" /> یه وجب خاکِ اینترنت: July 2006 Archives

« June 2006 | Main | August 2006 »

July 29, 2006

انسان خط کشی شده

وقتی آدمی باشید مثل من که تحصیلاتتون در رشته ای باشه که به جرات می شه گفت هر روز در حال تحوله و اگر قرار باشه ببو گلابی نباشم و شخص مطلعی باشم هر روز باید اخبار و اطلاعاتش رو دنبال کنم، اون وقت گاهی دیدن تبلیغات اینترنتی، کلیپهای موسیقی و کتابهای مدیریتی و از این قبیل می تونه عاملی باشه برای تفکر عمیق که بشر امروزی تا چقدر خودش رو درگیر آمار و خط کشی هایی کرده که باعث فشار روز افزون بهش میشه؟

مثالی بزنم. دنیای آشوب زده موسیقی رو ببینید که چه بلایی سر خواننده ها و شنونده ها آورده. تا 15 سال قبل، هم تعداد خوانندگانی که سواد موسیقیایی در زمینه خود داشتند بیشتر بود و هم علاقه مندان به موسیقی فرصت بیشتری برای تامل در شعرهای یک ترانه و لذت بردن از اون داشتند. اما امروز چطور؟

امروزه در کشور آمریکا این مرز انسان خط کشی شده به حدی رسیده که کارتل های عظیم و غولهای تجاری صوتی و تصویری از هر چیزی بهره برداری می کنن برای شکست دادن رقیب و پر پول کردن جیب خود. امروزه نه تنها با میلی متر که چه عرض کنم بهتره بگم با نانومتر موفقیتهای یک خواننده و یا فیلم رو اندازه گیری می کنن بلکه پا از این هم فراتر رفته و به پیشواز و پیش بینی وقایع هم می پردازن. حالا اگه یه خواننده جدید یک و فقط یه دونه آهنگ بده بیرون بر اساس میزان فروش اون در یک ساعت، یک روز، یک هفته و هزاران مقیاس دیگه پیش بینی می کنن که میشه ازش یه بچه معروف در آورد یا نه.

هرچند این خط کشی ها و اندازه گیری ها و پارامترها در کار تخصصی و حرفه ای لازمه و شرطی غیر قابل خط زدن هست و مسلما آمریکایی ها در تمام دنیا شهره اش هستند و متاسفانه بقیه کشورها هم چاره ای جز دنباله روی ندارن که در غیر این صورت در دهکده جهانی امروز با مشکلات عدیده رو به رو می شن اما از جهاتی باعث سر درگمی بشر امروزی هم میشه.

هیچ وقت نباید فراموش کنیم که یک انسان، روبات نیست و انسان چه از نظر روحی و روانی و چه از نظر فیزیکی محدوده و به فرض اینکه محدود هم نباشه، برای به دست آوردن پتانسیل بالقوه اش زمان و مسیر مناسبی باید موجود باشه تا بتونه به نقطه آرمانی برسه. اما چقدر جای تاسف داره که در این آمار و ارقام و این خط کش غول پیکر که علیرغم اندازه گنده اش هر واحد اندازه اش یک نانومتر است(!) هیچگونه فرصت و شانسی برای ما باقی نمی گذاره.

وقتی که راهنماهای استفاده از نوشتن رزومه کاری، نحوه مصاحبه و از این قبیل می خونم آهی از نهادم بر میاد. اینها همه اش سعی در ایجاد یک چیز نرمال و عرف دارند و برای همین تمام خلاقیت، نوع آوری و خود جوشی یک انسان رو از بین می برن. به تو القا میشه که فقط از این چرت و پرتهاست که می تونی یک زندگی بی دغدغه و خوب داشته باشی. به من و تو القا می شه که چون فشار این خط کشها و آمارها هست، دست مدیران بسته س و دست زیر دستان و بالادستان هم بسته و بسته تر میشه.

در این بین شرکتهای بزرگ و خلاق دنیا رو نگاه کنید که چطور در گزینش افرادشون شانس رو برای آدمهای عجیب ولی دارای قدرت هم میدن و هیچگاه همه راه ها رو نمی بندن و همواره از انسانهای آزاده رو و با کاریزمای نهفته حمایت می کنن.

خط کشها همه جا هستند و من و تو رو مدام اندازه می گیرن. تا اونجا که می تونید مراقب این خط کشها باشید و نگذارید هر چیزی رو اندازه بگیرن. از وجود این خط کشها و صاحبانشون آگاه باشید. خیلی آگاه.

July 25, 2006

پناهندگی

چند سالی که تازه جنگ تموم شده بود، همون بین سالهای 68 تا 75 یه سری که اطلاعات و آگاهی بیشتری داشتند و کمی هم جربزه و تا حدی هم پول رهسپار راهی طولانی شدن که از کشور خارج بشن و پناهندگی بگیرن. از ترکیه بگیر تا مالزی و پاکستان و حتی چین! قاچاقچی ها هم پولهای خوبی می گرفتن که جوونا رو برسونن به کشورهای اروپایی و کانادا که اون موقع به شدت روی خوشی به پناهنده ها نشون میداد.

