" /> یه وجب خاکِ اینترنت: January 2007 Archives

« December 2006 | Main | February 2007 »

January 30, 2007

دومین گردهمایی سالانه آیسِک

اگر یادتون باشه ماه اکتبر، بعد از اینکه عضو بزرگترین ارگان دانشجویی دنیا شدم، برای شرکت در اولین گردهمایی سالانه سوئد در شهر لوند که در جنوب سوئد هست دور هم جمع شدیم و چهار روز فراموش نشدنی رو با یه تجربه بسیار جدید آغاز کردم{ مطلب مربوط به اولین گردهمایی }. چهار روز رو برای دومین گردهمایی به شهر گوتنبرگ که دومین شهر بزرگ سوئد هست رفتم.

در یک مقاله مفصل راجع به AIESEC – تلفظ کنید آی سِک - خواهم نوشت اما باید بگم که این کنفرانسها و سمینارها رو عمرا در سازمان دیگه ای ببینید. تصور اینکه چهار روز یا بعضا هفت شبانه روز فشرده رو که فقط بین دو تا چهار ساعت وقت خواب داشته باشید و صبحها همه با چشمهای پف کرده پاشن و تمام روزشون رو توی کلاسهای آموزشی، کارگاه ها و سخنرانی ها بگذرونن و شبش تا کله صبح مشروب بخورن و پارتی بگیرن و جفتک بندازن، کمی سخت می شه. من از این گردهمایی ها به عنوان یک دوره سربازی کوتاه مدت یاد می کنم. انقدر انرژی بر هست که وقتی اعضا بر می گردن سر خونه و زندگیشون دقیقا یک روز کامل رو می خوابن تا بدن انرژی لازم رو دوباره به دست بیاره. فقط می تونم بگم باید حتما باشید تا بفهمید چه خبره.

هر گردهمایی همیشه یک عنوان منحصر به فرد داره و کارگاه های آموزشی و سمینارها و غیرو همگی پیرامون اون می چرخه. مثلا عنوان این گردهمایی"استاد شدن" یا به معنای سلطه گری بود. یعنی اینکه چطوری به کاری که انجام میدیم به طور کامل مسلط بشیم. گاهی کنفرانس ها برای چند رده از اعضا دسته بندی شده. مثلا این بار دو روز از چهار روز یک سری کارگاه های آموزشی مخصوص کسانی بود که قراره برن به کارآموزی به کشورهای دیگه و من هم جزوشون بودم.

این بار مثل قبل اونقدر از فضای کنفرانس راضی نبودم و کلا بسیار بی حال تر از قبل بود. اول اینکه تقریبا نصف آدمهای دیگه اومده بودن. بعدش توی این کنفرانس من اعضای جدید خیلی دیدم و اعضای جدید اصولا دیدی نسبت به اینکه قراره چه اتفاقی بیفته ندارن و با جمع هماهنگی سریع پیدا نمی کنن. بگذریم از خودم که از همون روز اول جفتک چهارگوشم رو توی جلسه ها انجام میدادم حتی قبل کنفرانس اما خب اکثرا این طوری نیستن. بعدش این کنفرانس بیشتر حالت جدی نسبت به قبلی داشت چون که دو روزش به طور کامل صرف انتخابات مدیر و معاونهای سازمان برای سال جدید شد.

هرچند شاید برای خیلی ها این کنفرانس به خاطر انتخاباتش کمی خسته کننده بود ولی من به طور کامل معنای دموکراسی و مساوات رو فهمیدم. به درستی که سوئدی ها حق دفاع از خود و بیانش رو پذیرفتن و به طور کامل در اون شرکت می کنن. برای انتخابات رییس کل سوئد، دو کاندیدا وجود داشت که یکیشون حضور فیزیکی نداشت و دیگری بود. شخصی که حضور فیزیکی نداشت برای سخنانش، یک ویدئو ضبط کرده بود و به نمایش در اومد. برای جلسه پرسش و پاسخ هم از طریق اسکایپ متصل شدند و به طور کاملا مساوی و در کمال عدالت پرسش و پاسخ ها انجام شد. حتی برای یک دقیقه ای که برای کاندیداها هورا می کشیدیم و شلوغ بازی در میاوردیم، فیلمبرداری شد که براشون فرستاده بشه که بدونن تفاوتی نیست و برای همه ارزش قائل هستیم.

