" /> یه وجب خاکِ اینترنت: September 2005 Archives

« August 2005 | Main | October 2005 »

September 30, 2005

شبهای عاشقی و صبح بیداری

اینجا صبح خیلی زیباست. امروز هوا مه آلوده و من دارم حالی می برم از این هوا. صبح زود که پاشی و یه دوش بگیری، ریشت رو بزنی، یه صبحونه مشتی بخوری و بعدش بدو بدو به دنبال مشق و کتاب همچین که از خونه بزنی بیرون، ای حال میده باد سرد می زنه تو صورت تازه اصلاح شده ات و همچین شق و رقت می کنه. گاهی چمنها هم یخ می زنن و سفید می شن و گاهی بوشون همه جا رو می گیره. اون وقته که چشام رو می بندم و همین طوری که دارم راه می رم سرم رو می گیرم بالا و نفس می کشم. درختها دارن هزار رنگ می شن. متاسفانه دوربین هم ندارم که بتونم با همین عکاسی شلختمون یه چندتا عکس خوب بگیرم. گاهی همین طوری می ایستم و زمین رو نگاه می کنم. دوست ندارم هیچ چیز اینجا واسم کهنه بشه. حتی برگهای درختای پاییزیش.

از اون حال و هوای عیش و نوش که در بیام باید بگم که وقتی دوره لیسانس بودم همیشه فکر می کردم گاهی بعضی درسا چقدر سخته. حالا اومدم فوق لیسانس فهمیدم ای بابا اونا مقابل اینا هیچه. اشکمون رو درسا در آورده خداییش و نمی گذاره از جام تکون بخورم. البته همه همین طورن.یه مدت طول میکشه آدم به سیستم اینجا عادت کنه و خب امیدوارم این قضیه باعث نشه که تو امتحانا دو قلو بزام. بعلاوه درس وقتی آدم تنها باشه و بخواد ظرف و لباس شستن و رفت و روب هم داشته باشه وقت می گیره. هفته ای یه بار هم که پارتی و بیرون رفتن هم به راهه در نتیجه به عوامل زایش اضافه می کنه. عبادتهای پیاپی هم که نفس می گیره لامصب!

یادمه وقتی تازه سربازیم تموم شده بود با دنیای چت آشنا شدم و خودم رو به خاک سیاه نشوندم. روزی هفت، هشت ساعت پشت سر هم چت. از خواب و خوراک افتاده بودم. اون موقع ها یه دختر خانومی بود توی چت کم و بیش با هم سلام علیک داشتیم که آمریکا درس می خوند و یه مدت اومده بود آلمان مسافرت. یه بار یه عکس واسم فرستاد که پشت میز بود و با یه لپتاپ داشت کار می کرد(این قضیه مال  5 سال پیشه) و می خندید. اون وقت برای من خیلی چیزها دست نیافتنی بود. مثل خنده های اون که از ته دلش بود، مسافرت به خارج یا درس خوندن در جایی که دوست دارم. همون موقع دعا کردم خدا به من کمک کنه اگر این راهمه خودش هم موقعیتش رو فراهم کنه. یک سال و نیم بعد این اتفاق افتاد هرچند با سختی های زیادی رو به رو شدم و فرسنگها با آرزوم فاصله داشت اما صبر کردم تا امروزه رسیدم. می تونم پشت میزم لم بدم. به گلهای خوشکلی که واسم چیده شدن و هدیه آوردن زل بزنم. شمع روشن کنم و درس بخونم. این پاراگراف آخر رو برای شما نوشتم نه خودم. ایمیل می زنید، کامنت می گذارید یا چت می کنید و نا امید هستید. صبر و تلاش و توکل به خدا رو فراموش نکنید. گاهی ممکنه خیلی زیاد طول بکشه تا به اون چیزی که می خواید برسید. فقط همین آخر بگم زمانی که دوستای من داشتن با دوست دخترشون تو کافی شاپ حال می کردن، من زیر یه خروار کتاب گم بودم. اون وقت اونا می خندیدن یا می گفتن چه حالی داریا.یا روزایی که 15 ساعت کار می کردم و جسد میومدم خونه. نه مهمونی، نه کسی که بشه باهاش درد دل کرد. نه حتی یه نفر که بشه بهش زنگ زد. آره من تنهای تنها بودم اما ادامه دادم. خیلی جاها بی جنبه بازی در آوردم و شکست خوردم. خیلی جاها مایوس شدم چون من هم آدمم مثل بقیه اما سعی کردم نا امید نشم. یادمون باشه هر کسی راه زندگیش رو خودش انتخاب می کنه. به خاطر مسائل جنبی یکی باید بیشر تلاش کنه و یکی کمتر. رقابت و لذت بردن از تلاش رو یاد بگیریم. خود من دارم این رو یاد می گیرم.  کمی روی این جمله فکر کنید. بعدا تجربیاتی که دارم می گذرونم رو باهاتون تقسیم می کنم.

