" /> یه وجب خاکِ اینترنت: December 2005 Archives

« November 2005 | Main | January 2006 »

December 29, 2005

حالا من اینجام؛ پیش تو

بعد یه صبحانه جانانه در خونه رو کمی باز کردم ببینم هوا چه وضعیه. آخه اینجا خونه هاشون خیلی چفت و کیپه و حسابی هم صدا رو داخل خودش نگه می داره و هم نمی گذاره که سرما بیاد داخل بنابراین از پشت پنجره واقعا نمیشه فهمید چه خبره. همچین که در رو باز کردم یه صدای توفان و کولاکی زد تو مخم که زودی در رو بستم. برفهایی که رو زمین نشستن همین طوری تو هوا دارن وول می خورن!. امروز می خواستم برم مرکز شهر و یه پیاده روی بکنم ولی مثل اینکه نمیشه.

نمی دونید اینجا حراجی ها دارن خودشون رو خفه می کنن. ملت هم ریختن بخر بخر و بخور بخور. خیلی شلوغه. همه دست تو جیباشون حمله به اجناس نصف قیمت. به نظر من بهترین موقع سال برای خرید همین موقع س. خوشبختانه اینجا مثل ایران نیست که فروشنده ها دم عید با مشتری مثل لاشه سگ بر خورد کنن و جوابش رو ندن. اینجا سر یارو شلوغ هم باشه در حد معقول جوابت رو می ده و کارت رو راه می ندازه و من به خاطر همین قضیه عاشق این کشور هستم. حس می کنی که آدمی و یه احترامی داری. من هم از موقعیت استفاده کردم و چند تا خرت و پرت برای خونه خریدم که واقعا نیاز داشتم و کلی الان دارم حالش رو می برم. داره جهزیه ام کامل میشه خدا بخواد.هاها...

سال 2005 هم داره تموم میشه. چه سال پر التهاب و پر کشمکشی برای من بود. دیشب که داشتیم قدم می زدیم در حالی که داشت برف میومد، وقتی روی اون پل ایستادیم من یه لحظه جاده رو تا دور دست دیدم خطهای لاستیک ماشینها رو برف جاده که باز داشت محو میشد، چراغای قرمز رنگ بیو* و چراغهای راهنمایی و رانندگی و تو که داشتی به خاطرات اومدنم گوش می دادی. لذت بخش ترین حرفام همون وقتی بود که نشستم دم نیمکت چوبی آپارتمانتون و بهت گفتم: " هرچی که بود، حالا من اینجام؛پیش تو."

* بیو (bio): بیو به زبان سوئدی یعنی سینما.

December 27, 2005

کریسمس مبارک

البته درسته که دیره ولی خب کریسمس مبارک. من در یک جمع صمیمی و در حالیکه یک نفر به شدت می خواست به کادوهای زیر درخت کریسمس حمله کنه، کادوهام رو باز کردم.دیروزم که همه جا سپید پوش شده و تا همین صبح داره یه کله برفهای خوشکل میاد. بعد از مراسم بازگشایی کادو و بخور بخور به حد وافی و کافی تکه انتهایی از فیلم " هری پاتر و زندانی آزکابان" بر پرده عریض تلویزیون خانگی به نمایش در اومد که اینجانب از این فیلم بر خلاف توطئه تمام مزدوران استکبار جهانی خوشم اومد! باحالیش این بود که حداقل اون آخرش هر ثانیه فیلمش هیجان انگیز بود و یه اتفاقی میافتاد که معلوم نبود چیه. از حوادث دیگر روزگار اینه که چرا به این مسیحیان بیچاره ظلم میشه. کریسمسه چرا کارتون "موسی" پخش میشه؟ غلط نکنم دست یه کسائی تو کاره ها. یعنی یه کارتن راجع به عیسی ساخته نشده؟اما خب کارتنش قشنگ بودا مخصوصا اونجا که رود نیل باز میشه فوق العاده بود. حالی بردم مبسوط. خداوند روح والت دیسنی رو قرین رحمت کنه.آمین.