بعد از دیدن تمام ویدئوها و مصاحبه ها و پرسش و پاسخ، نوبت رای دادن رسید. جالب این بود که برای دو نفر کاندیدای ریاست کل، می تونستیم رای بلی، خیر، نیاز به تحقیق بیشتر هست، بدیم و برای معاون ها گزینه های اعتماد، عدم اعتماد، نیاز به تحقیق بیشتر. کسانی که قرار بود به عنوان معاون باشن بعد از گرفت رای اعتماد، پرونده شون می رفت به کمیته انتخابات که اونجا حاضر بود و پرونده ها بررسی می شد تا بهترین و با صلاحیت ترین شخص برای هر کرسی مشخص بشه.

از پارتی ها اگر بخوام بگم پارتی شب اول با عنوان دهه 80 بود که باید مثل اونا لباس می پوشیدیم( موهای پف کرده، عینکهای آفتابی گنده، رنگهای لباس جیغ مثل سرخ و بنفش و نارنجی، استفاده از هدبند، مچ بند ورزشی بعضی از مشخصه هاش هستند) و صد البته آهنگهای دهه 80 مثل مدونا و مایکل جکسون. زیاده روی تو خوردن ودکا هم همیشه کار دست آدم میده. آدم که ودکا رو مثل آب خوردن قلپ قلپ نمی خوره آخه پسر جان!

پارتی شب دوم که به نام" دهکده جهانی" در اکثر گردهمایی های آیسک هست و به اشکال مختلف برگزار میشه. سری قبل هر شهر شرکت کننده از سوئد می بایست سوغاتی ها و شاخص های شهر رو به نمایش در میاورد تا دیگران بفهمن مثلا استکلهم چه شاخص هایی داره و سوغاتی هاش چی هستند این بار اما هر شهر، شده بود سمبل یه قاره و یه کشور از اون قاره. ما قاره آفریقا شده بودیم و کشور هم مصر. دو تا از دخترهامون خیلی قشنگ لباس پوشیده بودن و همه باهاشون عکس می گرفتن. هر میزی برای خودش کلی نوع آوری کرده بود. این جور موقع ها سرک کشیدن به هر میز و بخور بخور کردن خیلی حال میده. مسابقه رقص و بوسیدن هم که سر جای خودش.

از اتفاقات جالب این گردهمایی اول اینکه یه دختر ایرانی رو ملاقات کردم و خیلی خوشحال شدم که توی این ارگان هست و دومیش اینکه یه کارگاه آموزشی بود برای کسانی که می خواستن از سوئد برن جای دیگه برای کارآموزی در کشورهای دیگه و بهمون یاد میدادن که چطوری خودمون رو آماده کنیم و چطوری فرهنگ سوئد رو به دیگران یاد بدیم و یا چطوری راجع به سوئد سخنرانی کنیم. یه تمرینش که خیلی جالب بود این بود که سه گروه شدیم. یک گروه چهار نفره همه سوئدی بودن، یه گروه چهار نفره که همه توش خارجی بودن ولی فعلا توی سوئد اقامت داشتن(مثل خود من) و یک گروه هم میکس بین سوئدی ها و خارجی ها بود.

جالبه که هر سه گروه به طور بسیار متفاوتی سوئد رو معرفی کردن. گروهی که همه سوئدی بودن چهار سناریو مختلف رو برامون بازی کردن و نشون دادن که چطوری سوئدی ها توی این سناریوها برخورد می کنن. به این صورت که دو نفر به عنوان شاخص فرهنگ سوئدی و دو نفر شاخص فرهنگ آمریکایی. و این عکس العمل سوئدی ها چیه. حیف دوربین نداشتم ولی باید بگم عالی بازی کردن و برای من خوشحالی از این جهت بود که اولا من تمام این سناریوها رو تجربه کرده بودم و به چشم دیده بودم در دنیای واقعی و دوم اینکه درکش و هضمش برام سخت نبود. این نشون میده که توی این یک سال و نیمه کمی با ساختار و فرهنگ سوئد آشنا شده ام. گروه ما که همه خارجی بودیم، سوئد رو از این دید کسی که بیرونه نگاه کردیم و عناوینی که توی ذهن میاد وقتی به یه خارجی راجع به سوئد می گن رو بیان کردیم و گروه سوم کاملا ناسیونالیستی کار کرده بود و کلی اطلاعات دقیق و آمار راجع به سوئد بیان کرد. مثلا چه کمپانی های بزرگی داره، آدمای معروفش کیا هستند و غیرو....

