیلی خوب شروع شد و پایان بدی داشت و تلفن تو هم که کار رو یه سره کرد. گاهی خونمون رو که نگاه می کنم. برادرهام رو که می بینم هنوزم باورم نمیشه که ما بزرگ شدیم و تموم اون روزگار تلخ و مبهم رو پشت سر گذاشتیم. تمام اون دوارن بی پناهی و معصومیت ها تموم شده و حالا همه بزرگ شدیم.

گفتگوی تلفنی با برادر و درد دل هایی که هر کدومشون زخم عمیقیه واقعا سخته. سخته مخصوصا که از همه بزرگتر باشی و گاهی این عذاب بهت رجوع کنه که شاید مدتهای مدید نتونستی سنگ صبوری باشی یا بتونی کمکی کنی چرا که خود در دنیای کوچک و پیله وارت در حال غرق شدن و دست و پا زدن بودی. هر بار که ایران بر می گردم بیشتر از اونچه که از محیط اجتماع و مسائل فرهنگی نالان باشم، از دایره کوته فکرانه و احمقانه ای که دور من احاطه میشه زجر می کشم. دایره ای که از کودکی سر جنگ باهاش داشتم و هرگز موفق نشدم شکستش بدم و زخمهای عمیقش در دل و روحم هست.

بزرگ شدیم و داریم توانا می شیم و شاید از همدیگه دور. فقط امیدوارم که این دوری ما از یکدیگه به دوری قلبامون و بن بست رابطه ختم نشه هرچند که فقط ما می دونیم تو چه شرایط نا بهنجاری رشد کردیم و پا گرفتیم. توی وضعیتی که مثل برزخ می مونه برام و من بایست با وجدان درونم به یه پیکار برم و راه حلی براش پیدا کنم صدای ناراحت و غمگین تو و عکس العملهای دوران قدیمت رو چطور می تونم پاسخگو باشم؟ ای کاش بیشتر از صبوریت استفاده می کردی. ای کاش مهربان بودی و کم توقع. من بیش از هر زمان دیگری به آرامش نیاز دارم. فقط یک بار دیگر به جایگاه خودت فکر کن آن وقت می فهمی که چقدر از آن باغبانت فاصله گرفته ای. در هنگام زخم و اندوه سایه هایت را بر سرش بینداز نه اینکه گلهای رابطه را پرپر کن. یا شاید هم من یک باغبان رویایی احمق هستم. من خسته ام. شبهای تنهاییمان خوش؟!

August 08, 2005

چهار راه استامبول

یادمه اولین باری که چهار راه استامبول رفتم چیزی حدود 11 یا 12 سالم بود. توی دنیای کودکی خودم بودم. فقط می دونستم چهار راه استامبول جاییه که آدمایی که خارج زندگی می کنن می رن که پول خارجی بگیرن. دلار بدن و تومان بگیرن یا برعکس. می دونستم که بازار نقره و چیزهای عتیقه ش داغه و گبه و فرش و خلاصه هرچیزی که مربوط به سنت ایران باشه با پولای هنگفتی به ایرانی های مقیم خارج فروخته میشه. قدیما می شد خانومایی رو که از خارج اومده بودن از روی روسری های شلشون و ناخن های لاک زده و پاهای بدون جوراب شناخت ولی الان دیگه شناساییش سخته.نمیشه فهمید کی اون ور زندگی می کنه و کی این طرف بس که خانوما به خودشون می رسن!

حالا از اون موقع مدتها گذشته و اون بچه بزرگ شده و امروز رفته بود که مثل اون آدمای قدیم پول خارجی بگیره و اگه بشه خریدی کنه. خیابون لاله زار و جمهوری و منوچهری. همون جا که مرکز چمدون و کیف های چرمه. چه چیزایی توی مغازه ها بود. انواع و اقسام سنگهای جواهر و انگشتر و تمثال و عتیقه. دلال ها همین طوری کنار خیابون صف کشیدن و همشون هم اعصاب معصابشون تعطیله. واسه آدمایی که هر روز اونجان واقعا جای خفنیه. همش استرس و دردسر و قسم و آیه واسه دو قرون پوله. راستی یه سری هم پول نو می فروختن. مثلا بسته 200 تومانی نو رو که کلا میشد 20 هزار تومان می فروختن 21500 همه پولا اتو کشیده نوی نو. اینا رو هم برای ثبت وقایع بنویسم. کرون سوئد : 118 تومان، دلار آمریکا 902 تومان، پوند انگلیس 1600 تومان و درهم امارات 247 تومان همگی قیمت فروش!

از چهار راه که کارم تموم شد، پیاده رفتم زیر پل حافظ و پاساژ علا الدین. چقدر تغییر کرده. چقدر همه چیزآشفته و بی قانون شده. آدم احساس می کنه پاساژ در حال منفجر شدنده. این همون پاساژی بود که پاییز سال 79 مدت دو هفته توش کار کردم. تچربه فوق العاده ای هم بود. بعدها رفیق هم خدمتم رو معرفی کردم  جای خودم که اونجا کار کنه و هنوزم توی پاساژه و الان تقریبا برای خودش کار می کنه. طبقه اولش کلا شده دوربین فیلم برداری و موبایل. بقیه طبقات هم همه مغازه ها تا سقف جنس چیدن. چک و تراول و پوله که رد و بدل می شه. پاساژ به اون تمیزی از شلوغی شده آشغال دونی.

از دم سفارت انگلیس هم رد شدم. خیابون کناریش(بابی ساندز) رو کلا بستن و یه بتونهای گنده گذاشتن کنارش و دور تا دورش ماموره که وایساده. خدا کارش به این سفارت نیفته که خیلی جای شلوغ پلوغیه. یه دو قدم اون ور تر آب شاتوت فروشی های دست فروش هم هنوز هستن که معلوم نیست این آب شاتوتشون جوهر نمکه، اسیده چیه. لامصبا معلوم نیست چی درست می کنن می دن خورد ملت.

واسه ناهار رفتیم یه سفره خونه سنتی هم خیابون کنار ساختمون بورس که جای دوستان خالی خیلی حال داد و هم قلیون کشیدم و هم یه دست جوجه کباب مشتی با پلو خوردم. چقدر خیابون جمهوری عوض شده. اکثر مغازه های کوچک اون موقع حالا شدن نمایندگی های بزرگ سامسونگ و ال جی و پاناسونیک و سونی. خلاصه ملغمه ای واسه خودش. دود و کثافت و موتوری هم که جای خود داره. بازم روز شمار معکوس واسم درست شده. امیدوارم زودتر تموم بشه. تابستون امسال هم بشه خاطره ای خوش. یه تابستون به یاد ماندنی. امیدوارم موفق بشم توی کاری که شروعش کردم.