" /> یه وجب خاکِ اینترنت: October 2005 Archives

« September 2005 | Main | November 2005 »

October 19, 2005

دیدگاه های نوین؛ چشمان ضعیف

توی این دو ماهی که اینجا هستم تقریبا همه چیز طبق برنامه از پیش تعیین شده ام جلو رفته. هرچند از فشار درسها کمی شوکه شدم اما سایر موارد تحت کنترل بوده. مهمانی ها، میزان دخل و خرج و بالا و پایین شدن ها توی روابط شخصی و خو گرفتن با محیط. راضی هستم و مطمئن هستم بهتر هم خواهد شد. هرچند که خیلی دلایل وجود داره که باعث میشه بترسم از آینده اما سعی می کنم توی دلم رو خالی نکنم و بهشون فکر نکنم.

پاییز اینجا زیباست. و من مثل خیلی روزهای دیگه نشسته ام کنار پنجره یکی از سالن های دانشگاه و درس می خونم. گاهی سرم رو بیرون می کنم و مردمی که بیرون هستند رو تماشا می کنم. شاید هنوز هم گاهی لمس این واقعیت که اینجا اومدم کمی سخت باشه. شنبه یه امتحان دارم که امیدوارم خوب بدم و قال قضیه اش رو بکنم. زیاد اهل درس خوندن این طوری نیستم که بشینم چیزی که علاقه ندارم رو بخونم. اما خب چاره ای نیست زیاد.

وقتی درس می خونم و خسته می شم گاهی شروع می کنم وبلاگ خوندن و یه دل سیر می شینم می خونم. اما راسیتش اینه دیگه دغدغه هام فرق کرده با بر و بچه های داخل ایران و یا حتی اونایی که خارج از ایران زندگی می کنن اما همچنان درگیر مسائل مربوط به وطن هستند. آرشیوم رو که نگاه می کنم خیلی خوب متوجه این منحنی مهاجرت می شم که شاید البته من خیلی زود پاسش کردم و مراحلش رو تند تند رفتم. وقتی دوبی بودم هنوز بسیاری از دغدغه هام و چیزایی که مغزم رو وادار به واکنش می کرد اخبار ایران و مسائل حاشیه ای وطن بود. جالبیش اینجا بود که هی عقب جلو می رفت. یه روز بی تفاوت بودم و یه روز مشتاق. یه روز می گفتم دیگه بسه و باز روز دیگه اخبار رو دنبال می کردم. یادمه به دقت وبلاگ ها رو می خوندم. شاید روزی چندین ساعت و گاهی حتی جلوی درس خوندنم رو هم می گرفت. اما خب یه مدتیه دیگه با خوندن اخبار و مسائل فکرم به سمت تحلیلشون نمی ره چرا که نحوه تفکرم داره عوض می شه. این بار دیگه اون قضیه عقب و جلو رفتن نیست. قشنگ دارم حسش می کنم.

می دونم خیلی عاملها روی این طرز تفکر تاثیر گذاره من جمله تغییراتی که توی زندگی که الان دارم تجربه می کنم، اما خوشحالم که می تونم ذهنم رو روی هدف هام متمرکز کنم. اگه قرار باشه برای خاکی که درش زندگی کردم مفید باشم ترجیح می دم با اسلحه دانش و معرفت باشه. بازم گاهی باید حسرت بخورم که خوش به حال این خارجی ها خیلی از مشکلات ماها رو ندارن. شاید اگر من هیچ وقت معضل ویزا و اینکه در یه مملکت غریبه مهاجر هستم رو نداشتم خیلی بهتر می تونستم به رویاهام جامه عمل بپوشونم. دوست داشتم راجع به آینده تجاری زندگیم فکر می کردم تا درسهای احمقانه دانشگاه. راستش هنوز هم عقیده دارم که دانشگاه به شدت خلاقیت رو از آدم سلب می کنه. از این حرفا بگذریم. چشم چپم دیگه خیلی ضعیف شده و حس می کنم هر روز هم داره ضعیف تر می شه. فکر می کنم به زودی عینکی می شم. نمی دونم چرا احساس بدی دارم نسبت به این قضیه. مثل یه آدم پیر که دیگه نتونه مثل جوونیاش انرژی داشته باشه. باید قبول کنم تقصیر خودمه. زندگی من توی دوبی حتی سلامتی من رو هم به خطر انداخت. این از عواقب اونه. یادتون باشه هرجا هستید خوب زندگی کنید و با خودتون لج نکنید. این بدن شماست. ازش خوب مراقبت کنید. خیلی خوب :(

