هر چقدر تماشاچی ها و علاقه مندان تیمهای مختلف توی فرانکفورت بی بخار بودن، کلن از همون لحظه ورود برامون خاطره انگیز شد. در واقع در کلن معنای جام جهانی رو فهمیدیم. همین که از قطار پیاده شدیم، صدای بوق و شیپور و شعار بود که میومد. اصلا یهو هممون جون گرفتیم. از بین چهار نفر ما، دو نفر می خواستن که بازی سوئد و انگلیس رو ببینن و خودشون رو هم کلی رنگ کرده بودن و کلاه سوئد و این بند و بساطا. بعد از اینکه چمدونها رو توی ایستگاه قطار گذاشتیم به سمت استادیوم حرکت کردیم. تنها یک ساعت و نیم به بازی مونده بود.
از شانس بد ما یا شاید هم یک تجربه برای تمام عمر، توی قطاری سوار شدیم که همشون انگلیسی بودن. یا العجب! انگلیسی ها دیوانه ترین و عجیب ترین تماشاچی ها و خوره های فوتبالی هستند که از نزدیک تجربشون کردم. قطار گرم گرم. عرق ریزون. من با سه تا دختر که دوتاشون از سر تا پا تی شرت سوئد و رنگ و پرچم و بقیه همه مردای کت و کلفت و نیمه مست انگلیسی. تا خود ایستگاه انقدر به سقف قطار زدن و شعار دادن که مردیم. قسمت جالبش اینه که من هیچ کدوم از اون شعار ها رو نفهمیدم. عجب لهجه ای دارن لامصبا. همه هم بوی گند عرق و بوی گندتر الکل می دادن. پوف. بساطی بود.
به استادیوم که رسیدیم من و یار استراحت کردیم تا دو نفر دیگه برن تازه دنبال بلیط بگردن. طبیعتا بلیط توی بازار سیاه به قیمت ارزون گیرشون نیومد و دوباره مجبور شدیم برگردیم مرکز شهر جایی که تلویزیون بزرگی گذاشته بودن و وقتی ما رسیدیم جا به کل پر شده بود. باز من و یار نشستیم روی صندلی های بیرون محوطه( من تا کمی زاویه دید به پرده بزرگ داشتم) و دو نفر دیگه رفتن اون جلوها قاطی جمعیت که بازی رو ببینن. عجب بازی بود بین انگلیس و سوئد که نتیجه اش هم دو-دو شد خوشبختانه. خوشبختانه از این جهت که اگه انگلیس می باخت معلوم نبود اون تماشاچی های مست لایعقلش چه پدری از ما دربیارن.
بازی که تموم شد یه نگاه به دور و ور که کردم فقط قل قل جمعیت بود که شاد و سرزنده حرکت می کردن به این طرف و اون طرف و بطری های شیشه که سرتاسر خیابون شکسته شده بود. تمام خیابون پر شیشه خورد بود. همین باعث شد تا پای یکی از هم سفرای من هم ببره. رفتیم آتش نشان خبر کردیم که در واقع مسوول حوادث هستن و اونها هم سریع دوستمون رو منتقل کردن به نزدیک ترین اورژانس( فقط یک دقیقه پای پیاده). دوستم می گفت که 5 تا دکتر دور سرش می چرخیدن برای یک بریدگی سطحی! من همین جا باید بگم دست تمام پلیسها، مامورهای امنیتی و راهنماهای توی ایستگاه های قطار درد نکنه که واقعا یک فضای لذت بخش رو برای همه درست کردن. بی دغدغه و بدون دردسر. باور کنید کنترل اون همه آدم کار آسونی نیست. ولی خوشبختانه در تمام طول سفر هیچ اتفاقی نیفتاد و با دیدن پلیسها آدم احساس امنیت می کنه. دم همشون گرم. توی کلن پلیس ضد شورش هم دیدم با لباسهای سیاه و باتوم و سپر و کلاه خود. باحال بود. پلیس ها همشون مهربون بودن و بسیار خوش برخورد.
