" /> یه وجب خاکِ اینترنت: November 2005 Archives

« October 2005 | Main | December 2005 »

November 30, 2005

مقدمه کتابها

نمی دونم شما از چه گروه از آدمهایی هستید اما اکثر غریب به اتفاق کسانی رو که می شناسم کتابهای درسی رو به زور می خونن چه برسه به اینکه بخوان مقدمه و نحوه چگونگی از کتاب و تقدیر و تشکر نویسنده رو هم بخونن. اما من عادتی که دارم همیشه این بوده که از صفحه ابتدایی کتاب شروع می کنم به خوندن. حتی صفحه شناسنامه کتاب رو هم مطالعه می کنم و بعدش اگر صفحه اعطا به کسی داشته باشه و الخ....

کتابهای انگلیسی که می خونم گاهی نمونه های بسیار جالبی از طرز نگارش و فکر نویسنده توش موج می زنه و مشخص می کنه که مثلا نویسنده آدم شوخیه یا اینکه خیلی جدیه و اصلا شوخی موخی تو نوشتارش نداره. البته باید مواظب باشیم که بعضا مقدمه و یا پیش گفتار کتابها رو کسی به غیر از نویسنده می نویسه و بنابراین گول نخوریم. اما حکایت اینه که امروز داشتم یکی از کتابهای مکمل درسیم رو می خوندم که به قسمت چگونگی استفاده از کتاب بر خوردم. براتون ترجمه اش می کنم جالبه!

" چگونه از این کتاب استفاده کنیم؟ خیلی ساده است، شما کتاب رو در یک دستتون نگه می دارید و با یه دست دیگتون کتاب رو ورق می زنید! راه دیگر استفاده از کتاب اینه که بگذاریدش زیر پایه شکسته میز ناهار خوری که دارید. البته من حالت دوم رو پیشنهاد نمی کنم چون مسلما نمی تونید کتاب رو باز کنید و بخونیدش!

جدای از شوخی اگر می خواید از کتاب استفاده کنید توصیه می کنم که به فهرست نگاهی بیندازید و هر مطلب و یا فصلی رو که دیدید مورد علاقه تون هست انتخاب کنید و شیرجه بزنید توش. نگران نباشید. اتفاقی براتون نمی افته! و یا اگر دوست داشتید می تونید سریع کتاب رو ورق بزنید و عکساش رو ببینید و کیف کنید.
".

November 28, 2005

برف پارو می کنیــــــــــم!

یادش بخیر بچه که بودم و تو قیطریه زندگی می کردیم همچین که برف میومد فرداش صدای این برف پارویی ها بلند می شد. برف پارو می کنیم. همشون م دهاتی بودن و "ک" رو یه طوری تلفظ می کردن. یه زمانی نرخ رو بر حسب پشت بوم حسبا می کردن و حریص هم نبودن اما همچین که یه خورده کارشون گرفت دیگه متری حساب می کردن و تازه قهر هم می کردن اگه باهاشون چونه می زدی! خدا هم که دید دیگه خیلی پر رو شدن یه بیلاخ خوشکل نثارشون کرد و الان سالهاست که حداقل تو تهران نونشون آجر شده.هاها...

انقدر من اینجا غر زدم که چرا برف نمیاد آخرش بعد چند روز هی موس موس کردن از دم دمای سحر همچین برفی داره میاد که آدم حالشو ببره. از اونجا هم که اینجانبان با دیدن سپیدی برف قاطی می کنم از کله صبح دارم همش درس می خونم. روح آدم شاد میشه به خدا. حالا روانمون پاک نشه جای شکر خواهد داشت. یه هوای سردی هم شده که مپرس. حالا یه دو ساعت دیگه برم دانشگاه ببینم چه خبره. کلاس امروز امنیت شبکه هم که اگر خداوند قبول کنه دودر می کنم و جاش می رم بشینم مثل آدمیزاد ادامه درس خوندن.

شبها هوای زیر صفر درجه حال می ده واسه پیاده روی و دویدن. باید به فکر پخش کننده ام پی سه( فارسی رو پاس بداریم؟!) باشم. دیشبم که رفتیم پیاده روی کلی حال داد. هر چقدر مردم اینجا از سرما می چپن تو خونه من دوست دارم برم بیرون. نمی دونم شایدم یه جورایی جنون سرما دارم. یکی از دوستان قدیمی خانوادگی پدر گرام هم در همین استکلهم زندگی می کنه که دیروز باهاش حرف می زدم. اونم ازم پرسید که سرمای اینجا رو چی کار می کنم؟ منم شاکی بازی در آوردم و گفتم آخه این چه مملکتی که همه میگن سرده و هیچ خبری نیست توش. ایشون هم در جواب من مثل بقیه گفتند که سرما از اواسط دسامبر شروع میشه. قضیه حرف زدن با دوست پدر من رو در نتیجه گیری شخصی که داشته ام بیشتر کمک می کنه که کسانی که هم سن و سال من بودن و سالهای پیش اومدن اینجا و موندگار شدن و در ضمن دیگه ارتباط آنچنانی با ایران نداشتن به شدت شخصیت هاشون اروپایی شده و توی عرف این اجتماع حل شدن. یه عنوان مثال خیلی مثبت فکر می کنن. تریپ دودره بازی ایرانی رو دیگه ندارن. بسیار محتاط صحبت می کنن و حال و احوال طرف مقابلشون رو سعی می کننن بفهمن و آداب و معاشرتشون هم تا حدی منتطبق میشه.