October 18, 2005

کنسرت ابی

فکر می کنم فقط یار ناباب و زغال خوب باعث میشه که آدم هفته امتحانات پاشه بره کنسرت ابی! جالبیش اینجاست که من فکر می کردم یه جایی داره واسه رقصیدن و مردم می تونن برقصن مثل کنسرتی که عید امسال توی همین استکهلم رفتم اما نخیر اشتباه فکر می کردم. یه سالن با پذیرش تقریبا شاید 1500 نفر کم و بیش که فکر می کنم چیزی حدود 900 نفر اومده بودن و باید روی صندلی می نشستن و به صدای ابی جونشون گوش می کردن.

من باید بگم این بشر جدای اینکه صدای فوق العاده ای داره ولی بیشتر یه شومن حسابیه. آقا یه آهنگ می خوند وسطش هی تکه می نداخت. یه آهنگ می خوند هی تیکه می نداخت به شوخی ولی حرفش رو می زد. حسابی هم پاتیل بود. اصلا روی پاش بند نبود. چندین بار به خواننده های جدید لوس آنجلسی گیر داد که صدا ندارن و معلوم نیست چی می خونن و حرفایی از این قبیل. من وقتی داشتم سن رو می دیدم این فکر اومد توی ذهنم که کنتسرت های ابی انگار همه شبیه هم هستند. هیچ وقت تغییری تو روالش رخ نمی ده. سبک و سیاقش مثل همونیه که من و شماها هممون توی فیلمای دی وی دی و سی دی دیدیم. فقط فرقش اینه که این بار از فاصله چند متری برات با اون صدای خفنش می خونه.

جدای از شوخی هایی که می نداخت اون وسط و سپاسی که از مردم می کرد من خیلی خوشم اومد که هر از چند گاهی حواسش رو به یه سمت می برد و طرفدارای اون سمت رو مورد توجه قرار می داد این جوری کل سالن یه وجد و هیاهویی داشت. ما طبقه دوم نشسته بودیم چون پایین رو همه گرفتن بودن ولی هر کی می خواست می رفت و دم سن ابی جونش رو ماچ می کرد. دخترا که کشته بودنش. ولش نمی کردن. در هر صورت فکر می کنم کنسرت ابی برای همون یه بارش خوب بود و کلی حال داد. آهنگای قشنگی خوند که من با یه دونش حسابی حال کردم و باهاش خوندم. یه چیزی هم راجع به ایرانی هایی که اینجا کنسرت میان اینه که همشون خوشکل و خوش تیپ و با کلاسن.

امروز صبح که اومدم بیرون دیگه جدی جدی هوا سرد شده( چیزی حدود 1 درجه بالای صفر دیشب بوده) و الان منفی یک درجه هست. یا امام. خودم الان چک کردم. هاها. کله صبحی فکر کنم دومین نفری بودم که اومدم دانشگاه. این چند روزه رو خر بزنم حسابی که یه امتحان خفن دارم شنبه. گاهی آرزو می کنم ای کاش توی این وبلاگم ناشناس بودم. خود سانسوری ها زیاد شده.  شبهای توت فرنگی رو عشق است ؛)

October 13, 2005

متهم

من متهم هستم. همیشه بوده ام. از کودکی تا کنون. تا همین ساعت. کارهای نکرده ای که مقتضی سن من نبوده. دادگاهی که همیشه تشکیل شده و من بی جرم و بی جنایت محاکمه شدم بدون اینکه حتی بتونم کلمه ای حرف بزنم یا گوش شنونده ای باشه براش. از بچگی همین طور بوده و هنوز هم همین طوره. کارهای نکرده و مواخذه شدن. سوء تعبیرها، نفهمیدن احساسات و آرزوهای بزرگ له شده.