اکثریت کسانی که در دهه 60 و تا نیمه دهه 70 اومدن به خارج از کشور و پناهنده شدن( پناهنده اجتماعی) وقتی باهاشون صحبت می کنم حتی یک نفر هم ندیدم که بگه از طرف کشور مقصد باهاشون بدرفتاری شده یا غیر از شرف آدمی باهاش بر خورد کردن. یکی از آشنایان که مدتها پیش به سوئد اومده می گفت که بسیار به پناهنده ها احترام می گذاشتن و در تمامی موارد حق انتخاب داشتم. مثلا اینکه حتی کدوم شهر زندگی کنم، با چه خانواده سوئدی زندگی کنم که هم زبانم خوب بشه و هم آداب و رسوم رو یاد بگیرم و از این قبیل. نه خبری از کمپهای پناهندگی به این وضع و فضاحت بود نه خبری از خودکشی های اینچنانی و معضلات عدیده ای که الانه باب شده.

حقیقتش اینه که به دلایل مختلف که خارج از این مطلب من هست، کشورهای اروپایی به هیچ عنوان مانند گذشته با پناهنده ها برخورد نمی کنن و حتی در بسیاری موارد به شخص پناهجو کمترین امکانات هم داده نمیشه که هیچ، باهاشون مثل یک حیوون بر خورد میشه. متاسفانه بعضی کشورها هم اصلا پناهنده قبول نمی کنن و این کار رو سخت تر کرده. هرچند قانونا میگن بعله قبول می کنیم اما در عمل همه راه ها رو بستن.

کشور سوئد، مقصد بسیاری از هم وطنهای ما برای پناهندگی بوده اما حتی چنین کشوری که ملایم ترین قانونها رو داره و سابق بر این بسیار علاقه مند به جذب پناهجو بوده، در چند سال اخیر قوانین بسیار سخت گیرانه و در پاره ای موارد غیر انسانی وضع کرده که واقعا جای تاسف داره.

یکی از این قوانین که اخیرا به اجرا گذاشته شده اینه که در صورتی که پناهجو درخواست پناهندگیش رد بشه و بخواد شکایت کنه، پرونده اش بر خلاف گذشته به دادگاه میره ولی مشکل اینجاست که هر کسی می تونه از اون دادگاه درخواست کنه تا یک کپی از پرونده شخص پناهجو رو قانونا در اختیارش قرار بدن! شاید به نظر بسیار سخیفانه و احمقانه باشه ولی مشخصه که دولت سوئد این کار رو از عمد انجام داده تا پناهجو نتونه شکایت کنه و درخواست بازگشایی دوباره پرونده اش رو داشته باشه چرا که می دونه هرکسی من جمله کارمندان سفارت خانه کشورش می تونن قانونا به تمامی این اطلاعات دسترسی داشته باشن! اما اینکه چرا دولتهایی مثل سوئد که تا چندی پیش پناهنده می گرفتن و بهترین امکانات رو بهشون میدادن امروز بدین صورت تغییر رویه داده اند، خود بحث دیگریست که سر فرصت بهش خواهم پرداخت. این آخری هم یک نصیحت دوستانه به تمام هموطنان ایرانی به هیچ عنوان به فکر مهاجرت غیر قانونی و پناهندگی نباشید. راه ها به طور کل بسته س.

July 23, 2006

سوراخ آی تی ایران

این شکاف آی تی ایران که من ترجیح میدم بهش بگم سوراخ! نمی دونم چرا هی داره گشادتر می شه. دلمون خشکید و حسرتش رو به گور بردیم که توی ایران یه مسوولی یا آبدارچی وقتی ازش نظر می خوان نگه به امید خدا و همه چیز رو حواله آینده نکنه. به هر حال امیدوارم این شکاف یا همون سوراخ آی تی بیشتر از این گشاد نشه که ممکنه خیلی کار دستمون بده. راستی تازگی ها لنگری، دماغ کوسه ای چیزی روی خطوط فیبر نوری که نیفتاده انشالله؟! اصلا برای اینکه اوقاتمون هم تلخ نشه فعلا این دوتا رو داشته باشید که دست پخت آفلاینها و ایمیلهای رسیده دوستانه.

در یك نظر سنجي از مردم دنيا سوالي پرسيده شد و نتيجه جالبي به دست آمد . سوال : نظر خودتون رو راجع به راه حل كمبود غذا در ساير كشورها صادقانه بيان كنيد؟ و كسي جوابي نداد چون در آفريقا كسي نمي دانست غذا يعني چه؟ در آسيا كسي نمي دانست نظر يعني چه؟ در اروپاي شرقي كسي نمي دانست صادقانه يعني چه؟ در اروپاي غربي كسي نمي دانست كمبود يعني چه؟ در آمريكا كسي نمي دانست ساير كشورها يعني چه؟

نوار مغزی آدم سالم __|/__|/__|/__
نوار مغزی قزوينيه __(|)__(|)__(|)__
نوار مغزی ترکه __!__?__!__?__!__!__
نوار مغزی لره __________________

July 20, 2006

نمایشگاه ندیده ها یا سندروم کاتالوگ جمع کردن

سن پایینی داشتم و یه بار با پدرم و برادر بسیار کوچکم رفتیم به نمایشگاه به غرفه یک خانوم ژاپنی که پدرم می خواست با این کمپانی ژاپنی قرارداد ببنده. من برای اولین بار بود که نمایشگاه می رفتم. یادم نیست نمایشگاه در چه باره ای بود اما کاملا یادمه که قل قله بود. مردم از سر و کول هم توی نمایشگاه بالا می رفتن. وقتی به غرفه مورد نظر رسیدیم اون خانوم ژاپنی بعد از سلام علیک با پدرم و کلی تحویل گرفتن من و برادر کوچکم به ما چند تا عروسک کوچک هدیه داد که به واقع یک سر صورتی رنگ خرسی بود که تهش رو می کندی و می تونستی بچسبونی به در یا دیوار.

