" /> یه وجب خاکِ اینترنت: August 2006 Archives

« July 2006 | Main | September 2006 »

August 28, 2006

باران شلنگی!

باید با تابستان استکهلم هم خداحافظی کرد و رفت به سوی پاییز و بارندگی. 10 روزی هست که آسمان شهر با ابرهای سیاه و پر از بارون پوشیده میشه و بعدش بارون میاد هوارتا. انگار که قشنگ خدا اون بالا شلنگ رو باز کرده. گاهی شدت بارونها خیلی زیاده. امروزم که رفتم یه سر پیش یار با دوچرخه عین موش آب کشیده شدم. دوست دارم زودی اول سپتامبر بشه و برم سر خونه خودم. یه سری وسایل خونه و یک تلویزیون که نیاز دارم برای کمک به یادگیری زبان سوئدی و بقیه اش هم تلاش و تلاش.

دانشجوهای ایرانی و کلا ورودی امسال سر و کله شون پیدا شده و از اول سپتامبر هم کلاسها با تمام قوا شروع میشه. من هم همچنان به دنبال تز هستم. شرکت زیمنس اقدام کردم و یک شرکت گردن کلفت دیگه ولی همه اش باید زنگ بزنی و پیگیر باشی. یک دوستی هم توی آی بی ام داشتم که متاسفانه اینجا شرکتش تو مایه هایی نیست که بخواد دانشجوی فوق لیسانس بگیره و پروژه هاشون تو سوئیس هست برای همین نتونست بهم کمکی کنه. چند روز پیشم که با پروفسور دپارتمانمون جلسه داشتم و فعلا اونم تزی تو دست و بالش نبود. راستی اون پروژه 5 ماهه که جز درسم بود و من مدیر پروژه اش بودم رو یادتون هست. قرار شده که اگر بخواد ادامه پیدا کنه یک پروژه دکترا بشه! و یا اینکه چندین پروژه فوق از توش در بیاد. اون وقت آقایون انتظار داشتن با چهار نفر آدم پروژه تموم بشه که هیچ تازه راه اندازی و اجراش هم بکنن. خیلی حال می کنم وقتی می بینم کاری که کردم بهترین بوده. آی لذت بخشه. آی لذت بخشه. تریپ دست توی جیب، سوت زدن و اینا!!!

August 21, 2006

یکسال در استکهلم

دیروز برای من و یار بسیار خاطره داشت. یکسال از زندگیم در استکهلم گذشت. وقتی از پرواز ایران بلند شدم حس بسیار خوبی داشتم. دیگه مثل اولین باری که با پای خودم از ایران خارج شدم، بی فکر و تنها برای فرار از مشکلات و محیط نبود. یه مطلب پارسال نوشتم به نام ققنوس. حال او احوال من در سال گذشته وقتی که به اینجا اومدم.

حالا نشسته ام در کتابخونه مرکزی دانشگاه. از جایی که از نشستن در اون لذت می برم. بارون بسیار شدیدی داره می باره. انقدر شدید که انگار خدا تمام شلنگای آسمون رو باز کرده. تمام ملت زیر سقفها گیر کردن. دانشجو و استاد و کارگر. فرقی نمی کنه. انگار نه انگار که دو سه روز پیش هوا آفتابی آفتابی بود. همین الان یه رعد برق زد خفن. آسمون غرمبه. عاشق این صدای بارونم وقتی می خوره روی سقف مخصوصا که مثل اینجا کناره های سقف شیشه ای باشه و تو بتونی قطره های بارون رو که از شدت بارش به هم وصل شدن و انگار یک رودخونه کوچک روی فریم شیشه ها درست کردن رو ببینی.

از محیط ساکت اینجا خوشم میاد. توی این یه سال کلی چیز یاد گرفتم. هرچند به شدت سرم مشغول درس بود ولی تونستم نفس هم بکشم. در سال پیش رو، مطمئنا برنامه زندگیم بهتر خواهد بود. سعی می کنم بیشتر مسافرت کنم، بخونم و صد البته درسم رو تموم کنم و وارد بازار کار بشم. شروع کردم یاد گرفتن زبون سوئدی. زبون زیاد سختی نیست و من خیلی توناژ زبون و ساختارش رو دوست دارم. همین کمک می کنه زودی تمومش کنم.