September 26, 2005

به دنبال فلک

روزی بود روزگاری. مردی هم بود از آن بدبختها و فلك زده های روزگار. به هر دری زده بود فايده ای نكرده بود. روزی با خودش گفت: اينجوری كه نمی شود دست روی دست بگذارم و بنشينم. بايد بروم فلك را پيدا كنم و از او بپرسم سرنوشت من چيست، برای خودم چاره ای بينديشم.

پا شد و راه افتاد. رفت و رفت تا رسيد به يك گرگ. گرگ جلوش را گرفت و گفت: آدميزاد، كجا مي روی؟ مرد گفت: می روم فلك را پيدا كنم.
گرگ گفت: ترا خدا، اگر پيدايش كردی به او بگو «گرگ سلام رساند و گفت هميشه سرم درد مي كند. دوايش چيست؟» مرد گفت: باشد. و راه افتاد.

باز رفت و رفت تا رسيد به شهری كه پادشاه آنجا در جنگ شكست خورده بود و داشت فرار می كرد. پادشاه تا چشمش افتاد به مرد گفت: آهای مرد، كجا می روی؟ مرد گفت: قربان، می روم فلك را پيدا كنم و سرنوشتم را عوض كنم.
پادشاه گفت: حالا كه تو اين راه را مي روی از قول من هم بگو برای چه من در تمام جنگها شكست می خورم، تا حال يك دفعه هم دشمنم را شكست نداده ام؟

مرد راه افتاد و رفت. كمی كه رفت رسيد به كنار دريا. ديد كه نه كشتی ای هست و نه راهی. حيران و سرگردان مانده بود كه چكار بكند و چكار نكند كه ناگهان ماهی گنده ای سرش را از آب درآورد و گفت: كجا مي روی، آدميزاد؟ مرد گفت: كارم زار شده، می روم فلك را پيدا كنم. اما مثل اين كه ديگر نمی توانم جلوتر بروم، قايق ندارم. ماهی گنده گفت: من ترا می برم به آن طرف به شرط آنكه وقتی فلك را پيدا كردی از او بپرسی كه چرا هميشه دماغ من مي خارد؟

