" /> یه وجب خاکِ اینترنت: March 2006 Archives

« February 2006 | Main | April 2006 »

March 26, 2006

کنسرت بزرگ نوروزی استکهلم

صبح زیبای بهاری روز یک شنبه س. همه جا سکوت و آرامش و برفهایی که دارن یواش یواش زیر نور آفتاب درخشان و آسمان آبی بسیار زیبا، آب می شن. هوا داره کم کم بوی بهار می گیره. البته هنوز شبها سرده و روزها تنها چند درجه ناقابل بالای صفر میره اما دیگه چیزی نمونده که درختها هم سبز بشن و زمستون تموم بشه. هفته پیشم که عید بود و توی همون گیر و دار سخنرانی های پروژه های درسی که به خوبی برگزار شد و اینجانب فکر می کنم نفر اول در طرح پرسش از اکثریت گروه ها بودم وقتی که بیشتر دانشجوهای توی سالن در حال چرت زدن بوده اند، هاها....

دیشب رفتیم کنسرت بزرگ نوروزی استکهلم که امسال مثل پارسال همون سالن بزرگ" گلوبن" برگزار شده بود. خواننده های متعددی اومده بودن مثل قیصر، لیلا فروهر، معین، آرش، منصور، افشین، و داریوش که مثل همیشه در انتها اومد و خوند. امسال دیگه مثل پارسال من و یار خودمون رو خفه نکردیم و همش نرفتیم اون جلو قاطی جمعیت که از فشار تو مایه های آب انار بشیم بلکه همون عقب سالن هر موقع که احساس کردیم رقصیدیم و هر موقع هم خسته شدیم رفتیم و نشستیم روی صندلی هامون.

دیشب یه نگاهی هم به طرز پوشش و تناسب لباس دخترها و پسرها داشتم. باز هم همون نظر پارسال رو دارم. به نظرم ایرانی های اینجا خوب لباس می پوشن. انتخاب رنگ لباس ها، نوع لباس و مدل لباس و مدل موی سر اکثرا به نظر من با توجه به هیکل و ظاهر خود شخص خوب انتخاب شده بود و خب این خیلی خوبه که آدم ببینه هم وطناش خوش پوش و خوش لباس هستن و با یه استاندارد متناسب جلو می رن.

محیط و فضا بسیار عالی بود. از خانواده ها گرفته تا جوونهای مست با دوست دخترهاشون، همه در کنار هم سر می کردن و یه محیط بسیار جذاب درست شده بود که هر کسی به نوع خودش داشت نفس می کشید. این هم خیلی من رو خوشحال می کنه چون نشون میده که لااقل زندگی در یه کشور اروپایی تاثیرات خودش رو گذاشته و تا حد بسیار زیادی از اون ابعاد زشت فرهنگی مون کاسته.

جای همگی خالی، خیلی خوش گذشت. داریوش هم که آخر سر اومد و البته خدا رو شکر که آهنگای جدید خوند و دوباره آهنگای پارسال رو به خوردمون نداد اما جالبه که داریوش حرفهای راجع به اعتیاد و ایرادگیری از فرهنگ کاری تیمی ایرانی ها و کلا حرفهایی که با مردم رو زد دقیقا مثل پارسال گفت. من خنده ام گرفته بود چون جمله به جمله حرفهای پارسالش توی گوشم بود و امسالم اومد عینا کپی همون ها رو گفت!!! بالاخره یه شعرم خوند که اشک من رو در بیاره.

چند روز از عید گذشته و هنوز به خیلی ها تبریک نگفتم. باید یه خونه تکونی توی شماره تلفنها و دوستام انجام بدم. سرم خیلی شلوغه. حجم درسها زیاده و وقت من هم کم. دو ماه دیگه این پروژه به امید خدا تموم میشه و باید برم برای نوشتن تز فوق لیسانس هرچند که دوست دارم تابستون رو حتما یه مسافرت طولانی برم. در ضمن اینکه گفتن وقتی یه آقا و خانوم می شینن توی یه ماشین از شرایط لازمه اینه که به هیچ عنوان فرمان ماشین رو دست خانوم ندهید که مثل من بدبخت می شید بس که حرص بخورید و برای یه پارک دوبل 8 تا فرمون دادن دیگه آخرشه. خدا صبر من رو زیاد کنه که تا زمانی که ماشین خودم رو نخریدم باید دست فرمون اناث محترم رو تحمل کنم.