محل این کنفرانس سه جایگاه مختلف بود که دو تاش ساختمونهای دانشگاه گوتنبرگ بودن و یکیش هم یه دبیرستان که محل خواب بود. آره توی کلاسهای دبیرستان با کیسه خواب و زیر انداز می خوابیدیم. مساله جالبی که به ذهن من رسید این که وقتی به توالت رفتم متوجه شدم که این توالت ها خیلی تمیز نیستن و در کمال ناباوری روی درهاشون عکسهای سکسی کشیده شده و یه سری جملات هم به سوئدی. من به طور کل شاخ درآوردم. چون اصولا ندیدم در دانشگاهای اینجا کسی روی در چیزی بنویسه چه برسه به کشیدن عکس سکسی! بعدش متوجه شدم که جای خوابمون یه دبیرستانه و اون وقت بود که دوزاریم افتاد! به هر حال دیدن کلاسهای درس و فضای یک دبیرستان سوئدی هم خالی از لطف نبود.

برگشتن همه خسته. چشمها قلوه خون! و حالا باید با دو تا مینی ون به ظرفیت هر کدوم 9 نفر برگردیم استکهلم. و دو نفر از خودمون در هر ماشین می بایست رانندگی می کردن. قرار شد برای جلوگیری از خوابیدن راننده ها هر دو ساعت یه بار توی یه پمپ بنزین بایستیم تا راننده ها عوض بشن و بعدش دو نفر کنار راننده بشینن که باهاش حرف بزنن تا خوابش نبره. جاده لغزنده، باران و بارش شدید برف در بعضی نقاط، کامیونهای غول پیکر به ارتفاع تقریبا چهار متری که کل جاده رو قرق کرده بودن و خلاصه وقتی اینا رو به یار گفتم می خواست خفه ام کنه چون می گفت کار خطرناکی کردیم.

من در طول مسیر رفت به کنفرانس و برگشت دقیقا جاده رو زیر نظر داشتم و باید بگم جز یک مورد هیچ مورد خطای دیگه ای ندیدم. راننده های کامیون اصلا خطرناک رانندگی نمی کردن(سرعتشون بالا بود ولی بسیار هوشیار عمل می کردن) و باید بگم اصلا قابل مقایسه با جاده های خودمون نبود. البته توی راه تصادف دیدیم که به احتمال زیاد به خاطر لغزندگی سطح جاده بود اما نکته قابل توجه اینکه با اون همه بارش شدید برف در بعضی نقاط جاده فقط لایه نازکی از برف داشت و این رو مدیون برف روبهای غول پیکر جاده های اینجا باید دونست. من در مسیر لذت بردم از اینکه می دیدم کنار جاده پوشیده از برف ولی آسفالت جاده به طور کامل قابل مشاهده بود و خالی از هر گونه برف. استاندارد رانندگی در اینجا و قوانین ترافیک بسیار بالاست. باری به هر جهت این ما بودیم و این دومین گردهمایی. حرف و حدیث پیرامون این تجربه ها زیاده ولی کلمات گویا نیستند. الان که دارم می نویسم از مرحله استراحت بلند شده ام و باز به سوی زندگی پر شور و هیجان.

January 23, 2007

شاد بودن یک سفر طولانیست؛ نه یک مقصد

متن زیر رو یار برام با ایمیل فرستاد. انقدر گویا هست و انقدر زیبا که دوست دارم خیلی های دیگر رو از خوندنش بهره مند کنم. لذت بخش ترین قسمتش برای من اینه که در جوانی به این نتیجه رسیده ام که باید در زمان حال شاد بود وگرنه همیشه باید به فکر یک مقصد باشی. شبها گاهی در زمزه ها می گویم: خداوندا روح مرا بزرگتر بگردان، صبر مرا بیشتر و به من توانایی بده تا هرآنچه که برای دیگران می خواهم به انجام برسانم.و برای من شادی در موفقیت شخصی نیست. برای من نهایت شادی، سرزندگی و خوشحالی همه است.

