" /> یه وجب خاکِ اینترنت: May 2006 Archives

« April 2006 | Main | June 2006 »

May 31, 2006

نمایشگاه پروژه های دانشگاهی 2006

بالاخره این پروژه پنج ماهه هم تموم شد و امروز زمان برگزاری نمایشگاه بود. همه 18 گروه شرکت کردن و برای خودشون غرفه داشتن. البته کمی از طرف گروه معلم ها بی برنامگی شده بود چون از نظر زمانی بسیار دیر برگزار شد و بازدید کننده ها خیلی کم بودن و اکثرا شامل خود بچه های تیم های دیگه می شدن.

نمره ها رو هنوز اعلام نکردن ولی امیدوارم حداکثر نمره رو بگیرم. کلی براش زحمت کشیدم. امروز با مسوول اصلی پروژه که به واقع اسپانسرمون هم هست کلی گپ زدم و معلوم بود که از کارمون راضیه. متاسفانه پروژه ما از همون ابتدا وارد مشکلات بسیاری شد که اولیش از دست دادن یه عضو تیم بود چون اول پنج نفر بودیم و دیگه اون پسره پاکستانیه که دست به سیاه و سفید نمی زد و آخرشم مجبور شدم با تیپ پا از تیم پرتابش کنم بیرون. عملا سه نفر آدم مجبور شدیم کلی کار کنیم. هرچند بعد میان ترم یه نفر چهارم بهمون اضافه شد اما بازم فشار رومون زیاد بود. فقط برای اینکه توی ذهنم برای همیشه بمونه باید بگم از داخل پروژه ما چیزی حدود چهارتا پایان نامه فوق لیسانس در اومد!!!

گروه معلمها اول فکر می کردن که باید اون وقت تمام این کارها رو ما انجام بدیم! یه بار انقدر عصبانی بودم که توی جلسه بهشون گفتم" نکنه شماها فکر کردید ما جادوگریم یا خواب دیدید که یه شبه این پروژه تموم میشه" که هیچی هم نداشتن تو جواب بگن چون حسابی اشتباه کرده بودن مساله ای که بارها بهش اقرار کردن.

باری به هر جهت همون طور که همون اول به همه گروه گفتم که بالاخره این پروژه هم تموم میشه و بیایید کنار هم کار کنیم و با هم رفیق باشیم. حالا با هم رفقیم و قراره شنبه شب خونه دوست سوئدیمون جشن بگیریم و بنوشیم و هورا بکشیم. البته فکر نکنید که ایرانی مرامش رو نمی گذاره ها. من قبلا همین سوئدی رو به یه ناهار جانانه ایرانی در یکی از رستورانهای معروف اینجا برده بودم.

به عنوان یه مدیر پروژه من خیلی چیزا یاد گرفتم هرچند هرگز از پروژه ای که توش افتادم راضی نبودم. وقتی هم کلاسی هات و هم گروهیا تحت فشار باشن کنترلشون خیلی سخت میشه. بسیاری مواقع مجبوری فکر کنی که چطور مشکلات رو حل کنی، چطور دستور بدی که همه اجرا کنن، چطور نفوذت رو ارائه بدی، چطور با گروه معلم ها حرف بزنی چون اونا خیلی خشک هستن و اگر راه مذاکره رو باهاشون بلد نباشی زیر خواسته های جور و واجور داغونت می کنن. چطور گزارش بنویسی. تقسیم وظایف کنی، کنترل کنی و مسائل داخلی بین همکارات رو بفهمی. چطور از بروز شایعات جلوگیری کنی. کاری کنی که هم گروهیا نترسن یا آشفته نشن که حالا نتوستن کاری کنن و خیلی چیزای دیگه.

مادرم همیشه می گه وقتی مسوولیتی داری به نحو احسنت انجامش بده که روز حسابرسی هیچ کسی نتونه چیزی بهت بگه. منظورش از روز حسابرسی روزیه که باید کارت رو تحویل بدی حالا تو هر کاری که می خواد باشه. خوشحالم که گروه ما هیچ چیزی رو مخفی نکرد و همه چیز رو مهیا کرد تا هیچ صحبتی پشتش نباشه. خوشحالم که اعتباری برای خودم به دست آوردم تا در آینده حرف بدی راجع به من و گروه امسال زده نشه.

