" /> یه وجب خاکِ اینترنت: April 2007 Archives

« March 2007 | Main | May 2007 »

April 29, 2007

موسیقی زیر زمینی

یه مدت بود که به شدت پیگیر موسیقی زیر زمینی و به خصوص از نوع رپ ایرانی بودم که بچه های ایرانی می ساختن و توی یوتوب قرار می دادن. راستش باید بگم از دیدن بعضی از این کارها و کیفیت و محتوا و نحوه اجرا واقعا شگفت زده شدم.

ویدئوهای رپی که من دیدم از نظر کیفیت واقعا خوب بودن و حرفی برای گفتن داشتن، متن آهنگها فوق العاده و با مضامین بسیار جالب به دور از هرگونه فحاشی و بی احترامی به سایرین که اصولا در آهنگهای رپ آمریکایی عین نقل و نبات ریخته. لذت بردم که رپرهای ایرانی اکثرا در کمال احترام و ادب کارشون رو اجرا می کنن و چقدر هم لذت بخش شده.

گویا کل کل هم بینشون زیاد اتفاق می افته و خلاصه آهنگ در جواب آهنگ می دن بیرون و چقدر سنهاشون هم کمه. به هر حال این جور که بوش میاد هر کدوم هم اسم و رسمی برای خودشون پیدا کردن و برو و بیایی توی تهران دارن تا حدی که همسن و سالهای خودشون دست و پا می شکونن فیلمی، سخنی و حرفی ازشون داشته باشن و به بقیه پز بدن(این حرفا رو بر اساس مستندات داخل یوتوب می گم وگرنه من که ایران نیستم). البته همینجا شکواییه رو هم قرائت کنم که از نحوه لباس پوشیدن بعضیاشون اصلا خوشم نمیاد چون دقیقا مثل سیاه های آمریکایی لباس می پوشن و هیچ ربطی به خودشون نداره.

متاسفانه خبردار شدیم که مملکت گل و بلبل به این عزیزان هم مهرورزی کرده و اومده یه سری از معروف تریناشون رو بازداشت کرده و نمی دونم چه تعهدی ازشون گرفته. خب به سلامتی هنوز هیچی نشده در نطفه دارن خفه اش می کنن. حساب کنید یه جوونی که کلی زحمت کشیده و اولین آلبوم رپ ایرانی رو داده بیرون حالا دنبالشن که بگیرنش و ازش تعهد بگیرن دیگه از این کارا نکنه. جدا شرم آوره و تاسف آوره.

من با این ویدئوها به بقیه پز می دم و همینا باعث افتخار من یکی هستند. من کشته مرده موسیقی رپ نیستم ولی کار این بچه ها واقعا زیباست. این ویدئو رو ببینید و اگر ایمان نیاوردید خدا به راه راست هدایتتون کنه. من این ویدئو رو اغراف نکنم بیش از صد بار دیده ام. یعنی دانلودش کردم و خیال خودم رو راحت. امیدوارم با وجود تمام محدودیت ها، شاهد کارهای با کیفیت تری از موسیقی زیر زمینی ایرانی باشیم که من هم اینجا بتونم برم پیش خارجی ها پز بدم. در آدرس اصلی یوتوب اگر برید(روی ویدئو کلیک کنید) در لیست سایر ویدئوها می تونید کارهای دیگه رو هم ببینید. این شما و این "نازگل"

April 28, 2007

لذت کشف کردن و دانستن

در نوجوانی مطلبی خوانده بودم که الان صحت و سقمش رو نمی دونم اما در اصل ماجرا خدشه وارد نمی کنه. اینکه گویا لوئی پاستور در شب ازدواجش در آزمایشگاه (مامن همیشگیش) مشغول آزمایش و تحقیق بوده است. توماس آلوا ادیسون(کاشف لامپ برق و بیش از هزار اختراع) که در کودکی یگانه قهرمان علمی من بود و همیشه دوست داشتم مانند او باشم، گویا همیشه در صندوق خانه و زیرزمین خانه مشغول خوندن کتاب و مقاله بوده.

من به شخصه از کودکی بسیار با کتاب و مجله مانوس بودم. و علی رغم اینکه بازیها و علاقه های هر کودکی دیگه رو هم داشتم به شدت وقتم رو صرف مطالعه هم می کردم و شاید همین مساله بود که همیشه حرفی علمی و سخنی در چنته برای بیان داشتم و معلومات عمومیم بسیار قوی تر از هم سن و سالهای خودم بود.

متاسفانه در دوران دبیرستان به دلایل مختلف که از حوصله این مطلب خارجه، از خواندن دور شدم تا دوران دانشگاه و مخصوصا از زمانی که به سوئد اومدم این عطش یادگیری و خواندن به اوج خودش رسیده. راستش الان از خوندن احساس خستگی نمی کنم و هرچه بیشتر می خوانم این عطش من برای یادگیری بیشتر میشه و لذتی در کشف کردن و دانش هست که بی پایانه. این چیزی نیست که آدم بخواد تلقین کنه و یا به زور به خودش بقبولونه.

اگر من رو ولم کنید، یا در گوشه ای مشغول خوندن مقاله هستم و یا در کتاب فروشی ها مشغول دید زدن کتابهای مورد علاقه کامپیوتری و یا مشغول اینترنت گردی و خواندن مقاله. من مدتهاست که اینترنت گردیم هدفمند شده و البته چاره ای جز هدفمندی ندارم چون حجم مقالاتی که می خونم بالاست و دیگر وقتی برای چت بازی و ول چرخیدن نمی مونه.

از دیدگاه بسیاری من آدم جالب و عجیبی هستم چرا که از یه طرف خصوصیات یه آدم گیک و کرم کتاب رو دارم و از طرفی به شدت اجتماعی و اهل شوخی و بگو بخند و ارتباط با دیگران هستم و به قولی سر زبونم خوبه. به ندرت کسی رو این چنین اطراف خودم دیدم.

نمی دونم آدم کنجکاوی هستید یا نه. نمی دانیم آدمی هستید که دنبال کننده و جوینده دانش هستید یا خیر. ولی بدونید این دنیا پر از مسائل حل نشده است. این دنیا منتظره که تویی که گوشه خونت نشستی و زانوی غم بغل گرفتی پاشی با کمترین امکانات بجنگی و نه تنها خودت به زندگی خوبی برسی بلکه به دیگران هم در این مهم کمک کنی. این دنیا نیاز به میلیونها انسان داره که از دل و جونشون کار کنن، لذت ببرن، به هم دیگه مهربانی کنن و مشکلات رو حل کنن. پس اگر یه جوون ایرانی هستی که فکر می کنی هیچ کاری ازت بر نمیاد باور کن اشتباه می کنی. جوونیت رو بکن و در کنارش در راه هدفت سخت قدم بردار. دنیای امروز مرزها رو تا حد بسیار زیادی برداشته و میشه با استعدادت و پشتکار برای خودت جایگاهی باز کنی. باور کن میشه. فقط باید بخوای و روحت تشنه باشه. پس برخیز و بخوان و تلاش کن. از محدودیت ها نترس. یادت باشه هیچ چیز ساده به دست نمیاد.

April 27, 2007

آخر هفته ها

ایران که بودم و دوران کودکی و نوجوانی، این سریالهای خارجی رو که نشون می داد به گوشم می خورد که از هم می پرسن که آخر هفته رو چه می کنی؟ برای من کودک سنگین بود که مفهومش رو درک کنم. به خودم می گفتم یعنی چی؟ اون موقع ها مثل الان پنج شنبه ها تق و لق نبود و مردم تعطیلاتشون رسما از پنج شنبه شب شروع میشد تا انتهای جمعه. در واقع یک روز بیشتر نبود. یه جمعه و یه عالمه کار. خیلی ها مشغول تعمیرات خونه و ماشین و کارهای عقب مونده و بعدشم اگر وسع مالی می رسید و روابط با فامیل خوب بود، رفت و آمدی و مهمانی و خیلی موقع ها هم که عصر جمعه خفت همه رو می گرفت که دیگه همتون ازش خبر دارید. ماشالله نه تفریحات عمومی بود و برنامه های تلویزیون هم که خدا(برنامه های تلویزیون در بین سالهای 65 تا 70 رو اگر سنتون می رسه دوره کنید. تو چه نکبتی بزرگ شدیم!)

