" /> یه وجب خاکِ اینترنت: March 2007 Archives

« February 2007 | Main | April 2007 »

March 21, 2007

نوروز خجسته باد

March 20, 2007

بیست و نهم اسفند 1385

امروز از صبح ساعت 11 تا هشت شب یه کله کار کردم. مغازه از تعداد مشتری داشت منفجر می شد. همین طور جعبه های شیرینی بود که درست می کردم و شیرینی برای ایرانیها می گذاشتم و به سمت صف طولانی مشتری ها راهنماییشون می کردم. کار به جایی رسید که توی عصر پنج نفر کار می کردن و بازم نمی رسیدیم جوابگو باشیم. خب یه دلیل تابلوش اینه که ایرانی ها همیشه آدمای دقیقه نود هستند. دقیقه آخر می خوان همه چیزشون رو برای عید بخرن که متاسفانه حال بعضی ها هم به شدت گرفته شد چون سبزه، سنبل و ماهیمون تموم شد.

تا دلتون بخواد مردم شیرینی تازه، قطاب و باقلوا و آجیل و وسایل هفت سین خریدن و بردن. من اون پشت دیگه وقت نمی کردم قیافه مشتریهای توی صف رو ببینم فقط یه دستم به جعبه بود و یه دستم به چیدن شیرینی ها. خلاصه اینکه نه صبحانه خورده بودم و نه نهار ولی در عوضش شام آخر سال رو یه چلوکباب مشتی برگ با یه دوغ جانانه خوردم.

کف پام داره از حرارت فواره می زنه! ولی خیلی حال می داد راهی کردن هموطنهای ایرانی. خیلی ها تکی بودن و برای دل خودشون به رسم سنت وسایل هفت سین و شیرینی می خریدن. خیلی ها هم با خانواده بودن و برای یک فامیل خرید می کردن.

چند ساعت دیگه سال نو هست. باید برم دوشی بگیرم و تمیز بشم. امسال سفره هفت سین نچیدم ولی کلی دلم شاده. روزگار پرتلاطمی رو توی سال گذشته گذروندم. تا دلتون بخواد تجربه های مختلف کسب کردم. به خیلی اهدافم رسیدم و حالا سال جدیدی رو در پیش دارم که کلی هدفهای از پیش تعیین شده داره و همین فردا تنها چند ساعت از آغاز عید خودمون باید برای امر بسیار مهمی برم استادم رو در دانشگاه بعد از مدتها ببینمش و متقاعدش کنم که برگه ای رو به من بده که شاید برای تمام عمر سرنوشت زندگیم رو عوض کنه. بدنم خسته اس اما روحم نه. توی این لحظه دلم برای تمام خانواده ام تنگ شده. من سالهاست که وقت سال نو از خانواده دورم می تونم بگم از 18 سالگی هر سال به نحوی نبوده ام. امیدوارم تو سال جدید به عنوان عیدی خبری رو به مادرم بدم که از ته دل شادش کنه. از شادی اون منم شاد میشم. فعلا تا روز اول فرودین پیشاپیش نوروز همتون مبارک تا فردا که با دسته گل و هفت سین خدمت برسیم! از اینکه در سال گذشته خواننده وبلاگ من بودید سپاسگزارم. واقعا سپاسگزارم دوستان خوب من.

March 18, 2007

در آستانه نوروز 86

تا همین هفته پیش اصلا بوی عید نیومد چون خیلی خودم رو درگیر کارهام کرده بودم تا اینکه رفتم چهارشنبه سوری و تازه یادم اومد که ای داد بی داد یه چند روز دیگه عیده. فعلا خوب به پیشواز رفتم و یه سلمونی رفتم و موها رو سر و سامونی دادم. از الان هم کلی ایده و کار جدید دارم برای سال جدید که امیدوارم همشون رو انجام بدم.

پدر یار یه مغازه معروف مواد غذایی داره که کلی محصولات ایرانی و تنقلات ایرانی توش پیدا میشه. یعنی در واقع باید بگم از جوراب مرغ تا شیر آدمیزاد! این روزها هم حسابی شلوغ شده و من فعلا دو روزی رفتم تو مغازه کار کردم تا ببینم اگر شد روزهای دیگه هم برم البته توی همین گیر و دار عید. کلی ایرانی میاد و شیرینی و هفت سین و تنقلات می خره. این طوری خودم بیشتر تو حال و هوای عید رفتم. دیدن بچه کوچولوهای ایرانی که فارسی هم به زور حرف می زنن و میان ماهی قرمز می خرن و یا وسواس آدما برای انتخاب بهترین سبزه ها و سوال همیشگی مشتریها از من که "آقا این شیرینی ها تازس؟" و من باید برای چندمین بار تکرار کنم که بله و اینا هم تموم میشه و ما زود به زود میاریم.

تو سال جدید اگر وقت داشته باشم کلی نقشه برای این وبلاگ دارم هرچند که نامردها ما رو فیلتر کردن و خواننده هام خیلی کم شدن ولی چه کار میشه کرد؟ من یکی از رو نمی رم و می نویسم. برای سال جدید، در چند سال گذشته بسیار زیاد راجع به زندگی شخصی، جوانیم و اجتماع نوشته ام. فکر می کنم رسالتم رو به اندازه کافی در این قسمت انجام دادم. این وبلاگ الهام دهنده بسیاری در ادامه راه زندگیشون بوده. در سال جدید توی این وبلاگ سعی می کنم افق های آینده رو براتون بیشتر بیان کنم. ما جوانان ایرانی نیاز به دیدن افقهای جدید تکنولوژی و راه و روش زندگی داریم. درباره شعار شخصی امسالم خواهم نوشت. امسال می خوایم بترکونیم البته نه از نوع اکس و توهمش!

March 15, 2007

آخرین چهارشنبه 85

هرچند که امسال ایرانی ها گیج شده بودن که این چهارشنبه رو باید جشن گرفت یا چهارشنبه بعدی رو(در واقع سه شنبه شب) اما خب تو استکهلم همین دو روز پیش برگزار شد. اینجا هر ساله برنامه چهارشنبه سوری هست و این سومین باری بود که من شرکت می کردم. جالبیش امسال این بود که دیگه از برف و سرمای پارسال و پیارسال هیچ خبری نبود که هیچ تازه همه برفها هم آب شده بود(هوا اینجا به نسبت خودش بهاری شده!).

چند غرفه ایرانی که بهترینش غرفه بخور بخور آش بود ولی خب نشد بخورم چون یار سر کلاس بود و وسطای مراسم می رسید و من هم منتظر موندم اون بیاد ولی دیر شد و ملت آشها رو غارت کردن! اینجا یک سن درست می کنن مثل هر سال که جوونا و اهل رقص ها رو هدایت می کنه و خلاصه بزن و بکوب. آتش بازی هم سر ساعت بدون وحشی بازی و همدیگه رو سوزوندن انجام شد.

