" /> یه وجب خاکِ اینترنت: February 2006 Archives

« January 2006 | Main | March 2006 »

February 28, 2006

وقتی برای گریه نکردن

صبح از خواب پا می شم. بازم تب دارم. چیزی بیشتر از یه هفتس که این مریضی لعنتی ولم نمی کنه. هفته پیش تا پنج شنبه باهاش کنار اومدم اما بعدش عین جسد افتادم تو خونه. پا می شم و با اون حال نزار یه صبحونه مشتی می خورم چون تجربه دوبی بهم ثابت کرده که اگر مثل اون موقع ها به خودم نرسم و روزی یه وعده غذا بخورم هیچ احد الناسی پیدا نمی شه که بگه آقا خرت به چند من در نتیجه دودش تو چشم خودم می ره. خلاصه صبحونه رو می خورم و میزنم بیرون.

توی راه برای اینکه تمام فکر و ذکرم مثل توی خواب نبره سراغ این پروژه گروهی لعنتی که خواب و خوراکم رو گرفته، زنگ می زنم به یار که صداش رو بشنوم و کمی شارژ شم. اما خب زندگی همیشه روی خوش نداره چون همچین یار سرد به آدم جواب میده که من باید تازه فکر کنم چرا این طوری حرف می زنه و یادم بیفته که آهان دیشب با هم یه مشاجره خیلی خیلی کوچیک داشتیم و لابد واسه اونه. نمی دونم. بعدش سعی می کنم و فقط سعی می کنم مثل دو ماه اولی که اومده بودم اینجا از فضای اینجا لذت ببرم. دور و برم رو نگاه می کنم و میگم ول کن این پروژه آشغال رو با اون هم گروهی کله پوکت رو که به خاطر گه کاریاش گند زده تو پروژه. الانم یادم میاد که نباید اینجا از لغات بد بنویسم چون اون وقت بهمون گیر میدن که آقا چرا لغت بد می نویسی. خودم هم قبلا گفتم دوست ندارم استفاده کنم. می بینید تضادهای دنیا رو. خودم تو کف اینم. یه قانونی گذاشتم که خودم الان نمی تونم نقضش کنم؟!!! زدم تو خط فلسفه. آی خدا.

اومدم دانشگاه و یه سری بیلبورداش رو نگاه کردم. " اگر می خواید در زندگی و کار موفق باشید بیایید اینجا رزومه بدید"، " خلاقیت، تنوع، کار گروهی، به ما زنگ بزنید"، " فعالیت جمعی، آینده ای روشن، به گروه ما بپیوندید" و بقیه پوسترها که سوئدی و زیاد حالیم نمیشه. بعد خندم می گیره. بیچاره دانشجوهای فلک زده ای که مثل بز درس می خونن و هیچ وقت تو محیط کار نبودن. من به این جور دانشجو ها میگم "بره". خام خام. هنوز نمی دونن وقتی برن تو محیط کار گردنشون رو می شکنن. همچین رییسه بهت زور میگه که نفهمی چه غلطی بکنی. مجبوری اون وقت جون بکنی. اون وقت به خودم میگم خوبه باز یه دوزار تجربه دارم و بعدا تو ذوقم نمی خوره برم تو یه شرکت کار کنم و عین بز جلو رییس نفهمم سر تکون بدم. ولی بعدش باز نیشم باز میشه میگم خب حداقل من با رییس ایرانی سر و کله شاید نزنم(و فقط شاید) چون اونا دیگه حالم رو بهم می زنن و تصادفا ممکنه یارو رو از پنجره دفترش بندازم بیرون. همم... دارم فکر می کنم باز که خواستم دنیا رو تکون بدم. نمیشه جانم. نمیشه. عین چکش این جمله توی کله ام.

میام طبقه هشت دانشگاه و طبق معمول هیچ کدوم از هم گروهی هام نیومدن و من همیشه نفر اولم. بعدش به خودم میگم گور بابای پروژه و تایم. من که تلویزیون نمی بینم لااقل می تونم جای وقتش تو اینترنت بگردم و مطلب بخونم. دوست دارم. هیچ کسی هم نمی تونه این حق رو ازم بگیره حتی خودم! لپتاپ رو روشن می کنم و نامه های پروژه رو می گیرم اما زرت اوت لوک رو می بندم که اصلا چشم بهشون نیفته. از تو دو تا وبلاگ دیگه می فهمم که خاله یکی از صمیمی ترین دوستام فوت کرده( این دوستم از وبلاگ نویسای قدیمی هم هست. فضولا برید حدس بزنید). می رم وبلاگ خودش رو می خونم و دیگه کفرم در میاد منم این مطلب رو می نویسم.

راست میگه. ماها حتی وقت گریه کردن هم نداریم. حتی وقت نداریم یه حموم درست حسابی بریم. کاریش نمیشه کرد. توی کشور جهان هشتمی که متولد بشی و توش انقلاب هم قبلا شده باشه چقدر مگه می خوای خودت رو بکشی بالا. چقدر می خوای اصول فرهنگی که کشورهای دیگه واسش قرنها وقت گذاشتن رو توی یه نسل بدی به خورد دیگران. نه تنها خودت باید با خودت بجنگی که الگو باشی، بلکه باید بقیه رو هم ترغیب کنی به این سمت. دقت کنید گفتم ترغیب نگفتم زور. با زور که نمیشه ملت رو فرستاد بهشت. کاری که تو مملکت من یه شعاره. با زور می خوان ملت برن بهشت. حوری و کاخ بهشون بدن.