الانم اومدم دانشگاه تو اتاقی که چیزی حدود پنج ماه از زندگیم رو توش طی کردم. مباحث تئوریک تموم شد و باید بگردم دنبال پایان نامه. امیدوارم بتونم توی شرکت خوبی پایان نامه بگیرم که هم پول بهم بدن و هم یه پایان نامه درشت تحویلشون بدم. چی کار کنم. جون تو جونم کنن توی چیزهایی که مد نظرم هست ایده آلیست بوده ام. یه خسته نباشید اساسی به خودم(کسی که ما رو تحویل نمی گیره...هاها)

May 26, 2006

یک هفته تا رهایی...

ساعت نه شبه هرچند که هوا کاملا روشنه. تنهای تنها مثل خیلی موقع های دیگه طبقه هشتم دانشگاه در اتاق مخصوص پروژه مون که کلیدش دست خودم هست نشسته ام. یک گل قرمز رز خشک شده که یار عزیزم مدتها پیش بهم داده، سه تا سرور لینوکس و لپتاپ خودم که شده تکه ای از من. لپتاپم دیگه داره گریه می کنه انقدر روش برنامه نصب کردم. یه ویندوز، دو تا لینوکس. دارم پولام رو ذخیره می کنم که جمع بشه برای سال دو هزار و هفت که میاد یه لپتاپ سوپر خفن با ویندوز ویستا و یک لینوکس دبیان مشتی همراهش کنم که هم ثواب دنیا رو ببریم هم آخرت. از دیروز همه جا تعطیله چون معراج مسیحه. اکثریت رشته ها امتحاناتشون برگزار شده و رسما تعطیل شدن الا مای فلک زده که تا هفته بعد پنج شنبه که سمینار و برگزاری نمایشگاه داریم و بعدش خلاص به معنای واقعی کلمه.

این ترم به شدت درس خوندم و یه چیزایی بارم شد. لااقل می تونم با خیال راحت تر برای کار موقت اقدام کنم. از روز اول ژوئن می خوام تمام و کمال استراحت کنم و کمی انرژی بگیرم. هرچند که دروس تئوریک فوق لیسانسم تموم شده اما باید به دنبال پیدا کردن تز باشم. اینجا برای نوشتن تز دو راه داری. یا اینکه دپارتمان خودت یه تز بهت بده و داخل دانشگاه شروع کنی که عموما پولی در کار نیست. یا اینکه بری یه تزی در قالب پروژه شش یا هشت ماهه بگیری و خوبیش اینه که توی این حالت از طرف شرکت بهت پول هم پرداخت میشه. مشکل اینحاست که پیدا کردن تز به دو عامل بسیار مهم بستگی داره اول داشتن سواد کافی که حالا می تونم بگم من دارم و دومی کانتکت و ارتباط. یعنی یا کسی رو داخل شرکتی بشناسی که معرفیت کنه یا بری مخ کسی رو بزنی که این یکی برای اکثر دانشجوهای خارجی سخته چون همه غریب هستن.

یک هفته هم هست اینجا که داره شر شر بارون میاد. آدم فکر می کنه انگار سپتامبره دوباره. دلم لک زده برای دور هم جمع شدن با دوستام و گپ زدن و خندیدن. یه عمر گشتیم تا چند تا رفیق خوب پیدا کنیم که شکر خدا همشون الان یه گوشه دنیا پرت شدن. یه مدت هم هست مثل این آدمهای بی سواد صحفات کار سایت های کاریابی سوئدی رو باز می کنم و به کمک یار برای کارهایی که آگهی دادن اقدام کردم ولی دریغ از یه تلفن برای مصاحبه. ندونستن زبون سوئدی خیلی دردسر سازه. البته شاید باید بیشتر تلاش کنم و بگردم و فعلا هم فقط برای کارهایی اقدام کردم که در راستای تخصصم باشه. هیچ وقت دوست نداشتیم کاری بکنم که توش چیزی یاد نگیرم. دوستان استکهلمی کسی کار سراغ داره یه ندایی بده.

May 24, 2006

اخاذ افزار

دنیای اینترنت و وب داره به کجا می ره؟ آدم وقتی اخبارش رو دنبال می کنه متوجه می شه که چقدر سریع داره رشد می کنه و چه نوع آوری هایی هر روزه مطرح میشه. یکی از مباحث خیلی داغ که توش اخبار دیوانه کننده هم هست بخش امنیت شبکه، ویروس ها و تروجانها هستند که نه تنها اخبارشون می تونه جالب باشه بلکه گاهی ترسناک هم هست. جالبه که این بخش همیشه کلی لغت هم وارد دیکشنری های کامپیوتری می کنه. یکی از تازه ترین این واژه ها" اخاذ افزار" بود.

