" /> یه وجب خاکِ اینترنت: November 2006 Archives

« October 2006 | Main | December 2006 »

November 29, 2006

سالها پیش که کودک بودم

سالها پیش که کودک بودم، سر ِ هر کوچه کسی بود،
که چینی ها را بَند میزد با عشق ...
و من آنروز با خود میگفتم : آخر اینهم شد کار؟
ولی امروز که دیگر خَبَری از او نیست
نقش ِ یک دل که به روی چینیست، ترَکی دارد و من
در به در، کو به کو، پی ِ بَند زنی میگردم
در به در، کو به کو، پی ِ بَند زنی میگردم
در به در، کو به کو، پی ِ بَند زنی میگردم.

November 28, 2006

پوست کلفت

پوف. تاریخ رو یه نگاهی کردم و دیدم 14 روزه وبلاگ ننوشتم. ماه نوامبر هم داره تموم میشه. فکر می کنم که اوکی الان دارم یه عالمه فعالیت می کنم و کلی پوست کلفت شدم. اگه با بنیه قدیم بود عمرا می تونستم ولی حالا حداقل زودی خسته نمی شم و کارا رو اکثرا انجام میدم و روی زمان پیش می رم اما آخر شب وقتی که می خوام سرم رو بگذارم رو بالشت چطور؟ اون موقع می تونم با خیال راحت بخوابم؟ اصلا این همه دوندگی و یا تلاش و مقابله با مشکلات ارزشش رو داره؟ جوابش رو جدا نمی دونم.

بعضی هفته ها مثل همین هفته ای که گذشت، اصلا تعطیلی هم ندارم. یعنی اونم پره. تنها هنری که کردم اینه که نگذاشتم خونه کثیف باشه و ظرفها تلنبار باشه. خونه مرتبه و شبها دیروقت که با دوچرخه توی این هوای نسبتا سرد(فعلا دور رو بر مثبت 5 می چرخه) گازکش از مترو تا خونه رو میام و سریع می پرم بالا که کلید در خونه رو بندازم. خونه ای که هیچ کس توش نیست. هیچ کسی هم منتظرت نیست. نه خانواده ای، نه دوستی و نه یاری. خودم و خودم. گاهی شاید خیلی احساس خوشایندی نباشه.چال کردن آرزوها کار سختیه. گاهی هم دلم نمیاد چالشون کنم و ته ته قلبم نگهشون میدارم.

از نظر ارتباط با دیگران بسیار عالی شدم. همون پژمان قدیم. دیگه جایی نیست که توی این شهر نرم و یه چهره آشنا نبینم و سلام و علیک نکنم(البته از جنس خارجیش). توی جلسات هم که می رم به عنوان آتش بیار معرکه و شلوغ جمع. اما با همه اینا یه همزبون کمه. نه همزبونی که همش ایراد بگیره و همش بهش گوشزد کنه که اینجا خرابه و اینجات کجه و باید راست شه. نه همزبونی که بخواد تو رو به خاطر خودش راست و صاف کنه بدون اینکه بفهمه من چی می خوام.

نمی دونم شاید واقعا روال دنیا اینه. ارتباط زن و مرد این طوریه و من و امثال من در هپروت سیر کردیم. اگر اینه من ترجیح میدم هیچ وقت رابطه احساسی عمیق با کسی نداشته باشم. اگر رابطه احساسی باعث میشه دو نفر دیگه باهم دوست نباشن و همش به پای همه بپیچن، عمرا بخوام ادامه اش بدم. ترجیح می دم یک دوست بسیار نزدیک داشته باشم که نیازهای اولیه من رو از دید خودم برآورده کنه و من هم نیازهای اون رو و بده بستونی هم نداشته باشیم. ترجیح میدم یکی باشه که یه بار بهت بگه خسته نباشی تا اینکه بخواد مدام احساساتش رو قلبمه کنه بندازه روی دوش خسته ات.

در این یکسال و نیمه من بسیار عوض شدم. دیدم به دنیای اطرافم در بسیاری جهات عوض شده و گاهی اوقات انقدر این مساله زیاده که فکر می کنم در پوست خودم دیگه نمی گنجم. انگار که هضمش سخت باشه. اما این چیزا آزارم نمیده. یه رنج قدیمی، یه زخم کهنه این روزا داره میاد سراغم. رنج تنهایی و نبود دو تا دست فرشته مانند که مرحم زخمی باشه. راستی مادر، کودک که بودم برام می گفتی که دخترا، فرشته های کوچولو با دستهای ظریف و مهربون هستن، پس کجان اون فرشته ها که محبت بدن و از آدم چیزی نخوان. کجان اونا که مرحم زخم باشن. مادر من اون فرشته رو گم کرده ام.

