" /> یه وجب خاکِ اینترنت: January 2006 Archives

« December 2005 | Main | February 2006 »

January 27, 2006

فشار

آدمها وقتی تو زندگی بهشون فشار میاد یا ممکنه که خم بشن و بشکنن و یا اینکه تمرکز کنن. استرس، کار زیاد و فشارهای عصبی در دورانی که همه چیز با ثانیه اندازه گیری میشه خیلی طاقت فرساست و طبیعتا اگر نتونی راه حلی براش پیدا کنی به شدت متاثرت خواهد کرد. شاید یک دلیل اینکه خواننده های بسیاری هستند که در مقابل فشارهای زندگی یاغی می شن و خشم و فریادشون رو توی آهنگاشون خالی می کنن همین ترس از خم شدن و شکسته شدن باشه. ترسی که واقعیتی محضه و نه فقط حاصل از یک فوبیای آنی.

درسته آدم هرچی بهش سخت تر بگذره پوستش کلفت تر میشه اما گاهی واقعا باید رفت جلوی آینه و گفت: این همه سگ دو زدن برای چیه. آیا من دنبال آرزوهام هستم. آیا این چیزی بوده که قدیم می خواستم و یا اینکه در حال حاضر با آمالم می خونه؟ من گاهی این سوال رو از خودم می پرسم. از زندگیم راضی هستم. خیلی زیاد اما دوست دارم به دنبال رویاهام برم. دوست ندارم آرزوهام رو چال کنم. می دونم یه روزی به همشون می رسم. رویایی که در اون چیزی جز تلاش برای رسوندن آدمها به قوای درونیشون نیست. سفر طولانی در پیشه.

January 26, 2006

نوادگان کوروش!

دیروز یکی از بچه های ایرانی رو دیدم. کمی با هم گپ زدیم. حین حرف زدن یه پسره آفریقایی اومد تو و با دوستم یه سلام علیکی از دور کرد و رفت. حالا قیافه این رو بگی شاکیه شاکی.  می گفت تو رو خدا ببین ما با کیا هم سنگ شدیم. یارو اول ترم وقتی فهمیده ایرانیم اومده گفته آره ما از نظر فرهنگی با هم مشابهت داریم! و تو یه موضع قرار گرفتیم و از این حرفا و بعدش که دوستم پرسیده شما مگر از کدوم کشورید ایشان جواب داده اند "سودان!" اون وقت دوستم پرسیده خب وجه تشابه ما چیه. یارو هم خیلی راحت و با اعتماد به نفس جواب داده که جفت کشورها تو لیست سیاه آمریکا هستند.

فکر نکنید بحث راسیستی می خوام بکنم. بحث دوستم این بود که می گفت دیگه داره تعصبش رو به ایران از دست می ده{ داره پوست کلفت میشه } و دیگه مثل قدیما منم منم نمی کنه و نمی گه آره ما فرهنگ 2500 ساله داریم  و از نوادگان کوروش کبیریم. منم بهش گفتم حالا بیشتر پوست  کلفت میشی تو این چیزا. درسته پشتوانه فرهنگی قوی داریم و ادبیاتمون غنی هست و در بعضی زمینه ها صاحب نظر اما مگر چقدر در زمینه تحقیقات و پیشرفت علمی کار کرده ایم. توی 30 سال اخیر چندین ده هزار نفر با تخصص های بسیار عالی از ایران رفته اند و افتخارات و زحماتشون به جیب کشورهای دیگه ریخته شده فقط به این دلیل که از استاندارد زندگی و حق انسانی خود در ایران محروم شده اند. چقدر جوون رو فرستادیم زیر بارون گلوله و تانک و چیزای دیگه که خودتون می دونید. به هر حال می تونیم حال کنیم که چند تا کشور عقب مانده مثل سودان خودشون رو با ما در یک رده فرهنگی و سیاسی می بینند.

January 23, 2006

روی ماه خداوند را ببوس

یک دوستی دارم یاشار نام. کتاب می خونه این هوا. از حرفاش خوشم میاد هرچند خیلی مواقع با هم در یک موضوع نباشیم. اون شبی که نمی دونم ایران با کدوم تیم بازی داشت و رفتش جام جهانی 2006 آلمان ما هنگام پخش بازی توی کتابفروشی هاشمی بودیم و یاشار داشت سوگولی های کتابهایی رو که خونده بود به من پیشنهاد می کرد که بخرم. به قول خودش اون کتابها رو می خونه و خوباش رو می ده من بخونم تو وقتم صرفه جویی بشه چون می دونه که من زیاد کله ام تو کتابای این طوری نیست.