اخاذ افزارها در واقع نرم افزارهایی هستند که روی سیستم عامل شما نصب میشن ولی به سادگی نمی تونید از شرشون خلاص شید. دو تا نمونه مثال می زنم که قضیه رو خوب متوجه بشید. وقتی یک نرم افزار رو نصب می کنید طبیعتا حق این رو هم دارید که از روی سیستم عامل حذفش کنید اما اخاذ افزارها این اجازه رو نمی دن و شما رو مجبور میکنن که گاهی نرم افزار رو حتی بخرید تا بتونید از شرش خلاص شید یا اینکه الکی میگن که از روی سیستم حذف شدن ولی بازم می مونن.

یکی دیگه که اخیرا هم سر و صدا کرد و خیلی باحال بود و من به شخصه از طرز فکر هکرش واقعا لذت بردم چون که بار روانی بر کاربر رو بیشتر مورد حمله قرار داده بود تا قضیه تکنینکی داستان رو. این اخاذ افزار از جنس ویروس بود و به این صورت عمل می کرد که وقتی سیستم رو ویروسی می کرد یه پیغام نشون میداد که می گفت توسط کارت اعتباری، صاحب کامپیوتر می بایست مبلغی رو( فکر می کنم ده دلار) به حساب هکر محترم واریز کنه وگرنه کامپیوترش کم کم اطلاعاتش فرمت میشه. خب اگر شما این کار رو نکنید، یه ربع دیگه دوباره پنجره میاد و میگه مثلا 10 درصد هاردتون فرمت شد! همین طوری ادامه میده تا کل اطلاعاتتون داغون شه یا اینکه باید به حساب آقا هکره پول بریزید و اون وقت عملیات تخریبی متوقف میشه! هاها این دیگه آخرش بود چون عملا صاحب کامپیوتر رو دچار مرگ تدریجی می کنه. به این میگن قدرت هرچند که اهداف پلید هم پشتشه که موضوع مورد بحث این مطلب نیست.

May 21, 2006

فرهنگ گفتمان

قبل تر ها در این باره نوشته ام. اما باز هم به نظرم ارزش نوشتن داره. یکی از مزایای وبلاگ نویسی و گشوده شدن پنجره وبلاگ به روی فرهنگ بسته و تاریک ایرانی همانا ترویج فرهنگ گفتمان هست. واقعا زیباست وقتی در وبلاگستان گشت می زنی و متوجه میشی که این فرهنگ گفتمان هر روز داره بیشتر از گذشته میشه و فرهنگ اطلاع رسانی داره در ما زنده میشه.

در فرهنگ ما به دلایل مختلف که یکیش هم دلایل اجتماعی هست اصولا یاد نگرفتیم برای کسی توضیح بدیم و یا اگر کسی سوالی بپرسه توجهی بهش نداریم و از این قبیل. اما حداقل در این فضای کوچک وبلاگ ها زیباست که می بینم وقتی کسی سوالی می پرسه، بهش جواب داده میشه، بهم کمک می کنیم و همین طور سعی می کنیم به شبهات همدیگه پاسخ بدیم. امیدوارم این فرهنگ گفتمام هر روز بیشتر از قبل بشه.

پ.ن. بی ربط: به خودم قول داده بودم هر دو روز یک بار صورتم رو اصلاح کنم. الان یک هفته س که صورتم رو نزدم. قیافه ام مثل احمق ها شده و صورتم به شدت می خاره. باید برم یه صفایی بدم. در ضمن امروز برای اولین بار از معلومات هکینگ خودم استفاده کردم و در جایی که نمی تونستم به اینترنت وصل بشم، وصل شدم. لذتی داره بس فراموش نشدنی. در ضمن فکر نکنید اینترنت کش رفتم ها. به هیچ عنوان.بلکه موضوع یه چیز دیگه بود...گفتم یه وقت شروع نکنید درس اخلاقی دادن.هاها...

May 19, 2006

عرق شرم

آدم بسیار صبوری هستم. بیشتر از اونچه که بخواید تصور کنید. کم توقع. با کمترین امکانات هم می سازم. آرزوهای بزرگ دارم اما هیچ وقت برایم دغدغه نبوده که اگر بهشون نرسیدم احساس کنم که یه آدم خیلی خیلی بدبخت هستم. در تراز مقایسه با بقیه همیشه اگر چیزی کمتر داشته باشم به جای ناراحت شدن و غصه خوردن شاد می شوم که چه خوب دیگران دارند و لذتش رو می برن بدون هیچ قضاوتی و سعی می کنم با تلاش به چیزی که فعلا ندارم، برسم. همیشه هم خدا بهم کمک کرده.