من واقعا لذت می برم نسلی که با برنامه های آب و دوغ خیاری ماهواره های ایرانی و خارجی داره بزرگ میشه. بابا این بدبختها حق داشتن می گفتن ابتذال در ماهواره. آخه این چه برنامه های آشغالیه که می دن خورد ملت. خدا رو شکر که من مدتهای طولانیه که از شر تلویزیون و ماهواره راحتم. تو رو خدا این کلیپهای در پیت خواننده های ایرانی چیه. خودشون رو مسخره کردن یا مردم رو؟ کلیپهای خارجی هم یه مشت سیاه رپیست و آر اند دی و از این مزخرفها بلغور می کنن که همش توش فحش خار و مادره. اینایی که بزرگتر هستند به برادرها و خواهراشون بگن که به پیر به پیغمبر یه زمانی این ام تی وی تاپ اروپا و آمریکاش آهنگایی میومدن که آدم حالش رو می برد. چه خواننده های نازی بودن همشون. حالا همه در پیت.

هاها...اینم بگم دلم خنک شه. این فیلم "بیل را بکش قسمت دوم" هم رویت شد. به غیر از سبک جالب فیلمبرداری برادر تارانتیو، یکی از مزخرف ترین فیلمهایی بود که در تمام عمرم دیده بودم. نه هنرپیشش مالی بود، نه اصلا حرکات رزمیش رو درست انجام میداد، نه اصلا فیلم من رو مشتاق کرد واسه همین مجبور شدم به زور تا آخرش بشینم و هی دعا کنم زودتر تموم شه. شاهکار در حد افتضاح بود.آخه کجا یه زن مو بور بره پیش یه ننه مرده ژاپنی با اون سن و سال و اعصاب خط خطی هنر رزمی یاد بگیره. آمریکایی ها همیشه می خوان بگن که بهترن. حتی یه چشم آبی نحیف جیگرشون می تونه بره پیش یه پیر و انقدر پیشرفت کنه که فن پنج انگشتش هم که یارو به ننه اش هم یاد نداده به این چشم آبیه یاد داده. دست غیب برادر تارانتینو هم که همش به داد مو بور زشت می رسید و صد البته  پروردگار دو عالم بیلاخ را آفریده است!!!

December 24, 2005

رخت شور خانه!

پریروز از کله صبح ساعت هفت رفتم رختشور خونه که یه کوه لباسای کثیفم رو بشورم. اینجا چون سیستم سوسیالیستی هست تو خونه ها اصولا کسی ماشین لباس شویی نداره و در عوضش سر هر کوچه و یا هر محله چند تا رخت شور خونه هست که شما می بایست شال و کلاه کرده و به همراه کوه لباسهای بوگند و کثیف برید به قول خارجی ها "لاندری". من از لاندری خوشم میاد. بهترین جا برای آدمهایی ست که خجالتی هستن و شاید بتونن باب مکالمه رو با کسی باز کنن. البته من همیشه خدا ساعت هفت صبح می رم و اون موقع همه در رخت خواب در حال کشتی گرفتن هستن.

 باید بهتون بگم که لاندری های اینجا فقط کسانی می تونن داخل رخت شور خونه برن که کلیدش رو داشته باشن بنابراین محفوظه. این کلید رو هم وقتی خونه اجاره می کنید بهتون می دن. بعدشم اینکه  توی لاندری یه سیستم رزرو جا هست و هر نفر در زمان خودش اصولا می تونه از دو تا دستگاه ماشین لباس شویی استفاده کنه(حالا ممکنه محله به محله فرق کنه و تعدادش بیشتر هم بشه) و 3 ساعت هر نفر برای انجام کلیه کاراش وقت داره که بسیار دقیق و مناسب هست. برای اینکه تداخل پیش نیاد مثلا فرض کنید من 5 دیماه می خوام ساعت 7 تا 10 صبح رو برای ماشینهای ردیف 4 رزرو کنم. گاهی لاندری ها مثل مال من سیستمشون قدیمی هست و شما باید یه قفل رو در داخل سوراخ(!) اون روز و اون تاریخ و برای ردیف مورد نظر وارد کنید و بعدش برید. این قفل نشون می ده که اون زمان برای من رزرو شده و دیگه کسی نمی تونه اشغالش کنه. مدرن تر ها سیستمش الکترونیکیه. خب حالا یکی ممکنه بگه من میام همیشه قفلم رو یه جا می گذارم و می رم. این قضیه اوکی هست تا زمانی که نیم ساعت از وقت رزرو شما نگذشته باشه. بنابراین اگه من اون روز تا ساعت 7:30 حاضر نشم هرکسی دیگری می تونه از ماشینهای رزرو شده من استفاده کنه و من هم حق اعتراض نخواهم داشت.

