" /> یه وجب خاکِ اینترنت: September 2006 Archives

« August 2006 | Main | October 2006 »

September 30, 2006

عربده کشی جوانان تحصیل کرده سوئدی

خب به لطف اون سه روزی که رفتم کار دانشجویی امروز همه دانشجوهایی که کار کرده بودن دعوت شده بودن برای یک ضیافت شام به همراه نوشیدنی(شراب و آبجو) و جشن گرفتن در بهترین جای استکهلم که به واقع همون خیابون gamlastan هست. کافه ای که انتخاب کرده بودن یه جایی بود توی مایه های سیاه چاله و زیر زمین. اولش کمی احساس خفه گی کردم ولی بعدش عادی شد. این کافه از سال 1897 کار می کنه. بیش تر از 100 سال یعنی!

یه جمع کاملا سوئدی بود اما کلی چیز یاد گرفتم. اول اینو بگم که اینجا هر دانشگاهی برای خودش یه سری آهنگ و مارش داره که عموما و اصولا دانشجوها توی همون سال اول ورودشون اینا رو یاد می گیرن و توی اکثریت مراسمی که برگزار میشه یه چند تاییشون رو می خونن. دیگه امشب دوستان لطف کردن و یه پرینت از همه شعرها گرفته بودن و به هر دو نفر یکی داده بودن که اگه کسی بلد نیست بازم بتونه همراهی کنه. البته خب طبیعتا من مستثنی بودم چون سوئدیم هنوز در حد الفباست.

این شعرها اکثرا هم معنای خاصی ندارن و یه جورایی شاید چرت و پرت باشه ولی جالبیش این بود که هر کدومشون به یه نحوه بسیار خلاقانه ای طرز خوندن خودشون رو داشتند. مثلا یکیش به حالت نعره زدن و آی نفس کش خونده میشه، یکی اولش آرومه بعدش به عربده کشی می رسه، یکیش باید جفت پا بری تو سینه میز و با مشت بکوبی روش، یکیش مثل مارش نظامیه، یکیش حالت دوئت داشت(یعنی دو نفری می خوندن)، یکیش به حالت سوال و جواب بود یعنی دو گروه یکی یه خطش رو می خوند اون گروه جواب می داد و الی آخر. به واقع همه این شعرها برای این بود که بهانه ای بده دست این جوانهای پر از انرژی که وقتی خوردن و مست شدن بتونن به شیوه ای متمدنانه و مودبانه عربده کشی کنن. خیلی باحال بود. من که کلی حال کردم.

سوئدی ها عاشق آبجو هستند و اکثرا هم انقدر آبجو می خورن تا مست کنن. اما یه مساله جالب درباره آبجو تو سوئد اینه که آبجوی سوئدی آشغاله و با اینکه اینا ملتی هستند که عاشق آبجو هستند و جزء لاینفک زندگیشون حساب میشه اما خودشون آبجوی ملی حال بده ای ندارن و خودشون آبجوی ساخت سوئد رو مسخره می کنن و میگن آشغاله.

اینا وقتی مستن، خیلی شیطون میشن. یعنی همونایی که بسیار مودب و با وقار کنارت می شینن در هنگام مستی، ممکنه یه کارایی بکنن که چشمات چهارتا بشه ولی اصولا بازم معقولن. مثلا مقایسه کنید با خر مستای انگلیسی که اصلا نمی فهمن چی کار می کنن وقتی مست و پاتیلن. یه چیز جالب دیگه اینه که اکثریت دیدم سوئدی ها وقتی مست میشن شروع می کنن به حرف زدن از در و دیوار و به قولی اون خجالتشون میره کنار و حراف میشن. ولی مثلا ایرانی ها وقتی مست می شن بعضیا میشینن گریه می کنن، یه سری می رن توی لاک خودشون و حرف نمی زنن، یک سری یه بند خزعبل می بافن، و خلاصه هر کی یه طور ولی تا اونجا که من دیدم سوئدی ها روشون باز میشه و تازه بلند بلند هم حرف می زنن.

اینم از یه تجربه عربده کشی و مستی بر و بکس مو بور. این روزها همچنان دنبال تز هستم و اصلا هم خبرای خوبی بهم نمیرسه. امیدوارم بتونم زودتر از بلا تکلیفی بیام بیرون. یه مدته که درگیر سمینارها و جلسات بزرگترین سازمان دانشجویی دنیا هستم که توی95 کشور دنیا شعبه داره و با تمام تاسف در ایران شعبه نداره و من سر صحبت رو باز کردم که بشه شاید مجابشون کرد و مراحلش رو طی کرد تا توی ایران هم شعبه بزنن. خیلی ضایعس که فطر و امارات جزو این سازمان باشند و ایران نباشه. این هفته هم زمان گزینش افراد برای پیوستن به سازمان هست. یعنی هر کسی نمی تونه عضو بشه. کلی وقتم رو گرفته. بعلاوه اینا، سوئدی خوندن هم اضافه کنید که خداییش سخت نیست ولی باید ماتحت فراخی رو آدم بگذاره کنار و با برنامه ریزی کامل هر روز بخونه. کاری که من هنوز موفق نشدم. می خونم ولی نه طوری که خودم راضی باشم. راضی کردن خودم هم که کار حضرت فیله.

September 28, 2006

گرانی و ارزانی در سوئد

توی سوئد بعضی چیزا قیمتش گردن شکنه و بعضی چیزا مفت مفته انقدر که اصلا متوجه نمی شی چرا واقعا این طوریه. از سری چیزایی که به شدت در سوئد گرونه قیمت کالسکه بچه س. یه کالسکه بچه معمولی چیزی حدود 100 هزار تومان چوب می خوره برات. یه خورده بهترش دور و ور 200 هزار تومان و کالسکه بچه های دیگه خیلی درست حسابی حتی قیمتی بالاتر از این دارن. حالا من هیچ وقت نفهمیدم که چرا اینجا قیمت کالسکه انقدر گرونه.

از چیزای دیگه که اینجا گرونه قیمت سلمونیه که یه بار نوشتم و خداییش پول خون آدم رو می گیرن. حالا قیمت آرایش زنونه رو نمی تونم قیاس بزنم چون قیمت ایران دستم نیست ولی برای آقایون از 24 هزارتومان شروع میشه برو به بالا. عینکم که یه بار نوشتم اینجا چقدر آدم رو می چزونه. یه عینک مثلا مارک دار و غیرو پات در میاد از چهارصد هزار تومان برو بالا.

اما جدی این چیزای گرون، سوئد بهشت یه سری چیزا هم هست از نظر قیمتی مثلا وسایل صنعتی و ابزار. اینجا قیمت ابزار بسیار ارزونه. از اره و آچار و پیچ گوشتی گرفته تا ابزارهای گنده مثل اره برقی، ماشینهای چمن زنی و غیرو... کلا لوازم صنعتیشون خیلی از نظر قیمتی مناسبه شاید واسه همینه که اکثریت سوئدی ها روزهای تعطیلشون رو با ور رفتن به در و پیکر ویلاشون می گذرونن و یا مشغول تعمیرات و این چیزا هستن. از چیزای ارزون دیگه اینجا قیمت کتابه. البته نه قیمت کتابهای کامپیوتری. قیمت کتابهای داستان و از این قبیل ارزونه و اکثرا نصف قیمت یه وعده غذای خوب در یک رستوارن خوب تموم میشه مخصوصا کتابهای جیبی مخصوص خوندن در قطار و وسیله نقلیه.