قسمت داخلی غرفه که مخصوص مهمانان بود و قسمت عمومش رو با یک پارتیشن که در واقع توسط یک ریبون پهن مرز بندی شده بود، از هم جدا کرده بودن و مردم عادی اون طرف از سر و کول هم می رفتن و ما این ور نشسته بودیم. شاید در فاصله ای کمتر از نیم متر.من هیچ وقت یادم نمیره که چقدر برام تعجب انگیز بود که بچه هایی رو می دیدم که به حالت حمله و هجوم و با تشویق پدر و مادر به سمت این خانوم ژاپنی می آمدن و درخواست این عروسکها رو می کردن. غرفه غرفه تجاری بود و اون عروسکها در تعداد محدود و طبیعتا برای دادن به عموم آورده نشده بود و گویا مردم وقتی توی دست ما عروسک ها رو می دیدن فکر می کردن اینجا هم بسان غرفه های دیگه با هجوم و زرنگی می تونن چیزی نصیبشون بشه.هرچند اون خانوم ژاپنی با مهربانی تمام تا آخرین عروسکها رو داد و بعدش هم اظهار تاسف می کرد که دیگه نداره که به بقیه بده اما صحنه بسیار بدی بود حتی از جانب بچه ای که خودش این ور نشسته و سنی کمتر از 10 سال داره.

من حالا 27 سال دارم ولی این درد رو هنوز با خودم به دوش می کشم که چقدر کشور ما عقب موندس که مردم ما هیچیشون درست نیست. سالهای سال که برگزار کنندگان نمایشگاه از این قضیه دارن رنج می برن. یادمه سالهای بعد از جنگ، مردم با گاز پیک نیک و خانواده می رفتن به محل نمایشگا بین المللی که استراحت کنن چون اونجا محیط سبز و چمن داشت. بعدش بساط گاز پیک نیک بر چیده شد ولی هجوم خانواده ها و سندروم کاتالوگ جمع کردنشون همچنان پابرجا بود. حاضر بود به خاطر گرفتن یه کاتالوگ که فقط بتونه وقتی برگشت خونه عکساش رو نگاه کنه و بعدش روانه سطل آشغالش کنه، از سر و کول هم وطنش بالا بره، بهش فحش بده و حتی گاهی دعوا کنه تا فقط به اون کاتالوگ یا کیسه نایلون یا خودکار مجانی برسه.

سالهای اخیر هم نمایشگاه ها شده محل دختر بازی، میعاد گاه عشاق و مسافرتهای دوستان شهرستانی که می تونن هیچ ربطی به موضوع نمایشگاه نداشته باشن. نداشتن امکانات، عدم اطلاع رسانی، کمبود فرهنگ و آموزش و پرورش، جنگ و هزار کوفت زهرمار دیگه باعث شده که مردم ما توی بعضی چیزا واقعا شاهکار بشن. که اصلا نتونی هیچ چشم انداز روشنی براش داشته باشی که کی درست می شن.

خوب که فکر می کنم متوجه میشم که واژه"کمبود" مملکت من و شما رو در 25 سال گذشته له کرده. هرچه داشتیم و نداشتیم رو لت و پار کرده. اگر کمبود نبود، هیچگاه نمایشگاه میعاد گاه عاشقان نمی شد. اگر کمبود نبود تعداد جوونهایی که خودشن رو با ال اس دی و قرص اکس و هزاران کوفت و زهر مار دیگس خفه نمی کردن. اگر کمبود نبود خیلی ها زمان جنگ کچل نمی شدن( چون مجبور بودن به دلیل نبود شامپوی خوب، شامپوهای ساخت داخل کشور رو بزنن که کیفتیشون افتضاح بود و موهای خیلی ها رو هم به فاک فنا داد و تازه تو صدا و سیما براش برنامه هم می ساختن.)

آره آره می دونم. الان فکر می کنید چه مسخره که بحث کمبود رو کشوندم به کچل شدن مردم اما باور کنید با هر روز زندگی بیشتر در این مملکت اروپایی به این نتیجه می رسم که چقدر عقب مانده نگاه داشته شدیم علی رغم اینکه همه چیز برای پیشرفت داشتیم و داریم و از همه بدتر چقدر مضحک و خنده داره. اگر کمبود نبود هیچگاه در اون خراب شده، هر پسری به یک دختر به چشم یک سوراخ گرم برای سپوختن و لذت بردن نمی نگریست. اگر کمبود نبود هزاران اتفاق دیگه نمی افتاد. حالا نیما دوست خوبم توی نمایشگاه اله کامپ توی غرفه می ایسته و شاید اون هم متعجب به بر خورد دیگران نگاه می کنه و یا به کسایی که یه دونه کیسه گرفتن و دنبال چیزای مجانی و کاتالوگ و هرچیزی می گردن الی اینکه بفهمن اصلا هدف اصلی نمایشگاه چیست.

گاهی اخبار پیرامون برگزاری نمایشگاهی که مثلا قراره با جیتکس و انواع مشابهش رقابت کنه می ندازم. اولین اتفاقی که می افته اینکه که به طرز وحشتناکی می خندم و بعدش ممکنه اشکی هم توی چشما جمع بشه. چه گل واژه هایی آدم می تونه از دهان سردمداران آی تی مملکت بشنوه. یک آه و یک کوه تاسف. همین.

July 16, 2006

پسران روسپی!