ما خودمان را متقاعد مي کنيم به اين که زندگي بهتر خواهد شد وقتي که ازدواج کنيم و خانواده اي تشکيل دهيم.سپس سر خورده و نا اميد مي شويم چرا که بچه هاي ما کوچک هستند و به توجه دائمي نياز دارند، پس به اميد آينده بهتري هستيم تا آنها بزرگ شوند بعد که به سن نوجواني رسيدند وما درگير مشکلات آنها هستيم آرزوي گذشتن آنها از سن بحران و فرداي شادتري را داريم.....به خودمان وعده ميدهيم زندگي بهتري را............ ..وقتي من و همسرم با هم تلاش کنيم،تا ماشين بهتري تهيه کنيم،تا به مسافرت تفريحي برويم،تا......بالاخره بازنشسته شويم . حقيقت اين است که هيچ زماني براي شاد بودن بهتر از زمان حال نيست.زندگي هميشه پر از درگيري و سعي و تلاش است.چه بهتر قدرت رويارويي با آنها را داشته باشيم و عليرغم تمام مشکلات تصميم بگيريم شاد زندگي کنيم .

براي مدت مديدي به نظر هر کسي مي رسد که زندگي واقعي را بايد از جائي شروع کرد ،ولي هميشه موانعي سر راه وجود دارد-تجربيات سختي که بايد از سر گذراند -- کارهايي که بايد به سرانجام برسد--زماني که بايد صرف انجام کاري شود--قبضي که بايد پرداخت شود سپس...........تازه زندگي آغاز خواهد شد.اين عقايد کمک کرد تا بفهمم ..هيچ جاده اي تا سعادت و خوشبختي نيست بلکه خوشبختي همان راه ولحظه هاي زندگي است که طي مي کنيم . پس از تمام لحظات زندگيت لذت ببر......کافيست در انتظار بودن براي اتمام تحصيلات يا شروع آن.به دست آوردن پول يا خرج کردن آن ،براي کاري را شروع کردن،براي ازدواج،براي يک روز تعطيل،خريد ماشين جديد،دادن قرضها،براي بهار،تابستان،پاييز وزمستان،براي اول ماه،پانزدهم ماه،براي آهنگي که قراره از راديو پخش بشه،براي مردن ،براي دوباره زنده شدن.......قبل از اينکه تصميم بگيري شاد باشي .

شاد بودن يک سفر طولاني است،نه يک مقصد هيچ زماني براي شاد بودن بهتر از زمان حال نيست............ .. زندگي کن و از تمام لحظاتش لذت ببر.

آيا به خاطر مي آوري:نام پنج نفر از ثروتمندترين اشخاص جهان،پنج شخصي که در سالهاي اخير ملکه زيبايي جهان شده اند يا ده نفر از کساني که جايزه نوبل را برده اند و يا حتي ده هنرپيشه اي که اخيراً اسکار گرفته اند.......نسبتاً مشکل است.نگران نباش هيچکس به خاطر نمي آورد

تشويقها پايان مي پذيرد..........مدالها را گردوغبار فرا مي گيرد............ ..و برنده ها خيلي زود فراموش مي شوند............ . ولي اکنون ببين آيا به خاطر مي آوري :نام سه معلمي که در پيشرفت تحصيلي تو نقش موثري داشته اند،سه نفر از دوستانت که در زمان احتياج به تو کمک کرده اند ،يا انسانها يي که احساس خاص و زيبايي را در قلب تو به وجود آورده اند،يا اسم پنج نفر از کساني که مايل هستي اوقات فراغت خود را با آنها بگذراني. جواب دادن خيلي بي دردسر و راحت است ،..نيست؟ کساني که به زندگي تو معنا بخشيده اند ،جزو مشهورترين و بالا ترين افراد دنيا نيستند؛ آنها ثروت زيادي ندارند يا مدال و جايزهً مهمي به دست نياورده اند؛ولي...........آنها کساني هستند که نگران تواند واز تو مراقبت مي کنند؛کساني که مهم نيست چگونه؛ ولي در کنار تو مي ما نند... مدتي دربارهً آن فکر کن.......... زندگي خيلي کوتاه است ........و تو ؛در کدام ليست از کساني که نام بردم هستي؟آيا مي داني؟