دوبی هم که بودم این قضیه باز ملموس نبود واسم. جدای از زندگی دانشجویی اما باز ساختار تعطیلی بر اساس جمعه و کلا بی حالی مردمان دوبی و کوچکی شهر و قلابی بودن اکثر جاهای تفریحاتیش و بسیاری موارد دیگه، بازم این آخر هفته جا نیفتاد. اما از وقتی اومدم سوئد به طور کامل معنیش رو فهمیدم. الان رفته تو وجودم که این آخر هفته یعنی چه.

چه کارمند باشی و چه دانشحو این آخر هفته یه نفس راحتی بهت میده. یا می تونی به کل استراحت کنی و به کارهای مورد علاقه ات برسی یا بری دو شبش رو به کل(جمعه شب و شنبه شب به طور معمول) بنوشی و برقصی و پارتی و حال و حول. اینجا آخر هفته ها آدمهای مست و پاتیل زیاد میشه دید که رو پاشون بند نیستن یا در حال هوار زدنن!

من اصولا اگر هفته پر مشغله ای رو داشته باشم، آخر هفته ها می ره برای استراحت مطلق و آرامش درونی و دیدن دوستان. اگر هفته معمولی رو داشته باشم، پارتی، بیرون رفتن در شهر و یا فعالیتی اگر جالب باشه به اتفاق یار برم و انجام بدم. حالا این همه روضه خوندیم که بگیم آخر هفته خوبی داشته باشید. اینجا هم به زودی جشن والبوری خواهد بود که راجعش می نویسم. از اون روزاس که سوئدی ها در حد مرگ می نوشن و رو پاشون بند نمی شن!

April 25, 2007

نرد

نرد، فلسفه زندگی است! عرصه ای که در آن دوازده مهره سفید (12 ساعت روز) و دوازده مهره سیاه (12 ساعت شب) در اختیار انسان است و تقدیر از شش جهت (شمال – جنوب – شرق – غرب – بالا – پایین) برو او نازل می گردد. این است که تاس را شش وجه ساخته اند و اما دو تاس که یکی «ظاهر» است و دیگری «باطن». ای خوشا بحال آنکه تاس ظاهر و باطنش عین هم باشد تا جفت بازی کند. و خوشتر انکه ظاهر و باطنش در تمام ابعاد کامل باشد که جفت شش بازی کند تا در کنج، خانه ببندد. آنچه به واسطه آن دو تاس نازل می گردد جبر است و بازی با مهره ها اختیار پس لاجبر و لاتفویض بل امر بین الامرین شرح تخته نرد است! سرانجام برنده آن کسی است که عرصه دل را زودتر از دغدغه روز و شام خالی کند.

مطلب بالا از سایدبار این وبلاگ برداشته شده است. از این شیوه نگرش به یک عنوان ساده شگفت زده ام.

April 23, 2007

28 ساله شدم؛ نیمچه بزرگ شدم

کوچک تر که بودم هیچگاه تصور این سنها رو هم نمی کردم. هنوزم باورم نمیشه. شوخی شوخی دارم می رم قاطی بزرگا. این سن برای من یادآور دو چیز است: اول اینکه پدرم در این سن ازدواج کرد و تشکیل خانواده داد چیزی که من فرسنگها باهاش فاصله دارم و دوم این سن برای من یادآور جوانانی ست که من از کودکی در ذهن دارم.

یک بار بسیار قبلتر در وبلاگم داستان محله کودکی ام رو نوشته بودم. قیطریه. بهار شمالی و کوچه حبیب اللهی. محله ای که آدماش همدیگه رو می شناختن و سلام و علیک داشتن. من و بچه های دیگه، دم تخته بسکتبال جمع می شدیم و نوجوونها و جوونهای اون موقع بازی می کردن و من با اشتیاق بازیشون رو می دیدم. هر کدومشون تیپ خودش رو داشت. عاشق اون فضا بودم. دوست داشتم روزی من هم مثل اونا بشم.

حالا با لیوان چایی پشت پنجره به این هوای بارانی نگاه می کنم و میگم پس کو اون پسر کوچک و حساس. حالا حدود 20 سال می گذره. دم صبح یار زنگ زد و تبریک گفت و بهم گفت که بزرگ شدم. چه واژه تلخی بود برام. امسال دو چیز ذهنم رو به شدت مشغول خواهد کرد یکی استقلال کاری و مالی و به سوی آینده گام نهادن و دیگری ارتباط عاطفی و روابطم با یار. شاید بشه تا حدی مساله اول رو تحت کنترل بگیرم اما دومیش رو واقعا عاجزم. این متن کمی نوستالژیک شد. امیدوارم اطرافیانم از تولد چنین آدمی خوشنود باشن.

April 22, 2007

سیرک نیروی انتظامی

چند سالی هست که به طور رسمی با آغاز فصل گرما، تمام هم و غم مسوولان کشوری و لشکری و نیروی انتظامی میشه لچک سر زنان و پاچه های شلوار و لباسهای چسبون ایرانیان. تو گویی انگار هیچ معضل دیگری در کشور وجود نداره جز همین یه دونه. در بلوچستان همه در رفاه هستند و پیر زن عرب خوزستانی از آب گل آلود نمی خوره. هیچ نویسنده ای در زندان نیست و هیچ صدایی خاموش نمیشه و همه چیز مطابق حقوق بشر پیش میره و همه جوانان دسترسی کامل به آخرین فناوری روز و شرایط یکسان برای تحصیل رو دارا هستن.

نیروی انتظامی که می بایست مسوول نظم و آرامش باشه خودش میشه عامل بی نظمی و بی احترامی. عکسهای متعدد مبارزه با بد حجابی امسال رو دیدم. اولا که خیلی ها اصلا بد حجاب نبودن بعدشم اینکه انگار شرم ندارن که ببینن خانومی که جلوشون ایستاده همسن مادرشه! تا صد سال پیش اجنبی خشتکمون رو پرچم می کرد و منابع سرزمین و شرف و نامسمون رو به باد می داد حالا یه صد ساله که خودمون داریم دهن خودمون رو سرویس می کنیم.

ایرانی بر علیه ایرانی. دست در دست هم دهیم میهن خود کنیم آشغال دونی. سطح زندگی واقعا توی ایران اومده پایین. مردم رو کوتوله بار آوردن. انگار که مردم جزیی از زندگیشون شده که مثلا بیان ماهواره هاشون رو بشکنن و تعهد بدن و دوباره یکی دیگه بخرن. انگار پسرها و دخترها عادت کردن که جلوی مامور گوشواره شون رو در بیارن و یا لچک رو بده جلو و بعدش دوباره همون بساط. انقدر ازمون گرفتن که شدیم یه مشت کوتوله در خواسته های ابتداییمون.

نسخه نمی پیچم و انقدر با خودم کلنجار رفتم تا این مطلب رو بنویسم. من در روز ساعت های متمادی مشغول خوندن و غرق شدن در دنیای آی تی هستم. مرد علمم تا مرد سیاست و جامعه شناس اما در حد یک هموطن ایرانی این چیزا جدا ناراحتم می کنه. تا کی می خوایم خودمون پدر خودمون رو در بیاریم. یه پرسشی که در ذهنم موج می زنه اینه: آیندگان درباره ما چه قضاوت خواهند کرد. واقعا نمیگن چقدر پست و فرومایه بودیم که به این همه پستی تن دادیم؟ الان قرن وسطی نیست که هیچی ثبت نشه. الان دنیای اینترنت و فیلم و عکس هست و همه چیز در حال ثبت شدنه. ما ایرانی ها مردمان بسیار غریبی هستیم. در عجبم .