با تمام این حرفا گاهی که از زندگی کلافه میشم. گاهی که خسته میشم. وقتایی که دوست دارم کتابها و مقاله ها و انبوه کاغذهای دور و برم رو پرتاب کنم توی سطل آشغال، کافیه وصل بشم به این دنیای مجازی و یه سری اخبار از گوشه و کنار مملکت خراب شده بخونم. امروز این سری عکسها رو دیدم و کلی ناراحت شدم. امیدوارم روزی بتونم هرچه که یاد گرفتم در خدمت جوونهای مملکت خودمون قرار بدم و مفید باشم.

May 13, 2006

آخرین بازمانده تایتانیک

نام کشتی عظیم الجثه تایتانیک رو حتما تا به حال شنیدید. تایتانیک کشتی است که در آوریل سال 1912 میلادی از بندری در انگستان به سمت آمریکا حرکت کرد. دارای سه درجه بلیط بود که البته همگی شان گران قیمت بودند و مخصوصا آدمهای پولدار. کشتی ای که ناخدای آن گفته بود" حتی خدا هم نمی تواند آن را غرق کند" و از نظر عملی غرق شدن کشتی در شرایط عادی امری غیر ممکن بود.

این کشتی عظیم الجثه بعد از برخورد با یک صخره یخی شروع به غرق شدن کرد. قبل از غرق شدن به دو نیم شد و در اعماق اقیانوس اطلس دفن شد. کشتی تایتانیک دارای یازده طبقه و چهل و شش هزار تن وزنش بوده! لازم به ذکره که بقایای تایتانیک در سال 1985 کشف شده!

اما چرا از تایتانیک نوشتم دلیلش اینه که هفته پیش توی خبرها خوندم که آخرین بازمانده این کشتی در سن 99 سالگی درگذشت. دست بر قضا اون خانوم یک سوئدی الاصل هم هست. هرچند که دو تا باقی مانده دیگه هم هستن توی دنیا که اون موقع فقط چند ماهشون بوده و هیچی یادشون نیست ولی خانوم لیلیان پنج ساله بوده. مقاله اش رو بخونید. کمی هم دردناکه.

May 12, 2006

تابستان استکهلم

تا به حال تیتر زمستان استکهلم داشتم ولی چطور شد که یهو شد تابستان استکهلم؟ پس کو بهارش؟ حقیقت اینه که اینجا بهار فقط یک هفته بیشتر نبود! البته اون بهاری که من و شمای ایرانی در ذهن داریم و الان هم که شد تابستون. شاید باورتون نشه که بدون غلو تمام درختان اینجا در عرض یک هفته سرسبز شدند. یعنی قبلترش لخت لخت بودند و حالا سرسبز.

هوا گرم شده(بین 18 تا 22 درجه فعلا) و مردم اینجا هم عشق آفتاب. تازه می فهمم که چرا سوئدی ها انقدر از آفتاب خوششون میِآد و چقدر وقتی هوا ابری نیست و آفتاب دارن بشاش تر و سر حال تر هستند. این بندگان خدا در سال فقط چهار ماه آفتاب دارند و هشت ماهش هوا ابری و سرده و برف و طوفان! طبیعیه که بعد از یه مدتی زندگی در همچین محیطی آدم رو خسته و افسرده می کنه. امروز داشتم به یار می گفتم عجب مهاجر باحالیم من. در دوبی هشت ماه سال از گرما هلاک می شی و چهار ماه هوا باحال بود. اینجا هم هشت ماه سال هوا سرد و از سرما هلاک می شی و به زور چهار ماهش آفتاب بده.

وقت نکردم هنوز گوشه کنارهای شهر برم که ببنیم چطوری شده ولی می دونم دیگه همه لباسها رو کندن و تا اونجا که بشه با کمترین تن پوش توی خیابون راه میرن. اینجا آفتابش بسیار گرمه. یعنی وقتی زیر آفتاب باشی حسابی گرمت می کنه و وقتی بری تو سایه قضیه فرق داره. رستورانها صندلی هاشون رو توی پیاده رو و هرجایی که می تونستن گذاشتن و مشتری هاشون به جای اینکه داخل بشینن از فضای دلنشین بیرون استفاده می کنن.