 از این حرفا گذشته شاید براتون جالب باشه که اینجا پستچی ها با دوچرخه این ور و اون ور می رن و پشت دوچرخه شون یه خورجینه که نامه ها رو توش می گذارن. خیلی باحالن. الان دیدم از دوچرخه اش پیاده شده و داره آروم آروم توی بوران حرکت می کنه. لباساشون آبیه و علامتشون هم یه چیزی تو مایه های چراغ علاالدین تو کارتوناست. تا اونجا هم که من می دونم هر محله واسه خودش یه سری ثابت پستچی ثابت داره. بنابراین اگر کسی اهل نامه و نامه بازی باشه می تونه راحت باهاشون دوست بشه.

November 24, 2005

هاستلر

از اون شبی که رفتم کلوب شبانه و بعدش یه دست بیلیارد زدیم به خودم گیر دادم که برم قانونای این بازی جالب رو یاد بگیرم البته تمام و کمال! من این بازی رو خیلی کم انجام دادم و تجربه ام در حد صفره ولی لااقل آدم قانونهاش رو بدونه بد نیست. توی تعطیلات بین ترم هم بدم نمیاد کمی برم بازی کنم تا دستم روون شه. یه جاهایی به درد آدم می خوره که خودی نشون بده. حالا نگران نباشید نمی خوام بهتون بیلیارد آموزش بدم. داشتم اصطلاحات تخصصی بیلیارد رو می خوندم که رسیدم به یه واژه بسیار جالب به نام هاستلر ( hustler ).

هاستلر  به کسی گفته می شه که وارد یک کلوب میشه و تضاهر می کنه که آدم کودن و مبتدی هست توی بازی بیلیارد، بعدش می گرده و چند نفری رو که خیلی ادعاشون می شه ولی در واقع پیش این طرف پشم هم حساب نمی شن پیدا می کنه و می کشونه سر میز و باهاشون شرط می بنده. هاستلر آدم زرنگی و توی بازی یه چند تا سوتی هم می ده و توپها رو توی سوراخهای کنار میز نمی ندازه تا این طوری وانمود کنه که مبتدیه و طرفهای مقابلش رو وسوسه کنه که بیشتر واسه شرط بندی پول بگذارن. وقتی پول زیادی برای بازی بعدی شرط بندی شد، هاستلر عزیز دست به کار می شه، گند می زنه به کاس و کوزه همه و تمام توپها رو می ندازه توی سوراخ و پولها رو می بره. به راستی جامعه کنونی ایران چندین هزار از این هاستلرها در میان تک تک اقشار جامعه اش داره؟ چند نفر رو می شناسید که خوی و خصلت یه هاستلر رو دارن و فقط به فکر تظاهر و فریب ملت فلک زده هستند و بالا کشیدن پول آشنا و غیر آشنا. شاید یکی از تفعن هایی که بوش خیلی بالا زده بود وجود همین آدما بود که صبرم رو لبریز کرد و ترجیح دادم از مملکت گل و بلبل خارج بشم. مراقب هاستلرهای زندگی باشید. بازی بیلیارد که مهم نیست!

November 20, 2005

خطوط کشتیرانی وایکینگ!

تازه از مسافرت برگشتم ولی اصلا خسته نیستم. یه مسافرت با کشتی به فنلاند داشتم که به حول و قوه الهی بلیط مجانیش هم گیرم اومد و همه چی دست در دست هم داد تا با یار گرام بریم آب و هوایی عوض کنیم. توی راه به سمت کشتی هم اولین برف زمستونی اینجا از آسمون بارید و ما زیرش راه رفتیم و کلی کیف کردیم. بعد یه شام درست و حسابی و آشنا شدن با چند تا دوست جدید سوئدی، بر طبق روال همیشگی که ملت شب تو کشتی می ریزن تو دیسکو و کازینو، ما هم رفتیم و سر و دمبی تکون دادیم.