مرد قبول كرد. ماهی گنده او را كول كرد و برد به آن طرف دريا. مرد به راه افتاد. آخر سر رسيد به جايی، ديد مردی پاچه های شلوارش را بالا زده و بيلی روی كولش گذاشته و دارد باغش را آب می دهد. توی باغ هزارها كرت بود،‌ بزرگ و كوچك. خاك خيلی از كرتها از بي آبی ترك برداشته بود. اما يك چند تايی هم بود كه آب توي آنها لب پر می زد و باغبان باز آب را توی آنها ول می كرد. باغبان تا چشمش به مرد افتاد پرسيد: كجا می روی؟
مرد گفت: می روم فلك را پيدا كنم.
باغبان گفت: چه مي خواهي به او بگويي؟
مرد گفت: اگر پيدايش كردم می دانم به او چه بگويم. هزار تا فحش می دهم.
باغبان گفت: حرفت را بزن. فلك منم.
مرد گفت: اول بگو ببينم اين كرتها چيست؟
باغبان گفت: اينها مال آدمهای روی زمين است.
مرد پرسيد: مال من كو؟
باغبان كرت كوچك و تشنه ای را نشان داد كه از شدت عطش ترك برداشته بود. مرد با خشم زياد بيل را از دوش فلك قاپيد و سر آب را برگرداند به كرت خودش. حسابي كه سيراب شد گفت: خوب، اينش درست شد. حالا بگو ببينم چرا دماغ آن ماهی گنده هميشه مي خارد؟
فلك گفت: توي دماغ او يك تكه لعل گير كرده مانده. اگر با مشت روی سرش بزنيد، لعل می افتد و حال ماهی جا مي آيد.
مرد گفت: پادشاه فلان شهر چرا هميشه شكست می خورد و تا حال اصلاً دشمن را شكست نداده؟
فلك جواب داد: آن پادشاه زن است، خود را به شكل مردها درآورده. اگر نمی خواهد شكست بخورد بايد شوهر كند.
مرد گفت: خيلی خوب. آن گرگی كه هميشه سرش درد مي كند دوايش چيست؟
فلك جواب داد: اگر مغز سر آدم احمقی را بخورد، سرش ديگر درد نمي گيرد.

مرد شاد و خندان از فلك جدا شد و برگشت كنار دريا. ماهی گنده منتظرش بود. تا مرد را ديد پرسيد: پيدايش كردي؟ مرد گفت: آره. اول مرا ببر آن طرف دريا بعد من بگويم. ماهي گنده مرد را برد آن طرف دريا. مرد گفت: توی دماغت يك لعل گير كرده و مانده. بايد يكی با مشت توي سرت بزند تا لعل بيفتد و خلاص بشوی.

ماهي گنده گفت: بيا تو خودت بزن، لعل را هم بردار. مرد گفت: من ديگر به اين چيزها احتياج ندارم. كرت خودم را پر آب كرده ام. هر چه ماهي گنده ي بيچاره التماس كرد به خرج مرد نرفت. پادشاه چشم به راهش بود. مرد كه پيشش رسيد و قضيه را تعريف كرد، به او گفت: حالا كه تو راز مرا دانستي، بيا و بدون اين كه كسي بفهمد مرا بگير و بنشين به جای من پادشاهي كن. مرد قبول نكرد. گفت: نه. من پادشاهي را می خواهم چكار؟ كرت خودم را پر آب كرده ام. هر قدر دختر خواهش و التماس كرد مرد قبول نكرد. آمد و آمد تا رسيد پيش گرگ. گرگ گفت: آدميزاد انگار سرحالی! پيدايش كردی؟
مرد گفت: آره. دواي سردرد تو مغز سر يك آدم احمق است.
گرگ گفت: خوب. سر راه چه اتفاقي برايت افتاد؟
مرد از سير تا پياز سرگذشتش را برای گرگ تعريف كرد كه چطور لعل ماهي گنده و پادشاهي را قبول نكرده است، چون كرت خودش را پر آب كرده و ديگر احتياجی به آن چيزها ندارد. گرگ ناگهان پريد و گردن مرد را به دندان گرفت و مغز سرش را در آورد و گفت: از تو احمقتر كجا می توانم گير بياورم؟
از سری داستانهای صمد بهرنگی

September 21, 2005

پاییزه؛ برگ درختا می ریزه

اینجا داره پاییز میشه. رنگ برگهای یکی از درختچه های روبروی اتاق من قرمز-نارنجی شده و خیلی زیباست. دوست دارم هی نگاهش بکنم. هوا ابریه و نم نمکی بارون می زنه اما همه چیز برای من پویا و زنده س. من از راه رفتن در طبیعت اطرافم لذت می برم چیزی که نه در تهران وجود داره و نه در دوبی. اینجا طبیعت بسیار زیبایی داره و آدم تازه می فهمه وقتی که صبح برای رفتن به سر کلاس عجله داره می تونه گامهاش رو کمی آرومتر کنه و  چشمهاش رو ببنده و سر به آسمون کنه و بوی چمن تازه و صدای برگها رو بشنوه.