اینجا مسوولیت تمیز کردن و نگاهداری ماشین ها و محیط بر عهده شرکتی هست که ازش خونه رو کرایه کردین. هرچند اصولا آدما از محیطشون و دستگاه ها خوب استفاده می کنن(لطفا دقت کنید که نوشتم اصولا چون هستن آدمهای ابله جهان سومی که اصلا چه بفهمن احترام به حق خود و دیگران چیه)، بعلاوه ماشین لباس شویی، دستگاه خشک کن هم هست که می تونید لباساتون رو که از ماشین درآوردید ببرید اونجا هم بگذارید تا خشک کنه. خشک کناش حرارتیه و با گرم کردن لباسها اونا رو خشک می کنه.البته من استفاده نمی کنم چون گاهی بر اساس جنس لباس حرارت می تونه بهش نسازه و خرابشون کنه. دوبی که بودم چون ماشین لباس شویی نبود لباسهای کلی (به جز لباسهای زیر رو که خودم می شستم) می دادم خشک شویی و اونا هم هندی بودن به گند ترین وضع ممکن لباسا رو می شستن و داغونشون می کردن. واقعا لباسا رو داغون می کردن. از موقعی که اومدم اینجا خیلی خوب یاد گرفتم چطوری لباسا رو بشورم. با جه مقدار پودر و چقدر نرم کننده، تفکیک لباسا و این جور چیزا. گاهی ممکنه بگید ای آقا کی حال داره تو اون سرما بره و این کارا رو انجام بده ولی اگر یه کتاب ببرید و در زمان شستن لباسا مشغول خوندنش بشید یا اینکه با دوستی باشید و کلی بگید و بخندید، حتما این هم چیز دلچسبی میشه بعلاوه اینکه دیدن لباسهای تمیز و خوشبو هم به آدم کلی حال می ده. جا داره که یادی هم از تمامی زحمات مادرم بکنم که همیشه لباسهامون رو می شست و کلی از وقتش رو، شستن اون لباسها می گرفت. خب شلخته های عزیز برید لباساتون رو بشورید.

December 22, 2005

شب یلدای استکهلم

الکی الکی شد دیماه! دیشب هم که شب یلدا بود و عمرا شب یلدای شما به پای استکهلم برسه. حدود 17 ساعت و نیم طول شب ما بود.هاها. بی خودی هم نمی خوام نوستالژی کنم که شب یلدام توی خونمون چطور بوده. گاهی بهتره آدم این چیزای قلمبه داخلش رو بندازه تو چاله و خاکش کنه.دیروز بسیار پر بار و توپ بود ضمن اینکه در طی یک عملیات پنج ساعت خرید انتحاری، رکورد خرید یکباره رو شکوندم و کمر خودم هم زیر بار پول دادن شکست! خریدی کردیم جانانه. فکر کنم دیگه تا عید بی نیازم :)

روزها خیلی زود می گذرن. همه جا داره برف میاد الی این استکهلم فلک زده. آقا اینا هم بی خودی ما رو ترسوندن و گفتن سرده و سرده. هیچ خبری نیست. برف هم که دو میلیمتر میاد و بعدش هیچی. قابل توجه ساکنین محترم که همش پز می دادن دسامبر هوا سرد میشه و ژانویه می ترکیم. حالا ژانویه تون رو هم می بینیم. تنها چیزی که داشته اینه که هوا همه اش تاریکه و دیگر هیچ. اون کاپشن گرونی هم که خریدم رو می خوام پس بدم پولش رو بزنم به زخم زندگی.از فردا تعطیلات کریسمس شروع میشه و تا اول ژانویه طول داره. البته این طوری که من می بینم اسمش یه هفته س وگرنه خیلی بیشتر از اینا تعطیل خواهد بود. دوبی که چون کشور عربی بود و اسلامی عملا شبهای سال نوش خیلی خفن نمی شد خیلی دلم می خواد ببینم اینجا چطوریه.

