دیدگاه های نوین؛ چشمان ضعیف
توی این دو ماهی که اینجا هستم تقریبا همه چیز طبق برنامه از پیش تعیین شده
ام جلو رفته. هرچند از فشار درسها کمی شوکه شدم اما سایر موارد تحت کنترل
بوده. مهمانی ها، میزان دخل و خرج و بالا و پایین شدن ها توی روابط شخصی و
خو گرفتن با محیط. راضی هستم و مطمئن هستم بهتر هم خواهد شد. هرچند که خیلی
دلایل وجود داره که باعث میشه بترسم از آینده اما سعی می کنم توی دلم رو
خالی نکنم و بهشون فکر نکنم.
پاییز اینجا زیباست. و من مثل خیلی روزهای دیگه نشسته ام کنار پنجره یکی از
سالن های دانشگاه و درس می خونم. گاهی سرم رو بیرون می کنم و مردمی که
بیرون هستند رو تماشا می کنم. شاید هنوز هم گاهی لمس این واقعیت که اینجا
اومدم کمی سخت باشه. شنبه یه امتحان دارم که امیدوارم خوب بدم و قال قضیه
اش رو بکنم. زیاد اهل درس خوندن این طوری نیستم که بشینم چیزی که علاقه
ندارم رو بخونم. اما خب چاره ای نیست زیاد.
وقتی درس می خونم و خسته می شم گاهی شروع می کنم وبلاگ خوندن و یه دل سیر
می شینم می خونم. اما راسیتش اینه دیگه دغدغه هام فرق کرده با بر و بچه های
داخل ایران و یا حتی اونایی که خارج از ایران زندگی می کنن اما همچنان
درگیر مسائل مربوط به وطن هستند. آرشیوم رو که نگاه می کنم خیلی خوب متوجه
این منحنی مهاجرت می شم که شاید البته من خیلی زود پاسش کردم و مراحلش رو
تند تند رفتم. وقتی دوبی بودم هنوز بسیاری از دغدغه هام و چیزایی که مغزم
رو وادار به واکنش می کرد اخبار ایران و مسائل حاشیه ای وطن بود. جالبیش
اینجا بود که هی عقب جلو می رفت. یه روز بی تفاوت بودم و یه روز مشتاق. یه
روز می گفتم دیگه بسه و باز روز دیگه اخبار رو دنبال می کردم. یادمه به دقت
وبلاگ ها رو می خوندم. شاید روزی چندین ساعت و گاهی حتی جلوی درس خوندنم رو
هم می گرفت. اما خب یه مدتیه دیگه با خوندن اخبار و مسائل فکرم به سمت
تحلیلشون نمی ره چرا که نحوه تفکرم داره عوض می شه. این بار دیگه اون قضیه
عقب و جلو رفتن نیست. قشنگ دارم حسش می کنم.
می دونم خیلی عاملها روی این طرز تفکر تاثیر گذاره من جمله تغییراتی که توی
زندگی که الان دارم تجربه می کنم، اما خوشحالم که می تونم ذهنم رو روی هدف
هام متمرکز کنم. اگه قرار باشه برای خاکی که درش زندگی کردم مفید باشم
ترجیح می دم با اسلحه دانش و معرفت باشه. بازم گاهی باید حسرت بخورم که خوش
به حال این خارجی ها خیلی از مشکلات ماها رو ندارن. شاید اگر من هیچ وقت
معضل ویزا و اینکه در یه مملکت غریبه مهاجر هستم رو نداشتم خیلی بهتر می
تونستم به رویاهام جامه عمل بپوشونم. دوست داشتم راجع به آینده تجاری
زندگیم فکر می کردم تا درسهای احمقانه دانشگاه. راستش هنوز هم عقیده دارم
که دانشگاه به شدت خلاقیت رو از آدم سلب می کنه. از این حرفا بگذریم. چشم
چپم دیگه خیلی ضعیف شده و حس می کنم هر روز هم داره ضعیف تر می شه. فکر می
کنم به زودی عینکی می شم. نمی دونم چرا احساس بدی دارم نسبت به این قضیه.
مثل یه آدم پیر که دیگه نتونه مثل جوونیاش انرژی داشته باشه. باید قبول کنم
تقصیر خودمه. زندگی من توی دوبی حتی سلامتی من رو هم به خطر انداخت. این از
عواقب اونه. یادتون باشه هرجا هستید خوب زندگی کنید و با خودتون لج نکنید.
این بدن شماست. ازش خوب مراقبت کنید. خیلی خوب :(