" /> یه وجب خاکِ اینترنت: February 2007 Archives

« January 2007 | Main | March 2007 »

February 28, 2007

کنفرانس ملی 3 آیسک

همون طور که چند بار اینجا گفتم من عضو سوپر فعال(!) ارگان دانشجوییمون هستم و در حال حاضر روزی در حدود 4 ساعت از وقتم رو می گیره اونم به طور خالص و بدون چربی. در حال حاضر دو وظیفه اصلی دارم یکی کمک به مدیر استخدام برای مصاحبه، خوندن رزومه ها و کلا ارزشیابی دانشجویی هایی که علاقه مند هستند به عضو شدن. در سال دو بار عضو گیری بزرگ داریم و چندین بار عضو گیری کوچک تر. در عضو گیری های مفصل و بزرگ چندین هفته مشغول بازاریابی و آفیش چسبوندن و توی دانشگاه، برگه پخش کردن و بعلاوه بعد از اجازه از محضر استاد درس، پنج دقیقه وقت صرف کردن برای دعوت دانشجوها برای شرکت در جلسات آشنایی با ارگان هست.

باورتون نمیشه که چقدر آدم باید با یه تیم زحمت بکشه که مثلا حاصلش بشه سه یا پنج نفر که بیان بشینن و براشون 1 ساعت سخترانی کنی با پاورپوینت و آخرشم معلوم نیست که ثبت نام بکنن برای مراسم آشنایی یا نه. خلاصه این که کار بسیار مشکلی هست. من چند بار به صورت پاره وقت برای بازاریابی و سخنرانی، داوطلب بودم. یه بار یادمه که برای یه سخنرانی نیم ساعته در عرض سه دقیقه خودم رو آماده کردم. باورتون میشه؟ فقط سه دقیقه سریع پاورپوینتها رو با دوستم نگاه کردم و بعدش یا علی مدد!

تازه وقتی دانشجوها ثبت نام کردن برای جلسات معارفه و آشنایی، باید یک جلسه چهار ساعته به صرف شام(ساندویچ بعلاوه میوه که اصولا در سالن سخنرانی یکی از اسپانسرهای اصلی ما یعنی شرکت الکترولوکس برگزار میشه) و چندین مراسم دیگه باید شرکت کنن تا فقط بفهمن ارگان راجع به چی هست و بعد اگه خواستن نهایتا رزومه شون رو تحویل بدن بعلاوه فرمی که پر می کنن تا برن برای مصاحبه و سپس بعد از رد کردن این مراحل عضو بشن. علت اینکه اینقدر دنگ و فنگ هست یکی اینکه در سوئد خیلی سیستماتیک کار می کنن و دیگر اینکه در این ارگان ما دانشجوی غیر فعال نداریم. یعنی اگر عضو غیر فعال باشی اصولا جایی نداری، برای همین سخت می گیرن تا مطمئن شن که کسی که فرم رو پر می کنه واقعا می خواد که وقت بگذاره. تازه با همین سخت گیری ها بعضی ها اون قدر که باید وقت نمی گذارن و بسیار کم فعالیت می کنن.

به غیر از دو مسوولیت بالا من الان 3 هفته س که به شدت درگیر تلفن زدن به کمپانی ها برای درخواست جلسه و وقت ملاقات هستم. حقیقتش اینه که من عضو تیمی هستم که این تیم (در حال حاضر با مدیر تیم 7 نفر هستیم) مسوول برگزاری کنفرانس چهار روزه ای هست که به زودی در استکهلم اتفاق می افته و اکثریت اعضای ارگان از سرتاسر سوئد دور هم جمع میشن. من بعدا راجع به این سمینارها خواهم نوشت اما بدونید که اساسا این سمینارها عجیب ترین و دیوانه وار ترین تجربه زندگیتون می تونه باشه. حالا ما وظیفمون راست و ریست کردن کارهای این سمیناره. از تهیه غذا و پشتیبانی و حمل و نقل و محل خواب بگیر تا پیدا کردن اسپانسر و محل برگزاری و نحوه برگزاری پارتی ها.

توی این مرحله مسوولیت من، پیدا کردن اسپانسر برای کل مراسم و کنفرانسهاست که واقعا کار سختیه. انقدر به کمپانی ها زنگ زدم و سریش شدم که گاهی خودم کف می کنم. از مایکروسافت و سیسکو و اچ پی بگیر تا شرکت های غول سوئدی مثل اریکسون و ایکه آ. بدبختانه پیدا کردن افراد کلیدی و صحبت کردن با اونا واقعا مشکله و از همه مهم تر مجاب کردنشون برای اینه که اسپانسر بشن و یا برامون کارگاه آموزشی برگزار بکنن که هیچ تازه بهمون پولم بدن!

خلاصه این که روزگارم شده تلفن و تلفن بازی. امیدوارم موفق بشم. لااقل اینقدر وقت می گذارم به هدر نره. کار سختیه اما خب کار نشد نداره. فعلا که اکثر شرکتهایی که اولش خوب هم راه اومدن به دلایل مختلف گفتن "نه". اوایل از "نه" گفتن شرکتهای بزرگ کمی وحشت می کردم ولی الان اصلا برام مهم نیست. به هر حال اینا همش تجربه میشه. یه هفته دیگه بیشتر وقت نداریم برای اینکه اسپانسر درست و حسابی پیدا کنیم وگرنه کلاهمون پس معرکس. همین چیزا و کلی کارهای در حاشیه باعث میشه که گاهی شبها مثل امشب ساعت ده برسم خونه. البته چون جان سخت هستم، دیگه به خستگیم اهمیت نمی دم چون برای همیشه نیست.