March 21, 2006

نوروز مبارک باد

سلام به همه خواننده های خوب وبلاگم. عجب سال پر نشاطی شد امسال. از همون اولش همش در حال دوندگی. اگه بخوام بدبین باشم باید بگم عجب سالی که از اولش تو دانشگاه باشی و بدوی برای پروژه ای که دقیقا از چهارشنبه تا جمعه اش روزهای حیاتیش رو می گذرونه. ولی خب دیگه عمو پژمان با پنج سال سابقه عید در خارج از کشور دیگه کلی کارکشته شده و بیدی نیست که از این بادا بلرزه. تازشم امسال یه هفت سین خوشکلی چیدم که بیا و ببین. خونه رو هم برای عید مثل دسته گل کردم. بفرمایید دید و بازدید.

امسال عید رو با دو فقره! دانشجوی فلک زده ایرانی مثل خودم پای هفت سین بودیم و لحظات رو با رادیو شمردیم تا سال تحویل بشه و بعدش انقدر با هفت سین من عکس گرفتیم که دوربینا سوخت! سال بسیار خوبی رو پشت سر گذاشتم و بسیار راضی هستم. یادش بخیر سالهایی که توی غربت اشک ریختم و نه سفره هفت سینی بود و نه دل خوشی. خدا رو شاکرم و امیدوارم عمری باشه تا نه فقط برای خودم مفید باشم، بلکه انرژیم رو برای کمک به دیگران هم صرف کنم. آمینش رو بلند ختم کن :)

برای همه دوستان و آشنایان و خواننده های این وبلاگ هم آرزوی سلامتی کردم اول از همه که هیچی بالاتر از تن سالم نیست. امیدوارم که جمع خانواده تون همیشه گرم باشه و از صمیم قلب آرزو می کنم که دلتون شاد باشه. اگه بغضی، خدای ناکرده کینه ای، بد طینتی هم گذاشتید توی دلتون لونه کنه بریزیدش بیرون و قلبتون رو صاف کنید. پاک پاک. زلال زلال. مثل آب چشمه.

دلم برای همه دوستام تنگ شده. مخصوصا اونایی که مدتهاس ازشون خبر ندارم. می دونم همه سرمون شلوغه و درگیریم اما یادمون باشه معرفت رو فراموش نکنیم و جامون تو قلب هم دیگه باشه. نشه بگیم اون که از دیده برفت از دل هم برفت. شال پر نشاطی رو شروع کردم. مخصوصا که سال سگ هم هست از یه طرف گفتن سال وفاداری و دوستی هاست و از یه طرف ممکنه یه سری پاچتون رو بگیرن. خلاصه مراقب باشید. دلم هم لک زده برای یه مسافرت. راستی برای اولین بار توی سوئد رفتم یه سلمونی و موهام رو کوتاه کردم تو گویی حوری از بهشت افتاده پایین. دلم برای خودم تو آینه قشینا رفت. محض اطلاعتون هم عرض شود که در هوای منفی 7 درجه بنده ساعت 9 شب باید دانشگاه باشم تا ساعت 1 بامداد و کارای ناتموم رو انجام بدم. آقا جان من عضو زحمت کش این اجتماعم. بسه دیگه شیطونی. لبت خندون و زندگیتون پر سکسسسسس.قربون همگی.