November 14, 2006

آرمادا

یک نمایشگاهی هر ساله در دانشگاه من به نام آرمادا برگزار میشه که در اون شرکتهای بسیاری شرکت می کنن(امسال 147 شرکت غرفه داشتن).این نمایشگاه به واقع پلی بین شرکتها و دانشجویانی هست که یا دنبال تز هستند و یا اینکه می خوان فارغ التحصیل بشن و وارد بازار کار. کار بسیار ارزشمندیه و پارسال هم برگزار شده بود.

من به جرات می تونم بگم که دفترچه پارسال این نمایشگاه رو ورق به ورق جویده بودم بسکه دنبال تز گشتم توی شرکتهای شرکت کننده در آرمادا. امسال روز قبل دفترچه رو از یار گرفتم و لیست شرکتهایی رو که می دونستم باید برم و برای کار صحبت کنم، یادداشت کردم و خلاص. در عرض چهار ساعت ماموریت انجام شد. امسال شرکت های گوگل و مایکروسافت هم بودن.

هرچقدر بر و بکس مایکرو سافتی باحال بودن و کلی راهنمایی کردن و بگو و بخند داشتن، همون قدر غرفه گوگل عین برج زهرمار. اصلا و به هیچ عنوان انتظار نداشتم این طوری باشن. طبیعتا من شرکتهایی رو که دوست دارم با هیجان بیشتری با مسوولاشون صحبت می کنم و اصولا در انتقال هیجانم به طرف مقابل موفقم و اونم قشنگ حس می کنه که یه احساس خاص نسبت به شرکت دارم و خلاصه یه مکالمه بسیار خوب اتفاق میفته ولی لامصب این دو نفری که توی گوگل بودن اصلا خوب نبودن.

من یه دفترچه دارم که همیشه عیب شرکتهای مختلف رو توش یادداشت می کنم تا اگه زمانی خودم یه کاره ای شدم یا حتی شرکت زدم سعی کنم اون عیبا تکرار نشه. یکی از این عیبها اینه که بعضی شرکتها، توجهی به آدمایی که برای معرفی شرکتشون می فرستن ندارن و صرفا یا کسانی رو به عنوان نماینده می فرستن که یا قدرت فن بیان ندارن و یا اصلا آماده نشدن برای پاسخگویی به سوالات باز دید کنندگان.

امروز حداقل دو یا سه تا شرکت بسیار بزرگ به تورم خورد یه عملا نماینده اش هیچی نمی فهمید. معلوم نبود از کدوم دپارتمان برش داشته بودن و آورده بودنش و هرچی سوال می کردم هی می گفت برو تو سایت ببین. منم حال همشون رو گرفتم و یه چیزایی بهشون گفتم که آخرش یا کله شون رو می خاروندن یا عذر می خواستن که نمی تونن جواب بدن.هاها...غرقه آی بی ام هم رفتم و کلی با یارو مسوولش گپ زدم و یه دو تا تکه بهش انداختم یارو هم غیر مستقیم حرفام رو تصدیق کرد. اما همچنان گوگل تو دلم مونده. شیطونه میگه فردا برم بهشون بگم اگه قراره لینک و آدرس سایت به مردم بدید پس شما اونجا چی کار می کنید. خب برید خونه، چرتتون رو بزنید.

من لامصب توی بعضی چیزا به شدت ایده آلیستم و وسواس دارم یکیش همین برخورد با مشتری و جوینده کار و کلا ارباب رجوع هست و شرکتی که حتی یه بار هم بلنگه، من رو شاکی می کنه. شاید برای همینه که خیلی دوست دارم توی همین زمینه ها آینده کاریم رو رقم بزنم .