پلیس سوئد برای حفظ امنیت و آرامش بود. دو تا پلیس سوار بر اسب هم بودن که مردم کلی باهاش خوش و بش می کردن. اینجا هر سال آتش بزرگی هم درست می کنن تا مردم کنارش گرم بشن. دو سه باری رفتیم کنارش و صفایی کردیم. یه بنده خدایی هم آتش کوچک درست کرده بود که تونستیم از روش بپریم و کمی هم سر و دست جمبوندیم!

دوستی می گفت به دلایل مختلف هر ساله از تعداد جمعیت کسانی که میان چهارشنبه سوری کم میشه که متاسفانه باید بگم درسته. دلیلش فرهنگی نیست و بیشتر بوی سیاسی می گیره که بماند.

این روزها تنها کانکشن و ارتباطم با عید جدای خوندن اخبار، تاریخ شمسی هست که در پایین مرورگر فایرفاکسم هست و دیگر هیچ. انقدر کار دارم و انقدر دوندگی هست که اصلا زندگی کردن یادم رفته. آخر هفته گذشته رو همه اش درگیر بودم و اصلا نتونستم استراحت کنم و به جای اینکه انرژی بگیرم، انرژیم تازه کم هم شد. انگار همیشه کارهای نمونده هست که باید انجام بشه. صبحها می رم بیرون و یا اگه تو خونه باشم مشغول می شم و شبها هم که اگه از بیرون بیام حسابی دیره بین 10 تا 12 شب. نه سفره هفت چینی چیدم نه اصلا حس عید دارم. باید خودم رو بندازم توی این حس. امروز هم بدجور کار دارم. دو تا کلاس باید برم + یه میتینگ بسیار مهم برای مقدمات کنفرانسی که داریم روش کار می کنیم . سوئدی هم کم خوندم بازم این هفته و باید بخونم امروز.

خیلی وقتا شب وقتی سرم رو می گذارم روی زمین میگم خدایا شکرت یه وقتی به آدم دادی که بگیره بخوابه. خواب برای کسی که همش در حال دوندگی و انرژی خرج کردن هست واقعا یه نعمته. خیلی چیزا هست که دلم می خواد ازشون بنویسم ولی وقتم کم شده به شدت. امیدوارم بشه که بیشتر بنویسم. نوشتن خاطرات خوبه.

March 12, 2007

مای ایرانی و یک دنیا

دوست بسیار عزیزم سلمان در مطلبی با عنوان "نامه ای به سه دوست بمب گذار" نظرات خودش رو درباره حرکت دسته جمعی داوطلبانه درباره فیلم سیصد گفته که دوست دارم از طریق همین مقاله، دیدگاهش رو به چالش بکشم.

اولین نقد من به انتخاب ناسنجیده عنوان مطلب سلمان هست. سلمان عزیز دنیای امروز دنیای 10 سال پیش نیست که اگر هفت تیر پلاستیکی در جیبت داشته باشی و در فرودگاه بروی، مامور فرودگاه با روی باز از تو بخواهد آن را تحویل بدهی و بعد هم با کمال خوشرویی شما را راهی هواپیما کنه. دنیای غرب آنچنان وحشت زده از حملات تروریستی ست که در فرودگاه تو جرات نداری هرگونه لغات مربوط به بمب و انفجار رو به زبون بیاری. انقدر وحشت زده هستند که حتی از یک ماتیک زنانه می ترسند و طبق قوانین جدید اتحادیه اروپا باید بگذاری داخل یک کیسه پلاستیک و از زیر اشعه ردش کنی. ما بمب گذار نیستیم. ما ایرانی هایی هستیم که در قبال یک تحریف تاریخی و یا حداقل نحوه نشان دادنش معترضیم.

سلمان در پاراگراف دوم مطلبش نوشته که اگر ما ایرانی ها تاریخ نادر شاه رو می خوندیم اون وقت سرخورده می شدیم. هدف از خوندن تاریخ سرخوردگی نیست. هدف یادگیری و عبرته برای آینده. چرا باید از تاریخ سرخورده بشی؟دوست عزیز، تاریخ رو باید با یک دید همه جانبه خواند و نگریست. تاریخ همون قدر که شیرینه چیز بسیار خطرناکی ست که شما رو در وادی اشتباه بیندازه. شما نمی تونی یک شخصیت تاریخی رو بد و یا خوب جلوه بدی تا زمانی که تمام زندگانی اون رو نخونده باشی، خدماتش رو ندیده باشی، خشونت هاش رو ندیده باشه و صد البته با معیارهای اون زمان نسنجی. نمی دونم این چه چاله بزرگیه که خیلی ها وقتی تاریخ می خونن با معیار دموکراتیک الان افراد رو می سنجن!

مثالی بزنم. شاه عباس کبیر که به حق از بزرگترین شاهان ایران است. مردی با درایت، اهل فرهنگ و هنر و سیاستمدار. این شخص کارهای بسیار بزرگی در ایران کرده است اما خب جنبه های تاریکی هم داشته است که وحشتناک هستند. مثلا ایشان یه گروه آدمخوار داشته که می گویند در چاهی نگهداری می شدند و شاه عباس کسانی رو که می خواست بکشه می نداخت جلوی اینها و اونها هم زنده زنده می خوردنش. خب حالا شما خدمات شاه عباس رو می خونی بعد به این تکه اش می رسی و فریاد واشریعتا می زنی که آقا این آدم یک حیوان بوده و من سرخورده شده و آدم دموکراتی نبوده(!) و فلان و بهمان اما باید بگم که وقتی کارنامه یک انسان رو می بینیم باید همه اش رو دید و از نظر خدمات او به ایرانیان، او کبیر است. حالا فرض کن یه فیلم هالیوودی ساخته بشه که چند تا جنبه بد شاه عباس رو بگیره و همه اش اونا رو نشون بده خب یک خارجی چه استنباطی خواهد داشت؟ نمیگه که ایرانی ها چقدر وحشی و حیوان بوده اند؟ مطمئن باش میگه. پس مشکل اینجاست. نگاه یک جانبه به یک قضیه و یا تحریف اون.

غربی ها، مسلمون ها رو نماد چیزای غیر انسانی می دونن به دلیل همون مواردی که گفتی. در ضمن یادت باشه، هالیوود نفوذ بسیاری بر ذهن مردم خامی داره که زندگیشون فقط در تلویزیون می گذره و دریغ از یک صفحه خواندن کتاب. مردمی که بالاترین آمار جستجوشون چیزهای بسیار پیش پا افتادس، مطمئن باش، همین فیلمها در پس زمینه ذهنشون خواهد بود و سری بعدی که تو رو توی یه پارتی ببینن با یه لبخند تیرشون رو بهت پرتاب خواهند کرد.