چند شبه که پیش دوستی هستم. قراره ده روز دیگه هم مهمونش باشم. توی یه خوابگاه دانشجویی. روزی چندین ساعت حتی وقتایی که می ریم دوچرخه سواری با هم بحث می کنیم. راجع به ایران، راجع به تاریخ ایران، مردمش، مشروطیت، و این که چرا مملکت ما اینقدر به فلاکت افتاده و این اروپایی ها چرا پیشرفت کرده اند. به جز مقالات متعدد اینترنتی و گوش دادن به رادیوهایی که برنامه هایی دارن راجع به تاریخ ایران،شروع کردم خوندن کتاب تاریخ مشروطیت از دکتر ملک زاده.

به عنوان یک ایرانی متاسفم که سیستم الکن آموزش و پرورش ما انقدر ضعیف و منحدم و مزخرفه که نه تنها وقایع تاریخی رو دستکاری می کنه بلکه حتی در نشون دادن تاریخ این مملکت کوچکترین کوششی نمی کنه. گاهی که دارم در این باره مطالعه می کنم از خودم شرمنده میشم که چرا پیش از این در حد همین مقدار کم هم نمی دونستم. خوشحالم که شروع کردم به فهمیدن تاریخ معاصر و پیگیری اتفاقاتی که توش افتاده. هرچند به مقدار کم و به اون اندازه ای که وقتم امان بده.

یکسال گذشت و من دنیایی از ناشناخته ها رو پیش رو دارم. وای که چقدر افکار و اهداف توی سرم چرخ می زنه. چقدر دوست دارم همه اش رو اجرا کنم. شور و حرارت زیادی که در درونم شعله می زنه. در کمین نشسته ام. در کمین لحظه شکوفایی. اون وقت از هیچ تلاشی فروگزار نخواهم بود. من جوانم. پر از هیاهوی زندگی. با دلهای مهربانتون برایم دعا کنید. به این نفسهای گرم و انرژی های مثبت همیشه نیاز داشته ام.

August 16, 2006

اسباب کشی موقتی

قرارداد خونه قبلیم تموم شد و قرارداد خونه بعدی از اول سپتامبر شروع میشه و متاسفانه این وسط یک فاصله 15 روزه افتاد که باید دنبال جا می گشتم. اول توی رادیو آگهی دادم که با یه یارو صبحت کردم سر اجاره دادن این 15 روز ولی طرف از آدمایی نبود که بشه رو حرفش حساب کرد بنابراین به فکر چاره افتادم و خب به لطف دوستم، اومدم پیشش و یه 15 روز مهمانش خواهم بود.

اگر قبلنا بود ممکن بود بسیار منفی به این قضیه نگاه کنم ولی از قبل اینکه بیام، می دونستم که یه خوابگاه دانشجویی با یه تجربه جدید رو در یه جای جدید استکهلم تجربه می کنم. خوبیش اینه که تا ساختمان اصلی دانشگاه فقط 2 دو ایستگاه با مترو راهه و چون خونه اینترنت نداره و باید برم به ساختمان اصلی دانشگاه که تا به حال خیلی کم رفته ام، بهم فرصت میده که حسابی یه چرخی توش هم بزنم. دپارتمان آی تی و چند رشته دیگه در محوطه ساختمان اصلی دانشگاه نیست برای همین من و هم رشته ای هام بسیا کم با فضای اینجا آشنایی داریم. اینجا خیلی فرق میکنه، دانشجوهای به مراتب بسیار مختلف تری از ملیت های مختلف رو می تونی ببینی. واقعا زیباست.

وسایلم که یه خوردش رو با خودم آوردم اینجا و قسمت عمدش رو گذاشتم پیش یار که تا سر خونه بعدی ببرشم. دیروز و پریروز رو می بایست خونه رو تمیز می کردم و تحویل میدادم( به معنایی می سابیدم) و وسایل رو جا به جا می کردم برای همین کلی کار هوار شد روی سرم. دیروز که تمام بدنم هم درد می کرد چون پدرم دراومد که وسایل رو دست خالی چابه جا کنم ضمن اینکه از چند روز قبل هم شروع کرده بودم دویدن و ورزش کردن، اینکه خلاصه یه حالی بهم داده شد تا این جا به جایی انجام بشه. استکلهم هم که این چند روزه بارونی. هوا نوستالژیک.