بگذار تو را ياري کنم. تو جزو مشهورترين هاي جهان نيستي ولي در ميان کساني هستي که من به ياد دارم اين ايميل را برايشان بفرستم. مدتي پيش در المپيک معلولان در شهر سياتل؛نـُه دونده در خط شروع براي مسابقه صـد متر ايستاده بودند؛تير شروع مسابقه شليک شد؛دونده ها سعي مي کردند بدوند و برنده شوند.ناگهان پاي يکي از آنها پيچ خورد و افتاد و شروع به گريه کرد.هشت دونده ديگر پس از شنيدن صداي گريه او دست از مسابقه کشيدند و باز گشتند.يک دختر عقب مانده ذهني کنار او نشست او را در آغوش گرفت وبه او دلداري داد .سپس همهً دونده ها در کنار هم راه رفتند تا به خط پايان رسيدند..تمامي جمعيت حاضر در استاديوم ايستاده بودند و براي آنها دست مي زدند...تشويقي که مدتي بسيار طولاني ادامه پيدا کرد .

کساني که نظاره گر اين صحنه بودند هنوز دربارهً آن حرف مي زنند.مـي دانيد چــرا؟ زيرا اين حادثه عميقاً در قلب ما تاثير گذاشت و ما همه مي دانيم چيزهاي مهم تري از برنده شدن يک نفر در دنيا وجود دارد. کمک کردن به ديگران براي اين که آنها هم موفقيت را تجربه کنند******* حتي اگر به اين معني باشد که قدم هاي خود را آهسته تر کنيم و در شيوهً زندگي خود تغييراتي ايجاد کنيم.

January 14, 2007

حکایت پاسپورت نوک ممه ای

پاسپورت من حدود هفت سال پیش صادر شده و چندتا ویزا توش داره شامل دو تا ویزای سه ساله اقامت امارات بعلاوه یک ویزای بیزنس شنگن و ویزای دانشجویی سوئد. کلی مهر خروج و ورود و خلاصه حسابی شلوغ پلوغه. توی مسافرتهای خاورمیانه که همگی نکبتی مثل هم هستیم، از هندی و پاکستانی و ایرانی و خلاصه هرچی کشور گند و گه و بدبخته همه درد هم رو می دونن و می فهمن ویزا چیه و مقررات و کاغذ بازی سفارت خونه چیه و طبیعتا کارکنان فرودگاه هم به سادگی آب خوردن کارت رو راه می ندازن اما همچین که بیای یه کشور آزاد و دارای دموکراسی و اونم توی غرب سیستم حسابی فرق می کنه و این پاسپورت قهوه ای نوک ممه ای باعث شرمساریت میشه.

توی اتحادیه اروپا سفر کردن مثل آب خوردنه. برای همینه که خیلی سخت می گیرن که ویزای شنگن بدن به کسی چون به راحتی می تونه توی کشورهای عضو و هم پیمان مسافرت کنه. برای کارکنان فرودگاه های اروپا مساله ویزا زیاد شناخته شده نیست چون نود و نه درصد آدمای مسافرتی دارای پاسپورتی هستند که شنگنه یا کشورشان قراردادهایی دارن که باعث میشه شهروندان دو کشور به راحتی مسافرت کنن. من یک بار برای سفر به آلمان و این بار برای سفر به یکی از جزایر قناری به این مشکل برخوردم. یار که پاس سوئدی داره به سرعت سه سوت کارش انجام میشه اما همچین که نوبت به من می رسه و اون پاس کذایی بیرون میاد گه گیجه جناب پشت گیشه شروع میشه و هی پاس رو ورق می زنه و هی ورق می زنه و گیج تر میشه و آخرش هم باید زنگ بزنه به مسوول بالاترش.حالا این رو نمی گم که اگه از یه کشور غیر شنگن بخوای وارد بشی حتی مامور اصلی چک کردن ویزا حق داره مقدار پول، زمان موندن و تاریخ بازگشت، بلیط برگشت، محل اقامت، شماره دوست و اقوام احتمالی در مقصد، مدرک کاری یا دانشجویی و حتی شورت شما رو هم سیاحت کنه. این رو جدی گفتم!!!