بازی که تموم شد به سیاق بقیه ما هم راه افتادیم توی خیابون و شادی کردن،یه نوار زرد رنگ نمی دونم این دوستای ما از کجا پیدا کردن که دو نفری سرش رو گرفتن و فکر کنم کل شهر رو از زیر این نوار زرد رد کردن. انگلیسی و سوئدی و آلمانی بود که از زیرش به حالت نیمه رقص رد می شدن و خیلی خوش گذشت.
کلن یه کلیسای بسیار بسیار بزرگ داره که واقعا عظمتیه. تماشاچی های انگلیسی مست هم روی پله هاش نشسته بودن و چرت و پرت و مسخره بازی. همه اون شب مست بودن و طبق معمول همه هم به گروه ما گیر می دادن و می خواستن یا عکس بگیرن یا حرف بزنن. حالا دلیلش رو خودتون فکر کنید شاید فهمیدید.
قطارمون ساعت دو و نیم شب حرکت می کرد به سمت هامبورگ. شانس بد ما دستگاه کامپیوتری که چمدونها رو پس میاورد خراب شده بود و کلی آدم من جمله خود ما، قطاراشون رو از دست دادن. مجبور شدیم تا حرکت قطار بعدی که 5 صبح بود توی ایستگاه بخوابیم. کلی آدم توی ایستگاه روی زمین سرد خوابیده بودن. من همیشه توی فیلمها دیده بودم این انگلیسی هایی که همش فحش میدن ولی این بار از نزدیک و به مدت چیزی حدود دو ساعت یک مرد انگلیسی رو که به خاطر خرابی دستگاه همش غر می زد و توی همه جمله هاش از واژه" فاک" استفاده می کرد، زیر نظر گرفتم . انقدر اون شب از دست یارو خندیدم که حد نداشت. به زمین و زمان فحش می داد. به آلمانی ها، به دستگاه، به کارتش، به تکنسین کامپیوتر، به وقت بازی و حتی به رفیقش. صبح سوار قطار شدیم و به سمت هامبورگ حرکت کردیم. هرچند که اصلا وقت نداشتیم کلن رو ببینیم ولی باید بگم شهر مملو از علاقه مندان فوتبال بود و بسیار سر زنده تر از فرانکفورت حداقل از نظر فوتبال و فضای جام جهانی. دفعه بعد از هامبورگ براتون می نویسم.
همه رفتن بیرون برای خرید و من یه دونه پسر میون این جمع ترجیح دادم بمونم خونه، هم کمی استراحت کنم و هم یه خورده اینترنت گردی. الان فرانکفورتیم و چند ساعته دیگه باید به سمت کلن حرکت کنیم. بامداد روز بعد هم به سمت هامبورگ می ریم. یه خورده برنامه هامون بهم ریخته مثل نداشتن جا در هامبورگ ولی احتمالا خوش خواهد گذشت. اینجا که خیلی بهمون خوش گذشت و اصلا نفهمیدیم چطوری این چند روز گذشت.
بازی برزیل - استرالیا رو رفتیم در کنار رودخانه اصلی فرانکفورت ببینیم. جمعیت تا خرخره و ما شانس آوردیم که یک ساعت زودتر رفتیم تا بتونیم بریم تو و بشینیم. به مناسبت جام جهانی دو تا صفحه بسیار بزرگ نمایش گذاشتن وسط آب رودخانه و دو طرف پارک رودخانه رو برای جام جهانی سکو گذاشتن و ملت هم میرن که بازی ها رو اونجا ببینن. برای بازی برزیل خیلی شلوغ بود ولی به هر حال رفتیم تو و جالب بود. تو جمع ما یه دختر برزیلی هم بود. بعضی وقتا جمع رفقا و دوستان از نظر چند زبانی خیلی باحال میشه. کردی که سوئدی بلده، ایرانی که آلمانی بلده و برزیلی که آلمانی بلده و ایرانی هایی که سوئدی بلدن. هر کی با زبون خودش با دیگری که می فهمه حرف می زنه و زبون میانجی هم انگلیسیه. خدا رحمت کنه اون که زبان انگلیسی رو آفرید.