March 19, 2006

آخرین روز سال 84

بعد از یه شب به یاد ماندنی و یه خواب هفت پادشاه( البته در ارتباط با من میشه هفت حوری!) صبح زود ساعت پنج و نیم بیدار شدم و هرچی لباس و البسه و ملافه و از این قبیل بود ریختم توی کیسه و بردم که بشورم. دو ساعت کار شستشو طول کشید و بعدش یه مقدار خوابیدم. وقتی بلند شدم به شدت گشنم بود واسه همین فکر کردم که ظهر شده اما دریغ و صد درد که ظهر نبود و من به شدت یه سوتی دادم توی مک دونالد اینجا و این دفعه دومیه که توی تاریخ و زمان اشتباه می کنم. هفته پیشم که یار من رو گذاشت سرکار و من رو با اختلاف یه روز کاری روانه دانشگاه کرد که من با یه اعتماد به نفس کامل گفتم که آره امروزم که جمعس و روز آخر کاری و اون وقت همه با چشمای گشاد من رو نگاه کردن و گفتن امروز پنج شنبس. جا داشت همون جا از راه دور گلوی یار رو مورد شفقت قرار بدم.هاها....

اما بهترین خبری که امروز خوندم آزادی اکبر گنجی بود که اشک شادی رو فکر کنم برای هر ایرانی آورده. بیچاره انقدر لاغر شده که شلوارش از پاش می افته و یه سری هم توی این هیری ویری گیر داده بودن به ریش این بنده خدا که خوشبختانه اونم الان حل شده و ریشش حسابی سه تیغه! فقط چند تا از بچه ها نگران مجتبی سمیعی نژاد بودن که تو بنده و آدم رو غصه دار می کنه. امیدوارم اونم لااقل برای عید آزاد بشه. خیلی نامردیه.

الانم که دیدم تو این خبر اومده که ساعت رسمی کشور ایران هم دیگه عقب جلو نمی ره. به نظر من بهتره چون واقعا یه سری سر این قضیه عذاب وجدان می گرفتن. مثلا من وقتی عیدا آبادان می رفتم و از یکی ساعت می پرسدم یارو می گفت"ساعت قدیم یا جدید؟" یا بعضی ها هر دو صورتش رو برات اعلام می کردن! البته تو تهران کمتر دیدم ولی تو شهرستانا نمی دونم چرا این قضیه باعث سردر گمی شده بود. در هر صورت ایران یه سرزمین چهار فصله. فکر نمی کنم نیازی به این چیزا داشته باشه. هرچند که یار فکر می کنه عقب جلو کشیدن ساعت کشور یه چیز خیلی حیاتیه!

امروز بعد ناهار گران قیمت ظهر که به قیمت بیچاره شدن این دانشجوی فقید ختم شد و البته خنده مکش مرگمای یار، همه اش دانشگاه بودم و مشغول یه سری خورده کاریها. الانم باید برم خونه هم غذا درست کنم و هم نصف بقیه خونه رو بسابم که خوبیت نداره واسه سال جدید خونه کثیف باشه. نصف قبلیش رو هفته پیش انجام داده بودم. سه شنبه هم قراره برای اولین بار برم سلمانی با وقت قبلی که صد البته باید خدمتتون عرض شود که اینجا سلمونی ها پول خون باباشون رو از آدم می گیرن (کمترینش از 22 هزار تومان شروع میشه برو به بالا)، هرچند من مدتهاست سالی یه بار میرم سلمونی! ولی این جور که بوش میاد قراره دیگه زود به زود برم سلمونی و هی موهام رو خوشکل و جینگول کنم. فقط جدا نمی دونم چه مدلی بزنم. خدا آخر عاقبت من رو به خیر کنه عصر سه شنبه با قیافه جدید.