خلاصه من هم با یه ده تایی از این کتابهای بزرگ و کوچک راهی دیار فرنگ شدم. دیروز صبح رفتم سراغشون و یکیشون رو انتخاب کردم که بخونم و باید بگم سحر کتاب شدم. طرز نوشتنش رو بسیار دوست داشتم و سبک جمله بندی ها رو و از همه بهتر داستان بسیار عالی کتاب رو. نام کتاب عنوان همین پست منه" روی ماه خداوند را ببوس" نوشته مصطفی مستور. اگر علاقه مند به خواندن نقد های عجق وجق هستید کافیه تو گوگل یا یاهو جستجو کنید نام همین کتاب رو تا با نظرات اهل فن آشنا بشید. کتاب 90 صفحه است و این نسخه ای که من دارم محض رضای خدا فقط 1100 تومان قیمت دارد. یعنی نصف قیمت یه پیتزا! بیچاره نویسنده ها چی می کشن تو ایران از این وضع قیمت. آخه 1100 تومان فقط؟

January 21, 2006

هفته جهنمی

بالاخره این هفته طولانی و پر از استرس و کار تموم شد. یه درسی ما داریم که در واقع برای من آخرین درسه و بعدش می رم که تزم رو بنویسم. این درس یه پروژه واقعی رو بهت می دن که انجام بدی. برای بعضی پروژه ها مسافرت هم وجود داره که اکثرا کشورهای آفریقایی هستند. امسال کشورهای روآندا و تازانیا رو می دونم که هستن و توش پروژه انجام میشه. 18 تا گروه و هر کدوم پروژه های مختلف.

نمی دونم از شانس منه یا از بدشانسیم اما پروژه من نسخه شماره دو اینترنت دانشگاهه. اولش بدجوری خورد تو ذوقم چون متوجه شدم که سرپرستمون همونیه که من ازش متنفرم بس که مثل برج زهرمار می مونه اما خب این مدت یاد گرفتم زود قضاوت نکنم و کمی صبر داشته باشم. گروه ما دو تا پاکستانی داره، یه چینی و یه سوئدی. دو تا پاکستانی ها طبق معمول غرغر می کردن و از پروژه خوششون نمیومد که یکیشون حالا که فهمیده اصلا پروژه چی هست کمی آروم تر شده و با گروه هماهنگ شده ولی اون یکیش همه اش بساط  نق زدنش پهنه که دم اونم چیدم و الان مثل یه بچه خوب رام شده. البته می دونم باهاش مشکل خواهم داشت چون فکر می کنه می تونه جلو ایرانی شلنگ تخته بندازه. بیچاره ها نمی دونن تو مملکتمون هر روز انواع اقسام دوز و کلک دیدیم. فکر می کنه من سوئدیم بتونه بهم دروغ بگه و عجب این جماعت پاکستانی عین ریگ دروغ می گن. حالا اگر بگید من این وسط چی کاره بیدم باید بگم بر طبق اصول دموکراسی! رای گیری انجام شد و من شدم مدیر پروژه.

ساعت 3 صبح پا شدم و تا خود  9 صبح روی تقسیم وظایف بچه ها کار کردم. الحق که اونا هم برای قسمتهای مختلفش زحمت کشیدن تا بتونیم راس موئد موقرر طرح پروژه رو حاضر کنیم. دو روز اول رو کمی جا خوردم از فشار کار. البته وقتی با بقیه صحبت کردم و گپ می زدم متوجه شدم که خیلی خوب از پسش براومدم و اصلا هم جا نزدم.اما خیلی ها جا زدن این مدت. فقط بدیش اینه که موهام انقدر چربه که میشه ازش یه بطری روغن گرفت و از بی خوابی داشتم تلف می شدم. یه چیز دیگه هم که تو ذوقم می خورد این بود که آش و لاش میومدم خونه ولی باید غذا هم درست می کردم. باور کنید خیلی سخته.

این چند روزه هم برف اومد و در واقع بوران هم بود. باد می زد برفها رو از رو سقف خونه ها و کف زمین بلند می کرد تو هوا ولی با این هوا حال کردم. دما هم دور و ور منفی ده چرخیده. قراره 3 ماه به کوب درس بخونیم و پروژه رو پیش ببریم. یه درس مدیریت پروژه داشتم دوره لیسانس که اینجا خیلی به دردم خورد اما خب خیلی چیزا رو هم فراموش کردم و باید کتابش رو بخونم که متاسفانه تو کتابخونه دانشگاه خودم که جستجو کردم نبود. حالا باید برم از کتابدار بپرسم ببینم دارن کتاب رو یا نه. به شدت علاقه مندم که پروژه مون رو به نحو احسنت انجامش بدیم. الانم برم حموم که شپش زدم. عجب هفته ای بود این هفته. وای خدای من....

January 18, 2006

اندک اندک جمع مجردان می رود!

ضایع س که آدم توی عروسی خیلی از دوستاش نباشه و شلوغ پلوغ نکنه. اما خب این چند ساله همش همین طوری بوده. خلق الله هم که همه عجله دارن زوج بشن، واسه همین سال به سال از جمع دوستان مجرد کاسته میشه و به جمع متاهلین افزوده. امسال هم چند تا از دوستام ازدواج کردن. یعنی بعضی ها زن گرفتن و بعضی ها یه مرده اومد گرفتشون.

اولین روزی که دیدمش خیلی بچه بود هنوز! اما خب دیگه حالا واسه خودش مردی شده و شکمی به هم زده. دیگه وقتش بود که بفرستیمش خونه بخت.بچه ام تو پروفایل ارکاتشم نوشته که توی اتاقش یه آدم چاق خوابالوی حشری رو پیدا می کنن! بهترین خصیصه ظاهریش هم اون لباشه! این جوری هم نوشتم که حسابی یه جاش بسوزه. دوست داشتم شب عروسیش باشم و هم با خودش هم با همسرش گپ می زدیم و خوش و بش دوستانه ای می کردیم.پسر عجب دنیایی شده. مجرداش فینیتو.