من می دونستم که اینجا تابستون بسیار خوبی خواهد داشت برای همین سعی کردم که زمستون حسابی درس بخونم. الان اصلا موقعیت جالبی نیست برای هر کسی که بخواد درس بخونه. چون هوا به شدت وسوسه انگیزه و دلت می خواد همش بری بیرون. مخصوصا یه آدمی مثل من که تنها هم نباشه و جدید هم باشه و بخواد کل شهر رو بگرده. دو هفته دیگه خدا بخواد قال قضیه کنده میشه و می خوام تابستون رو به کل استراحت کنم. البته دارم دنبال کار می گردم که اینجا معموله دانشجوها کار موقت یا کار تابستونی میگیرن. امیدوارم یه کار خوب هم گیرم بیاد.

یه عادتی که سوئدی ها دارن اینه که آخر هفته ها یا بعد از ساعت کاری و تو اوقات فراغت می رن آفتاب می گیرن. پسرها با شورتک و بدون تی شرت و دخترها با بیکینی می گیرن تو چمن ها می خوابن و لذتش رو می برن. هفته پیش یه جایی بودم که از آرامشش استفاده کردم. کلی دختر و پسر مثل من و یار هر کی هر جور عشقش کشیده بود خوابیده بود و بساط پیک نیکشون رو هم آورده بودن. کلی هم کولونی پیر می دیدی که روی صندلی ها نشستن و باهم حرف می زنن. محیط بسیار عالی بود. نه آدم ترسی داره که برادران جان برکف پلیس بخوان بهت گیر بدن نه نگاه های کثیف و هرزه آدمهای ندید بدید بخوره به تورت. نسیم بسیار ملایمی هم میومد که بسیار آرومم می کرد. گلهای بهاری و درختایی که داشتن سبزتر و سبزتر می شدن و محیط بسیار دلچسب. عالی بود.

اگر می خواید اروپا گردی کنید و سری به استکهلم بزنید حتما در تابستونش بیاد. واقعا زیباست. مطمئن هستم شهر هم یک ماه دیگه پر از توریست میشه. این آخری هم برای تعجب شما بگم که هوا اینجا ساعت چهار صبح به طور کامل روشن هست و ساعت ده و نیم شب به طور کامل تاریک میشه. یعنی فقط چند ساعت شب داریم! البته از این مقدار هم کمتر میشه که به موقعش بهتون می گم. این سوئد کشور اکستریم هاست به جان خودم. فقط تصور کن ساعت چهار صبح پاشی و ببینی هوا روشن روشنه!!!

May 08, 2006

عینک

خب همون طور که گفتم ما هم عینکی شدیم رفت ولی داغ هزینه اش تا ابد به دلم می شینه! اینجا اگه چشمت ضعیف بشه یا دندونت درد بگیره بدبختی چون توی اکثر بیمه ها حساب نمیشه و باید خودت از جیب مبارکت پولش رو پرداخت کنی. تازه می فهمم چرا ایرانی های اینجا هر سال تابستون هجوم میارن به تهران برای پر کردن دندونا یا معاینه چشم. البته تو سوئد بعضی چیزا واقعا خیلی گرونه و دلیلش رو اصلا نمی فهمم مثلا گرفتن گواهینامه اینجا اشک آدم رو درمیاره از نظر هزینه!

بریم سراغ قیمت ها. هزینه معاینه چشم حساب کنید 40 هزار تومان! البته شانست بخوره و یه مغازه تبلیغ زده باشه که آره توی یه برهه زمانی نصف قیمت معاینه می کنن قضیه اش فرق می کنه. هزینه شیشه عینک متفاوته و اینکه اگر بخوای شیشه عینک ضد خش و ضد انعکاس نور باشه خیلی گرون تر میشه. شیشه عینک با ضد خش رو حساب کنید 150 هزار تومان و با رفلکت رو هم حساب کنید 230 هزار تومان! آره می دونم خیلی زیاده. تازه از شر شیشه که راحت بشید باید بیایید فریم انتخاب کنید.

قیمت فریم اینجا واقع مسخره است. آشغال ترین فریم رو که تو ایران بتونی 20 تومن پیدا کنی اینجا باید 120 هزار تومن پولش رو بدی. یه فریم متوسط خوب تو مایه ها 240 هزار تومان. این مقدار پول برای خود سوئدی ها هم سر به فلک می کشه چه برسه به من که باید به تومان حساب کنم!