از این چیزا که بگذریم، متاسفانه در دوماه اخیر زندگیم به شدت معلق و بلا تکلیف بودم و با تمام اینکه آدمی هستم با برنامه ریزی، گاهی زندگی بدطوری مستاصلم می کنه. در حال حاضر هیچگونه برنامه ریزی دقیقی نتونستم بکنم و هربار دارم فکر می کنم که 6 ماه آینده چه بلاهایی قراره سرم بیاد. گاهی خیلی خسته کننده میشه. در ضمن در حال حاضر از صبح تا شب حدود ساعت 9 یا 10 بیرونم و بعدش هم که میام خونه باید کلی کار انجام بدم و الباقی... تنها چیز خوبی که هست اینه که یاد گرفتم استرسی نشم و کمتر از نظر قوای جسمی و روحی کم میارم. از این نظر خیلی راضیم. عجب پست قر و قاطی شد اما همین ثبت کردنش لذت بخشه.

November 13, 2006

سربو

رفاه اجتماعی و سطح بالای زندگی باعث میشه که آدمها به اصول اولیه زندگی بسنده نکنن و همیشه در جهت بهبود حرکت کنن و یا خواسته هاشون به کل عوض بشه. طبیعتا اروپای غربی جایگاه بسیاری از این اسمهای جدید و موقعیت های جدیده که با توجه به نیاز بشر مرفه امروزی بوجود اومده. سوئد در این میان نقش ویژه ای داره به خصوص در قبال نحوه زندگی مشترک که در اینجا به یک نمونه اش می پردازم.

بر طبق یک سرشماری، تقریبا حدود نیمی از سوئدی ها در خانه های تکی زندگی می کنن و به طور کامل مستقل هستند و در پایتخت سوئد(استکهلم) 60 درصد خانه های مسکونی را ساکنان تک نفره تشکیل می دن. از این نظر سوئد مقام اول رو در بین 25 کشور اتحادیه اروپا داره.

سربو – serbo – نحوه ای از زندگی مشترکه که زن و شوهر دارای خانه مجزا هستند. و بسته به شرایط و موقعیت در زمانی که توافق طرفین باشه زن به خانه شوهر میره یا شوهر به خانه زن. طبیعتا در جفت خونه ها تمامی وسایل زوجین وجود داره که مشکلی بوجود نیاد. خب شاید با خودتون بگید این دیگه چه جورشه ولی اگر کمی فکر کنید شاید سناریوهایی باشه که خوشتون بیاد.

متاسفانه بچه های ایرانی بسیار دیر کلمه استقلال رو درک و تجربه می کنن و یا به صورت ناقص باهاش برخورد میشه. اکثریت نوجوانان و جوانان ایرانی استقلال در شیوه زندگی ندارن و همین باعث اختلال در بلوغ فکری و احساسیشون بشه. طبیعتا بعد چند سال زندگی مجردی و تنهایی، یعنی جایی که پدر و مادر به عنوان یه اهرم بالای سرت نباشن که بهت امر و نهی کنن و همچنین از مراقبتهای اونا هم خبری نیست و وقتی مریض شدی و در حال موتی این خودتی و خودت که باید از پسش بر بیای، اون وقت زندگی مشترک با یک شریک زندگی ممکنه کمی برات مشکل تر بشه.

به شخصه خود من از زمانی که سوئد اومدم و با دید فردگرایانه تری نسبت به سالهای گذشته به زندگیم نگاه می کنم، یاد گرفته ام که چطوری از وقتهای تنهاییم لذت ببرم و چطور زمان رو بین خودم و یار نازنین تقسیم کنم. گاهی پیش میاد که خسته ام و از بیرون برگشته ام. این جور مواقع حوصله هیچ کسی رو هم ندارم. طبیعتا ترجیح می دم هیچ کسی رو هم ملاقات نکنم.

حریم شخصی در غرب چیزیست که وقتی به دست بیاری و لذتش رو ببری، حاضر نیستی به راحتی از دستش بدی و یا با کسی به اشتراک بگذاریش. طبیعتا هر چقدر این حریم سفت و سخت تر باشه، باید راهکار مناسب تری براش پیدا بشه. شاید برای همین باشه که زندگی هایی مثل سربو که بحث این مطلب منه و یا سامبو(زندگی مشترک بدون ازدواج قانونی) و یا حتی همین رابطه مونوگومیک دوست پسر / دوست دختری بوجود میاد.