راستی امروز رفتیم برای خرید کتاب. آقا ملت از سر و کول هم می رفتن بالا. البته دیروز من باز نتونستم جلوی خودم رو بگیرم و تنها رفتم چند تا کتاب فروشی و دیروز به مراتب دیوانه وار تر از امروز بود. یار یه 10 تا کتابی بار زد و من تنها 3 کتاب خریدم. تازه فهمیدم که یار کلی کتاب داشته و رو نکرده. یه کتاب خریدم راجع به نقاشی هایی که بشر از شیطان کشیده خیلی باحاله. خیلی اتفاقی پیداش کردم. یه کتاب راجع به فرهنگ سوئدی خریدم و یکی هم "زهیر" از نویسنده نازنین پائولو کوئیلو. تا کی وقت بشه حالا بخونمشون.

February 27, 2007

پنجره ای رو به سپیدی

اتاق من یک پنجره بزرگ داره که همیشه پرده کرکره اش بالاست. بر خلاف خانه قبلی که اکثرا پرده ها پایین بود. اینجا چون خانه ام در طبقه چهارم است و دیدی به بیرون دارم. همیشه جلوی این پنجره می ایستم و اگر بچه های مهد کودک در زمین بازی باشند نگاهی بهشون می ندازم. دیدن بچه های سوئدی که در آرامش مشغول شادی و نشاط هستند، برای من امید بخشه.

چند روزیست که برف می باره. من همه فصلهای خدا رو دوست دارم ولی این زمستان و برف نه تنها مرا آزرده نمی کنه بلکه درون مرا پر از شادی می کنه. صبحها که پا میشم همیشه اول بیرون رو نگاه می کنم به شوق دیدن برفها و بارش زیبایش. دانه های زیبای منظمی که گاهی آرامی و گاهی با شتاب به سوی زمین رها می شوند.

شبها اما وضعیت فرق می کند. شمع های روشن کنار پنجره، و منی که گاه با لیوانی چای، در پشت این پنجره به سوی چراغی که در خیابان است و می توانم در آن بارش برف را ببینم. چراغهای خانه را خاموش می کنم و صحنه می شود یک رویای مطلق. در دور دست خانه من می توان رفت و آمد قطار مترو را هم دید چرا که از روی سازه ای با ستونهای مرتفع می گذرد و پشتش ساختمانی بلند که گاهی در پشت مه گم می شود.

گاهی شاید زندگی برای من همین باشد. همین اتاق و میزی کوچک برای پذیرایی. شبها که کلید این اتاق را می اندازم و وارد آن می شوم به خودم می گویم که به خانه خوش آمدی. خانه ای که در آن آرامش هست. شاید برای همین است که برف را دوست دارم. برای من برف گذشته از آن سپیدی زیبایش، بیانگر سکوت و آرامش است. دشتهای وسیع برف و سکوت. درختانی که شاخه هاشان گاه به گاه توان نگاهداری این امانت سپید را ندارند.

February 26, 2007

حراج سالانه کتاب

جالبه بدونید که تا چند دقیقه دیگه، حراج سالانه کتاب در استکهلم شروع میشه و از ساعت 12 شب تا 2 بامداد کتابفروشی های زنجیره ای باز هستند که گروه تشنگان کتاب و کتاب خوانی هجوم بیارن به کتابفروشی و تا می تونن بخرن. بله درست خوندید. نصفه شبی این کتابفروشی ها درهاشون رو باز می کنن. نمی دونم شاید برای اینکه بخوان به قضیه هیجان بدن. البته من و یار قرار شد که چهارشنبه بعد از ظهر بریم کتابامون رو بخریم و بعدش قهوه ای چیزی بخوریم و با هم گپی بزنیم.

جالبه که کاتالوگ لیست کتابهایی که شامل حراج میشن هم به صورت آنلاین وجود داره و من رفتم و سه تا کتاب انتخاب کردم. بعضی کتابها واقعا قیمتشون مفت میشه. مثلا کتابی که به صورت معمول 350 کرون قیمت داره به قیمت 100 کرون و یا کمتر به حراج گذاشته میشه.

قیمت کتاب در سوئد در بسیاری موارد نسبت به سایر چیزها ارزونه. مخصوصا کتابهای جیبی که بین 69 تا 89 کرون قیمت دارن. کتابهای عکاسی و یا مسافرتی که با برگه های گلاسه و مرغوب چاپ میشن از دیدگاه من اصلا گران نیستند و شما مثلا یک کتاب 600 صفحه ای تماما عکس رو می تونید با قیمت 350 کرون بخرید. در این بین متاسفانه کتابهای درسی در سوئد بسیار گران قیمت هستند و حتی در بسیاری موارد به صرفه خواهد بود اگر که کتابهاتون رو در آمازون سفارش بدید تا براتون پست بشه. کاری که من سال گذشته کردم.

کتابفروشی های سوئد بسیار منظم هستند و توشون سی دی های موسیقی، مجلات و تقویم هم فروخته میشه بعلاوه بعضی هاشون قسمتی برای بازی بچه ها هم داره. من اکثریت موارد به کتابفروشی ها سر می زنم و طبق معمول اولین جایی که می رم قفسه مربوط به کتابهای آی تی هست که آب از لب و لوچه ام آویزون می کنه و نگاه می کنم ببینم کتابهای نصف قیمتی چیزی هست یا نه و تازه های بازار چی هستند. هرچند همیشه نگاهشون می کنم و بعدش میام خونه و کتابهای مورد علاقه رو دانلود می کنم اما گاهی اوقات واقعا دوست دارم که پول داشته باشم تا بتونم کتابها رو بخرم که هم حق نویسنده اش خورده نشه و هم راحت تر بتونم کتاب رو بخونم. من به شخصه کتاب چاپی رو به نسخه دیجیتالیش ترجیح می دم. اگر می خواید ببینید قیمت کتاب در سوئد چه قیمت هست حتما سری به این سایت بزنید.

