" /> یه وجب خاکِ اینترنت: April 2006 Archives

« March 2006 | Main | May 2006 »

April 29, 2006

استخر مرکزی؛ استخر با کلاسها

دیروز بعد یه جلسه بسیار مهم که با اسپانسر اصلی پروژه داشتم و خوشبختانه خوب پیش رفت دل رو به دریا زدم و بی خیال مشق و کتاب با یار رفتیم یه استخر جدید( فکر کنم قراره تمام استخرهای استکهلم رو بریم!). این استخر مرکزی استکهلم دقیقا وسط شهر قرار داره و زمان تاسیسش بر می گرده به سال 1904 اما مثل سایر ساختمانهای استکهلم که اگه قدیمی باشن حسابی ازش محافظت می کنن، این بنا رو هم مراقبت کردن و تا حد بسیار زیادی هم دم و دستگاه جدید بهش اضافه کردن.

اول اینکه از رختکن تا داخل استخر همچین پیچ در پیچ بود تا برسی به خود استخر. یه استخر متوسط داشت که آدما از گوشه اش شنا می کردن و دور استخر رو می زدن. این اولین استخری بود از این نمونه که رفتم. اینجا خبری ازشلوغ پلوغ کردن و سر سره بازی و این حرفا نبود. باید مثل آدم شنا می کردی توی یه مسیر و اگر خلاف این عمل می کردی دو تا چشم غره بقیه بهت می نداختن و اون وقت حساب کار دستت میومد.

این استخر واسه آدماییه که می خوان کامل رلکس باشن و از هیاهو به دور. تمام ساختارش بر همین اساس بود. به من خیلی کیف داد چون اصلا حوصله سر و صدا و ورجه وورجه کردن مثل اون بار رو نداشتم. قسمت باحالش هم این بود که آخرای تایم، استخر کلا خالی شد و من و یار پریدیم توش و انقدر شنا کردیم که خفه شدیم. یه جورایی شده بود استخر اختصاصی ما دو تا. بعدشم رو آب دراز کشیدیم. توی قسمت پر عمق این استخر وقتی گوشت توی آب باشه صدای موسیقی می شنوی. انقدر کیف داد که نگو. دراز کش با صدای ملایم موسیقی.

کنار استخر دستگاه های پوست بدن جزغاله کن هم بود(سولاریوم) که یار رفت توش خوابید و برنزه شد. به حق چیزای ندیده. سونای بخارش این بار مشترک بود. یعنی زن و مرد می تونستن با هم برن که این هم خیلی خوب بود. جالبیش این بود که با مایو نمی تونستی بری توی این سونای مشترک و باید حتما مایوت رو در میوردی و حوله می پوشیدی. حالا دلیلش رو من هرچی فکر کردم نفهمیدم! یه حوضچه آب گرم داشت(دماش 34 درجه) که اونجا هم روی سکو می نشستی و حالش رو می بردی. یه حوضچه حباب هم داشت. حوضچه های خباب از دیواره هاش با فشار آب میاد بیرون و از زیرت هم حباب های آب درست می شه. یه جورایی حس ماساژ به آدم دست می ده مخصوصا اینکه آبش هم کمی گرمه و خلاصه خیلی آرومت می کنه.

بعد از استخر توی هوای ابری و نم نم بارون پیاده رفتیم تا معروف ترین و زیباترین جای استکهلم که gamlastan نام داره. اونجا پر از ساختمونهای قدیمی و کوچه های باریکه و برای سوئدی ها بسیار مهمه چون سمبل قدیمی ترین بافت شهری استکهلم و همیشه هم پر از توریسته. رستورانهای بسیار خوبی هم داره که قیمت غذاشون سر به فلک می کشه. البته اگر کار کنی آنچنان گران هم نیست ولی برای دانشجو سنگینه. تو خود تهران جاهایی رو می شناسم که همین اندازه آدم رو شارژ کنن. دو نفر آدم رمانتیک زده با دو تا غذای متعادل از نظر قیمتی و یه دسر شما حساب کن 50 هزار تومان. رستورانش هم تاریک بود و نور شمع و شراب؟! خوش گذشت حسابی. شب هم دیگه خسته و بغل تو بغل خودمون رو رسوندیم به مترو و بازگشت به خانه. من بعد از مدتهای طولانی موفق شدم تا ساعت 11 صبح بخوابم. هیچ وقت از 10 صبح تجاوز نمی کردم :)