چند بار مختلف مطالبی راجع به این قضیه پسران خودفروش خوندم که بد ندیدم اینجا هم بنویسم شاید برای شما هم جالب باشه. جالبه که بدونید طبق آخرین نظر سنجی که کردن و یه آماری گرفتن، تعداد پسرهای نوجوان خود فروش در سوئد چیزی حدود هفت هشت برابر بیشتر از دخترهاست! این به کنار، قضیه تکان دهنده اینه که اکثریت قریب به اتفاق این پسرهای خود فروش از طیف مهاجرین هستند! بحث من اینجا همجنس گرایی نیست بلکه بحث من پسرهای نوجوانی هستند که خودشون رو به طرق مختلف من جمله اینترنت به فروش می گذارن و با هرکی که پول بده همخوابه میشن. یه بارم این قضیه عرضه و تقاضا به مقامات بالای سوئدی هم رسیده بود که طرف از طریق اینترنت و ایمیل با یکی از همین پسرها در ارتباط بوده و خلاصه افتضاحی شده بود.

حالا تا اینجاشم هیچ، دقت داشته باشید که اکثریت قریب به اتفاق مهاجرهای اینجا رو مسلمانان تشکیل میدن. سوال اینجاست که چطور پسرهای مسلمان زاده مهاجر به این شدت به خود فروشی روی می آورن چیزی که حداقل از نظر دینشان جز گناهان کبیره و موستجب عقوبت بسیار سختیه؟

پدر و مادرهای با طرز تفکر محدود، مسلمانان متعصب کور، ناآگاهی از محیط جدید مهاجرت که فرسنگها با محیط قبلی فرق داره. عدم اطمینان بچه ها به پدر و مادر به دلیل اینکه می دونن طرز فکرشون بسیار بسته و قرون وسطاییه و سر انجام گیج شدن از دوگانگی بین درون خانواده و اونچه در بیرون می گذره باعث میشه تا بچه های مهاجر در معرض سخت ترین کلنجارهای روانی قرار بگیرن. عجب روزگاری شده!!!

July 15, 2006

پاریس هیلتون

من به ندرت بشه که بخوام خبری راجع به آدمای معروف هالیوودی و رشقاله های موسیقی الان و از این قبیل چیزی بخونم. هیچ علاقه ای هم به مجلات زرد و خوندن اینکه فلانی الان چه آدامسی می جوه و شب قراره با کی سکس کنه ندارم. نه وقتش هست نه علاقه و نه دلیلی برای این کار اما گاهی بدم نمیاد برای اینکه متوجه باشم یه دنیای دیگه ای هم هست که مردم توش سیر می کنن و کلی خبرسازه و برای بسیاری هم مهمه که یه وقت ازش عقب نیفتن، یه سر و گوشی آب بدم و ببینم عنوان خبرها چی هست.

تو سوئد مثل خیلی کشورهای دیگه تا دلتون بخواد از همین مجلات زرد که همه اش با عکسهای پاپاراتزی ها پر شده، فراوونه و حتما هم طرفدار داره که اینقدر چاپ و توی قفسه مغازه ها چیده میشه. بعضی از این موجودات معروف دیگه آدم نمی دونه باید بهشون چی بگه یا اصلا کف می کنی که طرف کجاها سیر می کنه. شما فکر می کنید توی مغز آدمی مثل پاریس هیلتون واقعا چی میگذره؟ دنیا رو چطور می بینه؟ من یکبار یه مصاحبه ش رو گوش دادم و باید بگم از نظر من جفت کرکره های مغزه ش رو داده بود پایین و رفته بود ساحل استراحت!

اینا همه ش نکته انحرافی بود تا برسم به اصل مطلب! طرز فکر یه آدمی مثل پاریس هیلتون که پول بابابزرگ بدبختش رو داره مفت مفت خرج می کنه اصلا مهم نیست اونچه که برای من مهمه اینه که چرا مردم دوست دارن از کوچک ترین زوایای زندگی یک فرد مطلع بشن؟ یعنی اونا هم دوست دارن آدمی مثل پاریس بشن؟ قیافه شون مثل اون بشه؟ در آرزوی خوابیدن و همبستری باهاش سیر می کنن؟ چی باعث میشه که یک پسر و یا یک دختر این جور مجلات رو بخونن؟ صرفا حس کنجکاوی؟ من جوابی براش ندارم. شما چی فکر می کنید؟

July 14, 2006

هشتصد سالگی چنگیز خان

هرچقدر از این دنیای دیوانه کثیف بگیم بازم کم گفته شده. مغولهای عزیز به مناسبت هشتصد سالگی چنگیز ببین چه بساط سور و ساطی راه انداختن. این جشنها به بزرگداشت امپراطوری مغول در آن ایام ها هم بوده! یا العجب. در حالیکه جناب چنگیز و تیمور لنگ زدن خار و مادر ممالک دیگه من جمله ایران خودمون رو به هم وصلت دادن حالا شدن سمبل یه ملت هشت میلیونی مغول.

من جدا نمی دونم اونایی که دکترای تاریخ می گیرن دلشون به چی خوشه آخه. تاریخ حال آدم رو بهم میزنه. همش نکبت و بدبختی و فلاکت و تاریکی. مغولستان یه کشور مهجوره که تا همین سال 1990 هم از اقمار شوروی بوده و کمونیست. چیز خاصی هم برای ابر قدرتا نداره که هی بخوان بهش گیر بدن.