این مدت که این وبلاگم اسباب کشی داشت توی همین گیر و ویر کلی خونه تکونی کردم. اونایی که میگن من توی این بی وقتی از کجا وقت گیر میارم برای وبلاگم باید بگم خب زیاد بیرون نمی رم، تلویزیون اصلا ندارم که ببینم مثل خیلی های که روزی دو سه ساعت جلو تلویزیون پلاسن، بعلاوه اینکه روی درسم فوکوس کردم. دیگه مثل قدیم مقاله نمی خونم که سرنوشت آدمای سیاسی چی شده، وضعیت تهران چطوره، اخبار هسته ای(بخوانید تخمی) در چه وضعیه و این حرفا. ترجیح می دم به وبلاگم که دوستش دارم برسم.

داشتم می گفتم. خونه تکونی کردم. بعد یه نگاهی به آمار سر به فلک کشیده این وبلاگ انداختم دیدم نصفش ریزش کرده اولش کلی ناراحت شدم ولی الان خوشحالم. پربیننده ترین این صفحات وبلاگ مال قسمتهای بی ناموسیشه. هرچند که پیام من چیز دیگری توی اون مطالب بود اما خب دیگه فنتولهای نوجوان و جوانان حشری طبیعتا دنبال این چیزا می گردن. خوشحالم که یه سری از صفحات رو حذف کردم و یه حالی بهشون دادم. بازم وقت کنم حذف می کنم تا دقیقا خواننده هام بشن اونایی که سرشون به تنشون می ارزه. چند تا ایمیل و کامنت گرفتم. شرمنده دوستان شدیم. من بارها شده که از خواننده هام ایمیل داشتم و گفتن که وبلاگ من نور امیدی بوده، کشمکش های من با پیچاپیچ زندگی رو سرمشق گذاشتن و به راهشون ادامه دادن.  منم تصمیم گرفتم بیشتر راجع به مشکلاتم و نحوه حل کردنشون بنویسم.

چقدر از این در و اون در شد. ختم کلام اینکه. دوست مهربان من. اگر تو وقت نداری حتی در سوگ کسی گریه کنی رو من می فهمم. من می فهمم یعنی چه با انبوه کتاب سر و کله زدن و تازه غم مشکلات هم سن و سالها و مردم مملکتم رو دوشت. اینکه کلافه بشی چرا نمی تونی کاری کنی. اون وقت بخوای خوشحال بشی که چهار تا دختر از اون مملکت بتونن بعد یه عمر برن مثل آدمیزاد تو ورزشگاه و فوتبال ببینن. هاها. از این مسخره تر نمیشه. انگار که دخترا لولو خور خوره بودن توی اون مملکت. دلم می سوزه واسه همه اونایی که این همه جون می کنن برای زن توی اون مملکت بعدش توی یه وبلاگ می خونیم که تازگی ها موتوری های جوان کثافت و رذل توی تهران جلوی دخترهای جوان می ایستن و دست اون جایی میکنن که نباید بکنن.  مغز پسرها رو هم کرکره هاش رو دو دستی کشیدن پایین.دست آموزش و پرورش اسلامی درد نکنه. حسابی پرورششون داده. برم برسم به این پروژه. باید با این کامپیوتر بی احساس سر و کله زد و زندگی همچنان ادامه دارد....

February 25, 2006

لینوس توروالدز

از اونجا که دوست دارم پایان نامه رو توی زمینه امنیت شبکه های کامپیوتری انجام بدم، توی این مدت تمام تلاشم این بوده که علاوه بر درسهای دانشگاه، کلی کتاب جانبی بخونم و این سواد نم کشیده ام رو کامل کنم چون اساسا آدم زیاده خواهی هستم و توی علم و دانش به کم بسنده نمی کنم. یکی از چیزایی که آدم وقتی توی دنیای کامپیوتر سرک بکشه می فهمه اینه که دنیای آی تی و کامپیوتر رو فقط اینایی که ما هر روز تو اخبار اسمشون رو می شنویم نیست.

به نظر من گنجوندن یه درس اختصاصی درباره سردمداران و موفق های دنیای آی تی برای دانشجوی های رشته کامپیوتر در مقطع لیسانس بسیار واجبه چون از یه جهت با انواج جنبش ها و فعالیتها آشنا می شن و از یه جهت می تونه براشون الهام بخش باشه که چطوری توی یه مسیر حرکت کنن. متاسفانه درسهای خشک دانشگاهی هیچ وقت مغز آدم رو باز نمی کنه که چیزی که داره می خونه کجا بعدا براش کارساز خواهد بود و همین باعث میشه کارآمدی دانشجو بیاد پایین حتی اگر در دانشگاهی مثل دانشگاه در حال حاضر من باشه.

یکی از این آدمهای غول که واقعا من تو کف طرف موندم و هر روز بیشتر دارم باهاش آشنا میشم این آقای لینوس توروالدز که بسیار جوان هم هست و اصلا کار مهمی که این بشر انجام نداده! فقط پایان نامه فوق لیسانسش رو اومده سیستم عامل لینوکس داده بیرون اونم زمانی که ملت نمی فهمیدن کامپیوتر چی چی هست. بیچاره اصلا نبوغ و استعداد هم که نداره. دمش گرم. من تا حالا چندین مقاله راجع بهش خوندم و باید بگم واقعا زحمت کشیده. جالبه که لینوس تو دانشگاه هلسینکی( پایتخت فنلاند) درس خونده و خانواده اش از اقلیت سوئدی زبان فنلاند هستند. لینوس متولد شصت و نه میلادیه و زنش هم 6 بار قهرمان کاراته کشوری بوده!!!