گاهی فکر می کنم چقدر خوبه که شرایط اقتصادی و فرهنگی یک اجتماع انقدر دست آدما رو باز نگه می داره که بر نحوه زندگی خودشون تاثیر گذار باشن و بتونن خودشون انتخاب کنن و در مسیر درست پیش برن. من هنوز یادم نرفته که چقدر از محیط خونمون بدم میومد و چقدر قوانین مادر دست و پاگیر بود برای انجام دادن هر کاری. هرچند که بد شانسی با من یار بود و توی اون زمان خیلی چیزا ممنوع بود که حالا اصلا هیچ مشکلی نداره. شاید پدر و مادرها هم به شدت عقب نشینی کردن.

طبیعت زندگی سربو اینه که زن و شوهر کاملا به هم اطمینان داشته باشن و نیازهای همیدگر رو به خوبی درک کنن. به شخصه فکر می کنم این شیوه برای کسانی که از بلوغ فکری و احساسی بالایی برخوردار هستن جوابگو خواهد بود. به دلیل اینکه هر دوی زوجین دارای خانه و امکان مستقل مالی هستند و در مواقعی از هم دور، طبیعتا لغت خیانت ممکنه نمود بیشتر پیدا کنه و زوجین راحت تر بتونن به همدیگه خیانت کنن. برای همینه که میگم باید دو طرف همدیگه رو بخوان و درک بالایی از زندگی مشترک داشته باشن و به واسطه عوامل اجتماعی و پیش زمینه های مثل جامعه ایرانی که اکثریت ازدواج ها با پوچی و بی هدفی آغاز میشه، اقدام به ازدواج نکنن.

باری به هر جهت، یادتون باشه انسان بر اساس تجربه اش و به قولی به اندازه دهانش باید لقمه برداره. صرف اینکه یه چیزی غربی ها دارن ممکنه خوب نباشه. ممکنه نحوه زندگی سربو برای بسیاری احمقانه بیاد و خیلی ها کانون خانواده در زیر یک سقف رو ترجیح بدن اما هرچه که هست مهم اینه که به عقاید دیگران احترام بگذاریم و مهم اینه که دو نفر از نحوه زندگیشون راضی باشن. در انتها هم باید بگم که زندگی مشترک و کلا رابطه با کسی داشتن، مسوولیت میاره و این مسوولیت بسیار سنگینه. شاید به خاطر همینه که بسیاری ازش فرار می کنن. اگر نمی تونید مسوولیت بپذیرید وارد رابطه رمانتیک و عاشقانه نشید.

November 10, 2006

شهریه دانشجویی در سوئد

پیش گفتار: با توجه به اینکه در زمان حال تا 15 ژانویه سال 2007 اکثر دانشگاه های سوئد، پرونده دانشجوهای خارج از اتحادیه اروپا رو دریافت می کنند و بعد از 3 ماه بررسی تا تاریخ 15 آوریل نتایج رو اعلام می کنن و در این میون دانشجوهای بسیاری از ایران علاقه دارن که به سوئد بیان، بد ندیدم که کمی راجع به گرایش اخیر دولت در قبال دانشگاه ها در سوئد و همچنین شرایط دانشگاه ها توضیحاتی بدم. امیدوارم مورد استفاده قرار بگیره.

در ماه پیش(اکتبر)، هیئت بررسی پیشنهاد خودش رو به دولت جدید سوئد مبنی بر پولی کردن دانشگاه های سوئد، ارائه داده. حتما می دونید که سوئد از منحصر به فرد ترین کشورهایی ست که تحصیلات از مقطع ابتدایی و حتی دانشگاه در اون مجانی هست و این شامل دانشجویان خارجی هم میشه(چه در اتحادیه اروپا و چه در خارج از اتحادیه). متاسفانه در چند سال اخیر زمزمه هایی برای شهریه دار شدن دانشگاه برای دانشجویان خارج از اتحادیه اروپا بوده که امسال پیشنهادش به دولت برای اجرا داده شده. البته هنوز چیزی قطعی نشده ولی احتمال میره که این طرح به مدت 3 سال و از سال 2008 به اجرا گذاشته بشه.

سوئد کشوری با 9 میلیون جمعیته که دارای 11 دانشگاه بسیار معتبر در سطح دنیا و اروپاست. در 10 سال گذشته جمعیت دانشجویی خارجی سوئد به دو برابر افزایش پیدا کرده. دانشگاه های سوئد مشکل بزرگی بر سر جذب دانشجویان سوئدی در رشته های مهندسی دارند. رشته های مهندسی به واسطه سخت بودن و ماهیتی که دارن، سوئدی ها رو آنچنان جذب نمی کنه و شاید به همین دلیل شما به راحتی می تونید ببینید که در اکثر رشته های دپارتمانهای مهندسی، آسیایی های چشم بادومی و غیر چشم بادومی توی هم قل قل می زنن و یه طورایی سوئدی ها اقلیت میشن!