بنده از همین تریبون به همه مجردین سابق که از دوستانم بوده اند، تبریک عرض نموده و امیدوارم به زودی بچه در نوکنند که اصلا کار خوبی نیست. خیلی مبارک باشه.   انشالله سیسمونی 3 قلو.بالاخره تو هم یه گاز از سیب سرخ رو زدی...هاها.

January 17, 2006

حرفهای ناگفته

دیروقته. همه رفتن. یهو سرت رو که بالا می کنی می بینی 15 ساعت عین تراکتور داشتی طرح و پلان می ریختی. انقدر سکوته که خودت وحشت می کنی. اون وقت ممکنه دلت بگیره. هوا بیرون سوز داره. یه نگاه سمت چپت می کنی دو تا نون خریدی و یه لیتر شیر. شام هم که نداری. کو وقتش. دو روزه که داری عین الاغ با پروژه دست و پنجه نرم می کنی. فرقی نمی کنی که اصلا برنامه ریزی کرده بودی یا نه یا از تو هوا اومد خورد تو کله ات مهم اینه که امروز توی گروه شدی" مدیر پروژه" خیر سرت. یعنی بیچاره ای. پنج ماه دیگه نه خواب داری نه خوراک. هرچی فکر بیزنس و این چرت و پرتا رو کرده بودی بریز بیرون چون باید مثل یه آدم احمق بشینی فقط درس بخونی. پروژه تحویل بدی. هر روز. هر ساعتت رو باید گزارش بدی به مافوقت وگرنه قیافه اش که مثل برج زهرمار می مونه رو باید تحمل کنی.

حالت گرفتس. علاوه بر حجم کاری که می دونی پنج ماه بیچاره ات می کنه، دلت هم می گیره. دلت می خواست از در میومد تو و یه لبخندی می زد. دلت می خواست یه پیغامی ، دوست دارمی روی موبایلت میومد. دستت هم می بری که یه چیزی بنویسی. با خودت کلنجار می ری. شایدم نوشتیش. همون موقع چشاتم پر اشک میشه اما میدونی که نباید بفرستیش. میدونی که اگر بفرستیش باز هم متهم میشی. دیگه خسته شدی.

یه عمر تنها بودی حالا می فهمی که آرزوهاتم چال کنی بهتره. به قولی خر ما از کرگی دم نداشت. یه نگاه باز به انبوه پروژه و باید بگی خودت رو نباز پسر. تو می تونی. اصلا مهم نیست برات که بتونی یا نه. دیگه واست اصل نیست بهترین باشی یا بدترین. خیلی راحت می تونی بگی به تخمم. پروژه درسی آخر دنیا که نیست. می دونی همیشه همین طوره. همیشه وقتی آدم فاکدآپه، آوار زندگی رو سرت خراب میشه. حتی نمی دونی تو این هیر و ویر کم وقتی چه گهی داری می خوری که وبلاگ بنوسی. نیازی هم که به ترحم نداری. اینا خاطراتته. می نویسی یه جا داشته باشی. می نویسی شاید به درد کسی خورد. اون وقت یادت می افته که تو حتی وقت نداری دلت بشکنه. اصلا کی هستی. کی حالت می پرسه. یه عمر کسی نپرسیده که حالا بخوای تنها باشی. کاپشنت رو می پوشی و می زنی بیرون. هوا سرده. نمیشه گریه کرد. اشکا یخ می زنه. فقط می دونی که تا خونه دستت یخ می زنه. در کیسه نون رو می بندی که اون یخ نزنه. لااقل شب میشه یه لقمه نون خورد از گشنگی نمیری.  دلت می خواد این شعر رو از وبلاگ یاشار بنویسی. راستی یاشار دلم برایت خیلی تنگ شده.

و ما چقدر، فاصله ها و رابطه ها را آزموديم،
عاطفه ها را نيز
تا دانستيم
که عمق جدايی ها بسی بيشتر است
تا سطح دوری ها…

January 16, 2006

کاریکاتور پیامبر اسلام

اوضاع مثل اینکه خیلی بی ریخت شده. گویا یه نشریه دانمارکی کاریکاتورهایی از پیامبر کشیده(یکیشون تصویر حضرت بوده با یه شمشیر در دست و دو زن محجبه که فقط چشمهاشون معلوم بوده) و خشم مسلمونای اونجا رو برانگیخته به طوری که مجبور شدن نقاشای کاریکاتورها رو مخفی کنن و مراقب باشن. اما این بار قضیه جدیه چون کشورهای اسکاندیناوی من جمله نروژ و سوئد بد از دست مسلمونا قاط زدن. نروژی ها اعلام کردن که اونا هم قراره یه همچین کاری رو انجام بدن و از اونجا که سوئدی ها همیشه می خوان از نروژی ها سر باشن( حالا سر این قضیه بعدها می نویسم)، یه نشریه سوئدی تازه جایزه هم گذاشته و فراخوان داده که آره بیاید کاریکاتور پیامبر اسلام رو بکشید و جایزه هم بگیرید. قرار شده این نقاشی ها ماه مارس چاپ بشه.