February 25, 2007

برگه های گاه شمار

پارسال، قبل از شروع سال نوی میلادی، چندین بار به مغازه های کتاب فروشی سر زدم و تقویمهاشون رو زیر و رو کردم. دنبال تقویمی بودم که هم جوابگوی نیاز من باشه و هم زیاد گرون نباشه. قیمت های تقویم چیزی بین 40 تا 150 کرون بود. بسته به اندازه تقویم و اینکه از چه مجلدی استفاده شده قیمتها متفاوت بود مثلا مجلدهای چرمی شکل طبیعتا گران تر بودند.

باری، بعد از کلی جستجو، یک گاهشمار مناسب که اندازه برگه هایش A5 هست خریدم. حالا وقتی بهش نگاه می کنم، می بینم که همچین برگه هاش، خالی هم نمونه و توش مرتبا نوشتم. خیلی کمکم می کنه مخصوصا اینکه چون PDA ندارم( واقعا دوست دارم یکی داشته باشم اما خب دانشجویی هست و بی پولی)، مجبورم از تقویم کاغذی استفاده کنم.

پایین هر برگه تقویم تکه ای مثلثی شکل هست که می تونم بکنمش و نشون میده که اون روز تموم شد و رفت. هیچی نشده داریم به ماه مارس می رسیم و سه هفته دیگه نوروز عزیز خودمون در راهه. توی این بحران زندگی، دارم سعی می کنم بازم عوض شوم. کمی مثل بقیه بشم و زندگی را با دید دیگری نگاه کنم. به هر حال بسیار مشخصه که من در بعضی جهات مثل دیگران نیستم و شاید همین یکی از عواملی شده که توی زندگی شخصیم هم تاثیر گذار باشه.

گاه شمار می گذره و جوانی نیز هم. اما چقدر خوبه که به پرباری و نیکی بگذره. امروز وقت کردم نگاهی به وبلاگم بندازم که سمبل گذران زندگی منه و تکه بسیار کوچکی از روزگاری که می گذرونم. تصمیم گرفتم که اگر بشه بسیار زود مطلب بنویسم و از دنیای اطراف و مسائلی که ذهنم رو به خودش مشغول کرده بیشتر بنویسم چرا که مطمئن هستم دغدغه های من، ذهن بعضی دیگر رو هم مشغول کرده و چه چیزی بهتر از به اشتراک گذاشتن عقاید و نگاه به یک قضیه از ابعاد مختلف. بار دیگه سعی می کنم کوشش کنم و نترسم.

February 18, 2007

نقطه ای بر فصل سرد زندگی

روزگار سردی است. از درون در حال پاشیدنم. روزهای تنهایی های ممتد. فعالیت دارم. تا حدی درس می خوانم اما آنی که باید باشم نیستم. گیجم و مبهوت. یک دلیلش تمام دربهایی ست که تک تک به رویم بسته شد. هر چه کردم آخرش به بن بست رسید و یک هیچ برایم باقی گذاشت.

امروز، یکی از دردناک ترین روزهای زندگیم بود. به آرامی قدمهایم را روی برفهای یخ زده و کثیفی که در طول راه بود، می گذاشتم و آرام صدای خش خش و خرد شدنشان را می شنیدم. خیابانی که سر تا سر برایم خاطره است. محله ای که تمام خاطرات خوب و بد من را، بودن با یار را با تمام کش و قوس هایش به یادم می آورد. در ایستگاه قطار طاق آهنی و صلیب فلزی کلیسای محله همیشه مرا به گذشته های نه چندان دور می برد و یادآور اینکه شاید من مسافری بیش نیستم.

امروز با تو گامهایم را برداشتم، در کنار تو، در دل گریستم اما می بایست این کار ناتمام را انجام می دادم. این روزها، روزهای مبارزه من با زندگیست. من از این استیصال و سردرگمی خسته نشده ام بلکه نابود شده ام. از این همه رنج درون و زنجیرهایی که بر دست و پایم هست. به من نگو که نخواستم. من آشکارا، توان مبارزه در دو کارزار را ندارم. من نخواستم که سهم تو به مانند مجسمه ای باشد که من از او سرمست شوم و او از من هیچ. من نخواستم نمنای تو، هر روز و هر ثانیه، در تک تک سلولهای بدنم نجوا کنند و فقط عرق شرم باشد که بر پیشانی من می نشیند.

آری. این تو نبودی که تصمیم گرفتی اما بدان من همانم که سالهای پیش از تنهایی مویه می کردم و در غربت خویش می گریستم. بار دیگر خود باید بر فصل سرد زندگیم نقطه ای بگذارم. شاید که تو را آسوده کنم هرچند به قیمت بازگشت من به سیاهچاله تنهایی. غوغایی ست در درون من. غوغایی که تو هرگز درکش نخواهی کرد. من هنوز همان پژمانم با انبوه زخم بر پیکره ام. آه و افسوس که چه زود فراموش کردی من که بودم و چقدر به ترمیم احتیاج داشتم.

طبل جنگ را بار دیگر نواخته ام و مردان تنها به سوی جنگ می روند. این جنگی ست میان من و زندگی. میان آنچه که می خواهم و خدایم نمی دهد. من تا انتهایش خواهم رفت حتی اگر به نابودیم تمام شود و در این راه همراهی کسی را نمی خواهم. نمی دانم شاید روزی باز گردم. آن وقت که شاید تو باشی و مرا به آغوش خود پناه دهی. نمی دانم شاید هم سرنوشت من تنهاییست و با شمع وجود زیستن. برایت بهترین ها را آرزو دارم بانوی رویاها.