حالا خدا نکنه این آقای چنگیز مثلا هیتلر بود. مگه کسی تلاونگ داره هیتلر رو به عنوان سمبل معرفی کنه و یا خدای ناکرده اصلا اسمش از تو حلقش دربیاد! چرا کسی به مغولا گیر نمیده! حتما لابد به خاطر اینه که مال خیلی وقت پیشاست آره؟ می خوام چی بگم؟ می خوام بگم من ستایش می کنم اون سوئدی رو که وقتی باهاش گپ می زدم میگفت:" من روز ملی کشورم که امسال دیگه براش جشن هم گرفتن هیچ وقت پرچم دستم نگرفتم و نچرخوندم. این نظر من نیست و نظر خیلی هاست که روز ملی سوئد رو چسبوندنش به شاه گوستاو که همه می دونن یه دیکتاتور بوده. حالا هر خدمتی هم به مملکت و سوئد اون زمان کرده مهم نیست. مهم اینه که دیکتاتور بوده. پس روز ملی کشورم رو دوست ندارم!"

حالا کافیه توی خیابونای تهران تو هر بقالی و چقالی که راه بری هرکی از هرچی ناراحته اول یه سری فحش آبدار به اونایی که باید بده میده بعدش یه خدا رحمت هم به رضا شاه که یه زمانی اخ و تف بود. بابا تاریخ خیلی خندس. از شدت حال بهم زنی بهش می خندم. تا من باشم دیگه نرم چیزی که به من مربوط نمیشه بخونم. نتیجه اش این بالا آوردنا می شه.

در همین ارتباط: چنگیز خان مغول

July 12, 2006

جزیره تنها

راستش می خواستم عنوان این پست رو بگذارم جزیره سرگردان ولی دیدم رو راست که بخوایم باشیم من اصلا سرگردان نیستم. شاید در بعضی موارد هنوز شفافیت نداشته باشم و ندونم چی می خوام اما در اصول زندگی همیشه ایستادگی کردم.

ارکات رو باز کردم و بعد از مدتها لیست دوستام رو دیدم. یه نگاهی بهشون کردم، کسایی که سالی یه بار می بینم یا اینکه حتی بیشتر از دو ساله ندیدم! بعضی ها دوستان صمیمی بودن که الان واقعا نمی دونم میشه روشون به عنوان دوست صمیمی حساب کرد یا نه. برای من وقتی کسی در قلبم بره همیشه صمیمیه اما مثل اینکه دیگران نظری متفاوت دارن. تجربه تلخیه اما باید پذیرفت. حالا اگه قرار باشه دوستی رو دید شاید نشه به راحتی زد پشت کتفش و یا باهاش راحت بود. ممکنه اون با تو راحت نباشه؛ با دلیل یا بی دلیل.

راستش به شدت عقیده دارم که دوران تحصیلی من تموم شده. دوست دارم این مدت تز هم به نحو احسنت تموم بشه و برای همیشه درس رو ببوسم و بگذارم کنار. یه چیزی در درون من قل قل می کنه. یه چیزی که آزارم میده. میگه پاشو و اون انرژی لعنتیت رو بنداز تو راهی که خودت می دونی. گاهی اوقات باید صبر کرد و خون جگر خورد. چاره ای نیست.

توی مملکت غریب، آدمای جدید، زبان جدید و این منی که باید همیشه یاد بگیرم. از اول آگوست که به خودم قول دادم اگه سنگم از آسمون بباره شروع کنم سوئدی یاد گرفتن، سر و سامون دادن به روتین زندگی و عوض کردن دید نسبت به چیزهایی که اطرافم می گذره. بودن بیشتر برای دیگران شاید، شاید هم بیشتر در خود تنیده شدن.

هی هر روز ایمیل باکس رو باز کن و یه خروار ایمیلی کاری که برام اومده و می دونم هیچکدومش رو قبول نمی شم چون سوئدی بلد نیستم. باید به فکر خونه و خرج و مخارج و پا گذاشتن روی خواسته های طبیعی معمولم هم باشم. یه سری که بچرخونم مثل خیلی موقع ها چه زود متوجه می شم که یه جزیره تنها هستم. پس همون بهتر که سرم رو توی خروار کتاب دفن کنم تا اینکه این چیزا بخواد لهم کنه.

معلوم نیست دیگه کی ایران برگردم. یهو دیدی اول پاییز سرم رو انداختم و اومدم، یهو دیدی همین طوری رفت و رفت. هرچند که دست روزگار برای من و امثال من جهان سومی اون قدر شانس نمی گذاره که بخوایم هر چی خواستیم همون بشه.

ارکات رو می بندم و به خودم فکر می کنم که یه ماه وقت دارم استراحت کنم و بعدش دوباره باید انقدر بدوم که وقت سر خاروندن نداشته باشم. راستی می خواستم بگم که پروژه ای که ترم پیش برداشته بودم رو بالاترین نمره گرفتم و معدلم به شدت رفت بالا چون این پروژه رو به اندازه چهار درس مجزا برداشته بودم. بنابراین این نمره یعنی اینکه توی چهار تا درس بالاترین نمره رو بیارم. فیدبک معلمها هم برای من عالی بود. معلوم بود که از کارم راضی هستن. ای کاش می شد توی یه شرکت خوب این چیزا رو نشون می دادم. ای کاش....