April 23, 2006

27 ساله شدم

الان اومدم دانشگاه و ایمیل ها و آفلاینهای یاهو رو دارم می خونم و گویا چند نفری هم برام توی ارکات پیغام گذاشتن که هنوز نخوندم. باور کنید که اشک توی چشام جمع شد. یه ایمیل هم از خانواده گرفتم خیلی کوچک در دو جمله اما می دونم که کلی توش محبته مثل همه کسانی که تولدم رو بهم تبریک گفتن. عصر با یار بودم هرچند کلی دلم گرفته بود به خاطر قضیه ای، اما کادوی تولدم رو گرفتم. خواهر گرانقدرشم برام کادوی تولد تدارک دیده بود. توی کافی شاپ نشستیم و من کمی از دوران گذشته تلخ و تاریک گفتم.

گفتم شب هم بیام دانشگاه و یه پست تولد بنویسم و کمی مقاله بخونم. گذشته از تمام تبریک ها و آفلاینهایی که گرفتم، شنیدن صدای دوست عزیزم از همه بیشتر سورپریز شد. داش صفا که همیشه باصفاست و اتفاقا چند دقیقه قبل اینکه زنگ بزنه به رسم همیشه وبلاگش رو باز کردم و مطلبش رو خوندم بهم زنگ زد و کمی احوال پرسی کردیم و تولدم رو تبریک گفت. خیلی خوشحال شدم.

از همین جا از همه کسانی که بهم تبریک گفتن، وقت گذاشتن و حتی یه آفلاین کوچک گذاشتن تشکر می کنم و بدونید که همیشه در قلب من هستید. حتی می دونم تمام دوستانی که تبریک نگفتن و به شدت مشغول دست و پنجه نرم کردن با زندگی بودن هم به یادم هستن چرا که دوستان من به مثال "هر آنکه از دیده برفت، از دل برفت" هرگز نبوده اند و حتی اگر ماه های طولانی هم به طور مستقیم از هم خبر دار نباشیم، اما روی هم می تونیم حساب کنیم و در وقت تنگدستی در کنار یکدیگر هستیم. متن پایین هم به مناسبت تولد امروزم. هرچند که از صمیم قلب معتقدم هر روزی که انسان نیکی کند، آن روز، روز تولد اوست.

27 ساله شدم. با کوله باری از غبار جاده تنهایی و پیچ در پیچ زندگی. امید به رویاهای دور. امید به قله های موفقیت و خدمت به دیگران. آنچه که همیشه آرزویش را داشته ام. پاهایم خسته اند،  جسمم محدود اما روحیه ام عالی. فعلا در کشاکش زندگی، فرد نیستم اما می دانم که ممکن است هر هم سفری، رهگذاری باشد و ادامه راه را باید تنها رفت. همانجا که کارزار نفس و خواهش است. کارزار جسم و روح. وقتی که جسم تو را از حرکت باز می دارد اما روحت فریاد می زند" هرگز ".

هیچ بودم. جوانی خسته. در منجلاب تنهایی و دنیای تاریک. حتی آجری نیز برای ساختن خانه خویشتن نداشتم. آرام آرام و با صبر شروع کردم. از همان زمان که از سربازی، با یک مدرک دیپلم اما با استوار مسیر زندگیم را شروع کردم. پیله تنهایی را گسستم. بهترین دوستانم را از همین دنیای مجازی اما با عطوفت واقعی جستم و در قلبم جای دادم. درس خواندم. شبهای شب. زیر نور یک چراغ زرد. تا خود صبح. گاهی کلافه و دلزده. گاهی نا امید و دلشکسته که در همین وبلاگ آنها را نوشته ام. نگاهی به آینده دارم و سعی در بودن ساحلی برای تمامی تنهای خسته از غوطه وری در اقیانوس زندگی. آری 27 ساله شدم. شاید که دارم بزرگ می شوم. نمی دانم! اما هرچه که ست برایم آرزوی پشتکار و سلامتی بکنید. آرزوهاتان همیشه باعث دلگرمی من بوده است.

April 20, 2006

برف اردیبهشتی!