این ملت سوئدی هم وقتی مست می شن عالمی دارن. خیلی باحالن. من تا به حال این همه آدم مست جلوی چشم خودم ندیده بودم. همیشه تو فیلما این طور فضاها رو دیدیم ولی خب از جلو لمس کردنش با مزه بود. یکی کاراته می زنه. یکی پرتاب می شه، یکی خودش رو می ماله به یکی دیگه. خلاصه خنده بازاریه. دیشب یه یارو تو دیسکو هم بود که رقصیدنش شاهکار بود. دو تا حرکت بنیادین از خودش بیشتر نشون نمی داد که ما رو عین چی می خندوند. آخرش هم پاتیل و راضی از رقصی که کرده خودش هم خندید و رفت.

اینجا کشتی داره که می ره فنلاند و شرکت مربوطه اش به نام وایکینگ لاین معروفه. بعضیاشون رو می تونی تو فنلاند هم پیاده شی و بمونی و بعضیاش هم مثل بلیط ما نمیشه پیاده شد. یعنی 24 ساعت تو کشتی. شبا همیشه ملت تا خود صبح ساعتای 5 تو دیسکو و این ور و اون ور ولو هستند و عربده کشی می کنن و وراجی می کنن . جالبه که این سوئدی های خجالتی هم موقع مستی، هر حرفی از دهنشون دربیاد می گن و تا خود صبح واست زوزه هم می کشن. اما مردمان خوب و بسیار مثبتی هستند. دوست دارم این دید مثبتشون رو توی خیلی چیزا ازشون یاد بگیرم. واقعا داره روم تاثیر می گذاره.

دم ظهر که همه تازه از خماری در میان می رن یه ناهار و بعدش می افتن به جون tax free.  اینجا تو کشور که باشی باید کلی مالیات، رو همه چی بدی واسه همین این مغازه های توی کشتی که بدون مالیاته خیلی مشتری داره و مخصوصا همه دو سه تا باکس آبجو و انواع مشروبات می زنن زیر بغلشون و خوشحال و راضی میان بیرون. عطر هم قیمت های معقولی داره اونجا. من واسه خودم یه عینک آفتابی خوشکل خریدم و کمی هم شکلات.

 شهر سفید پوش شده و الانم جلوی پنجره ام برف نشسته. سپید سپید. عاشق این سپیدی برفم. یه زمانی نمی دونستم بگم چه فصلی رو دوست دارم ولی الان می تونم بگم که تمام فصلهای خدا زیباست. دوست ندارم هیچ کدومشون رو انتخاب کنم به عنوان سوگولی. برف سپید به بار بر سر من و یار. راستی این سری پنج به چهار شدیم و یکی طلبت. خیلی حالللللللللللللللللللل داد :)

November 19, 2005

سرمای زمستان هم آمد

با سلام و صلوات مثل اینکه پاییزه اینجا داره تموم میشه و میریم که این زمستونی رو که همه من رو ازش ترسوندن ببینم. پاییزه اینجا دو ماه شد. برگها تغییر رنگ دادن. هوا سرد و متغیر شد. یعنی گاهی آفتابی و گاهی بارونی بود و گاهی هم هر دو! انقدر باد اومد که زد تمام برگای درختا رو با بی رحمی کند.چند روزه که هوا دور و بر صفر درجه و زیر صفر می چرخه و پریروز هم یه نمکی برف و بارون قاطی اومد. صبحها چمنها یخ زده و من برای اولین بار اینجا دیدم که در طول شب ماشینایی رو که بیرون پارک می کنن با سیم برق وصل می کنن به منبع انرژی که باتری ماشین نخوابه! شیشه همه ماشینها یخ می زنه و سفید میشه و یه سری برف پاکناشون رو می زنن بالا که فکر می کنم به خاطر این باشه که نچسبه به سطح شیشه جلوی ماشین.

اینجا روال این طوریه که قبل از اینکه زمستون بیاد یه جعبه های سبز یا سیاه رنگ( البته ممکنه رنگهای دیگه هم باشه که من ندیده باشم) هر چند متر به چند متر حالا یا توسط شهرداری یا توسط شرکتهای صاحب املاک نصب میشه که روش نوشته "شن". آره اینا توش پر شن هست. توی زمستون این شن ها رو می ریزن پشت یه ماشین هایی شبیه ماشین های گلف و شروع می کنن به شن پاشی سطح خیابون و پیاده رو. همه جا رو می پاشن. دیگه تریپ تهران نیست که کارگر شهرداری با بیل پشت کامیون وایسته و شن رو پرتا کنه تو سر و هیکل ملت.من ماه مارس که اسفندماه خودمون میشه و استکلهم اومده بودم, تشخیص سطح خیابون سخت بود چون همه اش برف بود. تنها این تابستون که اومدم فهمیدم که اون سری کجاها قدم گذاشتم!