February 08, 2007

وافور کشی

متن زیر تکه ای کوتاه از مطالب وبلاگی است که به درج مطالب مجله های پیش از انقلاب می پردازد. با خوندن این گونه مطالب میشه اوضاع و احوال جامعه رو در اون زمان فهمید. و در کمال تعجب مشاهده نمود که باز روی آوردن جوانان و حتی شخصیتهای معروف به مواد مخدر و تریاک نقل مجلسه که هیچ و به قدری کار بیخ پیدا کرده که دیگه به تف و لعنت توی روزنامه ها هم کشیده شده. سی سال بعدش نه تنها وافور سر جاشه بلکه هزاران نوع دیگه مواد مخدر و روان گردان افتاده توی بازار. مواد مخدر همیشه هست اما فراهم کردن آموزش مناسب و فرهنگی که به جوان یاد بده سراغش نره و از همه مهم تر ایجاد فضای سالم اجتماعی، ورزشی و آموزشگاهی که وقت جوانان رو پر کنه جز لاینفک مسوولیت یک دولته. بیشتر نمیگم خودتون بخونید.

وافور کشی متاسفانه مد روز شده است و طبقات شیک و ثروتمند و تازه به دوران رسیده ای که در چند سال اخیر ناگهان صاحب ثروتهای هنگفت شده اند ،تریاک کشی را بعنوان تفنن و سرگرمی وارد محافل خانوادگی کرده اند و شیطان موذی اعتیاد را حتی به محیط خانه های خود راه داده اند . آدم تریاکی تا چندسال قبل یک آدم بدبخت ،مافنگی ،وذلیل و رنجور بود که جوانها اورا ننگ جامعه میدانستند ولی اکنون دو سه سالی است که از سر تصدق یک « مدکاذب و خطرناک » تریاکی شدن و تریاک کشیدن جزو کارهای جالب ،هیجان انگیز ،و سطح بالا شده است . چرا؟برای اینکه عوامل استعماری و دشمنان ایران میخواهند این ملت تریاکی بشود و از اداره امور جامعه خود عاجز بماند و مثل گذشته ،تن به هر حقارتی بدهد .

خوشبختانه مقامات امنیتی صدای ناقوس خطر را شنیده اند و مبارزه شدیدی را علیه « وافور و منقل » آغاز کرده اند و دسته دسته جوانها و افراد فکل و کراواتی و ثروتمند و صاحب مقامات را روانه زندان می کنند واین یکی از بهترین مبارزات ملی و انسانی است که برای شکستن « یک مد کثیف و خانه سوز » آغاز شده است .

تریاکی آدم بدبخت ،وامانده ،مریض و ذلیلی است که پول و عمر و خانواده و غیرت و شرف خود را بصورت دود ،ذره ذره از بین میبرد و جز ننگ و ذلت چیزی عاید او نمی شود .این وظیقه مادران و همه زنان است که علیه مد خطرناک وافورکشی مبارزه کنند و با شجاعت و بدون ذره ای ترس منقل و وافور را از خانه خود برانند ،زیرا در پشت این بساط ننگین چهره موذی شیطان دیده می شود .

جای تاسف است که در هجوم های اخیر ماموران به خانه های تریاک کشان اینهمه زنان و دختران بظاهر شیک و آلامد و تحصیلکرده دستگیر شده اند و این برای جامعه تازه آزاد شده زنان ایران یک ننگ و سرشکستگی بزرگ است. زن ایرانی آزاد نشد که تریاکی بشود و این زنهای فریب خورده تریاکی نمونه های زشت و توهین آور جامعه زنان ایران هستند که باید لعن و نفرین بدرقه راه آنها بشود .مادران باید در خانه های خود وافور و منقل ها را بشکنند و قصه ننگ تریاک کشی را به فرزندان خود بگویند .ملت ایران نباید گول تبلیغات دروغ و ویران گر عادات و اخلاق عصر استعماری را بخورد و بعنوان « مد روز بودن » آینده فرزندان خود را بادود و سم تریاک سیاه کنند . .
.
.
بسیاری از جامعه شناسان معتقدند که در پشت رواج مد زشت تریاک کشی چهره کریه استعمار دیده می شود و توطئه ای بزرگ از طرف دشمنان ایران برای تریاکی کردن جوانها با زیرکی و خدعه در دست اجراست .شرکت نفت سابق انگلیس برای تریاکی کردن ایرانیها برنامه وسیعی داشت و هرسال مقدار زیادی تریاک مجانی بین مردم توزیع می کرد و حالا خدا میداند کدام دست خارجی نقشه تازه ای برای تریاکی کردن این ملت کشیده است .

حقه های وافور زمان ناصرالدین شاه که تا یکی ،دو سال پیش خریداری نداشت ودر عتیقه فروشی ها جزو اشیا ء بی قیمت در گوشه ای ریخته شده بود .حالا دانه ای هزار تومان هم پیدا نمی شود !علت آن است که میخواهند وسایل و اسباب تریاک کشیدن را جزو زندگی لوکس قلمداد کنند و آدمهای ساده لوح را فریب بدهند .

خیلی از خانواده های وافوری – که به این کار مباهات هم می کنند – منقل های شفارشی دارند که بعضی از آنها کار ایتالیاست و بیشتر از پنجهزار تومان می ارزد وجالب اینکه روی این منقل ها نقش سربازان هخامنشی به چشم میخورد !در خانه تازه بدوران رسیده ها « اتاق دود » معمولا با رنگ های تیره نقاشی می شود و همه وسائل اتاق از مخده گرفته تا فرش و پرده و لوستر برنگ تیره است که چرک تاب باشد و دود رنگ آنها را تغییر ندهد .یعنی اگر دود ریه ها را پوشاند و نفس ها را به تنگی واداشت و وجود تریاکی را مضمحل کرد ،اشکالی ندارد ولی به ظاهر پرده و مخده و فرش نباید گزندی وارد شود !