April 21, 2007

فیلم خانوادگی احیا شده

وقتی خواستم از ایران به سوئد بیام تقریبا تمام وسایل و خاطراتم رو هم با خودم اینجا آوردم. به جز یک کارتن کتاب و چند آلبوم عکس و خانواده ام و دوستانی که بعضا چندین سال است ندیده ام و اصلا نمی دانم همان آدمهای قبل باشند، هیچ متعلقاتی در ایران ندارم. بار آخر به همراه خودم فیلمی رو آوردم که حتی خودم هم از محتویاتش خبر نداشتم.

مدتها پیش، ما دوربینی داشتیم که من به اقتضای سن و کنجکاوی، کلی باهاش فیلمبرداری کرده بودم. اون دوربین بعدها خراب شد و اما یک حلقه فیلم نود دقیقه ای بر جا موند. به دلیل اینکه هیچ اعتمادی به شرکتهای داخل ایران برای تبدیل این فیلم به سی دی یا دی وی دی نداشتم، مدتها این فیلم در کشوی من خاک خورد تا به سوئد اومدم. این فیلم تا همین چند هفته قبل در انتهای کمدم ساکت و صبور نشسته بود.

توسط دوستی و زحمتهای او موفق شدم به شرکتی سوئدی این فیلم خانوادگی رو بدم تا تبدیل به دی وی دی کنه. قیمت هم بسیار مناسب بود. خیلی هیجان داشتیم. حتی خود من هم که فیلمبردار قطعه های مختلفش بودم دقیق نمی دونستم که محتویاتش چیست و کجاها اتفاق افتاده. اون شبی که این فیلم رو گذاشتم تک تک ثانیه هاش رو با وجودم لمس کردم و گویی بار دیگه برگشتم به 9 سال پیش. این فیلم برای 9 سال پیشه یعنی سال 1998. برادرهایم همه کوچک. مادر مهربانم. پدر بزرگم و خیلی های دیگر.

بار اول بارها و بارها گریستم. گاهی این گریستنها از خوشحالی بود و گاهی از سر افسوس و آهی که در دل نشسته بود. چقدر اون موقع ها کله ام بوی گند قرمه سبزی میداده. نوجوانی و خر کله گی. پرخاشجویی های نهفته و قلدربازی های همون دوران، الان به نظرم بسیار شرم آور میامد. در این میان تنها مادر مهربان بود که همه ما رو تحمل کرد و هیچ نگفت و اگر هم گفت صدایش به جایی نرسید.

من هربار این فیلم رو می بینم نمی دونم چرا نمی تونم جلوی اشکهام رو بگیرم. من می خندم مثل همیشه، اما خودم می دونم که چه دوران تلخ سختی رو می گذروندم. فشارهای کنکور، خانه ای متشنج، سر درگمی های بسیار، آینده مبهم، جهالت و نبود راهنمایی برای مشورت در زندگیم، بوی گند اجتماع پلید و هر کسی به فکر خودش و بسیاری چیزهای دیگه که آزارم میداد و می بایست یه تنه باهاش دست و پنجه نرم می کردم.

شاید اگر کسی آن موقع راهنمای من بود آنقدر زجر نمی کشیدم. آگاهی دادن به دیگران و کمک به دیگران والاترین ارزش های انسانیست. از همون موقع ها بود که قسم خوردم لحظه ای دریغ نکنم و ابتدا از خودم شروع کردم. تنی نحیف و روحی لطیف اما اراده ای استوار. فقط خدا می دونه چه در دلم می گذره. دلم می خواد یک دنیا رو با خواسته هایم جا به جا کنم اما صدایی در گوش می رسه که آهسته و پیوسته هرچند که ندای جوانی بالاست و کوس تندروی همیشه در گوشم.

مادر مهربان که همیشه با هم بحثهای جنجالی داشته ام و می دانم باز هم آبمان در یک جوی نخواهد رفت اما در مهربانی و زحمت کشیدنت حرفی نیست. عرق شرم مرا در تنهایی داشته باش تا شاید روزی تکه ای از زحماتت را جبران کنم. چه روزگاری بود. همه بزرگ شده اند و چه صحنه های نابی برای سوغاتی با خود به همراه دارم اگر که روزی راهی وطن شدم. وطنی که فقط از آن خبرهای ناخوش و ناحقی به گوش می رسه.

April 20, 2007

یک کار حرفه ای

دیروز صبح خیلی سریع لباسم رو پوشیدم و به سمت محل کنفرانس حرکت کردم. کارها دستم اومده بود و به تمامی اتاق ساختمان مسلط شده بودم. دیگه فهمیده بودم سیستم کاری و برنامه ریزیشون چطوریه بنابراین نسبت به دیروز خیلی راحت تر کار کردم و روان تر. حتی تونستم دو تا کنفرانس هم شرکت کنم که یکیش مربوط به بازارهای رو به توسعه با محوریت کشورهای اروپای شرقی بود و دیگری "آزادی بیان" در کشورهای چین، هند و لهستان. تو کنفرانس دومی من سوال هم کردم ولی خب جواب دهنده ها زیاد خوب جوابم رو ندادن و کمی به در و دیوار هم کوبیدن. سوالم راجع به وضعیت فیلترینگ اینترنت در این کشورها و اینکه آیا وبلاگرها رو به خاطر بیان عقایدشون تو زندون می ندازن یا نه. به هر حال خیلی جالب بود.

حدودای ساعت چهار بود که دیگه داشتم آماده می شدم که کیف و کفشم رو بردارم و برم کلاس رقص. کلاس رقص رو خیلی دوست دارم و اصلا تو هیچ شرایطی از دستش ندادم تا حالا. دم دمای رفتن، مدیر اصلی کل پروژه اومد و گفت پژمان می تونی بمونی برای ضیافت شام رسمی؟ من هم گفتم 2 ساعتش رو نه ولی بقیش رو می تونم. اونم خنده ای کرد و گفت نه نمیشه و رفت. بعد دوباره اومد و گفت من بهت احتیاج دارم و کسی بهتر از تو نیست اینجا. وقتی فهمیدم دیگه واقعا به من احتیاج دارن پذیرفتم و کار رو خیلی سریع شروع کردم. کار از نظر تکنیکی به نوعی موشک هوا کردن نبود ولی بسیار دقت عمل، کنترل حواس و وقت شناسی می خواست.

کامپیوترها رو ردیف کردم. فیلمها و پاور پوینتهای مربوطه رو ریختم و همه چیز رو درست کردم. برنامه های مزخرف رو بستم تا وسط اجرا یهو عین قارچ صفحه مربوط به پیغامشون سبز نشه. چک کردن کنترل وایرلس ضعیف اونجا، کنترل نور و صدا و اتصال به پرده بزرگ و کوچک، خلاصه همه انجام شد. ولی باور کنید پوستم رو کندن بس که تحت فشار قرارم دادن. حقیقتش این بود که بهم اطمینان نمی کردن اولش. فکر می کردن الان می زنم همه چیز رو درب و داغون می کنم یا تو زمان بندی گند می زنم. باید با چندین گروه زمان بندی انجام می دادیم که هرکی کار خودش رو انجام بده و نمایش های مختلف به بهترین نحو ممکنه انجام بشه.

