" /> یه وجب خاکِ اینترنت: October 2006 Archives

« September 2006 | Main | November 2006 »

October 31, 2006

پلی از خواب به واقعیت

زمستون داره نزدیک میشه. هوا سرد و سردتر. همین یکشنبه که با یار بعد مدتهای مدید رفتیم و تو رستوران نشستیم و اوقاتی رو با هم گذروندیم، هوای بیرون منفی یک درجه بود. الانم که داره شر شر بارون میاد و پنجره رو باز می کنم تا صدای آب توی ناودون رو بشنوم و نفس عمیق بکشم؛ از این اتاق کوچک اما دوست داشتنیم.

هنوز قضیه تز کامل درست نشده ولی انقدر سرم شلوغه که حد نداره. کلاس سوئدی، جلسه های متعددی که میرم، شرکت در سمینارهای راه اندازی شرکت و همچنین ثبت نام برای یک واحد درسی دو ماهه برای راه اندازی شرکت، همه و همه باعث شده تا حسابی وقتم گرفته بشه. بعلاوه می خوام توی یه مسابقه هم شرکت کنم که اونم بگذارید رو اینا.

یکی از جالب ترین خبرهای ماه اکتبر ، این بود که من در اولین ماه ورود به ارگان دانشجویی که قبل تر ها درباره اش نوشتم به عنوان بهترین عضو ماه انتخاب شدم و یک برگه تقدیر دریافت کردم. دقیقا زدم به هدف. اولین ماه عضویت و اولین برگه تقدیر. البته اینجا دوست دارم یک راز رو هم براتون بگم که بدونید و خب دیگه راز نمیشه من بعد. من در موارد متعددی از این اتفاقا برام افتاده. یکیش این که سالها پیش وقتی در شرکتی در بهمن ماه استخدام شدم و در عید همان سال به عنوان پرسنل نمونه از سوی مدیر عامل تقدیر شدم و جایزه دریافت کردم. هنوز دارمش. یعنی در کمتر از دو ماه شدم پرسنل نمونه سال. همیشه خیلی حال کردم با این جور چیزا.

هاها. پریشب انقدر قبل خواب راجع به راه اندازی مرحله به مرحله یک start up فکر کردم که توی خود خواب داشتم بیزنس پلانش رو می ریختم و از زوایای مختلف بررسیش می کردم. صبح که پا شدم رفتم سراغ کاغذ و قلم و تا تونستم یادداشت کردم. بچه که بودم این چیزا رو توی کتابا راجع به دانشمندا و آدمهای موفق با رسم و نشان می خوندم و لذت می بردم. البته من هیچکدام از این دو قشر نیستم اما خب خیلی رویاهای بچگی شاید داره به حقیقت می پیونده. چیزایی که برای من مهم است و لاغیر. شعار امروز، شعاریه که همیشه در زندگیم به دنبالش رفتم: گنده فکر کن یا به نوعی دیگر بزرگ بیاندیش.

October 29, 2006

آدمهای بدحساب

مادرم همیشه برای من یک نمونه رفتار حضرت علی(ع) در عدالت بده بستانی مالی بوده است. او بسیار دقیق و با حساب و کتاب است. یادم می آید تا همین چند سال پیش که بعضا سکه های 5 قرانی و یک و دو تومانی در بازار پیدا میشد هیچ وقت حساب همسایه ها را گرد نمی کرد و کاملا آن را می نوشت. مثلا حساب آب آپارتمان(چون فقط یک قبض برای کل ساختمان بود) تقسیم بر تعداد همسایه ها و می شد نفری نهصد و بیست تومان و پنج زار. حالا هرچی به مادر می گفتیم که بی خیال این پنج قران شود او هرگز زیر بار نمی رفت. حتی در قبال همسایه هایی که او را با رفتار و کارهاشان آزار می دادند.

بعدها که سکه پنج تومانی هم در بازار به دیار حق شتافت، مادر درباره 5 قرانی ها کمتر سخت گیری می کرد و اصولا هم همسایه ها پول خرد را از مادر طلب نمی کردند. حساب کنید در جامعه ای که بقالی ها با کمال پر رویی بیست تومان شما را پس نمی دهند و بی خودی حواله بزن به حساب می کنند، مادر در تکاپو بود که دو تومان و پنج قران باقی مانده همسایه ای را هم بدهد. این بود که من مقتدای مادر در حساب و کتاب شدم.

پدر از سویی دیگر، با اینکه یک بازرگان بود، تنها لغتی که در سلولهای خاکتسری مغزش جا خوش نکرده بود حساب و کتاب بود. او بینهایت سخاوتمند به مانند بسیاری از آبادانی ها و دست و دلباز بود و بی وقفه به دیگران کمک می کرد آنقدر که گاهی پول یک بلیط اتوبوس در جیب نداشت که به خانه بازگردد. شاید همین بذل و بخشش های بی مرز و کتاب و مگسان دور شیرینی باعث شد که به خاک سیاه بنشیند و هرکه دورش بود به پولی رسید و خانه ای بهم زد و دبدبه و کب کبه ای راه انداخت و خانواده پدر ما ماند و حوض بی آبش.

خوشبختانه، من در این میان به مانند بسیاری دیگر از صفاتم، بهترین های پدر و مادرم را گرفته ام. حساب و کتاب دقیق را از مادر(البته نه در حد علی وارش!) و سخاوتمندی در مقابل بعضی قشر جامعه مانند فقرا، کمکهای خیریه و دستگیری از دوست در وقت نیاز را از پدر

من به شخصه از آدمهای بد حساب بیزارم. آدمهایی که پولی را از تو می گیرند و هرگز پس نمی دهند. آدمهایی که در هنگام نیاز به پایت هم حاضرند بیفتند ولی همچنان که خرشان از پل گذشت و پول را گرفتند می روند حاجی حاجی مکه. من هیچ وقت نفهمیدم وقتی که کسی نیاز مالیش برآورده شد و می تواند آن پول را باز برگرداند چطور هر روز صبح می تواند در آینه خودش را نگاه کند و بدون فکر اینکه یک بار سنگین بر دوشش افتاده ، راست راست در خیابان راه برود.