سرد شدن هوا باعث شد که بالاخره شال و کلاه کنیم بریم مرکز شهر که لباس خیلی گرم بخرم. اون سری دو تا پلیور خریدم. اینجا خداییش قیمتها با اینکه روش درصدهای بالای مالیات هم می خوره تا حدی برای بعضی چیزا مناسبه. پلیورها اینجا قیمتی از 250 کرون* به بالا داره. البته اینجا یه کلکی که باید بزنی اینه که همون اول فصل نری خرید چون حراجی نیست. مثلا اگر کاپشنی و پلیوری از پارسال داری بپوشی تا برسه وسط فصل و اون وقت بری خرید. یه سری از چیزا رو واقعا مفت می تونی گیر بیاری.

امروز یه کاپشن بسیار عالی با قیمت غیر قابل باور 300 کرون خریدم! قیمت قبلیش 900 کرون بوده. البته یه کاپشن خیلی خفن دیگه خریدم که اون رو قیمتش رو نمی گم چون خیلی خیلی گرون بود ولی کلی با خودم کلنجار رفتم تا بخرمش. فکر می کنم هفتاد درصد یا شایدم بیشتر از پر قو درست شده. با خودم دو دو تا چهار تا کردم و به این نتیجه نورانی رسیدم که تو سوز و سرمای اینجا و اگه قرار باشه مسافرتی برم سلامتی مهم تره تا اینکه بخوام چهار اره*( به جای چهار قرون گفتم دیگه :)) صرفه جویی کنم و مثل بید بلرزم. یه کلاه مناسب و خوشکل و ارزون هم خریدم و صد البته دستکش. اینجا دستکش گرونه. یعنی دستکش خوب بخوای بخری که آب خیسش نکنه و بشه باهاش برف بازی کرد و خلاصه به درد زمستون اینجا بخوره از 500 کرون به بالاس. البته بازم من سر به زنگا رسیده بودم و این سری دستکشها رو حراج کرده بودن و من مفت خریدم!

شش ساعت راه رفتن توی مراکز خرید استکلهم و غلغله مردم و شور و هیجانی که دارن(الان پاهام داره از درد می ترکه). اینجا راستی از الان شروع کردن خرت و پرت کریسمس فروختن. منم یه چیزایی واسه خونه ام می خوام بگیرم و خوشکلش می کنم. عید خودمون هم که جای خود دارد. با اینکه الان هوا ساعت سه و نیم تاریکه(!) اما ملت مخصوصا شبهای جمعه که بعدش هم تعطیلات آخر هفته شروع می شه می ریزن بیرون و من واقعا حالش رو می برم. از همه بهترش اینه که کسی به کسی کاری نداره و ترس از هیچی نیست. آدم یه تیپهایی می بینه که همیشه تو فیلما دیده. مثل تریپای بلک متال و پانک و از این جور چیزا.

بی صبرانه منتظر اومدن برف و یه برف بازی حسابیم. فردا هم که اگر خدا توفیق بده با یار گرام می خوام برم فنلاند با کشتی. البته فکر نمی کنم اون ور پیاده بشیم.مثل سری قبله که واسه سمینار رفتم فقط امیدوارم دریا زده نشم مثل اون بار. از همین جا هم به قادر عزیز که همون ابتدا ما رو دعوت کرده به فنلاند سلام می کنم و حتما حتما به زودی سر و کله مون تو تورکو و خاک سردخیز فنلاند پیدا میشه. میایم که آتیش بسوزونیم.

* هر کرون برابر است با 100 اره( به ضم الف و کسر ر مثل Ore). در سه ماه اخیر کرون در مقابل دلار به شدت ارزشش رو از دست داده و یه طورایی شده معضلی برای دولتمردان سوئد. کرون به طور معمول قیمتی معادل 120 تومان در بازار ارز ایران داشته اما اکنون این قیمت به زیر 110 تومان تنزل پیدا کرده که غیر قابل باوره. این در حالیه که چند ماه پیش کرون به 125 تومان هم رسیده بوده. در هر صورت فعلا خوش به حال ما که می خوایم پولمون رو از دلار یا تومان تبدیل به کرون کنیم.

November 09, 2005

دو دو تا؟ قارتا...

دیدید این آدمایی رو که زیاد کتاب و درس می خونن بعد یه مدتی چیزای ساده یادشون میره؟ منم که همین طوریش تو هپروتم با این وضع کتابا و فشار درسا می ترسم از اون ور جهنم بزنم بیرون! هر روز ساعت پنج یا شش بیدارم و درس می خونم. طبیعتا چون کارای دیگه ای هم دارم باید درست برنامه ریزی کنم. امروز صبح بعد یه خر زدن اساسی داشتم فکر می کردم این ترم یکی از درسامون غیر ممکنه که بتونم تموم کتاب رو بخونم!