July 11, 2006

تحقیر

"راكب موتور سيكلت درحاليكه هنوز باور نميكرد به دليل نداشتن كلاه كاسكت بايد موتورش پنچر شود در كنارم ايستاده بود . مجيد آچار مخصوص خارج كردن كرمك چرخ موتور را چرخاند و صداي خالي شدن باد ، فضا را در بر گرفت . جوان، سرش بالا نمي آمد و ميشد احساس كرد كه غرورش همراه با خالي شدن باد موتورش خرد ميشود . و من همچون مظهري از قدرت بر وجودش سايه افكنده بودم .كارمان كه تمام شد جوان آهي كشيد ، مو تورش را در دست گرفت و من آنقدر قدمهايش را دنبال كردم تا در افق اين خيابانها گم گشت . مجيد كرمك موتور را به كرمكهاي ديگر افزود و گفت:"اين شد 12 تا" و ما ميدانستيم اين عدد بايد به 30 برسد . احتمالا آن جوان در دلش هر چه فحش در چنته داشته نثارمان كرده . شايد نميداند غرور واژه ايست كه خيلي وقت است از يادمان رفته . مطمئنا نميدانست مجيد ، كه با آچاري در دست باد موتورسيكلتها را خالي ميكند ، مهندسي صنايعش را از دانشگاه تهران گرفته . شايد نميدانست اينكار براي ما نشاني از قدرت نيست . بلكه تحقير است . او نميدانست و آنجا هم جاي توضيح دادن نبود .

"34 درصد از تصادفاتي كه منجر به مرگ ميشود مربوط به موتورسيكلت سواران است . در 60 در صد از اين تصادفات ضربه مستقيما به سر وارد ميشود" . من اين چيزها را ميدانم . ولي نميدانم راه كار جديد راهنمايي و رانندگي تهران ، يعني پنچر كردن موتور ، موتور سيكلت سواران فاقد كلاه ، براي گذاشتن كلاه ايمني بر روي سر راكبين موتورسيكلت، چقدر تاثير گذار است و يا اينكه چقدر قانونيست . تنها ميدانم اين كار، كار من نيست . "

گاهی خاطرات افسر وظیفه عزیز رو می خونم. گذشته از شیوایی نوشتارش، چیزهایی میگه که مدتها پیش من لمس کردم. هرچند من یک سرباز عادی بودم و او یک افسر وظیفه تحصیل کرده اما نوشته هاش نشون میده که در مملکت گل و بلبل چقدر حتی مسائل معمولی از پایبست ویرانه و همچنان هم سیر نزولی نکبت بار کم که نمیشه هیچ بیشتر هم میشه. زاویه دید و نگاه افسر وظیفه و قلمش رو دوست دارم. در من احساس ترحم رو ایجاد نمی کنه بلکه با تمام وجودم زجر درونیش رو حس می کنم. نمی دونم شایدم بیشتر به یاد خاطرات مزخرف دوران سربازی خودم می افتم. جا داره همینجا به همه اونایی که شش سال پیش وقتی سربازیم تموم شد بهم گفتن دوران سربازی آدم جز بهترین خاطرات آدم میشه، پوز خندی بزنم و بگم دیدید که اشتباه کردید و من همچنان افسوس سالهای بر باد رفته ام رو می خورم. هرچند شاید باید برای غسل این نفس سرکش باید می دیدم آنچه رو که دیدم. همین!

July 10, 2006

ایتالیا؛ قهرمان جام جهانی 2006

من دیشب طرفدار ایتالیا بودم ولی وقتی ایتالیا جام رو دستش گرفت زیاد خوشحال نشدم. اول اینکه چقدر دلم به حال آلمانی ها سوخت. این ایتالیا هیچ شباهتی به ایتالیای بازی آلمان نداشت. حیف آلمانها خامی کردن وگرنه می تونستن صد دفاع لعنتیش رو بشکنن یا دو دقیقه دووم میاوردن تا بازی به پنالتی کشیده بشه. این جام مال آلمان بود.

ایتالیای بازی فینال رید. به جز نیمه اول که عالی بود بقیه بازی دست فرانسه بود. فرانسه نشون داد که عجب تیم عجیبیه. بازی های اول جام جهانی رو اصلا خوب شروع نکرد ولی بعدش تک تک بازی هاش رو به خوبی انجام داد و اومد بالا. دیشب ایتالیا لیاقتش نبود بازی رو ببره.زیدان کولاک کرد.

فقط یه مساله ای که خیلی حرف و حدیث توشه همون کله زدن زیدان به سینه ماترازیه. هیچ کسی هنوز نمی دونه دقیقا چه اتفاقی افتاده. اما خدمت اونایی که همش ویز ویز می کنن و همیشه خدا یه طرفه به قاضی می رن بهشون توصیه می کنم با این بازیکن ...ایتالیایی آشنا بشید. معلوم نیست چه غلطی کرده که زیدان اونقدر عصبانی شده.

زیدان رو همیشه دوست داشته ام. بازیساز بسیار بی نظیریه. به واقعه یک اسطوره فوتباله و اسمش برای همیشه خواهد بود. حتما می دونسته که اون کله رو بزنه کارش اخراجه. اما چی شده که هم از خیر پایان خوش دوره بازیگری فوتبالش گذشته هم از قهرمانی فرانسه، هنوز معلوم نیست. نمی تونیم به جای دیگران قضاوت کنیم اما اگر اون کار رو نمی کرد و فرانسه جام رو می برد فکر می کنم بهترین تو دهنی واسه ایتالیایی ها بود.

در مورد پنالتی هم باید بگم بوفون، استرس داشت و محض رضای خدا یه دونه از پرشهاش هم طرف توپ نبود. بارتز بسیار با قدرت توی دروازه ایستاد اما حیف که یه پنالتی رو از دست دادن. توی فوتبال درس زندگی هست. فوتبال هم مثل زندگی کلی حوادث غیر مترقبه و بالا و پایین های بسیار. همیشه هم حق به حق دار نمی رسه. خداحافظ جام جهانی تا سال 2010.