یک مساله بسیار بزرگ این وسط فراموش شده و اون یادگیری ما وبلاگرها از چنین حرکت هایی ست. در جامعه ای که همه چیز تحریف شده و هیچ چیزی در آموزش پرورش یاد نگرفتیم. وقتی فرهنگمان جز موارد بازدارنده ما در حرکتهای جمعی و گروهیست و هیچ اطلاع رسانی نیست، باز می بینیم که چطور در فضای سایبر با هم متحد می شویم. در این میان باید دید چه چیزی گیر نسل جوون ما اومده. لااقل همین تعدادی که آنلاین هستند و موارد رو دنبال می کنند.

خوب یادم هست که در حرکت دسته جمعی مربوط به خلیج فارس چندین گروه آدم وجود داشت. بر و بکس هوچی گر. اونایی که اصلا نمی دونستن موضوع چی هست و شروع کردن به سر و صدا. و باور کنید حتی یک خط از تاریخ و پیشینه رو نمی دونستن. یه سری هم بودن که همگام با حرکت شدن و برای اولین بار فهمیدیم که ما می تونیم با هم کار کنیم اگر که هدفی یکسان داشته باشیم و بهش اعتقاد داده باشیم. یک سری هم دیدی آکادمیک و علمی نسبت به موضوع داشتن و بقیه رو آگاهی می دادن.

سلمان عزیزم. برو و ببین چقدر راجع به همین حرکت فیلم 300 در وبلاگستان بحث شده. فضای وبلاگستان داره پخته میشه. چه آنهایی که موافق بودند و چه آنهایی که نبودند. دیگه خبری از ورقلمبیدن رگ ما نیست. بچه ها همدیگه رو نقد می کنن. حتی راجع به کوچک ترین چیزها. ذهنیت دموکراتیک هست. ماهایی که در یک فضای بسته بزرگ شده ایم. حالا نقد می کنیم. حالا پیوستن به یه حرکت اجباری نیست و کسی کسی رو مجرم نمی دونه. من تو رو مجرم نمیدونم که چرا توی این پروژه شرکت نکردی چون به تو احترام می گذارم و حق انتخاب می دم. کارهای نادرست گوشزد میشه(مثل الکی رای منفی ندادن به خود فیلم فقط برای اینکه بخوایم از خودمون دفاع کنیم). من اینها رو می بینم. این یعنی درک همدیگه. یعنی سعه صدر و آگاهی بیشتر. مطمئن باش همین اگر باعث بشه تنها چند نفر از میون خوانندگان وبلاگها به تفکر وادار بشن، کتابی بخونن و بیشتر با مسائل آشنا بشن، کلی خوبه.

درسته ما خیلی کاستی در کارهامون داریم. درست میگی. شاید بهتر بود خداداد دوست نازنینم که ید طولایی در تاریخ داره، یک مطلب خوب به انگلیسی و فارسی تهیه می کرد و در اختیار دیگران می گذاشت که من نوعی می فهمیدم اصلا خشایارشاه که بود و چه شد و چرا می توان این فیلم رو به زیر سوال برد یا حتی اصلا نبرد و اطلاع رسانی می کرد.

من نمی تونم با هالیوود مبارزه کنم، اما می تونم با کارهای کوچک این چنینی، صدای خودم رو بهتر به دیگران برسونم. من می تونم به جای سر و صدا و شلوغ بازی، یک صفحه عید نوروز تهیه کنم و راجع به این عید بنویسم و چیدمان سفره که خیلی از ایرانی ها اصلا نمی دونن چی سمبل چی هست. می تونم یه فیلم چند دقیقه ای از چهارشنبه سوری بگیرم و به بقیه نشون بدم.

من باید رو به آینده داشته باشم.این حرف بسیار متین اما فکر نمی کنی وازه ای به نام" بستر مناسب" رو جا انداختی؟ مسلما ما نگاه به آینده داریم و گرنه درس نمی خوندیم و مهاجرت نمی کردیم. در سوئد اگر کسی بخواد وزیر آی تی بشه(به عنوان مثال) می تونه تلاش کنه، زحمت بکشه و بشه چون بستر آماده س. چون همه چیز مهیاست که بتونه برای مملکتش کار کنه. در ایران شرایط طور دیگریست. من به عنوان یک جوان ایرانی بهم بی احترامی میشه، حقم پایمال میشه، کتک می خورم، شخصیتم له میشه، احترام ندارم و هزاران چیز دیگر و برای من چشم اندازی نیست شاید برای همینه که الان در اروپا زندگی می کنم. در ایران بستری وجود نداره و این حرف نادرسته که بشینیم تا این بستر درست بشه. این رو باید خودمون درست کنیم. من و تو. تو می تونی بری در آمارهای مجله فورچون و بیزنس ویک غرق بشی و به سیستم برده داری دوبی رشک ببری که رو به آینده دارن، اما نگرش من این نیست. نگرش من سرزمینی ست که مردمانش با دست خودشون، آرام می سازنش، همدیگه رو تحمل می کنن و اقوام مختلفش به دید احترام همدیگه رو یاد می کنن. این لحاف چهل تکه ایران زمین در کنار یکدیگر زیباست. این میون یک سری مثل من انتخاب می کنن که خارج از کشور باشن و یک سری در داخل. مهم اینه که همه با هم بسازیمش و کسی رو محکوم نکنیم. هرکی هرچقدر در توان داره.

سلمان عزیز، در تایید حرفت باید بگم که فکر می کنم برای ما ایرانی ها دوران بت و بت سازی گذشته. نسل جوون رو ببین. دیگه کسی از هیچ کی بت نمی سازه یا اگر ساخته اصلا نمی دونه چی هست. چون فضا بوده اون بته هست و مطمئن باش با یه تلنگر می ریزه. دنیا به سمتی رفته که دیگه بت ساختن و پرستش رو نمی طلبه.

من با ناعدالتی موافقم نیستم. مثل فیلمهای مستندی که همین سالها می سازن و فقط چهره های زشت از مردم من رو به خورد تماشاگرانشون میدن در حالی که ما هنرمند داریم، سینماگر داریم، انسانهای فرهیخته داریم. من در مقابل ناصوابی ایستاده ام و مطمئن باش تا جایی که بتونم در راه کارهای فرهنگی کمک می کنم ضمن اینکه روی به سوی آینده دارم.

عنوان این مطلب رو در ابتدا گذاشته بودم " من یک ایرانی؛ یک دنیا" اما بعدش تبدیل شد به "مای ایرانی؛ یک دنیا". بچه های ایرانی تک و تنها هستند. یه جورایی یتیم هستیم. دولتی که ازمون حتی در زمینه کارهای فرهنگی هم دفاع نمی کنه و چه بسا در بعضی موارد خودش نابود کننده تاریخ ما هم می خواد باشه. از طرفی با فرهنگ مزخرف شلوغ بازیمون باید مبارزه کنیم و یاد بگیریم چطور در یک تیم و همصدا کار کنیم. همین کارهای کوچک. همین وبلاگها. یکی علمی، یکی کامپیوتر، یکی مدیریت و دیگری خاطرات شخصی. هرکی به نوبه خودش. همه اینها زیباست. ما هستیم و یک دنیا. با کمترین امکانات. من وظیفه دارم از هویت ایرانیم آگاه باشم چه قسمت خوبش و چه بدش و اون رو با بقیه به اشتراک بگذارم. جاوید ایران.