یه زمانی شاید میشد یه خروار مثال زد برای گرونی در کشورهای خارجی اما به لطف بی ارزش شدن پول ایران و تورم گلو خفه کن، آدم وقتی وبلاگ بر و بچز داخل ایران رو می خونه مثلا راجع به قیمت یه پرس چلوکباب نوشتن و یا قیمت کرایه خونه ها خوب خداییش دیگه نمی شه اینجا گله کرد. هیچی که نباشه از هوای تمیز و فضای سالم و کلی امکانات داری استفاده می کنی و من گلایه ای ندارم. راستی امروز باید برم اولین دسترنج کار در سوئد رو دریافت کن. آخ جونمی.

September 25, 2006

کار دانشجویی

خب بالاخره شانس با من یار شد و تونستم سه روزی برم کار دانشجویی توی یه محیط کاملا سوئدی. اکثریت مواقع هم سوئدی حرف می زدن که من یا متوجه میشدم یا اینکه می بایست حدس می زدم و گاهی هم اگه خیلی نمی فهمیدم بچه ها برام ترجمه می کردن. کارمون این بود که طبقه اول یه برج رو برای برگزاری یک هفته سمینارهای در زمینه آی تی آماده کنیم چون هفته ای که گذشت به نام هفته آی تی سوئد ازش نامبرده میشه.

بسیار خوب بود و خیلی چیزا هم یاد گرفتم. کلی هم دوست پیدا کردم و فهمیدم که سوئدی ها چطور کار می کنن. اولا که اینجا مثل خر از آدم کار نمی کشن. یعنی این طوری نیست که یه کوه کار بریزن رو کولت. بلکه میزان کار با وقت اختصاص داده شده بسیار بالانس داره. اینو من از چندین نفر که توی شرکتهای گردن کلفت هم مثل آی بی ام و اریکسون کار می کنند پرسیدم و همین جواب رو دادن.

احترامی که به همیدگه می گذاریم توی محیط کار. همه سعی می کنن به یکدیگه کمک کنن تا مشکلی حل بشه و کار انجام بشه. مهم تموم کردن کاره. ناهارم بهمون دادن و تازه چای و قهوه هم بود. یه چیز جالب اینه که مثلا برای چای و قهوه و یا صحبت با همدیگه زمانی تعیین نکرده بودن ولی در یک نظم جالب، هرکسی می رفت یه مدت زمان معقول چایی و قهوه اش رو می خورد و بر می گشت سر کارش. حالا تصور می کنم بخواد آدم همچین کاری رو توی ایران یا همون دوبی انجام بده...همه فقظ چای می خورن!

سوئدی ها حتی یک میلیمتر کمتر یا بیشتر از کاری که بهشون محول شده رو نمی تونن انجام ندن یا بدن! مثلا اگر رییس پروژه بگه این بسته ها رو باز کنید و من به دوستم بگم اوکی بیا با چاقو بازشون کنیم اون بگه نه اره(!) اون وقت زودی می رن از رییس می پرسن. یعنی منظورم اینه که واسه چیزای بدیهی و ساده اگر توی دستور العمل نباشه می رن می پرسن و خودسر هیچ کاری رو به هیچ عنوان انجام نمیدن. این خیلی موقع ها خوبه ولی خب مثلا توی بحث مدیریت زمان و وقتی که محدودیت هست اصلا جواب نمیده. اما به طور کل خیلی عالیه که کارها انجام میشه، از سوی رییس تایید میشه و اون وقت کار بعدی.

اینها برای یه کار ساده کلی برنامه ریزی می کنن. مثلا توی تیمهای دو نفره قرار بود که سر یه پست هایی وایسیم و برگه بدیم دست شرکت کننده هایی که تو مسابقه دو شرکت می کردن. باور کنید برای همین یه کار ساده یک ساعت جلسه بود که نقشه جای پست هایی که هستیم + شماره موبایل سر دسته تمام شرکت کننده ها که اگه یه وقت اتفاقی افتاد و یه سری اطلاعات دیگه که من به خودم می گفتم چه ربطی داره ولی خب تمام این کارا رو می کنن که همه چیز پیش بینی شده باشه. یه جورایی من کف کردم.

روز سوم که خیلی حال داد. تا دلتون بخواد از این سگوی ها مجانی سوار شدم. من اول فکر می کردم اینا گاز دارن ولی عمرا بتونید حدس بزنید چطور حرکت می کنن! وقتی رفتی بالاشون ایستادی اگه خودت رو بدی به سمت جلو شروع می کنه به حرکت کردن به سمت جلو هرچی بیشتر خم بشی و فشار به جلو بیشتر بیاری، سرعتش هم بیشتر میشه. برای ترمز و عقب رفتن هم خودت رو کمی به سمت عقب می بری. روی یکی از دسته هاش هم می تونی بچرخونی برای گردش به راست و چپ. من که کلی بازی کردم و خیلی حال داد.

تازه آخرشم بهمون بلیط شام و نوشیدنی دادن بعلاوه اجازه شرکت در پارتی که آخر وقت برای شرکتها گذاشته بودن. خیلی کیف کردم. یارو خواننده ها جوکی بود. این سوئدی های خشک و تکون نخور رو وادار به رقصیدن و شادمانی کرد. بهترین قسمتش هم وقتی بود که رقص کارائیبی و آفریقایی رو از فاصله نیم متری دیدم. خیلی خیلی زیبا بود ضمن اینکه رقصنده هاش هم چه پسر و چه دختر لعبتی بودن چشم خواهر برادری.

اینجا واقعا کشور منحصر به فردی هست. از آدم بیگاری نمی کشن و همین انگیزه میشه که خوب کار کنی و استرس نداشته باشی من هرچی بیشتر با بچه های کشورهای دیگه آشنا میشم و اخلاق و نظریاتشون رو می پرسم می فهمم که فرهنگ سوئدی بسیار متفاوته. حالا بعدا راجع به چیزایی که بقیه فرهنگها راجع به سوئدی ها می گن رو می نویسم.

September 22, 2006

لیست افتخارات

حتما تا به حال توی وبلاگ بر و بکس لیست افتخارات رو دیدید. اگه هم توی باغ نیستید انتهای همین مطلب، لیست کاملش رو می تونید مطالعه کنید. اینم برای من فکر نکنید ما یه وقت پخی نیستیما!

:: :: در بیمارستان شرکت نفت آبادان به صورت طبیعی به دنیا آمده ام
:: شناسایی شومبول مبارکم در سن 3 سالگی!
:: ورود به سال سوم دبستان در سن 7 سالگی
:: چندین فقره باد در رفته ناخواسته درهنگام عطسه
:: چندین سرقت شکلات در نمایشگاه های بین المللی
:: کاندیدای 5 جایزه رشته های مختلف در دوران راهنمایی
:: خواندن مجله کیهان بچه ها در سن 7 سالگی
:: لوح افتخار بدلیل نداشتن دوست دختر در دوران نوجوانی
:: لوح افتخار به دلیل عدم هتک حرمت و انگشت در ماتحت معلمها نکردن در تمام دوران تحصیل

:: یک عدد بیست کله گنده در شیمی پیش دانشگاهی
:: لوح تقدیر به دلیل نبود حتی یک بار خایه مالی اطرافیان در دوران زندگی
:: شاشیدن در ملا عام
:: چندین فقره ریدن در جنگل و پارک
:: دریافت شترمرغ بلورین در رشته پرتاب خلط به سمت تور حلقه بسکتبال
:: عضو هسته اولیه وبلاگرهای فارسی.
:: عضو نبودن در هیچ گونه باند و مافیای وبلاگستان فارسی
:: دریافت لقب خداوندگار از طرف جبرئیل در خواب
:: دارای هزاران پی دی اف غیر قانونی دانلود شده
:: سابقه داشتن اشتراک مجله تایمز
:: پینک فلوید را من در ایران کشف کردم!
:: حفظ بودن تمام شعرهای کریس دی برگ.