همین اتهام ها بود که من رو یاغی کرد. از خانواده شروع شد بعد اون اجتماع لعنتی منفور و بسته که بوی گند تفکر آدماش حالم رو بهم می زد. حالا هم یه طور دیگه. از همه اونا فرار کردم. فکر می کردم اون موقع نمی شد چون زندگیم دست خودم نبود. اما حالا که هست اما افسوس که باز هم تاوان کارهای نکرده باید پس بدم. تاوان احساساتی که حتی خودت هم نمی دونی چی هستن. از چه جنسی هستن و چطوری میشه ازشون گذر کرد.

حالا شدم یه ویترین که تو مدام یه شیشه براش می ندازی و بعد با سنگ می شکنیش. گاهی حتی خودت هم نمی دونی چرا اما می شکنیش. دوباره و دوباره. و من هر بار باید شاهد این شکستن باشم. ذره ذره. قطعه قطعه. غرور مردانه واژه ای نا شناخته برای تو. احساسات و نیازهای درونی همه و همه در پشت این ویترین هویت. شاید که باز هم من باید طغیان کنم. باز هم باید راهم رو جدا کنم و این بار سالها خسارت اتهام ناخواسته ام را خودم بدم. دیگه مدتها می دونم که نباید حرف بزنم. با هیچ کس.

گر بمانديم زنده بر دوزيم  / جامه ای کز فراق چاک شده
ور بمرديم عذر ما بپذير  / ای بسا آرزو که خاک شده

October 09, 2005

دردسرهای مسافرت به آمریکا

تصمیم در جلوگیری از ورود شما و اخراجتان از مرزهای آمریکا قابل شکایت  نیست و چنانچه از ورود شما به هر دلیلی به آمریکا جلوگیری شود تنها راه شما  بازگشت است و امکان شکایت و بررسی مجدد در این زمینه قانونا وجود ندارد و بحث  کردن در این مورد فقط وضعیت خودتان را وخیمتر خواهد کرد و در بدترین حالت  منتهی به بروز مشکلات بهنگام برگشت دوباره به آمریکا خواهد شد.


متولدین کشورهای کره شمالی, کوبا, سوریه, سودان, ایران و لیبی که دولتهایشان از طرف دولت آمریکا حامیان تروریسم تلقی میشوند حتی با وجود دارا  بودن تابعیت یکی از 27 کشوی که برای مسافرت به آمریکا نیاز به ویزا ندارند (مانند سوئد) حتی در صورت مسافرت با گذرنامه چنین  کشورهایی نیز به هنگام ورود به آمریکا با مشکلات مواجه شده و تحت بازجویی و  مصاحبه قرار گرفته اند. خصوصا در مورد افرادی که از طریق نوع پوشش, قیافه و  اعمال و رفتار خود از طرف مامورین مهاجرتی و مرزی آمریکا "بنیادگرای اسلامی"  تشخیص داده شوند سخت گیریهای بی اندازه, انگشت نگاری و مصاحبه های طولانی  صورت گرفته و در مواردی منجر به جلوگیری از ورود آنان به آمریکا شده است.  عملا, آقایان یا بانوانی که با ظاهری آراسته, غربی و مدرن اگر حتی با  گذرنامه ایرانی هم مسافرت کنند بمراتب بی دردسر تر از آقایان یا بانوانی که  به نظر افسران گذرنامه آمریکا ظاهری "بنیادگرایانه" دارند اما با گذرنامه  سوئدی هم مسافرت میکنند از مرزهای آمریکا عبور کرده اند. قیافه ظاهری شما  تاثیری بسیار بیشتر از آنچه تصورش را میکنید در سهولت عبورتان از مرزهای کشورهای اروپایی و آمریکا دارد.