March 08, 2007

300

شاید اگر تا به حال چرخی توی وبلاگستان زده باشید، قضیه فیلم 300 دستتون اومده باشه. این فیلم امروز اکران عمومیش شروع میشه و گویا یکی از شاهکارهای فیلمسازی از لحاظ فیلمبرداری و جلوه های ویژه هست اما متاسفانه یک تحریف کامل از تاریخ بشر هست. جریان جنگ خشایارشاه با یونانی ها که در جایی 300 اسپارتان جلوی ایرانی ها می ایستن. در انتهای همین پست می تونید در دو لینک معرفی شده به طور کامل راجع به فیلم سیصد بخونید اما اونچه که آدم رو آزار میده اینه که میگن توی این فیلم ایرانی ها به صورت وحشی ها و آدمهای بربر به نمایش دراومدن و یونانی ها نماد دموکراسی و آزادی.

راستش از وقتی تاریخ می خونم دلم خیلی می گیره. مردم این سرزمین با آنکه آزاد اندیش و آزاده بوده اند(از روی نوشته های شاعران و نویسندگانش می شه فهمید) اما همیشه بهشون جفا شده. جفایی بسیار سخت و وحشیانه. هیچ وقت نتونستیم نفس بکشیم. همیشه به دنبال یه جو آزادی. یه نفس عدالت. یک لحظه نیکی.

وقتی توی مملکتی باشیم که خودمون برای خودمون هیچ ارزشی قائل نیستیم. وقتی آیینهای باستانی رو سعی می کنیم تحریف کنیم و جاش یه مناسبت بی ربط مذهبی آه و ناله ترتیب بدیم، وقتی آثار باستانی رو با دست خودمون می کنیم و می بریم اون ور آبها و می خوایم گذشتمون رو زیر آب ببریم، خب معلومه رسانه مریض آمریکایی که واقعا حال به هم زن هست برای من، سو استفاده می کنه. معلوم خلیج فارس به نام دیگری خوانده میشه، معلومه فیلمهایی ساخته میشه که اصلا در انسان بودن اجداد ما هم شک می کنن. این جوری می خواستیم جلو آمریکا بایستیم؟ وقتی خودمون داریم خودمون رو نابود می کنیم؟ وقتی حتی نسل جوون به جای اون همه ور رفتن با موبایل و چرخیدن توی کانالهای مزخرف ماهواره ای لس آنجلسی، نیمساعت به خودش زحمت نمیده که کمی درباره آیین های کشورش یاد بگیره، خب از بقیه چه انتظار.

اما باید بگم این وظیفه ماست که از جایی شروع کنیم. ما ایرانی ها ید طولایی در بیان مشکلات داریم اما راه حل هیچ. لگو ماهی نازنین، دوست نادیده ام که ذوق و هنرش رو همیشه ارج نهاده ام، حرکتی رو شروع کرده. یک بمب گوگلی که همه لینک بدیم به سایتی که او ثبت کرده تا اگر کسی این فیلم 300 را جستجو کرد به اون صفحه بره و شاید کسب آبرویی برای ما بشه. کلا داستان رو در وبلاگ خودش بخونید. هیچ کس به فکر ما نیست. ما باید خودمون به پا خیزیزم. دیگه برای کارهای فرهنگی که کسی مواخذه مون نمی کنه. اینم از بمب گوگلی من.300 the movie

پی نوشت: بعضی ها گفتن که آقا هنوز فیلم رو کسی ندیده شما چطور قضاوت می کنید. این فیلم در چند کشور پیش نمایش شده و اگر در همین وبلاگستان بگردید می تونید نظر کسانی که این فیلم رو دیدن ببینید. در فیلم تبلیغاتی سایت رسمی هم خب خشایارشاه رو با اون چهره نشون داده. خدا رو شکر از خشایارشاه پیکره سنگی داریم وگرنه معلوم نبود چی خطابمون می کردن.

1- نوشته لوگو ماهی پیرامون بمب گوگلی
2- نوشته پزشک دهکدمون به طور مشروع درباره این فیلم

March 07, 2007

همه چیز آنلاین

به یاد دارم که حدود 18 سالم بود وقتی که با دوست آن زمانم آیدین که ید طولایی در BBS بازی و این جور چیزا داشت رفته بودیم به شرکت ماورا برای کاری و من در فرمهاشون دیدم که آدرس ایمیل می خواستن. اون زمان برای من آدرس ایمیل به عنوان یک کالای لوکس معرفی میشد! حساب کنید مودم های با سرعت 9600 به چه بزرگی، دنیای بی بی اس(مثل پیام که یکی از معروف تریناش بود) و البته من هیچ وقت فضاش رو به اندازه کافی تجربه نکردم و اینترنتی که خیلی ها اصلا نمی دونستن چی هست. اولین باری که دست به ماوس بردم و وارد دنیای اینترنت شدم هم هیچ وقت یادم نمیره و صد البته سایت یاهو در آدرس بار نوشته شد.

پیشرفت این رسانه پر سرعت قابل تحسینه. در همین مدت کوتاه بشر چیزهایی رو تجربه کرده که هرگز پیشینیان تجربه نکردن. دو، سه سالیست که شرکتهای بیرون آمده از دل گاراژ با تنها دو و یا سه پایه گذار به سرعت قارچ دارن رشد می کنن. البته اشتباه نکنید. این بار قضیه مثل دهه نود میلادی نیست که یه حباب تجارت اکترونیک منفجر بشه و بی رویه کسی سرمایه گذاری کنه. الان سرمایه گذارها و شرکتهایی هستند که فقط کارشون اینه و به قولی از اون قضیه قبلی حسابی تجربه کسب کردند.

زمانی نیاز به انباشت اطلاعات و قرار دادن آن به صورت دیجیتال بر روی اینترنت بود. امروز لوازم انتشار اطلاعات در حد معقولی وجود داره هرچند من به شدت عقیده دارم راه بسیار طولانی در پیشه تا این لوازم و امکانات به نحو احسن، حرفه ای و البته کاربر پسند و ساده در اختیار همه قرار بگیره. بعد از قرار گیری اطلاعات روی اینترنت، مشکل دسته بندی و مدیریتش به وجود اومد که غولهایی مثل گوگل از توش در اومدن. باز هم در زمینه جستجو بسیار مبتدی هستیم و در ابتدای راه و همین رقابت رو بسیار پیچیده و سخت کرده.