این طرح پیشنهادی میگه که چرا دانشجوی خارج از اتحادیه اروپا باید مجانی درس بخونه و پول و هزینه اش از جیب مالیات دهندگان سوئدی باشه پس اونا هم باید پول بدن. من کاری به بحث های پیرامون این قضیه ندارم و می خوام کمی از تجربیات خودم رو به شمایی که به دنبال یک کشور برای ادامه تحصیلات هستید بدم.

سوئد کشور کوچکی هست با بنیه کاری کوچک. اینجا درسته همه به راحتی انگلیسی حرف می زنن اما سوئدی کلید حل معماست. متاسفانه در پروسه کاریابی اول سیتی زنهای سوئد اولویت دارند و بعدش اتحادیه اروپا و آخر سر کسانی که از خارج از اتحادیه اروپا هستند. به معنای دیگه اگر سه نفر با شرایط یکسان برای یک کار اقدام کنن، مطمئنا سوئدیه برنده میدان خواهد بود. در ضمن متاسفانه نمی دونم چرا وقتی نوبت خارج از اتحادیه اروپا می شه شرکتها اولین سوالی که می پرسن اینه که سوئدی بلدید؟ در صورتی که خود من بارها خارجی های از داخل اتحادیه اروپا دیدم که سوئدی بلد نبودن و کار گرفتن.

با توجه به اینکه اکثریت ایرانی هایی که برای تحصیل میان خارج از کشور قصد پیدا کردن کار و اقامت دارن بهتون توصیه می کنم در صورت شهریه دار شدن دانشگاه های سوئد اگر تونستید به کشور دیگری برید مثل آلمان، انگلیس و یا حتی ایرلند.از جمله مشکلات اینجا یکی پیدا نکردن کار هست؛ دیگری زبان سوئدی اینجا هست که این کشور رو متفاوت می کنه با کشوری که انگلیسی زبان هستند. و مشکل بعدی آب و هوا و محیط اینجاست.

با فرض اینکه شما به قسمت شمالی سوئد نرید و همین جنوبش باشید، بازم زمستان طولانی و روزهای بسیار کوتاه داره و شما حس می کنید که همش هوا شبه. آسمون عموما خاکستری و خورشید چیز نایابیه. هوا سرد می شه و توی هوای سرد بیرون رفتن سخته و ترجیح می دید توی خونه بمونید. ضمن اینکه اینجا مغازه ها 7 بسته س و دیگه بعدش همه چی مرده. این موارد توی روحیه و حال و هوا خیلی تاثیر می گذاره و ممکنه باعث افسردگیتون بشه. در سوئد غذای بیرون بسیار برای دانشجو گرونه و اشکتون رو در میاره. برای همین اگر با جیب کم پول میاد، فکر خوردن غذای رستوران رو از سرتون بکشید بیرون و باید خودتون بخرید و غذا درست کنید که این گاهی آزار دهنده میشه چون وقت بسیاری از شما خواهد گرفت و ممکنه که ترجیح بدید همون وقت رو درس بخونید تا پای گاز همش در حال غذا درست کردن.

حالا منفی گفتیم بریم سراغ مثبتاش. از نظر دانشگاهی و امکانات اینجا حرف نداره و اگر بخواید برای دکترا ادامه تحصیل بدید جای خوبی هست. دخترای سوئدی مو بور و خوشکل هستند و اگر قصد ازدواج با همچین تیپهایی دارید خب جای ایده آلی خواهد بود. ایرانی های بسیاری اینجا هستند و می تونید کلی کنسرت و پارتی ایرانی برید و کلی رادیوی ایرانی هست که می تونید گوش بدید ضمن اینکه می تونید در مدت اقامت به سایر کشورهای اروپا هم سفر کنید. مردمان آرومی داره و همه چیز رو روالش می ره جلو. اصولا کسی وحشی بازی یا تخلف از قانون در نمیاره. آب و هوای تمیزی داره و بسیار سر سبز و زیباست. در ضمن تا دلتون هم بخواد می تونید دوچرخه سواری کنید.خب فعلا همینا رو داشته باشید تا ببینیم چه خبری دیگه به دست میاد. سوالی داشتید لطفا اینجا کامنت بگذارید.