آخرین لحظه قبل از ورود مهمانها برنامه رو عوض کردن. جا به جایی تو پخش بین صفحه کوچک و بزرگ بعلاوه تغییرات دیگه. کسی که کنار من بود یه آدم حرفه ای برای کارهای صدا و تصویر بود که اون مراقبت از پرده های بزرگ و کوچک نمایش رو بر عهده داشت و من بهش می گفتم که کی چی رو کجا نمایش داده بشه. یه مشکل با یکی از لپتاپها داشتیم که اونم طرف نتونست بنده خدا حل کنه و مجبور شدیم خیلی سریع فایلها رو جا به جا کنیم و قضیه رو فیصله بدیم.

مهمانها اومدن. عجب سالنی شده بود. یک ضیافت شام به تمام معنا. پشت صحنه رو قبل اومدن مهمانها دیده بودم که رقصنده های مختلف از آفریقا، اروپا و آسیا، خواننده های مختلف، یک پیانیست حرفه ای و خلاصه کلی بند و بساط. تازه برای اولین بار از فاصله نزدیک fashion show دیدم. اونم نه یک بار بلکه سه بار برای سه کشور مختلف با دیزاینهای مختلف. خیلی باحال بود. در هنگام راه رفتن مدلها من مسوول پخش تصاویر پشت صحنه بودم. بعضی از این مدلها واقعا زیبا بودن. چه لباسهای زیبایی. ماشالله اکثرا هم ترکه ای و بسیار بلند. خلاصه آب و حوا(!) هم خوب بود. طراحی ها هم بسیار زیبا بود. مخصوصا کفشهای چینی بعضی مدلها جدا جالب و ناز بودن. دوست داشتم یکیشون رو کش می رفتم برای یار!

مسوول آی تی شرکت رو گذاشته بودن که مراقبم باشه سوتی ندم ولی همون اولش بهم گفت تو اصلا نیازی به من نداری و لبخندی از رضایت روی لبای هر دومون نشست. توی کل برنامه هم به جز اینکه مطلعش می کردم که آخرین زمان بندی چیه هیچ کاری نکرد و فقط اونجا ایستاده بود و برنامه رو نگاه می کرد. حین اجرای برنامه هم وقت شد باهاش حرف بزنم راجع به وب 2 و راجع به تویتر باهاش حرف زدم و وقتی از تخصصهام گفتم کلی خوشش اومد. گفت حتما بعد کنفرانس با من تماس بگیر راجع به کار پاره وقت یا شاید استخدام صحبت کنیم. گفت دقیقا تخصص تو چیزیه که الان تو شرکت کم داریم.

برنامه ها یکی یکی انجام شد و من هی خط می زدم از روی لیستم تا اینکه آخرینش هم با موفقیت انجام شد. رقص اژدها دیدم. رپ خونها اومدن و خوندن، رقص آفریقایی بسیار جالب بود. دو تا آفریقایی بودن با بدنهای فوق العاده ورزیده. نمی دونی چی کار می کردن. رقص سالسا و از این رقصا که با کفشهای پاشنه بلند چند نفر تق و توق می کنن( یه چیزایی تو مایه river dance) که عالی بود. آهنگ هندی که میکس از چندتا آهنگ دیگه هم بود و کلی چیزای دیگه. خیلی عالی بود از این نظر. مراسم تموم شد و پارتی شروع شد. وسایل رو جمع کردم. دستی به همکارم دادم و بعد از خداحافظی راهی خونه شدم. نصفه شب بود و بارون شدیدی هم می بارید. بیش از 15 ساعت کار کرده بودم. تمام بدنم کوفته بود. توی راه به دو چیز فکر کردم. اول اینکه خوشحالم که تحت سخت ترین شرایط هم می تونم خودم رو کنترل کنم و حتی در کمترین زمان ممکنه سریع کارم رو انجام بدم( کاری که قبل تر ها ضعف من بود) و اینکه همیشه همه از من راضین. همیشه به عنوان یه عضو عادی در ابتدا کار می کنم و آخرش میشم آدم کلیدی. کلاس رقصی رو که به قولی سنگ از آسمون میومد می رفتم رو به خاطر خواهش مدیر پروژه ام نرفتم تا بهش و به خودم بگم که من اگر کاری رو قبول می کنم با تمام وجودم بهش احترام می گذارم و سعی در بهترین نحو انجامش دارم. تشکر چندین باره مدیر پروژه در انتهای برنامه با لبهای گشاده و خندان باعث شد که بفهمم کارم خوب بوده. دومین چیزی که فکر کردم اینکه چقدر کم این روزها تونستم یار رو ببینم و چقدر خوشحالم که با تمام بی وقتی جور کردم که بریم استخر. بریم استخر و بعدش با هم خلوت کنیم. خلوت با یار، زیبا و آرامش بخشه. به یه جفت دستهای گرم نوازش کننده جدا نیاز دارم.

April 17, 2007

سمینار 3 روزه بازارهای در حال توسعه

تازه رسیدم خونه. پاهام داره از درد منفجر میشه بس که امروز این ور و اون ور رفتم. پشت صحنه یک کنفرانس دیگه هستم. اینم سایت مربوطه. شرکت برگزار کننده این سمینار 3 روزه در واقع پارتنر ما در آیسک هست و از طرف ما چیزی حدود 40 نفر براش پشت صحنه کار می کنن و 30 نفر هم از یه جای دیگه!

این شرکت کارش اینه که هر ساله یه سمینار برگزار می کنه و بسیاری از مدیر عاملهای شرکتها در کشورهای با بازار رو به توسعه مثل هند و چین و کشورهای اروپای شرقی، راهی استکهلم می شن تا پیرامون موضوعات بسیار مهمی با محوریت بازاریابی، جهانی شدن و مسوولیت اجتماعی شرکتها صحبت و مناظره کنن. تنها هدف چنین سمیناری، بحث کردن و اطلاع رسانی نیست بلکه آشنا ساختن مدیر عاملها با یکدیگر در بازارهای مقصد هم هست که به واقع پلی زده بشه بینشون و راحت تر بتونن اقدام به ایجاد شعبه در کشورهای مورد نظر بکنن. کار بسیار حرفه ای هست و حسابی هم بعد چند سال جواب داده.

من مسوول کارهای فنی و تکنیکی هستم و البته اگر بتونم مسوولیتهای دیگه هم برعهده می گیرم. چون مسوول کامپیوترها و سیستمهای صوتی و تصویری در تمام مدت کنفرانس هستم، به احتمال خیلی زیاد می تونم از پانلهای سخنرانی و بحث و مجادله هم لذت ببرم هرچند که هنوز وقت نکردم کل برنامه این سه روزه رو ببینم. کلی وزیر و سفیر هم دعوت شدن به مراسم. حتی ملکه سوئد هم فکر کنم برای اهدای جوایز میاد. جاش هم یکی از بهترین جاهای استکهلم هست که واقعا هم زیباست. در واقع مرکز شهر و مهمترین جای شهر که به نام"باغشاه" استکهلم شناخته میشه(آره تعجب نکنید اینا باغشاه دارن دقیقا به ترجمه لغت به لغت که بعدا راجع بهش خواهم نوشت).

کمک ما پشت صحنه داوطلبانس. یعنی پولی پرداخت نمیشه به جز خورد و خواراک مثل ناهار و امیدوارم صبحونه هم بهمون بدن چون اصلا حوصله دست تو جیب کردن ندارم ولی خوبیش اینه که اولا آدم کلی کانتکت و مهره کلیدی پیدا می کنه و آشنا میشه و برای آینده خوبه بعدش هم این که شرکت قول داده که در صورت خوب بودن نتیجه کار بهترینها رو استخدام کنه.

وقتی اومدم اینجا طبیعتا هیچ جا رو نمی شناختم. یک سال گذشت و هیچ جای استکهلم رو نمی شناختم چون اصلا جایی نرفته بودم و بعدش شروع کردم یواش یواش اینجا رو یاد گرفتن. امروز چقدر خوشحال بودم که دیگه حتی جای بسیاری از مغازه های وسط شهر رو کاملا می دونم و با شهر آشنام. من هنوزم که اینجا راه میرم یه نفس عمیق می کشم و یاد اولین روزی می افتم که اومدم اینجا. هیچ وقت برام کهنه نمیشه. هیچ وقت. این شهر و مردمانش رو دوست دارم.