هفت سینم که هنوز نچیدم ولی دو تا ماهی کوچولوی شیطون گرفتم و انداختم تو گلدون شیشه ای(آخه هنوز تنگ ندارم!) و خلاصه بساطیه. امسال هم بر خلاف سالهای دیگه سنت شکنی کرده ام و دو تا کارت تلفن مخصوص زنگ زدن به ایران خریدم که زنگ بزنم و همه رو غافل گیر کنم. آخه من توی این چند سالی که ایران بودم بهم زنگ می زدن و من به خانواده زنگ نمی زدم. دلیل خاصی هم نداشته ها. بعضی وقتا یا تنبلم یا خیلی عجیب غریب. راستی شنیدم که به وبلاگ این حقیر هم مرحمت فرموده و فیل ترش کرده اند. در هر صورت وبلاگ من دفترچه خاطرات منه. و رشد یه آدم به نام "پژمان" رو از عنفوان جوانی با بالا و پاییناش نشون میده. جناب فیلتر چی جان دست از سر کچل ما بردار! جدای از این خبر واقعا جانکاه(هاها) سال هشتاد و چهار، سال بسیار خوبی برای من بود و پرش های گنده داشتم و از همه مهم تر دلم شاد بود و از زندگیم راضی بودم. امیدوارم سال جدید سال استقلال مالی من هم باشه. پیشاپیش عید همتون مبارک باشه تا پست بعدی در سال جدید اگر عمری باقی باشه. یا حق.

March 15, 2006

بوی عید میاد؟

اصلا حواسم نیست که انگاری داره هفته بعد عید میشه! انقدر سرم تو لاک درس و کتابه که اصلا انگاری یه چند ماهه زندگی رو بوسیدم گذاشتم کنار و فقط درگیر درس و مشقم. البته دیشب رو با یار عزیز رفتیم به مراسم چهارشنبه سوری که توی استکهلم برپا شده بود. هرچند نصف جمعیت پارسال اومده بودن و تعداد قر تو کمرها خیلی خیلی کمتر بود اما باز برای خودش صفایی داشت. جاتون خالی توی اون سرما و برف زیر پا یه آش داغ هم خوردیم که کلی حال داد. یه آتش بزرگ هم درست کرده بودن که جون میداد کنارش بایستی و حالش رو ببری. کلی هم آتش بازی دیدیم همونجا و یه عالمه خاطره پارسال توی ذهنم زنده شد. آخر شب هم که بازم رفت توی کنج خاطره های دلم بشینه. شب بسیار عالی بود.

قراره امسال برای خودم هفت سین بچینم ولی انقدر حواسم به پروژه س که اصلا هوش و حواس فوت شده رفته تو هوا. امیدوارم بتونم یه خورده حال و هوای عید رو بدم به خودم ولی خب دقیقا هفته بعد، روز دوم عید سمینار داریم تا خود جمعه و خلاصه پوستمون رو می خوان اینجا بکنن. ولی بعدش عیش و نوشه چون کنسرت بزرگ خواننده های ایرانی توی سالن "گلوبن" اینجاست و بازم من و یار می ریم خاطره زنده کنیم. البته سخت ببینم امسال بخوایم مثل پارسال 7 ساعت سر پا میون فشار جمعیت دووم بیاریم که از جلو خواننده ها رو ببینیم و با شعراشون بخونیم.هاها(فکرش رو بکن هفت ساعت!!!). گاهی اوقات هنوزم فکر نمی کنم که اومدم اینجا. اما وقتی سرم رو بالا می گیرم و آسمون آبی و تمیزش رو می بینم و نفس می کشم تازه می فهمم که آره من یه جای جدیدم. حس عجیبیه. نمی تونم براتون توصیفش کنم.

March 11, 2006

آزادی از قید تعلق

... دختری مو طلایی بود و بدنش به قدری تر و تازه بود که انگاری زیر دست آب می شد. اما لنی کم کم دیده بود که وقتی با اوست احساس نگرانی می کند. این احساس عاقبت کیفش را ضایع می کرد. کار داشت بیخ پیدا می کرد و خراب می شد.