دوستان من، اگر از کسی پولی قرض گرفته اید، هرچند کوچک بروید و با احترام به او بازگردانید. چقدر بد است وقتی با دوستی جایی بروید و او پول کم داشته باشد و تو به عنوان قرض به او داده ای( اگر از سر دوستی و رفاقت و لطف باشد آن فرقش از آسمان تا زمین است) و او هرگز به روی خود نیاورد. چقدر بد است وقتی کسی به تو بگوید امروز که به من پول دادی، فردا یا پس فردا همین مبلغ را به تو نقدا می دهم و یا می ریزم به حساب بانکیت و این کار هیچ وقت اتفاق نمی افتد.

بدترین حالت ممکنه که بسیار هم اتفاق می افتاد، دبه در آوردن شخص قرض گیرنده است که واقعا گاهی بی شرمی به تمام معناست. قرض دادن و به کسی کمک کردن یک صفت پسندیده است و باید در جوابش به پسندیده ترین حالت ممکنه رفتار کرد نه اینکه تازه از زیرش شانه خالی کرد. در هر صورت بنشینید با خود فکر کنید و اگر به کسی قرض دارید و باید آن را ادا کنید ولو در حد یک اسکناس کم ارزش، آن را انجام دهید. آدمهای بدحساب از همه جهات در ذهن طرف مقابل، بی اهمیت می شوند و جایگاهشان را از دست می دهند. پس بشتابید و دین خود را ادا کنید و اگر هم دیر شده از طرفتان معذرت هم بخواهید. دنیا با نیکی ها بهتر می شود.

October 26, 2006

مردها و پشه ها

... من عاشق ماجراهای فرانسوا بودم و خودم هیچ وقت مجبور نبودم خاطره ی عجیبی تعریف کنم؛ به نظر او، ایرانی بودن و داشتن اسمی مثل فیروزه به تمام ماجراهای خودش می چربید. در این زمینه چندان با او موافق نبودم، اما من کی بودم که بخواهم حباب خیال مردی را بترکانم که توانسته بودم بدون زحمت تحت تاثیرش قرار بدهم؛ مردی که که شیفته جزئیات پیش پا افتاده زندگی ام شده بود؟ هر از گاهی، یک خاطره بی اهمیت از خاویارفروش های کنار دریای خزر یا نسترن های باغ عمه صدیقه، رو می کردم، و مرد فرانسوی دلش غش می رفت. با گفتن ماجرای هجوم قورباغه ها در اهواز، از من تقاضای ازدواج کرد.

همه چیز خوب بود تا اینکه خواستیم برای ماه عسل برنامه ریزی کنیم. فرانسوا گفت می خواهد من را به "رمانتیک ترین جای زمین" ببرد. به نظر خوب می رسید. ادامه داد:"به یک قصر قدیمی می رویم." این واقعا زندگی من بود، یا اینکه از طریق جمبل و جادو وارد دنیای یکی از ستاره های هالیوود شده بودم؟ این رویای دلپذیر سی ثانیه طول کشید. پایان آن وقتی بود که فرانسوا گفت این گریزگاه رمانتیک توی هند است. سعی کردم بهت زدگی ام رو مخفی کنم؛ اما برای من "هند" و "ماه عسل" توی یک جمله قرار نمی گیرند. با وجود علاقه به موسیقی، ادبیات و غذای هندی، هیچ وقت احساس نمی کردم لازم است ماه عسل به آنجا بروم. احساسی که درباره هند دارم شبیه احساسی است که با تماشای فیلمهای مستند ژاک کوستو پیدا می کنم، وقتی غواص ها غارهای زیر دریا را می کاوند و نور چرا را می اندازند توی شکافهای تاریک و یک دفعه متوجه می شوند غار پر است از کوسه ها و ماهی مرکب های غول پیکر. بله، فوق العاده است اما از روی کاناپه اتاقم. آیا مایلم لباس غواصی بپوشم و توی آبهای قطبی به ژاک ملحق شوم؟ نه، مرسی.

فرانسوا خیلی توی ذوقش خورده بود که هفته ها برنامه ریزی اش با "داری شوخی می کنی؟" مواجه شده بود. بهش توضیح دادم که برای من تعطیلات مسلتزم دشواری هایی از قبیل- و نه محدود به-پشه ها، واکسیناسیون، لوله کشی ابتدایی و بیماری های گوارشی نیست. من که در جنوب ایران بزرگ شده بودم، به حد کافی دشواری هایی از این چنین دست را تجربه کرده بودم تا قدر یک هتل خوب را بدانم. از طرف دیگر، زندگی آسوده فرانسوا در حومه پارسی باعث شده بود تنش برای ماجرا جویی بخارد. تنها خارشی که من در تنم احساس کرده بودم از نیش پشه های آبادان بود. برای خانواده فرانسوا، تعطیلات به معنای رفتن به ویلای ساحلی دنج شان در یونان بود، جایی که در فاصله ی بین ماهی گیری یا جستجوی آثار قدیمی آب آورده، به برنزه کردن پوست و تمرین موج سواری می پرداختند. برای خانواده من تعطیلات، غالبا به معنای رفتن به خانه ی یکی از اقوام و خوابیدن روی زمین بود، فشرده بین عموزاده های متعدد. فرانسوا از گشت و گذار در یونان با اتوبوس های قراضه کیف کرده بود که به نسبت متروی منظم و یکنواخت پاریس تنوعی دلپذیر محسوب می شد. من سال چهارم دبستان هر روز با چنین اتوبوسی به مدرسه می رفتم.برایم نه جالب بود و نه جذاب. راننده، بی توجه به قواعد ایمنی، دو برابر تعداد صندلی ها بچه توی اتوبوس سوار می کرد چون من از آخرین بچه هایی بودم که سوار می شدم، باید توی ردیف بین صندلی ها می ایستادم، فشرده بین بچه های دیگر، مثل یک ماهی توی کنسرو ساردین. یک روز دختری که پشت سرم بود در راه مدرسه روی تمام هیکلم بالا آورد. وقتی به مدرسه رسیدم، اشکهایم سرازیر بود اما معلم اجازه نداد به خانه برگردم. مجبور شدم، در حالی که بچه های اطرافم دماغ شان را گرفته بودند، تمام روز را با استفراغ خشک شده روی روپوش بگذرانم.