درسها زیاده و باید خوند و صدالبته قرار نیست راجع بهش مرثیه سرایی کنم فقط همون طور که فصل اینجا هم داره تغییر می کنه، فصل زندگی من هم داره تغییر می کنه. اینجا دارم یاد می گیرم چطور نوع دیگری زندگی کنم. چطور بینش دیگه ای به زندگی داشته باشم. نگاه های غلطی که بیست و پنج سال داشتم رو حالا باید باز بینی کنم و خیلی بهتراش رو انجام بدم و از این کار لذت می برم. خودم رو می تونم نقد کنم. می تونن ازم ایراد بگیرن و من بدون اینکه عصبانی بشم می شینم روشون فکر می کنم و بهتر رو انتخاب می کنم.

روحیه بالایی دارم و همیشه برای هرکسی که می شناسم دعا می کنم اونا هم به آرامشی برسن که من دارم. مخصوصا خانواده ام. حالا فکر نکنید آدم این چیزا رو می نویسه مرفه بی درده. مشکلات همیشه هست. همیشه چیزایی هست که تو رو درگیر بکنه پس باهاش کنار میام و زندگی رو پیش می برم.مخصوصا حالا که حداقل خیلی استرسها نیست باید حسابی استفاده کرد چون این چرخ فلک سربالایی و سرپایینی زیاد می ندازه جلوی پای آدم.

چند تا چیز توی لیستم دارم که اگه تونستم می خرم و اولینش یه دوربین دیجیتاله خوبه که بتونم گاهی عکس بگیرم. یه چند تا کتاب هم تهیه کردم برای عکاسی دیجیتال که سر فرصت و کم کمک بخونم. زیاد عکاسیم خوب نیست. امیدوارم با تمرین خوب بشه. اون وقت عکسها رو می گذارم که شماها هم ببینید. اینجا چند تا پدیده باحال هست. یکی اینکه ماه شب چهاردهش دو برابر ایرانه. جدی می گم. انقدر ماه گندس و انقدر نزدیک که دلت می خواد دستت رو دراز کنی و بغلش کنی. یه چیز باحال دیگه اینکه تا وقتی خورشید رو سرت بتابه گرمته اما حتی اگر خورشید 30 ثانیه بره پشت ابر یهو سرد می شه! یعنی خیلی فرقه بین سایه اینجا و وقتی خورشید می تابه اما آی حال می ده دونفری زیر نور آفتاب مخصوصا زمانی که برای ناهار بین کلاسهاست آدم بیاد و ناهار بخوره. همچین می چسبه.

دیشب دو تا خوابم دیدم. من دنبال تو می دویدم. انگاری که می خواستی ببینی گمت می کنم یا نه یا اینکه یه نمه هم بدت نمیومد گمت کنم. همه جا برف بود. همون طوری مثل خودت می دویدی و من پشت سرت. یه جا وقتی رد شدی یه آقاهه می خواست یه درب میله ای مشبک رو ببنده اما من بهش گفتم نمی تونم از جایی دیگه برم و اونم بهم با مهربونی راه داد که بیام دنبالت. دور شده بودی اون موقع ولی هنوز می دیدمت. من فهمیدم که لباست رو با یکی دیگه عوض کردی که من دنبال اون برم اما نرفتم. از طرز دویدنش فهمیدم که تو نیستی بعدش راهم رو به سمت راست چرخوندم و پیدات کردم. یه خواب دیگه هم دیدم. توی این یکی خیلی درگیر شدم. انگار که واسم واقعی بود. یه سری دنبالم بودن و من باید فرار می کردم. خیلی ترسیده بودم. رفتم توی یه خونه و از این ور به اون ور. یکی اون میون دوستم بود اما نمی دونم چرا دنبالم بود. فکر کردم من رو فروخته. خیانت کرده. بعد یه تعقیب گریز همراه با ترس، گرفتنم. خیلی ناراحت بودم که گرفتنم. من سرم رو گذاشتم روی زمین و چشام رو بستم. فکر کردم همه چیز تموم شده. فکر کردم شکست خوردم و تباه شدم. قرار بود یه ورقه بهم بدن. فکر می کردم ورقه مجازاتمه. حس بدی بود. خیلی سخت. اما وقتی گرفتمش بهم لبخند می زدن. اون لوح تقدیر بود و من توی خواب حس قشنگ و دلپذیر موفقیت رو باز چشیدم. من موفق شدم مثل همیشه اما با سختی که جزیی از موفقیته. چشمها را باید شست. جور دیگر باید دید....