قبح و زشتی تریاک کشی بحدی از بین رفته که پدران و مادران کم کم جلوی فرزندان خردسال خود تریاک می کشند و حتی پدرها به پسران 20 ساله و دختران 18 ساله خود هم یک « پک » تعارف می کنند و بالبخند می گویند : بکش ،برایت خوب است ! یعنی در حقیقت پدر به دست خود به پسر و دخترش زهر می دهد .

در میهمانی ها جماعتی با شور وحال و ادای مخصوص به اتاق دود می روند و برای یک « پک » زدن سر و دست می شکنند .هرکس یک »پک » نزند ،امل و فناتیک قلمداد می شود ویکی از دلایل روشنفکر بودن و امروزی بودن آشنا بودن به طرز سیخ زدن به حقه وافور و آماده کردن بساط منقل است .چه مصیبتی برای یک ملت و یک خانواده بدتر از این که به آلودگی و اعتیاد و انحطاط فخر کند !

اخیرا در یکی از همین پارتی های درجه اول و پر از ریخت و پاش ،دختر بیست ساله ای که بقول خودش لول ،لول بود میگفت :« کاش عموجان تریاک بیشتری داشت و تا صبح می کشیدیم »!و پسر جوانی می گفت : « خوش بحال کسانی که هرشب بساط منقل شان برپاست .ما جوانها از همه چیز محرومیم !اینهم شد زندگی که آدم برای یک تریاک کشیدن اینهمه التماس بکند »!

واقعا تاسف آور و تکان دهنده است که در عصر رستاخیز و در زمانه ای که مردم باید دوش بدوش هم در راه سازندگی کشورمان تلاش کنند و لحظه ای از وقت خود را تلف نکنند ،عده ای فقط در این اندیشه اند که موجباتی فراهم شود تا بساط دود ودم و تریاک برپاکنند و بقول خودشان از وافور کام بگیرند !

February 06, 2007

ما ایرانی های هوچی

پیش گفتار: متن زیر بیش تر از یک نقد آکادمیک جامعه شناسانه، یک درد دل است و بس. دیده ها و خوانده های خودم رو کنار هم گذاشتم و با شما خواننده عزیز به اشتراک می گذارم. اینها مسائلی هستند که باید در جامعه ما رفع بشوند. حتی اگر هم با کل مطلب مخالف هستید حداقل فتح بابی میشه برای تبادل نظر.

یکی از مشکل دار ترین جنبه های فرهنگی ما ایرانی ها که می تونم بگم گریبانگیر هممون میشه چه در روابط اجتماعی، کاری، فرهنگی، خانواده و حتی روابط عشقی، هوچی گری است که البته ریشه های اجتماعی و خاستگاه های متعددی داره که باعث چنین نتیجه ای میشه. ولی دوام همیشگی اون در بین ما باعث شده که به جز لاینفک عرفمون تبدیل بشه. گروهی همیشه ازش استفاده می کنن و گروهی گاه به گاه.

وقتی از کودکی به تو آموزه حرف زدن و از حق خود دفاع کردن رو ندن. وقتی اجتماع همیشه حکم چماق داشته باشه و وقتی قانونی نباشه که اجرا بشه و همیشه باید دورش زد، باعث میشه که در جوامع عقب مونده ای مثل ایران من و تو و ما به هوچی گری و وحشی بازی رو بیاریم. تا حالا چند بار دیدید که کسی با سر و صدا و فریاد و مشت و چماق خواسته کارش رو پیش ببره؟ چند بار دیدید که یه داد یا سیلی جانانه کار رو راه انداخته؟ چند بار دیدید زن و شوهرهایی رو که صرف اینکه در زمان مشکل با هم حرف نزدن به هم در رابطه جنسی خیانت کردن؟ چند بار دیدید خانومهای ایرانی با چشم غره شوهرهاشون رو له کنن؟ در مهمانی ها، در دور هم جمع شدنها چند بار دیدید که مردها، انتقام سالها در خود ریختنشون و سرکوبشون رو با کنایه به زنهاشون و به مسخره گرفتنشون، می گیرن. اینها همه به نوعی هوچی گریست.

اما چرا ما هوچی گر هستیم؟ حتی در خارج از کشور بسیاری از ما هوچی هستیم و هرگز هم این خوی رو از یاد نمی بریم. من هنوز برخورد زشت یک ایرانی مقیم انگلیس و دیگری مقیم آلمان رو در فرودگاه مهرآباد فراموش نمی کنم که چقدر وقیحانه و منزجر کننده بود. یا وحشی بازیهایی که گروهی توی خیابون در صف اتوبوس و تاکسی و سوپر مارکت در میاورن{ من قصدم جمع بستن تمام افراد نیست. من منظورم همان کسانی ست که در گوشه و کنار شهر می بینید این کارها رو می کنن. هیچ جای تردیدی هم نداره.) چند تا از مواردی که فکر می کنم باعث شده ما ایرانی ها هوچی بشیم در هنگام مقابله با مشکلات:

1- حرف نمی زنیم. در فرهنگ ما حرف زدن و سخن گفتن از چیزی که آزارمون میده به شدت نهی شده. این به اصطلاح آداب در تک تک حرکات و سکناتمون هم هست. در مهمانی می ریم، اگر مشکلی با غذایی داریم بیان نمی کنیم. به چند بار که رسید صدامون در میاد که فلانی عجب آدم بی مبالاتیه و همیشه گشنه از خونه اش در میایم. در شرکت هستیم و بوی عرق کسی حالمون رو بهم می زنه و هر روز طرف بوی عرق می ده اما جونمون در میاد به طور محترمانه بهش گوشزد کنیم که باعث ناراحتی ما شده. راحش رو در غیبت پش سر او و به مسخره گرفتنش می بینیم. در نهایت هیچ وقت مشکل حل نمیشه تا اینکه کاسه صبرمون لبریز بشه و هوچی گری راه بندازیم.