:: سابقه شرکت در اولین دوره mcse در ایران
:: وبلاگ بیل گیتس رو می خونم
:: دارای بورد تخصصی در عملیات جنسی
:: 5 سال سابقه خارج از کشور و در به در بودن
:: محفوظ شده توسط انواع دعاهای مادر و قربون صدقه
:: دارنده یک عدد برادر دفاع شخصی کار
:: دارنده یک عدد برادر بدن ساز و یک عدد برادر نویسنده
:: گرفتن عیدی به اندازه انگشتان یک دست
:: دارای هیچ گونه سابقه در برگزاری هرگونه جشن در روز تولدم
:: متخصص در انداختن ماشین در انواع جوب قبل از گرفتن گواهی نامه
:: ترک سیگار بدون خونریزی

:: آشنایی کامل به زبان فارسی در حد آخرشه
:: چندین فقره شکستن دست و کله ی اعضای خانواده
:: تصادف با دوچرخه در سن 15 سالگی به دلیل اسکول زدگی
:: دارای یک عدد گوشی موبایل سونی اریکسون
:: نصب کردن لینوکس دبیان بدون وقفه
:: مدیریت کردن بیش از 50 نفر در آن واحد
:: دارای سرعت نوشتن یک خط کد برنامه نوسی در واحد ساعت!
:: عضو دنیای منبع کد باز
:: تمام سخنرانی های استیو جابز را دیده ام

:: دارای اینترنت بدون فیلتر!
:: سحر خیز بودن بدون خمیازه های غولی
:: توانایی حموم نرفتن تا یک هفته
:: چندین فقره تقلب در دوران تحصیل و دانشگاه بدون گیر افتادن
:: چندین فقره تحت تعقیب کمیته بودن به دلیل غربزدگی
:: رفتن به خدمت سربازی با داشتن قبولی دانشگاه آزاد
:: یک دوره تنبیه به دلیل نماز خوندن در آسایشگاه در زمان آموزشی سربازی

:: داشتن هیچ گونه علاقه به فرهنگ تخماتیک آمریکایی
:: شرکت در تعداد متنابهی نمایشگاه تخصصی و غیر تخصصی بدون گاز پیکنیک
:: نشان افتخار به دلیل له نکردن هم وطنان برای دریافت کاتالوگ و یا خودکار در نمایشگاه
:: چندین بار در رادیوهای استکهلم حرف زده ام.
:: چندین فقره دعوا با راننده های تاکسی در تهران
:: یک بار میدون شوش رفته ام.

:: یک بار در کلاسهایم، شاگرد آخوند داشته ام
:: خواندن ده ها مقاله تاریخی درباره اجتماع نکبت بار ایرانی
:: معانقه با پرویز پرستویی
:: رفتن چندین فقره کنسرت ایرانی و دیدن اندی از نزدیک
:: دارای کارت خدمت با پرس آمریکایی
:: چندین بار شامپاین خورده ام
:: با حسین درخشان چایی هم خورده ام
:: ندیدن اکثریت فیلمهای معروف سینمایی

:: متخصص مالش در تاریکی سینما در گذشته های نه چندان دور
:: دیدن چندین مجله پورنو در دوران دبیرستان
:: داشتن لقب باهوش از سوی مدیر راهنمایی
:: دارای چندین صندلی تاشو برای مهمانان
:: دارنده یک عدد وبلاگ فیلتر شده
:: مسلط به لهجه آبادانی

:: متخصص در درست کردن فقط ماکارانی
:: داشتن آی دی یاهو وبلاگرهای معروف قدیمی و جدید
:: یک بار با فندک پشمهای سینه ام رو سوزانده ام
:: قهرمان بازی "ریور راید" اتاری در تمام فامیل
:: قبل از آزاد شدن شطرنج، به تخته شطرنج دست زده بودم
:: داشتن چندین عکس سوپر در نوار کاست کومودور
:: متخصص بازی در کومودور بدون کدهای نسوز
:: یک دوره رسیدن به مرحله فینال بازی Doom
:: داشتن چهار مگابایت رم در سن 14 سالگی!
:: شرکت در چندین مورد سمیناهار
:: چندین دوره، رفتن به کلاسهای دختربازی مجتمع فنی تهران
:: لوح تقدیر به دلیل عدم پراندن متلک به دخترهای سبیلوی ایرانی در دوران نوجوانی
:: نداشتن عینک rayban بر خلاف سایر آبادانی ها

:: همشهری بودن با بسیاری از بازیگران سینما
:: نتیجه منفی در آزمایش ایدز
:: چندین بار آبگوشت هم با پیاز خورده ام
:: علاقه مند به ارتباط رابطه جنسی با بعضی دخترهای کارتونهای کودکی
:: دیدن فیلم آدم برفی برای اولین بار همین دیشب!
:: دیدن فیلم تایتانیک 8 سال بعد از تولید آن
:: چندین فقره پرتاب تف از پشت بام ساختمونهای بلند
:: شرکت فعال غیر فعال در رقابتهای جام جهانی 2006 در آلمان
:: دارای بورد تخصصی در گرم کردن غذاهای آماده
:: متخصص در شستن ظرفهای کپک زده بعد از یک ماه!
:: اولین بلاگر فارسی زبان مرد که راجع به مسائل سکسی نوشته است
:: دارای یک عدد خدا و هیچ پیغمبر!

پی نوشت: خب لیست افتخارات خیلی زیاده ولی به همینا بسنده کردم. در ضمن باید بگم درسته که به نظرم الان این قضیه لیست افتخارات یه محرکی شد که از منفی به مثبت رسید و خب خیلی ها مثل من نوشتن چون از ایده خوششون اومد اما باید بگم که هیچ وقت انتظار نداشتم که نویسنده وبلاگ شرح چنین عکس العملی درقبال یک نوجوان 14 ساله انجام بده. نوشته او و بسیاری از دوستان دیگه که حتی از وبلاگرهای خوب هستند فقط و فقط برای تحقیر کردن یک نوجوان بوده و من خوشحالم که کوروش حداقل در نظر عمومی، پرخاش و هتک حرمت رو با هتک حرمت تا اونجا که تونست جواب نداد. ما ایرانی ها استاد له کردن شخصیت یک نفر با حرفها و نیش خندهامون هستیم و جالبه خیلی سریع هم همیدگه رو ترور شخصیت می کنیم. پس به طور واضح اینجا موضعم رو اعلام می کنم و میگم که من جز اون دوستانی هستم که فقط این قضیه رو از بعد طنز گرفتن نه اصل ماجرا که اصلا باهاش موافق نیستم و واقعا متاسفم برای چنین عکس العملهایی. در ضمن دم بچه های وبلاگستان گرم که قلمهای شیرینی دارن. من یه سری از این ها رو خوندم و از خنده روده بر شدم. اینم لیست همه افتخارات از وبلاگرهای مختلف.