فقط خواستم بگم که اگر پشت کامپیوتر می شینیم و با اقوام و خانواده مون چت می کنیم، سایت می بینیم و از اخبار روز مطلع می شیم، اینترنت جزیی از زندگی ما شده و غیرو غیرو رو مدیون یه همچین آدمایی هستیم و هزاران هزار آدم دیگه که توی آزمایشگاه های کامپیوتری با بیت و بایت ور می رن و سیستمهای کامپیوتری رو چک می کنن و یا مشغول هک کردن ملت هستند. هرچه که هست باعث رشد و پیشرفت این تکنولوژی نسبتا نوپا می شن. توصیه من برای دانشجوهای کامپیوتر اینه که حتما زندگی نامه و عقاید سردمداران این صنعت رو بخونن. دنیای تکنولوژی فقط نام دهان پر کن بیل گیتز( مرد اول مایکروسافت) و استیو جابز( مرد اول شرکت اپل) نیست. هر چند که این دو نفر هم کلی قدرن. بیل گیتز هرچقدر با کپی کاری و گند بازی ویندوزش برای خودش دشمن داره اما در اینکه مدیری توانا و هوشمنده هیچ بحثی نیست و استیو هم صد البته خدای خلاقیت و نوع آوریست.

February 22, 2006

زن مدرن ایرانی

"تاریخچه اختراع زن مدرن ایرانی بی شباهت به تاریخچه اختراع اتوموبیل نیست. با این تفاوت که اتومبیل کالسکه ای بود که اول محتوایش عوض شده بود ( یعنی اسب هایش را برداشته به جان آن موتور گذاشته بودند) و بعد کم کم شکلش متناسب محتوا شده بود و زن مدرن ایرانی اول شکلش عوض شده بود و بعد، که به دنبال محتوای مناسبی افتاده بود، کار بیخ پیدا کرده بود.(اختراع زن سنتی هم، که بعدها به همین شیوه صورت گرفت، کارش بیخ کمتری پیدا نکرد). این طور بود که هرکس، به تناسب امکانات و ذائقه ی شخصی، از ذهنیت زن سنتی و مطالبات زن مدرن ترکیبی ساخته بود که دامنه ی تغییراتش گاه، از چادر بود تا مینی ژوپ. می خواست در همه ی تصمیم ها شریک باشد اما همه ی مسئولیت ها را از مردش می خواست. می خواست شخصیتش در نظر دیگران جلوه کند نه جنسیتش اما با جاذبه های زنانه اش به میدان می آمد.

مینی ژوپ می پوشید تا پاهایش را به نمایش بگذارد اما، اگر کسی به او چیزی می گفت، از بی چشم و رویی مردم شکایت می کرد. طالب شرکت پایاپای مرد در امر خانه بود اما در همان حال مردی را که به این اشتراک تن می داد ضعیف و بی شخصیت قلمداد می کرد. خواستار اظهار نظر در مباحث جدی بود اما برای داشتن یک نقطه نظر جدی کوششی نمی کرد.از زندگی زناشوییش ناراضی بود اما نه شهامت جدا شدن داشت نه خیانت. به برابری جنسی و ارضای متقابل اعتقاد داشت اما، وقتی کار به جدایی می کشید به جوانی اش که بی خود و بی جهت پای دیگران حرام شده بود تاسف می خورد."

پی نوشت: متن بالا برگرفته از کتاب " همنوایی شبانه ارکستر چوبها" نوشته رضا قاسمی عزیزه. راجع به خود کتاب وقتی کامل خوندم بعدا می نویسم اما جالبه چیزایی که نویسنده داستان در باب زن مدرن ایرانی به قلم آورده، همچنان پابرجاست. یادمون باشه بحث اینجا روی اکثریته نه اقلیت انگشت شمار!

February 19, 2006

بیوگرافی مرا بنویسید

این وبلاگ چون قراره کامل بشه و به خاطر اینکه عده بسیاری از موتورهای جستجو میان توی این وبلاگ، وجود یک صفحه بیوگرافی برای من یا به قولی "من کیستم و چیستم" از نون شب واجب تر شده. به همین منظور تصمیم گرفتم که یه بیوگرافی بنویسم ولی بعدش فکر کردم خب چه اشکال داره که شما برای من بنویسید. توی این چهار سال و خورده ای که دارم می نویسم حالا می دونم که خیلی ها به اینجا سر می زنن و با من بزرگ شدن و کلی از اطلاعات شخصیم رو می دونن. شما هم لطف کنید و برای من بیوگرافی بنویسید. من سعی می کنم زود به زود کامنتا رو چک کنم و سریع قسمت بیوگرافیم رو که توسط بقیه نوشته شده از کامنت خارج کنم و به قسمت اصلی اضافه کنم. به نظرم خیلی هیجان انگیز میاد که دیگران برای دوستشون بیوگرافی بنویسن. ببینم این پژمانی که شماها شناختید چقدر به من شبیهه یا من به اون شبیهم. در ضمن خیلی خوب میشه اگر بگید که چه مدت زمان هست وبلاگم رو می خونید. طبیعتا قدیمی ترها چیزای بیشتری از من کشف کردن :)

پی نوشت: راهنمایی برای نوشتن بیوگرافی

1- قبل از هر چیز از وقتی که می گذارید بسیار سپاسگزارم.
2- در ابتدا قسمت پابلیش شده و تکمیلی بیوگرافی رو بخونید. مثلا اگر دید در قسمت منتشر شده نام من هست دیگه نیازی نیست شما تو کامنتتون به نام من که پژمان هست اشاره کنید. یا مثلا اگر دیدید کسی قبلا اشاره کرده که من در استکهلم زندگی می کنم دیگه نیاز نیست شما هم تکرار مکررات بکنید در کامنتتون.
3- نام خانوادگی رو از فهرست بیوگرافی در آوردم. البته به دلیل اعتقادات شخصی. پس نام خانوادگی رو توی کامنت ذکر نکنید لطفا.