December 19, 2005

کینگ کونگ

دیروز بالاخره اولین روز تعطیلات دانشگاهی رو افتتاح کردیم اونم با رفتن به یه مرکز خرید  سه طبقه(فکر می کنم بزرگترین مرکز خرید استکهلم) و بعدش هم فیلم کینگ کونگ سه ساعته هم رویت شد. اینجا سینماهاش یه بدی که داره اینه که اصلا در قد و قواره سینماهای دوبی نیست. یعنی از حق نگذریم سیستم صوتی و پرده نمایش و محیط سینماهای امارات بهتر از اینجاست. در هر حال فکر کنم دیگه سینما نرم. یه جورایی خسته کننده س. البته اینم بگیم که فیلم مربوط به این گوریل عظیم الجثه احساساتی 3 ساعت بود و به یار گفتم بد نبود فلاکس چای و بساط شام رو هم میوردیم.

فیلم خوبی بود و اونقدرها هم که ازش بد شنیدم نبود. جلوه های ویژه خیلی خوبی داشت مثل وقتی که کونگ جون داره روی سطح یخ زده دریاچه ( که حالا من تو کف موندم چطور اون قطر یخ تونسته گوریله رو تحمل کنه؟) سر می خوره و با دختره که عشقش شده حالی می برن. حس های رمانتیک فیلم هم که دیگه شده بود بلای جون ما. هرچی شکرش بیشتر می شد این یاز ما هم بیشتر بالا پایین می پرید. بدآموزی داره این چیزای رمانتیک به خدا. از من گفتن.

همون طور که گفتم ملت هم ریختن و می خرندها. ایام تعطیلات کریسمس بهترین موقع برای خریده چون واقعا شرکتها به دلایل مختلف که حالا خارج از بحث منه، اجناسشون رو حراج می کنن و چیزای خوبی پیدا میشه. من دیروز یه پتوی نو و بالشت و از این جور خرت و پرتا گرفتم واقعا مفت. یعنی قیمتش رو به تومان هم حساب کنیم با توجه به حراجی که بود مفت واسم افتاد. تازه پولشم اون موقع ندادم و قراره یه ماه بعد بدم. این در حالیه که من کارت اعتباری یا همون credit card ندارم چون دانشجو هستم. بازار شمع و کاغذ کادو بابانوئل ها واقعا داغه. بچه ها که پادشاهی می کنن. همه یه دونه کلاه بابا نوئلی رو سرشون براشون مسابقه، شعر و سرود و بازی و خلاصه همه چی گذاشتن.

 توی راه این مرکز خرید از راه پشتیش رفتیم که به واقع اتوبان و خیابان اصلی نبود. نمی دونید چه خونه های خوشکلی دیدیم. کنار خیابون همش جنگل که درختاش تقریبا با برف پوشیده شده، صخره های بلند کنار جاده،اون خونه های ویلایی جدا زیبا بودن و انقدر قشنگ تزئین شده بودن که هرچقدر بگم کم گفتم. دیروز یه مرتع برای پرورش اسب هم پیدا کردم. گفتم الان اگر رفیقای نازنین عکاس من بودن خودشون رو به خاک و خون( منظورم همون برفه!) می کشیدن تا از این اسبا عکس بگیرن. اینجا منظره های بسیار زیبایی وجود داره و جالبیش اینه که همه این طبیعت در وسط پایتخت یه مملکته. هوای پاکیزه. برف سپید، مردمان شاد و ایام تعطیلات. بازم از دیده هام می نویسم.

December 17, 2005

آغاز تعطیلات کریسمس

ساعت 9 شب. دمای هوا منفی پنج درجه و امروز دومین و در واقع آخرین امتحان این پریود رو دادم و شوخی شوخی یه ترم کامل تموم شد. حالا میشه یه نفسی کشید. فقط می تونم بگم من از دنیای اطرافم تا همین الان به جز اخباری که توی اینترنت خوندم هیچی نمی دونم. تو شهر حتما خیلی خبره چون الان ملت تو حال و هوای کریسمس هستند و راه به راه بروشور تبلیغاتی دم خونه ها میاد و دو هفته مونده تا سال نو و همه مغازه ها حراج کردن و دختر و پسر، زن و مرد ریختن بیرون که بخرن و به قول آبادانی ها مغازه ها رو بروفن.