اول بگم اینجا تریپ این طوریه که وقتی یه درسی به شما ارائه می شه باید تا فیها خالدون موضوع رو بفهمید. یعنی این طوری نیست که بگی حالا باشه اینو آب دوغ خیاری بخونم برم سراغ مبحث بعدی. همه مباحث به هم تقریبا مربوطن. حالا این توی سرش بخوره. اینجا باید خیلی ریز بشید. یعنی باید دقیقا استاد بشی تو چیزی که داری می خونی وگرنه بعدش گیر می کنی. یه کتاب بهت معرفی می کنن که طبیعتا با خوندن اون کتاب خیلی چیزا دست گیرت نمیشه و باید دست به دامن کتابا و مقالات دیگه بشی.

حالا این ترم یه درس داریم به نام " امنیت شبکه" که به طور خاص راجع به انواع رمز گزاری و مزایا و معایب و کرکشون صحبت می کنه. این کتاب 26 فصل داره.که حالا بدون احتساب فصل اولش که تقریبا هیچی نداره میشه 25 فصل. اینجا بر خلاف سیستم دانشگاه آمریکایی ترماشون به دو قسمت تقسیم می شه و در هر قسمت دو یا سه درس پاس میشه که مدتش همش یک ماه و نیمه. یعنی شش هفته. یه هفته اش هم که اول پریود و آخرش بحث سر کتاب و نحوه امتحان و این چیزا. سر و تهش می مونه پنج هفته. شما حساب کنید من می بایست در پنج هفته، 25 فصل کتاب بخونم. با احتساب اینکه شنبه و یک شنبه رو بگذاریم تعطیل تا این مغز لامصب کمی استراحت کنه پس هفته ای پنج روز باید درس بخونم. یعنی روزی یه فصل و این عملا اصلا امکان پذیر نیست. به خاطر اینکه ما در هفته، کلاس و آزمایشگاه هم داریم و فقط این یه درس نیست و یه درس دیگه هم توی این پریود داریم.

حالا می خوام این قضیه رو با معلم مطرح کنم ببینم آخه باید چه خاکی بر سرمون بریزیم. خوندن روزی یه فصل این کتاب اونم به این سختی که آدم رو له می کنه واقعا غیر ممکنه.  جالبه که هنوز هیچ نمونه ای از نحوه امتحان پایان ترم نداریم. هیچ خط مشی ای که بگه به چه صورت سوال میاد نداریم و استاد عزیز خیلی راحت میگن که همه کتاب باید خونده بشه. همینه که ممکنه پس فردا ازم بپرسن دو دو تا منم مثل بچه کلاغه بگم قارتا!!!

November 07, 2005

برف در صحرا

دم شیخ محمد گرم که دوبی رو داره به چه سمت و سوقی می کشونه. یه وجب خاک خدا رو گرفته دستش، توی اون بر و بیابون که بیست سال پیش توش شتر سواری می کردن، برجهای بلند و مراکز خرید آنچنانی و فرودگاه عظیم که راه انداخته هیچی، حالا می تونید توی صحرا اسکی هم بکنید چون که سالن اسکی دوبی افتتاح شده. هرچند دوبی خیلی کوچکه و مشکلات خیلی بزرگی داره، هرچند ترافیکش داره همه چیز رو خفه می کنه و شاید خود شیخ و دار و دسته اش فکر نمی کردن با این سیل عظیم مهاجر و رونق تجاری و سرمایه گزاری روبرو بشن برای همین توی شهرسازیشون یه جاهایی خفن به بن بست خوردن، اما رشد و سرعت ساخت و ساز در این نقطه از دنیا سرسام آوره.

هنوز یادم نمی ره که صبح زود، ظهر گرمای چله تابستون، نصف شبهای خاموش هم که سر پروژه های عظیم دوبی می رفتم می دیدم که کارگرهای هندی و بنگلادشی بیست و چهار ساعته مشغول کار هستند. به نظر من  اگر کسی می خواد بره و دوبی زندگی کنه بگذاره واسه سال 2010 به بعد. این چند سال هرکی بره حسابی خاک و خل می خوره و مشکلات زیر ساختاری این شهر رو باید تحمل کنه. تا اون موقع متروی دوبی راه می افته. تا اون موقع فاز بعدی فرودگاهش تکمیل شده، اتوبانهای جدید و شاهراه های جدید بهش اضافه شدن، ترافیکش روون تر می شه، و مراکز خریدش حسابی جا می افتن و باهم به رقابت می افتن. قسمتهای اون ور اینترنت سیتی حسابی رشد می کنه و شهر گنده تر می شه. البته اینا چیزایی هست که ادعا می کنن حالا باید دید و نظاره کرد که این صحرای کوچک که الان آرزوی خیلی ها برای زندگیست به کجا خواهد رسید. اگه دوبی رفتید جای من هم اسکی کنید. برف توی صحرا باید خیلی مزه بده.