این پاس قهوه ای نوک ممه ای باعث میشه که همیشه کارم چندین دقیقه بیشتر از بقیه طول بکشه چون طرف باید کلی پرس و جو کنه و زنگ بزنه و آخرش هم که اوکی شد یه لبخندی بزنه و پاس رو با بلیط هواپیما بده به من. من هیچ وقت از اینکه ایرانی بودم شرمسار نبوده ام و همیشه به وطنم افتخار کرده ام و می کنم اما در دلم گاهی آشوب میشه که چرا سرنوشت باید این طور رقم بخوره که نسل من و امثال من این چنین به فلاکت بیفته. چرا باید ایران توی این وضعیت قرار بگیره و همیشه نگران کاغذ بازی های این چنینی باشیم. سی سال پیش کجا بوده ایم و حالا کجاییم.

اینجا بلیط نیویورک فوق العاده ارزونه. باورتون نمیشه که چه قیمتهایی می دن. از یه سفر اروپایی هم ارزون تر در میاد چون سوئدی های بسیاری میرن اونجا برای خرید و تفریح. یار خیلی راحت می تونه برای خودش برنامه ریزی کنه و بگه اوکی تابستون یک هفته نیویورک تلپیم اما من قلبم باید بتپه که به احتمال خیلی زیاد اگه تقاضای ویزا کنم با وجود داشتن ویزای سوئد اما ممکنه ردم کنن و بیخودی مشکل بوجود بیاد. برای همین از خیرش می گذرم. حالا یه سری توی مغز فاسدشون فکر نکنن که بنده پول از سر راه آوردم که هی فرت و فرت مسافرت تفریحی برم. من دوست داشتم یه سفر به آمریکا برای شرکت در یک کنفرانس برم اما می تونم؟

سری بعد که بخوام مسافرت به جایی داشته باشم از همون ابتدا می دونم که باید صفحه ویزام رو نشون مسوول گیشه بدم تا گیج نشه و می دونم که باز اون باید به مسوول رده بالا زنگ بزنه و من به صف پشت سرم نگاه می کنم که مدتیه به خاطر من معطله. این پاسپورت من باعث شرمساریه. لعنت بر هر کسی که باعث شرمساری شهروندان مملکت خودش میشه. تفو.

January 12, 2007

یک هفته دور از تکنولوژی

امروز عصر بعد یک پرواز 6 ساعته به استکهلم نه چندان سرد برگشتم. یک هفته استراحت کردم و کلی تجربه اندوختم. این سفر واقعا عالی بود. به دور از هیاهو و شلوغ پلوغی روزمرگی کلی به معلومات سیاحتیم اضافه شد.کلی مبانی و مفاهیم جدید یاد گرفتم و خلاصه با یه گونی مطلب و محتوا برگشتم که براتون از اونجا بگم.

دیگه توی این سن خیلی خوب می دونم که آدم خیلی زود به بوی گند لجن عادت می کنه. این بوی گند مثلا می تونه از بی انگیزگی باشه یا روزمرگی و استرس مطلق یا حتی اعتیادهای عجیب و غریب قرن بیست و یکم مثل اعتیاد به اینترنت و تلویزیون و غیرو.... توی این یک هفته فقط دو بار به مدت جمعا 20 دقیقه ایمیلم رو چک کردم چون منتظر یه ایمیل بسیار مهم بودم و دیگر هیچ. به کل از دنیا و اخبارش به دور. حالا درسته تا رسیدم خونه سخنرانی بیل گیتس در CES 2007 رو دیدم و یا شاهکار اپل که اسمش iphone هست و کلی ایمیل تلنباری رو جواب دادم(چون عادت ندارم که ایمیل باکسم مثل خیلی آدمای دیگه روی هم تلنبار بشه و همش غر بزنم که چرا عرضه ندارم بهشون جواب بدم!) ولی خب یاد گرفتم که به چیزی خودم رو محدود نکنم.