September 18, 2006

انوشه انصاری

انوشه انصاری، اولین زن فضانورد ایرانی-آمریکاییست که به فضا رفت البته با پول خودشون به مبلغ 20 میلیون دلار ناقابل و 6 ماه تمرین. من سعی کردم از سایت ناسا و پخش مستقیم یه چیزایی ببینم و باید بگم سایت ناسا از زبون نفهم ترین و مزخرف ترین سایت هاییه که دیدم. واقعا یه بیل خاک بر سر ناسا با این سایت آشغالش.

انوشه که چهل سال داره و در سن 16 سالگی به آمریکا رفته و به قول منابع اینترنتی، زبون انگلیسی رو هم طبیعتا نمی تونسته راحت صحبت کنه. دختری که در شبهای تهران چشم به ستاره ها و آسمون می دوخته و آرزوش رفتن به فضا بوده، حالا به آرزوش رسیده. انوشه می خواد پیامبر صلح و دوستی باشه و با رفتنش به فضا به من و امثال من بگه که بریم دنبال رویاهامون.

توی اینترنت یه سری نقدها هم نسبت به سفر انوشه انصاری که خانوم انصاری اصلا ایرانی ها رو آدم حساب نمی کنه و به ما ربطی نداره و غیرو ولی با کمی صبر و مطالعه سایر منابع دیگه متوجه شدم که این حرف یه قضاوت بسیار ناعادلانه بوده و ایشون مشکلی با ایرانی بودنش و غیرو نداره. هرچند که با فشار آمریکای لعنتی و روسیه مجبور شده توی لباس فضانوردی که می پوشه پرچم ایران نباشه که جای تاسف داره.

از آدمهایی که پول در میارن و بعد این پول رو در راه تکنولوژی، بشریت و پیشرفت خرج می کنن، همیشه سعی کردم سرمشق بگیرم. یه عالمه آدم توی این دنیا هستند که پول دارن و می تونن کلی کار مثبت انجام بدن اما مثل یه بز فقط می چرن و به فکر خودشون هستن و هیچ کار مثبتی هم انجام نمی دن. همیشه از این آدمها حالم بهم می خوره. همه جا هم هستند. آدمایی که نم پس نمی دن. انوشه انصاری برای همیشه توی ذهن من می مونه و براش در سفر 10 روزه ش آرزوی موفقیت می کنم.

از این حرفا هم بگذریم، برای اولین بار بود که تلویزیون ناسا رو می دیدم. الانم که هوای بیرون سرتاسر مه هست و دارم می لاگم، بازم تو پشت زمینه ناسا هست و فضا. خیلی هیجان انگیزه که بدونی یه آدم توی فضا اون بالای بالا داره به زبونی که می فهمی سلام میده و ایجاد ارتباط می کنه. لینکهای مرتبط:
:: پخش مستقیم ناسا
:: عکسها و خبرهای یاهو
:: وداع انوشه با خانواده اش + عکسها
:: وبلاگ انگلیسی انوشه انصاری
:: بخش فارسی سایت رسمی انوشه انصاری

September 17, 2006

آتش بس

فیلم آتش بس رو بالاخره دانلود کردم و دیدم. اول باید بگم که اصلا انتظار نداشتم این طوری باشه. یعنی خیلی بهتر از چیزی بود که شنیده بودم و یا نقدش رو خونده بودم. تا این آخرین باری باشه که نقد یه فیلم رو بخونم بعدش برم ببینمش. به نظرم خیلی چیزا رو می خواست نشون ملت بده و توی سکانسهای کوتاه مدت، مضامینی رو مطرح کرده بود که فکر می کنم یکی دو قرنی باید رو مخ ملت ما پیاده گز کرد تا براشون جا بیفته.

محمد رضا گلزار و مهناز افشار جفتشون قشنگ بازی کردن و از کل داستان و سناریوی فیلم خیلی خوشم اومد. انقدر توی این نقدا نوشتن که آره دو تا جوون مایه دارن که فقط بشقاب و ظرف می شکونن که گفتم حالا چه فیلم آشغالیه. اما به نظرم فیلم خوبی بود. من که با علاقه دیدمش.

شما ویزیتور نازنین هم اگه به دنبال گالری عکس محمدرضا گلزار، عسکهای لختی مهناز افشار، سینه های مهناز افشار و فیلم پورنو گلزار با هدیه تهرانی هستی! باید خدمتت عرض شود آدم عاقل، مگه ایران هالیووده که این با اون بخوابه و بعدش پاپاراتزیه زارتی شکار لحظه ها کنه؟برو عمو جون خدا روزیت رو جای دیگه حواله کنه.

September 16, 2006

تست روانشناسی و شخصیت

روی اینترنت که یه چرخی بزنید سایتهای مختلفی درباره تست شخصیت می تونید پیدا کنید. من تا به حال سه تا از این تستهای شخصیت رو انجام دادم که هر سه تاشون باید بگم معرکه هستند. یکیشون روان شناسی رنگهاست که الان لینکش رو ندارم بگذارم. دیگری سایت "دی ان ای شخصیست" که برای تکمیل این یکی باید حوصله داشته باشید و دقیق پاسخ بدید ولی به جرات و بدون غلو باید بگم که اکثریت گزارشش راجع به من درست بود و رودست نداشت.

سومیش رو امشب انجام دادم و باید بگم این یکی هم عالی بود و خودم هنوز توی کفم. لینکش همین بغل گذاشتم اگه که می خواد خصوصیات شخصیتی من رو بدونید(کافیه رو علامت خونه کلیک کنید). شما هم امتحان کنید و وقتی نتیجه گرفتید تو کامنت بنویسید که چقدر دقیق بوده!

و اما اصل مطلب!متاسفانه هنوز هیچ تست جالب و با پشتوانه علمی درباره سکس و مسائل جنسی ندیدم. مثلا یه بیست تا از آدم سوال بپرسه بعدش بگه درجه حشریتت چقدره یا مثلا توی چه دسته بندی از سکس جا می گیری؟ مثلا فتیشی؟ کینکی؟ سادیسم؟ یا آخر بچه مثبت. این دکترهای بلاگستون میشه یه راهنمایی بفرمایند تست شخصیتی سکسی کجا میشه انجام داد و البته موثق باشه؟ چی میشد یه دماسنج جنسی هم می گذاشتم کنار ستون راست وبلاگم. مثلا هر روز میزان حشریتم رو با درجه نشون بده. هاها...

September 14, 2006

فیلترینگ؛ ننگ به نیرنگ تو

سانسور و فیل ترینگ همه می دونن که چقدر زجر آوره برای یه مدیر مسوول، نویسنده، یه وبلاگر و فرقی نمی کنه هرکسی که به نوعی تولید محتوای فرهنگی مناسب می کنه و براش عرق می ریزه و مخصوصا اینکه مثل یه وبلاگر از هیچ کسی جیره و مواجب نگیره و صرف دلخوش بودن به دوستان و همفکران خوب پیدا کردن، صرف در ارتباط بودن با مخاطب خودش و علاقه مندی شخصیش بنویسه اون وقت خانمان بر اندازه.