November 06, 2005

نایت لایف در استکلهم

دیشب فرصتی شد که با یار مهربون بریم بیلیارد بازی کنیم. تو استکهلم آخر هفته ملت می ریزن بیرون و کلا چهره شهر علی رغم روزای دیگه، پر جنب و جوشه. خب اینجا مردم مخصوصا تو پاییز و زمستون که هوا همش تاریکه خیلی زود می رن تو خونه هاشون و بیرون نمیان اما آخر هفته ها جای جای شهر می تونید ببینید دختر و پسرایی که دست تو دست هم دارن و منتظرن برن داخل نایت کلابها یا دیسکوها یا مراکز تفریحی بیلیارد و قمار و کازینو.

اصولا اینجا مراکز تفریح یکپارچه سازی شده که همه چی دم دست مشتری باشه و هم مشتری راضی باشه هم اونا بتونن مشتری رو بچاپن. مثلا این جایی که دیروز رفتیم. اولش قمار خونه اش بود که خیلی هم باحال بود. یه یارو بود نشسته بود اونجا و چون اول شب بود هنوز مشتری براش نیومده بود و هی داشت با این ژتونهاش سر و صدا در میورد. عین این فیلمها هست لاس وگاس رو نشون میدن. بعدش میزهای بیلیارد بودن و یه بار که مشروب سرو می کرد و طبقه پایین هم داشت که ملت می تونستن مجانی تخته بازی کنن، یا ورق بازی کنن و دارت بازی هم داشت. اینا همش مجانی! ولی بیلیارد پولی بود. زهرماری(مشروب) هم طبیعتا در حد تو پاچه کردن.

فضای خیلی با حالی داشت. هر کسی واسه خودش حالی می کرد. یکی شطرنج بازی می کرد. یه سری دارت بازی می کردن. یه سری مثل ما تخته بازی می کردن و غش غش می خندیدن. به هر حال بعد یه هفته پر از درس و استرس این جور موقع ها هم نیازه. من بیلیارد به ندرت بازی کردم و اصلا خوب بلد نیستم. ولی فکر کنم لازم باشه حداقل قانوناش رو یاد بگیرم. بازی بدی نیست مخصوصا وقتی که آب و حوا هم خوب باشه ؛)

یه چیز جالب که نمی دونم قبلا گفتم یا نه اینه که اینجا کرکره مغازه هاشون رو نمی کشن پایین و چراغاش رو هم خاموش نمی کنن(!) و مثل تهران نیست که شونصد تا قفل و زنجیر و دخیل ببندن که دزد نزنه. برای همین شما شب هم می تونید داخل مغازه ها و جنساشون رو دید بزنید.دیشب بارون خیلی میومد و ما هم تصمیم گرفتیم تو شهر قدم بزنیم و یه کمی شب عشاق بازی دربیاریم. انشالله که مقبول حق تعالی بیفته. هواشناسی هم که میگه تا آخر این هفته همه اش بارون. فعلا از نظر بارون به آرزوم رسیدم. ببینیم برف کی میاد.

November 05, 2005

بارون پشت شیشه

ساعت 4 و 15 دقیقه صبح. از صدای بارون بیدار شدم. دیشب از اون شبایی بود که باطریم تموم شد. بعضی وقتا اینجا از صبح زود شروع می کنم به کار کردن روی یه پروژه یا درس خوندن و به کوب می خونم. بدون استراحت و کمی به خودم مهلت دادن که البته باید اعتراف کنم کار احمقانه ای انجام می دم چون تجربه بهم ثابت کرده این طوری خیلی غلطه اما خب عادتهای چندین ساله قبل باعث میشه که گاهی مثل دیروز بزنم تو جاده خاکی و فشرده بشینم پای کاری که دارم. اون وقته که دیگه یهو باطریم تموم میشه و باید پاشم برم خونه و با گاهی از خستگی دیگه نای غذا درست کردن هم نداشته باشم و گروپی بیفتم رو تخت و چشم که باز کنم ببینم فردا صبح شده.

داره بارون میاد. عاشق بارونای اینجام. میز اتاقم رو طوری تنظیم کردم که روش به پنجره بیرون باشه. پنجره اتاقم رو دوست دارم چون میشه از پنجره جنگل کنار اتاقم رو دید. دیگه مثل قدیما وقتی بارون میاد دلم نمی گیره. دلم پر نیست. اینجا خواب و خوراک شده دانشگاه یعنی اکثر موقع ها از صبح تا شب دانشگاهم. اما بعضی وقتا هم زودتر میام خونه و شام می خورم و بعدش اتاقم رو تاریک می کنم، شمعهای روی میزم رو روشن می کنم و چراغ مطالعه این ور رو هم روشن. صحنه ای که همیشه توی ذهنم از بچگی داشته ام. لپتاپم رو هم می گذارم جلوم و درس می خونم. هوم. مثل یه رویای قدیم می مونه که حالا لمسش می کنم ولی گاهی انقدر پیچ در پیچم که فراموش می کنم بهش رسیدم.