حالا عینک نازنین با یک سال گارانتی رو از داخل قابش در میارم و می زنم به چشمم. انگار دنیا رو دارم از پشت یه ویترین شیشه ای می بینم. اصلا بهش عادت نکردم و زیاد هم به چشمم نمی زنمش چون اکثرا چشمم به صفحه لپتاپ، این یار دیرین زل زده ولی خوبیش اینه که الان جزئیات اجسام دور رو خوب می بینم. به قول هم کلاسیم که گفت: پژمان الان دیگه یه وسیله جانبی با خودت همراه داری. باید مراقبش باشی و گمش نکنی بعلاوه اینکه ممکنه نیاز باشه برای عینکت لوازم هم بخری مثل اون پیچ گوشتی های کوچک و دستمال مخصوص تمیز کردن و غیرو.... منم بهش گفتم تو رو خدا یادم ننداز که اصلا حس خوبی نیست وقتی آدم عینک می زنه. احساس می گنم یه geek به تمام معنا شده ام.

May 07, 2006

مهر ورزی با حیوانات!

فکر می کنم یکی از برجسته ترین مواردی که به عنوان یک مهاجر یا توریست می تونید به عنوان تفاوت با پاره ای از فرهنگ زشت خودمون پیدا کنید نحوه برخورد و بینش نسبت به حیوانات است. اول بگویم که اینجا سگ و گربه ولگرد در خیابان ندارد. به حیوانات اهمیت بسیار داده میشه. به عنوان مثال در سوئد قبل از کشتن حیوان به هر دلیلی می بایست ابتدا حیوان را بی هوش کرد تا هنگام کشتن زجر نکشد!

اوایل که اینجا اومده بودم برخورد خود حیوانات با انسانها هم برام جالب بود. مثلا بارها می شد که از کنار کبوتری رد می شدم و کبوتر با پای پیاده و پاورچین پاورچین در کنارم حرکت می کرد. چند آهو در جنگل نزدیک خانه ام وقتی که با یار قدم می زدیم دیدم و بی آنکه بترسند به کار خود مشغول بودند. خرگوش های شیطون هم آرام و با جهش از کنارت رد می شن و به نظر می رسه که هیچ ترسی از نوع بشر ندارن.

اینجا نه کسی چوب و چماق دستش می گیره که بدوه دنبال حیوانات و نه کسی دید حیوان آزاری داره. بچه ها از کودکی با حیوانات دوست می شوند و باهاشون انس می گیرن. حالا در مملکت ما چطوره؟ چند بار دیدید که یه گربه بیچاره رو که سرش تو آشغالا دنبال غذا بوده با چوب و سنگ و لگد زده باشن. با تفنگ بادی به جون کفترها بیفتن. طناب بندازن دور گردن یه مارمولک و خفه اش کنن؟!

من جامعه شناس نیستم ولی نمی دونم چرا فرهنگ ما، حیوان آزاریست. در مدرسه به ما چی آموزش می دن. البته شاید یک عاملش این باشه که در مملکتی که با انسانش مانند یک موجود پست رفتار می کنن دیگه حیوون چه جایی داره. توی همون تهران کثیف و دودی که خیلی ها که ازش دورن هی قربون صدقه اش می کنن چند بار در روز دیدیم که مردم همدیگه رو تکه پاره کردن. فحش فحش کاری. زد و خورد. همین تابستون پارسال که تهران بودم صحنه هایی دیدم که از انسان بودن خودم منزجر شدم.بگذریم.

هدف این بود که بگویم آنقدر درروحیات ما سم ریخته اند که سالها طول بکشد بخواهیم این سمها را دفع کنیم. من اگر از فرهنگ خودمان نقد می کنم چون از اون فرهنگم و برایم سرنوشتش مهمه. مطمئن باشید در فرهنگهای دیگری هم بسیاری از مشکلات فرهنگ ما هست منتها به من چه مربوط. یاد بگیریم رفتار نیک از مردم با فرهنگ.

May 05, 2006

نسلهای بی خاطره

سی دی عکسها رو گذاشتم داخل درایو و درش رو بستم. سی دی آرشیوم بود. یه خورده که گذشت درایو سر و صدا کرد و بعد سی دی داخلش خورد خاک شیر شد. یه سی دی بکاپ داری، توش آرشیو عکسها و نوشته هات رو گذاشتی. دلت هم خوشه که از بقیه بهتری که بکاپ گرفتی اما وقتی سی دی رو بعد مدتها میاریش می بینی یه ترک کوچولو داره. یه نمه که سی دی رو خم می کنی از وسط نصف میشه. داری چت می کنی توی یکی از این اتاقهای یاهو هکت می کنن و بعدش می فهمی که ویروس که گرفتی هیچ، یکی از درایوهات هم فرمت شده! بکآپ هم نداری. تمام اطلاعاتت می پره.