سردمداران کشورهای اسکاندیناوی می دونن که چقدر این قضیه باعث خشم مسلمونای دنیا و مخصوصا مسلمونهای مقیم کشورهاشون میشه ولی این بندگان خدا هم دیگه از دست افراطی بازی های مسلمانها جونشون به لبشون رسیده. هلند که هنوز داغدار کارگردان خودش تئودور ونگوگِ که ترورش کردن چون یه فیلم ساخته بود که باز مسلمونا رو جریحه دار کرد.

دانمارک مدتهاست که علمدار این چیزاست و همیشه سر و صدا به پا می کنه و بعدش یه جورایی خفه میشه اما این بار مثل اینکه حسابی قاط زدن. قبل از اینکه بخوام نظر خودم رو بگم باید عنوان کنم که من با حمله و توهین به مقدسات یه مذهب به شدت مخالفم و طبیعیه که هیچ انسانی این رو نمی پذیره اما چرا واقعا این اتفاقا افتاده و ممکنه به مراتب هم بیشتر بشه این تحلیل منه حداقل در مورد کشورهای اسکاندیناوی و نه کل اروپا:

اینا از دست مسلمونا خسته هستن. یعنی تازه فهمیدن اشتباه کردن راهشون دادن و حالا خودشون هم نمی دونن چی کار کنن. در واقع نه راه پس دارن نه راه پیش. اینا پدر خودشون رو درآوردن یه مملکت دموکراسی برای خودشون ساختن که واقعا جای آفرین داره. رو فرهنگ اجتماع کار کردن، جایگاه زنان به دست اومده، امنیت بوجود اومده،طبیعت بکر دارن. آرامش دارن. اما همه این تلاشها گویا با ورود مسلمونها به هم ریخته. طبیعتا اینجا منظور همه نیستن اما هممون می دونیم که مسلمونا متعصبن و اصلا منعطف پذیر نیستن خب چطور می تونن با جامعه دموکراتیک کنار بیاین؟ همین قضیه باعث شده که خیلی جاها کشمکش ایجاد بشه و تنفرها رو هم زیاد کنه.

تو اقدام نشریه های نروژ و سوئد یه حرف واحد زده میشه. میگن که "آزادی بیان" مهم تر است از چیزایی مثل مذهب. بنابراین هر کسی حق داره هرچیزی رو که فکر می کنه مشکل داره به چالش بکشه حتی دینی مثل اسلام و پیامبرش رو. رو حرفشون هم به شدت ایستادن. مسلمونها میگن هیس! این چیز تو دین ما اسمش رو نبره و خب همه ما می دونیم که ماشالله تو دینمون اکثر چیزا اسمش رو نبره. به قول دوستی بابا اسلام اصلا یعنی تسلیم شدن بی چون و چرا. بگذریم. باید دید جریان به کجاها می کشه و چه بهره برداری های سیاسی و اقتصادی ازش میشه. چون ظاهرا و باطنا در دنیای امروز که همه چی این دوتاست. اجتماع و فرهنگ و چیزای دیگه اون ته مها یه سو سویی می کنه!

January 15, 2006

عزرائیل بر فراز کله امیران عرب

این دو ساله نمی دونه چی شده که عزرائیل عزیز! بد جوری دور و بر کله شیخ های کشورهای عربی می چرخه ها. البته خب یه دلیلش اینه که اینا دیگه اکثرنشون پیر و پاتال شدن و جون ندارن تکون بخورن چه برسه به مملکت داری. خودم وقتی امارات بودم که خدا بیامرز شیخ زائد رفت. هرچند آدم نیکی بود اما خب به سرای ابد شتافت. همین چند هفته پیش هم که شیخ دوبی هوتوتو شد و شیخ ممد با قدرت میره که دوبی رو به یه سوپر هونگ کونگ تبلیغاتی تبدیل کنه. همچین یه نمه اون طرف تر ملک فهد ریق رحمت رو سر کشید و حالا هم که تو اخبار دیدم امیر کویت هم رفت.

حالا تو کویت موندن که کی رو جای طرف بگذارن چون ولیعدش هم مثل اینکه پیره و اعتباری بهش نیست. خلاصه اینکه عزرائیل بوی نفت رو شنیده و هی اون دور و ورا می چرخه. ای کاش جون این صدام بی پدر و مادر رو هم می گرفت که من هر وقت عکس مردک رو می بینم خواهر و مادرش رو مورد عنایت قرار ندم.

January 13, 2006

وقتی زیر کتابها می زاییم!