November 09, 2006

ظرف ششم

دیروز هشتم نوامبر در واقع تولد وبلاگ یه وجب خاکِ اینترنت بود. زندگی غربی انقدر آدم رو به دنبال خودش می کشه و انقدر باید بدوی که حتی دلخوشی هات هم باید کنار بگذاری. من وبلاگ رو دوست دارم. خیلی هم دوست دارم. هر وقت هرچی خواستم توش نوشتم. گاهی وقتی به لحظه های آغازینش فکر می کنم ، لبخندی میاد روی لبام. همون موقع که فقط 10، 20 تا وبلاگ فارسی بود، همون موقع که جشن افتتاح صدمین وبلاگ فارسی رو گرفتیم. همون موقع که ندای افکار پراکنده از حس های یه زن سی ساله می نوشت با قلم زیباش و سیاوش از خاطرات نوجوانیش در سنگر و جبهه ها، وقتی هودر مثل آدم می نوشت و هیچ کسی رو دشمن فرض نمی کرد و توهم نمی گرفتش، وقتی روزگاری که سپری می شود راجع به دوران آموزشی سربازی می نوشت و امیر حسابدار طنزهای مینیمالیستیش رو کیف می کردم می خوندم؛ همون موقع که روی جاده نمناک نکات ظریفی رو توی پاراگرافاش می گنجوند و هیس از انتقاد به جامعه می نوشت. همون موقع که رضا قاسمی با الواح شیشه ایش به ما طرز فکر نسل قدیم رو نشون میداد و دیدش رو نسبت به اطرافش، همون موقع که میشد با اکبر سردوزامی یکه به دو کرد. همون موقع که سلمان مثل همین الان آروم و با وقار می نوشت و توی نوشت های دنیایی از تفکر و حرفهای جدید بود.

وقتی علیداد بود و یه گاز سیب سرخش که به نوعی بشه گفت اولین دیدار وبلاگری بین من و اون اتفاق افتاد و بعدش اون جمع کذایی 5 نفره که کلی خاطره س برام. وقتی خط قرمز از خط قرمزهای جامعه و سیاست می نوشت و من میگفتم عجب کله ش بوی قرمه سبزی میده. همون موقع که کامنتی وجود نداشت و روزی بین 50 تا 100 تا ایمیل می گرفتیم و همش رو هم جواب می دادیم! آره اون موقع ها برام افتخار بود که منم یکی از همینام. منم یکی هستم که شاید بشه پنجاه سال بعد گفت توی این پدیده و حرکت کاری کرد. نوشت، آموخت و یاد داد و افق دیدش رو باز کرد.

اون موقع همه تشنه حرفهای معمولی بودیم. حتی نوشتن اینکه امروز من دست توی دماغم کردم جذاب بود یا من امروز به حمام رفتم و دودولم رو وارسی کردم(این یکی دست پخت خودم بود!). ندا و خورشید و شهرزاد قصه گو و مرمرو از دنیای زنونگی می گفتن هر کدوم به زبون خودش. اون موقع کسی با تیر و کمون فمینیستی هم کسی رو به دیوار نمی چسبوند. یه طناز بود و سوالهای عامیانه اش که روز بعدش هم خودش میومد جوابش رو میداد و می رفت. این میون خیلی ها بودن که اسم نبردم و جا افتادن. خیلی ها که چند روزی بودن و بعدش برای همیشه وبلاگشون رو تعطیل کردن.

همون اول بود که فهمیدم چه رسانه جالبیه این وبلاگ. حالا 5 سال تموم گذشته و باید ظرف ششم رو بگذارم که پر بشه. اون موقع برای خودم یه برنامه 10 ساله داشتم. تا اینجاش رو خوب اومدم. تا ببینیم چه میشه کرد. فیل ترینگ کمر این وبلاگ رو شکست. من هم ویزیتور بالایی داشتم و هم تعداد صفحاتی که دیده میشد بسیار زیاد بود اما خب الان دقیقا شده یک دهم. دوست هم ندارم یه سایت دیگه بزنم و هی این قضیه قایم موشک بازی رو ادامه بدم. تنها کاری که تونستم بکنم همین ایجاد لیست ایمیلی هست که نوشته ها اتوماتیک بره توی ایمیل. شما هم اگه به زحمت میاد اینجا ایمیلتون رو وارد کنید تا نوشته ها به ایمیلتون فرستاده بشه یا می تونید از همین فید(آر اس اس) استفاده کنید و مطالب رو بدون اینکه بخواید وارد وبلاگ بشید بخونید.