ابتدا کارها همه رو به راه بود. دقایق فوق العاده ای را کنار تیلی گذرانده بود. به قول آلدو سوسیالیسم واقعی را آدم، وقت انزال حس می کند و بعد از آن چندان جالب نیست. بلبشوی تاریکی است. روابطش با تیلی عالی بود اما لنی به زودی حس کرده بود که وضع دارد وخیم می شود. نگاه های تیلی به او کیفیت خاصی پیدا کرده بود. تیلی طوری نگاهش را روی صورت اون می گرداند و یک یک اجزای آن را وارسی می کرد، طوری بدن او را لمس می کرد که انگاری دارد از اموال خود صورت برداری می کند.نبایدفراموش کرد که سوییس کشوری است که مالکیت در آن سلطنت می کند. بینی، ناف، گوشها، انگشتان پا همه را یکی یکی چنان زیر و رو می کرد که لنی می ترسید فردا همه چیزش فشنگ و با نظم در گنجه دخترک مرتب شده باشد.انگاری دفترچه حساب پس اندازش را نگاه می کند. تیلی جز آلمانیِ سوییسی و فرانسوی زبانی بلد نبود. و لنی هم هیچ یک از این زبانها را نمی دانست. به علت این حجاب بی زبانی که میانشان کشیده شده بود منظور هم را خوب می فهمیدند. در زمینه روابط انسانی از این بهتر نمی شد تصور کرد. اما دخترک به او حقه کثیفی زده بود. صفحه های لینگافون را خریده بود و پنهانی زبان یاد می گرفت تا اینکه یک روز، بی آنکه لنی آمادگی داشته باشد، ناغافل زرتی شروع کرده بود انگلیسی حرف زدن. این کار او مثل مشتی بود که توی صورت لنی زده باشند. کلک روابطشان کنده شده بود. مردم ملاحظه هیچ چیز را نمی کنند. حتی فکر این نیستند که روابط انسانی را حفظ کنند. به زودی کار به اینجا کشید که "آره تیلی جان. منم تو رو دوست دارم. معلومه تیلی، تا آخر عمر. قول می دم. تو دختر نازی هستی. می دونی تیلی،  دونم که حاضری هر کاری برام بکنی. فوندویی که تو درست می کنی جدا لنگه نداره. حالا دیگه بگذار برم. اینجا خیلی گرمه، آدم خفه می شه.آخه می دونی، یک نفر جلوی هتل دورف منتظرمه. باید برم اسکی یادش بدم. حتما باید برم. خداحافظ، باز می بینمت، خاطر جمع، خیلی زود. خاطرت جمع باشه، مال توام تیلی. خوب دیگر خداحافظ!" و همین، تمام شد.

دیگر هیچ جور نمی شد دو نفر همدیگر را دوست داشته باشند. مخترع روش لینگافون دشمن بشر بوده، حجاب بی زبانی را دریده. توی روابط شیرین عاطفی خرابی کرده و زیباترین ماجراهای عاشقانه را به هم زده.او از آن جور آدمهایی بود که به هیچ چیز احترام نمی گذارند. لابد حالا باز دستهای کثیفش را به خود می مالید، زیرا یک کانون عشق دیگر را خراب کرده بود. عاقبت لنی تسلیم شد و از تیلی دل کند. دیگر نمی توانست تاب بیارود. مثل این بود که دستش را توی شیشه چسب کرده باشد. حیف، دخترک واقعا فوندوهای فوق العاده ای می پخت. لنی هنوز وقتی گرسنه اش می شد یاد او می افتاد. تیلی یکی دو بار آمده بود سر پیست تا او را ببیند. لنی مشغول تعلیم اسکی بوده و به او گفته بود که ماجراشان تمام شده است زیرا باید می دانست که شیرین کامی هم حدی دارد و نباید انتظار زیاد داشت.

"تیلی سعی کن بفهمی چی میگم. این کاری به شخص تو ندارد. تو یک شعله آتشی. لنگه نداری، دختر مثل تو در تمام عمر یکدفعه بیشتر به تور آدم نمی خوره، وقتی هم که خورد آدم باید مواظب باشه که گرفتارش نشه. منظورم اینه که اگه آدم مواظب نباشه حالیش نمی شه و دیوونه میشه، دیوونه عشق، ترس منم از همینه."

