وقتی برای گریه نکردن
صبح از خواب پا می شم. بازم تب دارم. چیزی بیشتر از یه هفتس که این مریضی
لعنتی ولم نمی کنه. هفته پیش تا پنج شنبه باهاش کنار اومدم اما بعدش عین
جسد افتادم تو خونه. پا می شم و با اون حال نزار یه صبحونه مشتی می خورم
چون تجربه دوبی بهم ثابت کرده که اگر مثل اون موقع ها به خودم نرسم و روزی
یه وعده غذا بخورم هیچ احد الناسی پیدا نمی شه که بگه آقا خرت به چند من در
نتیجه دودش تو چشم خودم می ره. خلاصه صبحونه رو می خورم و میزنم بیرون.
توی راه برای اینکه تمام فکر و ذکرم مثل توی خواب نبره سراغ این پروژه
گروهی لعنتی که خواب و خوراکم رو گرفته، زنگ می زنم به یار که صداش رو
بشنوم و کمی شارژ شم. اما خب زندگی همیشه روی خوش نداره چون همچین یار سرد
به آدم جواب میده که من باید تازه فکر کنم چرا این طوری حرف می زنه و یادم
بیفته که آهان دیشب با هم یه مشاجره خیلی خیلی کوچیک داشتیم و لابد واسه
اونه. نمی دونم. بعدش سعی می کنم و فقط سعی می کنم مثل دو ماه اولی که
اومده بودم اینجا از فضای اینجا لذت ببرم. دور و برم رو نگاه می کنم و میگم
ول کن این پروژه آشغال رو با اون هم گروهی کله پوکت رو که به خاطر گه
کاریاش گند زده تو پروژه. الانم یادم میاد که نباید اینجا از لغات بد
بنویسم چون اون وقت بهمون گیر میدن که آقا چرا لغت بد می نویسی. خودم هم
قبلا گفتم دوست ندارم استفاده کنم. می بینید تضادهای دنیا رو. خودم تو کف
اینم. یه قانونی گذاشتم که خودم الان نمی تونم نقضش کنم؟!!! زدم تو خط
فلسفه. آی خدا.
اومدم دانشگاه و یه سری بیلبورداش رو نگاه کردم. " اگر می خواید در زندگی و
کار موفق باشید بیایید اینجا رزومه بدید"، " خلاقیت، تنوع، کار گروهی، به
ما زنگ بزنید"، " فعالیت جمعی، آینده ای روشن، به گروه ما بپیوندید" و بقیه
پوسترها که سوئدی و زیاد حالیم نمیشه. بعد خندم می گیره. بیچاره دانشجوهای
فلک زده ای که مثل بز درس می خونن و هیچ وقت تو محیط کار نبودن. من به این
جور دانشجو ها میگم "بره". خام خام. هنوز نمی دونن وقتی برن تو محیط کار
گردنشون رو می شکنن. همچین رییسه بهت زور میگه که نفهمی چه غلطی بکنی.
مجبوری اون وقت جون بکنی. اون وقت به خودم میگم خوبه باز یه دوزار تجربه
دارم و بعدا تو ذوقم نمی خوره برم تو یه شرکت کار کنم و عین بز جلو رییس
نفهمم سر تکون بدم. ولی بعدش باز نیشم باز میشه میگم خب حداقل من با رییس
ایرانی سر و کله شاید نزنم(و فقط شاید) چون اونا دیگه حالم رو بهم می زنن و
تصادفا ممکنه یارو رو از پنجره دفترش بندازم بیرون. همم... دارم فکر می کنم
باز که خواستم دنیا رو تکون بدم. نمیشه جانم. نمیشه. عین چکش این جمله توی
کله ام.
میام طبقه هشت دانشگاه و طبق معمول هیچ کدوم از هم گروهی هام نیومدن و من
همیشه نفر اولم. بعدش به خودم میگم گور بابای پروژه و تایم. من که تلویزیون
نمی بینم لااقل می تونم جای وقتش تو اینترنت بگردم و مطلب بخونم. دوست
دارم. هیچ کسی هم نمی تونه این حق رو ازم بگیره حتی خودم! لپتاپ رو روشن می
کنم و نامه های پروژه رو می گیرم اما زرت اوت لوک رو می بندم که اصلا چشم
بهشون نیفته. از تو دو تا وبلاگ دیگه می فهمم که خاله یکی از صمیمی ترین
دوستام فوت کرده( این دوستم از وبلاگ نویسای قدیمی هم هست. فضولا برید حدس
بزنید). می رم وبلاگ خودش رو می خونم و دیگه کفرم در میاد منم این مطلب رو
می نویسم.