فرانسوا در تعطیلات دیگر، مناظر تایلند و بالی را دیده بود. تنها مناظری که ما برای دیدن انتخاب می کردیم فیاقه اقوام مان بود که توی شهرهای دیگر زندگی می کردند. از نظر خانواده فرانسوا، حشرات و هوای شرجی جالب بودند؛ ما کسانی که حشره کش و تهویه مطبوع را اختراع کرده بودند می پرستیدیم. چیز جذابی توی این سختی ها نمی دیدم. آن ها بخشی جدانشدنی از زندگی ما بودند.

یادم می آید. پنج سالم بود و با مادر در آبادان به بازار رفته بودم و نیاز شدیدی پیدا کردم به دستشویی بروم. تنها دستشویی های بازار از نوع ایرانی بود که تشکیل شده از یک سوراخ کف زمین. اگر بو را می شد مثل صدا اندازه گرفت، این توالت ها معادل صندلی های ردیف جلو توی یک کنسرت شلوغ بودند. نیاز به گفتن نیست که نتوانستم خودم را به استفاده از آن ها راضی کنم. در کنار ثبت رکورد کنترل مثانه، یاد گرفتم هیچ وقت صبح روزهایی که به بازار می رویم چیزی ننوشم....

پانوشت: متن بالا تکه کوتاهی از کتاب" عطر سنبل، عطر کاج" نوشته خانم "فیروزه جزایری دوما" چاپ شده "نشر قصه" است. داستان خاطرات زندگی فیروزه دختر جنوبی است که همراه خانواده اش به سال 1972 به آمریکا مهاجرت می کنن. این کتاب سرشار از نکته هاست. خوشبختانه نویسنده با نگاهی بسیار طنزآلود به قضایا نگاه کرده و هیچ وقت نمی گذاره که سیاهای و تلخی هایی که ازشون صبحت می کنه گرد غم روی چهره بیاره چون با جمله بندی های جالبش آدم رو می خندونه. حکایت یک پدر و مادر سنتی جنوبی که پدر مهندس شرکت نفت و مادر سنتی در حد اعلا! و فامیلی که به شدت به دم هم بسته شدن و باقی قضایا. اونچه که برای من جالبه فضای آمریکا در سی و پنج سال پیشه. در جای جای با حقایقی آشنا می شیم که بسیار دور از ذهن میاد ولی خب واقعیت داره.

October 24, 2006

بز آوردن

همه ما توی زندگیمون بز میاریم. یعنی یه بدشانسی یا اتفاقی برامون می افته که اصلا به هیچ عنوان حتی بهش فکر نمی کردیم یا احتمالش رو بسیار بعید می دونیم. خب شاید باید بگم الان من به شدت بز آوردم. البته سعی می کنم به حرفای یار گوش بدم و سرش خودم رو ناراحت نکنم ولی تا چند روز حسابی حالم رو گرفت.

تصور اینکه آدم برای چیزی کلی زحمت بکشه به دستش بیاره و بعدش آخرین لحظه دود بشه و بره هوا، طبیعتا سخته. آدم رو دلسرد می کنه و شکننده اما همیشه این جور موقع ها به خودم میگم می تونست وضع بدتر از این هم باشه و این طوری خودم رو دلداری می دم.

از سمینار "لوند" که برگشتم، استکهلم واقعا پاییزی شده بود و توی این مدت درختای سبز سبز یهو زرد و نارنجی و قرمز شدن و بارونی میاد که بیا و ببین. آلانم برگ درختا جلوی پنجره یکی از اتاقهای دانشگاه که زمان زیادی رو پارسال توش وقت می گذروندم، دارن دونه دونه می ریزه. بعد مدتها اومدم دانشگاه چون اینترنت خونه فعلا قطع شده و باید قرارداد جدید ببندم.

طبیعیه که آدم وقتی بیشتر بمونه و بیشتر در تماس باشه، ذخیره انباشه شده اش از فرهنگ و ارتباطات اجتماعی اون جامعه وسیع تر میشه. وقتی که این تجربیات رو با دیگران هم قسمت کنی و اونا هم حرفای مشابه بزنن خب آدم می تونه یه جمع بندی نسبی بکنه. سوئدی ها واقعا آدمهای کندی هستند و وقتی قرار باشه جواب سریع بشنوی همیشه کارت با حرکت لاک پشتی پیش میره و ایمیل جواب دادناشون هم که خداس. هرچند تلفن اینجا اولین وسیله ارتباطی می تونه باشه اما خب اصولا باید توش سوئدی حرف بزنی ولو اینکه این ابنای بشری انگلیسشون خوب باشه. یار با من مخالفه ولی من بارها این قضیه رو تجربه کرده ام. حالا هم دارم یاد می گیرم زیادی بهش گیر ندم و حرصم در نیاد. اون وقت به قول دوستی که میگفت خارج رو هم دیدیم. کجا میشه زندگی کرد که زندگی ایده آل باشه؟ جوابش ساده س. هیچ جای دنیا. همیشه هم یادتون باشه وقتی شما در سطح معقولی از زندگی قرار بگیرید، میزان توقعتون هم بالا میره وگرنه شاید بعضی چیزا خیلی ساده و مضحک در نظرتون بیاد که دلایل بسیاری داره. راستی امروز باید عید فطر ایرانی ها باشه. لطفا برای من دعا کنید مخصوصا اونا که روزه گرفتن. نماز و روزه های همتون هم امیدوارم قبول باشه. حواله تون به خدای بزرگ.

October 18, 2006

رویا ببین؛ عمل کن

این شعار یه سمینار 4 روزه بود؛ رفته بودم شهر لوند که یه شهر کوچک دانشجویی در جنوب سوئده و باید بگم یک تجربه برای یک عمر بود. من به هیچ وجه نمی تونم اینجا احساسم رو راجع به این سفر بنویسم. شاید پیش خودتون بگید خب سمینار مگه چی داره ولی باید بگم این دیوانه ترین، جذاب ترین، خارق العاده ترین و یکی از بهترین تجربه های تمام زندگیم بود.