هرچند مسافرت یه سری مشکلاتم داشت اما در کل عالی بود. کلی چیزهای هیجان انگیز دیدیم، کلی عکس گرفتیم و کلی سوغاتی خریدیم. اتاقم خیلی داره خوشکل میشه اما حیف که معلوم نیست مقصد بعدی کجاست. فعلا در یه برزخ تصمیم گیری های جدی زندگی افتادم و فرصت موس موس کردن هم ندارم. از این حرفا بگذریم تا فرصتش. می خواستم بهتون بگم هرکجا که هستید حتی با کمترین بودجه حتما مسافرت برید و حتما چیزای جدید یاد بگیرید و نگذارید روزمرگی داغونتون کنه. قبل سفر زیاد حالم خوش نبود اما دوباره یه شارژ حسابی شدم و می دونم که جه روزگار پر کاری پیش رومه. منتظر سفرنامه من باشید :)

January 05, 2007

سواحل قناری

بچه که بودم این ور و اون ور راجع به سواحل قناری می خوندم و یا می شنیدم و همیشه هم نمی دونم چرا فکر می کردم سواحل قناری یه جاهایی توی آفریقا نزدیکای ساحل عاجه! جدا نمی دونم چرا این طوری فکر می کردم تا اینکه دست سرنوشت طوری شده که حالا دارم می رم به همون سمت البته به یکی از جزیره هاش به نام "لانزارتو".

اینجا ما هم به سبک سوئدی ها که از مدتها پیش برنامه سفرشون رو می چینن بعد کلی چک و چونه با یار، تصمیم گرفتیم بریم اینجا. قیمتاشون هم خوب بود. یک هفته ای می ریم ببینیم چی میشه. دمای هوا الان اونجا بیست درجه هست و امیدوارم هوا آفتابی باشه این مدت یه هفته ای که میریم اونجا و حسابی عیش و نوش کنیم.

خیلی دوست داشتم بتونم برم ایران ولی نشد که نشد. برنامه ام جور در نمی اومد که بتونم برم. از نظر زمانی هم تقریبا راه هر دو یکیه. یعنی 5 ساعت با هواپیما راهه تا لانزارتو. برم ببینم چی داره که این سوئدی ها هر ساله اونجا پلاسن. البته کلی تو سایتها برای اولین بار در عمرم چرخیدم و اطلاعات قبل از سفر پیدا کردم.

قول دادم که لپتاپم رو با خودم نبرم اونجا(با اینکه توی پاکت مسافرتیم قید شده بود که دسترسی مجانی به اینترنت هست البته فکر کنم با همون لپتاپ). به هر حال یک هفته ای به جز چک کردن ایمیل که بسیار برام حیاتیه، اینترنت رو می بخشیم به سایر دوستان. بعد از برگشتنم هم می خوام در اینترنت گردی رو تخته کنم(صد البته وبلاگ به راه خواهد بود). این یه ماهه از کار و زندگی افتادم بس که مقاله و کوفت و زهرمار خوندم. پس فعلا ما رو حلال کنید.

January 02, 2007

سال 2007 میلادی

شب سال نو رو رفتیم بیرون و توی هوای نیمچه زمستونی استکهلم مراسم آتش بازی رو در کنار یار و دوستان دیدم. از خاطرات گذشته همین که من در زمان آغاز سال 2000 میلادی، سرباز بودم و اون موقع در اتاق خودم که سوت و کور بود در سیاهچاله نا امیدی و بی کسی. لحظه های غرق شدنم رو می دیدم و آرزوهای برباد رفته و چال شده. هفت سال گذشته و من امروزه می تونم نصمیم بگیرم که برای دیدن آتش بازی به مرکز شهر برم یا خیر. می تونم تصمیم بگیرم که چطور وقتم رو با یار این روزهای زندگی بگذرونم. حق انخاب دارم و آزادی. وصف ناشدنیه. لذت بسیار فراوانی داره. از این نظر درود بر غرب و دموکراسی شیرینش و صد البته مملکتی که فعلا در آن مهمانش هستم یعنی همین سوئد نازنین.

من وابستگی چندانی به آغاز سال میلادی ندارم و نوروز باستانی خودمون رو بسیار بیشتر دوست دارم اما به قولی چه اشکال داره آدم از هر فرصت نیکویی برای گذاشتن قول و قراری با خود، سود ببره. سوئدی ها بهش میگن " قول سال" و توی استکهلم معروف ترین قول سال همانا "ترک سیگاره". خوشبختانه من که این مشکل رو ندارم در نتیجه قول سال من میره به اینکه درسم رو هرچه زودتر تموم کنم و کار مورد علاقه ام رو به دست بیارم. سال گذشته، سال پرباری برای من بوده و بسیار ازش راضی هستم. سال نوی همه مسیحیان عزیز مبارک باشه.