September 13, 2005

زندگی دانشگاهی

یادمه یه فیلمی بود که یه تیکه اش یه شهر دانشجویی رو نشون می داد که یه دانشگاه گنده داشت. اون وقت دانشجوهاش بیست و چهار ساعته توش در حال درس خوندن بودن. اون موقع ها پیش خودم می گفتم این دیگه چه جورشه. حالا اینجا سر خودم اومده. نه دیگه مثل اینکه فوق لیسانس با کسی شوخی موخی نداره. صبح ها همیشه ساعت 7 از خواب بیدارم و اکثرا دیگه ساعت 9 میام دانشگاه تا 9 شب. علاوه بر اینکه حجم درسها زیاده و من هم باید خودم رو برسونم یه قضیه کاری هم هست که مشغولم کرده و خلاصه خواب و خوراکمون شده دانشگاه.

امروز صبح هوا سرد شده بود همچین جیگرمون رو جلا داد. این جوریم که بوش میاد فعلا عشق و حال تعطیله و باید به همون بیرون رفتن ها و گاهی پارتی های آخر هفته قناعت کرد. جای دوستان خالی یه پارتی یک شنبه هفته پیش رفتیم که کلی باحال بود و بر تجربیاتم اضافه شد. اینجا پارتی هاش این طوریه که آدماش یکی دو ساعت خورده خورده مشروب می خورن و با هم گپ می زنن و آشنا می شن و بعدش بساط رقص و این حرفا. البته گنگ سوئدی ها هم که چون خجالتی هستن و یه تریپ خاص خودشون تو پارتی دارن توی آشپز خونه ای اتاقی جمع می شن و سرپا همش حرف می زنن و مشروب می خورنن و می خندن. از این حرفا بگذریم گوش شیطون کر به آدم زهرماری هم می دن که خدا به دور.

 فردا دارم می رم یه سفر یه روز و نیمه با کشتی از طرف دانشگاه برای یه سری سمینار و کنفرانس که داخل کشتی برگزار می شه. گاوم زاییده حسابی چون دو تا هم مشق دارم! که باید تا جمعه تحویل بدم و الباقی. همه این فشارها و خستگی ها باشه اما دلت که خوش باشه، کوه رو هم از جا می کنی. یه دوره سه ماهه حداقل تا ژانویه امسال فشار کاری و درسی خیلی زیاد دارم که مطمئن هستم دوستانی که شرایط من رو دارن یا قبلا داشتن می فهمن چی میگم. الانم نشستم توی دانشگاه منتظرم این نازنین که بیاد و باهم بریم یه تفننی کنیم  :) در ضمن  دویدن دنبال مترو اونم ساعت یک نیمه شب با دو فقره دختر جوان هم خالی از لطف نیست مخصوصا که یکیشون مست باشه و از لای یه در بسته هم بخواد رد بشه و بتونه!