160 جوون از جای جای سوئد بعلاوه دوستان بسیار نازنین از هلند دور هم جمع شدیم تا در 4 روز فشرده کلی چیز یاد بگیریم. فضای بسیار بسیار دوستانه. جایی که برامون در نظر گرفته بودن یه باشگاه ورزشی بسکتبال سرپوشیده بود که ما با کیسه خواب اونجا می خوابیدیم. هر روز صبح ساعت 6 پاشو، بدو بدو طرف دوش و دستشوئی و بعد جمع کردن وسایل و گذاشتن در اتاق محفوظ، حمله به سمت صبحانه. کنفرانس ها از ساعت 9 صبح شروع می شد تا 9 شب. و بعد 9 شب هم پارتی تا 3 صبح. آره آره ما هر شب فقط 3 ساعت وقت داشتیم بخوابیم شاید واسه همین اکثرا روز آخر تو حال چرت زدن بودند و یا چشماشون سرخ بود البته به جز حاجیت که حالا اونم جریان داره.

چقدر قبل و بعد هر سمینار رقصهای گروهی کردیم، چقدر خندیدیم، چقدر دوست پیدا کردیم. دوستایی که انگار یه عمره می شناسیم یکی سریشون بر و بکس هلند بودن که واقعا خونگرم و مهربون. حالا نمی خوام تعمیمش بدم به همه ملتشون ولی لااقل اینا عین خود ما خون گرم بودن و کلی با هم دیگه گپ می زدیم و حال می کردیم.

شبها و پارتی رو هم که نگو. شب دوم که در واقع هر گروهی می بایست یه پوششی مخصوص خودش می داشت، ما همگی قرار بود تیپ هایی بزنیم که در داستانهای خون آشام هست. من یه ماسک دراکولا داشتم و بقیه از کشیش و باکره و قربانی دراکولا و خیلی چیزای دیگه. دخترامون خداییش کولاک کرده بودن. حالا عکساش که رسید توی فلیکر سعی می کنم آپدیت کنم.

اون شب قوطی قوطی بود که تو دستام خالی می شد و دقیقا 5 ساعت رقصیدم. توی هر گروه و با هر آهنگی. دقیقا یادمه که تمام بدنم خیس عرق بود و همین طوری هم باز عرق می کردم و برای برگشت به خوابگاه مجبور شدم تاکسی بگیرم چون اصلا نمی تونستم با اون خستگی راه برم.

حساب کن بعد اون شب فقط 3 ساعت بخوابی و دوباره بخوای بری سمینار. تا خود ظهر اوضاعم کشمشی بود به شدت. همه هم یا با اسم صدام می کردن یا وقتی می دیدن می گفتن بابا دیشب تو پارتی ترکوندی. به هر حال کلی بچه معروف شدیم. پارتی شب سوم دیگه به خودم قول دادم زیاد قوطی خالی نکنم! و زیاد هم نرقصیدم چون هم اصلا فضاش مثل دیشبش نبود و همش سخنرانی بچه ها بود و قبلش هم که ضیافت شام رسمی اما دیدن آدمهای مست خیلی حال می داد. هر کی من رو می دید می چسبید بهم. حالا یکی بگه به جون تو من اون پژمان دیشبی نیستما.خیلی چیزا یاد گرفتم. کلی دوست و کانتکت پیدا کردم. و اینکه بازم تمرکز، قدرت و شادمانیم بیش از پیش پر شد و حسابی آماده شدم تا آخر سال تخته گاز برم. اما اینم نگم نمیشه.

با مسوول اصلی ارگان در سوئد صحبت کردم راجع به اینکه میشه کاری برای ایران کرد یا نه. رفتیم بیرون سیگاری بکشیم و گپی بزنیم. بهم گفت پژمان قبل انقلاب تو ایران ارگانمون شعبه داشته اما بعد انقلاب همه چی تموم شد. الان هم بیشتر به خاطر مسائل سیاسی اصولا کسی طرف ایران نمی ره. بنده خدا همش هم معذرت می خواست که داره خبرای بد بهم میده. وقتی من به این در و اون در زدم و تلاش خودم رو کردم آب پاکی رو ریخت و گفت حداقل واحد سوئد برنامه ای برای گسترش توی ایران نداره.

این ارگان به تازگی توی قطر و بحرین فعال شده. دیروز ایمیلی داشتم که نوید می داد در دو هفته آتی این ارگان در "اردن" هم فعال می شه. در افغانستان هم شعبه دارن اما چرا بچه های ما نباید داشته باشن. ما چی کم داریم. بچه های با انرژی، دانشگاه های خوب، ظرفیت مناسب اما فقط به خاطر شرایط سیاسی حاضر نیستن طرفمون بیان. اینم به دوستم نگفتم و تو دلم گفتم. به خودم گفتم پژمان فرض کن بعد 6 ماه کار مداوم با یه گروه، بعد کلی سختی و مرارت تونستی یه شعبه توی ایران بزنی، اون وقت چطوری می خوای مراسم رو اجرا کنی. مثلا یه کنفرانس بگذاری. دختر و پسر جدا باشن؟ اصلا دخترا می تونن یه رقص گروهی، حرکت گروهی بکنن؟ لابد برادران ریشو هم می خوان نظارت داشته باشن. لابد بعدش هم کلی محدودیت برامون ایجاد می کنن و آخرش هم منحلش می کنن. تمام دنیا سعی می کنه فضا رو برای جووناش باز کنه و ما می بندیم. تف به این دنیا و تمام نامردهای توش که راه رشد و خلاقیت بشریت رو می بندن.

October 17, 2006

آمریکا و سیصد میلیون جمعیت

خب این طور که خبرها حسابی داغه امروز طرفای ظهر جمعیت آمریکا دقیقا میشه سیصد میلیون و از طریق صفحه رسمی اون می تونید شمارنده اش رو ببینید. در حال حاضر که دارم می نویسم، هشت صد نفر دیگه نیازه. جمعیت آمریکا در سال 1915 صد میلیون شده و در سال 1967 به دویست میلیون رسیده{ منبع }. دقیقا مشخصه که یه رشد بسیار ناباورانه رو تجربه کرده و داره یواش یواش گریبانش رو می گیره.

