اونایی که این وبلاگ رو از خیلی قدیما دنبال می کنن می دونن که من اینجا هم از سختی ها می نویسم و هم خبرای خوب. خب فکر کنم حالا نوبت خبرهای خوب رسیده. دقیقا دو ماه تمام من به هر شرکتی که بگید ایمیل زدم و درخواست کردم برای تز. چند جا لبیک گفتن و تزاشون رو ارائه دادن اما متاسفانه یا در حوزه تخصص من نبود و یا لازمه اش دانستن زبان سوئدی بود. خیلی تلاش کردم. انقدر که حالا وقتی توی شهر می رم و در و دیوار رو نگاه می کنم امکان نداره تابلوی شرکت کامپیوتری پیدا نکنم که براش ایمیل نفرستاده باشم. کلی زنگ زدم و هی پاپیچ شدم ولی بعضی مواقع جواب معکوس هم داشت. یعنی هیچ خبری نشد که نشد و خیلی از این ایمیلا بی جواب موند. اون هفته ای که رفتم کار دانشجویی حتی سمینار شرکت کردم بلکه بتونم کانتکتی چیزی بگیرم و کارم راه بیفته ولی بازم نشد تا اینکه به ذهنم رسید برم آدرس وبسایت نمایشگاه و لیستی از شرکتهایی که توی حوزه امنیت شبکه بودن رو پیدا کنم و براشون ایمیل بزنم.
تا اینکه دو هفته پیش از طرف مدیر عامل یه شرکت ایمیل برام رسید که گفت آره شاید ما بخوایم و باید با مدیر بخش فنی صحبت کنی. خلاصه منم چند بار ایمیل زدم بهشون و با یه دوستم که خیلی کارش درسته و سوادش بسیار بالاست مشورت کردم درباره موردی که پیدا کردم و اونم چراغ سبز داد که در حوزه تخصص من هست و خلاصه هفته پیش جمعه وقت مصاحبه داشتم و با سه نفر، یک ساعت و نیم مصاحبه کردم.
خوشبختانه باید بگم بسیار آدمهای مثبتی بودند و دستم رو باز گذاشتن در مواردی و برام به طور کل توضیح دادن که هدفشون چیه و من هم جدا باید بگم عاشق پروژه شدم. همون چیزیه که دوستش دارم ولی خب سخته و باید پی خوندن کلی کتاب و مقاله رو به خودم بمالم ولی اصلا مهم نیست. این همه مقدمه چیدم که بگم بالاخره تزم رو پیدا کردم و فقط مونده حرف زدن با استاد دانشگاه و راضی کردن اون و طی کردن کاغذ بازی ها. آغاز کار تزم از نوامبر هست و به مدت 5 ماه. بعدها بیشتر راجع به تز خواهم نوشت ولی از همین الان بهش کلی مغرورم چون بسیار محصولی بسیار منحصر بفرده.
خبر دوم اینکه بعد از یک ماه رفتن به سمینارها و جلسه های طولانی اون ارگان دانشجویی و مصاحبه، آخرش قبولم کردن و عضو شدم. به مدت سه روز برای اولین سمینار سراسری در سوئد باید برم "لوند" که یکی از شهرهای معروف سوئد هست و در قسمت جنوب سوئد. فعلا طرح و پیشنهاد گسترش فعالیت ها در ایران رو دادم و نیاز به پیگیری داره چون اینا با کمال تاسف در ایران شعبه ندارن.
آخر اینکه توکل کنید بر خدا و حرکت کنید. باید پشتکار و شهامت داشته باشید تا به نتیجه برسید. همین چند روز پستم نشون میداد که کمی دلسرد شده بودم اما کارم رو کرده بودم و حداقل می دونستم زحمتم رو کشیدم. قشنگ آماده بودم که برم دانشگاه و تز رو اونجا بر دارم ولی تو آخرین لحظه نور امید پیدا شد.
این روزها رو قدر می دونم و بودن با یار باعث میشه که تمدد اعصاب و آرامش ذهنی داشته باشم. خنده هاش و صداش همیشه زیبا و دلنشینه. گاهی که تو مترو ایستادم و منتظر قطار و مردم رو نظاره می کنم یاد گذشته های نه چندان روشن می افتم و لبخندی بر لبم ظاهر میشه که اکنون کجا ایستاده ام.اینم برای یار که داره درس صبوری می آموزه. نازنینم؛ دستت رو بگذار توی دستم تا ببرمت به نهایت کوچه سرنوشت. راه بیفت که
خودش داره هوامونو....
حالا که با هم یکی شدن دلامونو
حالا که جاده هام افتادن به پامونو
یکی از اون بالا انگار داره می شنوه صدامونو
به گمونم که اثر داره دعامونو
هم سفر ای هم ستاره
راه بیفتیم که خودش داره هوامونو
دل اون سوخته برای گریه هامونو
خودش داره هوامونو