چهره شهر فرانکفورت الان واقعا دیدنیه. همه جا جام جهانی و کافه ها و بارها تلویزیون های صفحه بزرگ گذاشتن و ملت همه یا صورتشون نقاشی شده و طرفدار یه تیم هستن یا تو کافه ها دارن تند تند سیگار می کشن و آبجو می خورن. به درستی که آلمانی ها با اون شکمهای گنده و کله های زردشون نشون می دن که آبجو خور قهاری هستن. انقدر آبجو می خورن که کف می کنی.
اما خدمت دوستان عرض کنم که وقتی من رفتم بازی برزیل – استرالیا رو ببینم باور کنید انقدر این تماشاچی های برزیلی بی بخار بودن که حد و حساب نداشت. عین ماست نشسته بودن و بازی رو نگاه می کردن. خوبه تیمشون مثل ما نیست که هی بخوان بترسن و همش نگران باشن. با این وجود تماشاچی ها عین ماست. ما ایرانی ها که به عنوان طرفداری برزیلی رفتیم بیشتر از اونها شلوغ کردیم. بعد هم که بازی رو بردن یه دو تا ممه و ماتحت تکون دادن و خلاص. انگار نه انگار. اما دیشب که اسپانیا با اون وضع خفن تونس رو زد، اسپانیاییها خودشون رو کشتن انقدر که شلوغ پلوغ می کردن و صدای بوق ماشیناشون توی خیابون میومد.
از جام جهانی که بگذریم باید بگم اینجا کباب ترکی های بسیار محشری داره. عالی. حالا باید برلین هم برم و ببینم اونجا که میگن "محله ترکها" داره کباب ترکی هاشون چطوره. رانندگی آلمانی ها به مراتب بسیار سریع تر از سوئدی ها، دست فرمونها بهتر و مقدار ویراژ دادنشون بسیار زیاده. چهار راهشون خیلی خط خط داره آدم گیج میشه. خطوط متروشون بسیار وسیع تر از استکهلمه. دنیاییه واسه خودش ولی جالبش اینه که می تونی بدون بلیط سوار شی. توی استکهلم اصولا سخته بدون بلیط وارد قطار شد ولی اینجا خیلی راحت میشه. البته مامور هست که بیان توی قطارها چک کنن ولی راه در رو داره اگر بخوای پول قطار ندی.(اینو گفتم فقط محض اطلاع رسانی و مقایسه بعد فکر بد نکنید ها....)
البته الان جام جهانیه و نمیشه قضاوت کرد ولی شهر به مراتب زنده تر از استکهلمه. آب و هوا فعلا گرمتره هرچند که هی ابری میشه و بارون میاد و هی آفتابی. مثلا دیروز که ما استخر سرباز رفتیم هم آفتابی بود هم ابری و بارونی. آلمانی ها انگلیسیشون خوب نیست و انگلیسی رو با لهجه آلمانی صحبت می کنن. قدر سوئد رو الان بیشتر می دونم.
وقت نکردیم که بریم بناهای تاریخی رو ببینیم ولی اینجا ساختمونهای بلند داره که توی استکهلم نیست. دوم اینکه پر از کلیساست. راه به راه کلیسا دارن که خب البته برای آلمان طبیعیه. رستورانها و بارهای اقوام مختلف هم هست. مثلا دیروز ما یه جایی رفتیم که قلیون بکشیم به سبک مصری درستش کرده بودن. عالی بود. فعلا همینا برم که الان زلزله ها از راه می رسن. در ضمن اگر کسی توی این شهرهایی که ما می ریم هست و دوست داره همدیگه رو ببینیم حتما ایمیل بزنه.