2- قانون از ما حمایت نمی کنه. متاسفانه وقتی مملکتی قانون مند نباشه قورباغه هم هفت تیر کش میشه. مملکت ما هردمبیل و خر تو خره. قانونی نیست. هر کسی به خودش اجازه میده که قانون رو زیر پا بگذاره چون مطمئنه که گیر نخواهد افتاد مخصوصا در موارد ارتباطات روزانه. طبیعتا در چنین جامعه ای وقتی حقت چند بار خورده بشه تو هم به فکر مقابله به مثل می افتی و چه راه حلی بهتر از هوچی گری و فریاد واشریعتا زدن؟

3- ما درکی از حقوق شهروندی نداریم. بعد از زندگی در کشوری به نام سوئد و زیر و رو کردن ساختار شهری و رفتار مردم و غیرو به این نتیجه می رسیم که به دلایلی که از حوصله این مطلب خارجه این مردم، احترام به دیگران، حق خود را گرفتن و به حق دیگران تعدی نکردن، در جونشون رفته و چون می بینن با اجرای این کار، زندگیشون راحت تره به احدی هم اجازه نمی دن که بخواد این وضعیت رو خراب کنه. بسیاری از مشکلات ما ایرانیان که نیازمند هوچی بازی میشیم ناشی از همین گرفتن حق خود به صورت آرام و همچنین تعدی نکردن به حقوق دیگرانه. این رو هممون می دونیم که حتی ممکنه توی خواننده هم همین طور باشی، تا وقتی درباره دیگران حرف می زنیم، حق هرگونه انتقادی بهش می دیم اما تا خودمون در همون شرایط قرار گرفتیم پدر بقیه رو درمیاریم. این به سادگی بیان می کنه که من و شمای ایرانی یاد نگرفتیم هر آنچه که برای خود می پسندی برای دیگران هم بپسند.

متاسفانه هوچی گری و قیل و قال باعث میشه که از اصل مساله دور بشیم، به کلی پاکش کنیم و به مسائل فرعی بپردازیم. این نه مشکل الان بلکه سالهای سال ایرانه. متاسفانه نسل سوخته من، بیشتر از هر زمان دیگری داره لمسش می کنه چرا که آموزش پرورشی سرکوبگر داشته، خانواده ای مصیبت زده و جنگ زده و بنیان اجتماعی بی در و پیکر. جالب ترش این میشه که مجلات، روزنامه ها و حتی همین فضای وبلاگی چطور به سمت هوچی گری کشیده میشه و چطور در قبال یه مساله ساده که در ابتدا ساده بوده و بعدا جنجالی شده، چه وضعیتی پیش میاد. همین میشه که ما ایرانی ها بدترین آدما در کارهای گروهی هستیم. چون انقدر حرف نمی زنیم تا بادکنک داخلمون بترکه و اون وقته که شروع به قیل و قال می کنیم. اون وقت هیچ مشکلی حل نخواهد شد.

این مطلب یه بعد دیگری هم داره و اون هم نسل پرخاشجوی نوجوان و بسیار جوان ماست. نمی دونم با بچه های نوجوان ایرانی و یا بسیار جوان حرف زدید یا نه. آدم احساس می کنه به نوعی با خروس جنگی طرفه. مخصوصا دخترها که فکر می کنن حقوق ناگرفته تمام اعصار رو باید از دیگران بگیرن، بدون اینکه بدونن اصلا راجع چی دارن حرف می زنن. این نسل از نسل پیشین یاد گرفته که نباید سکوت کنه و باید حرف بزنه اما مثل اینکه باز از اون ور بوم افتادیم پایین. گرفتن حق با کتک کاری و فحش و ناسزا و دست به یقه شدن و بی احترامی به دیگران. باز هم تعمیم نمی دم ولی از طرز نوشته ها، صحبت ها این طور به نظر میرسه که باز یه مفهومی رو گرفتیم و چرخوندیمش به سمت سیستم غلط خودمون.{می دونم که این پاراگراف نیاز به توضیح بیشتری داره اما همین طوری مطلبم طولانی شد!}

در آخر هم این داستان بهترین پشتیبان این مطلب هست: دو خرما فروش رو به روی هم مغازه داشتند و با هم رقابت می کردند. یکی هر روز یک خرما می خورد و هسته اش رو پرتاب می کرد به سر رقیبش در مغازه جلویی. طرف مقابل فقط حرص می خورد و لب گاز می گرفت و هیچ نمی گفت. تنها کاری که می کرد اینکه اون هسته های خرما رو در کیسه ای جمع می کرد. این کار آزاردهنده هر روز تکرار می شد و یک هسته خرما به کله اش هر روز برخورد می کرد و او این هسته ها را در کیسه جمع می کرد. یک روز که رقیبش هسته دیگری به سوی او پرتاب کرد و قهقه به ریشش خندید، افسارش گریخت و کیسه هسته ها رو درآورد. حالا کیسه بسیار پر شده بود و سنگین و کیسه رو طرف سر خرما فروش دیگر پرتاب کرد. به دلیل اینکه پرتابش قوی بود و کیسه سنگین، باعث شد که با اصابت کیسه به سر، طرف جا به جا بمیره. مردم جمع شدند و کار به قاضی و دادگاه کشید و اون خرما فروش در دفاع از خودش می گفت: روزها خون دل خوردم و هیچ نگفتم و لب گزیدم تا اینکه همان هسته های خودش رو امروز به سویش پرتاب کردم. من جرمی نکرده ام.!!! ما هم حکایت همین کیسه انداز هستیم.