الانم اومدم دانشگاه که کلی اینترنت بازی کنم و کارام رو انجام بدم. اینجا یه ماه تعطیله دانشگاه( قابل توجه اونایی که می گن چرا تعطیلات نوروز 15 روزه و انقدر زیاده). این سوئدی ها بدتر از ما هستند توی تعطیلات. تا اونجا که من شنیدم و همه هم می گن تابستون سوئد که حول و حوش یه بازه دو ماه و اندی هست اصلا مملکت تعطیله. چون سوئدی های عشق گرما و آفتاب، هجوم می برن به کشورهای گرم و حاره ای و خلاصه اینجا علی می مونه و حوضش اما به قول دوستی پس چرا اینا که تعطیلاتشون به راهه انقدر پیشرفت می کنن دیگه جای خود داره.

امروز امتحان رو که دادم یه گپی هم با هم کلاسی آفریقاییم داشتم. به واقع یه دوست جدید پیدا کردم. همیشه سلام علیک می کردیم ولی نشده بود که باهم گرم بگیریم. اهل "روآندا"ست و اومده برای درس و بعدشم بر می گرده. از دید من سیاه های افریقایی که صد البته مال کشورهای مسلمون نباشن( چون به نظر من مسلموناشون جنسشون خرابه!) آدمایی خوبی هستن و خیلی کول و ریلکسن. با چند تایی دیگشون هم که برخورد داشتم همین طوری بود. بی آزارن و اتفاقا مهربون. کشورشون هم یه ملغمه ای است مثل خیلی کشورهای بی در و پیکر من جمله ایران خودمون، فقط تصور بکنید که بعضیاشون خیلی کوچیکن و منابع طبیعی ندارن یا اصلا تکنولوژی ندارن که بخوان ازش بهره برداری کنن. امروز که داشتم با این دوست جدید حرف می زدم راجع به سوالات امتحان زد زیر خنده و گفت من اصلا سوالهای انتهایی رو ننوشتم و بعدش گفت آخه بابا من از آفریقا اومدم مردم من بدیهی ترین چیزها رو ندارن چه بدونن تکنولوژی RFID به چه دردشون می خوره. راستی همون طور هم که قبلا گفتم ترم بعد یه سری پروژه داریم توی کشورهای آفریقایی. اگه من بتونم تخصصم رو کامل کنم و وقتش هم مناسب باشه حتما شرکت می کنم و عضو میشم که برم یه کشور دیگه و پروژه انجام بدم. کلی تجربه آدم به دست میاره. حالا تا اون موقع.

تو راه برگشت هم یه هم کلاسی فلسطینی دارم که کمی باهم گپ زدیم و یه سوال کرد که موندم چی بهش جواب بدم. بهم گفت نظر مردم شما راجع به رییس جمهور جدیدتون چیه و یه نیشخندی هم تحویلم داد. بهم گفت این بشر آخر دردسره و آخرش باعث میشه کشورتون وارد جنگ بشه.  باری به هر جهت کارمون به کجا کشیده که شدیم مضحکه عام و خاص. راستی برای اولین بار پاسپورت فلسطینی دیدم! سبز رنگه. آخه دوبی که بودم هیچ فلسطینی ندیدم که پاس داشته باشه. اینا یه کارت شناسایی دارن و اکثرا تابعیت یه کشور دیگه( که به طور معمول اردن هست) رو می گیرن و با اون مسافرت می کنن اما امروز فهمیدم که بر اساس قرارداد اسلو در سال 93 میلادی فلسطینی ها هم می تونن پاسپورت داشته باشن اما خب یه سری قوانین داره مثل اینکه همه نمی تونن.

توی تعطیلات هم باید درس بخونم. حداقل روزی 5 تا 6 ساعت و بقیه اش هم عشق و صفا. الان که رفتم غذام رو گرم کنم و بخورم یه سرکی هم توی بقیه اتاقا کشیدم. اولش من فکر می کردم پاکستانی ها خدای خرخونی هستند ولی الان نظرم به شدت برگشته. اکثر اتاقا توش چینی نشسته. لامصبا می خوان همه جای دنیا رو فتح کنن. جالبه چینی ها روز تعطیل مثل اینکه ندارن. این ابنا بشری رو من هر روز و هر ساعتی که شما دلتون بخواد توی دانشگاه می بینم و به تعداد بسیار کثیر. تو دیگر خود بخوان این حدیث مفصل را. این آخری هم برای اینکه دست خالی نرین و یه تفریحی بکنین برین به اینحا و تریپ بازی بیست سوالیه. من کاندوم رو انتخاب کردم و هاها نتونست حدث بزنه و آخرش هم به التماس افتاد که جون مادرت چی انتخاب کردی که من نمی تونم حدث بزنم و خلاصه حال ببیتی فراوون که نتونست حدث بزنه. ولی شما مثل آدم چیز انتخاب کنید حتما حدثش می زنه!