در این بین مساله دیگری هست که وقتی اولین بار مطرح شد دیگران به طراح آن خندیدند ولی تنها اندکی زمان نیاز بود تا همونهایی که قضیه رو به خنده و شوخی گرفته بودند، به دنبال سرمایه گزاری و راه چاره باشن و اون چیزی نیست جز در دسترس بودن تمام اطلاعات شما در هر مکان و زمان. یعنی دیگه قرار نیست بوکمارکها و لیست سایتهای مورد علاقه من فقط از طریق کامپیوترم قابل دسترس باشه. دیگه قرار نیست فایلهای مهم کاری فقط از طریق کامپیوتر در دسترس باشه. دیگه حتی قرار نیست نرم افزاری روی سیستم من نصب بشه که بخواد هزینه روی دستم بگذاره مثل هزینه خرید نرم افزار و یا ارتقای سخت افزاری برای استفاده از نرم افزار(مثل برنامه های حجیم گرافیکی).

دنیای وب و دنیای آنلاین داره همه کاره میشه. یعنی اگر میخوای عکست رو ویرایش کنی دیگه لازم نیست فتوشاپ داشته باشی یا برنامه مشابه، کافیه بری به یک سایت و ثبت نام کنی و بعدش عکست رو آپلود کنی و تغییرات رو داخلش بدی و بعدش اون عکس رو استفاده کنی. این خدمات در یک وجه مجانی هستند و برای خدمات حرفه ای تر عموما مبلغی ناچیز رو باید پرداخت کنی که بسیار به صرفته تر از اینه که بخوای اون نرم افزار رو بخری. به عنوان مثال شرکت ادوبی اخیرا عنوان کرد که تا شش ماه دیگر نسخه آنلاینی از نرم افزار فتو شاپ رو راه اندازی خواهد کرد.

سایتهای بسیار رو بوکمارک می کنم. مشکلی نیست می تونم از سرویس خوشمزه استفاده کنم تا هر زمان و هر مکان اونها رو در دسترس داشته باشم. مایکروسافت در کمال ناباوری سرویسی رو برای عده ای محدود(نیازمند ثبت نام و بودن در کشورهایی با جغرافیایی خاص هست در حال حاضر) راه اندازی کرده که به طور مجانی پک کامل آفیس 2007 در اون هست و خود من باهاش کار کردم. من به راحتی در یک سرور ویندوز بوت شدم (از طریق صفحه مرورگرم) و بعدش یک پرزنتیشن ساختم و ذخیره کردم. شگفت انگیزه نه؟

جدای از سرسام اینگونه سرویس ها که گویی همه تشنه هستند و در رقابت که هرچه زودتر یه سرویس آنلاین راه بندازن، اخیرا زمزمه هایی هم در باب سیستم عامل آنلاین مطرح شده. بعضی ها حتی پا رو فراتر گذاشتن و گفتن بعد از سیستم عامل بعدی ویندوز که فعلا با نام vienna از اون نامبرده میشه مایکروسافت دیگه سیستم عاملی به این بزرگی بیرون نخواهد داد و همه چیز تحت وب خواهد شد.

تصور نداشتن یک سیستم عامل ممکنه کمی گیج کننده به نظر برسه اما به واقع این طور نیست. بشر قبلتر این رو تجربه کرده. اگر تاریخچه کامپیوتر رو در کتابهای کامپیوتری خونده باشید حتما به واژه "ترمینال" بر خوردید. ترمینالها کامپیوترهای ساده ای بودند که کاربر از طریق اونها اطلاعاتی رو درخواست می کرد و این سرور بود که اطلاعات رو پردازش می کرد و اونا رو در اختیار ترمینال قرار می داد. دقیقا همین وضعیت دوباره می خواد به وجود بیاد بدین معنا که یک سیستم عامل بسیار کوچک درون چیپی در هنگام بوت کامپیوتر بالا میاد و بعد همه چیز از طریق وب به سمت سرور فرستاده میشه.

استفاده از ترمینالها بسیار جالبه چرا که هزینه کامپیوتر کاربر رو بسیار پایین میاره و این بسیار به درد کشورهای جهان سوم و در حال توسعه می خوره که از بنیه مالی خوبی برخوردار نیستند و مردمش نمی تونن هزینه گزاف بابت سخت افزارهای نوین و غیرو بدهند. بنابراین با مختصر پولی میشه، کامپیوتری تهیه کرد که همه کارها از روی وب میشه انجام داد و صد در صد پرتابل و قابل حمل هست. یعنی اطلاعات شما هرکجای دنیا که باشید در دسترس. در این موضوع سه مورد هست که به نظر من بهش اشکال اساسی وارده و باید بسیار روش کار بشه وگرنه باز مشکل ساز خواهد شد:

1- در این مدل، همه چیز بر اساس سیستم مرکزی خواهد بود. یعنی سرور و یا سرورهای متعددی باید میلیونها در خواست رو پاسخگو باشند. حال اگر این سرورها از کار بیفتند آن وقت آیا کل سیستم فلج نخواهد شد؟ آیا سخت افزارهای ضعیف در حال حاضر توانایی و کشش این بار حجیم محاسباتی رو خواهند داشت؟ از دیدگاه من بشر هنوز در راستای تولید سخت افزارهای کامپیوتری مثل یک مورچه عمل کرده. برای نمونه سرعت سی پی یوها و حجم کم هارددیسکها رو در نظر بگیرید.

2- داشتن اینترنت پر سرعت. بدون اینترنت پرسرعت هرگز نمی توان تصور چنین مدلی رو در سر پروراند و منظور من از پر سرعت حداقل اینترنتی با سرعت 10 مگابیت خواهد بود. البته در جوامعی مثل سوئد که حتی تا یک ماه دیگر(یعنی آوریل 2007) به طور کل تلویزیونهای آنالوگ برچیده خواهد شد و همه چیز دیجیتاله و هزینه داشتن اینترنت با سرعت 100 مگابیت در ثانیه تنها 35000 هزار تومانه که حتی به پول ایرانی هم چیزی نیست واقعا مشکل ساز نخواهد بود اما کشورهایی مثل ایران چطور که هنوز اینترنت ذغالیه چطور؟ 3- حریم شخصی و امنیت کاربر: موضوع حریم شخصی بسیار زیر سوال میره. سرور جیک و پوک شما رو می دونه. حتی چیزایی که الان روی سیستمتون دارید در اون زمان نمیشه روی هاردتون داشته باشید و همه چیز آنلاینه اون وقت مساله حریم شخصی بوجود میاد. مورد دیگر در زمینه امنیت شبکه هست. چه کسی تضمین می کنه که اطلاعات هر شخص دزدیده نشه؟ آیا هکرها بی کار می مونن؟

دنیای وب و فناوری اطلاعات به جاهای هیجان انگیزش داره نزدیک تر میشه. راه بسیار طولانی در پیشه. هنوز در بسیار جاها ما کاستی داریم و کاملا هم این کاستی مشهوده. شاید برای همینه که این همه جا هست برای آدمهای خوشفکر و اهل کسب و کار. در زمینه مدیریت اطلاعات(عکس، تصویر و فیلم) حتی غولی مثل گوگل با اون همه الگوریتمهای پیچیده جستجویش در بعضی جاها درمانده است و مباحثی مانند آشغالهای سایبر و یا اطلاعات هرز مطرح میشه. راه درازی در پیش است اما بسیار قشنگ و مهیج. حداقل من که دیوانه اش هستم.