چند بار برای همه ما از این اتفاقات افتاده؟ عکسهایی که می گیریم دیجیتالیه. خاطرات و نوشته ها همه دیجیتالی. خیلی هنر کنیم و آدم مرتبی باشیم روی سی دی یا دی وی دی ذخیرشون کنیم. دی وی دی هم که مصیبتهای خودش رو داره. استانداردهای مختلف ناسازگار و مردم سرگردون. هیچ وقت فکر کردید که بیست سال بعد وقتی هممون آدمهای مسنی بشیم، چقدر این خاطرات و فیلمها و عکسها می تونه یادآور لحظات به یاد ماندنی زندگیمون باشه؟ به فکر باشید و از اطلاعاتتون چندین بکآپ بگیرید با تکنولوژی های مختلف و مواظب باشید که اون تکنولوژی وقتی داشت از بین می رفت اطلاعاتتون رو به رسانه جدیدتر منتقل کنید. حتی اگه می تونید از سرویس های رایگاه ذخیره اطلاعات روی اینترنت استفاده کنید هرچند که اونا هم مثبت و منفی های خودشون رو داره. می دونم الان می گید ای بابا کی حوصله داره اما یه نگاه به عنوان این پست بندازید. سی سال بعد اون وقت نشید جز "نسل بی خاطره".

May 04, 2006

همیشه بهترین

فکش افتاده بود. دقیقا کف کرده بود. طرفی رو می گم که دیروز رفتم پیشش برای اینکه راجع به رزومه کاری که درست کرم نظر بده. سرویسی که می دادن این بود که وقت ملاقات می گیری و بعد رزومه کاریت رو می بری و میدی بهش تا بگه کجاهاش ایراد داره و خلاصه مطابق عرف سوئد درستش کنی. وقتی من رفتم پیشش و رزومه رو گذاشتم جلوش هیچی نتونست بگه. یه سری موارد خیلی ریز و کوچولو. جالبیش می دونی چیه. از من حتی پرسید که این الگوی نوشتن رو از کجا استفاده کردم. خنده دار بود واسم. من قرار بود از اون مشاوره بگیرم نه اون از من.

توی نمایشگاه با مدیر مسوول راهنمای جستجوی کار دانشگاهمون هم صحبت کردم. اونم کف کرد. بهش گفتم چه تجربه هایی دارم و راجع به اطلاعاتی که می تونم بهش بدم. دعوتم کرد که یه ملاقات بگذاریم و من از اطلاعات اون استفاده کنم و اون از اطلاعات من. بهم گفت بهتره زودتر یه بنگاه کاریابی واسه ماها راه بندازی! هاها...

همیشه همین طور بوده. هر وقت کاری کردم از بقیه بهتر بودم. کارهایی هم که می دونستم توشون ضعف دارم هیچ وقت انجامشون ندادم و یا شکست خوردن توشون باعث ناراحتیم نشده. دیروز فرصت مناسبی بود تا امیدوار بشم که اینجا می تونم کار پیدا کنم. با مسوول غرفه اریکسون صحبت کردم. همون اریکسون بزرگ به قول من. می گفت عجب چیزی داری می خونی. معلومه مغزت خوب کار می کنه. گفت اریکسون بسیار نیازمنده چنین تخصصهایی هست و فکر نمی کنم با مشکل رو به رو بشی و یه سری راهنمایی هم من رو کرد. حسابی عظمم رو جزم کردم که بازم تا دیر وقت بخونم و تخصصم رو کامل کنم و بعدش برم سر وقت کار گرفتن. راهش رو هم یاد گرفتم. یه سری کانتکت هم پیدا کردم.

خوبی سوئد اینکه که آدما در دسترس هستند. اگر تو ایران بخوای با یه مدیر رده بالا صحبت کنی جونت در میاد ولی اینجا خیلی راحت یارو بهت کارتش و شماره موبایلش و ایمیلش رو میده. هرچند که تو سوئد اصولا ایمیل جوابگو هست ولی ارتباط شخصی هم بسیار موثره. دلم لک زده واسه کار. همونجایی که بترکونمش مثل قدیما. همون جایی که قدرتم رو نشون بدم و بگم من اینم. یه جایی برای نشون دادن استعدادها، یادگیری، شادی و مبارزه.