اسپانیایی زبانهای بیش از اندازه، آسیایی هایی که هیچ گونه آشنایی با زبان انگلیسی ندارن( دقیقا مثل ترکهایی که توی آلمان زندگی می کنن و چهار تا کلمه آلمانی هم به زور حرف می زنن)، از همه مهمتر اینکه به دلیل خیل عظیم مهاجرین که بسیاریشون ممکنه غیر قانونی اومده باشن و یا در شرایط کاری سخت زندگی می کنن و به قولی سگ دو می زنن تا لقمه نونی بهشون برسه، باعث شده که کیفیت زندگی در آمریکا بیاد پایین.

اینکه در آمریکا بسیاری پولدار باشن و یا سرزمین رسیدن به رویاهاست بحثی جداست اما باید بدونیم که اکثریت آدمها در دنیای واقعی در یک سطح معمول و نرمال زندگی می کنن و نیاز به تفریحات سالم، امنیت اجتماعی و رفاه نسبی دارن. خیابانگردها، بالا بودن میزان جرم و جنایت در آمریکا با اون همه سیستمهای پیچیده پلیسی و حداکثر استفاده از تکنولوژی، افزایش بیماری های روانی و استرس، شیوع بیماری های ناشی از فعالیت اندک و ورزش نکردن، عدم توجه به محیط زیست و گند زدن به منابع زمین نه تنها فقط در خود آمریکا و بلکه در سایر کشورها به خصوص با استثمار کشورهای فقیر و بسیاری عوامل دیگه باعث میشه که رسیدن جمعیت آمریکا به سیصد میلیون بر خلاف دو رشد قبلیش جایی برای تشویق و خوشحالی نداشته باشه.

آمریکا تجربه ایست که بشریت در سیصد سال اخیر داشته. مهاجرها، ثروت اندوزی و بسیاری سیستم های پول در آور، مصرف گرایی و غیرو که در اکثریت موارد در منتها الیه خودشون قرار دارن و همین باعث میشه بهش بنازن. اما متاسفانه بوهای گند هم ازش بلند میشه. چیزهایی که قبلا وجود داشته و الانه دیگه شاید در موارد محدودی بشه بهش رسید و بعضی اصول که از بن بست دارای مشکل هستند و قدرت رو رد دست کسانی قراره می ده که دارای پول هستند و دیگر هیچ. از دیدگاه من اگر روال دولت مردی و زندگی به همین طریق پیش بره و با سیل عظیمی از مهاجر تبارهایی رو به رو باشیم که نه سواد چندانی داشته باشند نه امکان صحبت با دیگران و از همه بدتر عدم هماهنگی با ارزشهای جامعه، با جامعه ای از انسانها مواجه خواهیم بود که در یک جنگل زندگی می کنن. آمریکا شاید دارای بسیاری مزایای دهان پر کن باشه، اما خودش رو در موقعیتی بر روی لبه تاریکی قرار داده. امیدوارم روزگاری این تجربه به عنوان تجربه ای تلخ در کتابهای تاریخ آیندگان نخوانند.

October 10, 2006

خودش داره هوامونو

اونایی که این وبلاگ رو از خیلی قدیما دنبال می کنن می دونن که من اینجا هم از سختی ها می نویسم و هم خبرای خوب. خب فکر کنم حالا نوبت خبرهای خوب رسیده. دقیقا دو ماه تمام من به هر شرکتی که بگید ایمیل زدم و درخواست کردم برای تز. چند جا لبیک گفتن و تزاشون رو ارائه دادن اما متاسفانه یا در حوزه تخصص من نبود و یا لازمه اش دانستن زبان سوئدی بود. خیلی تلاش کردم. انقدر که حالا وقتی توی شهر می رم و در و دیوار رو نگاه می کنم امکان نداره تابلوی شرکت کامپیوتری پیدا نکنم که براش ایمیل نفرستاده باشم. کلی زنگ زدم و هی پاپیچ شدم ولی بعضی مواقع جواب معکوس هم داشت. یعنی هیچ خبری نشد که نشد و خیلی از این ایمیلا بی جواب موند. اون هفته ای که رفتم کار دانشجویی حتی سمینار شرکت کردم بلکه بتونم کانتکتی چیزی بگیرم و کارم راه بیفته ولی بازم نشد تا اینکه به ذهنم رسید برم آدرس وبسایت نمایشگاه و لیستی از شرکتهایی که توی حوزه امنیت شبکه بودن رو پیدا کنم و براشون ایمیل بزنم.

تا اینکه دو هفته پیش از طرف مدیر عامل یه شرکت ایمیل برام رسید که گفت آره شاید ما بخوایم و باید با مدیر بخش فنی صحبت کنی. خلاصه منم چند بار ایمیل زدم بهشون و با یه دوستم که خیلی کارش درسته و سوادش بسیار بالاست مشورت کردم درباره موردی که پیدا کردم و اونم چراغ سبز داد که در حوزه تخصص من هست و خلاصه هفته پیش جمعه وقت مصاحبه داشتم و با سه نفر، یک ساعت و نیم مصاحبه کردم.

خوشبختانه باید بگم بسیار آدمهای مثبتی بودند و دستم رو باز گذاشتن در مواردی و برام به طور کل توضیح دادن که هدفشون چیه و من هم جدا باید بگم عاشق پروژه شدم. همون چیزیه که دوستش دارم ولی خب سخته و باید پی خوندن کلی کتاب و مقاله رو به خودم بمالم ولی اصلا مهم نیست. این همه مقدمه چیدم که بگم بالاخره تزم رو پیدا کردم و فقط مونده حرف زدن با استاد دانشگاه و راضی کردن اون و طی کردن کاغذ بازی ها. آغاز کار تزم از نوامبر هست و به مدت 5 ماه. بعدها بیشتر راجع به تز خواهم نوشت ولی از همین الان بهش کلی مغرورم چون بسیار محصولی بسیار منحصر بفرده.