خورشید بیچاره یه مطلبی نوشته که آدم واقعا دلش کباب می خواد! من دقیقا می فهمم چی میگه. خورشید از کم سوادیش و اینکه چرا انقدر تو زمان دانشجوییش تو تهران وقت تلف کرده شاکیه. از بی سوادیش می ناله و عین الاغ تو کتابا مونده(فرقش با من اینه که من مثل خر تو کتابا موندم!). من هم دوست دارم راجع به این قضیه بنویسم. از وقتی از ایران زدم بیرون و رفتم دوبی کلی دید من به کارهایی که تو زندگیم انجام می دم عوض شده. یکیش همین دید به تحصیلاته و تجربه هایی که توش داشتم. به عنوان یه دانشجوی خارج از کشور که دو جای مختلف رو تجربه کرده اولی دوبی و حالا هم استکهلم دوست دارم راجع بهشون بنویسم تا شاید به درد کسی هم بخوره.

اولین مشکلی که ممکنه باهاش آدم برخورد کنه مشکل زبان هست. متاسفانه آدما فکر می کنن که باید یه شبه ره صد ساله رو رفت. ما بر و بکس ایرانی هم مستثنی نیستیم. فکر می کنیم باید یه ماهه تمام فیلمهای آمریکایی رو بفهمیم. یه ماهه باید بتونیم تلفظمون رو عین یه آمریکایی کنیم و یه ماهه خدای انگلیسی بشیم. نه آقا جان اینا همه اش خیال باطله. اگر مستقیم مثل من میرید می شینید سر کلاس باید بگم که گاوتون زاییده و حداقل ترم اول و دوم رو باید کلی زبان تخصصی رشته تون هم یاد بگیرید که عقب نیفتید. خود من هیچ مشکلی با انگلیسی محاوره نداشتم( با اینکه مدرک تافل هم نداشتم و انگلیسیم در حد متوسط بود) ولی لغات تخصصی اذیت می کرد که چاره اون هم نشستن و در آوردن لغات و خورده خورده حفظ کردنشون بود.

یه مورد دیگه که اینجا باهاش درگیرم اینه که به شدت احساس بی سوادی می کنم. خورشید هم از این قضیه رنج می بره. سطح فوق لیسانس در یک قاعده کلی بالاتر از لیسانسه و اصولا وقتی آدم رشته لیسانسش یه چیزه و بعدش فوق لیسانس یه چیز دیگه می خواد بخونه و با توجه به اینکه مقطع فوق لیسانس بسیار کوتاهه فقط یک سال و نیم و برای بعضی رشته ها هم دو سال، دیگه وقتی نمی مونه که آدم بخواد تمرکزش رو روی چیزی به غیر از درس بگذاره. دیگه دوره فوق، زمانی نیست که تو بری تو دیکشنری لغت دربیاری یا اینکه از کمبود دانش حرف بزنی. برای همینه که اکثریت دانشگاه ها دانشجوشون رو از نظر سطح سواد انگلیسی می سنجن و ازش مدرک می خوان و بعلاوه اینکه چنانچه رشته فوق لیسانس متفاوت باشه از مدرک دوره لیسانس پیش نیاز بین سه ماه تا شش ماه می گذارن. واسه همینه که خورشید هی ریپ می زنه. پیش نیازها رو اصلا نگذرونده.

رشته ای که من دارم الان می خونم کاملا تکنیکی و مهندسیه در حالی که من در دوره لیسانس فقط نصف درسهام مهندسی بوده و بقیه رو بیزنس متمرکز بوده برای همین بهم فشار میاد. اوایلش همون دو سه ماه اول، منم تو سر خودم می زدم و ناراحت بودم و واقعا پدرم دراومد ولی الان دیگه باهاش کنار اومدم و می دونم اگر به پای بقیه نمی رسم یا کم میارم یا اینکه حتی ممکنه نمره بد بگیرم دلیل بر بی عرضگی من نیست.

در مورد اینکه آدم نباید وقتش رو تلف کنه خیلی با خورشید موافقم. منم خیلی ناراحتم که چند سالی رو توی دوبی وقت تلف کردم. به هر حال سطح دانشگاهی اونجا تا اینجا زمین تا آسمون فرق داره. دانشگاه الان من یکی از تاپهای اروپاس و جونت رو بالا میارن تا بهت نمره بدن. الان واقعا غصه می خورم که چرا خوب درس نخوندم و تلاش نکردم. حقیقتش اینه که هرچی آدم سنش بالاتر بیاد دیگه وقتشم کمتر میشه. به عنوان یه برادر کوچکتر توصیه می کنم اگر واقعا قصد ادامه تحصیل دارید و یا می خواد بعد فارغ التحصیلی یه شغل خوب دست و پا کنید، خوب درس بخونید. به حرف هیچ ننه قمری هم گوش ندید. بعضی ها فکر می کنن خوب درس خوندن یعنی تفریح نکردن. اما باور کنید درست برنامه ریزی کنید هم به درستون می رسید هم به عیش و نوشتون.

نکته آخرم اینه که درسته که فضای آموزشی و امکانات محلی دانشگاه بسیار در رشد دانشجو موثره اما نگذارید تا اونجا که می شه نبود این چیزا روتون تاثیر بگذاره. اگه دیدید کسی درس نمی خونه شما تلاش خودتون رو بکنید. نگید حالا شب امتحان پاس می کنم. نگیم میشه تقلب کرد. شما مقاله بخونید. فعال باشید. مقاله بنویسید و بنیه علمیتون رو قوی کنید. باور کنید آدمهای بی سواد و طوطی کافیه که دهانشون رو توی مهمانی باز کنند. اون وقت خیلی راحت میشه فهمید کی چند مرده حلاجه. این رو هم همیشه گفتم، رشته ای رو بخونید که واقعا دوست دارید چرا که یکی از لذت های دنیا یادگیری چیزیست که نمی دونستید. مثل کشف یه جزیره ناشناخته می مونه. لذت بخش و پر از ماجرا.