هوا هم امروز بهاری شد و دما الان شده 18 درجه. عالی شده. درختا دارن تند تند جوونه می زنن و این جور که بوش میاد همه چیز مهیا برای به جلو رفتن. راستی عینک رو هم گرفتم و زدم به چشام. اولاش سرم گیج می رفت کمی ولی حالا بیشتر عادت کردم. الان عینک که می زنم جزئیات تار اجسام دور رو خیلی خوب می بینم. هنوز کامل عادت نکردم واسه همین همیشه روی چشمم نیست. راجع به مراحل چشم پزشکی حتما می نویسم فقط بدونین که زیر خرجش زاییدم. یه جورایی گریه ام گرفت. اینجا عینک و چشم پزشکی و دندانپزشکی خیلی گرونه.

May 01, 2006

جشن والبوری و تولد شاه سوئد

دیروز یکشنبه تولد شصت سالگی شاه سوئد بود. مطابق مراسم هر ساله هم پادشاه های کشورهای دیگه دعوت شده بودند و تنها پادشاه عرب هم، پادشاه اردن بوده که به مراسم دعوت شده بود. من متاسفانه نتونستم مراسم رو از تلویزیون ببینم. فکر می کنم به یک بار دیدنش بیارزه.

فکر نکنید شاه اینجا مثل شاه های فقید ما زندگی می کنه و همه کاره مملکته. در واقع اینجا خانواده سلطنتی کاری به سیاست نداره و به قولی نون و ماستشون رو می خورن. قصر شاه وسط شهره و مثل قصر خیلی از شاه های دیگه با کلی دبدبه و کبکبه هم نیست. آخرین اختیارات و لقبهای اشرافی شاه هم که گویا در سال 2003 به باد فنا رفت و اون همانا دادن لقب های اشرافی مثل نجیب زاده و اشراف زاده بوده. یعنی پادشاه نمی تونه خودش رو نجیب زاده معرفی کنه چون با این حرفش یعنی اینکه از دیگران برتره و تو سوئد این چیزا قابل تحمل نیست! پادشاه اینجا کاری به مسائل سیاسی نداره و اگر هم بخواد حرفی بزنه، حزبهای اینجا تصادفا ممکنه رنده اش کنن! حتی ولیعهد شاه کارل گوستاو هم پسرش نخواهد بود و سنت دیرینه شکسته شد و به جای پسر، شاهزاده ویکتوریا در آینده شاه سوئد خواهد بود. به قول دوستی در سوئد اول زنها بعد سگها و بعد مردها!

جشن والبوری هم برابر با اول ماه می هست که سوئدی ها جشن می گیرن به عنوان سمبل آمدن بهار. ما هم شب دوشنبه رفتیم که این جشن رو ببینیم. جاتون اصلا خالی نه که انقدر هوا سرد شد و باد زد تو پهلو و کمرم که هنوز احساس کوفتگی می کنم. هرچند که با کمال پر رویی قلیون درست کردیم و کشیدیم و سوئدی ها هم که عمرا ملتی باشن که بخوان بهت زل بزنن ولی این بار به قلیون زل می زدن انگار که تو عمرشون ندیدن! یه آتش بزرگ هم درست کرده بودن که رفتیم کنارش گرم شدیم ولی انقدر باد میومد که پشیمون شدیم و ترجیح دادیم بساط چیپس و ماست و قلیون رو جمع کنیم و دممون رو بگذاریم رو کولمون، برگردیم خونه. سوئدی ها شاید که فکر می کنن با برپا کردن آتش و جشن و شادی بهار میاد اما این طوری که امسال نشون داده حالا حالاها بهار نمیاد.

درختها لخت لخت، سرما من رو اذیت نمی کنه ولی بادی که میاد به شدت آزار دهندس. فقط چمنها کمی از زردی در اومدن و سبز شدن. اصلا حس بهاری نیست. بیشتر آدم افسرده میشه. عین یه پاییزه با باد زیاد که حتی از دیدن برگهای زرد و نارنجی هم محروم باشی. بازار درس هم که همچنان گرمه و عطش من برای یادگیری بیشتر و بیشتر. دارم فکر می کنم اون دانشجوهایی که اینجا میان و تنها هستند چطوری گذران می کنن. جدا سخته. وقتی که از وطنت دور باشی و دپ هم بزنی.