خبر دوم اینکه بعد از یک ماه رفتن به سمینارها و جلسه های طولانی اون ارگان دانشجویی و مصاحبه، آخرش قبولم کردن و عضو شدم. به مدت سه روز برای اولین سمینار سراسری در سوئد باید برم "لوند" که یکی از شهرهای معروف سوئد هست و در قسمت جنوب سوئد. فعلا طرح و پیشنهاد گسترش فعالیت ها در ایران رو دادم و نیاز به پیگیری داره چون اینا با کمال تاسف در ایران شعبه ندارن.

آخر اینکه توکل کنید بر خدا و حرکت کنید. باید پشتکار و شهامت داشته باشید تا به نتیجه برسید. همین چند روز پستم نشون میداد که کمی دلسرد شده بودم اما کارم رو کرده بودم و حداقل می دونستم زحمتم رو کشیدم. قشنگ آماده بودم که برم دانشگاه و تز رو اونجا بر دارم ولی تو آخرین لحظه نور امید پیدا شد.

این روزها رو قدر می دونم و بودن با یار باعث میشه که تمدد اعصاب و آرامش ذهنی داشته باشم. خنده هاش و صداش همیشه زیبا و دلنشینه. گاهی که تو مترو ایستادم و منتظر قطار و مردم رو نظاره می کنم یاد گذشته های نه چندان روشن می افتم و لبخندی بر لبم ظاهر میشه که اکنون کجا ایستاده ام.اینم برای یار که داره درس صبوری می آموزه. نازنینم؛ دستت رو بگذار توی دستم تا ببرمت به نهایت کوچه سرنوشت. راه بیفت که خودش داره هوامونو....

حالا که با هم یکی شدن دلامونو
حالا که جاده هام افتادن به پامونو
یکی از اون بالا انگار داره می شنوه صدامونو
به گمونم که اثر داره دعامونو


هم سفر ای هم ستاره
راه بیفتیم که خودش داره هوامونو
دل اون سوخته برای گریه هامونو
خودش داره هوامونو

October 08, 2006

داستانهای زندگی به روایت فیلم

یه مدتیه که تو اوقات فراغتم به جای فیلمهای هالیوودی درپیت و بکش بکش و به یمن سرویس های مجانی آپلود ویدئو، سعی کردم فیلمهای سینمایی مطرح ایران رو ببینم. فیلمهایی که نقد بیشتری راجع بهشون نوشته شده یا خلاصه به نوعی مطرح شدن. فیلمهای کمدی هم که جای خود دارد.

آخرین فیلمی که دیدم فیلم زندان زنان بود- لینک دریافت یا مشاهده فیلم- که خیلی خوشم اومد و خدا رو شکر بعد فیلم می تونستم در پنجره رو باز کنم و یا نقس عمیقی بکشم و از فضای سبز جلوی خونه ام لذت ببرم. انقدر فضای این فیلم سنگین و تیره و تار بود و انقدر من رو برد به اعماقش که روی صندلی مچاله شده بودم.

بعد از اسفندماه سال 1379 که من از ته یه چاه نا امیدی و رخوت بیرون اومدم و سعی کردم به تمام آرزوهایی که قبل از اون چال کردم برسم، همیشه از راه هایی برای گرفتن انرژی و حرکت در راه مثبت کمک گرفتم. من هم انسانم. غمگین میشم، از شکست می ترسیدم و گاهی رفتن راه برام مشکل میشه اما همین راه ها و نفسها باعث میشد و میشه که جون بگیرم. مثل معلمهای دوران تحصیلمون که با حرفاشون باعث میشدن تا مدتی ما خوب درس بخونیم و تنبلی نکنیم. چون ذات انسان به سمت تنبلی و منفی نگری و برای رفتن به سمت مثبت همیشه باید خودت رو پرورش بدی.

یکی از راه کارهای من برای شناخت خودم و رفتن مسیری که بهش اعتقاد دارم یکی همین دیدن فیلمهای این چنینی ست. اراده آدمها، زندانی که ما برای خودمون می سازیم، شر و خوبی، نیکی و بدی، و عبور از مرز دیوارهای قد کشیده، له شدن ها، شادی های کوتاه و غم و اندوهی که هست و باید خوردش کرد و شکستش.

خوندن مقالاتی که از زبان مدیران، معملها، و انسانهایی که از صفر به صد رسیده اند همیشه به عنوان تابلویی برای من بوده برای آینده. گوش دادن به حرفهای دیگران و دوستان و همچنین خواندن مطالب بسیار اجتماعی و نقصانها و زیبایی های همزیستی و درک مفاهیم آزادی و خوب زندگی کردن، همه و همه باعث میشه تا به من جانی بده برای پیش رفتن. هدف نه فقط خودم و جمع و جور کردن زندگی خودم بلکه بسیار بالاتره. یک صداییست از کودکی در من نهفته که بهم میگه تو برای رسیدن به قله و برای هموار کردن راه و دادن وسیله به دیگران هستی که اونا هم برسن به این قله منتها هر کسی از راه و زمان خویش. زندگی زمان کوتاهیست که باید مثل یک گل پرورش داد و از بویش دیگران را مست کرد وگرنه هرز می رود. گاهی فکر می کنم شاید از دید یک خواننده اینها حرفهای شعاری باشه اما اینها چیزایی هستند که برای من به طور کامل ملموسن. این وبلاگ برای همین 5 ساله که سرپاست.

October 07, 2006

صدای آمریکا و مهمانان در پیت

این برنامه میزگرد صدای آمریکا گاهی اوقات یه مهمانانی رو دعوت می کنه که گند میزنه به کل برنامه. امروز رفتم سایتشون و دیدم با یه آقایی به نام "امید امیدوار" به عنوان کارشناس کامپیوتر(اینجا باید شیشکی رو ببندم) بحث کنن سر راه های عبور از فیلترینگ ایران. باید بگم اصلا من حالم بد شد این برنامه رو دیدم. من نمی دونم این بشر مدرکش رو از کدوم خراب شده به عنوان کارشناس گرفته که حالا اون بخوره توی سرش، اما چه گل واژه هایی تحویل ملت داد توی اون یک شب.