همچنین جهت دسترسی به اسم و اطلاعات مسافرین عازم آمریکا وبدنبال درخواست
مقامات دولت آمریکا از همه شرکتهای هواپیمایی که به آمریکا پرواز مستقیم دارند, شرکت هواپیمایی اسکاندیناوی (اس آ اس) نیز به همراه دیگر شرکتهای  هواپیمایی اروپایی, اسم و دیگر اطلاعات مسافرین را قبل از ورودشان به آمریکا  در اختیار مقامات امنیتی آمریکا قرار میدهد. مقامات آمریکایی اعلام کرده اند  که از این اطلاعات جهت شناسایی تروریستهای احتمالی قبل از ورودشان به خاک  آمریکا استفاده خواهند کرد. حتی برخی از اسامی, عموما اسامی عربی, که بنظر  مقامات آمریکایی میتواند دال بر تروریست بودن فرد باشد در یک بانک اطلاعاتی  گردآوری شده و مسافرینی که اسامی شبیه به آن داشته باشند مورد کنترل ویژه  قرار میگیرند. از نظر مقامات امنیتی آمریکایی مابین شاهرخ, ریچارد و عبدالله  و یا فرزانه, سمیه و الیزابت فرق بسیاری وجود دارد. حتی اطلاعات در مورد نوع  غذای سفارشی مسافر در داخل هواپیما نیز در اختیار مقامات آمریکایی قرار  میگیرد که برای مثال چنانچه مسافر گوشت خوک مصرف نکند نشان خواهد داد که  وی مسلمان است و احتمالا مورد توجه بیشتر قرار خواهد گرفت. از دیگر اطلاعاتی  که به مقامات آمریکایی ارائه میشود مسیر قبلی مسافرت مسافر و نیز چگونگی  پرداخت بهای بلیط (نقد یا از طریق کارت اعتباری) و نیز محل پرداخت آن است. یک  مسافر تبعه عربستان که از مبداء کشور دیگری غیر از کشور موطن خود مثلا افغانستان, به زوریخ و سپس از زوریخ به لس آنجلس پرواز میکند و بهای بلیط  خود را نقدا و در کشوری ثالث پرداخت کرده است فرق زیادی با یک سوئدی که  مستقیما از کشور موطن خود مثلا استکهلم به زوریخ و از زوریخ به لس آنجلس  پرواز میکند و بهای بلیط خود را نیز با کارت اعتباری در مملکت خودش پرداخت  کرده است دارد.

نکته دیگر اینکه وزارت خارجه سوئد از مدتی قبل به اتباع سوئد (دارندگان گذرنامه های سوئدی) متولد ایران, عراق, لیبی, سودان و سوریه هشدار داده است  که حتی با وجود دارا بودن گذرنامه سوئدی ممکن است در مرزهای آمریکا با  مشکلاتی مواجه گردند.... لینک اصل مقاله

October 07, 2005

صندوق پستی

دوبی که دم خونه فقط بروشورها و روزنامه های تبلیغاتی میومد. صندوق پستی که پیش کش، ساختمونا پلاک هم نداشتن! نمی دونم قبلا اینو نوشته بودم یا نه ولی تو امارات ساختمونا رو به نام اسمش می شناسن. مثل تهران هست که می گن برج سایه، برج زعفران و غیرو... اونجا هم ساختمونا اسم دارن و اصلا پلاکی وجود نداره. حالا این تیکه رو تو پرانتز گفتم واسه محض اطلاع. ایران هم که وضعیتش مشخص بود. هیچی نمیومد اگر هم چیزی بود به دست آقای پستچی پرتاب می شد تو حیاط. حالا کجای حیاط بیفته، زمین خیس باشه یا نباشه و غیرو هم که به آقای پستچی اصلا مربوط نمی شد.