January 12, 2006

وکیل مدافع شیطان

چه فیلم دلچسبی بود برای من، انقدر که با زیر نویس و بدون زیر نویس انگلیسی، چهار یا پنچ بار دیدمش. یه جورایی قورتش دادم. از این جور فیلمای اخلاقی خوشم میاد. داستان راجع به یه وکیل مدافع جوانه که در 64 دادگاه پشت سر هم پیروز شده و قضیه اینجاست که خیلی جاها می دونه موکلینش آدمهای کثیف و مزخرفی هستند اما به خاطر اینکه شکست نخوره با تبحری که داره باعث میشه تا اونا تبرئه بشن.

شیطان در نقش رییس یه شرکت بزرگ ظاهر میشه و به این وکیل جوان در نیویورک بهترین خونه و امکانات رو می ده تا از آدمهایی تو دادگاه دفاع کنه که می دونه گناهکارن. خلاصه شیطان در قسمت های مختلف فیلم وسوسه های مختلف رو برای وکیل جوان درست می کنه و او نیز انقدر در کار و جوانبش غرق می شه که حواسش رو نمی تونه روی زندگی خانوادگیش بگذاره و به خاطر همین زنش رو هم از دست می ده. زنش بهش میگه که می دونم چرا این بلاها داره سراغ ما میاد به خاطر اینکه پولی که تو به دست میاری پول خون ه.تو می دونستی که موکلینت گناهکارن اما بازم تبرئشون می کردی. فیلم رو بیش از این تعریف نمی کنم و بسنده می کنم یه سری دیالوگهایی که توی فیلم مطرح می شه:

- در جایی به وکیل جوان گفته میشه که "فشار" آدمها رو تغییر می ده. بعضی آدمها تحت فشار بیشتر روی کارشون فوکوس می کنن و بعضی خم می شن و می شکنن. آیا یه آدم می تونه استعدادش رو وقتی تحت فشاره به کنترل دربیاره و در سر موعد کارش رو تحویل بده؟ آیا شب با خیال راحت خوابش می بره؟

- شیطان در این فیلم به زبانهای مختلف می تونه حرف بزنه. دارای قدرت کلام بسیاریست برای اغوا کردن وکیل جوان و همچنین اقرار می کنه که رمز کارش در مهمان نوازی اوست. یعنی آرزوهای آدمها رو برآورده می کنه و اونا هم برده اش می شن. خونه بزرگ، ماشین خوب،درآمد عالی و خوابیدن با زنهای مختلف.

بهترین جای فیلم از نظر من دیالوگ آخری در اتاق خود شیطان( دفتر رییس شرکت) با وکیل جوان هست که بسیار زیباست و کلی ایدئو لوژی رو بیان می کنه. شیطان با صدای بلند می گه که هیچ تقصیری نداشته  و فقط شرایط رو مهیا کرده. این ما آدمها هستیم که می تونیم انتخاب کنیم تو دامش بیفتیم یا نه. شیطان خدا رو سادیستی معرفی می کنه که دوست داره ببینه ما چطور گزینه ها رو انتخاب می کنیم و چطوری توی دردسر می افتیم. در جایی تلویحا انسان رو که آفریده خداست به تمسخر می گیره و اما در جایی به دروغ میگه که طرفدار بشره و برای رفاه اون کار انجام میده.

او شرایط رو مهیا می کنه و این ما هستیم که باید فکر کنیم و انتخاب کنیم. شیطان هیچ مسوولیتی رو بر عهده نمی گیره. در جمله پایانی فیلم هم که شیطان در نقش انسانی دیگر ظاهر میشه با لبخند می گه:" حب ذات گناه مورد علاقه منه". این جمله اش رو بسیار می پسندم که بسیاری از کثافت کاری هایی که ماها انجام میدیم زیر سر همین دوست داشتن بیش از حد خودمونه. حق یکی دیگه رو می خوریم. قتل می کنیم. دروغ میگیم. فقط و فقط واسه اینکه شکست نخوریم. من این خدا رو سادیست نمی دونم. من این خدا رو یه معلم قهار می دونم که همه ما رو آزمایش می کنه. نکنه فکر کردید نمره بالا گرفتن بدون زحمت به دست میاد؟ مرارت و سختی داره اما بری شیرین.