اصلا این آقا هیچ گونه اطلاعی از اوضاع فیلترینگ در ایران که نداشت هیچ، چرت و پرت های به اصطلاح فنی و کارشناسیش هم آدم رو روانه توالت می کرد. یه بنده خدایی هم زنگ زد و گفت بابا جان تو که اصلا تا حالا گفتی ، هرچی خیر سرت راهکارم که میگی برید جستجو کنید و سرچ کنید که درست نیست بلکه اسم برنامه ها و آدرساشون رو بگو که ما هم بتونیم استفاده کنیم. مردک مهمان با کمال پر رویی طرف رو مسخره می کنه و میگه شما اطلاع ندارید. خب آقا جان حالا من اطلاعم از تو هم بیشتره و میگم گل واژه بلغور کردی رفت. من جدا از خواننده هام می خوام اگه می تونن برن برنامه صدای آمریکا رو به تاریخ 14 مهر سال 85 ببینن خودشون قضاوت کنن.

مردک یه دونه راهکار عملی معرفی نکرده که هیچ، بعدش میگه اینایی که میگم تو آمریکا و اروپا جواب میده. آخه الاغ ما داریم راه های فیلترینگ در ایران رو بررسی می کنم نه فیلترینگ توی آمریکا رو که. خودش بعدا میگه آقا من هیچی از نحوه فیلترینگ ایران نمی دونم اون وقت من نمی فهمم مدیر همه فن حریف صدای آمریکا چطور این آقا رو بر می داره به عنوان کارشناس میاره. اون برنامه حسین درخشان که یه سری راه کار رو معرفی کرد واقعا هم عملی بود هم کارآ ضمن اینکه حسین هیچ وقت ادعای کارشناس کامپیوتر بودن نکرد.

عین گفته طرف رو داشته باشید در جواب یه تلفن" کار کامپیوتر سخته و اگه فکر می کنید حالش رو ندارید خب نرید دنبالش! من خودم که 15 سال پیش شروع کردم و کورس آنلاین برداشتم و پروگرامینگ". یکی نیست بگه الهی غرق شی تو با اون فارسی حرف زدنت. مرد حسابی مگه قراره ملت برن برنامه نویس بشن؟ با اون ابراز فضلت درباره ویندوز رو که "ویندو" تلفظ می کنی و یا بیل گیتس رو "بیل گیت". آدم فکر می کنه یه وقت ایشون رو از توی کوچه پس کوچه های واشنگتن درش آوردن. فکر می کنه برای آقا یه دوره ICDL بگذارن بد نباشه.

این متن رو تند نوشتم چون اون برنامه واقعا افتضاح بود و بی احترامی مهمان برنامه با پوزخند مزخرفش به یه بیننده عزیز که حرفش کاملا درست بود رو اصلا خوشم نیومد. فکر کرده حالا دو روز رفته کد نوشته شده متخصص شبکه و خدای اینترنت. راستش از نسل وبلاگ نویس خیلی خوشم میاد که چقدر ماها می تونیم حرف بقیه رو بشنویم و اصولا هم ضمن احترام به هم، همدیگه رو نقد کنیم. یه برنامه این طوری که ببینید می فهمید تو ذهن بعضی ها چی میگذره درباره شنیدن حرفی که به مذاقشون خوش نیاد.درپیت!

October 05, 2006

حس قشنگ احترام

دیروز برای مصاحبه جهت عضو شدن در یک ارگان دانش آموزی رفته بودم شهر منتها صبح زود. هوای خنک بسیار لطیفی بود. بارون هم زده بود و همه چیز دلچسب. طبق معمول این روزها یه روزنامه* از محل مربوطه اش برداشتم و رفتم سوار مترو بشم. شلوغ بود و ملت سر زنده و همه پیش به سوی کار و تلاش. دیدن بچه های دبستانی، نوجوان ها و بقیه که هرکی در کمال آرامش به سمت مقصدش می رفت برایم لذت بخش بود.

چیزی که من در اینجا اکثرا تجربه می کنم و لذت می برم در حالی که در مملکت خودم به ندرت اتفاق افتاده، حس قشنگ احترام به خود و دیگرانه. وقتی به دیگران احترام می گذاری، انگار که یه انرژی مثبت از طرفین به سمت هم پرتاب میشه. بسیاری از مواقع بدون کلام. هیچ نیازی نیست که حتما حرفی زده بشه. اینجا حقوق همدیگه رو در اکثریت موارد بدون نیاز به درخواستی یا توضیحی، احترام میگذارن و این لذت بخشه.

خودم به شدت در حال خوندن سوئدی هستم. تقریبا یک ماهی هست که کلاس میرم هرچند قبل از تابستون اقدام کرده بودم ولی به دلیل کمبود جا جواب رد داده بودن اما بعد یک جلسه گفتن بیا و حسابی سرم شلوغ شده. یادگیری زبان حتی زبانی که به شخصه فکر می کنم آسونه مثل همین سوئدی بازم اولش بسیار سخته و ممکنه گاهی هی کلافه ات کنه. یاد سالهای سال پیش خودم می افتم وقتی که می خواستم انگلیسی یاد بگیرم. فرقش اینه که حالا هم سنم بیشتر شده و هم باید در مدت بسیار کوتاه تری یاد بگیرم و همین شاید کمی کار رو مشکل کنه.

درباره کار هم متاسفانه و متاسفانه زبان سوئدی بسیار اینجا دست و پا گیره. من برای هر کاری که بگید اقدام کردم حتی کارهای بسیار ساده دانشجویی اما متاسفانه همیشه تیر به درهای بسته می خوره. برای تز هم به همین طریق. به جرات می تونم بگم 50 کمپانی اقدام کردم که اکثرا هم در حوزه تخصصی خودم بودن اما باز هم اونجا یا مشکل سوئدی بوده یا نداشتن آشنا و یا اینکه اصلا تز برای ارائه نداشتن که بدهند. هرچند که این جمعه، بسیار سرنوشت ساز خواهد بود. یک مصاحبه دارم. امیدوارم بگیرمش وگرنه مجبور میشم برم دپارتمان و تز رو توی دانشگاه بگیرم. یه کمی سر خورده شده ام اما همچنان تلاش می کنم. بعدا درباره لحظات سخت هم خواهم نوشت. همیشه زندگی بر وفق مراد طبیعتا نمی چرخه.