اما اینجا حکایت دیگه ای داره این صندوق پستی ها. اولا هرکسی صندوق پستی خودش رو داره. یه کلید هم بهت می دن که بتونی درش رو باز کنی و چیز میزات رو برداری. من اولش که اومده بودم اینجا خدا خدا می کردم یه چیزی توی این صندوقه بیاد. البته فکر می کنم همه این طوری بودن. یه ذوقی داشت در صندوق رو باز کردن و مثلا در یه نامه ای رو که نمی دونی چیه باز کنی و بفهمی که همش سوئدی و مثل این بابا بزرگای قدیی که بعضا سواد ندارن بدی یکی واست ترجمه کنه. کلی ماجراجویی بود واسه خودش. یه مدت که گذشت دیدیم عجب خیال باطلی. حالا هر روز صبح که پا می شم و می رم بیرون یه نگاه تو صندوق پستیم می ندازم و دعا می کنم مثل آینه صاف و صیقلی باشه!

توی غرب نامه در صندوق پستی یعنی مصیبت. یعنی فاکتور، قبض های مختلف که باید از حساب بانکی جنابعالی پرداخت بشه و با هر کدومشون لرزه می افته تو اندامت. مهمترینشون هم پول خونس. لامصب تا ته جیبت رو می مکه. دیگه حالا با ترس و لرز می ریم سراغ صندوق پستی یه وقت گربه شاخمون نزنه. فهمیدیم که بابا نامه ای دست خطی چیزی بهمون نمی رسه هرچی هست می خواد یه شیلنگ بندازه ته جیبمون و تا کرون آخرش رو خالی کنه. البته نه اینکه تو ایران هم قبض نمیومدا. ولی اونجا مادر گرام مسوول قبوض بود و اینجا من فلک زده. امان امان :)

October 04, 2005

در محفل پرویز پرستویی

تازه از مرکز شهر استکهلم برگشتم. امروز یه مراسم گفتگویی برگزار شده بود با حضور پرویز پرستویی بازیگر خوب کشورمون که حضور پیدا کرد و به سوالات حضار پاسخ داد. پرستویی به دعوت انجمن "یاری" که یه انجمنی هست گویا پنج شش ساله درست شده و به نفع بچه های بی سرپرست و خیابانی ایران در سوئد فعالیت داره و پول جمع می کنه و براشون در داخل ایران مدرسه و این جور چیزا می سازه، اومده سوئد. با اینکه من توی این غلغله درس و نزدیکی امتحانات زیاد رغبت نداشتم برم اما چون یار شفیق این جانب توی هیئت مدیره انجمن دانشجویان مقیم استکلهمه و در واقع این مراسم رو هم اونا برگزار کرده بودن، دیگه یه جورایی راه نداشت بپیچونم و نرم. اما خب خیلی خوب بود و در حد خودش بسیار بسیار جذاب برگزار شد. برنامه از ساعت 5 تا حدودای هشت و نیم شب ادامه پیدا کرد که نیم ساعت آخر هم یه گروه موسیقی سنتی برنامه اجرا کردن.

به جرات می تونم بگم که تک تک اون صد نفری که اومده بودن با پرستویی عکس تکی انداختن. فقط بدیش این بود که این بنده خدا نمی دونم روی چه اصلی با هرکی عکس می گرفت مخصوصا با این زنهای غیر محجبه اینجا(!) همچین اخمی کرده بود که اصلا به اون روحیه لطیفش و زبون طنز گونه اش نمی خورد. از چیزای جالب اینه که اینجا وقتی می گن ملت خیلی در مراسم فرهنگی از این قبیل استقبال کردن یعنی چیزی حدود 50 تا صد نفر. یعنی مقیاسهای موفقیت اینجا تا ایران فرق می کنه.به گفته دوستم قبلنا اصلا از این چیزا نبوده و تازه یه مدت کوتاهیه که از این اتفاقا می افته و ایرانی های مقیم اینجا این جور برنامه ها رو تحویل می گیرن. حالا راجع به بافت ایرانی های اینجا بعدا می نویسم.