4- شما می تونید به خصوصیت اخلاقی که فکر می کنید از من شناختید اشاره کنید. مثلا می تونید بگید چقدر باهوشم(هاها) یا اینکه تند تند حرف می زنم و یا غیرو....
5- لطفا خصوصیات فیزیکی من رو ننویسید. این یه بیوگرافیه بنابراین اصلا مهم نیست که حالا بقیه بدونن من دماغم پهنه یا نوک بالاست یا مثلا چند کیلوگرم وزن دارم!

6- نوشتن در مورد اطرافیان من ممنوعه. مثلا ذکر اینکه دوست دختر من کیه، اسم بابام چیه، دوستای نزدیکم کیا هستن و از این قبیل. نه اینکه با این چیزا مشکل داشته باشم اما حفظ حریم خصوصی خودم و دیگران طبیعتا مهمه.

7- اگر کامنتی ببینم که یکی از موارد بالا رو رعایت نکرده باشه یا به کل پاک خواهد شد(ضمن عرض پوزش) یا اون تیکه نامربوطش برداشته میشه. به هر حال هدف اصلی کمک به منه.

8- کامنتهایی که برای من می گذارید رو، وقتی بیوگرافی تکمیل شد پاک نمی کنم اما ممکنه که مخفیشون کنم یا امکان کامنت گذاری رو به خاطر اینکه اسپمرهای لعنتی بهش گند نزنن ببندم. اما نظرات شما برای همیشه به یادگار اینجا می مونه و اگر عمری باقی بود توی یه دوره چند ساله که هنوز روش تصمیم نگرفتم، بازم بیوگرافیم یه تیکه هاییش عوض خواهد شد.

قسمتهای تایید شده بیوگرافی:

نام من پژمان و در استکهلم دانشجوی فوق لیسانس هستم.....

February 17, 2006

سوز صبح گاهی

صبحهای خیلی زود رو دوست دارم. مخصوصا بین ساعت 5 تا 6 یا 6:30. هوا تاریکه و وقتی از پرده کرکره اتاقم، بیرون رو دید می زنم هیچ چراغی تو خونه ها روشن نیست. همه خوابن. شهر سکوت و نم نم برفی که داره میاد. سوز صبح گاهی رو دوست دارم. البته نه از اونا که تا استخون آدم بره و اذیت کنه بلکه یه سوزی که همچین بزنه تو صورت و غبار خوابی رو که روی پلکا نشسته برداره. بهم میگه که پاشو پاشو که وقت تلاشه. ببین ببین که همه خوابن و تو بیدار توی یه صبح خیلی زود و باید برای یه روز دیگه بجنگی، تلاش کنی. شاید هم فرصتی برای تفریح.

نمی دونم شایدم به خاطر اینکه این سوز یادآور روزهای زمستونی قیطریه س یا اون دو تا اردویی که سال 1370 و 1371 با بچه های راهنمایی مفتح که هنوز هم سر خیابون دولتِ رفتیم مشهد. اون موقع ها بهار هم صبحهای مشهد فوق العاده سرد بود. یادم میاد وقتی می خواستیم بریم پایین وضو بگیریم برای نماز صبح( یکی از اردوها همون زمان بود که ماه رمضون افتاده بود تو عید. صفایی داشت.) یخ می زدیم. از اون سوزهای استخون بر می زد تو سر و صورت و همه تندی می پریدن دستشویی و بعدش هم وضو و سریع بپر تو نماز خونه مدرسه. جایی که ما اتراق کرده بودیم در واقع نماز خونه یه مدرسه بود که جای خوبی بود. هم بزرگ بود و هم خب اون موقع عید بود و تعطیل.

ازداخل رخت شور خونه بیرون رو نگاه می کردم. چراغهای محلی که زندگی می کنم استاوانه ای و وقتی برفای سرگردون از اون بالا انگار که مثل آدمهای آخر هفته اینجا مست و پاتیل تلو تول می خورن تا برسن رو زمین، مثل این می مونه که نه دارن می رقصن و تو نور اون چراغهای استوانه ای خیلی خوشکل می شن. آسمون رو که می بینم هوا داره یواش یواش روشن میشه و ابرها همه آسمون رو نپوشوندن ولی می بارن.نور می زنه و تو می تونی همه جا که سفید پوش شده رو ببینی. استکهلم شهر قشنگیه. هرچند که وقت نکردم خیلی از جاهاش رو ببینم.

February 13, 2006

سر خوردگی

امروز به شدت حالم گرفته بود. اصلا هفته خوبی رو شروع نکردم. البته توی همچین شرایطی خیلی حال میده که دوست دختر آدم هم ازش ناراضی باشه و خلاصه شیر تو شیری میشه. نمی دونم اما انگار من باید به همه حساب پس بدهم.از آشنا و رفیق گرفته تا خانواده و غریبه. رفتیم با یار که کمی درد دل کنیم. اعتقاد داره که من یه سری پروژه رو برای خودم باز می کنم و بعد دنبالش رو نمی گیرم. خب شایدم راست بگه ولی خیلی جاهاش رو هم قبول ندارم. اینکه من کمی موس موس کنم واسه یه کاری رو قبول دارم اما اینکه براشون زحمت نمی کشم یا فوکوس نمی کنم رو موافق نیستم. اینجا سه تا قضیه هست که با هم تداخل دارن و حداقل من نتونستم باهاشون جلو برم. آدمیزاده دیگه. قرار نیست که همیشه بهترین باشی. بعضی موقع ها هم با مخ میری توی زمین.