دیروز از استکهلم حرکت کردیم و بعد از اینکه اتوبوس به مقصد فرودگاه رو از دست دادیم و مجبور شدیم با تاکسی های گران قیمت اینجا راهی فرودگاه دور استکهلم بشیم. مقصد مشخص بود؛ فرانکفورت برای رسیدن به بازی ایران - پرتقال. کلی هیجان داشتم چون تا به حال استادیوم نبودم و ضمن اینکه یه تجربه خیلی فراموش ناشدنیه وقتی که یه بازی از تیم ملی کشورت رو توی جام جهانی بری و ببینی.
با اتوبوس های مجانی که برای جام جهانی و رفت و آمد به سمت استادیوم در نظر گرفته بودن به سمت ورزشگاه حرکت کردیم. هممون صورتهامون رو نقاشی کرده بودیم و من که نصف صورتم رو مثل پرچم ایران رنگی کرده بودم(هنوز عکسها رو آپلود نکردم که بتونید ببینید).وقتی رسیدیدم پشت استادیوم بلیط نداشتیم. یک ساعت توی بازار سیاه دنبال بلیط گشتیم. از این دلال تا اون دلال. از هلندیش تا ایرانیش اما نهایتا تونستیم با سه برابر قیمت چهار تا بلیط بخریم و بریم تو. متاسفانه من نتونستم پیش یار بشینم و بازی رو تماشا کنم که واقعا ناراحت کننده شد علتش هم بماند....
ایرانی ها با انواع قیافه های مختلف و پرچم های شیر و خورشید و بدون الله و با الله همه اومده بودن برای تشویق تیم ملی. خیلی باحال بود. یه سری از ایران اومده بودن، از سایر جاهای اروپا، از کانادا و غیرو.... وقتی از مامورهای امنیتی درب ورودی گذشتیم و بهمون خوش آمد گفتن، دیگه خیالمون راحت شد که جدی جدی داریم می ریم بازی رو بینیم. بعد کلی عکس یادگاری گرفتن هر کسی رفت سر جاش بشینه.
جای من خوب بود. خیلی راضی بودم. زمین چمن ورزشگاه عالی بود. ورزشگاه متوسطی بود و مسقف. زمین فوتبال از اونچه که فکر می کردم کوچک تر بود. حتی سایز دروازه هم به نظرم کوچک تر بود. همیشه فکر می کردم از قسمت های بالایی استادیوم چه طوری بازی رو تماشا می کنن ولی خب به راحتی بازی کن ها قابل تشخیص بودن.
موج مکزیکی که همیشه توی تلویزیونها دیده بودم رو این بار خودم تجربه کردم. بسیار زیبا بود. به مراتب این موج تکرار شد. بوق چی های ایرانی که برای هماهنگی دست زدن و شعار مردم، اومده بودن واقعا زحمت می کشیدن و اصلا حواسشون به بازی نبود بندگاه خدا. دقیقا حواسشون به کارشون بود و دستشون درد نکنه. من انقدر نیمه اول تشویق کردم که دیگه نیمه دوم انرژیم به کل تحلیل رفت. صبحونه و ناهار هم که نخورده بودم دیگه اینم مزید بر علت شد.
بازی نیمه اول خوب بود ولی نیمه دوم نمی دونم چرا بچه ها باز عین ماست شدن. این رو همه بهش اعتراض داشتن. بچه های ما توی زمین راه میرن. این رو من به عینه دیروز تجربه کردم. چندین بار موقعیت های خوب داشتیم ولی بازیکن های ما عین ماست و شل و ول. اصلا نمی دویدن. لیاقت برد رو واقعا نداشتیم. هرچند پرتقال هم واقعا آشغال بازی کرد ولی اونا باز بهتر از ما بودن. باری به هر جهت خداحافظ ایران از جام جهانی.