وقتی آخرین روز ساعت چهار صبح پا شدم و بقیه کارهای باقی مونده رو انجام دادم، قبل اینکه بخوام خونه رو ترک کنم کنار پنجره ایستادم و چند دقیقه نگاهی کردم به جنگل کنار پنجره ام و فضای خونه که توی این یکسال کلی خاطره داشتم. این خونه بوی کلی خاطرات میداد. شادی و خنده ها و رومانس ها. اشک ها و لبخندها. به یاد این چیزا که افتادم چشمام پر اشک شد. چیزایی که نمیشه نوشت. فقط من می دونم و تو. خود خود تو

August 14, 2006

خانه دانشجویی در استکهلم

توی استکهلم وضعیت خونه های دانشجویی و شرایط واگذاریش با دوبی که بودم به مراتب فرق می کنه. اول اینکه درسته قیمت خونه دانشجویی اینجا در مقابل دوبی به جرات بتونم بگم نصف هست تازه اونجا هیچی ندارید و اینجا هم فضای سبز است، آرامش هست و کلا محیط بسیار متفاوته اما مشکلاتی هم وجود داره.

اولین مشکل اینه که اصولا در استکهلم پیدا کردن مسکن بسیار مشکله و دانشجو هم از این قضیه مستثنی نیست. چند شرکت هستند که متولی این خونه ها هستند و شما برای گرفتن یکی از این خونه ها می بایستی برین تو صف! این شرکتها سایت اینترنتی دارن که باید برین در اونجا ثبت نام کنید و به دنبال خونه بگردید. در اینگونه سایتها بعد از اینکه وارد بشید می تونید خانه های خالی، متراژ و شرایط واگذاری و زمان اون بعلاوه نقشه و سایر اطلاعات رو به دست بیارید و حتی ببینید چند نفر توی صف اون خونه هستند. طبیعتا برای خونه هایی که در مرکز شهر باشن یا از نظر موقعیتی جای بسیار خوب تری نسبت به بقیه باشن شانس اینکه توی صف برید و خونه به شما برسه کمه. اصولا این صفها هم طولانی هستند. مثلا ممکنه شما توی صف یه خونه نفر 40 هم باشید.

خب حالا سوال پیش میاد که مثلا چطوری ممکنه اون خونه به شما برسه. عقل سلیم میگه که نمیرسه ولی فرض می کنیم مثل من در خونه ای ثبت نام کردید که نفر دهم بودید و خونه اجاره اش کمی بالاست و از نظر موقعیت مکانی به درد همه نمی خوره پس می شه حدس زد احتمال گرفتنش زیاده به چه صورت؟ به این صورت که اگر من نفر دهم باشم و نه نفر دیگه همشون انصراف بدن از اون خونه، اون وقت میرسه به من که این طور هم شد(چاکریم...)

ذهن خرابکار ایرانی میره سراغ این که خب اگه این طوریه می ریم توی صف همه خونه ها می ایستیم چون بعدش هر کدوم رو نخواستیم می تونیم رد کنیم. ولی اینجاست که باید آب زرشک نوش جان کنید چون هر نفر فقط توی صف سه تا خونه می تونه بره. علاوه بر این بعضی شرکتها، بر حسب زمانی که شما عضو سایت شدید بهتون اعتبار می دن. بنابراین کسی که یک سال توی سیستمه وقتی پای اولویت برسه نسبت به کسی که دو ماهه توی سیستم ثبت نام کرده اولویت داره. ناگفته نماند که این وضعیت مسخره برای خونه های معمولی هم تا حدی هست و در نظر سنجی که مسوولان دانشگاه از ورودی ما گرفته بودن، بیشترین شکایات و نارضایتی ها از وضع مسکن بود. من اون بالا نوشتم که هزینه خونه دانشجویی نسبت به دوبی ارزونه چون اساسا دوبی شهر گرونیه و با این وجود باز هم میشه گفت که خیلی دانشجوها کمی پرداخت هزینه اتاق قلقلکشون میده حتی اگر مثل من تکی نباشن و اتاق رو با یه دانشجوی دیگه اشتراکی بگیرن.