December 14, 2005

احترام به علم

این مطلب خداداد عزیز رو خوندم و بدم نیومد از تجربه خودم بنویسم. یکی از مسائلی که به شدت اینجا ذهن من رو مشغول می کنه و دوست دارم بیشتر و بیشتر یاد بگیرم نحوه نگرش جوانها و مردمان اینجا به دانش آموختگان است. توی همین چهار ماهی که اینجا بودم متوجه شدم که به شدت در اینجا احترام به علم نهادینه شده و دانشجو برای خودش ارج و قربی داره. از سیستم آموزش ایران حرف نمی زنم که اصلا آش شعله قلم کاره و جای بحث نداره اما حتی متاسفانه و متاسفانه دوبی هم توی این قضیه چنگی به دل نمی زد و آزار دهنده بود.

نداشتن احترام به لغت دانشجو، نبودن فضای فرهنگی و درک دیگران از فراگیری علم و میزان اهمیت و ارزشی که به یک دانش آموخته می گذارن، همه و همه کمک می کنه که به مرور زمان ارزش آموزش و یادگیری کم بشه و انقدر پیش بره که حتی روی آدمایی مثل من که دارای ساعات مطالعه بالایی هستند تاثیر بگذاره و موجب بشه که دلسرد بشن اما خب وقتی توی اون فضا باشی متاسفانه اصلا نمی تونی روی دیگر سکه رو ببینی مگر اینکه محیط و فضای زندگیت و انسانهای اطرافت رو عوض کنی.

تا حالا از خودمون پرسیدیم چرا درس می خونیم؟ برای مدرک؟ برای ارزش درس؟ برای پیدا کردن شغل مناسب با درآمد بالا؟ برای رقابت؟ برای خاموش کردن عطش یادگیری علم؟ جواب ما به این سوال می تونه در سرنوشت ما و سالهای جوانی که از دست می دیم موثر بشه. متاسفانه توی ایران از تحصیلات عالیه به عنوان وقت تلف کردن و یا جوانی رو بر باد دادن، یاد میشه. از عاملهای بسیار مهم در این طرز تفکر میشه سر خوردگی دانشجو بعد از فارغ التحصیل شدن، نبود امکانات کافی در فضاهای آموزشی، نرخ بالای بیکاری و دیدن هم سن و سالهای ایشان است که در بازار کار آزاد دارای درآمد بسیار مناسب هستند، ذکر کرد.

هرچند که به شخصه من در بسیاری مواقع با آموزش دانشگاهی موافق نیستم و معتقدم اگر دانشجو در رشته مناسب تحصیل نکنه. رشته ای که مورد علاقه اش باشه. اگر دانشجو با فراغ بال تحصیل نکنه. همه و همه باعث میشن که توان و نیروش، قوه مسوولیت پذیریش رو در اختیار کاری که داره می کنه یعنی درس خوندن، نگذاره و این باعث شکست می شه و حتی کشتن نبوغ. اما موافق نبودن من باعث نمی شه که اذعان کنم محیط مناسب آموزشی و شرایط رقابت برای یادگیری و امکانات باعث میشه که شعله دانش پژوهی در آدما ایجاد بشه و بتونن در راهشون با علاقه و اشتیاق پا بگذارن. مغز ما نیاز به اطلاعاتی داره که بتونه بقیه اطلاعات رو حلاجی کنه. گاهی سالها طول می کشه تا اون اطلاعات آنالیز کننده رو به دست بیاره و شاید یکی از تاوانهاش گذاشتن وقت جوانی برای کسب علمه. بیایید یه جور دیگه به مسائل نگاه کنیم و به علم احترام بگذاریم حتی اگر مثل من ممکن باشه بارها و بارها سر درس خوندن عصبانی بشید و قاطی پاطی کنید :)

December 11, 2005

این جا مجلس است و آنجا مسجد

یک بار لایحه ای در مورد اخذ مالیات از مسکرات در دوره ششم مجلس شورای ملی مطرح شده بود؛ مرحوم حاج آقا شیرازی در مخالفت با اصل لایحه پشت تریبون رفت و گفت: اصولا مسکرات در شرع اسلام حرام است و اخذ مالیات از آن تجویز خرید و فروش آن است. بنابراین من نمی توانم با چنین قانونی موافقت نمایم.