January 09, 2006

شترها در اندیشه مهاجرت به نروژ

نروژ یکی از بهترین کشورهای دنیا از نظر سطح و استانداردهای زندگیست و همیشه در رده بندی بین یک تا سوم دنیا می ایسته. طبیعت بکری هم داره و بعلاوه اینکه به دلیل داشتن ذخایر نفتی ثروتمند هستند و مردمانش کلی حال می کنن. دستمزد و حقوق ملتش بسیار بالاست و خلاصه تازگی ها شده عشق من که برم ببینمش و خدا رو چه دیدی شاید رفتیم اونجا موندگار شدیم.  نروژ تقریبا نصف سوئد جمعیت داره( چهار میلیون و ششصد هزار نفر) و من به شدت به این قضیه اعتقاد دارم که جمعیت کمتر، رفاه و امکانات بیشتر. بعلاوه اینکه میزان مهاجرهای نروژ از سوئد کمتره و دردسرهاشون هم به مراتب کمتر. برای اطلاعات بیشتر در مورد نروژ به پروفایل بی بی سی مراجعه کنید.

در یک اقدام باحال قراره که نروژی ها چندین نفر شتر! وارد کنن و بدن دست سومالی ها و سودانی های بیکاری که دلشون می خواد کار کنن که بچرونن. ظاهرا مهاجرین و پناهندگان اومده از اون کشورها در امر چراندن شتر بسیار مهارت دارن. یه وقت فکر نکنید دارم مسخره می کنم ها. قضیه جدیه. و جالبتر اینه که می خوان از این کار در جهت جذب توریست اقدام کنن و مثلا من می تونم به بچه ام بگم بابایی می خوای بریم یه سر نروژ شتر سواری کنیم؟!

حالا ممکنه این سوال براتون پیش بیاد که آخه شتر تو صحرا چطوری تو هوای سرد نروژ دووم بیاره، باید خدمتتون عرض شود که مثل اینکه یه سری از اقوام این شترها توی مغولستان هستند که با سرما سازگارن و از اونجا اینا رو وارد کنن. یادش بخیر یه دوستی داشتیم دوبی که ترک بود و ترکا هم که می دونید خدای بیزنس هستن. می گفت پژمان ول کن این درس و مشق رو بزن تو کار پرورش شتر مرغ. ما اولش مسخره می کردیم اما بعدا فهمیدیم که هرکی زد تو کار شترمرغ مایه دار شد این هوا. کسی دنیال شریک برای صادرات و واردات شتر سردسیری نمی گرده؟ پادویی های این ورش با من. از درس خوندن مهندسی جز چشم ضعیف و موهای ریخته شده هیچی نمی مونه به خدا!

January 06, 2006

ممنوعیت برای سلامتی

عموی بزرگ من ماشالله خانواده پر جمعیتی داره و همیشه هم خونه اش پر از مهمان. یادم میاد خونه عمویم همیشه پر صندوق های نوشابه و قوطی های پپسی و کوکا کولا که از کویت و دوبی و شارژه می آوردند، بود و ما همیشه با چشمهای پر حسرت نگاه می کردیم. نه اینکه ما نداشتیم بلکه مادرمون نمی گذاشت زیاد نوشابه بخوریم چون می گفت برای دندونها و سلامتی به کل بده و راست هم می گفت. وقت ناهار سر سفره دیدن سرها و تشتک های نوشابه که به بالا می پرید یا صدای باز شدنشون غوغا بود.

امروز این خبر رو توی بی بی سی خوندم. خیلی خوشحال شدم. حالا ممکنه مردم توی ادارات غر و لند کنن و بگن این چه وضعشه و از این حرفا ولی باید باور کنیم که همه اتفاقاتی که توی مملکت ما می افته نادرست نیست و گاهی موارد بسیار خوب هم پیدا می شه. من که خودم از زمانی اومدم اینجا درصد خوردن نوشابه ام رو بسیار کم کرده ام. بر خلاف دوبی که همه اش تبلیغات برای خوردن نوشابه هست و اون مک دونالد ذلیل مرده( با اینکه با سیستم بیزنسش خیلی حال می کنم اما از آشغالهای خوراکیش هرگز) هم که با چندر غاز ترغیبت می کنه که نیم لیتر نوشابه بریزی تو خندق بلا.

بگذارید دو مورد توی سوئد بگم که بسیار جالبه. در سوئد قیمت نوشابه 10 برابر معادل قیمتش در دوبی هست! این در حالیه که ارزش پول امارات دو برابر پول سوئد هست. به زبان ساده تر اگر من اینجا یه نوشابه بخرم انگار اینه که تو دوبی بیست تا نوشابه بخرم! خب چرا انقدر گرونه؟ چون دولت اینجا نوشابه رو گرون کرده و مردم رو ترغیب می کنه که جاش چیزای دیگه بخورن مثل آبمیوه که خوردنش بسیار اینجا با غذا رواج داره. 

یه مورد دیگه سیگار هست. اولا که اینجا سیگار به هیچ عنوان نخی نمی فروشند و شما باید پاکتی بخرید. دوما اکثریت سیگارهای اینجا قیمتشان 3 برابر و نصف سیگار در دوبی هست. بعلاوه اینکه سیگار ارزان قیمت اینجا پیدا نمیشه. مثلا تو دوبی میشد با 5 کرون سیگار پیدا کرد و سیگار بدی هم نبود اما اینجا باید لااقل 37 تا 40 کرون جیب مبارک رو خالی کنی. از پارسال کشیدن سیگار در تمام اماکن عمومی مثل دیسکوها، بارها، کلوب ها و غیرو ممنوع شده! یادش بخیر یکی از وبلاگرهای نازنین تهرانی اومده بود برای بیزنس اروپا و یه سری هم استکهلم زد که ما رفتیم دیدیمش. بنده خدا می گفت آخه اینجا چه عذابیه که توی کافی شاپش نمیشه سیگار کشید. آخه کافی شاپ واسه قهوه خوردن و حرف زدن و سیگار کشیدنه دیگه!