July 08, 2006

هامبورگ

هامبورگ دومین شهر بزرگ آلمانه و چیزی حدود یک میلیون و هفتصد هزار نفر جمعیت داره. چمدونها رو گذاشتیم تو هاستل و قرار شد بریم یه صبحانه ای بخوریم(البته اتاقمون رو ساعت 1 بهمون تحویل می دادن) واسه همین گفتیم تا ظهر بریم یه چرخی تو شهر بزنیم. رفتیم توی یه کافه نشستیم که صبحانه بخوریم اما همچین قلوپ اول چای از گلومون پایین نرفته بود که دیدیم صاحب کافه ایرانی و اتفاقا بنده خدا کلی به ما راهنمایی کرد راجع به سوالاتی که داشتیم. این ایرانی بودن طرف رو به فال نیک گرفتیم اما خیلی زود متوجه شدیم که هتلمون توی جایی از شهره که در قرق ایرانی هاست. هرجور مغازه ای با سر در به زبان شیرین فارسی هم مشاهده شد. در ایستگاه مرکزی هامیورگ هم که توجه کردم متوجه شدم که بعله کلی از فروشنده های زن و مرد هم ایرانی هستند. خلاصه بدونید که هامبورگ یه عالمه ایرانی داره.

هامبورگ شهر عجیبیه. خیلی پخش و پلاست. جالبه که هیچ کدوم از گروه 4 نفری ما از این شهر خوشش نیومد. راستی هامبورگ باید می رفتیم بلیطهای بازی ایتالیا-چک رو از مرکز فیفا می گرفتیم چون اسممون توی لیست دراومده بود(هرچند بعدها این بلیط سبب خیر شد و کلی جیبامون رو پر پول کرد).

هوای روز اول بارونی بود. همچین که کلید اتاق رو بهمون دادن، بعد یه دوش جانانه چهار نفر عین جسد خوابمون برد تا شب.(الان که دارم می نویسم هنوز احساس خستگیش رو حس می کنم). شبش گفتیم بریم بیرون. همچین قدم قدم زنان یهو از یه محله ای سر در آوردیم که اصلا خوب نبود. منطقه قرمز شهر هامبورگ که خیلی خفن بود. فاحشه ها تک و توک کنار در ورودی یه جاهایی ایستاده بودن که من اصلا نمی دونستم چی چی هست. اصلا احساس خوبی هم نداشتم. از اون خیابون که رد شدیم تازه فهمیدیم زرشک ساعت از نیمه شب گذشته و قطار بازگشت هم نیست. دوباره می بایست از همون منطقه گذر می کردیم تا برسیم خونه. توی راه یه روسی مست لایعقل هم به تورم خورد که کمی که باهاش گپ می زدم حقیقت جالبی رو متوجه شدم. بعدا راجع بهش می نویسم چون توی آلمان این قضیه رو به عینه دیدم و لمسش کردم. بگذریم. خونه که رسیدیم. جیش، بوس، لالا....

دو نفر می خواستن بازی ایتالیا-چک رو ببینن و من و یار می خواستیم جیبامون رو پر پول کنیم. دست خدا هم زد و حسابی رو سفید شدیم. بعد اتمام عملیات، ما برگشتیم به شهر و رفتیم خرید خرت و پرت. قیمتهای آلمان توی بعضی چیزا واقعا عالیه و اگر خیلی خفن هم نباشه به هر حال ارزون تر از استکهلمه. یه سری لباس و این خرت و پرتا گرفتیم و بعدش که بقیه هم بهمون ملحق شدن، رفتیم طرف منطقه"پارتی طرفدارهای تیم فوتبال). توی تمام شهرهای آلمان که مسابقات جام جهانی برگزار می شه، یه جایی درست کردن که مثل یه شهر بازی موقت می مونه و ملت میان و می خورن و می نوشن و حال می کنن خلاصه.

ما هم رفتیم. در یک کلام عالی بود. جالبیش این بود که هر غرقه رو به نمایندگی یه تیم داده بودن. خب تصور کنید غرفه ایران با قلیون و کباب زغالی. قلیونش حال داد ولی من و یار کباب تونسی خوردیم. یه سری غرفه بازی هم بود که کلی به مردم نشاط می داد. اتفاقا اون شب بازی برزیل-ژاپن بود و من هم نیمه دوم رو از طریق تلویزیون غول پیکر همونجا دیدم. برزیل ژاپن رو در حالی که اول ژاپن یک بر صفر جلو بود، چهار بر یک شکست داد. برزیلی ها دیگه سر از پا نمی شناختن. بساط رقص و پایکوبیشون به راه بود. اونجا کلی عکس انداختیم. غرفه ایتالیایی ها هم باحال بود. یکی با گیتار می زد و اون یکی هم یه چیزایی می گفت و یهو با همدیگه همخونی می کردن و ماگهای آبجو بود که توی هوا بهم خورده میشد و سر کشیده می شد.

بعد از شلوغ بازی های اونجا رفتیم به یه بار-کافه که آدرسش رو از مسوول جوان غرفه ایرانی ها گرفته بودیم. جاش خیلی باحال بود. آخر ایده. یارو مسیر رسیدن به بار رو یه مارپیچ درست کرده بود که انگار هرچی می رفتی نمی رسیدی، دیگه وقتی داشتی خسته میشدی در بار مشخص می شد. حساب کن هی توی یه دالان مارپیچ بری و بری تا برسی. قرار بود شب رو تا ساعت 5 اونجا باشیم و بعدش بریم ایستگاه قطار وسایلمون رو برداریم و قطار رو سوار شیم به مقصد برلین اما متاسفانه بار تا 2 بیشتر باز نبود و مجبور شدیم راه بیفتیم به یه جایی که اتفاقا آخرش بود. آدرس اینجا رو هم از پسرک ایرانی که در بار کار می کرد گرفتیم. اون شب فهمیدیم که کسی که توی بار سفارشات رو سرو می کنه ایرانیه و جای همگی خالی یه شات مهمونمون کرد به نام"ارگاسموس". به سلامتی نوشیدیم. دستشم درد نکه. جوون مهمان نواز، خوش برخورد و مودبی بود.