فیل ترینگ انگیزه رو بسیار کم می کنه و ادامه کار رو بسیار مشکل. وقتی ببینی خواننده ای رو که به مرور زمان به دست آوردی بعد از فیلترینگ دقیقا به یک پنجم تنزل پیدا می کنه واقعا جای تاسف داره اما اینجا می خوام بگم به همه دوستانی که وبلاگر هستند و وبلاگشون فیلتره از پا نشینن و برای احقاق حقوقشون خودشون اقدام کنن.

فقط برای اینکه حال بر و بکس فیل ترینگ رو بگیریم و بگم واقعا ننگ به شماها که حتی به مزامین و اصول خودتون هم پایبند نیستید اینو بگم. الان چندین روزه که واژه "هفته دفاع مقدس" جز بالاترین کلید واژه های من در هنگام جستجوی دوستان روی اینترنته. این به خاطر مطلبیست که من پارسال با عنوان " هفته دفاع مقدس و شکست حصر آبادان" نوشتم. خب دوستان این و خیلی عنوانهای من رو هم که در تولد مولا علی یا در خصوص ماه رمضان سالهای گذشته نوشته شده رو با افزارهای آمریکایی خودتون فیلتر کنید و هیچ ملالی نیست.

من حرفم اینه که چرا آقایون فیل ترینگ سایتهایی رو فیلتر می کنن که نه خط قرمزی رو رد کردن و نه تنها ضرری ندارن بلکه پر از منفعت برای خوانندگاشون هستند. برای اینکه جواب رو به سبک خودشون بدیم پیشنهاد می کنم این سرود رو گوش بدید و اگر فکر می کنید بعضی جاها من نتونستم قافیه رو خوب جور کنم کامنت بگذارید تا باهم تکمیلش کنیم. دوستانی هم که فیل تر شدن اگه پسندین لینک بدن خیلی هم خوبه. پس با هم می خوانیم:

فیل ترینگ؛ فیل ترینگ / ننگ به نیرنگ تو
خون وب سایتهای ما / می چکد از چنگ تو

ای ز شرار ستم / شعله به اینترنت زده
امن و امان سایتا / یک سر بر هم زده
بر سر هر آی اس پی / در دل هر وبلاگی
آتش فیلتر تو / گند به ویزیتور زده

لیست مشکین تو / خون دل وبسایتاست
کین تو بر سینه ها / دشنه ماتم زده
دزد اینترنت خواره ای / دیو ستم باره ای
عقرب جراره ای / روبه مکاره ای

جور و جفا در تو هست / مهر و وفا در تو نیست
....
در خم گود زمان / چون تو ستمکاره نیست
حامل هر فتنه ای / صلح و صفا در تو نیست


گر همه اینترنت به پاست / نائره جنگ تو
گوش بلاگر خسته از / طبل بد آهنگ تو
مظهر شیطان تویی/ دشمن انسان تویی
ای همه اهریمنی / در خط لیست های تو


رسم تو هی سانسوره / ویزیتور همش گریونه
تیره شده وبلاگا / از حیله و نیرنگ تو
دشمن هر ادمینی / سایه هر وحشتی
موجب هر ذلتی/ فتنه هر امتی

September 13, 2006

زن؛ موجودی فضایی!

خبر از اینجا شروع میشه که یک گوینده بخش هواشناسی در سوئد که گویا بسیار خانوم سکسی هست و خلاصه بر و رویی داره رفته در یک مجله و عکسی گرفته با یک کت که در زیر این کت قسمتی اندک از سینه های ایشون نمایانه. جالبه که این خانوم رو برای مدتی از کار در سیمای سوئد محروم کردن و یه سر و صدای بزرگی روزنامه ها ازش به پا کردن.

راستش رو بخواید من وقتی این خبر رو شنیدم بسیار متعجب شدم و بعدش هم بسیار تاسف خوردم به حال زنها. در جامعه ای مثل سوئد که انقدر بر دموکراسی و آزادی و حقوق زن تاکید میشه، همین قضیه نشون میده که در حد حرفه(مثل خیلی چیزای دیگشون که حالا به مراتب راجع به اونها می نویسم) و عملا باز زن از دید یک کالا دیده میشه. کالایی که هر روز به یمن رسانه های نکبت بار آمریکایی، تبدیل به ملعبه و بازیچه ای شده برای چشمهای همیشه شهوتی مردان.

من امروز حتی به یکی از رادیوهای استکهلم هم زنگ زدم و نظرم رو راجع به همین مورد گفتم. قبل تر ها هم راجع به این مساله در مقاله ای با عنوان"زنان سکسی و مردان ذکر به دست" کاملا توضیح داده ام که چه بلایی این رسانه های آمریکایی دارن نسبت به جنس زن انجام میدن و جالبه هیچ کسی هم ککش نمی گزه.

در جامعه سوئد یک خانوم حق نداره که یک عکس مدل مانند از خودش در یک مجله چاپ کنه و به خودشون این حق رو میدن که به فضاحت ترین وجه ممکنه راجع بهش قضاوت کنن. اگر این اتفاق در کشور دیگری می افتاد جای تعجب نبود ولی اینجا چرا. نمی خوام چیزی بنویسم که باعث کج فهمی و یا سو تفاهم بشه ولی واقعا دلم به حال زن جماعت می سوزه. چرا باید همیشه زنان به عنوان یک موجود فضایی مطرح بشن. مگر زنان انسان نیستند. مگر فقط زنان هستند که سکسی هستند؟ آیا اگر شما در یک پارتی برید و پسری عضلانی با ماهیچه های قوی و خوشتیپ ببینید حس شما تحریک نمیشه؟(این خطاب به خواننده ای زن بود). چرا زن رو موجودی باید ببینیم که فقط تمام خصوصیتش در اندامش خلاصه شده باشه؟ در پستانهای برجسته و باسن خوشکلش که وقتی تکونش بده آب از لب و لوچه جماعت مرد راه بیفته. چرا زن باید فقط به دید یک موجود فضایی دیده بشه که احساساتش هیچ وقت بیان نمیشه و فقط جامعه مرد هست که به دنبال یک سوراخ برای تخلیه جنسی خودش آنهم فقط از نوع فیزیکی باشه و هیچگونه ارزشی برای جنبه روانی سکس قائل نباشه؟

درسته که زنان با اندامشون می تونن به عشوه گری و فریب و یا دلبری بپردازن اما آیا این طوره که زنها همیشه در حال عشوه هستند و مردان هم همیشه خدا حشری؟ توی کدوم فیلم و سریال دیدید که تا زنه دستش رو بگذاره روی زیپ شلوار مرده، مرده وا نده؟ تو گویی که مرد هیچ وقت هیچ کنترلی از خودش نداره و همه چیز فقط به تخت خواب و سکس ختم میشه. در محیط کار، محیط دانشگاه، فضای بیرون و غیرو غیرو.... لعنت به هرچی رسانه آمریکایی مستهجن که افیون کل این دهکده جهانیست. اینها جهان رو دارن به کدوم سمت هدایت می کنن؟ ارزش و مقام زن داره یواش یواش واسم یه لغت اتوپیای احمقانه میشه که انگار می بایستی در فرهنگ لغت به دنبالش گشت....