راست میگه. ماها حتی وقت گریه کردن هم نداریم. حتی وقت نداریم یه حموم درست
حسابی بریم. کاریش نمیشه کرد. توی کشور جهان هشتمی که متولد بشی و توش
انقلاب هم قبلا شده باشه چقدر مگه می خوای خودت رو بکشی بالا. چقدر می خوای
اصول فرهنگی که کشورهای دیگه واسش قرنها وقت گذاشتن رو توی یه نسل بدی به
خورد دیگران. نه تنها خودت باید با خودت بجنگی که الگو باشی، بلکه باید
بقیه رو هم ترغیب کنی به این سمت. دقت کنید گفتم ترغیب نگفتم زور. با زور
که نمیشه ملت رو فرستاد بهشت. کاری که تو مملکت من یه شعاره. با زور می
خوان ملت برن بهشت. حوری و کاخ بهشون بدن.
این مدت که این وبلاگم اسباب کشی داشت توی همین گیر و ویر کلی خونه تکونی
کردم. اونایی که میگن من توی این بی وقتی از کجا وقت گیر میارم برای وبلاگم
باید بگم خب زیاد بیرون نمی رم، تلویزیون اصلا ندارم که ببینم مثل خیلی های
که روزی دو سه ساعت جلو تلویزیون پلاسن، بعلاوه اینکه روی درسم فوکوس کردم.
دیگه مثل قدیم مقاله نمی خونم که سرنوشت آدمای سیاسی چی شده، وضعیت تهران
چطوره، اخبار هسته ای(بخوانید تخمی) در چه وضعیه و این حرفا. ترجیح می دم
به وبلاگم که دوستش دارم برسم.
داشتم می گفتم. خونه تکونی کردم. بعد یه نگاهی به آمار سر به فلک کشیده این
وبلاگ انداختم دیدم نصفش ریزش کرده اولش کلی ناراحت شدم ولی الان خوشحالم.
پربیننده ترین این صفحات وبلاگ مال قسمتهای بی ناموسیشه. هرچند که پیام من
چیز دیگری توی اون مطالب بود اما خب دیگه فنتولهای نوجوان و جوانان حشری
طبیعتا دنبال این چیزا می گردن. خوشحالم که یه سری از صفحات رو حذف کردم و
یه حالی بهشون دادم. بازم وقت کنم حذف می کنم تا دقیقا خواننده هام بشن
اونایی که سرشون به تنشون می ارزه. چند تا ایمیل و کامنت گرفتم. شرمنده
دوستان شدیم. من بارها شده که از خواننده هام ایمیل داشتم و گفتن که وبلاگ
من نور امیدی بوده، کشمکش های من با پیچاپیچ زندگی رو سرمشق گذاشتن و به
راهشون ادامه دادن. منم تصمیم گرفتم بیشتر راجع به مشکلاتم و نحوه حل
کردنشون بنویسم.
چقدر از این در و اون در شد. ختم کلام اینکه. دوست مهربان من. اگر تو وقت
نداری حتی در سوگ کسی گریه کنی رو من می فهمم. من می فهمم یعنی چه با انبوه
کتاب سر و کله زدن و تازه غم مشکلات هم سن و سالها و مردم مملکتم رو دوشت.
اینکه کلافه بشی چرا نمی تونی کاری کنی. اون وقت بخوای خوشحال بشی که چهار
تا دختر از اون مملکت بتونن بعد یه عمر برن مثل آدمیزاد تو ورزشگاه و
فوتبال ببینن. هاها. از این مسخره تر نمیشه. انگار که دخترا لولو خور خوره
بودن توی اون مملکت. دلم می سوزه واسه همه اونایی که این همه جون می کنن
برای زن توی اون مملکت بعدش توی یه وبلاگ می خونیم که تازگی ها موتوری های
جوان کثافت و رذل توی تهران جلوی دخترهای جوان می ایستن و دست اون جایی
میکنن که نباید بکنن. مغز پسرها رو هم کرکره هاش رو دو دستی کشیدن
پایین.دست آموزش و پرورش اسلامی درد نکنه. حسابی پرورششون داده. برم برسم
به این پروژه. باید با این کامپیوتر بی احساس سر و کله زد و زندگی همچنان
ادامه دارد....