کنسرت بزرگ نوروزی استکهلم
صبح زیبای بهاری روز یک شنبه س. همه جا سکوت و آرامش و برفهایی که دارن
یواش یواش زیر نور آفتاب درخشان و آسمان آبی بسیار زیبا، آب می شن. هوا
داره کم کم بوی بهار می گیره. البته هنوز شبها سرده و روزها تنها چند درجه
ناقابل بالای صفر میره اما دیگه چیزی نمونده که درختها هم سبز بشن و زمستون
تموم بشه. هفته پیشم که عید بود و توی همون گیر و دار سخنرانی های پروژه
های درسی که به خوبی برگزار شد و اینجانب فکر می کنم نفر اول در طرح پرسش
از اکثریت گروه ها بودم وقتی که بیشتر دانشجوهای توی سالن در حال چرت زدن
بوده اند، هاها....
دیشب رفتیم کنسرت بزرگ نوروزی استکهلم که امسال مثل پارسال همون سالن بزرگ"
گلوبن" برگزار شده بود. خواننده های متعددی اومده بودن مثل قیصر، لیلا
فروهر، معین، آرش، منصور، افشین، و داریوش که مثل همیشه در انتها اومد و
خوند. امسال دیگه مثل پارسال من و یار خودمون رو خفه نکردیم و همش نرفتیم
اون جلو قاطی جمعیت که از فشار تو مایه های آب انار بشیم بلکه همون عقب
سالن هر موقع که احساس کردیم رقصیدیم و هر موقع هم خسته شدیم رفتیم و
نشستیم روی صندلی هامون.
دیشب یه نگاهی هم به طرز پوشش و تناسب لباس دخترها و پسرها داشتم. باز هم
همون نظر پارسال رو دارم. به نظرم ایرانی های اینجا خوب لباس می پوشن.
انتخاب رنگ لباس ها، نوع لباس و مدل لباس و مدل موی سر اکثرا به نظر من با
توجه به هیکل و ظاهر خود شخص خوب انتخاب شده بود و خب این خیلی خوبه که آدم
ببینه هم وطناش خوش پوش و خوش لباس هستن و با یه استاندارد متناسب جلو می
رن.
محیط و فضا بسیار عالی بود. از خانواده ها گرفته تا جوونهای مست با دوست
دخترهاشون، همه در کنار هم سر می کردن و یه محیط بسیار جذاب درست شده بود
که هر کسی به نوع خودش داشت نفس می کشید. این هم خیلی من رو خوشحال می کنه
چون نشون میده که لااقل زندگی در یه کشور اروپایی تاثیرات خودش رو گذاشته و
تا حد بسیار زیادی از اون ابعاد زشت فرهنگی مون کاسته.
جای همگی خالی، خیلی خوش گذشت. داریوش هم که آخر سر اومد و البته خدا رو
شکر که آهنگای جدید خوند و دوباره آهنگای پارسال رو به خوردمون نداد اما
جالبه که داریوش حرفهای راجع به اعتیاد و ایرادگیری از فرهنگ کاری تیمی
ایرانی ها و کلا حرفهایی که با مردم رو زد دقیقا مثل پارسال گفت. من خنده
ام گرفته بود چون جمله به جمله حرفهای پارسالش توی گوشم بود و امسالم اومد
عینا کپی همون ها رو گفت!!! بالاخره یه شعرم خوند که اشک من رو در بیاره.
چند روز از عید گذشته و هنوز به خیلی ها تبریک نگفتم. باید یه خونه تکونی
توی شماره تلفنها و دوستام انجام بدم. سرم خیلی شلوغه. حجم درسها زیاده و
وقت من هم کم. دو ماه دیگه این پروژه به امید خدا تموم میشه و باید برم
برای نوشتن تز فوق لیسانس هرچند که دوست دارم تابستون رو حتما یه مسافرت
طولانی برم. در ضمن اینکه گفتن وقتی یه آقا و خانوم می شینن توی یه ماشین
از شرایط لازمه اینه که به هیچ عنوان فرمان ماشین رو دست خانوم ندهید که
مثل من بدبخت می شید بس که حرص بخورید و برای یه پارک دوبل 8 تا فرمون دادن
دیگه آخرشه. خدا صبر من رو زیاد کنه که تا زمانی که ماشین خودم رو نخریدم
باید دست فرمون اناث محترم رو تحمل کنم.