- آخر جرا، لنی؟ من دوستت دارم، عشق جدی! مال توام، سر تا پا مال تو! برای تو! برای همیشه!
لنی چندشش شد. تمام تنش دون دون شد. با خود گفت: حالا دیگه چرا تهدیدم میکنه!
گفت:" تیلی من نمی تونم این چیزها را حالیت کنم. خیلی کودنم. به علاوه حرف زدن بلد نیستم. با خودم هم هیچ وقت حرف نمی زنم. چیزی ندارم بگم."
.
.
.
هیچ چیز را نمی شد حالیش کرد. این حال اصطلاحی داشت که باگ مورن پیدا کرده بود. "آزادی از قید تعلق". چیز فوق العاده ای بود. وقتی از قید تعلق آزادی یعنی تنهایی. نه طرفدار کسی هستی نه ضد کسی. همین. باگ می گفت که بزرگترین مساله جوانان اینست که جطور این اکسیر را پیدا کنند. البته خیلی مشکل است. ولی وقتی به آن رسیدی، از هر چیزی که فکر کنی بهتر است. یادتان نرود، آزادی از قید تعلق، وقتی به آن رسیدید خبرش را به من بدهید....

پی نوشت: متن بالا برگرفته از کتاب زیبایی ست که در حال خوندنش هستم.نام این کتاب" خداحافظ گری کوپر" اثر "رومن گاری" و ترجمه " سروش حبیبی" است. جالبه که بدونید چاپ اول کتاب در سال 1351 بوده! فضای کتاب در کوهستانهای سوییس اتفاق می افته و نثرش رو بسیار دوست دارم. به خصوص کنایه ها و موضوعاتی رو که نویسنده با تمام وجود قصد به گند کشیدنشون رو داره. متن بالا تکه ای از شاهکارهای این کتابه. خوندنش به دوستان حتما توصیه میشه.

March 09, 2006

روز جهانی زن?!

دیروز مثل اینکه روز جهانی زن بوده. خدمت فعالان زن و فمینیست و هرچی "ایسم" دیگه که هست و مربوط به زن میشه عرض شود که دیروز داشتم با دوست هم گروهیم صحبت می کردم و اون بهم گفت: می دونی امروز روز جهانی زنه؟، منم گفتم آره و کلی پز دوستان رو دادیم که آره اینا کلی برنامه دارن و روز جهانی زن براشون مهمه و سعی می کنن حق و حقوقشون رو بگیرن و از این حرفا بعد اون زد زیر خنده و گفت: جالبه چون صبح توی رادیو شنیده بوده که توی یه نظر سنجی که از سوئدی ها کردن اکثریت مردها می دونستن که هشتم مارس روز زنه ولی تنها عده کمی از زنها می دونستن که روز زنه. جالبه نه؟

در ضمن بازم خدمتتون عرض شود که در کشور سوئیس در سال 1971 زنان حق رای گرفتن! به گفته دوستم سوئیسی ها بسیار مردمان سنتی هستند. توصیه می کنم به بر و بکس علاقه مند که سایر کشورهای اروپایی رو هم یه نگاهی بندازن. حتما آمار جالبی پیدا می کنید. دوستان اگر اطلاعات دیگه ای دارن همین جا بنویسن. منظور من هم از این نوشته این بود که جدی میشه به روز زن گفت روز "جهانی" زن یا اینکه تنها واسه چندتا کشور محدود معنا داره؟ راه طولانی در پیش دارید دوستان.

March 05, 2006

چهارم مارس

ساعت یک بعد از ظهر روز شنبه چهارم مارس 2006 میلادی. غذام رو گذاشتم روی اجاق که بپزه و برای ناهار آماده بشه. امروز بعد از چیزی حدود دوماه که اصلا آخر هفته نداشته ام به خاطر حجم پروژه و مطالب درسی، به خودم استراحت دادم تا هم به کارهای عقب مونده برسم و هم خاطره ای رو زنده کنم. روی صندلیم کنار پنجره ای که یک سمتش جنگله سفیده نشستم و از سپیدی برف لذت می برم. هوا بورانیه. باد شدید همراه با برف و صد البته سرد اما وقتی توی خونه گرم باشی و بیرون رو نگاه بکنی برای من مثل این می مونه که دارم به داخل یک آکواریوم زیبا نگاه می کنم. نشاط آوره.