March 06, 2007

بیگانگی با تاریخ ایران – قسمت پایانی

در مطلب گذشته به این مطلب پرداختم که من و توی جوان ایرانی می بایست حتما به جای شنیده های ضد و نقیض و شستشوی مغزی از نوع تاریخی بریم و خودمون کتاب بخونیم و مطالعه کنیم و به جای وقت تلف کردن و بی اطلاعی از تاریخ کشورمون، به بحث پیرامون آن بپردازیم. این یکی از راه هایی هست که می توانیم وقایع پیش آمده برای مملکت رو بفهمیم و تصمیم درست بگیریم.

برای به دست آوردن اطلاعات طبیعتا نیازمند منابع فکری مختلف هستیم تا بتوانیم اونها رو با هم مقایسه کنیم و به یه نتیجه گیری برسیم. اول اینکه بدونیم تاریخ رو باید بدون غرض خوند. یعنی نباید تعصب به هیچ چیزی داشت. مثلا اگر شما آدمی مذهبی هستید و دیدید در چند کتاب تاریخی تصویر و اعمال شخصی که او را عاری از هرگونه گناه می شمارید، دقیقا 180 درجه متفاوت هست با اونچه شما اعتقاد دارید، رگ گردنتون ور نقلمبه و فریاد واشریعتا نزنید. حتی اگر خونتون به جوش میاد صبر کنید. مطالعه کنید و سعی کنید مطلب رو به چالش بکشید. چه بسا شما درست بگید و شاید هم در گمراهی مطلق بودید.

نکته ای دیگر اینکه به نویسنده تاریخ توجه کنید. متاسفانه نوشتن تاریخ کار هر کسی نیست و در ضمن ذهن نویسنده و زندگی شخصی او بسیار بر نحوه نگارش و بیان حقایقش می تونه تاثیر بگذاره. به عنوان مثال اگر راجع به تاریخ مشروطه می خونید باید بدونید که وقایع نگاری کسروی بسیار متفاوت با مهدی ملک زاده هست اینم دلیلش اینه که این دو در دو مکان مختلف بودند در شرایط مختلف و اون واقعه رو تجربه کردن. به علاوه آدمهای دغل باز و کسانی که به دلایل مختلف تاریخ رو به انحراف کشیدن بسیاره و باید حواسمون باشه. اینم میسر نمیشه جز با خوندن زیاد و البته گوش دادن به سخنان و نوشته های کسانی که مویی در این کار سفید کردن. شما انقدر باید بخونی و جستجو کنی تا خودت صاحب نظر بشی البته در حد یک شهروند ایرانی نه در حد یک استاد تاریخ.

مساله بعدی اینه که شما باید در خوندن تاریخ صبر داشته باشی. فکر نکنی یه شبه میشه تاریخ دویست ساله معاصر اخیر رو خوند. باید با دقت خوند و آرام و در وقایعی که پیش میاد تفکر کرد. اینجا کسی ازت نمی خواد امتحان بگیره که چیزی رو حفظ کنی. یک داستان رو از جنبه های مختلف باید بررسی کنی و این وقت بره و صبر می طلبه ولی من به شما میگم که واقعا شیرینه. هرچند که قول میدم با خوندن تاریخ معاصرمون از بلاهایی که بر سر این سرزمین بدبخت اومده، اگر درد وطنی داشته باشید، حتما چشمتون خیس خواهد شد.

نکته دیگر اینکه چطوری وقت پیدا کنیم. همه ما مشغولیم و بسیار دوندگی داریم. من موقع تابستون، وقت مناسبی داشتم برای کتابخونی. به جای دیدن تلویزیون و برنامه های آشغال ماهواره، نشستم و کتاب تاریخی خوندم و به برنامه های تاریخی گوش دادم و یا دیدم. الان که وقت ندارم کار جالبی می کنم. هر موقع از بیرون میام و یک سری از برنامه های دانلود شده رو دارم. اون رو می گذارم پخش شه و در حین اینکه دارم غذا درست می کنم و غذا می خورم به این مطالب گوش میدم. گاهی که فکر می کنم در یک برنامه جایی حواسم پرت شده، دوباره اون تیکه رو گوش می دم و خوب میره توی ذهنم و راجع بهش فکر می کنم. این طوری هم خستگیم در رفته و کارهای معمول مثل ظرف شستن رو انجام دادم و هم به وقایع تاریخی گوش دادم.

ممکنه بگی این روش که تمرکز نداره. خب این روش منه و بسیار برای من هم خوب جواب داده. چون وقت بسیاری رو صرفه جویی می کنم بعلاوه اینکه هربار این سری برنامه ها رو دنبال می کنم می بینم که اونچه قبلا گوش دادم خوب در ذهنم مونده و مثل قطعات پازل وصل شده. شما هر روشی دیگری رو خواستی می تونی امتحان کنی. یادتون باشه، با تکرار خیلی چیزا نهادینه میشه.

نکته آخر اینکه وقتی سخنان کسی رو گوش می دید یا مطلبی می خونید فکر نکنید طرف خداست و دیگه آخرشه. همیشه یک مطلب رو از چند صاحب نظر ولو به خون هم تشنه یا به قولی اصلا صد در صد مخالف هم بخونید تا ببینید کی چی میگه و صد البته مغالطات و سفسطه رو باید بلد باشید که از توش بکشید بیرون. شما باید شیوه نقد کردن رو بلد باشید تا بتونید از لا به لای سطرها، شیطنت های نویسنده رو بکشید بیرون.

بعضی از منابعی رو که استفاده می کنم و می خونم و یا به نوعی مناسب می دونم اینجا معرفی می کنم. در ضمن این لینکها به منظور تایید این مطالب و یا گفتارها نیست.

1- سایت رسمی دکتر شریعتی
2- سایت مطهری
3- سایت استاد تاریخ بهرام مشیری
4- دانلود سری برنامه های سرزمین جاوید(بهرام مشیری)
5- تاریخ مشروطه نوشته احمد کسروی
6- تاریخ مشروطه نوشته مهدی ملک زاده
7- تاریخ طبری (یکی از غولهای تاریخ نگاری بعد از اسلام)

March 04, 2007

یک ورود فراموش ناشدنی

دو سال پیش دقیقا چنین روزی، حدودای 1 بعد از ظهر رسیدم استکهلم. از بالا سپیدی برف بود و دیگر هیچ. هرچه هواپیما ارتفاعش رو کمتر می کرد، قلب من هم تند تر می زد. از هفت خان رستم رد شده بودم و کلی مرحله رو طی کرده بودم تا بتونم این ویزای لعنتی شنگن رو بگیرم. در نهایت بعد از ماجرای گیت ورود و خوش آمدگویی مامور مربوطه، صدای کلیک درب شیشه ای رو شنیدم که یعنی میشد رفت تو و وارد خاک سوئد شدم. چمدونم رو برداشتم و به دنبال درب خروجی.