راستی ماه رمضان هم اومده. البته آدم اگر در غرب زندگی کنه و تنها، غالبا هیچ حسی نمی گیره و از نظر روحی هیچ حسی به آدم دست نمی ده. یاد ماه رمضونهای دوبی بخیر که با بر و بچز کلی خاطره داریم و عکس. و یاد ماه رمضونهای مدرسه بخیر که همیشه چند سری سفره دراز رو سرتاسر پهن می کردن و بچه ها با هم شوخی می کردن و سر سفره رو می گرفتن و می کشیدن. هرچند من همیشه باید نفسم رو از بوی گند جورابهای بچه ها می گرفتم. یاد شبهای احیا و خنده های نصفه شبی بخیر. اول آبغوره اش رو توی مسجد می گرفتیم و بعدش بساط جوک و خنده تو خیابونا بود تا دم صبح که بریم کله پاچه بزنیم. یاد امین بخیر که دو سال و نیمه ندیدمش و عشق کله پاچه داشت و همیشه غر می زد که چرا خدا بچه پولدار نیافریدتش که تو جیبش پول باشه و تا دلش می خواد کله پاچه بخوره. دلم واسه خیلی چیزا تنگ شده. نمی دونم کی بتونم بیام ایران اما به شدت نیاز دارم. یادتون باشه، یکی از زیباترین لذتهای زندگی، صحبت کردن با هم زبونت در مملکت خودت توی یه جای دنج، با کسایی هست که دوستشون داری، قلقشون دستته و می تونی تا دلت بخواد به زبون مادریت از گذشته هات باهاشون حرف بزنی. چیزایی که فقط اونا می فهمن و نه هیچ کس دیگه ای توی دنیا. دلم برای این چیزا تنگ شده.

October 01, 2006

غولی به نام مایکروسافت

مایکروسافت یه غوله. درسته که خیلی موقع ها به خاطر بلند پروازی های بیل گیتس که در بسیاری موارد فقط و فقط حرف او جهت گیری کل سازمان و مدیران رو مشخص می کنه، باعث میشه که بعضی طرح هاشون و یا رقابتشون مسخره بیاد و یا اینکه شکست بخوره اما در هر صورت یه مساله به صورت واضح مشخصه؛ این که وقتی مایکروسافت وارد رقابت در عرصه جدیدی میشه با تمام قوا سعی می کنه رقیب رو از کمر بشکنه ولو با ضرر دادن و صد البته این کار رو با پشتوانه عظیم مالیش و قدرت سیستمهای فراگیرش انجام میده( کاربران ویندوز در دنیا 90 درصد کل کاربران کامپیوتر دنیا هستند!). این قضیه باعث میشه که رقیبهای کوچک و بزرگ مثل سگ از مایکروسافت بترسن و هول کنن. آخرین باری که مایکروسافت با ضرر وارد یه مارکت بزرگ شد همین ایکس باکسش بود اما کاری کرد که سونی رو به شدت به تکاپو انداخت و نتیجه اش قیمت های کنسول ارزان تر و رقابت شدیدتر بر سر تولید محصولات چند منظوره و با استفاده راحت تر برای مشتری ها شد.

حالا توی خبرها خوندم که شرکت ادوبی و سایمنتک دست به دامان اتحادیه اروپا شدند و وا شریعتا راه انداختن که آره مایکروسافت داره جنایت می کنه. درسته که این غول نازنین خیلی جاها از قدرت فراگیرش استفاده کرده و نرم افزارها رو به کاربرانش تحمیل کرده اما با توجه به تجربه 5 سال اخیرش مخصوصا دادگاهی شدنش توی اروپا و یا احتمال تحریم ویندوز مثلا توی هند و یا چین، غول داستان ما انقدرها هم خنگ نیست که بخواد برای خودش دردسر بسازه. اما پس باید پرسید درد ادوبی و سیمانتک چیه.

مایکروسافت یه پک نرم افزاری رایگان که آنتی ویروس باشه و امنتیت کاربر رو توی موارد مختلف تحت نظر داشته باشه توی ویستا تعبیه کرده. همین محصولاتی که به الان میشه نسخه بتاشون رو گرفت و روی اکس پی هم استفاده کرد. من که خیلی خوشم اومد و الحق هم خوب کار می کنه. سایمانتک شاکیه که بازارش رو از دست بده و مسلما این اتفاق خواهد افتاد چون کیه که به نرم افزارهای تقریبا گران نیاز داشته باشه بعلاوه اینکه محصولات سیمانتک یه مشکل اساسی دارن؛ اینکه سرعت سیستم رو تا حد مرگ میارن پایین. به شخصه می تونم بگم سیمانتک واقعا مزخرفه.

جناب ادوبی هم شاکی شده چون مایکروسافت یه استاندارد جدید رو در ویستا می خواد فراگیر کنه که در واقع رقیب همین فایلهای پی دی اف ادوبی هست. ادوبی هم از نظر کاربردی مشکل سرعت داره. چندین هزار بار خواستید یه پی دی اف باز کنید و جون سیستم بالا اومده تا فایل رو براتون باز کنه؟ عچیبه که شرکت ادوبی توی سایر محصولاتش بسیار قوی هست و توی پک پی دی افش کلی ناکار آمدی و کمبود هست.

هاها... عاشق دنیای آی تی هستم با این شکنجه های بیزنسیش. همین گوگل باعث شد تا مایکروسافت پول دوست به زانو در بیاد و سرویس لایوش رو راه بندازه و همه چیز اصولا برای کاربر مجانیه. همین جنبش کد منبع باز بود که باعث شد کلی شرکت کوچولو در مقابل غولهای گردن کلفت بایستن و باعث تغییر رویه اونا بشن مثل قضیه پایگاه داده sql که پدر sun رو در آورد و اونا هم مجبور شدن یه سری چیزا رو مجانی بدن بیرون و الا آخر.