دیشب تق و توق بارون که خورد و حال کردیم. صبح که بلند شدم گفتم خب حالا پرده کرکره رو بدم بالا یه خورده از زیبایی های بارون بهره مند بشیم که بالا کشیدن پرده کرکره همانا و فک من افتادن پایین همانا. آقا برف بهاری میومد هوارتا. گلوله گلوله برف درشت داشت از آسمون خدا میومد. دیگه این یکی رو کف کردیم. دقیقا همین اتفاق واسه اون همسایه چینی بلوک مقابل هم افتاد که فک اونم تا کف اتاق افتاده بود پایین که الان داره برف میاد. به این میگن برف پیشواز اردیبهشت.

دارم اشتباه می کنم که نمی نویسم. شایدم اصلا موضوع خاصی نیست که بنویسم. خب راستش مدتهاست که مسائل مزخرف ایران رو گذاشتم کنار. خیال راحت نون و ماستم رو می خورم. چهارسالش رو این کار نکردیم همه ش در حال حرص خوردن و قضاوت بودم. گفتم پس بی خیال حرص خوردن و قضاوت کردن. بگذاریم علمای اعلام که در اجتماع ما ماشالله همه عالم و فقیه و سیاستمدار و دانشمند هستن نظر بدن و بنویسن و حالش رو ببرن. بعدشم زندگی من فعلا فقط در سه چیز خلاصه شده: یکی پیگیری اخبار آی تی و تجارت الکترونیک و دیگری درس و درس و شبکه و امنیت شبکه و از این خرت و پرتها و البته سومیش هم خصوصیه. حالا اگه میگم درس و درس فکرم نکنید که چیزی بلدم. بنده هرچی کتاب بیشتر می خونم بیشتر می فهمم که چقدر از مرحله پرتم. از صبح میام توی اتاق پروژه تا بوق سگ. پروژه هم پوست ما رو کند، هم پوست اسپانسر رو و هم پوست معلمها. البته پوست معلم ها رو در واقع من کندم.هاها....

دقیقا امروز هشت ماه تمام بود که اومدم سوئد و عملا از اوضاع احوال و مردم و آداب و فرهنگ و زبان بسیار کم می دونم. اما فکر می کنم این وضعیت تا یک ماه دیگه به کل تمامه و بعدش یه آب خوش میشه از گلومون پایین بره. این هفته هم کلی رفتیم با یار عینک بازی. یعنی رفتیم که برای من فریم عینک انتخاب کنیم. فکر می کنم تا آخر هفته بعد عینکی بشیم بریم پی کارمون. پس از معاینه چشم مشخص شده که بنده چشم راستم نیم و چشم چپ هم یک و البته منفی. دور رو نمی تونم خوب ببینم. دوستان عزیزی هم که عنایت داشتند به منابع و کتابهایی که ازشون استفاده کرده ام بفرمایید اینم لیستش اون بالا یه لینک اضافه شده.

April 16, 2006

استریکر، عید پاک و کاهش زایش در اروپا

امروز تو اینترنت داشتم چرخ می زدم که یه اصطلاح باحال پیدا کردم و کمی هم راجع بهش جستجو کردم. نمی دونم تا حالا دیدین که توی میادین ورزشی گاهی یه آدمی پیدا میشه که تمام لباسهاش رو کنده و داره لخت لخت توی زمین مسابقه می دوه. خود من بیشتر توی فوتبال دیدم این قضیه رو. به این افراد می گن استیکر(بر وزن اسپیکر یا همون بلندگوی خودمون). ظاهر امر اینه که انگلیسی ها علاقه وافری به این کار دارن و لحظات کلیدی مهمی رو هم توی تاریخ ورزش با این کارشون ثبت هم کردن. این سایت رو ببینید که کلی لینک و عکس راجع به استیکرها داره و البته بالای 18 سال.

خب این تعطیلات عید پاک هم هنچنان ادامه داره. پنج شنبه که به نام پنج شنبه پاکیزگی نام داره چون مثل اینکه مسیح جان پای حواریونش رو می شوره و مرگش رو پیش بینی می کنه.جمعه پیش که به نام جمعه بلند معروفه و گویا عیسی مسیح رو مصلوب می کنن. یک شنبه که همین امروزه عید پاک و فردا هم که دوشنبس و به عنوان رستاخیز مسیح نامبرده میشه. یعنی روزی که اعتقاد دارن مسیح دوباره بعد از مصلوب شدن زنده میشه!  به هر حال این سوئدی ها که اصلا با دین و مذهب کاری ندارن و همشون فقط این چند روزه رو حال می کنن که تعطیله و میرن مسافرت عیش و نوش. الان انگار گرد مرده ریخته باشی توی شهر. حداقل این ور شهر که خلوته. ما هم به مناسبت عید پاک به عنوان سوغاتی یک جعبه تخم مرغی شکل گرفتیم که توش شکلات خروس زرد(از جمله سنتهای عید پاک) و یه سری شکلات دیگه بود که خورده شد رفت پی کارش.