خونه ها هم با وسیله هست و هم بدون وسیله. خونه ای که من این یک سال در اون بودم و فردا باید تحویلش بدم با وسایل بود که منظورم میز آشپزخونه و صندلی و میز مطالعه و از این چیزا. ولی خونه بعدی که گرفتم بدون وسیله هست که باید تهیه اش کنم. خونه های دانشجویی از نظر آشپزخونه هم دو نمونه میشن اونایی که مثل مال من داخل اتاق آشپزخونه داره که شامل سینک و گاز و هود و یخچال میشه و اونایی که آشپزخونه مستقل نداره و هر طبقه که مثلا 12 واحد هست آشپزخونه به اشتراک گذاشته میشه. هر شخص برای خودش یک کلید کابینت مجزا داره ولی یخچالها بسته به تعداد بین 3،4 یا 5 نفر به اشتراک گذاشته میشه که احتمال دزدی وجود داره ولی اصولا من هیچ وقت نشنیدم که این اتفاقا تو اینجا بیفته.

خیلی ها مثل اون دوست اسپانیایی من زندگی در اتاقهای که مانند من داخلشون آشپزخونس رو دوست ندارن به خاطر اینکه وقتی آشپزخونه اشتراکی باشه در هر صورت خواه ناخواه وقت صرف غذا شما بقیه دانشجو ها رو می بینید و می تونید گپ بزنید و کلی دوستی و رفاقت ایجاد میشه و خب خیلی ها اینو دوست دارن. البته طبیعتا به درد کسانی می خوره که تک باشن و یا دوست دخترشون هم دانشجو باشه و در اتاق بغلیشون زندگی کنه وگرنه خونه های مثل مال من برای کسانی که زوج هستند و یا می خوان راحت باشن به مراتب بهتره چون بعضی وقتا این خونه های دانشجویی دیواراشون بسیار نازکه و اگه کسی سر و صدا کنه و بساط عربده کشی و مست بازی راه بیفته نمیشه خوب درس خوند و یا آرامش داشت. حالا البته اونایی که خودشون شیطونن و اهل مراوده و عیاشی بسیار این خونه ها بسیار غنیمته. با کلی ملیت می تونید آشنا بشید. اون بار که رفته بودم خونه دوست سوئدیم که توی یکی از این آپارتمانهای این چنینیه یه پسره با گوشواره و بازوهای ستبر و سبیل آنچنانی و خالکوبی بسیار بزرگی روی کتف و بازوش اومد رفت سر یخچال و بعدش فهمیدم که طرف انگلیسیه. باحالترش این بود که فهمیدم داره پرستاری می خونه! به شوخی به دوستم گفتم من اگه مریض بشم این بالا سرم بیاد خداییش سکته رو زدم. در مورد سایر شرایط خونه دانشجویی بازم می نویسم. امروز باید تمام خونه رو بشور بساب کنم. برم تا دیر نشده.

August 10, 2006

اضداد

عجب تیتر جمع مکسر خفنی شد اما بهتر براش گیر نیاوردم. کسانی که با من در یک مقطع کار می کنن، خیلی زود متوجه قدرت من توی فن بیان میشن. اما همین بنده حقیر در چند مورد به شدت ضعف دارم که شاید همون آدما عمرا باور کنن و همیشه هم به خاطرش ضربه خوردم. نمی دونم چرا این طوریم ولی خب فعلا نتونستم از پسش بربیام.

اولیش قضیه تلفن زدنه. من دست به تلفنم بسیار ضعیفه. یعنی اصلا جون می کنم بخوام به یه جا زنگ بزنم. انقدر این پا اون پا می کنم و اون قدر فکر می کنم و حلاجی می کنم که به کلی از پا در میام. آخرشم یا دیر زنگ می زنم یا اصلا از خیرش می گذرم. چی بشه که دیگه به زور خودم رو راضی کنم که با موبایل زنگ بزنم به کسی برای کاری یا سوالی که دارم.