این پروژه لعنتی هم دیگه اعصابم رو خورد کرده. دو تا گره نافرم خورده توی پروژمون که فردا باید این مسوولش رو ببینم و رفع تکلیف کنم. به من چه که بفهمم تو کله یه آدم احمق دیگه چی می گذره. حالا باز یار میگه من همیشه همه چیز رو مشکل ساز می بینم. بابا جان ما ایرانی هستیم. از بچگی با انواع دوز و کلک بزرگ شدیم. سوئدی نیستیم که یارو بیاد درمون بماله بره. بر و بر تو چشم آدم دروغ می گه فکر می کنه من از پشت کوه اومدم. همچین میره توی اعصابم یکی بخواد من رو دودر کنه. حالا این قضیه شده پروبلماتیک تو دید دیگران! سری بعد یکی خواست بپیچونتم تا بناگوش بهش لبخند می زنم. خوبه؟

خدمت اون دوستان هم که میگن چرا قالب اینجا این طوری شده عرض شود که اون قالب قبلی رو برادر گرام ما دو سال قبل طراحی کردن. طبیعتا اون موقع یه مرامی داشت ولی چون قرن بیست و یکمه و برادر به برادر نیست و هرکی اگه چیزی بهش بماسه دست یکی دیگه رو می گیره این قالب این طوری افتاده اینجا. من هم نه وقتش رو دارم بهش ور برم نه سوادش رو. شایدم بهتر باشه بگم سوادش رو دارم اما دستم خیلی کنده. من همیشه توی کدنویسی و ور رفتن با اسکریپت خنگ بودم. دیگه اینو که نمی تونم عوضش کنم. بنابراین شرمنده چشمهاتون شدم. معلوم نیست اینجا کی درست بشه. در ضمن خواستیم ثوابی کرده باشیم برای ملتی که هر روز بارها و بارها میان سر می زنن به صفحه کاریابی در دوبی و برای اقامت و تحصیل تو امارات راهنمایی می خوان ولی به در بسته می خورن. فوروم نسخه انگلیسیش رو ریختم(پی اچ پی بی بی) ولی بلد نیستم فارسیش کنم به هیچ عنوان. می دونم فوت و فن هم داره ولی من سوادش رو ندارم. اگر کسی می خواد به هم وطناش کمک کنه تا این فوروم راه بیفته که به من ایمیل بزنید یا همین جا کامنت بگذارید، اگر نه هم که شرمنده  همه اونایی که باز میان و به در بسته می خورن.

اعصاب معصاب هم تعطیله(چقدر اینو تکرار کردم!حتما همه فهمیدن) از یه طرف مسائل مالیم رو باید روش فکر کنم، از طرف دیگه وقتم آزاد نیست لااقل به چیزایی که تو فکرم هست برسم. قضیه من هم همون ضرب المثل هشتم گره نهمه. اینم خدمت اون بر و بکس تو ایران عرض شود که فکر می کنن وقتی اومدن خارج از کشور یعنی اتمام تمام مشکلات. اگر بچه مایه داری( نه مثل من که فقط انگش رو چسبوندن بهش و تو جیبام تار عنکبوته) که فرقی نمی کنه هرجا باشی عیش و نوشت به راهه. اگر هم که یه خورده دستت به دهنت می رسه یا کلا بی پولی اینجا دهنت و صاف می کنن. دیگه نمیشه عشقی ساعت 8 شب رفت فرحزاد و چلوکباب و آبگوشت زد یا شب جمعه بزنی بری تو راه فشم دوغ تازه و باقالی پلو با گوشت بزنی. جمعه ها بری یه دست بیلیارد و داف بازی کنی و هر دو ماه یه بارم بساط متل قو و بساط فاکت تو ویلاها با دخترایی که پا دادنشون سه سوته، راه بندازی. آره آقا جون، اینجا واسه دستشویی رفتنت هم باید برنامه ریزی داشته باشی. راجع به خودم هم صحبت نمی کنم یه سری کک بیفته تو تنبونشون. راجع اون بدبختایی صحبت می کنم که راه صد برابر بدتر من رو اومدن و جوونیشون رو گذاشتن و دلشون خوشه اینجا دارن زندگی می کنن. آدم یه بار به دنیا میاد نه؟ واسه من یکی ارزش نداره خودم رو بکشم که اینجا بمونم. زنده باد خودم که مدتها پیش اون متن چوب دو سر گه رو نوشتم. اصلا نمی دونم رو اینترنته یا نه. نسل جوون ما چوب دو سر گهه. خارج رفته اش یه طور گیره، اونیم که تو ایرانه یه طور. بگذریم قراره راجع به دیگران حرفی نزنیم و خفه خون بگیریم. یکی از چیزایی که با سیستم جدید این ام تی حال می کنم تایید کامنتهاس.برای اولین بار بعضی از کامنتهای چرت و پرت که ربطی به موضوع اون بحث رو نداشت فر دادم تو سطل آشغال. راجع بهش بعدن می نویسم. فعلا برم که اعصابم از دست این زندگی سگی قاطیه. برم یه لیوان آب بخورم.

February 12, 2006

شیستا

شیستا نام یکی از محله های معروف شهر استکهلمه که به واقع من هم همین جا زندگی می کنم. تا خود مرکز شهر با مترو چیزی حدود 20 دقیقه هست. یکی از کارهای خوبی که توی استکهلم اتفاق افتاده و واقعا هم دمشون گرم اینه که نگذاشتن شهر در چند نقطه متمرکز بشه و اون اتفاقی بیفته که توی تهران و حتی دوبی هم پیش اومده. شهر از نظر تراکم باید در یک ثبات باشه وگرنه بساط ترافیک و آلودگی هوا رو شاخشه. برای همین شهرداری اینجا مناطق دور از مرکز شهر رو( دقت کنید که اینجا بعضی موارد تعریفش فرق می کنه. در جایی مثل استکهلم منظور از دور چیزی بین 20 دقیقه تا نیم ساعته در صورتی که دور در تهران از یک ساعت و نیم به بالا حساب می شه!!!) درست کردن و مردم رو به سکونت در اونجاها تشویق کردن که به نظر من بهترینشم هم همین شیستا شده.