راستی یه مطلب جالبم خوندم که وقتی یه خانواده بچه دار بشن پدر و مادر مجموع 480 روز می تونن مرخصی با حقوق بگیرن از دولت. توی 390 روز اولیه اداره بیمه اینجا 80 درصد حقوق والدین رو می ده و بقیه 90 روز هم هی کم و زیاد میشه. مثل قانونی که اخیرا می خوان بگذارن و میزانش رو سه برابر کنن نسبت به قبل! لازم به ذکره که کل اروپا با رکود بسیار بدی از نظر میزان زاد و ولد قرار گرفته و اخیرا هم که داشتم توی رادیو گوش می دادم وضعیت بعضی کشورها مثل هلند و یا ایتالیا افتضاحه و این به خاطر اینه که زنان اروپایی علاقه ای به چند فرزندی ندارند و اکثرا داشتن یک فرزند و یا اصلا بی فرزندی رو قبول دارن.جالبه توی این مدت مهاجرهایی هم که به اروپا اومدن به شدت در زاد و ولد و بچه پس انداختن محتاط شدن. سوئد هم یکی از این کشورهاست که سعی می کنه تسهیلات زیادی بده که خانواده ها بچه دار بشن. هرچند وضعیت سوئد در حد متوسطه و به بدی خیلی کشورهای اروپایی دیگه نیست. اینجا تو استکهلم که اکثر جوونای زوج یک کالسکه هم دارن می کشن. اما اینم گوشزد کنم که توی همون برنامه رادیویی گفته شد که طبق آخرین آمارها، کمکها و ترغیب های مالی دولت هم آنچنان تاثیری در ذهن بانوان اروپایی نداره. یعنی اینکه بچه بی بچه.

April 11, 2006

عید پاک

از دوشنبه، ابتدای هفته جاری عید پاک شروع شده و ملت از موقعیت استفاده کرده و رفتن به مسافرت. دانشجوها رو می دونم که یه هفته تعطیل هستند و افراد شاغل فقط دو روز اما به هر حال توی این غرب لاکردار که همه اش باید کار کنی، یه تعطیلی کوچولو هم خودش کلیه. اینها هم که مثل ما امام و نبیره و نتیجه امام ندارن که یک ماه در سال رو به طور کل کرکره بکشن پایین و برن ددر.

تازه امروز هوا زد به سرش و یه کمی گرم شد. هشت درجه بالای صفر و البته آفتابی. راستش دیگه من هم که از زمستون خوشم میاد فکر می کنه بسه دیگه. بهاری تابستونی بیاد بد نیست. چون الان زمین به قولی داره نفس می کشه و اگر هم مثل چند روز پیش یهو هوا قاط بزنه و برف بیاد رو زمین نمی شینه بعلاوه اینکه با ماشین های مخصوص اومدن شنهایی رو که توی فصل زمستون ریخته بودن روی برفها، جمع کردن چون همه برفها آب شده و دیگه نیازی به شن نیست. هنوز درختها لخت لختن و جوونه و چیزی در نیومده که احتمالا تا آخر آوریل این اتفاق می افته و می ریم به پیشواز بهار کوتاه استکهلم و بعدش تابستون.

این هشت ماهه که اومدم اینجا همش سرم تو کتاب بود. از صبح تا شب و خب به اندازه کافی ازش نوشتم. البته چیزی از دست ندادم چون تو زمستون نمیشه که کاری کرد. شهر رو به ندرت گشتم و بر خلاف بقیه دانشجوها که همون اول خودشون رو خفه کردن و تا سیستم فاضلاب شهر رو هم یاد گرفتن، من مثل همیشه در ورای باغ سیر کردم اما چه نشستی که صبر تلخه اما بر شیرین داره. یه ماه و نیم دیگه به امید خدا فوق لیسانس رو می بوسم و می گذارم کنار و می مونه نوشتن تز. پیدا کردن تز هم اینجا کار حضرت فیله. خود دانشگاه که چیزی در بساط نداره و یه سری از بچه ها هم که سر و گوششون می جنبید و از مدتها قبل دنبالش بودن نتونستن از شرکتی جایی تز پیدا کنن و خلاصه حالشون گرفتس. من هم که مثل همیشه واسه خودم سوت می زنم و اعتقاد دارم خدا خودش می رسونه. حالا تز گیر نیومد که آخر دنیا نمیشه! می ریم دکترا می خونیم.هاها...