February 05, 2007

معتادان قبرستان نشین

به طور اتفاقی مشغول مشاهده این مستند شدم. مستند بسیار تکان دهنده ای درباره یه سری معتاد شیرازی که در یک قبرستان روزگار رو سر می کنن( زندگی می کنن؟!). تا به حال فیلمهای مستند راجع به معتادها زیاد دیدم ولی این یکی صحنه های آزار دهنده ش برای من خیلی زیاد بود. مخصوصا که اکثرا هم جوان بودند.چند سکانس که بسیار برام جلب توجه کرد:

در قسمتی وقتی فیلمبردار از یکی از معتادها می پرسه که ترک کرده میگه آره یه بار بردنم مرگز بازپروری ولی اونجا نه تنها وفور مواد مخدر بود(البته کمی گران تر از بیرون مرکز) بلکه خلافهای دیگه مثل جیب بری و دزدی و غیرو رو هم استاد شدیم. صحنه ای دیگر که همین فرد معتاد می خواد کلیه اش رو بفروشه و به زخم زندگی بزنه(شایدم دوباره بیاد همه اش رو دود کنه) و مطلع میشه که اگر کلیه اش سالم باشه تازه باید بدنش عاری از مواد مخدر باشه و یعنی به کل باید ترک کرده باشه.

در دقیقه 22 این فیلم صحنه تکان دهنده تزریق مرفین از طریق گردن فیلمبرداری شده. معتادی که روی سنگ قبری دراز کشیده و دیگری براش تزریق می کنه و بعد تزریق از فیلمبردار می خواد که چند کلمه ای هم حرف بزنه. میگه با این دو تا لنگ که دستمه می رم شیشه های ماشین رو پاک کنم. خیلی ها بهم فحش می دن. یکی میگه پفیوز برو. خیلی ها نیش می زنن و بعضی ها 10 تومانی بهم بدن. این معتاد بغض می کنه و میگه من هم از همین اجتماع بوده ام که الان به این روزگار افتادم.

معتادی که در توی قبر در حال چرت زدنه و در جواب فیلمبردار که می پرسه چرا توی قبری میگه چون از بیرون امن تره. زنی که در حضور کودکش به فیلمبردار میگه که تن فروشی میکنه تا خرج مواد و بچه اش رو در بیاره. اون بچه در آینده چی از آب در میاد؟ صحنه ای که معتادی شروع به ادرار بر روی سنگ قبرها می کنه و معتاد دیگر با کلمات رکیک ازش می خواد که روی قبرها نشاشه شاید که نفرین مرده گریبانگیرش نشه یا اون یکی که مسخره اش می کنه و میگه یه پاتم بالا بگیر(مثل سگ که ادرار می کنه).

سقوط یک آدم تا به چه حد. در یک قبرستان خوابیدن. خمار بودن و درد استخون. علافی. روی قبرها چمباتمه زدن و دیگر هیچ. اون وقت دستم رو به سوی خدایم دراز کردم و اون دعایی رو که می باید بکنم کردم. تنها اوست که از دلها آگاه است. ای کاش مملکتم کاری برای این جوانان درمانده اش می کرد. معتاد یک نخاله نیست. دردهای وطن هم یکی و دوتا نیست.

February 04, 2007

نوکرهای تا کمر خم شده

داشتم این ویدئو رو توی یوتوب می دیدم. مستندی از زندگی شاه در سال 1978 هست. قسمتهای جالبی داره. از زندگی روزانه اش گرفته تا تولد رضا پهلوی نوجوان که همین دیروز در صدای آمریکا حضور داشت و حالا نشیبی سفید کرده و یا دید و بازدیدهای شاه فقید یا به زعم بعضی شاه مزدور از شهرستانها و مراسم تشریفات و غیرو. چند تا چیز توی این ویدئوها نظرم رو جلب کرد.

اول اینکه نوکرهای شاه و اطرافیانش تا کمر جلوش دولا می شن و دستش رو می بوسن. شاه هم از خدا خواسته. این صحنه ها حالم رو بهم زد. تصور اینکه یه آدم جلوی دیگری تا کمر دولا بشه و به ظاهر یا باطن فرقی نمی کنه بخواد ادای احترام بگذاره اصلا برام قابل قبول نیست. تا بوده همین بوده. یکی اون بالاست و بقیه هم اوامر رو اجرا می کنن. یه مشت عروسک خیمه شب بازی حال بهم زن.

یه قسمتیش هست که فرح داره از جایی دیدن می کنه و زنها از پشت میله می ریزن که بغلش کنن و دستی بهش بکشن و بوسش کنن و نامه بهش بدن. مردم بدبختی که معلوم نیست هر کدوم چه مصیبتی دارن و دست آخر به ملکه توکل کردن و نامه نوشتن که کارشون راه بیفته. تاریخ تکرار می شه نه؟

اگر شاه انقدر مستبد نبود و توی رویا فکر نمی کرد و کمی هم به حرف اطرافیانی که سرشون به تنشون می ارزید گوش می کرد و از همه مهم تر مثل موش تو سوراخ نمی رفت و از مملکت فلنگ رو نمی بست الان این وضعیت فلاکت بار هزاران هزار ایرانی خارج از کشور و داخل ایران نبود. این روزا دلم خونه. دلم خونه از این ملیت بی ارزشه به فاک فنا رفته که به لعنت خدا هم نمی ارزه و جلوی پیشرفتم رو گرفته. نسل لجن مالی هستیم که تا ابد بوی گندش گریبانگیرمونه بی آنکه تقصیری داشته باشیم. این بزرگترهای ما بودند که آرمانگرایی و رفاه چشماشون رو کور کرد. مملکتی داریم به قرآن.بیشتر ننویسم بهتره.