September 09, 2005

رنده، کم پولی، عشق

از وقتی دانشگاه شروع شده باید بگم اصلا وقت سر خاروندن هم ندارم. البته طبیعی هم هست. چون اولش باید راه و چاه دانشگاه رو یاد بگیریم و سراغ کلی کارهای اولیه که انجام دادنش واجبه برم و بعدش فشار کلاسا و غیرو.... یه درس داریم که باید حسابی روش وقت گذاشت وگرنه رنده ت می کنه بری پی کارت. لامصب سخته ها. دیروز کویزش رو دادیم و یه جورایی رسما گند زدم چون نخونده بودم. یعنی کو وقتش ولی خب الان سه روزه که طبق برنامه می رم جلو و فکر می کنم از هفته بعد دیگه بیفتم رو غلطک. اینجا سیستم این طوریه که استاد اصلا درس نمی ده!!! مثلا یه جلسه میای یهو دیدی 3 فصل رفت واسه خودش جلو با فقط یک ساعت درس مفید. تازه اونم اگر این 3 فصل رو قبلا نخونده باشی ممکنه هی مثل من گیج بزنی سر کلاس. البته بطن قضیه اینه که فعلا اکثریت دانشجوها با این درس مشکل دارن و همه می ترسن ازش چون حجم کتابش و این که باید خط به خط کتاب رو بفهمی.

این مدت خیلی اتفاقا افتاده. یه کشتی دعوت بودیم  که از وسط شهر می بردنمون به یه جزیره و به افتخار تمام دانشجویان فوق لیسانس خارجی برگزار شده بود. البته پیاده نشدیم بریم تو جزیره اما کلی خوش گذشت. هم کلی بخور بخور کردیم هم کلی عکس گرفتیم و هم اینکه از شانسم هماهنگ کننده برنامه های رشته ام  سر میز من نشست و تونستم کلی با هم گپ بزنیم و کلی خودمونی تر بشیم. این استاده که ترم بعد هم باهاش درس دارم وقتی می بینمش اساسا باهاش حال می کنم به وفور. اینم اضافه کنم که با خودتون تصور کنید هفت هشت تا بچه ایرانی وسط شهر استکهلم و نقشه به دست به دنبال محل سوار شدن کشتی. خیلی صحنه باحالی بود چون دیر کرده بودیم و نمی خواستیم کشتی رو از دست بدیم.

هوا اینجا فعلا آفتابیه و البته بعضی وقتا یهو ابری می شه و می زنه تو خط بارون که اونم لذت خاص خودش رو داره. اما یواش یواش دیگه می خواد پاییز بشه. قبلنا که تو عکس دیده بودم اینجا پاییزهای فوق العاده ای داره. دوربین ندارم که بخوام از جنگلهای کنار خونه ام و یا مسیر دانشگاه و غیرو عکس بگیرم ولی همیشه می خندم وقتی فکر می کنم جایی اومدم که عین این فیلم خارجی هاس. سر سبز و آروم و کم تنش. هفته بعد هم قراره بریم فنلاند برای یه سمینار که البته داخل کشتی برگزار می شه و یک روز و نیم هم طول می کشه. البته من شماره پاسپورتم رو دیر دادم حالا امیدوارم اسمم رد شده باشه. راستی دیروز رو یادته. ته جیبمون تار عنکبوت بسته بود. اما اون غذای خوشمزه و سیگار بعدش توی هوای ملس و بعدش درس یه حال جانانه به جفتمون داد.فقط اینجا می تونم بگم تلاش، زندگی، عشق، گاهی کم پولی و نزدیکی به خدای آسمان بالای سر.

September 03, 2005

با تو و این حضور مقدس

تازه از بیرون اومدم و بدجوری حس نوشتن دارم. آخر هفتس و با تو یه روز عالی رو پشت سر گذاشتم و می خوام کمی از دلم بنویسم. از اعماق همون جا که می تپه. شمع ها رو روشن می کنم، پنجره رو باز می کنم و آروم روی صندلی لم می دم انگار نه انگار که از صبح زود کلی فعالیت کرده ام. امروز رو رفتیم مرکز شهر چون یه دوره برنامه سه روزه برگزار شده که موسیقی زنده اجرا می شه و ملت هم چون آخر هفته س ریخته بودن بیرون. دختر و پسر، کوچک و بزرگ و همه شاد شاد.  هر کسی برای خودش خوشه. دختر و پسرها همدیگه رو بغل کردن و تا می تونن با هم معاشقه می کنن و چقدر خوبه که من و تو کنار هم هستیم و دیگه حس بد و نفرت انگیز تنهایی سراغمون نمیاد.گپ زدن توی یه قهوه فروشی که قهوه اش سفارشی برامون درست شده واقعا لذت بخشه به خصوص اینکه با اون رو انداز آبی که می خواست گرمت کنه تو بغل من جا خوش کرده بودی. حالا هر کی ما رو دید پرید تو بغل یارش . از من گفتن بعدا به جرم تحریک دیگران به عشق ورزی می گیرنمون :))