برنامه تابستون به این قرار اعلام میشه: یک ماه استکهلم گردی + یه سفر کوچولوی اروپایی + آغاز یادگیری زبان شیرین سوئدی + ادامه مطالعات امنیت شبکه + جستجوی کار موقت و یه سری خورده کاری که فعلا در اولویت قرار ندارن. یه چیز غیرجالب هم اینکه ایران که می خواستم گل بخرم نمی دونم چرا اکثر گلها بو نمی داد. متاسفانه گلهای سوئد هم که اصلا بو نمی ده. انگار گلها فقط قیافه دارن و اصلا هیچی بو ندارن. یادمه وقتی بچه بودم و تو گلفروشی می رفتم بوی گلها مستم می کرد. الان که همه چی مصنوعی و پرورشیه و اصلا بو نمی دن. یه شاخه گل رز قرمز ابتیاع شده به قیمت 2200 تومان! ای بر پدر گرانی لعنت!

April 08, 2006

اینم بمونه...

عشق واژه غریبیه. نمی دونم تازگی ها نمیشه راجع بهش نوشت. یا حتی بهش فکر کرد. قدیم تر می شد. شاید به خاطر اینه که وقتی داخلش حل بشی دیگه بیهوده س راجع بهش نوشتن و شاید باید دلم هضمش کنه تا بتونم بنویسم و یا حتی بسرایم. یه سری چیزها رو نمیشه واقعا نوشت و حتی بیان کرد. صدای قلبت رو می شنوی و چشمای ناخودآگاه خیس و راه های رفته و نرفته.

دل گرفته رو می فهمم. چشمهای خیس و دستهای سرد رو می فهمم. وقتی که حتی یه نفر نیست تو رو ببوسه، بغل کنه، دستت رو بگیره توی دستش. من همه اینها رو تجربه کرده ام. نیمکتهای تنهای پارک ساعی و ناله کلاغهای سیاه توی گوش وقتی که صندلی ها خیسند و حتی یک دوست در دنیا نداری. تنهای تنها. سیاه سیاه. بخت برگشته و گریزون. از همه و همه کس. از هر دری نامردی و از هر دوست داشتنی، خنجر. کم کم دریچه های قلب رو می بندی مبادا که زخمی بخوری و چرخ روزگار کم کم عوض میشه. چشمات کمتر خیسن و دستت توی یه دست گرم هست. زمستون رو توی آغوش گرم یار گذروندی اما بارها و بارها به یاد روزگار گذشته و آدمهای تنها گریستی. راستی هرگز گریستنم را دیده ای وقتی دست در دست تو، شانه به شانه با تو قدم گذاشته ام بر مسیر زندگی؟ می دانم که هرگز هرگز. اینم بمونه.

هوا بوی نم گرفته / دوباره دلم گرفته
صداي گريه ی بارون / تو خيابون دم گرفته
با نگاهت قلبمو ازم گرفتي اينم بمونه
با غرورت منو دست کم گرفتي اينم بمونه
گفتي که قلبتو پس ميدم ديوونه اينم بمونه

گفتم اين قلب توه پيشت بمونه اينم بمونه
خواستم عاشقت کنم گفتي محاله اينم بمونه
گفتي تو هم دلت چه خوش خياله اينم بمونه
من می گفتم شب عشق با اين سياهی
 نداره ترسي برام وقتي تو ماهي
تو ميگفتي آره من ماهم ولي تو اومدی آسمونت رو اشتباهي
اينم بمونه اينم بمونه اینم بمونه ...

پیش نویس: متن این آهنگ از آلبوم 85 با صدای بنیامین هست که گویا کلی معروف شده. من چند تا آهنگاش رو توی رادیوی ایرانی همین جا گوش داده بودم ولی نه اسم خواننده رو می دونستم نه اینکه از کجا میشه آهنگاش رو دانلود کرد. خب این آدرس جایی که می شه آهنگا رو دانلود کرد. اما اگر یهو سایت یارو پکید از شدت دانلود من فقط همین آهنگ "اینم بمونه" ش رو روی هوست خودم می گذارم. حالش رو ببرید. امیدوارم هوست خودم نپوکه.