فردا ساعت 7 صبح باید مرکز شهر باشم و راه اندازی کامپیوترها و لپتاپها. تصورش رو بکن اگه خرابکاری کنم کل برنامه ها به لجن کشیده میشه. خود بنده حقیر امروز لپتها و کامپیوترهایی که قرار بود از طریق اونا پاور پوینتها نمایش داده بشه رو تست کردم. یه چیزی هم که تازگی ها خیلی حال می کنم اینه که دیگه وقتی چند تا سوئدی هستند و باهم سوئدی حرف بزنن نمی ترسم و گوش می دم و یه چیزایی هم می فهمم. گاهی اوقات جواب هم میدم. خوندنم هم خیلی خوب شده. بس که صبح ها روزنامه خوندم آخرش اثر کرد هرچند مشقای کلاس سوئدی رو اصلا خوب انجام ندادم. آخرش این زبون رو یاد می گیرم. فعلا که تا نصفش اومدم.

April 14, 2007

دنیای شگفت انگیز وب

تحصیلاتم رو در شاخه آی تی گذروندم ولی عملا گرایش بسیار زیاد واحدهای درسی و همچنین علاقه من به بیزنس و تجارت آنلاین باعث شد که با دنیایی کاملا متفاوت آشنا بشم. بعدش سر یه دوراهی عجیب گیر کردم که بندازم توی کارهای مدیریتی یا برم مهندسی بخونم. دست روزگار انداخت ما رو سوئد و رشته مهندسی ناب که پدرم رو درآورد چون اساسا ذهن من برای ذهنیت یک مهندس ساخته نشده. توی این گذار(!) دنیای وب دیوانه ام کرد

وب 2 و موج عظیم تحولاتش خیلی داره خفن میشه. خیلی جاها می تونم حدس بزنم که جهش ها، سویه ها و گرایش مارکت در کوتاه مدت به کجا خواهد رفت ولی بعضی وقتا چیزهایی هم می بینم که دود از کله ام بلند میشه. آخرینش همین پروژه آپولو بود که دکتر مزیدی نازنین با اون وبلاگ خداش معرفی کرده و راجع بهش توضیح داده و بعدیش هم توییتر بود که هر روز وقتی دارم فکر می کنم چه کارهایی که نمیشه باهاش کرد، مخم بیشتر سوت می کشه.

دنیای وب از یه جهت بسیار سریعه. انقدر سریع که حتی رسانه های بزرگ و کوچک ازش عقب می افتن و از امکاناتش استفاده نمی کنن بعلاوه مردم هم این وسط بسیار موثرن و به وضوح مشخصه که خیل عظیمی از کاربران اصلا نمی دونن داره چه اتفاقاتی اون وسط مسطا می افته. یه اثبات ساده اش هم اینه که کافیه بین دوستاتون چندتا از سرویس های جدید وب 2 رو بپرسید تا اونا به طور کلی فکر کنن اسم موجودات فضایی رو دارید بیان می کنید!

جا برای کار زیاده. هنوز بسیاری از سرویس ها از سرعت بالا برخوردار نیستند و باعث آزار کاربر یا لااقل من می شن. هنوز خیلی سرویس ها کاستی دارن که بوضوح مشخه و تابلوئه که باید بهش اضافه بشه. حتی غولهای گردن کلفتی مثل گوگل هم بسیاری از سرویس هاشون کاستی داره و یا اصلا خوش دست نیست و برای کاربر معمولی بسیار دردسر داره تا بتونه ازش استفاده کنه.

این وسط روان شناسی سایتها و چگونگی ایجاد سایت به بهترین نحو ممکن برای کاربر رو نباید از یاد برد. چیزی که به عنوان human computer interaction ازش یاد می کنن و در سوئد بسیار تبش بالاست و هر روز داره شرایط کاریش بهتر و بهتر میشه و شرکتهای بیشتری متخصصین این چنینی رو همکاری دعوت می کنن.

اونچه که من رو به دنیای وب علاقه مند کرده شانس دادن به همه و به طور مساویه. اینکه صدای شما می تونه در کمترین زمان ممکنه به گوش همه برسه. اگر راهش رو بلد باشید که واقعا کار سختی هم نیست می تونید هنرتون رو، سخنتون رو به گوش یه دنیا برسونید و همه اینها در کمال ناباوری مجانی هستند.

سیستم های اشتراک تصاویر، صوت و فیلم بسیاری مثل قارچ داره هر روزه سر در میاره. سیستمهایی که با موبایل کار می کنن و اطلاعات رو به راحتی و مجانی روی موبایل می فرستن. سایتهای به اشتراک گذاری فایلها و کتاب و متون. راه برای شما بازه. اگر کارگردان فیلمهای کوتاه هستید یوتوب در اختیار شماست. حتی سایتهای بسیار تخصصی هم راه افتادن. مثلا سایت اشتراک گذاری فایلهای تصویری فقط آموزشی یا فقط پزشکی. اگر عکاس زبر دستی هستید سایت های بسیار برای ادیت و ویرایش آنلاین عکس و سپس به اشراک گذاریش وجود داره و هر روز هم داره بیشتر میشه.

من همیشه آرزوم بوده که در جایی کار کنم که بیشترین اثر رو روی بقیه داشته باشم. هیچ وقت یادم نمیره وقتی داشتم مصاحبه ای رو می خوندم از یکی از کارکنان گوگل که میگفت من بر روی سرویسی کار می کنم که در حدود 300 میلیون کاربر دنیا ازش استفاده می کنن! تصورش رو بکنید یعنی تفکر و نتیجه کار شما روی روزمره 300 میلیون نفر اثر خواهد گذاشت. این واقعا زیباست. حال اگر آدم خوشفکری باشید و با توجه به کامنت کاربرها و هم تیمی های باهوشتون بتونید سکان این کشتی رو به خوبی هدایت کنید چقدر زیبا و منحصر به فرد خواهد بود. اینکه چطور بشه با کاری که انجام بدی، زندگی میلیونها نفر رو راحت تر کنی و امکانات بیشتری بهشون بدی.

شاید زمانی اینها آرزوهای بسیار سخت و دست نیافتنی بود اما امروزه فقط همتی بلند می خواد و تلاش شبانه روزی و رسیدن بهش دور از دسترس نیست. یه جورایی دارم توی این دنیای دیجیتال غرق می شم. مجبور شدم از بسیاری از علائق قبلی بزنم فقط و فقط برای اینکه بتونم از اخبار روز این دنیای سایبر مطلع بشم و آرزوم اینه که به زودی من هم به جرگه این حرکت بپیوندم. گاهی با خودم فکر می کنم آدمهایی که از زور بیکاری خودشون رو می کوبن به در و دیوار و هیچ هدفی و شوقی برای انجام یه کار مثبت ندارن، چی فکر می کنن. نمی دونم شاید وظیفه من و امثال منه که بهشون انگیزه و ابزار لازم بدیم برای حرکت و نوع آوری و تکاپویی. آرزوهام رو در تکه ای فایل دیجیتالی نوشتم. آرزوهایی که همه بزرگن و آرام آرام جامعه عمل بهشون می پوشنن. این رو مطمئن باشید. از زیر صفر تا هزار. پس بشمار. در ضمن اگر داشتم غرق می شدم لطفا تیوپ نجات رو یکی بندازه :)

April 10, 2007

اشتراک می شویم!