و اما همه که عکس گرفتن و من دیدم کسی دور و بر پرستویی نیست رفتم و بهش گفتم آقا من عکس نمی خوام بگیرم فقط می خوام با شما دست بدم و ببوسمتون. خیلی حال میده آدم هنرپیشه ای رو که دوست داره باهاش دست بده و ببوستش. هرچند آخرش باهم عکسم گرفتیم. همراه پرستویی آقای فرخ نژاد (بازیگر فیلم ارتفاع پست و طبل بزرگ زیر پای چپ) هم بود که اتفاقا اونم آدم شوخی بود و کلی به فضا سر زندگی داد. از اتفاقات جالبی که افتاد یکی اینکه پرستویی یه دکلمه قشنگ رو اجرا کرد و آخرش ترانه "عجب رسمیه، رسم زمونه" رو خوند. هرچند صدای بلند بلندگوهای سالن از زیبایی خوندنش کاست اما خب ملت کلی حال کردن. یه جا هم یکی از حضار پرسید که آقای پرستویی بازی شما در فیلم مارمولک بسیار عالی بود و خیلی قشنگ ادا و اطوار آخوندها رو در میاوردین آیا باهاشون رفت آمد داشتین یا کسی تو فامیلتون بوده که تونستین یاد بگیرین. پرستویی هم جواب داد که ما 26 ساله داریم بین این جماعت زندگی می کنیم. این جواب رو که داد ملت اولش خندیدن و بعدش کلی کف زدن.

جمع خیلی صمیمی ایجاد شد و سوالهای خوبی هم رد و بدل شد. پرستویی یه جاهایی هم گره دلش باز شد و بدون اینکه اسم بیاره از دست دوستان و آشنایان نزدیک حسودش گله کرد. همونا که باعث شدن تا اکران فیلم مارمولک بعد از 3 هفته در تهران متوقف باشه. از مشقت های بازیگری و خاطرات کودکی و نوجوانیش گفت. از کارش گفت که قبلا 10 سال در دادگاه بخش کیفری و جنایی کار کرده و حالا هم کارمند رسمی فکر کنم وزارت ارشاده در رابطه با تئاتر.تقریبا اکثر جوابها رو با خنده و شوخی آغاز می کرد و همین کلی ملت رو جذب کرده بود.در آخر هم بهشون از طرف انجمن دانشجویان مقیم استکلهم( که کلی زحمت کشیده بودن) لوح تقدیری داده شد. به کسی نگین ها ولی قابلهای لوح تقدیر رو من روز قبلش با دوستم انتخاب کردم و خریدم ؛)

راستی اگر از استکلهم هستید و این وبلاگ رو می خونید بدونید که یکشنبه همین هفته تئاتر fans به اجرا در خواهد اومد که حتما اگه می خواید ببنیدش برید بلیطش رو بگیرید. من که خودم می رم چون دوست دارم کار تئاترش رو هم ببینم. حالا که اطلاع رسانی شد بگم که ابی هم 15 اکتبر اینجا کنسرت داره. البته فکر می کنم تا حالا بیشتر بلیطهای سالن گرفته شده. اونم شاید رفتنی شدیم. اگه می بینید اینجا هم دیر به دیر آپدیت می شه چون درگیر درسا هستم و تازه دارم به سیستم اینجا عادت می کنم. امروز به من خیلی خوش گذشت. روز به یادماندنی و شبی به یاد ماندنی تر شد با تو. شبت خوش عشق.