تو کتابا می خونیم که وقتی شکست می خورید پا شید. بلند شید و حرکت کنید. می دونم سخته اما رمز پیروزیه. توی همین مدتیه که اومدم اینجا باز یه شکست رو تجربه کردم. توی یه کاری شکست خوردم. کاری که ساعتهای متمادی براش وقت گذاشتم و روش زحمت کشیدم. اما کلی چیز هم یاد گرفتم. حالا تجربه های اون کار رو گذاشتم در یه پروژه جدید. این بار آهسته و پیوسته روش کار می کنم و تکمیلش می کنم. می دونم که حتی یه روزم ممکنه هیچ کسی من رو پشتیبانی نکنه اما نا امید نیستم. می جنگم. هنوزم عاشق صدای بارون پاییز اینجام. راستی اینجا هوا از چهار و نیم تاریک میشه و صبح ها هم ساعت هفت و نیم هوا روشن میشه! تازه این اولشه. خدا به داد زمستون برسه. اون موقع همش دیگه تاریکه!

November 04, 2005

آخرین وسوسه مسیح

دیشب که داشتم توی کیف سی دی هام رو نگاه می کردم چشمم افتاد به این فیلم و بس که این فیلم واسم جذابه یهویی دیدم همه اش رو دوباره دیدم! این فیلم به کارگردانی مارتین اسکورسیزی و بر اساس کتاب نویسنده معروف" نیکوس کازانتزاکیس" ساخته شده. نیکوس توی کتابش می خواد از دیدگاه خودش به خواننده بگه که عیسی مسیح قبل از اینکه بخواد بپذیره یه پیامبره، کلی با خودش کلنجار می رفته و شیطان مرتبا می خواسته از راه به درش کنه با وسوسه های مختلف.

"ترس" واژه ایست که مسیح مرتبا توی فیلم ازش حرف می زنه. مثلا یه جا به یکی میگه که من آدم نمی کشم، دزدی نمی کنم، چون می ترسم، نه اینکه ممکنه نخوام! مسیح سعی می کنه که هر کاری بکنه تا خدا از اون متنفر بشه و مسوولیت پیامبر بودن رو روی دوشش نندازه شاید برای همینه که برای سربازهای رومی صلیب می سازه تا هم وطنای خودش رو به صلیب بکشن.

نقش یهودا هم بسیار جالب به نظر می رسه. ظاهرا اون قوی ترین مرد از نظر ثبات نظر و فیزیک بدنی در بین حواریون عیسی ست و به درخواست خود عیسی محلش رو لو می ده تا او به هدف نهاییش یعنی مصلوب شدن برسه! مسیح بعد اینکه کلی کلنجار می ره و بالاخره می فهمه که باید نقش پیامبریش رو بپذیره اما  براش خیلی سخت می شه که بپذیره در انتهای ماموریتش می بایست مصلوب بشه. توی فیلم زمانی که می ره جایی که به یهودا گفته به سربازای رومی بگه بیان بگیرنش، می ره با خدا مناجات می کنه و گریه می کنه میگه که تو دریا رو برای موسی باز کردی، نوح رو با کشتیش نجات دادی و اسماعیل رو هم از قربانی شدن نجات دادی اما چرا من باید مصلوب بشم؟ و خلاصه اونجا هم می فهمه که خواست خداست و ازش می خواد که بهش ایمان قوی بده تا بتونه تحمل کنه.

جدای جدالهای روحی مسیح که باعث میشه تا بشینیم و فیلم رو تا آخرش ببینیم اما صحنه مصلوب شدن مسیح هم جالبه. زمانی که مسیح رو مصلوب می کنن توی آخرین ثانیه های عمرش شیطان به ظاهر "فرشته نجاتش" میاد و گولش می زنه و میگه تو امتحانت رو پس دادی و حالا می تونی به همون چیزی که خواستی برسی یعنی بری به زندگی دنیویت برسی. اینه که مسیح رو می کشه از صلیب پایین، به معشوقه اش می رسونه، بچه دار می شه و مثل یک انسان معمولی زندگی می کنه تا اینکه پیر میشه و هنگام مرگ. زمان مرگ حواری هاش میان بالا سرش و یهودا حسابی ناراحته چون میگه من با خودم جنگیدم که بقبولونم برم تو رو لو بدم حالا ببین چه بساطی واسه خودت راه انداختی. زن و بچه و یه زندگی معمولی. اونجاست که خود مسیح می فهمه که اون به اصطلاح فرشته نجاتش، شیطان بوده و بعد سینه خیز می ره از خونه بیرون و به خدا التماس می کنه که برش گردونه روی صلیب چون می فهمه زندگی دنیوی چقدر پسته. تو این سکانس برگشت می خوره به همون جایی که روی صلیبه و یه نگاهی به دو مردی که مثل اون مصلوب شدن و دارن زجر می کشن میندازه ولی می خنده از ته دلش و بلند فریاد می زنه" ماموریت من انجام شد".