حالا همین قضیه مار از پونه بدش میاد دم لونه اش سبز میشه افتاده به جونم این مدت. برای پیدا کردن تز شروع کردم به ایمیل زدن ولی می دونم حتما باید زنگ هم بزنم. اینجاست که فعل زیبای "زایش" بسیار درباره من کاربرد داره. یکی راهی نداره من این جهاد برای متقاعد کردن خودم برای تلفن کردن رو از پیش رو بردارم؟

مورد دومش هم اینه که وقتی توی کار هستم، پشتکارم عالیه ولی وقتی می خوام یه چیزی ولو ساده رو شروع کنم، گاهی روزها و شبها می گذرن و من همچنان دارم فکر می کنم که این کار رو انجام بدم یا ندم و بارها و بارها به خاطر همین قضیه هم خود خوری کردم و هم اینکه بسیاری از دردسرهای زندگیم سر همین قضیه بوده. متاسفانه هنوزم که هنوزم باهاش درگیرم. گاهی می خوام از دست کارام کله ام رو بکوبم به دیوار. این همونه که نوشتم اضداد. یه جا بیست بیست یه جا صفر صفر. جالبیش این که خیلی از این کارا رو خیلی ها به سادگی انجام میدن و من توش می مونم.

August 07, 2006

ماندن یا بازگشتن؟

"... با اتوبوس: صبح می‌آييد سر خيابون و پس از مدتی انتظار، يك سواری می‌گيريد تا برسيد به ايستگاه اتوبوس‌های تهران. موقع حساب كردن كرايه، سر نداشتن پول خرد، با راننده‌ی سواری حرفتان می‌شود، مهم نيست. به ايستگاه كه می‌رسيد، صف مردم منتظر را می‌بينيد و همين طور صف اتوبوس‌هايی كه رانندگان آن مشغول چايی خوردن و گپ زدن هستند. چرا؟ چون می‌خواهند مردم مجبور شوند كه ايستاده سوار اتوبوس شوند، مهم نيست. پس از نيم ساعت انتظار در صف بالاخره سوار می‌شويد. در اين فاصله افرادی را می‌بينيد كه به بهانه‌ی ايستاده سوار شدن به جلوی صف می‌روند، اما در يك فرصت مناسب و با استفاده از روش كی بود؟ كی بود؟ من نبودم! خود را وارد صف می‌كنند، مهم نيست. نفر پهلويی شما نشستن بلد نيست! طوری پاهايش را باز می‌كند كه تقريبا جايی برای شما نمی‌ماند. نفر عقبی كه می‌خواهد تا رسيدن به تهران چرتی بزند، خودش را توی صندلی فرو می‌كند و زانوهايش را با قدرت تمام، دقيقا پشت كمر شما فشار می‌دهد! آقايی كه بين صندلی‌ها ايستاده، به جای ايستادن، ترجيح می‌دهد تا رسيدن به مقصد به شما تكيه دهد! وسوسه می‌شويد كه از نفر جلويی هم بخواهيد او هم اگر هنری دارد مذايقه نكند! اما مهم نيست. اتوبوس در آخرين ايستگاه پيش از وارد شدن به اتوبان توقف می‌كند. خانمی با بچه‌ای در بقل سوار می‌شود. هيچ كس از جايش تكان نمی‌خورد. با وجود مدتها انتظار برای نشستن در اتوبوس، مجبور می‌شويد جای خود را به آن خانم بدهيد. بالاخره اتوبوس وارد اتوبان می‌شود. راستی فراموش كردم بگويم اتوبوسی كه سوار آن شده‌ايد، ماگروس نام دارد و از معدود نمونه‌های موجود در جهان است كه هنوز هم راه می‌رود. موقع حركت، يكی از شيشه‌ها به طرز عجيبی صدا می‌دهد. آقايی كه پهلوی آن شيشه نشسته است، تلاش می‌كند تا با چپاندن دستمال كاغذی صدا را خفه كند. كمی بهتر شد. ناگهان از زير صندلی آخر، دود وارد اتوبوس می‌شود. مسافران با سروصدا راننده را باخبر می‌كنند. راننده اتوبوس را متوقف می‌كند و به سمت عقب اتوبوس می‌دود. پس از يكی دو دقيقه برمی‌گردد و دوباره حركت می‌كند. تازه اتوبوس سرعت گرفته كه راننده دوباره سرعت را كم می‌كند. چند كيلومتر جلوتر تصادف شده است! مدتی نزديك به نيم‌ساعت اتوبان را قدم به قدم می‌رويد تا به نزديكی صحنه‌ی تصادف می‌رسيد. از دور، چند تكه لباس خونی را می‌بينيد كه روی سطح اتوبان پخش شده است. تصادف در اتوبان يك اتفاق روزمره است. اما اين بار مثل اين كه اوضاع خيلی خراب است. سه چهار تا ماشين به هم خورده‌اند. يك پژو هم از روی نرده‌ها پريده و با تير چراغ برق وسط اتوبان تصادف كرده است. نزديكتر كه می‌شويد، نفس راحتی می‌كشيد. چون يكی از ماشين‌هايی كه تصادف كرده يا شايد باعث تصادف شده است، يك وانت با بار انار است كه اصولا ورودش با اتوبان ممنوع است و آن چيزهايی كه شما فكر كرده بوديد لباس‌های خونی است، انار و كارتن مقوايی آن بوده است! به هر صورت خدا كند كسی طوريش نشده باشد. بيشتر راه باز است. اما همه‌ی راننده‌ها ترجيح می‌دهند كه صحنه‌ی تصادف را كارشناسانه بررسی كنند و مقصر را تعيين كنند. بالاخره از ترافيك خارج می‌شويد. دوباره اتوبوس سرعت می‌گيرد كه اين بار باز هم از زير صندلی عقب دود وارد اتوبوس می‌شود. دوباره توقف! اين بار راننده پس از چند دقيقه برمی‌گردد و می‌گويد: آقا خرابه، پياده شيد! حالتان چطور است؟ خوبيد؟ مهم نيست، حالا بالاخره وسط بيابان كه نيستيد، اتوبان تهران كرج است، يكی از شاهراه‌های پررفت و آمد مملكت است. اتوبوس ديگری توقف می‌كند و دوباره ايستاده سوار می‌شويد تا به آزادی! برسي