September 10, 2006

جنس دست دوم

همه آدما دوست دارن وقتی چیزی رو می خرن دست اول یا به قولی نوی نو باشه و تازه از توی کارتون درش آورده باشن. البته خداییش چیز نو هم خیلی حال میده مخصوصا که یه بوی خاصی هم همیشه داره. مثل دفتر و کتاب نو و یا وسایل منزلی که تازه از توی کارتون درمیاری و هنوز بوی کارخونه میده( بوی کارخونه؟!!!)

اما وقتی بی پول باشی مثلا توی مایه های یه دانشجوی فلک زده توی غربت یاد می گیری که با چیزای دست دوم حال کنی و چه بسا گاهی دست دومها با قیمت بسیار اندک کارت رو هزاران بار راه می ندازه و کلی بهت حال میده. به یمن فداکاری های شجاعانه یک دوست با کمی مبلغ جزئی تونستم از یه ماه پیش دوچرخه دار بشم. این دوچرخه خیلی کارم رو راه انداخته. دیروز هم کلی پا زدم تا برم پیش دوستان توی اون یکی خوابگاه سر بزنم و جاتون خالی یه کباب تابه ای مشتی هم زدیم. خلاصه این دوچرخه لکندی که البته یه خورده باید به ظاهرش برسم همین طوری کلی بهم حال داده. امیدوارم چشمش نزنم ضمن اینکه بدونید قیمت دوچرخه اینجا بسیار گرونه. البته دوچرخه ارزون قیمت هم تک و توک پیدا میشه ولی عملا کاراییش شاید زیاد نباشه.

در هر صورت از من به شما نصیحت که اگه پول زیادی ندارید غصه نخورید همیشه دنبال چیزای دست دوم تمیز باشید و مطمئن باشید که حتما پیدا می کنید. حالا می خوام تلویزیون بخرم که اونم قیمتش اینجا سر به فلک می زنه امیدوارم بتونم حداقل یه 28 اینچ مامان با قیمت بسیار مناسب پیدا کنم. تا ببینیم چه شود.

September 09, 2006

ملت خواب زده

ایرانی ها از قدیم ملت تن پرور و آب هندونه ای بودن. ملتی که خواب قیلوله بسیار براشون مهمه و تا ولشون کنی دلشون می خواد یه هندونه بندازن تو حوض و بساط کباب و عیش و نوش رو به پا کنن. هرچند که هیچ کدوم از اینها به خودی خودش بد نیست ولی اونجا افتضاح می شه که این چرت زدگی و ماتحت فراخی در تمام روز و همراه به غرهای مکرر برای انجام دادن کارهایی باشه که باید انجام بشه. فرهنگ غر زدن به مشتری و منت گذاشتن روی سر مشتری و ارباب رجوع و مثل سگ برخورد کردن با دیگران ناشی از همینه. جالبه که همین جماعت که اکثریت قریب به اتفاق جامعه هستند همیشه در حال ونگ زدن هستند که این چه وضعی و فلان و بهمان اما در نهایت باز خودشون جز همون دسته قرار می گیرن. برای حسن ختام تکه ای از مطلب فتوبلاگ لرد رو اینجا میگذارم که تمام و کمال حق مطلب رو ادا کرده. توصیه می کنم عکس ایشون رو هم در همین باره ببینید.

"توی هزار دستان (کمیته مجازات) یه جاش بود که کمیسر داشت از همه ی مردم راجع این می‌پرسید که وقت ترور اسماعیل خان کجا بودن ... همه می‌گفتن داشتیم چرت می‌زدیم و چشممون تازه گرم شده بود و خواب بودیم و ... آخر سر کمیسر (جهانگیر فروهر که بابای لیلا فروهر اینا بود!) یه خنده ی تلخی زد و گفت امان از این ملت خوابزده، یک مشت کر و کور که همیشه خوابیده اند قومی که همه یا خوابند یا نشئه و یا در چُرت ..."

September 08, 2006

دوبی؛ شهری جهان سومی

ایرانی هایی که همیشه براشون مرغ همسایه غازه وقتی وارد دوبی می شن فکر می کنن وارد بهشت موعود شدن و چشمشون فقط به دنبال زرق و برق مراکز خرید و دیسکوتکهای پر از فاحشه و شنا کردن در ساحل با بیکینیه. جالبه این ور قضیه هم باز همون طوری نسبت به دوبی فکر می کنن. این ور قضیه منظورم همین اروپایی ها و آمریکایی ها هستند. اینها تحت تاثیر تبلیغات با مبالغ نجومی شیوخ عرب امارات به سوی دوبی حمله ور میشن تا از گرمای اونجا لذت ببرن و صد البته وقتی به تمام ارکان دولتی و حکومتی دستور داده بشه که آقا اگه یه کله بور و خارجی مسیحی و اروپایی رو سرتون رید نطقتون درنیاد، طبیعتا دوبی بهشتی میشه برای خودش. بالاخص که اروپایی ها و آمریکایی ها فکر می کنن جایی که مالیات نباشه دیگه آخر دنیاس. امروز می خوام کمی این قضیه رو بازم بشکافم.

از نظر من دوبی یه شهر جهان سومیه که فقط لایه سطحیش زیباست و زیرش رو که بخوای نگاه کنی بوی گندش بلند میشه. امروز بعد از مدتهای مدید رفتم روزنامه گالف نیوز و چشمم افتاد به این مقاله. بیش از یکصدهزار مهاجر غیر قانونی از سال 2000 توسط پلیس دوبی دستگیر شده. نکته جالب برای من اینه که لحن رییس پلیس دوبی بسیار کوبنده و تمسخر آمیزه و به مراتب در اون پلیس سایر امارت ها رو مورد خطاب میده که چرا شماها مهاجرهای غیر قانونی خودتون رو نمی گیرید. این خودش نشون میده که این 7 امارات همچنان باهم مشکل دارن. خدا رحمت کنه شیخ زائد رو که اگه اینا رو زیر یه پرچم نمی آورد معلوم نبود اینها تا کی می خواستن همدیگه رو رنده کنن.

تو دوبی پر از مهاجر غیر قانونی، فاحشه های بدون ویزا، هندی ها و پاکستانی های دهاتیه که کوچکترین بویی از زندگی نوین و تمدن نبردن. اینها اصلا درکی از زندگی شهری ندارن و فقط به عنوان یه حمال و کاربر اونجا استفاده میشن و هیچ وقت هم از طرف هیچ کسی بهشون احترام گذاشته نمیشه. اگر دوبی بوده باشید حتما برخورد بد عربها رو با کارگران هندی و پاکستانی دیدید. ضمن اینکه اینها چون سواد درست حسابی ندارن و دقیقا میشه گفت از پشت کوه اومدن به خودشون هم رحم نمی کنن و مرتب در بین قشر خودشون هم دعوا و مرافه هست.

زمانی که من مشاوره برای اقامت به دوبی می دادم به تمام کسانی که نیازمند مشاوره بودند بدون استثنا گفتم که بر اساس طرحهای ساخت و ساز، دوبی تا سال 2010 جای مناسبی برای سکونت نیست. و یکی از مشکلات مهمش قضیه ترافیکه. جالبه که اکثر پیش بینی های من داره درست از آب درمیاد. این مقاله میگه که آمار تصادفات در دوبی به شدت بالا رفته و میزان مرگ و میر هم همین طور. مشکل دیگه هم آقایون موتور سوار هستند که گویا یاد گرفتن از چراغ قرمز رد بشن و تریپ تو مایه های تهرون خودمون.