بعد بازی جمعیت شروع کرد به بیرون اومدن از استادیوم. قرارمون همگی دم ایستگاه اتوبوس بود که از جمع پنج نفره ما، سه نفر لطف کردن فقط و فقط یک ساعت و نیم بعد قرار پیداشون شد!!! توی این مدت با یه سری از ایرانی ها گپ زدم و جاتون خالی یه تصادف خفن در پنج متری خودم دیدم. عجب پلیسی داره این آلمان. سریعا همه چیز رو جمع و جور کردن و نگذاشتن کوچک ترین اختلالی در ترافیک شهر ایجاد بشه.
دیروز از وقتی که به سمت فرودگاه استکهلم رفتیم تا وقتی که رسیدیم خونه توی فرانکفورت که استراحتی کنیم و سریع حرکت کنیم به سمت استادیوم، توی راه ماشین های پلیس آلمانی و موتورهاشون رو که می دیدم، واسم غیر واقعی بود. فکر می کردم انگار دارم از پشت سریالهای تلویزیونی می بینشمون. حتی موقعی که توی استادیوم بودم واقعا حسش وصف ناشدنیه. خدا رو شکر می کنم که به یکی دیگه از آرزوهام رسیدم و لحظات بسیار خوبی رو دارم سپری می کنم.دو روز وقت داریم فرانکفورت رو بگردیم و بعدش به سمت کلن حرکت می کنیم. از فرانکفورت بیشتر می نویسم :)
قبل از اینکه بیای سوئد انقدر توی گوشت می خونن که سوئد مرکز آی تی اسکاندیناوی ست و یکی از کشورهای پیشرفته دنیا در زمینه آی تی و انقدر باد می شی که فکر می کنی چه خبره. متاسفانه باید اذعان کنم که جو گیر اخبار و اطلاعات ناکاملی شدم که باعث شد در پیش بینی هام اشتباه رخ بده. البته آمار و ارقام اگر به درستی آنالیز نشه و اگر ناکامل باشه همیشه همین طوری میشه و این قضیه وابسته به شخص یا من نوعی نیست.
سوئد جمعیت کمی داره(فقط 9 میلیون)، عملا شهرهای شمالیش هیچ خبری نیست و به جز شهرهای معروفش بقیه شهرها اصلا به حساب نمیان که البته این دلایل مختلف داره. به عنوان مثال در کنفرانسی شرکت کرده بودم که آینده اینترنت در سوئد رو مورد بررسی قرار می داد و سخنران درباره مشکلاتی که در شمال سوئد برای ایجاد زیرساخت اینترنت و ایجاد شبکه های فیبر نوری بود، صحبت می کرد. مثلا می گفت ما از جایی سخن می گیم که تراکم انسان به ازای هر یک کیلومتر فقط چند نفره! طبیعتا در چنین جایی عملا در دسترس قرار دادن اینترنت برای همون عده محدود کاریست بسیار سخت و همراه با مشکلات فنی و مالی.
با اینکه تمام سوئدی ها انگلیسی رو به فصاحت و بلاغت تمام صحبت می کنن و با لهجه بسیار عالی، اما عملا اینجا همه چیز به زبان سوئدیه چه در نگارش و چه در گویش. این شاید یکی از آزار دهنده ترین مواردیست برای یک دانشجوی خارجی که قراره اینجا برای مدتی زندگی کنه. این مساله هم باعث ناراضی بودن دانشجویان داخل اتحادیه اروپا و هم خارجی های مقیم قاره های دیگه س.