مدتیه که به طور کامل مشغول این هستم که تمام موارد اعتیادم به اینترنت رو از حالت لوکال و روی لپتاپ دربیارم و کلا ببرم روی اینترنت و از این طریق بقیه جوونها رو هم معتاد کنم. البته من چندین ساله که لپتاپ دارم و برای همیشه دسکتاپ رو بوسیدم و گذاشتم کنار اما باز همه جا نمیشه لپتاپ رو برد و اگر قرار باشه به فایلها و ثبت شده های روی هاردت دسترسی داشته باشی خیلی کار سخت خواهد شد برای همینه خورده خورده سعی کرده ام تا اونجا که میشه همه چیز رو ببرم آنلاین. فعلا گیر دادم به بوکمارکهام.

متاسفانه به دلیل رشد سریع اینترنت و تکنولوژی های از نوع وب 2، آدم باید حواسش جمع باشه که وقتی که میگذاری دوباره کاری نباشه و بعدش دوباره مجبور نشه تمام این کارها رو با توجه به تکنولوژی جدید انجام بده وگرنه خیلی اوضاع خیط میشه. اونم یکی مثل من که تمام زندگیش در دنیای دیجیتال خلاصه میشه و بس. برای همین مجبور شدم اکانت خوشمزه رو به طور کامل پاک کنم و از اول شروع کنم و به صورت دستی تکه کوچکی از بوکمارکهام رو وارد کردن. چیزی حدود چند ساعت طول کشید تا بتونم یه سیستم بسیار عالی با منطق به بوکمارکها بدم.

الان خیلی راضی هستم. این سیستم نه تنها برای من بلکه برای هرکس دیگری به طور کامل گویا و واضحه و شما به راحتی می تونید به سایت مورد نظرتون دسترسی پیدا کنید. این هم آدرس صفحه خوشمزه من. حتما برید و ببینید. مخصوصا کسانی که دنبال سایتهای ناب هستند. سیاست این بوکمارکها از این به بعد اخبار نخواهد بود بلکه فقط معرفی سایت خواهد بود. من اخبارم رو از این به بعد در صحفه بالاترین یا پست خواهم کرد و یا ستاره دار(امیدوارم که این بالاترینی ها هرچه سریعتر این فید لعنتی رو درست کنن). کسانی که در به در دنبال سایتهای مربوط به سوئد و اخبارش هستن کافیه یه سری بزنن به بوکمارکها. مطمئن باشید پشیمون نمی شید.

سیستم بوکمارک فایرفاکس به هیچ عنوان جوابگو نیست(سیستم آفلاین و پوشه وار) و وجود تگه ها و ابرتگها جدا موهبتیه. الان انقدر بوکمارکها خوش دست شده که از ذوق زدگی دارم می میرم. حالا کم کم بقیشون رو هم وارد می کنم. این حس اشتراک گذاری واقعا زیباست. چه اشکال داره آدم چیزایی رو که فکر می کنه برای خودش مفیدن در اختیار بقیه بگذاره؟ البته کمی هم باید اون ماتحت رو جمع و جور کرد.

دارم روی وردپرس کار می کنم البته وقتم محدوده و می خوام از شر این mt راحت بشم. ام تی یه جورایی به نظرم عقب مونده میاد و آپدیت کردنشم خیلی مزخرفه. الان اصلا نمی تونم به صفحه اصلی ام تی برای دستکاری تمپلیت دسترسی داشته باشم چون می خواستم به روز رسانی کنم و به قولی زدم چشمش رو هم کور کردم. به هر حال امیدوارم بشه که سیستم رو بکشم روی وردپرس و تمام چیزای اشتراکی رو هم بگذارم روی صفحه اول سایت که بقیه هم استفاده ببرن. کسی سایت خوب برای فارسی سازی وردپرس می شناسه؟

April 07, 2007

دایره دوستان و گرد فاصله

یه چند روزیه افتادم به جون لپتاپم و حسابی دارم خونه تکونیش می کنم. یه خوبیش اینه که هرچی بیشتر تو سوراخ سمبه هاش سرک می کشم، عکسهای جالب تری پیدا می کنم و غباری از روی خاطره های قدیم بر می دارم. همزمان دارم به دوستان اینترنتی و شبکه های مجازی دوستی هم یه سر و دستی می کشم.

همش 5 سال نیست که این دایره دوستان هی داره گنده و گنده تر می شه و خوب البته یه سری هم از توش می رن بیرون که طبیعیه اما دیدن عوض شدن چهره ها و تغییر پروفایلها و مزدوج شدن اکثریت دوستان، حاکی از یه نموره بزرگ شدن ما می کنه.

دیگه حالا اکثرا با همسراشون عکس دارن و هرکی هم که قربونش برم یه جای این کره خاکی ولو شده. اما چه حالی میده. آدم هرجا که بخواد بره کافیه یه سوت تلفنی، چیزی بزنه و بعدش خلاص. دخترهای شیطون دیروز و زنهای امروز. پسرهای کله خر دیروز و نسبتا جنتلمن های امروز. البته هنوز زوده که خیلی از ماها دست از کله خریامون برداریم چون هنوز سنی نداریم ولی باز هم تغییرات توی این مدت بسیار زیاده.

جمع و جور کردن این دایره دوستی هم خودش بساطیه. هرچند من هر کسی رو داخل این دایره راه نمی دم و کمی وسواس دارم ولی ماشالله قطرش همچین یه نمه گنده س و گاهی اوقات آدم از پسش بر نمیاد! چند روز پیشا یه ایمیلی داشتم از تنها دوست یمنی ام که یکی از دوستان دوران کالج بود. بچه خوب و سر به زیری بود و الان هم توی عربستان سعودی توی یه شرکت خوب مشغول به کاره. ایمیل زده بود و حسابی شاکی بود. می گفت آقا جان چندماهی هست که اصلا از ما خبری نگرفتی و نکنه فراموشمون کردی و غیرو.... خلاصه من هم مجبور شدم یه جوابیه دراز بنویسم که قربون شکلت هرکه از دیده رود از دل نرود. همچین الکی هم نیست که آدما کسی رو که دوست می پنداره از دست بده.

من فکر می کنم این رابطه دو طرفه س و همه یکدیگر رو بتونیم درک می کنیم. به دلیل مشکلات و مشغله زندگی گاهی ممکنه سراغی از کسی نگیریم(هرچند که من می دونم اطلاعات من از دوستانم بسیار بیشتر از سایرین هست چون برام مهم هستند) ولی دلیل نمیشه که آدم فکر کنه دوستی هم از بین رفته حالا اگر مدتی فاصله افتاد. امروزه هم که هرکی یه جای دنیا ولو هست. آخه من اگر بخوام یکی از بهترین دوستان زندگیم رو که الان در سیدنی زندگی می کنه ببینم باید چه کنم؟ در هر صورت خواستم بگم اونایی که وبلاگ دان و می نویسن از همونجا هواشون رو دارم. یه سری هم که می چتم و زنگ می زنم و یه سری هم ایمیل. اگه کسی از قلم افتاد یه ایمیلی بزن و یه ناز و عشوه ای البته نه از نوع شتری بیا که ما هم از دلت دربیاریم. این دل بی صاحاب جا واسه همه داره. برگردم به فضولی در بین پروفایلهای ارکات خدا بیامرز و جاهای دیگه.

April 05, 2007

رفتن دوستان و غصه حاضران

بچه که بودم تک و توک می شنیدیم که آشنایی، فامیلی، دوستی به آن ور آبها مهاجرت کرده. حال یا از طریق کوه و کمر و قاچاق پناهنده اجتماعی شده بود و یا اینکه به صورت قانونی مهاجرت کرده بود. آن زمان، رفتن کسی به خارج از کشور نشانه پیشرفت بود. نوجوان که شدم تب رفتن به کشورهای اروپایی، آمریکا و مخصوصا کانادا بسیار بود. از گوشه و کنار می شندیم که فلانی هم رفت کانادا و غیرو.... آن موقع کسی افسوس نمی خورد و همه شاد بودن که هم وطنی به سوی آزادی و پیشرفت و ترقی گام نهاده.

