شبهای عاشقی و صبح بیداری
اینجا صبح خیلی زیباست. امروز هوا مه آلوده و من دارم حالی می برم از این
هوا. صبح زود که پاشی و یه دوش بگیری، ریشت رو بزنی، یه صبحونه مشتی بخوری
و بعدش بدو بدو به دنبال مشق و کتاب همچین که از خونه بزنی بیرون، ای حال
میده باد سرد می زنه تو صورت تازه اصلاح شده ات و همچین شق و رقت می کنه.
گاهی چمنها هم یخ می زنن و سفید می شن و گاهی بوشون همه جا رو می گیره. اون
وقته که چشام رو می بندم و همین طوری که دارم راه می رم سرم رو می گیرم
بالا و نفس می کشم. درختها دارن هزار رنگ می شن. متاسفانه دوربین هم ندارم
که بتونم با همین عکاسی شلختمون یه چندتا عکس خوب بگیرم. گاهی همین طوری می
ایستم و زمین رو نگاه می کنم. دوست ندارم هیچ چیز اینجا واسم کهنه بشه. حتی
برگهای درختای پاییزیش.
از اون حال و هوای عیش و نوش که در بیام باید بگم که وقتی دوره لیسانس بودم
همیشه فکر می کردم گاهی بعضی درسا چقدر سخته. حالا اومدم فوق لیسانس فهمیدم
ای بابا اونا مقابل اینا هیچه. اشکمون رو درسا در آورده خداییش و نمی گذاره
از جام تکون بخورم. البته همه همین طورن.یه مدت طول میکشه آدم به سیستم
اینجا عادت کنه و خب امیدوارم این قضیه باعث نشه که تو امتحانا دو قلو
بزام. بعلاوه درس وقتی آدم تنها باشه و بخواد ظرف و لباس شستن و رفت و روب
هم داشته باشه وقت می گیره. هفته ای یه بار هم که پارتی و بیرون رفتن هم به
راهه در نتیجه به عوامل زایش اضافه می کنه. عبادتهای پیاپی هم که نفس می
گیره لامصب!
یادمه وقتی تازه سربازیم تموم شده بود با دنیای چت آشنا شدم و خودم رو به
خاک سیاه نشوندم. روزی هفت، هشت ساعت پشت سر هم چت. از خواب و خوراک افتاده
بودم. اون موقع ها یه دختر خانومی بود توی چت کم و بیش با هم سلام علیک
داشتیم که آمریکا درس می خوند و یه مدت اومده بود آلمان مسافرت. یه بار یه
عکس واسم فرستاد که پشت میز بود و با یه لپتاپ داشت کار می کرد(این قضیه
مال 5 سال پیشه) و می خندید. اون وقت برای من خیلی چیزها دست نیافتنی
بود. مثل خنده های اون که از ته دلش بود، مسافرت به خارج یا درس خوندن در
جایی که دوست دارم. همون موقع دعا کردم خدا به من کمک کنه اگر این راهمه
خودش هم موقعیتش رو فراهم کنه. یک سال و نیم بعد این اتفاق افتاد هرچند با
سختی های زیادی رو به رو شدم و فرسنگها با آرزوم فاصله داشت اما صبر کردم
تا امروزه رسیدم. می تونم پشت میزم لم بدم. به گلهای خوشکلی که واسم چیده
شدن و هدیه آوردن زل بزنم. شمع روشن کنم و درس بخونم. این پاراگراف آخر رو
برای شما نوشتم نه خودم. ایمیل می زنید، کامنت می گذارید یا چت می کنید و
نا امید هستید. صبر و تلاش و توکل به خدا رو فراموش نکنید. گاهی ممکنه خیلی
زیاد طول بکشه تا به اون چیزی که می خواید برسید. فقط همین آخر بگم زمانی
که دوستای من داشتن با دوست دخترشون تو کافی شاپ حال می کردن، من زیر یه
خروار کتاب گم بودم. اون وقت اونا می خندیدن یا می گفتن چه حالی داریا.یا
روزایی که 15 ساعت کار می کردم و جسد میومدم خونه. نه مهمونی، نه کسی که
بشه باهاش درد دل کرد. نه حتی یه نفر که بشه بهش زنگ زد. آره من تنهای تنها
بودم اما ادامه دادم. خیلی جاها بی جنبه بازی در آوردم و شکست خوردم. خیلی
جاها مایوس شدم چون من هم آدمم مثل بقیه اما سعی کردم نا امید نشم. یادمون
باشه هر کسی راه زندگیش رو خودش انتخاب می کنه. به خاطر مسائل جنبی یکی
باید بیشر تلاش کنه و یکی کمتر. رقابت و لذت بردن از تلاش رو یاد
بگیریم. خود من دارم این رو یاد می گیرم. کمی روی این جمله فکر
کنید. بعدا تجربیاتی که دارم می گذرونم رو باهاتون تقسیم می کنم.