تنها دو درب مونده بود تا لحظه دیدار. لحظه ای که هر دومون منتظرش بودیم. یه نگاه به چپ و بعدش سمت راست یار و خواهرش ایستاده بودند. همه جا برف بود. جاده زیبا، و من که انگار در هپروت سیر می کردم. هم باورم نمیشد به مقصد رسیدم و استکهلم هستم و هم به شدت خسته بودم. روزی بود اون روز. همه چیز برام جالب بود و تازگی داشت. انگار مردم اصلا از نوع دیگری بودند. همیشه گفته ام که دو روز ورود من به این مملکت به طور کل منقطع بودم از درک اونچه که اطرافم اتفاق می افتاد. شاید یه دلیل عمده اش فشار عاطفی و دوری بود که در مدتهای قبلش بر من تحمیل شده بود و از لحاظ عاطفی سرگردان شده بودم.

باری به هر جهت، اینجا بودم و خوش گذشت. یه اتاق جمع و جور پیدا کردیم که صاحبش یه زن ایرانی بود و دستش درد نکنه شب عید هم یه باقالی پلو با ماهی جانانه برای من آورد. جالبه بدونید خونه در حال حاضر من دقیقا در چند متری همون اتاق است! روزگاره دیگه. هیچ چیزی رو نمی تونی پیش بینی کنی.

خاطرات و حال و هوای من رو می تونید برای اون روزا در این نوشته ها بخونید. چه شبها و روزهایی بود. اولین کنسرتی که رفتم. موزه ها، کافه ها، چهار شنبه سوری و درگیری برای قبولی دانشگاه. چقدر خوشحالم که چنین روزی در این دانشگاه هستم و از اینکه دانشجویش هستم به خود می بالم. هنوز هم گاهی که از جلوی ساختمان دانشگاه رد میشم و آرمش رو می بینم سلامی نظامی بهش می دم که فقط خودم می دونم برای اومدن به چنین جایی از چه موانعی عبور کردم.

به یار پیشنهاد دادم که به مناسبت امروز، بریم همون پیتزا فروشی که برای اولین روز ورود من رفتیم. جالبه که بعد این همه مدت حتی یک بار هم اونجا نرفتیم و فکر می کنم بسیار خاطره انگیز باشه. نمی دونم اگر همون جا و همون نیمکت نرم و راحتش باشه که چه بهتر. زندگی آسان نیست اما همین لحظه های به یاد ماندنی، زیبایش می کنن. می دونم که هرگز نمی تونم احساسم رو در قالب چند واژه بیان کنم. اون روز همه چیز بوی تازگی می داد هرچند برای من هنوز هم این شهر بوی تازگی داره. من به هیچ چیز عادت نکرده ام. استکهلم برای من شهر خاطره های نیک و به یادماندنیست. یاد آن روز خوش باد و درود بر این شهر و شهروندانش.

March 03, 2007

بیگانگی با تاریخ ایران – قسمت اول

تابستان امسال(85) دم دمای جا به جایی و نقل مکان به دلیل به پایان رسیدن مهلت اجاره خانه ام، به طور اتفاقی وقتی به یکی از ایستگاه های رادیویی فارسی زبان استکهلم گوش می دادم، متوجه شدم آقایی داره راجع به مسائل فرهنگی ایران با زبانی شیرین صحبت می کنه. من بعدها راجع به این آقا که امروز از دوستان خوب من شده سخن خواهم راند، اما یکی از ده برنامه ایشان درباره تاریخ مشروطیت بود که مرا شیفته تاریخ معاصر ایران کرد.

برای من تاریخ معاصر ایران، یادآور کتاب زشت کاهی دویست و پنجاه صفحه ای بود که در دوران دبیرستان به ما داده بودند و با چه بدبختی و زجری می بایست پاسش می کردیم. کتابی پر از اسامی و افراد و وقایعی که بدون هدف و صرف نوشته شدن و بدون پیمودن مسیر داستان وار تاریخ، مانند تکه های زنجیر غیر متصل، در کتاب آورده شده بود. خوب یاد دارم که اکثریت دانش آموزان این کتاب را با خون دل پاس می کردن چو اصلا ارزشی برایشان نداشت و نحوه درس دادن معلم هم مزید بر علت. هیچ کس هم هیچ چیز بعد از امتحان به خاطر نمی آورد.

همین شد که من و توی ایرانی نسل جدید هرگز تاریخ معاصر خودمان را درک نکردیم و به این فلاکتی افتادیم که هستیم. همگی مهندس و دکترای فلان رشته هستیم. صاحب نظر و هوشیار و جز قشر تحصیل کرده اما کوچک ترین اطلاعی از حداقل تاریخ معاصر ایران هم نداریم. حداکثر دانش ما از تاریخ کهن نیز، فقط کوروش کبیر است و فرهنگ 2500 ساله بی آنکه حتی بدانیم این کوروش که بوده و معنای این 2500 سال چیست. هیچ چیز نمی دانیم.

من بارها این را آزمایش کرده ام. کسانی که اصلا ایران زمین برایشان مهم نیست که از این دایره بیرون هستند و بحث من اصلا این افراد نیستند. بحث من کسانی است که دلسوز این وطن و خاک و مام میهن هستند و برایشان سرنوشت اجتماعی و قومی و ملی مهم است اما کوچک ترین اطلاعی از تاریخ ندارند و فقط سخن به بی راهه می برند. من در تابستان متوجه شدم که خودم یکی از همین ها هستم. پس می بایست کاری می کردم.

من اعتراف می کنم که تا این سن و تا همین تابستان قبل از شروع آن برنامه رادیویی، هیچ چیز از تاریخ مشروطیت نمی دانستم جز همان خزعبلات بسیار اندک در پس مانده ذهن. پاک پاک. مشروطیتی که یکی از بزرگترین رویدادهای تاریخی ایران است و پنجره ای بود به سوی آزادی، نو اندیشی و گریز از استبداد پادشاهی. برای من شرم آور بود که چرا هیچ از این تاریخ نمی دانم. منی که روزانه ساعتهای متمادی مشغول مطالعه و تفکر هستم و یک نسل جوانی که در خیل عظیم تحصیل کردگان قرار می گیرد.

آن ده برنامه رو گوش دادم. از دست روزگار حدود سه هفته ای مهمان دوست عزیزی بودم تا زمانی که خانه جدیدم را تحویل بگیرم. این دوست من که دانشجوی فوق لیسانس مهندس برق است و با چندین سال سابقه کار، یک جوان اهل مطالعه س هرچند با افکاری گاه پوسیده البته از دیدگاه من و من از دیدگاه او یک متجدد! همین اختلاف زیبای سلیقه باعث شد که من و او در طی این سه هفته کتاب بخوانیم، مطالعه کنیم، رادیو گوش بدهیم و مناظره کنیم. مناظره هایی چندین ساعته بسیار طولانی!