شیستا به نام دره سیلیکون اروپا معروفه و چیزی در حدود 350 شرکت کامپیوتری بزرگ و کوچک در این منطقه قرار گرفته که در هیچ جای اروپا این طوری نیست. اکثریت این شرکتها هم در زمینه آی تی فعالیت دارند. 4000 نفر در این منطقه تحصیلات آکادمیک انجام میدن که با اجازتون یکیشون هم بنده هستم. اینجا وقتی زمان ناهار میشه که از ساعت 11:30 تا 2:00 هست میشه انواع و اقسام مدیران شرکتها و مدیران اجرایی و کارمندها رو دید که از شرکتهایی مثل نوکیا، آی بی ام، اریکسون و غولهای دیگه سر و کله شون پیدا میشه برای غذا خوردن.

منطقه شیستا دارای یکی از معروف ترین سنتروم های(سنتروم یعنی مرکز خرید) استکهلم به نام شیستا گالریاست. شیستا گالریا هر روز میزبان این خیل عظیم گرسنگان شرکتهای بزرگه. من هم گاهی با یار می رم و همین جا غذا می خورم. فود کورتش همه چیز داره. از غذاهای هندی و تایلندی بگیر تا ژاپنی و برگر کینگ و خزعبلات فست فود. طبقه بالاش سینما و فروشگاه کتاب و عروسک داره. جالبه بدونید که فروشگاه عروسکش به این صورته که شما می رید اونجا و عروسکتون رو خودتون درست می کنید. از تن پوش عروسک گرفته تا جنسش و شکلش. حتما در موردش بعدا می نویسم.

تو شیستا ایرانی هم زیاده. یعنی یه جورایی قل قل می کنه. یه دلیلش اینه که ایرانی های بسیار زیادی اینجا خونه دارن. یه دلیل دیگه ش اینه که مهندس های ایرانی زیادی اینجا کار می کنن که به دلیل اینکه می خوان به محل کار نزدیک بشن همین جا خونه گرفتن. این خیلی خوبه که آدم می بینه ایرانی های اینجا توی زمینه آی تی واسه خودشون خفن هستن و تو جاهای خوب کار می کنن. قراره شیستا جایی باشه که من توش کار گیر بیارم و تا مدتی زندگی کنم. البته اینها همه احتمالاته و آینده جدا مشخص نیست. اما فرصت خوبیه برای من تا توی یه شرکت خوب کار کنم. توکلمون بر خداست.

February 11, 2006

دهه فجر

از زمانی که بچه بودم و مدرسه رفتم یادم می آید دهه فجر که گاهی از طرف دیگران دهه زجر خوانده می شد و من نمی فهمیدم چرا! بچه ها با ذوق و شوق کاغذهای رنگی به در و دیوار می چسباندند و من هم یادم می آید فقط یک بار در سال پنجم دبستان به این بچه ها ملحق شدم تا به مناسبت این دهه که اصلا از آن هیچ چیز نمی فهمیدم و فقط به ذوق و شوق فعالیت گروهی عضو شده بودم، کلاسمان رو مزین به انواع کاغذهای رنگارنگ و خوشکل می کردیم. یادم می آید خیلی مهم بود برامون که کدوم کلاس در رده اول قرار می گیره چون بهش جایزه می دادن. مسابقات جور واجور بود و درست کردن روزنامه دیواری و یادمه صبحگاه یه سری از بین بچه ها ارگ میاوردن و سرود اجرا می کردن. یه سری سرودها هم که همیشه اجرا میشد و یا از طریق رادیو و یا نوار برامون پخش میشد مثل اون سروده "الله اکبر" رضا رویگری یا "آب زنید راه را" که مرحوم (اسمش رو الان یادم نمیاد. همون که مجری برنامه ساعت هشت شبکه پنج بود و به رحمت ایزدی رفت) خونده بود و یکی هم "آمریکا، آمریکا، مرگ به نیرنگ تو، خون جوانان ما، می چکد از چنگ تو" رو که من خیلی دوست داشتم. من هنوزم این سرود رو دوست دارم. اگر کسی لینکی چیزی داره تو کامنت بگذاره.

هیچ وقت از حرفهای معلم ها و مدیرامون چیزی نمی فهمیدم. یه سری چیزای کلیشه ای رو بارمون می کردن هر سال. دقیقا سیستم عین ماه محرم که مردم فقط هر سال یه سری داستان رو می شنون بدون اینکه یه واو بهش اضافه بشه و اصلا کمتر کسی بدونه واسه چی بود، چرا انجام شد و نتیجه اش چه شد. مفهوم انقلاب هم همین بود برای من و بچه های نسل من. ما فقط می دونستیم که تو دهه فجر ممکنه کلاسامون تعطیل بشه( که کلی کیف می داد) و می برنمون سینما و یا همه رو می شونن تو حیاط و برنامه تئاتر(با اون صدای ضعیف میکروفن مدرسه) و سرود و آهنگ شاد با ارگ بخش می کنن و یا اینکه مدیر میاد و حرف می زنه و کسی هم به حرفش توجه نمی کرد. فقط کیفش به این بود که وقت می گذشت و ما می تونستیم کنار هم شیطونی کنیم و جک بگیم و از این چیزا.

