حالا من اینجام؛ پیش تو
بعد یه صبحانه جانانه در خونه رو کمی باز کردم ببینم هوا چه وضعیه. آخه
اینجا خونه هاشون خیلی چفت و کیپه و حسابی هم صدا رو داخل خودش نگه می داره
و هم نمی گذاره که سرما بیاد داخل بنابراین از پشت پنجره واقعا نمیشه فهمید
چه خبره. همچین که در رو باز کردم یه صدای توفان و کولاکی زد تو مخم که
زودی در رو بستم. برفهایی که رو زمین نشستن همین طوری تو هوا دارن وول می
خورن!. امروز می خواستم برم مرکز شهر و یه پیاده روی بکنم ولی مثل اینکه
نمیشه.
نمی دونید اینجا حراجی ها دارن خودشون رو خفه می کنن. ملت هم ریختن بخر بخر
و بخور بخور. خیلی شلوغه. همه دست تو جیباشون حمله به اجناس نصف قیمت. به
نظر من بهترین موقع سال برای خرید همین موقع س. خوشبختانه اینجا مثل ایران
نیست که فروشنده ها دم عید با مشتری مثل لاشه سگ بر خورد کنن و جوابش رو
ندن. اینجا سر یارو شلوغ هم باشه در حد معقول جوابت رو می ده و کارت رو راه
می ندازه و من به خاطر همین قضیه عاشق این کشور هستم. حس می کنی که آدمی و
یه احترامی داری. من هم از موقعیت استفاده کردم و چند تا خرت و پرت برای
خونه خریدم که واقعا نیاز داشتم و کلی الان دارم حالش رو می برم. داره
جهزیه ام کامل میشه خدا بخواد.هاها...
سال 2005 هم داره تموم میشه. چه سال پر التهاب و پر کشمکشی برای من بود.
دیشب که داشتیم قدم می زدیم در حالی که داشت برف میومد، وقتی روی اون پل
ایستادیم من یه لحظه جاده رو تا دور دست دیدم خطهای لاستیک ماشینها رو برف
جاده که باز داشت محو میشد، چراغای قرمز رنگ بیو* و چراغهای راهنمایی و
رانندگی و تو که داشتی به خاطرات اومدنم گوش می دادی. لذت بخش ترین حرفام
همون وقتی بود که نشستم دم نیمکت چوبی آپارتمانتون و بهت گفتم: " هرچی که
بود، حالا من اینجام؛پیش تو."
* بیو (bio): بیو به زبان سوئدی یعنی سینما.