در ابتدای جوانی اما حال و هوا عوض شد. بالا رفتن سن و آگاهی از محیط پیرامون، خواسته های بسیار متفاوت از نسل قدیم، ورود سیستم های جدید ارتباطی مثل اینترنت و ماهواره و بسیاری عوامل دیگر دخیل بر این شد که دید دیگری نسبت به مهاجرت داشته باشم. عطش بزرگی برای فراگیری داشتم، مشکلات جدی با خانواده و محیط اطراف و صحبت کردن با کسانی که در خارج بودند له له من رو برای بیرون اومدن از ایران بیشتر می کرد. با این وجود آگاهی بسیار کم بود. هنوز وبلاگها درست نشده بودند و کاربران اینترنتی تعاملهای بسیار کمی باهم داشتند. حداکثر تعامل قرارهای چت اینترنتی بود که اون هم همیشگی برگزار نمیشد و هنوز دختر و پسرهای ما به چنین چیزی عادت نکرده بودند و هدفش به بیراهه رفته بود. ماهواره هنوز انقدر در خانه ها رخنه نکرده بود و شرکتهای دست اندر کار مهاجرت و وکلا و غیرو بازارشون انقدر داغ نبود. در یک کلام راه رسیدن به اون ور آب بسیار مشکل بود. باید همه کارها رو خودت می کردی. خودت می آموختی. خودت راه نرفته رو می رفتی تا به جایی برسی. به قولی باید ده برابر زحمت می کشیدی چون وسائل آگاهی فراهم نبود.

من پنج سال و اندی است که خارج از ایران زندگی می کنم البته در سه سال اول همیشه مدتی رو در ایران زندگی کرده ام(تابستانها و هنگام تعطیلات). در این مدت مانند بسیاری دیگر اخبار ایران رو شاید حتی بیشتر از خود هم وطنان در داخل دنبال کرده ام و از اوضاع ایران به دور نیستم ضمن اینکه دو کشور بسیار متفاوت رو از نظر فرهنگی و سطح اجتماعی تجربه کرده ام. یکی دوبی و امارات و دیگری استکهلم و سوئد. همین دو کشور دید بزرگی در دنیا و محیط پیرامون من دادند. گذشته از این وجود وبلاگها و تعامل با خیل عظیم ایرانیان سرتاسر دنیا باعث شده که دید بسیار وسیعی نسبت به آنچه که در کشورهای مختلف اتفاق می افته به دست بیارم.

امروزه هم وطنان من در داخل ایران، روزی نیست که خبر رفتن کسی رو نشنون. که نگن فلانی هم رفت اون ور آب و آهی از ته دل نکشن که کی موقع خودشون می رسه. رفتن دوستان و غصه حاضران باقی مونده. به شخصه عده بسیار زیادی از دوستانم بعد از مهاجرت من، از ایران رفته اند و تک و توک کسانی باقی مانده اند.

حال هدف از این همه مقدمه طولانی یک چیز بیشتر نیست. مخاطب من ، خواننده ای ست که در فکر بیرون اومدن از ایرانه. من چند توصیه برادرانه براتون دارم. امیدوارم که واقعا بهشون فکر کنید. اینها چیزاییه که تجربه کرده ام و ساده به دست نیومده و یا ممکنه که شما در حال حاضر بهش فکر نکنید کما آنکه من خودم نیز در گذشته بهش فکر نمی کردم.

اول اینکه وجود گزینه های ارتباطی مختلف و مهم ترین اونها اینترنت بسیار راه گشاست. اگر می خواید پذیرش دانشجویی بگیرید یا ویزای کار بگیرید سایتها بسیاری هستند که به شما کمک می کنن و اطلاعات در اختیارتون قرار می دن. وبلاگرهای ایرانی بسیاری هستند که در جای جای این کره خاکی زندگی می کنن و تنها با یک ایمیل می تونید ازشون در خواست کمک کنید(خود من همین اخیرا برای دریافت اطلاعات از ایرلند تماس گرفتم و جواب های خوبی هم گرفتم) پس راه نخستین برای کسب اطلاعات بسیار بسیار بیشتر از همین چند سال گذشته است.

دوم اینکه نگذارید فضای تاریک و خسته کننده محیط زندگیتون روی مهمترین تصمیم زندگیتون خدشه وارد کنه و یا عجولانه کاری رو بکنید. فکر نکنید که تنها اومدن بیرون از ایران نهایت همه چیزهاست. بله در خارج از کشور بسیاری مزایا و شرایط مناسب رشد هست اما بدونید که راه دشواری برای یکپارچه شدن با کشور مقصد، یادگیری راه و چاه و به قولی جا افتادن در پیش دارید ضمن اینکه مشکل بیکاری و کمبود کار و رفاه اجتماعی در همه کشورها هست. حال یکی کمتر و یکی بیشتر.

از رفتن دوستانتان غصه نخورید. اگر حتی دلتون هم داره پر می کشه و در آرزوی رفتن هستید، سعی کنید به جای غصه خوردن و ناراحت شدن، مقدمات سفرتون رو مهیا کنید. فکر نکنید که دیگه آخر دنیاست و شما دستتون خالیه. من هم همین فکرها رو می کردم اما بعدها متوجه شدم که کار نادرستیه. شاید برای همینه که در حال حاضر با اینکه دستم خالیه و مشکلات فراوون هم دارم همیشه سعی می کنم مقدمات کارم رو هرچند سخت و طاقت فرسا مهیا کنم.

صحبت از مقدمات سفر و مهاجرت کردم. این مقدمات سفر مثل فراگیری زبان انگلیسی، پس انداز کردن پول، پیدا کردن کاری که بتونه به سابقه کاریتون اضافه کنه و همچنین تکمیل تحصیلات عالیتون باشه. یادتون باشه داشتن حتی یک لیسانس ساده از دانشگاه پیام نور هم می تونه شما رو در راهیابی به بهترین دانشگاه های دنیا کمک کنه. محدودیت هست ولی راه های باز هم هست.

در انتها اینکه از شکست نترسید. جدا نترسید و مایوس نشید و صبر داشته باشید. اگر واقعا می دونید چی می خواید و امکاناتی ندارید غصه نخورید. نگید فلانی چرا رفت و ما موندیم. دنیا همینه که هست. عده ای پول دارن و بی هدف به بهترین چیزها می رسن و عده ای هیچ ندارن و با هدف و با سخت کوشی می رسن. و در نهایت اینکه ایران بدترین جای دنیا نیست. چیزهای بدش زیاده و شاید برای همینه که من خارج از کشورم(این هم البته بستگی به معیارهای شخصی داره، دوستانی هم دارم که عاشق زندگی در ایران و تهران هستن!) ولی فراموش نکنین که چیزهای بسیار خوبی هم در ایران هست.

April 02, 2007

یک کنفرانس؛ چهار روز تجربه برای همه عمر

از وقتی که عضو آیسک(بزرگترین ارگان دانشجویی دنیا) شدم زندگیم به کلی متحول شد و توی این مدت 7 ماه واقعا شادتر شدم و دلخوش تر. سومین کنفرانس سالانه سوئد، در استکهلم تعیین شده بود و من هم خودم رو داواطلب کرده بودم برای گروه برگزار کننده کنفرانس. مدیر پروژه دوست بسیار خوبم آلیسون شد(که الان اندازه یه خواهر بهم نزدیک شده) که از نیویورک اومده اینجا و در شرکت الکترولوکس مشغول به کار هست. گروه ما هم یک گروه هشت نفره که از ملیتهای مختلف تشکیل شده بود برای این کنفرانس.