راه درازی در پیشه و خاطرات من که گاه به گاهی برگیش روی این صفحه شیشه ای نقش می بنده. این همه وقت و این همه تلاش به چیزی که گرفتم می ارزید. پیدا کردن بهترین دوستان زندگیم و باز شدن افق فکری. اینکه بقیه چه نظری دارند. اینکه بقیه چطور به همدیگر در این دنیای مجازی احترام می گذارند و بسیاری دیگر. از همه شما که در این مدت وبلاگ من رو می خوندید و می خونید سپاسگزارم. در اولین قالب وبلاگم پنج سال پیش در بالای سر درش نوشته بودم: لعنت بر پدر و مادر کسی که در این محل آشغال بریزد :)

November 07, 2006

صدام وحشی

بالاخره این موجود حیوان صفت منحوس به مرگ با طناب دار محکوم شد. چقدر دوست دارم ویدئوش رو وقتی اون بالا مثل سگ جون میده رو ببینم. نمی دونم چرا وقتی قضیه به محاکمه خوک صفتهایی مثل صدام میشه سازمانهای حقوق بشری یاد حقوق یک انسان می افتان. اون موقع که صدام به ما حمله کرد و زن و بچه این مرز و بوم رو آواره کرد این سازمانهای بی خاصیت کجا بودن؟ اون موقع که از دولتهای اروپایی بمب شیمیایی گرفت ریخت رو سر جوون مثل دسته گل این مملکت، اتحادیه اروپا و استثمارگراش کجا بودن؟

اون موقع که پدر مردم خودش و کردا رو در آورد کسی میگفت آقا جان اینها انسان هستند و دارای حق انسانی؟ حالا موقع به محاکمه که شده، همه کاسه داغتر از آش که باید همه چیز مو به مو رعایت بشه. می خوام صد سال سیاه رعایت نشه. مگر وقتی فوج فوج آدم تو عراق و سودان و سومالی کشته میشه و با بمب می ترکه کسی صداش در میاد؟ مگه وقتی میلیونها انسان حتی نمی تونن لقمه ای نون برای خودشون تهیه کنن و توسط کشورهای توسعه یافته چپاول می شن کسی صداش درمیاد؟ مگه وقتی جوونای ایرانی زیر فشارهای مختلف اجتماعی، فرهنگی روح و افکارشون به فاک فنا میره کسی صداش درمیاد؟

حالا تازه آقا می تونه درخواست فرجام بکنه. چه دادگاهی، چه کشکی. طرف زده با سرنوشت میلیونها آدم بازی کرده حالا فرجام خواهی هم بکنه. آرزوم اینه که این پست رذل رو بکشن اون بالا و ترتیبش رو بدن. ازش متنفرم. امیدوارم به درک واصل بشه. لطفا کامنت ایده آلیستی هم نگذارید. ایده آلیستهای طرفدار حقوق بشر عجرشون با آقا تشریف ببرن بهشت انشالله.

November 02, 2006

انسان پر شتاب

به واقع تیتر این مطلب بایست میشد انسان پر شتاب یا وقتی ما از زمان بیشتر عجله داریم. از وقتی که سر و کله کامپیوتر و اینترنت توی زندگی مردم پیدا شد و دنیای آی تی زندگی آدمها رو زیر و رو کرده چیزی حدود 10 سال بیشتر نمی گذره. به واقع این ده سال نفوذ کامپیوتر در خانه های مردم زیاد شد، اینترنت و وب سر و شکلی گرفت و الباقی.

همین طوریش زمان عین برق و باد می گذره. حداقل برای من که این طوره. من اصلا نمی فهمم چطوری زمان با سرعت سرسام آورش در حال حرکته اما انگار این وسط خود ما هم از زمان بیشتر عجله داریم. هنوز دو ماه کامل مونده به تعطیلات کریسمس، تبلیغات جور واجور توی روزنامه ها برای رزرو انواع مسافرتها و فعالیتهای کریسمس. ماشینها اگر تولیدی داشته باشن در فصل آخر سال رو با نام سال بعدی می زنن. مثلا تولیدی که در سپتامبر سال 2006 شده رو به نام ماشین 2007 می فروشن.