شهید مدرس پشت تریبون می رود و در پاسخ می گوید: « مؤمن! میرزا حسین خان سپهسالار دو ساختمان چسبیده به هم ساخته، یکی این مجلس و یکی هم مسجد و مدرسه که در کنار ساختمان مجلس می باشد. شما اشتباه آمده اید به اینجا، باید به ساختمان بغلی بروید. در مسجد روضه خوانده می شود و این حرفها را باید در مسجد زد. در اینجا که مجلس است قانون گذاری می شود. مردی که عرق زهر مار می کند و شبانه می آید، عربده می کشد و پشت دیوار خانه من استفراغ می کند چرا من که عرق نمی خورم مالیات او را بدهم؟ بگذار تا چشمش کور شود، خودش بخورد و خودش هم مالیات بدهد تا بیایند و کثافتش را از پشت دیوار خانه من پاک کنند
lاین مطلب نقل به مضمون از وبلاگ "وب نوشته ها" است.

December 06, 2005

آلودگی شدید هوای تهران

الان که این عکس رو دیدم واقعا وحشت کرده ام. تمام فکر و ذکرم رفته پیش مادر عزیزم. این آخه چه شهر بی در و پیکریه که شده پایتخت اون خاک. یکی نیست بشینه برنامه ریزی کنه واسه این هوا؟ این طوری که همه سرطان رو شاخشونه. امسال که تابستون اومدم دیگه فاتحه تهران رو خوندم. هوای گرم. هوای شرجی. خونه ای که کولرش دیگه کفاف نمی ده. مردم عصبی و همه بوی عرق. ترافیک سرسام آور. همه چی در تشنج و خیلی چیزای دیگه که همه می دونیم.

نوجوان که بودم و گاها آدمهایی که از خارج میومدن رو می دیدم و باهاشون گپی می زدم توی همون حال و هوای خودم. اکثرا هم آدمای موفقی بودن. اینها از دیدن بعضی چیزا واقعا شوکه می شدن. چیزهایی که تا چند سال پیش خودشون هم تجربه کرده بودن اما عادت کردن به فضای جدید به خاطر مهاجرت این فرصت رو بهشون داده بود که عوض بشن و حالا دیگه نمی تونستن وضعیت جدید رو هضم کنن. حالا شده حکایت خود من. ساده بگم اوایل که اومده بودم دوبی. همون چهار سال پیش. خوندن اخبار ایران متشنج و یا حیرت زده ام نمی کرد تا اینکه یه سری چیزها رو یاد گرفتم و تجربه کردم تا به همین الان که اینجام. حالا از خوندن اخبار و یا دیدن تصاویر می ترسم. جدی می ترسم. حس خیلی بدیه.

امروز وسط درس دیدم یکی زنگ خونه رو می زنه. رفتم دم در طرف برق کار بود به سوئدی حرف زد منم گفتم لطفا انگلیسی حرف بزن اونم سریع سویچ کرد به انگلیسی و گفت که می خوایم برق رو یک دقیقه قطع کنیم اگر کامپیوتری وسیله برقی چیزی دارید لطفا بکشید از برق که آسیب نبینه. من از توی چشمی دیدم. این آقای برق کار در تک تک خانه های دیگه رو هم زد( در بلوک ما 24 اتاق هست!) و بدون اینکه عجله ای کنه. بدون اینکه بخواد بپیچونه و بگه گور باباش حالا می رم قطع می کنم. برق هم فقط یک دقیقه قطع و وصل شد. نه کمتر و نه بیشتر. حالا من تک و تنها در این دانشگاه نشسته ام که شاید آرزوی خیلی از جوانها و دوستان هم سن و سال هم وطن من باشه که مثل من درس بخونن، این تصویر آلودگی هوا و اون برخورد هواپیما با ساختمون رو می بینم و ناخودآگاه ذهنم باید بره به سمت خانواده ام و هزاران مسائل دیگه. من چطور می تونم بگم که در سرزمین من روزانه آدمها پرپر می شن بی هیچ نگاه. بی هیچ توجه. فکر می کنید اینا بفهمن چی میگم؟ مراقب خودتون و خانوادتون توی این هوای کثیف باشید.