چهارم مارس سال 2005 میلادی، نقطه عطفی در زندگی من بوده. پارسال همین موقع و تقریبا همین ساعات پرواز من از فرودگاه استامبول به فرودگاه آرلاندای استکهلم به پایا ن رسید و من از بالا اولین چیزی که آن زمان دیدم سپیدی برف بود و درختان سر به فلک کشیده. هم آروم بودم و هم مظطرب. دوماه پر تلاش رو گذرونده بودم که موفق بشم و بتونم بیام اینجا. کلی تلاش و دوندگی کرده بودم و به جرات می تونم بگم بارها و بارها از خستگی شبها خوابم نمی برد. روزگار بدی بود. دوری یار که به حد کلافگی رسونده بودم، ترم های آخر دانشگاه که سخت تر شده بود و کاغذبازی های زیاد برای تمدید ویزای امارات و گرفتن ویزای تجاری شنگن و خیلی موارد دیگر دست به دست هم داده بود که فشار مضاعفی بهم بیاد. با همه اینها تلاش کردم، سعی کردم تا بتونم و موفق شده بودم.

من لحظه به لحظه و ثانیه به ثانیه ورودم رو یادم هست. این نه به خاطر موقعیت مکانی اینجا که حالا استکهلم و اروپاست بلکه به خاطر اهمیت عاطفی و زحمتی که برای رسیدنش کشیده بودم برام مهم بود. این رو کسانی می فهمن که برای رسیدن به چیزی زحمت کشیده اند. حاصل تلاش رو دیدن شیرینه. وقتی مامور چک کردن پاسپورتها، نهایتا مهر رو زد و ورود مرا به سوئد خوش آمد گفت من هنوز گیج بودم و صد البته خسته. روز قبلش تو دوبی به دنبال خرید کاپشن، و تعویض بلیط و رتق و فتق اوضاع بودم و شبش اصلا خوب نخوابیده بودم. مجموع هشت ساعت پرواز از دوبی به ترکیه و از ترکیه به استکهلم هم حسابی خسته ام کرده بود. چمدونم رو که به واقع آخرین چمدون روی تسمه بود برداشتم و آروم به سمت درب خروجی حرکت کردم. فرودگاه خلوت بود و حتی پرواز من هم نصف صندلی هاش خالی بود. خب معلمومه. کی تو این سرما میاد سوئد آخه. دو تا در برام باز شد. عین درای یه قلعه. در اول که باز شد فکر کردم رسیدم به جایگاه منتظرین اما نه یه در دیگه بود و اون هم اتوماتیک باز شد و اون وقت شیشه های بزرگ رو به بیرون معلوم بودن. یه نگاه به سمت چپ کسی نبود و یه نگاه به سمت راست. اونجا ایستاده بود با دسته ای گل و چشمهای نگران که در پشت لبهای خندونش قایم شده بودن و آغوش باز من برای او. من به شدت خسته بودم.

قرار بود بریم مرکز شهر تا باهم غذایی بخوریم و به نوعی جشن بگیریم. فاصله بین فرودگاه و مرکز شهر رو به اطرافم نگاه می کردم و تابلوهای راهنمایی بزرگ تو اتوبان به سبک اروپایی که زمانی در کتابها فقط عکسشون رو دیده بودم و یادم نمیره که همون موقع یکی از دوستان دانشگاه زنگ زده بود به موبایلم و من بهش گفتم فلانی الان دوبی نیستم من استکهلم هستم. بیچاره حس کردم که فکر می کنه دارم می پیچونمش و دارم بهش دروغ میگم. آخه تا دیروزش که دوبی بودم.هاها...حس باحالی بود. حس های مخلوط. حس رسیدن. حس نفس کشیدن. حس در کنار کسی بودن. کسی که دوستش داری.