با تاكسی يا سواری: با اتفاقاتی كه ديروز افتاد، امروز اگر هم بخواهيد نمی‌توانيد با اتوبوس برويد. تصميم می‌گيريد با سواری برويد. دوباره می‌رويد سر خيابان و يك سواری می‌گيريد تا به محل تاكسی‌ها و سواری‌های تهران برسيد. راننده‌ای داد می‌زند: ونك! ونك! شما اولين نفر هستيد. به همين خاطر می‌توانيد انتخاب كنيد كه كجا بنشينيد و طبيعتا عقب می‌نشينيد. مدتی منتظر هستيد. اما مسافران به جای اين كه سوار شوند، كنار خيابان می‌ايستند و با ماشين‌های عبوری می‌روند. بعد از يك ربع يك آقای ديگر هم آمده و پهلوی شما نشسته است. تصميم می‌گيريد كه پياده شويد و شما هم با ماشين‌های عبوری برويد. راننده كه انگار مالك شما است، می‌گويد آقا بشين الان می‌ريم ديگه. من كه نمی‌تونم خالی برم. دوباره می‌نشينيد كه سه تا خانم می‌رسند و مسافر ونك هستند. آقا! ببخشيد اگر می‌شه شما جلو بشينيد. آقای ديگری كه با شما عقب نشسته بود، در جلو را برای شما باز نگاه داشته كه بعد از سوار شدن شما، خودش سوار شود. حالا شما وسط دو صندلی جلو نشسته‌ايد. به اين ترتيب تا رسيدن به تهران، كنسول بين دو صندلی جلو، طوری به ماتحت‌تان فشار می‌آورد كه می‌خواهيد از وسط نصف شويد. هر بار هم كه راننده می‌خواهد دنده عوض كند، شما بايد نفستان را حبس كنيد و خودتان را بالا بكشيد تا دنده جا برود و هر طوری شده نبايد به دنده فشار بياوريد، چون با كمی فشار از دنده خارج می‌شود. به تهران كه می‌رسيد، پايتان بی‌حس شده است. اما بايد چندين برابر ديروز پول بدهيد! موقع برگشتن، باران می‌آيد و ماشين كم است. راننده‌ی تنها ماشينی كه هست، كنار خيابان پارك كرده است و با گفتن كرايه‌ای ۵۰ تومان بيشتر از معمول، داد می‌زند: گوهردشت!"