ترافیک دوبی و شارژه به دوبی افتضاحه. مسیری که با ماشین و در اتوبان میشه در 10 دقیقه پیمود رو باید در دو ساعت و گاهی دو ساعت و نیم طی کنید. شبها در مسیر بازگشت هم همین طوره. اکثریت قریب به اتفاق ماشینها تک سرنشین هستند. به جز مواردی که پلیس باشه و بخواد جریمه کنه، در بقیه موارد اکثریت ماشین ها و به خصوص خود عربها از خطوط سمت راست و ممنوع که خالی هست و برای رفت و آمد پلیس و اورژانس تعبیه شده استفاده می کنن. ماشین ها جلوی هم می پیچن و به هم فحش می دن و افتضاحیه.

جدای از برده کشی انسانی در دوبی و همچنین استفاده از سرمایه های بی زبون مردم بدون ارائه دادن سرویس ها و خدمات شهری مناسب که باعث میشه مردم نسبت به جایی که زندگی می کنن، وابستگی پیدا نکنن و بخوان فقط به فکر خودشون باشن، دوبی از یه منظر دیگه بسیار زجر می کشه و اون فرهنگ مردم اونه. بر عکس اونچه که بقیه فکر می کنن که دوبی شهری چند فرهنگی ست من باید بگم که به ظاهر افرادی که در اون هستند(من راجع به اکثریت صحبت می کنم) از نظر پراکندگی جغرافیایی ممکنه جدا باشن اما از نظر تفکر و روال زندگی مثل هم می مونن.

تمام ملیت های اونجا با یه گره مذهبی تو هم لول می خورن و باطن امر اینه که امرای دوبی و شیخ ها هیچ توجهی به وضع فرهنگی مردم ندارن. این همون جایی هست که باعث میشه ازش ضربه بخورن و شهرت دوبی رو روزی به منجلاب بکشه. آدمهای بدوی و دهاتی و بی تمدن به معنای تمام کلمه در هم وول می خورن و باعث جرم و جنایت میشن. فعلا تنها راه کار اینها استفاده از جریمه و زندان هست ولی همون طور که می دونیم و در مملکت گل و بلبل خودمون هم تجربه کردیم، به زور چماق نمیشه مردم رو به سمت درستکاری و فرهنگ ترویج داد. مطمئن باشید موتور سوارها هر روز بدتر از قبل میشن، ماشین های بیشتری تصادف خواهند کرد و تعداد کشته ها بیشتر میشه و وضعیت رانندگی بیش از پیش گند زده خواهد شد. من حالا میفهمم که کنفوسیوس در قرنها پیش عجب حرف بزرگی زده که گفته سعادت یک ملت در گرو داشتن دولت مردان خوب هست. شهرداری و مملکت داری کار هر آدمی نیست. و طبیعتا کشورهای استثمار گر هم هیچ وقت دلشون برای من و توی جهان سومی نسوخته. دوبی یک تاریخ مصور استثمار امروزیست که پولش به جیب صاحبان قدرت میره و بدبختیش رو باید مردمش تحمل کنن. حتما این معنای گسترش دموکراسی و حقوق بشره؟ زرشک بسیار آبداری تقدیم به علاقه مندان.

پانوشت: آنجا که نوشته ام آدمهای بدوی و پشت کوهی صرفا به منظور ایجاد فضای ذهنی خواننده از موقعیت است. من هیچگونه قصد توهین و استهزایی نداشته ام و ندارم. آدمیزاد گاهی موجودی فرمول پذیریست مثل همون هرم ماسلو (مازلو به قول بعضی دوستان) که باید احتیاجات اولیه اش بر طرف شود در غیر این صورت از درجه حیوانیت هم پایین تر میاد.

September 07, 2006

دختر و پسر معمول سوئدی

سفر آلمان موقعیت خوبی بود که یه معیار مقایسه به دستم بیاد و هم دید مردم دنیا به مردم سوئد و حداقل فکر کردن در مورد ظاهرشون رو بفهمم. اول باید بگویم که بر خلاف اونچه که همه فکر می کنن که دخترای سوئدی، همشون قد بلند و با پاهای کشیده و لاغر اندام هستند اصلا درست نیست. دخترهای سوئدی(حداقل اونچه که من در استکهلم دارم می بینم) اکثرا دارای قد متوسط و کوتاه هستند.(قد کوتاه رو زیر 160 حساب کنید). در آلمان دخترها اکثرا دارای قد بلند بودند و متوسط و من اصلا دخترهای قد کوتاه ندیدم که بخواد به چشم بیاد.

مساله دیگه ای که به شدت توی ذوق می زنه توی دخترهای سوئدی اینه که این جماعت دارن به طرز افتضاحی چاق می شن. شاید به شخصه هیچ وقت فکر نمی کردم که تعداد دخترهای تپل و چاق به این حد باشه. البته چاقیشون تو مایه های بشکه و اینا نیست. پس این تصور غلط رو هم از ذهنتون بکشید بیرون که همشون لاغر اندام باشن. دخترهای سوئدی همشون بور هستند با موهای بسیار خوش رنگ و زیبا و اکثریت پوستهای بسیار شفافی دارن و طبیعتا چشمان آبی.

اما اگه از پسرا بخوام بگم باید اعتراف کنم که پسرها اینجا خوش لباس هستند با تیپهای مختلف و اکثریت دارای قد متوسط و بلند. مدل موهاشون حرف نداره و پسرهای خوشتیپ و خوشکل توشون زیاد پیدا میشه. اکثریت هم ورزشکار هستند و به هیکلاشون می رسن. پسرها اکثریت لاغر اندام هستند با موهای لخت بور.

از نظر روابط اگر بخوام بگم مثلا توی آلمان سیستم محله ای به نظر میومد مثل ایرانه. بر و بکس عصرا جمع بشن و چاکر و نوکرم و این حرفا ولی تو سوئد از این خبرا نیست. اینها اصلا به هم کاری ندارند و چی بشه بخوان با هم سلام علیکی بکنن. هر دو قشر پسر و دختر عموما خجالتی هستند مگر وقتی مست بشن و عموما وقتی قراره پارتی برن به صورت دسته های پسرونه و دخترونه می رن. این از چیزاییه که من هنوز به دلیل عدم معاشرت زیاد نتونستم بفهمم که توی جامعه ای که پسر و دختر آزادی کامل دارن، اینها در گروه های پسری یا دختری می چرخن و عموما قاطی نمی شن. جوونهای رلکسی هستند و همشون هم کتاب می خونن مخصوصا کتابهای جیبی کوچک که حمل و نقلش راحته. دقیقا مثل ایران که همه کتاب می خونن!!!

جوانان سوئدی، مودب هستند و به حقوق سایر شهروندان بسیار احترام می گذارن. بسیار ساده هستند در روابط اجتماعی. چیزی رو تحمیل نمی کنن. محیط دانشگاهیشون بسیار دوستانه هست و پروفسور میاد روی زمین کنار دانشجو می شینه( اینم تو مایه های ایرانه!)، به مد علاقه فراوون دارن و الکل جایگاهی رفیعی توی زندگیشون داره! اگر چیز دیگه ای می خواید بدونید تو کامنت بگذارید که بنویسم.