February 01, 2007

دریچه ای برای آغازی دیگر

عجب ماهی رو پشت سر گذاشتم. ژانویه رو می گم. پر از فعالیت و جنب و جوش. سال قبل میلادی که خیلی از اهدافم به بن بست خورد نشستم و با خودم فکر کردم که باید چه کنم. از یه طرف یار بود و روابط شخصی و از طرف دیگر نگرانی درباره کار و تمام کردن درس و فعالیت های جنبی و طبق معمول هر روزه عین یک "ماشین مطالعه" خرواری از مطالب دنیای آی تی رو خوندن. با هر بار خوندن آبه که از لب و لوچه ام سرازیر میشه. دوست دارم منم جزئی از این موج باشم. کاری بکنم. من یه آتشفشان انرژیم. حقمه که جزئش باشم اما چه کنم که مهاجرت دست و پام رو بسته و باید چند برابر بقیه کار کنم تا بلکه دریچه ای باز بشه.

متاسفانه دو هفته ای هست اصلا نتونستم سراغ خوندن سوئدی برم بس که مشغولم. خیلی از وقتم صرف کارهای AIESEC میشه. مثلا دیروز مسابقه بین سوئد و نروژ بود که کدوم کشور می تونه بیشترین تعداد ملاقات با شرکتها رو ترتیب بوده و خلاصه ما هم جو ناسیونالیستی گرفتمون و نافرم زدیم دک و پوز نروژی ها رو آوردیم پایین. در ضمن اعضای استکهلم بیشترین تعداد میتینگ ها رو ثبت کردن. من هم در کمال کمبود وقت تنها با دو تماس تونستم دو تا میتینگ بگیرم. ایول.

بعد از سال جدید، منتظر خبری بودم. خیلی مهم. چیزی که هنوز باورم نمیشه تا وقتی که پام رو بگذارم توی ساختمونش. تا وقتی که لپام رو بکشم و بگم پژمان خواب نیستی. مطمئن هستم اشکی از سر خوشحالی خواهم ریخت. دریچه ای بزرگ که هرگز از دستش نخواهم داد. منتظرم بقیه کارها انجام بشه. فقط خدا می دونه که چقدر این اشتیاقی که داخلم دارم رو به زور نگه داشتم تا سر فرصت بریزمش بیرون. من لیاقتش رو دارم. چند ساله که جاده رو صاف کردم برای چنین روزهایی. حالا باید نتیجه صبر رو بچشم. امیدوارم مثل همیشه خدا هم کمکم کنه.

ویندوز ویستا هم به سلامتی اومد بیرون. حرفهای بیل گیتس رو می شنیدم. خیلی از فیلمهای مربوط به نحوه کار ویستا رو دیدم. راستی من به صورت آنلاین به آفیس 2007 دسترسی دارم. خیلی خفنه. واقعا توپه. هرچند شرکت اپل گفته که ویستا چیزیه که اپل در سال 2001 بوده و حالا باید ببینیم با سیستم عامل جدیدش چطوری می خواد ادعاش رو ثابت کنه. در ضمن تازگی ها وقتی سخنرانی های بیل گیتس رو می بینم یه پختگی و یه آرامشی رو توی صورتش حس می کنم. اساسا مردان بزرگ همیشه برام قابل احترام بودن.

از ایران خبر دارم اما به هیچ عنوان خودم رو قاطی اخبار نمی کنم که بخوام حرص بخورم. از خانواده مدتهاست که خبر ندارم مخصوصا از پدرم. فکر می کنم چند ماهی هست باهاش حرف نزدم. هر شب قول می دم که زنگ بزنم و آخرش به یه بهانه ای نمیشه. دیشب که از خستگی همین که یه لحظه رفتم توی رخت خواب، خوابم برد. اینم پیغام من به بچه هایی که توی ایرانن. پنج سال پیش من هم توی ایران بودم. بی هیچ امیدی. اما انقدر تلاش کردم و صبر کردم تا برسم به جایی که در حد خودم از زندگی راضی باشم. نگذارید هیچ وقت محیط اطراف نا امیدتون کنه. مبارزه کنید و از این مبارزه لذت ببرید البته طبیعیه که خیلی موقع ها هم قاط بزنید.برای نمونه به پستهای سالهای قبل من مراجعه کنید. این همیشه متداوله که آدم چیزی رو که داره قدرش رو نمی دونه. صبح که پا می شید، چشماتون رو بشورید و با نگاه دیگری خوبی های اطرافتون رو پیدا کنید. همین جا توی همین سوئد پر رفاه می شناسم آدمهایی رو که برای رفتن به یه دیسکو جدید و یا رفتن به مسافرت به کشورهای دیگه عزا می گیرن و اخ و تف می کنن این جا رو. من از این آدمها یاد می گیرم که اگر کسی قانع نباشه و زیبایی های اطرافش رو نبینه همیشه مرغ همسایه میشه غاز. نسخه برای کسی نمی پیچم اما اگر محیط اطرافتون ناپاکه و ناراحت کنندس. اگر دارید خفه میشید و می خواید فرار کنید. تلاش کنید. دوستای خوب پیدا کنید. خودتون رو جمع و جور کنید و بعدش بزنید بیرون. یادتون باشه کار آسونی نیست. هیچ کسی نگفته آسونه و شرایط هر فردی با فرد دیگری فرق می کنه. فعلا چه کنیم که دست سرنوشت مملکت رو به این حال و روز انداخته.