مرکز شهر که رسیدیم یادمه رفتیم "پیتزا هات". برای من همه چیز تازگی داشت. فضای شهر و دکوراسیون مغازه ها و حتی قیافه های مردم بسیار متفاوت بود. این از اولین چیزهایی بود که من لمس کردم. یادم میاد اصلا نتونستم حتی یه قاچ پیتزا بخورم. کلی خسته بودم. بعد از غذا خوردن، رفتیم کنار دریاچه یخ زده ای که بارها عکسش رو برام فرستاده بود. همون دریاچه ای که شاید یادگار تنهایی توست. بهترین لحظات رو اونجا گذروندیم. من گیج بودم. گیج گیج.

جالبه که بیای یه مملکت غریب و هنوز جای خوابت معلوم نباشه. اما مثل هرچیز دیگه ای توی این سفر که خدا برام درستش کرد اینم همون دو ساعته عصر درست شد. یه خونه گیر آوردم که صاحبش هم زن ایرانی بود و قیمتش هم بسیار مناسب. اگر هتل می رفتم حداقل باید 3 تا 4 برابرش رو پول میدادم. تمام یک ماهی رو که توی اون اتاق بودم لذت بردم. وقتی خیالمون از خونه راحت شد رفتیم که کمی خرید کنیم. اولین شبی که در استکهلم خوابیدم، یکی از با آرامش ترین شبهای زندگیم بود. این نه به واسطه موقعیت مکانی بلکه به خاطر گره عاطفی و آمالی بوده که به دنبالش اومدم. من موفق شده بودم.

March 01, 2006

از شب نشینی های دانشگاه!

دانشگاه باحالی داریم به خدا. طبقه همکفش ملت در پاب مربوطه مشغول عیش و نوش و بزن و برقص هستن، تنها دو طبقه بالاترش جماعت پاکستانی و چینی چپیدن توی اتاقا و سر رو تا حلق کردن تو لپتاپ. توی کل دانشگاه هم این وقت شب یا بهتر بگم نیمه شب چون الان ساعت 12 شبه! دو تا دونه ایرانی هست که یکیش اینجانب هستم و دیگری این رفیق کناری که اون هم با مغز رفته تو لپتاپ.

نمی دونم چرا اینقدر روزا زود می گذره. اصلا نمی فهمم کی شد آخر هفته و کی شد اول هفته. چشم رو هم بگذاری روز، شب شده و شب روز. درسا هم که تمومی نداره. هرچی بخونی تازه می فهمی که اندازه بز کوهی هم حالیت نمیشه. این مدت هم که همه اش به این بز بدبخت گیر دادم! راستی 4 مارس هم که در راهه. کجا زودی می خواید برید تو تقویم رو نگاه کنید. 4 مارس برای من مهمه. حالا بعدا می گم چرا. فعلا باید برم خونه استراحت کنم. به شدت خسته هستم و مغزم در حال انفجاره. امروز داشتم مبانی پی اچ پی رو یاد می گرفتم. آدم از هرچی بدش میاد سرش میاد. خیلی از برنامه نویسی خوشم میومد آخرش رفت تو پاچم. ولی اشکال نداره در کنارش امنیت شبکه هم می خونم که کلی حال می ده. دوستایی هم که پرسیدن منابع و کتابهایی که می خونم چیا هستند چشم؛ به محض اینکه کمی سرم خلوت بشه اونا رو هم معرفی می کنم در ضمن خدمت برادران و خواهران گرام هم عرض شود که الان دیگه با خیال راحت می تونم سرم رو بگذارم رو بالش و یه خواب راحت برم چون بخش تالار گفتگو راه افتاده. یه سر بزنید دوزاریتون می افته. یه جورایی حس می کنم دینم رو ادا کردم. دیگه این شما و این یه فضای مناسب برای تبادل اطلاعات. بر و بکسی هم که وبلاگ دارن یه لینکی بهش بدن ثواب داره. امیدوارم منبع ارزنده ای بشه برای هم وطنای عزیز.