دو ماهه که به هزار بدبختی و با کمک ترجمه یار یه چندتایی سایت کاریابی سوئدی پیدا کردم و شروع کردم به ثبت نام و دنبال کردن پروسه کاری. متاسفانه ندانستن زبان سوئدی از طرفی باعث شده که من به هیچ عنوان نتونم برای کارهای با تم بیزنس مثل مدیر فروش، یا مارکتینگ یا حتی در حد یک فروشنده ساده اقدام کنم. و علی رغم اینکه فکر می کردم در زمینه مهندسی و تخصصی رشته فوق لیسانسم که شبکه های کامپیوتری و امنیت شبکه هست می تونم کار پیدا کنم، اما این تیرم هم به سنگ خورده و باز ندانستن زبان سوئدی یک دیواری در جلوم قرار داده.شاید بگید خب چرا زبان سوئدی یاد نمی گیرم. طبیعتا جوابش مشخصه. در ابتدای ورودم سعی کردم این کار رو انجام بدم اما متاسفانه بسیار درگیر مسائل درسی و جنبی و شخصی شدم که هیچ گونه وقتی برای من نمی گذاشت که بخوام روی زبان سوئدی تمرکز کنم.
از سوی دیگر با هم صحبتی با سایر دوستان و جمع آوری اطلاعات به این نتیجه می رسیم که متاسفانه چه در زمینه کار، چه در زمینه پیدا کردن تز در در داخل یک شرکت همیشه سوئدی ها ولو با نمرات کمتر، ولو با داشتن تخصص کمتر، شانس بیشتری برای دریافت کار دارن تا یک خارجی مقیم سوئد و بدتر از اون یک دانشجوی خارجی با ویزای موقت که سوئدی هم بلد نباشه.
جنگ سختی رو آغاز کردم. بعد از مسافرت از آلمان متاسفانه می خوریم به تعطیلات تابستونی سوئد که عملا این طور که بوش میاد همه می رن مسافرت و همه چیز رنگ و بوی تعطیلات می گیره تا اواسط آگوست که همه برگردن سر کار و زندگیشون. امید دارم که بتونم تزم رو توی یه شرکت بگیرم. تنها راهش هم در شرکت های بزرگه. بهترین کار اینه که الان استراحت کنم و در اوقات فراغت تابستون روزی 4 تا 6 ساعت وقت بگذارم برای کارهای عقب مانده ای که در تمام این مدت انجام ندادم. باید برای کارهام اولویت بندی کنم و گرنه بازم اوضاعم خراب میشه. امیدوارم یار هم این چیزا رو درک کنه. بسیاری مواقع برای رسیدن به یک هدف بایست از خیلی موارد دیگه چشم پوشی کنی. همه ما انسانیم و دارای محدودیت زمانی، مکانی و صد البته جسمی و روحی.
جام جهانی شروع شده و حسابی اخبارش داغه. لامصب تلویزیون سوئد افتتاحیه رو نشون نداد که کلی شاکی شدم. در این باره یار گرامی هم یک کلام قبلش بهم نگفت که اینجا افتتاحیه نشون نمیدن! فقط زمانی که مچل شدم ایشون تازه یادشون اومد که بگن جام جهانی گذشته یادش نمیاد افتتاحیه دیده باشه!
بازی آلمان-کاستاریکا هم که فقط نیمه اولش رویت شد چون بعدش رفتیم پارتی. ولی آلمان عجب بازی کرد. حالش رو بردم. من طرفدار پر و پا قرص آلمان نیستم ولی حقشه که بیاد بالا. ایتالیای نازنین که هنوز بازیش شروع نشده که ببینیم چی کار می کنه. امیدوارم امسال خوب بیان بالا. سوئدی ها هم که گند زدن رفت. البته من بازی رو ندیدم ولی خبرای پیرامونش رو خوندم. بیچاره اینا که دلشون رو صابون زده بودن تا بازی فینال برن بالا!
اگه خدا بخواد ما هم عازم آلمان هستیم که برنامه طوری شده که قراره پنج تا شهر بریم و پنج تا بازی. هاها...واسه هیچ کدومشون هم بلیط نداریم چون اسممون تو قرعه کشی در نیومد. دوستانی که توی این شهرها هستند و میان پشت ورزشگاهی یا جایی که ببینمشون خوشحال میشم. شهرهایی که می ریم بدین شرح است: 1- فرانکفورت 2- کلن 3- لایپزیک 4- هامبورگ 5- برلین.