اما شاهکار آخر سوئد اینه که از امسال یعنی همین سال 2006 دیگه بسته های 10 تایی سیگار فروخته نمیشه. آخه اینجا بسته های سیگار دو نوع هستند. معمولی که توش 20 نخ سیگار هست و کوچک که توش 10 نخ سیگاره. مثل اینکه امثال گفتن بساط 10 تایی رو برچینن. اینم یه فشار دیگه برای کسانی که سیگار می شکن که نتونن با پول کمتر یه پاکت بخرن. هرچند هدف اصلی پشت این قانون آخری این بوده که نوجوانها و بر و بچز عشق خلاف نرن سیگاری بشن. احسنت بر این دولت.

January 02, 2006

2006

روز سی و یکم دسامبر تا خود عصرش مغزم منفجر شد بس که درس خوندم چون روز قبلش رو حسابی خوش گذرونی کرده بودم و شب هم قرار بود بریم یه پارتی کوچیک در یک محفل دوستانه و خلاصه صفایی کنیم. اما خب همیشه اتفاق های بد هم ممکنه رخ بده. بعد لذتی که از سفید شدن یکپارچه شهر بردیم و رسیدیم به خانه موعود، همچین که پای مبارک به پارتی رسید، معده ما هم یادش افتاد که باید دقیقا همون موقع به اسهال بیفته. نتیجه منطیقش این شد که نه تونستم شام بخورم نه از پارتی لذت بردم چرا که هر نیم ساعت به نیم ساعت مهمان دستشویی بودم!

خوشبختانه سال تحویل رو با بدو بدو و سوار اتوبوس شدن خودمون رو رسوندیم به جایی که کلی آتش بازی دیدیم و مردم خورده بودن تا خرخره و مست مست. خیلی خفن بود. چقدر شیشه مشروب شکسته بود و خلاصه بساطی بود.  پلیس و آمبولانس و آتش نشانی هم که همه جا حاظر بودن. به جز همون نیم ساعت سال نو که حالم خوب بود، باز من در به در تو اون شلوغی دنبال یه جایی بودم که بشاشم و برای اولین بار در عمرم در یک زیر گذر اونم وسط شهر شاشیدم. طرف بغل دستیم هم می شاشید هم بالا میاورد! خلاصه افتضاحی بود.

ما دیگه بر نگشتیم خونه پیش بقیه و رفتیم که تو شهر قدم بزنیم با اون حال نزار من. واقعا حالم بد بود اما خب یه جاهایی هم لذتش رو می بردم. دقیقا قبل سال نو، نم نمک برف اومد و موقع آتش بازی قطع شد و بعدش برف شروع به باریدن کرد. واقعا زیبا بود. از کنار کاخ شاه سوئد گذشتیم و رفتیم جایی که مخصوص پاتیناژه. اونجا کلی لحظات به یاد موندنی رو تجربه کردم. خیلی جاهای این شهر برای من یادگار اولین باریه که اومدم. گاهی واقعا لذتش رو نمیشه تو چهار تا جمله خلاصه کرد. بعد شهر گردی یه خواب 12 ساعته حسابی چسبید!

وقتی آدم تجربه می کنه به چیزهایی می رسه که خیلی جالب هستن. دوست دارم تجربه ام رو به شما هم بگم. وقتی آدم گزینه داره توی زندگیش. یعنی وقتی حق انتخاب داره، اون وقت احساس شعف و آزادی می کنه. اما وقتی گزینه نداری، حتی اگر کوچک ترین خواسته ها هم باشه، میشه برات جهنم و مایه عذاب. از موقعی که اومدم اینجا حق انتخاب بیشتری داشته ام تا وقتی که ایران یا دوبی بوده ام. برای همین شادم. می تونم انتخاب کنم که روز سال نو رو درس بخونم یا بیرون برم. با یار باشم یا تنها پیاده روی کنم. کتاب بخونم یا تلویزیون ببینم. همه اینا یعنی حق انتخاب، چیزی که خیلی از آدمها ندارن و برای رسیدن بهش تلاش می کنن.

2005 سال بسیار پر باری برای من بود. لیسانسم رو گرفتم و وارد یه زندگی جدید شدم در جایی به نام سوئد و شهری به اسم استکهلم. با افتخار اومدم. دانشجو هستم و برای آینده خودم و دیگران امیدوار. دارم بسیاری از عادتهای نادرست گذشته رو ترک می کنم و دلم می خواد نه تنها برای خودم بلکه برای دیگران هم مفید باشم. امسال آرزویی که کردم فقط یک چیز بود" سلامتی برای تمام دوستان و آشنایان و همه کسانی که در قلب من جای دارن". پس به سلامتی همه.