من به شخصه مسوولیت مارکتینگ و پیدا کردن اسپانسر برای این کنفرانس رو داشتم که دقیقا دو ماه تمام از وقتم رو هر روزه در دفترمون گذروندم و زنگ می زدم به شرکتها برای گرفتن وقت و مذاکره. همه این کارها مقدمه ای بود تا کنفرانس چهار روزه شروع بشه. از پشتیبانی و تدارکات بگیرید تا برگزاری پارتی و مهمانی رسمی شب آخر همه و همه ما مسوولش بودیم. 150 دانشجوی شر و شور از چند شهر مختلف سوئد جمع شدن.

مطلبی که باید راجع به این کنفرانس ها بگم اینه که این کنفرانس ها بسیار منحصر به فرد هست. به این دلیل که شما باید از صبح ساعت 6 پاشی تا صبحانه بخوری و بعدش کنفرانس ها و کارگاه های آموزشی از ساعت نه شروع میشه تا نه شب. بعدش هم پارتی هست تا ساعت 2 تا 3 صبح. یعنی اگر به عنوان یه فرد شرکت کننده توش باشی، روز آخر دیگه از خستگی و بی خوابی داری هلاک میشی ولی چون همه دانشجو هستند و جوان، تازه استقبال هم میشه و کلی کیف میده.

جدای از این کنفرانس ها بسیار متنوع هستند، کلی خلاقیت درش اتفاق می افته و واقعا سطح بسیار بالایی دارن. حتما راجع به آیسک خواهم نوشت. این بار من مسلما نمی تونستم در خود مراسم و کنفرانس ها باشم چون پشت صحنه در حال دوندگی بودم با سایر گروه که بتونیم همه چیز رو سر موقع آماده کرده باشیم ولی چقدر خاطرات خوش برام اتفاق افتاد.

انقدر خسته می شدم که شب از خستگی عرق می کردم و در تمام روز، مشغول جابه جایی و تمیز کردن و هماهنگی و غیرو. باور کنید برگزاری چنین کنفرانس هایی اونم توی یه کشوری مثل سوئد که بسیار محافظه کار هستند و تمام جوانب رو در نظر می گیرن کار بسیار مشکلیه.

چقدر عکس گرفتیم. چقدر خندیدیم. راستش رو بخواید من انرژی دهنده گروه بودم. وقتی که همه خسته بودن، من با رقصیدنام، شوخی کردنا، احوال دیگران رو پرسیدن و غیرو باعث می شدم تا اونا هم بخندن و کار رو به نحو احسنت انجام بدن. در انتهای هر کنفرانس چند روزه، توی آیسک رسمه که نام هر شخص رو روی یک پاکت نامه می نویسن و می چسبونن به دیوار. یعنی هر نفر یک پاکت. بعد هر کسی چیزی می خواد برای کسی بنویسه، روی یه تکه کاغذ می نویسه و می ندازه توی پاکتش. بهش میگن "شوگر کیوب" یعنی همون حبه قند به زبون خودمون. من کلی نوشته گرفتم که 90 درصدشون نوشته بودن تو کف انرژی من هستن!

پرزیدنت آیسک سوئد رو اتفاقی در راه برگشت به خونه دیدم و به من می گفت تو یکی از با انرژی ترین آدمهایی هستی که تا به عمرم دیدم. خیلی خوشحالم که همه این طور راجع به من فکر می کنن. من عاشق کارم بودم. چقدر لذت بخشه وقتی همه خسته میان و یه غذایی هست که با همکاری یه سری آدم و دوندگی های اونا درست شده. چقدر زیباست وقتی صبحانه مفصلی رو که با زحمت زیاد توسط اسپانسرشیپ ماکدونالد نازنین گرفتی به بقیه تعارف می کنی و همه خوشحالن.

کلی فیدبک خوب گرفتیم. با خیلی ها صحبت می کردم. همه راضی بودن. همه چیز عالی. چقدر همه در ضیافت شب آخر، زیبا شده بودن. همه شیک و مرتب. من و دوست نازنین تازه ام(جنی) که از شهر اوپسالا اومده بود مسوول خوش آمد گویی بودیم. تا نیم ساعت پیشش داشتم مثل چی عرق می ریختم و سالن رو آماده می کردیم و بعدش خیلی سریع لباس رسمی پوشیدم و با لبخندی، دعوت شدگان رو خوشامد می گفتیم و به سمت میز شامپاین رهسپار می کردیم. چه شب با شکوهی بود. غذا و شراب به بهترین نحو سرو شد. از شرکتها اومده بودن این بار. حتی از پدر و مادرهای سوئدی. چه لذتی داشت دیدن دسترنجمون.

پارتی ها محشر بودن. شب دوم پارتی "قهرمانان" بود. هرکسی تیپی زده بود. یکی بتمن، یکی سوپرمن، لاکپشتهای نینجا، هالک، و غیرو و غیرو.... قبل آماده شدن برای پارتی ها یادم میاد بین خود گروهمون، وقتی داشتیم سالن رو آماده می کردیم چیزی حدود دو ساعت رقصیدیم و مسخره بازی در آوردیم. همون حین کار. واقعا عالی بود. اتفاقا بعدش آخر شب یار هم اومد. همون موقع که من ساعت 12 نصفه شب، قرار داشتم با گروه تا ببینیم تقسیم وظایف فردا چطوریه. پارتی شب آخر بعد از ضیافت وقتی که همه تا ساعت سه رقصیدن و دلشون نمی خواست برن بخوابن. من اونجا مسوول بار بودم. دربهای آبجو بود که باز میشد و می فروختم. همه شاد شاد. دختر و پسر. خیس عرق بودم. وقتی همه خوردن و مست شدن، من و دو نفر دیگه که تو بار بودیم، شروع کردیم به آبجو خوردن. هی بخور و بخور تا کمی کله گرم بشه. نمی بایست مست می شدیم چون مسوول بودیم. دیدن اون همه آدم خوشحال دیوونم کرده بود. راستی برای اولین بار هم از یکی "تیپس" گرفتم. همون سوئدیه که مال ارگان دانشجویی هم نبود و انقدر خورده بود که فکش لق می زد و جلوی بقیه مثل ژاپنی ها خم میشد و با دستاش به بقیه احترام می گذاشت. براش یه آبجو باز کردم و بعدش بهم اشاره کرد و تیپس داد.

لیوانهای شرابی که به هم زدیم و به زبون خودمون به هم سلامتی گفتیم. از سوئد تا برزیل و ایران و چین. از بغل کردنای همدیگه وقتی که به هم نیاز داشتیم. مثل اعضای یه خانواده. مراسم اختتامیه روز آخر چقدر با احساس و عواطف همراه شد. گریه های شادی آلیسون، هورا کشیدن و تشویق بی امان برای ما که کنفرانس رو برگزار کردیم. وقتی "ال سی" استکلهم بهترین شد و جام شادابی و نشاط رو برنده شدیم و همگی رفتیم اون جلو و من هم جام رو سر کشیدم. چه عکسایی که گرفته نشد. چه خنده ها و چه گفتارهای عاطفی که رد و بدل نشد.

همه و همه تمام شد و خاطره اش در دلم مونده. به همه قول دادم تا دوربین ها رو بگیرم و همه عکسا رو جمع کنم و یکی یه دونه سی دی برای همه بزنم. الان که دارم می نویسم، از بیرون برگشتم. رفته بودم سفارت ایرلند تا مدارکم رو بدم. به شدت پاهام درد می کنه. باید بخوابم. کل بدنم کوفته س. هنوزم باورم نمیشه کنفرانس تموم شده. آه چه تجربه ای بود. دلم برای یار خیلی تنگ شده. می رم بخوابم. من عاشق این شهر و کشور هستم. درود بر استکهلم، این شهر خاطره ها و درود بر این کشور. درود بزرگتر بر سرزمین مادریم ایران. ایرانی که دوساله ندیدمش.