تلویزیون سریالهای تکراری نشون میداد و اگر هم سریال جدید بود تمامی مضمون هاش یه چیز بودن. یک سال ماجرای یه سرباز صفر بود که دستور مافوقش رو عمل نکرده بود و به مردم شلیک نکرده بود. هر سال یه سری نوجوون کون نشور بودن که عشقشون درست کردن کوکتول ملوتوف و آتش بازی بود. هر سال یه سری سریال برای اینکه چطوری شب نامه پخش کنن. هر سال سریالهایی راجع به قصی القلب بودن ساواکی ها نشون میداد و طوری مغزهای ما رو شستشو می دادن انگار که ساواک تنها و تنها سازمان مخوف اطلاعاتی مکانی به نام ایرانه. انگار هیچ کشوری در دنیا از این چیزا نداره. و من به عنوان یه بچه و یا نوجوان فکر می کردم وای وای الان چه اتوپیایی شده مملکت من. دریغ از اینکه بزرگتر شدم و فهمیدم آنچه را که حق بوده است.

آموزش و پرورش من به عنوان یک نهاد مهم در دل انقلاب اسلامی موظف بوده است و می بایست مرا با آنچه آنها با نام مبانی انقلاب و ارزش های انقلاب بوده آشنا می کرده اند. آنها موظف بوده اند مرا و امثال مرا آگاه می کرده اند به آنچه که در تاریخ معاصر مملکتم اتفاق افتاده. حال آنکه من همیشه از تاریخ قبل از اسلام  لذت می بردم، تاریخ بعد از اسلام رو سرسری می خوندم و از کتب تاریخ معاصر حالم بهم  می خورد. در کتب تاریخ معاصر به جز چند برگ چرت و چرت کلی گویی کجا مرا با جنبش انقلابی آشنا کرده اند. خنده دار است. من حتی نمی دانسته ام تفکر امام خمینی که سردمدار و رهبر این حرکت بوده چه بوده و چه شده. آموزش و پرورش من فقط نام خود را یدک می کشد و بس.

شاید برای همین است که نسل جوان انقلابی آن زمان اصلا نمی تونه با نسل من ارتباط برفرار کنه. اصلا چه حرفی برای گفتن می تونه داشته باشه وقتی من حتی هاله ای از این انقلاب و دهه فجرش رو نفهمیده ام و لغاتی که به من یاد داده اند از قبیل ترور، خونریزی، بمب گذاری، جنگ، قطع نامه، پناهندگی و مشکلات اقتصادی و غیرو غیرو بوده است. آری اینست یک نمونه از نسل انقلابتان. 21 سال دهه فجر را دیدن - من در سن بیست و دو سالگی از ایران خارج شدم - هیچ چیزی بر اطلاعاتم نیفزود و سیل شک و شبهه و گمان و تاسف رو برای من به بار آورد. من خوبم. دیگران را دریابید که از خاک وطن نیز بیزارشان کردید و فراریند. من که خاکم را دوست دارم.

February 05, 2006

حجابهای سکسی

داشتم عکسهای یار رو وقتی که ایران میومده و می رفته نگاه می کردم. تیپ دخترهای تهرانی. مانتوی تنگ و کوتاهی که خودم هم وقت خریدش باهاش بودم و روسری شل و ول روی سر.  اینکه میگن پوشش دخترها در ایران سکسیه بی خود نیست. حالا من به گفته معلمان احمق دینی و بینش اسلامی در میانه فساد غرب قرار گرفته ام در شهری به نام استکهلم که مردمان این کشور به بی توجهی به دین معروفند. دخترها با هر پوششی میان بیرون و همه آزاد ولی به نظرم فقط لخت و پتی گشتن باعث نمیشه که یه زن سکسی و جذاب به نظر برسه بلکه پوششهای دقیق و مطابق ساختار بدن هم بسیار موثره.

این همون چیزیه که من بهش میگم حجاب سکسی. از این قضیه می خوام یه پل بزنم به فشارهایی که تو مملکت ما هست. اگر حجاب اجباری نمی بود و اگر هر کسی حق پوشش خودش رو داشت مسلما اینقدر مشکل نداشتیم. یه زمانی شد که هرکی یه جوراب نازک می پوشید رو شلاق می زدن. حالا به حدی رسیده که همون باباهای باغیرت و با اون همه اهن و تلپشون، دختراشون با فجیع ترین وضع میان بیرون. فجیع نه در قاموس من بلکه در نظر ایشان.

یه مطلبی هم خوندم در مورد اینکه میگن این چه وضعیه پسرا لباس می پوشن و چرا چاک کونشون معلومه و ایضا درباره دخترها. هرچند که این قضیه شاید و فقط شاید بسته به سلیقه طرف باشه و هر کسی آزاده هرچی می خواد بپوشه اما فکر نمی کنم هیچ کسی دوست داشته باشه موهای زهار یه نفر دیگه رو ببینه. اوکی اوکی چه قلمبه سلمبه شد. اون سری که من رفتم مک دونالد یارو پسره شلوارش به حدی پایین بود که موهای اونجاش هم معلوم بود. حالم رو بهم زد. منم موافقم که آدم باید توی پوشش خودش کمی هم دقت کنه. آخه آدم نا حسابی، پسر سی ساله که نمیره پوشش پسر 17 ساله فرنگی رو بزنه! مگر هرچی غربی ها آوردن درسته؟ نمی دونم چرا توی چند تا پست آخرم هم، بعضی ها فکر می کنن من طرفدار صد در صد غربی ها هستم! عمرا چنین چیزی باشه. من طرفدار انسانیتم. غرب و شرق و مرکزش رو اهمیتی نمی دم. جایی هم که در آن زاده شدم رو دوست دارم. همین.

February 04, 2006

پانت

سوئد یکی از کشورهای سرآمد در تفکیک زباله و بازیافت اونه. اول اینکه این قضیه تفکیک زباله و چگونه استفاده کردن از پلاستیک در فرهنگ این مردم جا افتاده و بهینه شده و یه چیز پذیرفته شده از طرفشون هست دوما اینکه سیاستهای دولت باعث شده که اگر کسی هم بخواد در مقابل این قضیه ایستادگی بی دلیل بکنه براش گرون تموم بشه. در مورد زباله باید بگم که مثلا در محوطه ای که من زندگی می کنم در نزدیکی بلوک من، دو تا بلوک جداگانه برای آشغالها هست. یکیش برای آشغالهای متداول هست ولی دیگری دارای کانتینر های مختلف برای آشغال های مختلفه مثل کاغذ، لامپ و وسایل برقی، پلاستیک، لوازم خانگی اسقاط(به جز لوازم برقی)، و بطری های شیشه ای.