از کتابخوانه مرکزی شهر، کتاب راجع به مشروطیت گرفتم و شروع به خواندن کردم. من سرعت خواندنم را کم کردم چرا که می خواستم خوب وقایع را درک کنم و بتوانم ارتباطی بین آنها پیدا کنم ولی دوستم انگار که عطشش فوران کرده بود با سرعت بسیار بالایی چندین کتاب قطور را خواند. جالب اینجاست که بعد از خواندن هر چند فصل ما برای همدیگر خلاصه آنچه خوانده بودیم بازگو می کردیم و بعد نقطه نظرات و اختلافها و گاهی صد البته نظرات مشترک.

هدف من آنست که بگویم شمای جوان ایرانی، اگر مثل من گمراه بودید و نادان در باب تاریخ ایران، حتما شروع به خواندن تاریخ بکنید. باور کنید برای من همین صد ساله گذشته تاریخ معاصر مانند پارچه سیاه عزاداری بود چون هیچ نمی فهمیدم ولی اکنون میتوانم در حد همین مقدار ناچیز اگر کسی سخن ناصوابی بگوید، با او مناظره کنم هرچند کم مقدار ولی بهتر از نادانی مطلق است. پس از همین امروز شروع کنید و تاریخ بخوانید. در پست بعدی راجع به اینکه بهترین راه برای آشنا شدن با تاریخ چیست خواهم نوشت. پس منتظر باشید. ادامه دارد....

March 02, 2007

رشد آگاهی کاربران و فرهنگ مشارکت در دنیای اینترنت

سال 2004 را می توان به نوعی سال شکوفایی اینترنت و دنیای وب گذاشت. دنیای وب به واقع به همان جاده ای افتاد که اساسش بنیاد شده بود و آن چیزی نیست جز هموار کردن راه برای مشارکت بیشتر خود مردم در اداره و امور یک سایت. مثل یک ساختار دموکراتیک که حقیقتا هر کسی در اون حق مشارکت داره و وقت می گذاره. گفتم "حقیقتا" چرا که در دنیای اینترنت بسیاری از محدودیت های دنیای دموکراتیک بیرون نیست. مثلا محدودیتهای فیزیکی برداشته میشه. شما هرجای دنیا که باشید می تونید از طریق ایمیل،چت، ویکی ها، انجمن های گفتگو، وبلاگ، پادکست و غیرو نظرتون رو و نحوه مشارکتون رو ابراز کنید.

از سال 2004 به بعد این سیر صعودی سرسام آور هر روز و هر روز داره رشد بیشتری پیدا می کنه و سایتهای مجانی که خدمات مجانی ارائه می دهند روز به روز زیادتر میشه و رقابت هم بسیار شدیده. جالبه که کاربران وب هم به این آگاهی رسیدن که چطور در این محیط مشارکت کنن. هیچ کتابی نوشته نشده؛ هیچ قانونی وجود نداره اما می بینیم که در این مدت چطور کاربر اینترنتی به رشد فکری رسیده و چطور حاضره از وقت خودش به صورت کاملا رایگان در اختیار یک سایت و یا انجمن قرار بده صرف اینکه انسان موجودی اجتماعیست و لذتی نهفته در به اشتراک گذاشتن علائق و خلاقیت در ما هست.

اخیرا آقای "مایکل دل" که دارنده و موسس شرکت معروف dell هست سایتی رو راه اندازی کرده که مشتریان و یا علاقه مندان کامپیوترهای دل می تونن نظراتشون رو و درخواستهاشون رو مطرح کنن. در زمان نوشتن این مطلب، چند روزی بیشتر از تاریخ گشایش این سایت اینترنتی نمی گذره که همین الان سر و صدای کاربرها در اومده به خاطر شلوغی و نامنظم شدن سایت.

نحوه کار این سایت اینه که کسی نظرش رو به همراه مطلب پشتیبان نظرش میده و دیگران هم می تونن کامنت بدن و هم به اون نظر امتیاز بدن که یعنی من هم با این نظر موافقم. انقدر مشارکت کاربران و سرعت پستها زیاده که خیلی از نظرات اون وسط مسطا گم میشن و کلا سیستم ناکارآمد شده.

جالبه که در یک پست جداگانه شخصی به این مساله پرداخته و از اون جالب تر کامنت هایی هست که کاربرها گذاشتن. یکی گفته باید نحوه امتیاز بندی درست بشه، یکی گفته باید به صورت انجمن دربیاریمشون، یکی گفته ویکی درست کنیم و حتی یکی پیشنهاد کارکردن برای دل داده چون که چند سال سابقه کار راجع به این جور انجمن ها داره.

نکته جالب برای من سرعت دیوانه وار اینترنت و ایجاد یک سایت و پراکندن خبر این سایت از طرف بر و بکس دل نیست. نکته جالب مشارکت سریع مردم در بیان عقایدشون و فرهنگ مشارکت هست. چقدر زیباست که یک عقیده بیش از ده ها هزار امتیاز آورده. و بیش از 1000 کامنت داره. این یعنی من نظرت رو خوندم و موافقم بعلاوه نظر من هم اینه. یعنی یک دموکراسی و مشارکت کامل.

جالب تر اینه که در همین مدت کوتاهی که از رشد قارچ گونه سایتهای وب 2 می گذره، کاربرها به شدت باهوش شدند و از مشکلات سایر سایتها درس می گیرن و می خوان کمک کنن که اون مشکلات حل بشه و دوباره کاری نشه. برای من خیلی لذت بخشه که در میان سایتهای فارسی زبان، با خوشفکری "مهدی" و بعدش هم "عزیز" سایت "بالاترین" نازنینمون هست که دقیقا همین کارها توش اتفاق می افته و نظرات کاربرها در بهبود سایت مورد بررسی قرار می گیره.

یادتون باشه، دنیای آینده، دنیای اینترنت و فضای سایبر هست و بس. چه خوشمان بیاید و چه نیاید. کاربر ایرانی باید خودش رو مجبور کنه که با زبان روز دنیا یعنی انگلیسی عجین بشه و با مشارکت بیشتر خودش، این فرهنگ رو نه برای خودش بلکه برای دیگران به ارمغان بیاره. فرهنگ بودن یک شهروند اینترنتی فعال و پویا. پس بیاموزید، آموزش دهید، عقاید و نظرهاتون را با دیگران به اشتراک بگذارید، خلاقیت خود را به جهانیان (عکس، صدا، تصویر) نشان دهید و از این کار لذت ببرید. اینترنت برای همگان است. برای من و شما. شاید برای همین است که من و تو به عنوان مرد نمونه سال 2006 از سوی مجله تایمز انتخاب شده ایم.