به شخصه با دیدگاه های نویسنده داستان موافق نیستم چون معتقدم آدمهایی که قدیم می زیستن خیلی قوی تر از این حرفا بودن چه برسه آدمهایی که سیر و سلوک و پاکی ذاتی هم داشتن. تفکرات بشر نوین واقعا یه زباله دونی بیشتر نیست. مردمان قدیم به مراتب وقت بیشتری برای تذهیب خودشون داشتن. من یه برادر دارم که در زمینه متافیزیک و عالم غیر مادی مطالعه داره و تمرین می کنه. هر وقت ایران می رم زیاد باهاش بحث می کنم و کلی هم به اطلاعاتم افزوده میشه. برادرم می گه از عوالم روحی و متافیزیک همین رو بدونیم که آدمهایی قدیم خیلی خفن تر از الان بوده اند و یه دلیلش هم شهر نشینی و پر مشغله شدن فکر و ذهن آدماس و من هم باهاش به شدت موافقم. من هنوزم جدای از چیزهایی که ادیان می گن می تونم فکر کنم آدمی مثل مسیح رو که روح و فکرش خیلی بالاتر از این بوده که بخواد وسوسه های کوچکی مثل هم خوابگی با زن درگیرش کنه چرا که انسان هر چقدر روحش بزرگتر میشه، وسوسه هاش هم کمتر میشه اما عمقشون زیاد میشه. روحمون رو بزرگ کنیم.

November 02, 2005

دنیای وارونه

وقتی می خواستم بیام اینجا, یادمه همه می گفتن اوه اوه عجب جای سردی داری میری. حتی وقتی عید امسال هم استکهلم بودم و سرد بود من انتظار خیلی بیشتر از این چیزا رو داشتم ولی خب اصلا اون قدر سرد نبود که همه ازش می ترسن و می ترسونن. خود سوئدی ها که همش میگن وای اینجا زمستون ال و بل ولی با این دنیای وارونه ای که من می بینم خیلی اوضاع بی ریخته.

زندگی نمی دونم چرا هر روز داره از طبیعتی که میلیونها سال داشته دور می شه. زمین قاطی کرده. هوا گرم شده. این سرمایی که ملت ازش حرف می زنن مال بیست سال پیش بوده. انگار توی این ده ساله اخیر خیلی چیزا عوض شده. اونایی که هم سن و سال من هستند و کمی بزرگتر خوب یادشون میاد که چقدر وقتی دبستان می رفتیم مدارس رو به خاطر بارش برف تعطیل می کردن. من هنوز یادم نمی ره که مادرم رو اسطوره هواشناسی می دونستم و خداییش این زن هیچ وقت اشتباه نمی کرد. حتی گاهی وقتی مامانم شبا آسمون رو نگاه می کرد و می گفت بچه ها تا فردا صبح برف سنگینی می باره، من مشقام رو نمی نوشتم چون می دونستم حتما مدرسه ما تعطیله. حالا کو اون برفهای تا زیر زانو و روزهایی که می رفتیم برف بازی. کجاس زمین های یخ زده قیطریه که ما توش سر می خوردیم و تیوپ بازی می کردیم.

نمی خواستم نوستالژی بشه اما شد. حالا می ترسم همین استکلهمی که همش می گن سرده و سرده یه دهه بعد دیگه هیچ وقت زمین پاتیناژی نداشته باشه توی زمستون. دیگه باباها برای بچه هاشون از سرمای اقسانه ای بگن. شاید خنده دار بیاد ولی مطمئنم همین طوری میشه. دنیای وارونه مزخرفیه. هیچی سر جاش نیست. حتی سگ دو زدن هامون هم معلوم نیست واسه چیه. این همه نوشتم که یعنی من برف می خوام این چه وضعش اخه.

راستی خیلی ها میگن چرا خبری ازم نیست. در حال تجربه کردن یه زندگی جدیدم. یه زندگی که دیگه توش تنها نیستم. یه زندگی که توش مبارزه سختی وجود داره و کمی حواسم نباشه با کمر به خاک رفتم. شاید برای مدتهای مدید اینقدر آرامش نداشتم و زندگیم رو روال نبوده. همون طور که گفتم قبلا دیگه خیلی از دغدغه هام مثل قدیم نیست و نه دیگه دنبالشون می کنم و نه اصلا مجالی برای فکر کردن بهشون دارم. اگر وقتی باشه ترجیح می دم بگذارم برای درس و درس و درس. البته این یعنی اینکه من همچنان عاشق وبلاگ نویسی هستم و سعی می کنم راجع به اینجا بیشتر بنویسم. این آخری هم بگم که  تازگی ها خیلی به نروژ علاقه مند شدم. امیدوارم که بتونم برم این کشور رو از نزدیک ببینم. مردمی متومل و با سواد و یکی از بهترین کشورهای دنیا از نظر سطح زندگی. باید دید.