December 05, 2005

بهترین دانشگاه های دنیا

دیشب در سوگ کتابهای قطور و نا مفهوم این ترم نشسته بودم و کمی هم به سرم زد که اینترنت گردی کنم که با دیدن یه خبر انگار خون تازه تو رگهام تزریق شد. بر طبق رده بندی رسمی سال 2005، دانشگاهی که توش درس می خونم در رده 58 از میان تمام دانشگاه های دنیا قرار گرفت و این یعنی آخ جانمی. البته می دونستم که رنک دانشگاه زیر 100 هست ولی اینکه پنجاه و هشتم باشه خیلی دیگه خوش به حالم شد.

همین خودش نشون می ده که سطح بسیاری از دانشگاه های اروپا بالاس چون خب طبیعتا همه می دونن که اکثریت قریب به اتفاق دانشگاه های دانشمند پرور توی آمریکا هستن اما اگه آمریکا رو فاکتور بگیریم اکثریت کشورهای اروپایی مخصوصا اروپای غربی و کشورهای نوردیک( مثل سوئد و فنلاند و نروژ) دارای سطح علمی بالا هستند. یکی از دلایل اینکه بر و بکس اروپایی به رشته های فنی و مهندسی کمتر می پردازن و یا ازش گریزان هستند سخت بودن بیش از حد این درسها بعلاوه خشک بودن مطالبشون هست. من برم باز سوگواری. یه کمی هم پز بدیم و بگیم ما اینیم دیگه داداش :)

December 04, 2005

موسم امتحان

وقت امتحانات شد و عزاداری دانشجویان عزیز هم شروع. این ترم دو تا درس دارم که یکیش رو اختیاری برداشتم خیر سرم گفتم یه چیزی یاد بگیرم. نمی دونستم انقدر سخته. اصلا یه چیز خفنیه که خودم هم نمی دونم چه کارش بکنم. از صبح زود پا میشم می خونم تا بوق سگ ولی آخر شب دست از پا درازتر ولو می شم توی تخت. یه احساس کاملا منگی و گاهی مایوس کننده. گاهی فکر می کنم نکنه خنگم که اینا رو نمی فهمم ولی وقتی با بقیه هم حرف می زنم می بینم که اونا هم توش گیرن. واقعا جالب نیست.

ماه دسامبره و ملت اینجا خودشون رو با خریدهای مخصوص ژانویه دیگه دارن خفه می کنن. البته هفته دوم و سوم به مراتب جنب و جوش بیشتر  می شه. تمام روزنامه ها، تبلویدها و خلاصه هرچی بگی، توشون حراجی شب کریسمس رو زدن و خلاصه خیلی شلوغ پلوغه. ولی خب چه فایده. برای دانشجو این چیزا معنی نداره. باید از صبح بچپی توی اتاق تا آخر شب که شاید بتونی یه امتحان رو پاس کنی! هوا هم که اینجا ساعت 8 و نیم صبح تازه روشن میشه و عصر ساعت 3 هم خورشید غروب می کنه...هاها یعنی فقط چند ساعت محض رضای خدا هوا روشنه.

خدا رو شکر اینجا روحیه ام خوبه وگرنه کی می تونست طاقت بیاره. ای کاش می تونستم روی ایده هایی که توی ذهنم هست کار کنم. اما خب سخته روی برنامه پیش رفتن. خیلی چیزا موجب می شن که نتونم روی خط برم جلو. البته سعی کردم به خودم آوانس بدم و نگذارم باعث ناراحتیم بشن اما باید سعی کنم بازم یاد بگیرم. من رویه های بسیار اشتباهی در سالهای گذشته داشته ام. حالا باید جبرانشون کنم. توی همین چند ماه کوتاه کلی خوب شده. باید الان با یار برم دانشگاه و با درسا کشتی بگیریم(فکرای بد نشه ها!). پاشو فرشته کوچولو. کتابا منتظرمونن :)