پی نوشت: متن فوق پاره ای از نوشته بسیار پر محتوای عزیزی ست که سعی کرده در چند پاراگراف توصیف کنه که به چه دلیل به نظرش موندن در خارج بهتر از برگشتن هست. من در اکثریت موارد باهاش موافقم و فکر می کنم تمام تجربیات نگاشته شده ش رو یا دقیقا تجربه کرده ام یا به طور مشابه لمسشون کردم. اصل مطلب رو حتما بخونید.بسیار جالبه.

August 05, 2006

فستیوال پراید

از عنوان مطلب فکر نکنید که منظور نمایشگاهی از مدلهای قراضه پراید بوده که تو خیابونهای استکهلم رژه برند ها! بلکه امروز شنبه کارناوال پراید بود. حالا این پراید چی هست؟ پراید در واقع نام یک ارگانه که همجنس بازها(گراها)، دو جنسی ها، زن نماها، مرد نماها و خلاصه هر چیزی که توی روابط معمول زن و مرد نگنجه رو پوشش میده.

از شنبه گذشته، هفته پراید شروع شده بود و همه جای شهر پرچم و سمبلشون رو که چیزی شبیه رنگین کمونه و 6 رنگ داره در همه جای استکهلم از در و دیوار و تابلوهای اعلان گرفته تا روزنامه ها و مجلات میشد دید. من هم امروز تنهایی رفتم شهر که ببینم چه خبره. البته یه عالمه گشتم تا به فستیوال رسیدم.

از اونجا که اصولا یه مدته که از دیدن چیزای عجیب غریب یا مهیج یا خلاصه هر چیز جدید زیاد چشمام از حدقه نمی زنه بیرون(یعنی افسردگی گرفتم؟!) توی پارک مخصوص بر و بکس پراید که در واقع انتهای مسیر کارناوال بود، این جماعت رو دید زدم ببینم چی به چیه. خب هرچی که توی عکسا دیده بودم اینجا به چشم دیدم. بعضیاشون خیلی خفن بودن. مثلا یه چند نفر دیدم باور کنید قدشون به دو متر هم می رسید اون وقت جوراب شلواری یا از این توری ها پوشیده بودن بیا و ببین. بعضی هاشون هم خیلی بامزه بودن و کلا نمی بایست طرفهای قزوین پیداشون بشه. عکس هم هیچی نگرفتم چون اصلا حس مس عکس نبود. ولی مطمئن هستم اگه می گذاشتم ملت کلی حال می کردن.

گاهی که مثل امروز میرم شهر، عاشق دیدن مردم هستم. اینجا به نظرم به مراتب تیپها مختلف تره. حالا درسته که تو تابستونی توریست ها زیاد شده، ولی همین تیپها و نحوه لباس پوشیدنها و غیرو بسیار برام جالبه. این اروپایی ها بسیار خوش لباس هستند و اصولا چیزی می پوشن و طوری خودشون رو درست می کنن که به خودشون بیاد بر عکس این آمریکایی های زشت، چاق آشغال پوش.(گیری دادم ها!). اینا رو که می بینم هی اعتماد به نفسم میاد پایین که چرا خوش لباس نیستم یا فلان و بهمان. می دونم که عنقریب من هم یاد می گیریم مثل اونا باشم. زندگی آدمهایی مثل من هم که باید همه چیز رو خودشون با بیل از اول بسازن خیلی باحاله. از یه طرف این، از طرف دیگه کلی پارادوکس خفن فلسفی و غیر فلسفی که داره توی مغزم وول می خوره. گاهی اوقات به شدت خسته میشم. مثل الان که باید برگردم خونه.