قابل توجه بازدید کنندگان هامبورگ: فکر میکنم کل هامبورگ به دیدن یه منطقه ش می ارزه. منطقه ای به نام "کیتز". این منطقه پر از سکس شاپ و دیسکو و بار و فاحشه خانه و خلاصه هرگونه اسباب و وسایل عیش و نوش. بدبختی وقت نشد برم یه نگاهی توی سکس شاپاش بندازم ببینم اصلا چی می فروشن این بندگان خدا. رفتیم توی یه بار نشستیم و بچه ها هم رفتن و رقصیدن و من هم در حال چرت زدن. دم دمای صبح به همراه ملت مست و پاتیل به سوی ایستگاه قطار حرکت کردیم. وسایلمون رو از توی جایگاه های پولی ایستگاه در آوردیم و سوار قطار شدیم به مقصد برلین. خدا رو شکر جاهامون رو رزرو کرده بودیم چون اصلا حس بلند شدن و یه جای دیگه رفتن نبود. همه داشتیم از بی خوابی تلف می شدیم. بقیه اش بمونه واسه برلین.

July 05, 2006

آفیدرزن آلمان!

لعنت به این قرعه لعنتی جام جهانی که یه طرفش جهنم بود یه طرفش بهشت. باعث شد تا اون برزیل گندالو و پرتغال مزخرف بیان بالا و این طرف یه جهنم به تمام معنا بشه. جفت تیمها رو دوست داشتم. ایتالیا رو که همیشه دوست داشته ام ولی به دلایلی خیلی دلم می خواست این جام رو آلمان ببره. جام جهانی آلمان بود. باید آلمان می برد. اونهایی هم که می گن آلمانیا بازی بلد نیستن و ال و بل دیدید که 120 دقیقه چه بازی زیبایی رو دو تا تیم به نمایش گذاشتن. پس پوز همه اونایی که گفتن آلمان تیم نیست همچین تا گلو مالیده شد به خاک وگرنه اگر آلمانی ها بازی بلد نبودن همون نیمه اول و دوم از ایتالیا گل خورده بودن.

هرچند توی این بازی، یکصدم بازی آلمان-آرژانتین حرص نخوردم اما آخرش تلخ تموم شد. بیچاره آلمانی ها که انقدر دندون تیز کرده بودن. اینجا هم بگم اونایی که جو گرفتتشون و میگن ایتالیا دو تا توپش خورد به تیرک، آلمان هم دو سه تا موقعیت گل رو از دست داد. این به اون در.

از سوگواری آلمان که بگذریم. امیدوارم امروز فرانسه بزنه له کنه پرتغال رو و بعدش توی فینال، ایتالیا یه حالی بهش بده و ایتالیا قهرمان بشه. چون لیاقتش رو دارن به مراتب بیشتر از فرانسه یا پرتغال بیق! این آخری هم خدمت دخترای ایرانی عشق ایتالیایی ها عرض شود که با اون کله های کچلشون عین بز شده بودن. تو رو خدا اون چه قیافه ای بود دلپیروی جیگر برای خودش درست کرده بود. آدما می رن خودشون رو می کشن خوشکل بشن، این بازی کن های ایتالیایی میرن خودشون رو زشت می کنن. اه ولش. هنوز داغ آلمان تو سینمه. آفیدرزن آلمان نازنین :(

July 02, 2006

آلمان - آرژانتین

از همین اول بگم که من هیچ وقت یاد ندارم که طرفدار تیم آرژانتین بوده باشم. کلا از فوتبال آمریکای جنوبی فقط برزیلی ها رو گاهی اوقات دوست دارم و طبیعتا عاشق فوتبال اروپا هستم. عجب بازی نفس گیری بود بازی آلمان و آرژانتین. از همون دقیقه اول صدای تپش قلبم رو می شنیدم. جون به لب شدیم تا آلمان بازی رو ببره. من از یه چیز این آرژانتینی ها و کلا فوتبال آمریکای جنوبی بدم میاد اونم موش مرده بازیشونه. آرژانتینیها داشتن کلی وقت کشی می کردن مخصوصا از وقتی گلشون رو زدن. البته از حق هم نگذریم واقعا خاک بر سر اون میشل بالاک بچه ننه که چه بازیکنه لوس و بی خودیه. اخلاقیات در حد زیر صفر. آبروی هرچی بازیکن آلمانی دیگه بود برد.

جفت بازی های دیروز رو از دست دادم و چقدر ناراحت شدم این پرتغال مفت خور انگلیس رو زد. کلی هم دلم برای بکهام سوخت. چقدر سخته وقتی که تمام فکر و ذکرت توی زمینه اما جسمت باهات همراه نباشه و نتونی به کار بگیریش. امیدوارم فرانسه بزنه لهشون کنه.

آی چه حالی کردم که برزیل باخت. لذت ببیتی فراوون. شانسی شانسی تو جام جهانی داشتن واسه خودشون می تازوندن. دمش گرم زیدان که نشون داد یه بازی ساز با تجربه همیشه می تونه توی تیم موثر باشه. عمرا بقیه بازی ها رو از دست بدم. حیف که ایتالیا و آلمان خوردن به تور هم.