مورد دیگه این که اینجا پلاستیک گرونه. بر خلاف دوبی که ملت عین ریگ پلاستیک مصرف می کنن و توی بقالی که بری حتی یه سیگار هم که بخری سریع یارو می ندازتش تو کیسه پلاستیک و می ده دستت اما اینجا برای پلاستیک باید پول بدی. قیمت پلاستیکهای دسته دار که جوندار هم باشه و بتونی توش خرید هفتگی و یا روزانه ات رو بگذاری چیزی بین یک و نیم کرون تا دو کرون هست. خب برای پلاستیک این گرونه. همین قضیه باعث میشه که اکثریت آدما اون پلاستیکا رو دور نندازن و سری بعد هم در هنگاه خرید ازش استفاده کنن و یا لااقل به عنوان کیسه زباله ازش استفاده کنن تا اون کیسه دیرتر وارد چرخه آشغالها بشه.

اما یه چیز جالب اینجا همین عنوان پست من هست که به پانت معروفه. اولین باری که من این لغت رو دیدم در لیست خرید من بود و من فکر کردم صندوق دار به اشتباه چیزی رو که نخریدم به حسابم زده ولی وقتی از یار پرسیدم اون جواب داد که پانت برای بعضی محصولات حساب میشه مثل قوطی های کوکا کولا و کلا نوشابه و یا بطری های بعضی نوشیدنی ها. قضیه به این صورته که مثلا برای هر بطری یه نوشیدنی خاص یک کرون پانت حساب میشه. حالا اگر شما از اون بطری پنج تا خریده باشید پنج کرون علاوه بر قیمت بطری ازتون می گیرن. در عوض وقتی شما اون پنج تا بطری رو نوش جان کردید می تونید بطری ها رو نگاه دارید و بیارید برگردونید به یه بقالی و یا مرکز خرید و پنج کرونتون رو پس بگیرید. این طوری یه جور درواقع تفکیک زباله خودکار بوجود می آد که طرف به خاطر پولش هم که شده بیاد و اینا رو برگردونه. حالا اگر فکر می کنید پنج کرون (میشه 600 تومان) چیزی نیست خب دیگه نرید بطری رو پس بدید و عین تهران اگه دلتون هم خواست می تونید پرتش کنید وسط خیابون و شعار شهر ما خانه ما سر بدید. نهادینه شدن فرهنگ های خوب که زوری نیست.

February 03, 2006

اعتصاب کارکنان شرکت واحد و دموکراسی

خب توی این چند هفته که من اصلا اخبار ایران رو دنبال نکردم اما از گوشه و کنار خبر اعتصاب راننده های شرکت واحد تهران رو شنیدم و مثل اینکه اوضاع خیلی قاطی پاطیه و به شدید ترین وجه ممکن دارن سر و صداشو می خوابونن. کاری به این قضیه ندارم اما یه چیز باحال شنیدم به نقل از دوستم که می نویسم تا ببینیم که ایرانی ها هنوز فرسنگها تا دموکراسی و این حرفهای قلمبه سلمبه فاصله دارن. هرچند چیزی که ذکر می کنم شاید قسمتیش پیرامون نسل گذشته س که خب میخ آهنی نرود در سنگ اما متاسفانه نسل جوون ما هم همچنان گیره و درجا می زنه.

امروز تو استکلهم در میدان اصلی شهر قراره که یه راهپیمایی به عنوان حمایت از کارکنان شرکت واحد برگزار بشه و این جور که معلومه قرار بوده راهپیمایی سیاسی نباشه و فقط در راستای حمایت این بندگان خدا باشه. بعدش دوستم می گفت رادیو ایرانی اینجا رو که گوش می داده ملت بد و بیراه بهم و فحش و فحش کاری به جای بحث و جدل. من که خنده ام گرفته بود از چیزایی که دوستم می گفت. نمیدونم کی نسلی بیاد که فقط یه خورده تحمل شنیدن حرفهای مقابلش رو داشته باشه. شاید الان هممون عین بز باز سر حسرت تکون بدیم اما به این کیس هم فکر کنیم که  مثلا چقدر بد به آدم نگاه می کنن اگر توی یه پارتی از بعضی جهات از عملکرد دولت کنونی ایران به خوبی یاد بشه. انگار که جلوی همه زنای محصنه کردی. خب این نشون میده که ما ایرانی ها همیشه فکر می کنیم حق با خودمه و هیچ کسی حق نداره هیچ گه دیگهی بخوره. دقیقا تو فکرمون همون لغت "گه" رو استفاده می کنیم. یا با مایی یا دشمن مایی.

 چرا دروغ، می شناسم آدمهای محدودی دور و برم رو که افتخار منه که دوستشون باشم. این دوستان حرف مخالف هم می شنون و مثل آدمیزاد فکر می کنن اما چند نفر از این آدما دور و برمون می شناسیم؟ خیلی نا امید کنندس. بیایید یاد بگیریم و بهم فرهنگ احترام رو یاد بدیم. البته حرف بیخودیست در مملکتی که بهترین شعارها فقط در حد شعار می مونه خب شاشیده میشه تو فرهنگ دیگه مثلا این جمله مگر بده که "با هم مهرورزی کنیم؟" حالا شده نقل جک و خنده مجلس. از ماست که بر ماست.