این قضیه در نرم افزارها و بازی های کامپیوتری هم داره بیشتر و بیشتر میشه. دقیقا فصل آخر هر سال نرم افزارهای به اسم سال بعد میاد. کمی بعد از نصف یه سال تقویم های سال بعد توی کتابفروشی ها بهت سلام می کنن و همین طور بگیر و برو بالا.

وقتی مقاله می خونم همش دلم غنج می ره که کی 2010 میرسه. کی سال 2015 میشه و یا چه زمانی 2025. انگار که دلم می خواد چرخ زمان رو بگیرم و بچرخونم تا زودی حرکت کنه. تکنولوژی و رویای آسوده و بهتر زندگی کردن باعث میشه که فراموش کنیم ما انسانها هنوز که هنوزه در محدوده جسم و زمان و مکان خودمون اسیریم. اگر حتی من بتونم چرخ زمان رو بچرخونم به سال 2050، اون وقت من سنی در حدود 71 دارم. این رو که نمی تونم دست کاریش بکنم؟ می تونم؟ شاید تکنولوژی ذهن من رو بیش از حد به آینده امیدوار کرده که بگم شاید بشه کاریش کرد. گاهی این کلاف بسیار برام وحشتناک میشه. حتی برای منی که عاشق این سرعت پیشرفت هستم. گاهی فکر می کنم این انقلاب ارتباطی و دنیای فن آوری مرحله گذاری داره که دقیقا من و توی نوعی توش هستیم و خیلی راحت داره فرسودمون می کنه. ما باید چیزهایی رو تست کنیم که آیندگان به راحت الحلقومی استفاده خواهند کرد. مثل گذشتگان ما با این تفاوت که ما سوار یک ماشین فراری هستیم و اونا سوار یک ژیان قراضه بوده اند. سرعت بسیار بالاست. کمربندهاتون رو ببندید. سفت سفت.

November 01, 2006

استکهلم سفیدپوش

امروز صبح که از خواب پا شدم متوجه شدم یه چیزایی سفید داره تو هوا وول می خوره، همچین چند ثانیه طول کشید تا از خواب بپرم و کله ام رو بچسبونم به شیشه پنجره از شادی و ذوق دیدن برف. هوا به شدت امروز طوفانی بود و برف سنگینی بارید. میشه گفت استکهلمیان را غافلگیر کرد. ترافیک افتضاح بود و بسیاری که لاستیکهای مخصوص زمستون رو نداشتن (مگه موقع عوض کردنشون نبوده؟)حسابی گیر کرده بودن. اتوبوس ها با تاخیر نیم ساعته و یک ساعته همراه شدن و امروز برای اولین در تمام تاریخ سکونتم در استکهلم در قطار مترویی سوار شدم که کاملا پر پر بود و مردم به هم پرس شده بودند.

صحنه جالبی بود. مردم سعی می کردن که هوای همدیگه رو داشته باشن و دست و پایی لگد نشه ولی به شدت شلوغ بود. ترافیک ماشین ها افتضاح بود و اصلا ماشین ها حرکت نداشتن. حقیقتش اونچه که من در روزنامه ها می خونم و یا می بینم و می شنوم اینه که هر ساله با یه چند تا بارون غافلگیر کننده و یا برف این طوری، همه چیز قر و قاطی میشه و جالبه که انقدر همه چیز گره می خوره.

من توی این هوای طوفانی و بورانی، دو تا یه ربع پیاده روی کردم و از سرما لذت بردم. دستام از سرما داشت له می شد! اما چی کار کنم عاشقشم وقتی برف می باره. امروز کلی خدا رو شکر کردم که برف بارید. امسال 3 هفته زودتر از پارسال برف اومد و امیدوارم زمستون پر برفی داشته باشیم. خونه هم که اینترنتم وصل نشده و الان دانشگاه نشستم و باید توی این هوا باز یه ربع پیاده برم تا برسم خونه. فردا با دوربین باید چند تا عکس بگیرم. هی می خوام این فلیکر لعنتی رو آپدیت کنم تا شماهم بهره مند بشید ولی تو بگو کو وقت. ثبت این خاطره های روزانه هم برام لذت بخشه وگرنه وبلاگ به فنا می رفت با این بدو بدوهای من.