September 06, 2006

پیامهای بازرگانی

تا همین 15 سال پیش، پیچ تلویزیون و رادیو رو که می چرخوندی، بسیاری موقع ها خبری از تبلیغات نبود یا اگه بود، ماکسیمم یک دقیقه تبلیغ و بعدش تماما برنامه های مختلف. حالا بعد از گذشت 15 سال باید بگم به شخصه حالم از هرچی تلویزیون و رادیو بهم می خوره بس که تبلیغ به خورد ملت میدن. کار به جایی رسیده که به جرات می تونم بگم زمان پیامهای بازرگانی و تجاری به یک نسبت یک به پنج قرار داره. یعنی از یک برنامه 30 دقیقه ای که قراره ببینیم، 6 دقیقه اش تبلیغات آشغال به خوردمون داده میشه.

با توجه به این سیر صعودی می ترسم وضعیتی پیش بیاد که ملت تلویزیون رو روشن کنن که فقط تبلیغات ببینن و وسطش فیلمی چیزی پخش بشه. وقتی یک فیلم رو کارگردان می سازه، تمام هنرش رو جمع می کنه تا لحظه های به یاد موندنی در سکانس هاش بگنجونه. طبیعتا این فیلم یا سریال و یا مستند می بایست با همون نظم و پیوستگی پخش همراه بشه تا گیراییش طبیعی و کامل باشه. حالا چه لذتی داره که یک فیلم یک ساعت و نیم رو در دو ساعت ببینیم و تازه وسطش اخبار هم پخش بشه و تازه هر نیم ساعت هم کلی تیزر تبلیغاتی بریزه توی فرق سرت!

دنیا دست بد کسایی افتاده. آدمهای بیزنس من و پول دوست عموما سنخیتی با مبانی اخلاقی و اصول بشر دوستانه ندارن. اونها فقط به جیبشون و بیلان شرکت نگاه می کنند و لاغیر. این وسط من و شما هستیم که توی این نسل مابین گذار عصر اطلاعات قرار گرفتیم و باید زجر و بدبختیش رو بکشیم تا بعدش نوادگانمون حالش رو ببرن.

به شخصه فکر می کنم با توجه به ایجاد و گسترش سیستمهای پخش خبر و به اشتراک گذاری نظرات و آرا مثل چیزی که به وفور و مانند قارچ داره توی اینترنت و موج وب 2 اتفاق می افتاده در نهایت بعد از گذشت یک پریود سیر صعودی قدرت رسانه بر مردم، این مردم هستند که خواسته هاشون رو بر رسانه ها تحمیل می کنن. این در واقع نظریه و تئوری ناپخته منه که بعدا سر یه مقاله مشروح توضیحش می دم. برای فعلا همین که جان هرکی دوست دارید به جای سوار شدن بر موج رسانه های زباله و برنامه های زرد یه من یه غاز، کتابی بخونید، فعالیت فرهنگی بکنید، با دوستاتون بیشتر معاشرت کنید و ورزش هم یادتون نره. ول کنید این افیون زندگی بشریت این جعبه جادویی نکبت رو. فتوا از امام پژمان!

September 03, 2006

صبح بارانی در خانه جدید

بعد از 15 روز که مهمان دوستی بودم تا قرارداد خونه جدیدم شروع بشه، بالاخره جمعه اول سپتامبر رفتم و کلیدهای خونه رو گرفتم. از خونه جدید بسیار خوشم میاد. کف پوش سبز رنگ ملایمی داره، رنگ آجرهای آشپزخونه آبی فیروزه ای تیره و حموم ش که معرکه س. بدبختانه این خونه جدید مثل قبلی نیست که وسایل داشته باشه و به جز قسمت آشپزخونه(گاز، کابینتها و سینک) و کمدهای لباس و یخچال هیچ چیز دیگه ای نداره و بایست تخت، میز و صندلی و خرت و پرتای دیگه براش بخرم.

دیروز با یار رفتیم فروشگاه "ایکه آ" و یا به زبان بر و بچز انگلیسی "آیکی آ" تا ببینیم قیمت ها در چه حدوده و برای دکوراسیون چقدر میشه مانوور داد. آدم توی مغازه ایکه آ که میره گم میشه بس که بزرگه و توش همه چیز پیدا میشه. انواع و اقسام دکور رو هم چیدن که تو فقط دلت می خواد دست ببری تو جیبت و بخری( البته نه جیب دانشجویی). دیروز فقط تونستیم یه نقشه از طرح دکور احتمالی اتاقم رو با کمک یار بچینیم با توجه به بنیه مالی!

پول محدودی دارم ولی با همین مقدار دوست دارم این خونه رو بسیار قشنگ تر از قبلی بکنم. با کمی گشتن و با کمی فکر میشه ردیفش کرد. این بار می خوام یه تلویزیون دست دوم تمیز هم بخرم که هم گاهی فیلمی ببینم و هم توی آموزش زبان سوئدی کمکم کنه.

خونه رو از عمد طبقه آخر(چهارم) انتخاب کردم که هر وقت می خوام بیرون رو ببینم دید داشته باشم و از اطرافم لذت ببرم( البته نه با زوم کردن توی خونه ملت!). جلوی پنجره اتاقم، یه درخت خوشکل هست که باد می زنه توش و برگهاش به یه طرف خم میشه. الانم که باز داره بارون میاد و صدای آب زیر چرخ ماشین ها که از تو خیابون رد میشن.

هاها...نشسته ام روی زمین خالی و یه لپتاپ. هنوز این خونه هیچی نداره. فقط تونستم وسایل شخصی ام رو تا حدی بچینم. وقتی به دو سال پیشم نگاه می کنم و خونه عوض کردنهای توی دوبی رو با اینجا می سنجم اصلا قابل مقایسه نیست، ضمن اینکه خودم هم خیلی عوض شدم. وقت برای چیزهایی که قبلا فکر می کرده ام بیخود و هرزه، بیشتر می گذارم و این خودش بهم یه اعتماد به نفس می ده که به فکر خودم هم هستم و گاهی یه زنگ تفریحی وسط اون همه کوه مقاله و اعتیاد به خوندن و یاد گرفتن هست. قول دادم تا این مدتی که درسم تموم بشه، کلی چیزا عوض بشه، همون طور که تا حالا شده. من و یار یه جور تمرین صخره نوردی داریم. سخته اما سعی می کنیم آهسته و پیوسته صخره زندگی رو بریم بالا. حالا اینجا کجا و دوران محنت بار دانشجویی در دوبی کجا.

از فردا هم که می بایست باز پیگری کنم کارای پایان نامه رو. شرکتهای بسیاری تماس گرفتم. از ده تاشون جواب گرفتم که یا تز نداشتن یا تزاشون در محدوده تخصص من نبوده. اریکسون یه چراغ سبزی داده ولی اصلا معلوم نیست که تز آماده داشته باشن و یا من بتونم از پس مصاحبه ش بربیام. در ضمن دیروز برای اولین بار چششم به جمال بی مثال لیسانسم روش شد. آخه من تا به حال لیسانسم رو ندیده بودم و پیش مامان گرامی به امانت بود که خب حالا به دستم رسید و می خوام دو تا قاب خوشکل براشون بخرم(یکی فوق دیپلم و دیگری لیسانس) و بچسبونمشون به دیوار. باحالیش اینه که زیر لیسانس نوشته( مگنا کوم لود). حالش رو ببیتی فراوون. تا بعد....