راستی از کسانی که آلمان هستن می تونن یه آماری راجع به قطارهای بین شهریش بدن؟ چرا انقدر بلیطاش گرونه؟ حالا من بخوام از فرانکفورت برم کلن باید اون همه پول جرینگی تقدیم کنم؟ کسی ماشینی، فرقونی چیزی نداره من یکی رو از فرانکفورت برسونه کلن؟ خلاصه هرگونه تماس برای دیدار، خوش گذرونی، الواتی، ملاقات خصوصی و نیمه خصوصی، پیک نیک، جای خواب، تدارک وسیله حمل و نقل پذیرفته میشود. خدا خیرتون بده جوونا!
سوئدی ها یه اصطلاح بامزه دارن به نام "روز له شده". روز له شده به روزی گفته میشه که ما بین دو تا تعطیلی باشه. مثلا وقتی یه روزی مثل سه شنبه این هفته تعطیل باشه و دوشنبه بین یک شنبه و سه شنبه گیر کنه اصولا اینجا درب رو به تخته وصل می کنن و تعطیلات رو بهم می چسبونن. مثل ایران یادتون میاد اگر یه تعطیلی چهارشنبه داشتیم اون وقت عملا پنج شنبه رو هم خیلی ها می پیچوندن. در سوئدی به چنین روزهایی می گن روزهای له شده.
امروز اولین روزیه که دارم نفس می کشم. گور بابای درس و مدرسه. هرچند که کم کم باید دنبال پروژه پایان نامه باشم ولی اصلا خودم رو سرش اذیت نمی کنم و می خوام استکهلم رو بگردم و یه سری مسافرت کم خرج و در حد توان هم انجام بدم. یه جورایی بترکونیم تابستونی اروپا رو. این مدت هم خیلی کم تونستم حواسم رو به یار بدم که اونم یا غصه خورد یا بازم غصه خورد!!! دلم لک زده واسه دور هم جمع شدنا. حیف که اینجا هیچ دوستی ندارم. بهای بعضی چیزا خیلی سنگینه. خیلی زیاد....
مرکز آمار و اداره مهاجرت سوئد آمار سال 2005 رو تهیه و منتشر کرده. جالبه بدونید چیزی حدود 55 هزار نفر ایرانی در سوئد زندگی می کنن. البته این آمار بر حسب محل تولد هست. همه می دونن که بسیاری از ایرانی های اینجا که سالهای پیش اومدن و دارای زن و بچه هستن، بچه هاشون چون محل تولدشون سوئد هست توی آمار ایرانی به حساب نمیان اما عملا ایرانی هستن و مخصوصا توی این چند سال اخیر که بازار رفت و آمد به ایران مخصوصا توی تابستون بسیار زیاده شده، خیلی از این بچه هایی ایزوله از نظر زبان مادری شروع کردن به یادگیری فارسی و باری به هر جهت ایرانی حساب میشن رو همین حساب همیشه توی شمارگان ایرانی های اینجا اختلاف هست. اکثرا تخمین می زنن چیزی بین هفتاد و پنج هزار تا نود هزار ایرانی در مجموع در سوئد وجود داره.
جمعیت سوئد نه میلیون نفره که چیزی حدود 10 درصد کلش رو مهاجرها تشکیل می دن! توی بعضی محله های استکهلم که بری آدم بیشترش مهاجر میبینه تا سوئدی و بیچاره ها این سوئدی ها هستن که گاهی اقلیت می شن! یه محله استکهلم داره که اکثریت سیاه پوست هستن آدم فکر می کنه یه راست رفته تو آفریقا. جایی هم که من هستم در حال حاضر که " شیستا" نامیده میشه پر از ایرانیه. یه چیزایی توی مایه های تهرانجلس اون وری ها! ایرانی ها در رده سوم از نظر میزان مهاجرت به سوئد هستند. فنلاندیها در مقام اول و عراقی ها سکوی دوم رو اشغال کرده اند :)