بگذار بگذار الان بگم که همیشه وقتی میام ببینمت، وقتی روی اون نیمکت چوبی جلوی خونتون می شینم حس می کنم که کی دستت رو می ندازی روی دستگیره که در رو باز کنی. هیچ وقت سرم رو بلند نمی کنم تا خودت صدام بزنی و اون لبخند همیشگیت رو ببینم. کلید رو بندازی و بریم به دنیایی که فقط مال من و توئه. ای کاش بدونی که چقدر حضورت پر رنگه. که چقدر حرفات برام نیازه. که زندگیم رو عوض کنم. که بیشتر به فکر خودم باشم. که بدونم راه های دیگری هم برای زندگی هست. از غذا خوردن و لباس پوشیدن تا نگاه و دید به زندگی.

گاهی خنده ام می گیره وقتی که می بینم چقدر برای آرزوهامون و خواسته هامون عجله داریم. قراره یه شبه تمام کافی شاپها و رستورانهای استکهلم رو بریم. قراره یه شب شونصد بار بریم زیر نور ماه کنار دریاچه. قراره کلی جا رو بریم با هم بگردیم و جواب همیشگی من که باید صبر کرد و آرام آرام تجربه. عجله برای هیچ چیز ندارم. از وقتی که اسم تو در زندگیم اومد همه چیز مقدس تر و بهتر شد. انگار که دستی پشت من هست و ازم راضیه. انگار که هر چقدر دل تو رو به دست میارم یه نیرویی خوشنود می شه و کارام رو می ندازه جلو. خرافات نیست. وهم نیست. حقیقتیه که هر روز می بینم. انگار حس می کنم که خدای من هر روز صبح به من لبخند می زنه و می گه پاشو که یه روز پر کار و عالی رو در پیش داری.

می دونم که چقدر قبل ترها تلخ بوده ام. چقدر تاریک و سیاه. حالا دارم عوض می شم. حالا می تونم بشینم با خیال راحت از خوردن شام و ناهارم در کنار تو لذت ببرم. حالا همون دانشگاهی می رم که تو می ری و خیلی دلم تنگ بشه می تونم بیام دم در کلاست و برات دست تکون بدم. حالا وقتی قراره اون 10 دقیقه راه رو پیاده از میون درختهای سر به فلک کشیده و سبزه های خوشکل و قاصدکهای مژده دهنده خبرهای خوب بگذرونم تا به تو برسم حتی حواسم هم جمع می شه که مبادا حلزون بی آزاری رو زیر پام له کنم. منی که روزها و ماه ها حتی خودم رو فراموش می کرده ام. این یعنی پیشرفت.

این روزها می فهمی که چه چیزی ذهنم رو به خودش مشغول کرده. جدای از دانشگاه و جا افتادن توی سیستمش، یه دغدغه دارم که گاهی ممکنه با تمام اطمینانم بهش نگرانم کنه. اما امشب که صندوق پستی ام رو باز کردم و یه چیزی دیدم که چشام هم باورشون نمی کرد فهمیدم که انگار باز اون نیروی عظیم بهم گفت که پژمان مگه یادت رفته که هدفت چیه. پس بلند شو. استراحت بسه. وقت تلاش و حرکته. برای همین بود که امشب ازت خواستم به من آرامش بدی. پشتیبان من باشی تا کار نیمه تمام رو به سر منزل مقصود برسونم و بعدش خیال جفتمون راحت شه و تو در کنار من طعم شیرین موفقیتش رو بچشی. یادت باشه برای من بانوی آرزوها، بانوییست با موهای بلند، صبور و مهربان و گرم. آغوش او همیشه به روی عشقش بازه. راستی عاشق این جفت شمع قرمزی هستم که کنار میز تحریرم گذاشته ای.