بی ربط: یه زمانی دود سیگار رو همچین میدادم توی سینه ام که قشنگ حس می کردم دارم سلولهای اون تو رو می کشم. پکهای عمیقی می زدم و همیشه تو مسابقه پک های آنچنانی و کشیدن سیگارهای سنگین برنده بودم. از موقعی که اومدم اینجا همون چند نخ در روز رو هم کم کردم تا الان که وقتی دود سیگار رو عمیق می دم داخل بعدش سرفه رو شاخشه. ایول به هوای تمیز و اراده نازنین که برای تسکین دردم دیگه نمیشه سیگار کشید. راهش گذاشتن اون پخش کننده ام پی تری (فارسی را پارس بداریم) توی گوشه و دویدن مثل اسب. بعضی وقتا دوست دارم فقط بدوم. بی هیچ هدف. انقدر که از هن هن ولو شم روی چمنا.

August 04, 2006

به دنبال پایان نامه

از ابتدای این هفته ماجراجویی من شروع شده برای پیدا کردن تز. اول اینکه اینجا تابستون همه میرن مسافرت و تا اواسط و حتی میشه گفت تا انتهای آگوست، تعطیلات تابستونیه بعلاوه اینکه منم می بایست یه استراحتی می کردم بنابراین این دوماه همه چی رو بوسیدیم و گذاشتیم کنار تا الان. هرچند بیکار هم نبودم و از این ور و اون ور می سنجیدم که باید چی کار کنم.

متاسفانه خبر بد اینه که پیدا کردن تز در یک شرکت در استکهلم( اعم از سوئدیش یا بین اللمللیش مثل آی بی ام و زیمنس و غیرو...) بسیار سخته به چند دلیل. اول اینکه اینجا بین متقاضی سوئدی و خارجی فرق می گذارن( حقیقتی که وجود داره ولی کتمان میشه) و اگر من نوعی و یک سوئدی برای یک تز اقدام کنیم، در 99 درصد فرد سوئدی تز رو می گیره. البته این قضیه فقط در زمینه تز نیست. تو خیلی زمینه های اجتماعی دیگه متاسفانه این طوریه.

دوم اینکه اصولا وقتی در شرکت معتبری مشغول به تز بشید در واقع به نوعی استخدام شدید و شرکت به شما پول پرداخت می کنه اینه که قاعدتا می بایست هم روابط عمومی خوبی برای مجاب کردن شخص مصاحبه گر داشته باشید و هم اینکه سواد کافی در تخصصتون.(خوشبختانه توی این زمینه مشکلی ندارم)

سوم اینکه رسیدن تا به حد مصاحبه خودش یه کوه بزرگه. اینجا اگر ارتباط شخصی و یا به قولی آشنا نداشته باشی بسیار بسیار سخت خواهد بود که بتونی با فردی ملاقات کنی که در نهایت به تایید تو برای کار در شرکت بشه. بنابراین داشتن یک آشنا یا معرف چیزی در حدود 70 درصد کار آدم رو جلو می ندازه.

خیلی از دانشجوهای خارجی تز در کشورهای دیگه مثل ایرلند، آلمان و سوئیس پیدا کردن و رفتن( مخصوصا بچه های کارشناسی ارشد برنامه نویسی کامپیوتری). تنها شخصی رو که به یاد دارم تز در استکهلم و در یک شرکت گرفته یه پسره چینی بوده که در کمپانی بسیار خوبه اریکسون تز گرفته و البته برای ورودی یکسال قبل من بوده. دیگه هیچ موردی رو ندیدم و توی این مدت از هر کسی پرسیدم گفته که نتونسته پیدا کنه. هرچند الان یادم افتاد که هم پروژه ای خودم توی یه شرکت تز گرفته ولی مبلغ پولی که بهش می دن بسیار ناچیزه.

بر طبق برنامه ام ماه آگوست رو گذاشتم برای پیدا کردن تز که تاکتیک ها و استراتری های خودش رو می طلبه. از خوانندگان عزیز اگر کسی در شرکتهای بزرگ کار می کنه( مثل آی بی ام، زیمنس، اریکسون، نوکیا، سونی و غیرو....) و یا دوست و آشنای نزدیکی داره که می تونه معرف من باشه حتما با ایمیل من تماس بگیره. اگر تز مورد نظر در شعبه کشور دیگری به غیر از سوئد هم باشه بازم پیشنهادش رو بده ممنون میشم. من نمره های خوبی گرفتم و بین بازه 0 تا 5 اگر حساب کنید، میانگین نمرات من 4.5 هست. من علاقه به تز در زمینه شبکه های کامپیوتری دارم.